خاکستر عشق (۴)

با سلام و درود بي پايان خدمت همه دوستان عزيزم
بخاطر وقفه نسبتا طولاني داستانم، از همتون معذرت ميخواهم!

روزهاي بارداري ام با سرعت سپري ميشد، بعضي وقتها انقدر عق ميزدم كه ترجيح ميدادم، بميرم. مهدي هم مدام سر به سرم ميذاشت و باهام شوخي ميكرد:
م- ندا يه وقت بالا نياري ها…
م- الان وقتش نيست ها…
م- هنوز مونده، يه كم ديگه نگهش دار.
با اصرار مهدي پيش دكتر متخصص رفتم، خانوم دكتر بخاطر آشنايي قبلي که با مامانم داشت با وجود بيمارهاي زياد، منو بي نوبت معاينه كرد. همونطور كه وسايلش رو آماده ميكرد، روي تخت دراز كشيدم:
د- خب خانوم خانوما! دسته گلت چند وقتشه؟
ن- با حساب خودم 17 يا 18 هفته
د- خوب پس وقت سونوگرافي ات هم هست
همونطور كه معاينه ميكرد، با اخم به مانيتور خيره شد:
ن- چيزي شده خانوم دكتر؟ طبيعي نيست؟
د- تو با خودت چيكار كردي دختر؟
داشتم از ترس سكته ميكردم، نفسهام تند شده بود و يك ضربان قلب اضافه رو حس ميكردم:
ن- خانوم دكتر ترو خدا بگين منظورتون چيه؟
د- تنبل خانوم با يه تير دو نشون زدي
با گيجي به دكتر نگاه كردم:
ن- با یه تیر دو نشون زدم؟ یعنی چی؟
د- يعني دوقلو بارداري عزیزم… البته الان جنسيت ها هنوز مشخص نيست اما…
ديگه حرفهاي دكتر رو نميشنيدم،

  • خداي من دوقلو! حالا بايد چيكار كنم؟
    با تكون دست دكتر به خودم اومدم:
    د- خوبي ندا جون؟
    ن- بله؟… بله خوبم، ممنون… خانوم دكتر زايمانم طبيعيه؟
    د- از الان نميشه پيش بيني كرد، درصد ريسكش بالاست. اما خوب بودن کسایی که زایمان طبیعی هم داشتن، باید ببینیم چی پیش میاد!
    ن- اصلا شوک شدم، نمیدونم باید چیکار کنم!
    د- خوب این طبیعیه، به منم میگفتن شوکه میشدم. اما خوب عوضش واسه هم همبازی و دوست میشن.
    دكتر براي ماه بعد بهم وقت داد، با كلي نگراني و اضطراب مطب رو ترك كردم:
  • خداي من… باورم نميشه… كاش هر دو دختر باشن… وای نه ، خدايا شكرت، فقط هر دو سالم باشن!
    تا اومدن مهدي هزار تا نقشه توي سرم كشيدم، که چه جوری بهش بگم. بعد از یه حموم جانانه که حالم رو سر جاش آورد، پیرهن آبی آسمانیم رو که خودش بهم کادو داده بود تنم کردم، جلوی آینه نشستم و مشغول آرایش شدم. موهامو درست كردم و منتظر شدم.
    صداي باز شدن در راهرو كه اومد خودمو به اتاق خواب رسوندم، در خونه باز شد:
    م- ندا؟… ماماني؟… كجايي؟…
    از شدت هيجان هم داغ بودم و هم ميلرزيدم، صداي پاهاش نزديكتر شد:
    م- ندا ؟… پيدات كنم بد بلايي سرت ميارم ها
    در اتاق خواب رو باز کرد، خودمو پشت در قايم كردم، از توي آينه ميز توالت ميديدم كه مشغول شماره گرفتنه. صداي موبايلم از هال اومد و مهدي با سرعت بطرف صدا رفت:
    م- ندا پیدات کردم… حداقل گوشی رو سایلنت میکردی، ندا؟!..
    صدايش ميلرزيد، معلوم بود که نگران شده. پشتش به من بود، دوباره شروع به شماره گرفتن كرد. دلم طاقت نياورد، از پشت بغلش كردم، دستم رو روي سينه هاش گذاشتم و سرمو چسبوندم به پشتش:
    ن- داري به كي زنگ ميزني؟
    م- ديگه هيچوقت اين كار رو نكن!
    ن- يعني ديگه بغلت نكنم؟
    م- نه ديگه اينجوري قايم موشك بازي نكن… مردم از نگرانی
    منو بر گردوند و محکم توی بغلش فشار داد:
    ن- آییییی … استخونام شکست
    توي چشمهام خيره شد، چشمهاش پر از تمنا بود و نگراني. نيرويي توي چشمهاش بود كه منو وادار به هر كاري ميكرد:
    م- حيف كه نميشه، حیف که دستام بسته است وگرنه تلافی این کارت رو سرت در میاوردم
    ن- چی نمیشه؟
    م- يعني واسه بچه ضرر داره
    ن- بچه نه عزیزم بچه ها
    در برابر نگاه متعجبش روي مبل دراز كشيدم، دستهام رو بطرفش دراز كردم:
    ن- بقول خانوم دکتر با یه تیر دو نشون زدیم
    اومد و روی مبل نشست، بغلم کرد و لباشو گذاشت روی لبام. بعد از یه بوس جانانه:
    م- راست میگی؟ دوقلو بارداری؟
    به چشماش نگاه کردم و سرمو آروم تکون دادم.
    م- ای جووونم قربون پسرام برم!
    ن- اوهو … پسرام
    م- آخ ببخشین قربون مامان پسرام برم
    دستامو دور گردنش حلقه کردم و بیسشتر کشیدمش سمت خودم. لباش روی همه جای صورتم گردش میکرد، روی لبام، روی گونه هام، روی گردنم، لاله گوشم… دستشو برد زیر پیرهنم و انگشتش رو از روی شورت گذاشت روی چوچولم و شروع به مالیدن کرد. لبامو وحشیانه میخورد و زبونم رو می مکید. دیگه نتونستم طاقت بیارم، از روی مبل بلند شدم:
    ن- بریم توی اتاق
    م- ای بی جنبه! من امروز میخوام بزارمت روی میز ناهار خوری یه دل سیر شام بخورم.
    با خنده بلند شدیم و بطرف میز ناهار خوری رفتیم، بلندم کرد و منو خوابوند روی میز. دستاشو روی تنم میکشید، داغی دستاش برام لذتبخش بود.
    شورتم رو درآورد، با دستاش دو طرف کسم رو باز کرد، روی صندلی نشست و سرش رو برد وسط پاهام. بازدمش رو محکم فوت کرد روی کسم، با زبونش یه لیس محکم به چوچولم کشید…

از وقتي حامله شده بودم، مهدی صبحها زودتر میرفت و عصر هم زودتر برمیگشت. كلي قربون صدقه ام ميرفت، بيشتر از قبل مراقبم بود. حسابي سنگين و چاق شده بودم، كار كردن برام سخت شده بود. صبح با سختي از جام بلند شدم، مهدي رفته بود سر كار، داشتم صورتم رو خشك ميكردم كه زنگ زدن. مادرشوهرم با زن قد بلند و جواني وارد شد:
ن- سلام مامان جون
م- سلام بروي ماهت… صبحونه خوردي؟
ن- نه، تا من بجنبم ظهر شده
م- تو بشين من برات صبحونه ميارم
از خدا خواسته نشستم، اون خانوم كه اسمش زهرا بود به كمك مادر شوهرم رفت:
ن- آقاجون چطورن؟
م- خوبه، مثل هميشه غرغر ميكنه
ن- مامان جون خودتون چي؟ قلبتون بهتر شد؟
م- آره من بهترم… ببين ندا جون اين زهرا خانومه، كه بهت قول دادم بيارم كه توي كاراي خونه كمكت كنه.
زهرا خانوم با سه تا ليوان چايي اومد و كنار من نشست، از لباسهای مرتبی که تنش بود میشد حدس زد که زن تمیز و باسلیقه ایه:
ن- خوب زهرا خانوم، وضعيت منو كه ميبيني. من كار چنداني ندارم، فقط چون سنگين شدم به كمك احتياج دارم. من دوقلو باردارم، تا اين بار رو زمين بزارم خوشحال ميشم پيشم باشي، بعدا هم اگه دوست داشته باشي تا بچه ها از آب و گل در بيان ميتوني بموني.
با لهجه غليظ مشهدي گفت:
ز- ايشالله به سلامتي خانوم جون. مو از خدامه به شما كمك كنم، الان وضعم هم خيلي خرابه، اينو نميگم كه دلت بسوزه ها. منظورم اينه كه بايد مام يه جا كار كنيم، هر جايي هم كه نميشه یه زن كار كنه، دیگه وقتی حاج خانوم بهم گفتن منم قبول کردم. من از صبح زود ميام پيشت تا غروب، بعدم ميرم به كارهاي خودم برسم، آخه دو تا پسر شیطون دارم.
ن- باشه ، همينم واسه من غنيمته! حالا ماهيانه چقدر حقوق ميخواي؟
ز- قابلي نداره خانوم جون، حالا بزار مو يه ماه بيام شايد اصلا خوشت نيومد.
قبول كردم و قرار شد از فردا بياد. زهرا خانوم رفت و مادرشوهرم پيشم موند. همونطور كه آشپزي ميكرد، دستاشو گرفت بالا:
م- خدا رو هزار مرتبه شكر كه تو و مهدي انقدر همو دوست دارين… وقتي ياد خودم ميفتم…
آه بلندی کشید که جیگرم سوخت:
ن- راستي مامان جون، مهدي چند باري يه چيزايي واسم تعريف كرده اما دوست دارم خودتون اگه دوست دارين و ناراحت نميشين برام تعریف کنین
م- اي بابا چي بگم… وقتی توجه مهدی رو بهت میبینم و یاد خودم می افتم، بهت حسودیم میشه! … دلم میخواد بازم حامله بشم.
ن- وا … مامان جون این وضعیت حسودی داره؟
م- واسه من آره داره، چون وقتی حامله بودم هیچ محبتی ندیدم
وقتی دید که مشتاق دارم نگاش میکنم، خندید:
م- امان از دست تو… خیلی خوب تعریف میکنم برات
من ته تغاری خونمون بودم و البته خیلی لوس. بعد از ازدواج با احمد بنا بر دلایلی مجبور شدیم بریم با مادرشوهر و خواهر شوهرام زندگی کنیم. سه سال بعد از ازدواج خودمون به اصرار مادرشوهرم نه با میل خودمون باردار شدم.
دوران بارداری بدی داشتم، مدام عق میزدم و حالم بهم میخورد تازه با این اوصاف باید کارهای خونه رو هم میکردم. خوب اون موقعها مادرشوهرا واقعا مادرشوهر بودن. تو الان احمد رو اینجوری میبینی اون اولا گوش به حرف مامانش بود، مامانش کوکش میکرد و مینداختش به جون من. خلاصه مریم و مهسا که بدنیا اومدن، مادرشوهرم زیر گوش احمد خوند که این زنت دخترزاست و نمیتونه واسه تو پشت بیاره.
یواش یواش احمد هم خیال برش داشت، با وجود سن کم بچه هام و بدن ضعیف خودم دوباره باردار شدم. دوران بارداریم خیلی عذاب کشیدم و چون بدنم آمادگی نداشت همش توی راه بیمارستان بودم. تمام دوران بارداریم همش از خدا میخواستم که بچه ام پسر باشه، سفره های مختلفی که نذر میکردم حسابش از دستم در رفته بود،آخه احمد رو دوست داشتم و نمیخواستم زندگیم از دستم بره. با هلهله مادرشوهرم فهمیدم که خدا به خواسته ام جواب مثبت داده.
ورود مهدی برای ما خوش یمن بود، اخلاق مادرشوهرم با من بهتر شده بود. برخلاف دخترها که اصلا محبتی نمیدیدن، مهدی همیشه غرق محبت مادربزرگ و عمه هاش بود. احمد توی کارش پیشرفت کرد و ما تونستیم یه خونه مستقل بگیریم. با بزرگ شدن بچه ها، مادرشوهر منم علیل شد. طوری که حتی کنترل ادرار و مدفوع خودش رو نداشت، میتونستم تلافی کنم اما اهل این حرفها نبودم، با جون و دل ازش پرستاری میکردم. مادرشوهرم این آخریها همش ازم میخواست که حلالش کنم، منم به خدا واگذار کردم.
بعد از کمی حرف زدن، مادرشوهرم رفت و منو با دنیای خودم تنها گذاشت. واقعا خیلی سختی کشیده بود، دلم براش سوخت.
روی تخت دراز کشیدم، بالش مهدی رو بغل کردم و به سینه ام فشار دادم.
بوی عطرش پیچید، بالش رو به بغلم بیشتر فشردم. توی همین فکرها بودم که نفهمیدم کی اما خوابم برد.

انقدر سنگین شده بودم که به زحمت میتونستم کاری بکنم. بلند شدن، نشستن، خوابیدن، راه رفتن، همه و همه واسم عذاب الیم بود. مادرم و مادرشوهرم هر روز بهم سر میزدن. بچه ها لگد میزدن و منو از درد پر میکردن، حس میکردم هر لحظه ممکنه منفجر بشم. اصلا نمیتونستم بخوابم، به هر طرف میچرخیدم احساس میکردم الان بچه ها خفه میشن!
از قیافه ام حالم بهم میخورد، صورتم ورم داشت، و دماغ و دهنم باد كرده بود و چشمام توي پف صورتم گم شده بود.
اوايل هفته بود و گرما بيداد ميكرد. زهرا خانوم صبح زود اومده بود و مشغول كارش شده بود. بعد از ناهار مادرم به ديدنم اومد و زود رفت. يه كم بعد از رفتن مادرم هم زهرا خانوم با عجله اومد و گفت:
ز- خانوم جان، پسرم زمين خورده و پايش شكسته
ن- خيلي خوب برو… بعد زنگ بزن، ببينم چي شده؟ پول ميخواي؟
با خجالت سرش رو پائين انداخت، يك بسته پنج هزار تومني از كشوي بغل تخت درآوردم و به طرفش گرفتم. دو ساعتي از رفتن زهرا خانوم گذشته بود، كلافه بودم و توي خونه راه ميرفتم كه صداي تلفن بلند شد:
م- سلام مامان گلم، چطوري؟
ن- سلام، كجايي مهدي؟
م- دارم ميام جيگرم، چيزي نميخواي سر راه بگيرم؟
ن- نه فقط زود بيا
م- باشه من تا يه ربع ديگه خونه ام…
روي مبل نشستم، درد عجيبي توی كمرم افتاده بود. بچه ها دست و پاشون رو محكم به شكمم ميكوبيدن، انگار ميخواستن شكمم رو پاره كنن. درد شديدي دل و كمرم رو سوزوند، از درد بي اختيار گريه ميكردم، عرق سردي پيشوني و بالاي لبهامو خيس كرده بود. بين دردها با زحمت بلند شدم و خودمو به تلفن رسوندم، با هر بدبختي كه بود موبايل مهدي رو گرفتم:
م- بله ماماني؟
ن- مهديييييي … بدو بيا …
با ترس پرسيد:
م- چي شده؟ چرا نفس نفس ميزني؟
ن- مهدي بچه ها… دارن ميان… زود باش
در رو باز گذاشتم كه اگه از حال رفتم بتونه پيدام كنه. يه لحظه حس كردم بچه ها تكون نميخورند، دلم ريخت.

  • نكنه طوري شدن؟ شايد خفه شدن؟
    ميدونستم كه كيسه آبم پاره نشده، ولي اين يه زايمان طبيعي نبود. يه بچه نبود كه بشه به اين علائم اطمينان كرد. صداي قلبم كه وحشيانه تو سينه ام ميكوبيد رو ميشنيدم. نه ساكي حاضر كرده بودم و نه حتي جورابي پام بود. كمرم بدجوري گرفته بود…
    دوباره درد امونم رو بريد. از شدت درد روي مبل افتادم، پايم به سيم آبا‍ژور گير كرد و ميز با آباژور و چند تا چيز ديگه روي زمين افتاد. صداي شكستن چيني ها انگار از دور ميومد. صداي باز شدن در رو كه شنيدم خيالم راحت شد. با صداي مهدي كه بلند صدام ميكرد از حال رفتم.

نوشته: mimi joon

بازدید 6,254

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

46 پاسخ به “خاکستر عشق (۴)”

  1. سلام به همگي _بعد…روزدوباره يكم خوشي زدزيردلمون_اميدوارم بقيش رو زودتر بزارن_ازmimi jonهم بسيار تشكرميكنم

  2. oooooofeeeeeysh ye dastane khoob khoondim.neda joon mercigolam.ba4ta dastanet hal kardam.mibakhshi k vase ghablia nazar nadadam.ama hal kardam ali boodan khodaeesh.ishala haminjor khoshbakht bashi.

  3. داستانت خیلی‌ زیباست. فقط جون هر کی‌ دوست داری بقیه‌اش را زودتر بنویس. ممنون.

  4. سلام خسته نباشید…زیبا نوشته بودی اما نه به زیبایی دفعه ی قبل…فکر می کنم مثل دفعه ی قبل تو داستانت غرق نشدم، شاید به خاطر این فاصله انداختن بود، شایدم به خاطر اینکه یکم جزئیاتشو کم رنگ تر کرده بودی…فقط ایشالا داستان زندگی مادر شوهره یه نقشی تو داستان بازی کنه و زائد نباشه…اما مطمئنم دفعه ی بعد دوباره اوج می گیری…منتظر بقیشم…با سپاس فراوانپاینده باشید

  5. شما احیانا کتاب افسون سبز نوشته تکین حمزه لو رو نخوندین؟!!! بیشتر از 90 درصد داستانتون از این کتاب گرفته شده فقط فرید و صبا شده مهدی و ندا. سرقت ادبی کار درستی نیست حتی واسه نوشتن تو یه سایت سکسی.

  6. من ساينارو ميخوام.سايناااا… .ساينا جونم بيا!بيا اينا اين داستانارو باور نميكنن؟!بيا باهم يه سكس ميكنيم هم داستانشو ميذاريم هم ويديو شو!بعد خايه داره كسي باور نكنه.قربون داداشمFARAZهم برم…

  7. می می جونممثل همیشه تا قسمت آخر نیاد نظر نمی دم ولی باورم نمی شه تو بچه داشته باشی اونم دوقلو

  8. تو هم که گند زدی میمی جونداستان تو داویچکا آرا و سیما ارزش خوندن داشت که هرکدوم 1جوری گند زدین متأسفانهآرا که از بس تو داستاناش تکرار شد محو شدداویچکا که رفت و پیداش نشدسیما هم انقدر باش کل کل کردن و فحش ردوبدل کرد که ترجیح داد بمیره!این هم از تو.لو رفتی من اون رمان رو خوندم.دقیقا همونه!

  9. فكر ميكردم اينبار ديگه قصد داري داستانتو به سرانجام برسونياما ظاهرا اين رشته همچنان سر دراز دارد:ديترجيح ميدم صبر كنم نظر نهاييمو زير قسمت پاياني داستانت بنويسمالبته اگر عمر داستان تو از عمر من طولاني تر نباشه:ديفقط همينقدر ميگم كه به نظرم يه كمي حواشي داستانت زياد شدهبه مادر شوهرتم كه داري يه حال اساسي ميدي و كشونديش وسط ماجرا! ;)سكس هم كه معلوم نشد بالاخره هست تو داستانت يا نيست!يه توصيه كوچولو:صرفا براي اينكه داستانت با شرايط يه سايت سكسي جور دربياد سكس رو به زور وارد داستانت نكنچون از حالا به بعد داستانت تحت هر شرايطي روي سايت قرار ميگيره؛ چه سكس داشته باشه چه نه.چون اين سريال به هر حال بايد يه پاياني داشته باشه.

  10. نه قصد دعوا دارم نه حوصله شو,آقا مسعود طرز صحبت كردن و نوشتنت خيلي خيلي شديد شديد وحشتناك وحشتناك شبيه يك نفره!اما نميدونم جرا يادم نمياد كي!!!من داستاني كه كفتين رو نخوندم,اما فكر نميكنم اين داستان ربطي به اون داشته باشه!اصلا برفرض كه داشته باشه,خب كه جي?اصل اينه كه اين خانم(مي مي جون)با قلم خودشون و با سبك نوشتن خودشون اين داستان رو نوشتن,حتي اكه جريان هم شبيه اون داستان باشه!هرجند كه فكر نميكنم تكين حمزه لو بياد صحنه ي سكسي و اروتيك داخل رمانش بذاره!و اما شما آقاي مسعود سبز:دوستامون(سكس ايز ناسينك و شادمهر)هم فرمودن كه اين داستان شبيه اونه,اما تا جايي كه ميتونستن مودبانه كفتن!اما شما اومديد و با يه لحن برخاشكرانه(اونطور كه از لحن نوشتتون معلومه)و يه جورايي با جسارت كاذب(تاكيد ميكنم ‘كاذب’)اين حرف رو به رخ كشيديد,دقيقا به روش و مدل يك نفر كه يادم نيس كي بود!!!كاري ندارم كه نظرتون جيه,جون براي خودتون محترمه,اما اينو ياد بكيريد كه اين طرز رفتار و اخلاق شما جايي در جامعه اي به اسم جمهوري ايران نداره,سعي كنيد يكم ملايم تر باشيد تا شما هم مجبور نشيد مردن رو انتخاب كنيد دوست عزيز!مي مي جون معذرت ميخوام كه باي داستان شما اين بحث رو كردم,اما اين واقعا لازم بود!من همينجا اين مسئله رو تموم شده ميدونم و به حملات احتمالي بعدي هم جوابي نميدم,هر كي دوست داره ميتونه فكر كنه كم آوردم!مكه نه فريجاب?(كفتم فريجاب جون بزركواري و جواب ندادن رو از ايشون ياد كرفتم)

  11. yeki be man bege kojaye in dastan sex dasht?Baba vallah inja site amozeshe akhlagh ya tarif kardane khaterat nist!!!Mitonesti kheyli ziba va jazab lahze eshghe bazi ro tarif koni ye dafe rafti soraghe madar shohar ba bad bakhti hash ke chi besheee???Mikhasti hale mellato begiri???Man yeki lezat ke nabordam hich asabam khord shod

  12. دخمل نازم عموجون اين مسعود مسعودي نه ببخشيدمسعود سبز چيزي نگفت كه عمو فقط دخملم فكر كنم يكي كه تو يادت نمياد كي بود تنهاكسيه كه داستان سطحي سيما روكنار داستان پرمغز داويچكا قرارميده ، يعني تابلوتراز اين موجود من نديدممي مي جون خسته نباشي ،ابجي ادامه بده خوشم اومد، خواهشا به نظر من گيرندين نظر خودتونو بدين ،كوچيك دوستاي بامرامم هستيم

  13. می می جون مرسی زیبا نوشتیبه حرفای بقیه توجه نکن عزیزم ادامه بده ما منتظریممسعود سبز خودتو تابلو کردی سوتی دادی خفن میفهمی که؟

  14. عاشقتم.اگه روزی 10 تا داستان بنویسی همرو میخونمزودتر بقیشو بنویسداستان دیگه ای هم داری که بخونیم؟

  15. سلاماول 1حرفی دارم بعد نظر میدمباید خدمت دوستان بگم من قبل از رفتنم هم گفته بودم که اگه برگردم با همین کاربری کامنت میذارم، اینکه سیما بیاد حرفاشو از دهن یکی دیگه بزنه خنده دارهضمنا آقای مسعود سبز،من ترجیح ندادم بمیرم،1عمل سخت داشتم،اما خداروشکر نمردم! الآنم کاملا سرحالماما داستاناینکه کپیه که واقعا چرنده،فقط 1شباهته که اگه1نفر2تارمان خونده باشه میدونه که 1چیز طبیعیهمن 6تارمان از مودب پور خوندم،تو کلیات موضوع دقیقا هرکدوم عین قبلی بود.اما توصیه ای که به نویسنده دارم اینه که داستان علیرقم کیفیت بالاش خسته کننده شده،این رو گلایه ی بعضی دوستاتم نشون میده!ضمن اینکه 1نگاه به مخاطبای داستانت بندازی به درستی حرفم صحه میذاری،قسمت به قسمت کمتر شدن.بنظرم داستانتو تو قسمت پنجم تمام کنی، عاقلانه ترین کاره.

  16. به جان خودم اگه اين كامنت رونمى ذاشتى به فكر خودم شك مي كردم ،خداخيرت بده سيماسبز اوه اوه ببخشيد سيما مجد 😀 راستى هنوز با اسمت مأنوس نشدى كه خودتو سوم شخص مفرد حساب مى كنى؟ اينكه سيما بيادحرفشو… 😀

  17. آقای سدیم کلرید هروقت شلقم هم شد جزو میوه ها شما هم بیا ونظق کنترحم برانگیزی واقعا،چندبار گفته بودم که تورو اصلا درحدی نمیبینم که بخوام دهن به دهنت بشم.باز میای واق واق میکنی که چی

  18. سيما بازنيومده شروع كردي پاچه بچه هارو ميگيري؟شلقم نه اجي درستش ميشه شلغم ،سعي نكن ويرايشش كني وبعدش بگي شميم جون اشتباهاتم كجاست من نميبينم از روپاسخ جواب دادم ،ههههههههه ،درضمن من چيزي فراترازاوني كه توگفتي نگفتم واق واق وپاچه گرفتن هردوكار يه موجوده،نظق هم غلطه اجي درستش ميشه نطق ،عيب نداره همين كه جيگرت خنك شه كافيه ،بوس بوس، هههههههههههه

  19. برام جالبه شمیمخوب بود تو قاضی میشدی!من هیچوقت شروع کننده ی بحثی نبودم.بابت تذکرهای تایپیت مرسی.بیشتر دقت میکنم

  20. من اومدم و چاره ايي ندارم كه بگم.سيماي مسعودي سبز مجد_تو نمردي_پس كي بود كه تو ياهو امد كفت كه من مهسا دوست سيما (خود سيما)هستم و ٣٠مارو ،٤٠مارو عملي كردن و خون ريزي داره_نكفتي لاور، دعا ،٣ ا،٤ا و حتي بيشتر بكن ٣٠مارو

  21. و بعد ٤ساعت بي ام زدي كه سيما اتصالي كرده و امبر كشيده مرده_و تو ٤روز و بيشتر هرجي بهت كفتم راستشو بكو،كفتي الا بلا سيما تلف شده يا سقط شده_درست يادم نيست يه همجين جيزي كفتي_بس تو الان روحي ،مفرقي ،دمباي باره،بلاستيك كهنه خري داريم_الانم 20تا بي ام زدم كه جواب ندادي

  22. الانم كه شب جمعه نيست كه بكيم مرخصي دادن بهت ،يا تو جهنم سيستم دادن بهت كه بياي بجتي_يا شايدم كاسبري_ببين يه ذره روراست باش_من تاحالا نديده بودم كه مسعود سبز ان بشه_و خيلي جالبه كه داستان مسخره يكي رو با داويجكا كه رو دستش داستان نيومده رو نخواهد اومد مقايسه كرده_در كل خودتي_بركرد برو تو قبرستون

  23. من یه چیزیو نفهمیدممم این شبیه کدوم یکی از کتابای مودب پور بود؟؟؟یا اینکه این کاربر sex_is_nothing_… گفتش داستانت عین کتاب افسون سبزه واقعا هیچیش شبیه نبود جز دوقلو بودن بچه ها؛ تو افسون سبز فرید صبا رو میزد اونو از کار کردن منع کرده بود تا صبا با یه مرد صحبت میکرد عصبانی میشد و حتی اونو میزدجناب sex is nothing تو کتاب افسون سبز فرید انقدر به صبا شک داشت و اونو زجر میداد که حد نداشت والا رابطه مهدی و ندا که اینطوری نیست تازه حتی اگه شبیه باشه میخواید من رمانهای زیادی که موضوعات یکی دارن رو براتون نام ببرم؟؟؟سرقت ادبی چیه؟؟حتی اگه شبیه رمان افسون سبز باشه میتونیم بگیم از اون رمان الهام گرفتهالهام گرفتن از یه داستان رو اسمشو نمیذارن سرقت ادبی

  24. آقای لاور تابلو بازی رو تمام کن لطفاشکی باقی نذاشتی که مسعود سبز کار خودتهمثلا چی رو میخوای ثابت کنی؟از روزی که من گفتم 1عمل در پیش دارم و چند روز آف میشم، 1عده که به وضوح درمقابل من کم آورده بودن و فقط بی دلیل بهم فحش میدادن، سعی کردن بگن سیما کم آورده و رفته تا با 1کاربری دیگه بیاد. و وقتی که چند روز از من خبری نشد، برای اینکه بگن دیدید راست گفتیم!(عین بچه ها) چندتا کاربری ساختن و اونارو بمن نسبت دادن، تابلوش اینجاس که 1جا گفتن (دقیقا عین من) برق میخونم!حالا که من خوب شدم و با همون کاربری سیمامجد اومدم توسایت 1عده که دارن از کون میسوزن و آبرو خودشونو بر باد رفته میبینن گیر دادن که تو مسعود سبزی و داستانتو با داستان داویچکا مقایسه کردی.باید بگم نوشته ی من( که به واقع 1خاطره بود نه داستان )احتیاج به مقایسه نداره .بیست و چند هزار تا بازدید کننده داشته که جز اکیپ شما همه تعریف کردن و حتی1نفر هم پای داستان من فحش نذاشت…

  25. سيما تو DNA‏ سك سانان رو دارى بنظر!!!آخه زنتيك كلامت به اونا رفته!عمل كبد داشتى كفتى?هيج ميدونستى با هر واق كفتنت ماهيجه هاى هشت تيكه ى شكمى منقبظ و منبست(ئيدرو,دادا املا رو بجسب:دى) ميشن?اين احتمالأ دردآور نيست واسه جاى املت?(ئيدرو,تيك بزنommol‎”‎‏”‏‏)يا بخيه هاش?!!بجاى اينكه به نويسنده توصيه كنى بيا‎ ‎مغز نداشته ت رو از استندباى خارج كن و آجمز نكه ندارش,بازديد كم اين داستان حاكى از محبوب نبودنش نيست,در عوض آمار جلقى هاى سايت رو نشون ميده!آمار زياد بازديد در بارت هاى اول بعلت مجهول بودن عمق داستان بوده اما بعداز معلوم شدن سوا شد ره مردان طريق اى يار ابله اما سفيق!!! حالا اين توصيه به كوش جان بخر:حالا كه بريتانيا تشريف دارى برو يورك شاير,موسسه احياى اجتماعى بيماران روانى از نوع مفقودالعاطفه ش!!يا اينكه يه تك با برو ايستكاه متروىmolan-wسرى به دارالمجانين حومه ى شهرش بزنى!!!ايكاش ميشد بيشتر رولاين ميومدم تا به سير تكاملى داروين در فلسفه ى زيستن تو سرعت بخشم تا از سك سفتى(ئيدرو,كجايى شلقم!:دى)نردبان ترقى ببيمايى و به انسانيتى هرجند ناجيز نائل آيى!!!الكترونيكى هم من تبحر دارم كه بياموزم,اكر كه شعور در فراكيرى دارى! من در بلوك شرق و تو در بلوك غرب,من در كمونيسم و تو در امبرياليسم,اجين و قريب تريم,به دوستان در وطن مبيج,بيج وطنى را در غربت نظاره كن اى جان يار!!!

  26. هزاره جون (وداش ارديمنش عزيز)دارمت دادا چه خوش گفتي وبس نكو ،املا ت بيست ،ته همه چي رودراوردي فقط يه چي ميمونه اونم اين سوتي مسعود سبز (كه هركدوم1جورى گند زدين) من فقط يه نفر روميشناسم كه به جاي يك مي نويسه1 ،،وتاجايى كه يادم مياد اون ميتراسم نبود ،بلكه يه موجود دوجنسه بود 😀 خدايش بيامرزاد 😀

  27. مسعود سبز نوشت:‘سیما هم انقدر باش کل کل کردن’من هم فقط یک نفر رو میشناسم که بجای ‘باهاش’ میگه ‘باش’که به قول داداشم خدایش بیامرزاد

  28. آخ جونباز دعوا شدهيوهووووووووووووووبابا حالا چرا همه به سيما خانوم ميتوپين? آخه چند نفر به يه نفر?!يه چندتاي برين اونوري هيجان انگيزتره!

  29. سلاممن فقط يه نفرو ميشناسم كه جاي يك مينويسه 1جاي باهام : بامباهات:باتبهم:بمبهت:بتواسه:واسو از اين كلمات هم زياد استفاده ميكنه:واق واق,سك,كلمه هاي مثلا فينكيليش واسه با كلاس جلوه دادن(مهسا خانوم هم اومدن كفتن ‘رفلكس’…),و در كل حمله ي ناكهاني!و برخاشكرانه!

  30. دادا ارديمنيشبه ادبياتت 25 ميدم!او پنج تاي اضافيشم مال غلطاي املاييته كه كلي باهاشون صفا كردم:دي

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید