خاطره ای از یک میسترس

چند وقتی بود که دیگر حال و حوصله ی کار کردن را نداشتم و دلم می خواست آن کار لعنتی را بگذارم کنار. دیگر از هرچی مرد بود حالم بهم می خورد. شاید در ظاهر کار متفاوتی بود اما خودم که می دانستم در باطن کارم با یک جنده تفاوتی ندارد. درست است که دستور دستور من بود و می توانستم دستور بدهم ، فحش بدهم و حتی کتک بزنم اما در نهایت کارم چه فرقی با یک فاحشه داشت؟ پول می گرفتم و خدمت می دادم و شاید در ظاهر من بودم که دستور می دادم اما در اصل من کاری را می کردم که آن ها می خواستند چون مشتری بودند و این من بودم که باید رضایتشان را جلب می کردم. یکی فقط دیوانه ی بوسیدن و بوییدن پا بود و هیچ کار دیگری دلش نمی خواست، دیگری دلش می خواست کتک بخورد اما طوری که دردش نیاید، یکی دیگر می آمد فقط فحش بخورد و تحقیر شود و بعضی هم برای برطرف کردن حس کنجکاوی می آمدند. هر کدام برای هدفی می آمدند و در نهایت بیشترشان مشتری اول و آخر بودند و دیگر قرار نبود پیدایشان شود.
البته این در بهترین حالتش بود و اگر طرف یک مزاحم نکبت از آب در نمی آمد که وسطش تقاضای سکس کند یا بخواهد فقط زر مفت بزند. البته اگر عاطفه هوایمان را نداشت و چم و خم کار را یادمان نمی داد اوضاع بدتر از این می بود.
عاطفه همان زنی بود که من را وارد این کار کرد. مالک آن ساختمان چهار طبقه ای که سه تایش را به دخترهایی امثال من اجاره می داد و در یکی از آن واحد ها همراه پسرش بابک زندگی می کرد. با اینکه از بابک خیلی خوشم نمی آمد اما شاید بودنش بود که باعث حس امنیت می شد چون عاطفه همیشه می گفت اگر مشکلی پیش اومد فقط یه داد و بیداد کافیه. بعدش بابک سریع میومد تا مشکل رو حل کنه. البته برای من یک بار بیشتر این اتفاق نیفتاد. مردک رسما برای تجاوز آمده بود. من هم که خیلی وقت ها آمادگی اش را داشتم دقیقا در بهترین موقع اسپری فلفل را برداشتم و خالی کردم در چشم هایش. همین که روی زمین افتاد تا و چشمهایش را بست رفتم دم در و بلند داد زدم کمک. به سی ثانیه نرسید که بابک فورا آمد و گفت چی شده ابجی؟ اشاره کردم به داخل خانه. باقی کار را دیگر خودش حل کرد و در نهایت مردک را مجبور به عذرخواهی کرد و زهر چشمی ازش گرفت که دیگر آن طرف ها پیدایش نشود.
اما دیگر چند وقتی می شد که زیاد مشتری نمی گرفتم. یک روز دیگر خود عاطفه زنگ زد و گفت چرا انقدر مشتریات کم شده؟ این دو هفته فقط پنج شش نفر بیشتر نیومدن. اگه قراره اینجوری کار کنی بهتر فکر یه جای دیگه باشی.
همیشه نصف مبلغی که می گرفتیم برای عاطفه بود. آن پول هم برای اجاره ی خانه بود و هم برای امنیتی که برای کارمان تضمین می کرد. البته بعضی اوقات خودش هم مشتری می فرستاد و درآمدم تقریبا خوب بود اما دیگر حس میکردم همه چیز بیهوده شده و باید تغییری در آن شرایط بدهمم
شاید هم به خاطر این بود که هیچ پارتنر عاطفی خوبی در زندگیم نداشتم و مدام باید خودم رو مسخره غریبه ها می کردم.
همه چیز یکنواخت بود و رسما حالم از همه چیز بهم می خورد تا اینکه یک روز سر و کله او پیدا شد

نوشته: ه. ت

بازدید 15,255

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “خاطره ای از یک میسترس”

  1. ببینید دوست عزیز محترم گرانقدر ما اینجا نمیاییم داستان یکنواختی زندگی شمارو بخونیم اینجا از اسمش مشخصه سایت سکسی هست نه دردودل لطفا دیگه ننویس

  2. خب که چی؟ این داستان سکسی هستش یا ی فیلم سریاله ک نصفه گذاشتیش؟آقا کثری امیدی دقیقا کجای این داستان ایول داشت میشه بگی ما هم بدونیم؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید