اما بقیه ماجرا. حال ناهید زیاد مساعد نبود.گفت محمد من از بالا میترسم اگه دوباره زلزله بیاد چکار کنم…گفتم نمیدونم…راضیه گفت خب بیا پایین… ولی بخدا من تخت ندارم تخت رو بیاریم پایین.گفتم پس من بالا روی چی بخوابم.گفت من که بدون تو نمی خوابم.بایدپایین پیشم باشی راضیه هم از خودمونه،راضیه گفت قدمتون سر چشم…گفتم اشکال نداره میرم یک تخت بزرگ و خوب برات میخرم بالا نرو…خلاصه که به راضیه گفتم بیا بریم خرید…گفت کجا گفتم یک تخت برای این بگیریم گناه داره…گفت باشه…خلاصه که بهانه ام جور شد که بعدا تخت برای عشق وحال باشه…بخدا یک تخت درجه یک با یک دست مبل و با یک ال ای دی بزرگ و حتی ماهواره براش خریدم اخه ناهید این سریال ترکی های تخمی رو نگاه میکرد…مث خر کیف کردگفت دمت گرم چیکار کردی امروز…گفتم قابلتو نداشت.ولی بیشترش برای دخترته.گفت خاک تو سرت. تو ازین بچه چی دیدی.گفتم بالای ۱۰۰تا کوس گاییدم و۵۰۰تا کون.ولی لا پای این دختر عین بهشته…وقتی میخورمش عین عسل میمونه.گفت وای مگه خوردی براش گفتم اونم چه جوری…بالای یکساعت.چی آبی از کوسش میومد…گفت وای یعنی آبش میومد گفتم اونم چطوری…گفت پس بچه ام بزرگ شده باید شوهرش بدم…گفتم غلط میکنی اون ماله منه…گفت الان دوتا زن خوشگل داری چشمت هنوز به اونه…امشب بهت کوسی بدم که تو عمرت کسی نداده باشه.گفتم نمیشه که کجا بدی…گفت به بهانه آشپزی که من فر ندارم میام بالا بکن کیف کنم.گفتم دمت گرم.حقا که شما زنها شیطون رو درس میدین…گفتم بزار یک تخت خوشگل برای عشقم بخرم …گفت خریدی دیگه …گفتم نه هستی رو میگم…گفت عجب بی پدر مادری هستی.تا نکنی اینو ولش نمیکنی.گفتم بخدا وقتی دمر میشه میزارم لای کوسش وقتی حشری میشه یکجوری کونشو جابجا میکنه زیر کیر دلت میخواد بریزه…گفت نه گفتم بخدا.بد حشری میشه.سینه هاش سفت میشه.چشماش شهلا میشه…کفت میبره.توی این دو شب انگار خدا بهشت دو عالم رو بهم داده…ممنونتم که همچین گلی بدنیا آوردی…گفت امشب مزه کوس رو بهت میفهمونم. با کلی خرید رفتیم خونه…هستی تا تختش رو دیدگفت عمومحمد تو فرشته ای.چقدر خوبی…خاله این چی شوهریه داری…؟خانومم گفت هی پری کوچولو زیاد از شوهرم تعریف نکن حسودیم میشه…خلاصه که تا بار ها اومد و جابجا کردیم.تا تلویزیون که اومدوماهواره رو دید…این هستی از دور پرید بغلم چی بوسی ازم کرد…میگفت خاله خاله دیگه نمیشه اینو نبوسمش…خانومم زده بود زیر خنده.طفلکی خانومم بعدا بجای اینکه ناراحت بشه از خوشحالی گریه کرد…گفت محمد من از اول بی کس بودم توی فیلمها که میدیدم دلم میخواست بابام برام ازین چیزها بخره…ولی اصلا بابایی نبود…تو الان ثواب دنیا آخرت رو بردی…گفتم فقط بخاطر تو بود حالا که اینجاهستیم منتی نباشه خوب ازت نگهداری کنه…بعدشم که بچه بدنیا اومد بازم کمکت کنه…گفت ممنونتم.یککم برای شام دیر شده بود.گفتم برم از بیرون شام بگیرم راضیه گفت نه…اولا که دیره دوما تمام مغازها نهایت،تا۱۰بازهستن.الان۱۱رده…گفتم آخه ناهید باید چیزی بخوره.گفت من نون پنیر خوردم…شما براي خودتون فک کنید.گفتم بریم بالا ببینیم چی میتونیم بسازیم…من و راضیه رفتیم…بالا…تا اومد داخل گرفتمش بغلم محکم لباشو بوسیدم.گفت محمد ممنونتم بچه ام امشب چقدر خوشحال شد…دیدی چطوری نشسته بود کانالهای ماهواره رو جابجا میکرد.چقدر تختشو دید خوشحال شد.گفتم قابلتون رو نداشت.تو هم خوبی نازی تپلی خوشگلی،گفت جدی،؟گفتم شک نکن.لباشو میمیبوسیدم که یک آن هستی اومد بالا تا منو دید کپ کرد…مادرش پشت به در وپشتش به هستی بود…اشاره کردم که برگرده…رفت پایین مثلا…دادمیزد مامان مامان…راضیه سریع ازبغلم بیرون اومد.دویید طرف در سمت پله ها.گفت جانم مادر جون.گفت مامان خاله میگه اگه زحمتی نیست ماکارانی بساز.دیر هم شد مهم نیست هوس کرده.گفت باشه باشه.میسازم.فقط عجله نکنید.در رو بست اومد پیشم.نشسته بودم روی مبل.اروم تیشرتش رو درآورد.بعدش شلوارشو کشید پایین …با شورت و کرست بود…بدن سفید و ناز این ست مشکی تنش چنان تضاد زیبایی درست کرده بود که حرف نداشت…کش موهاش رو باز کرد چقدر زیبا شد.خدا شاهده مث اسبهای وحشی زیبا…اومد پیشم روی دو زانو نشست…لبهای قشنگشو داد بهم مهربون و کوچیک بوسم میکرد… دست بردم پیشش سوتین رو باز کردم…چقدر سینه های بزرگ و قشنگی داشت.نگاهش کردم…نوک سینه هاشو دست کشیدم…گنده شدن.گرفتم توی دهنم خیلی حساس بود انگار بهش برق شهوت وصل کردن…آهی کشید که نگو…گفتم جانم چی شد…گفت بخدا محمد چندساله رابطه نداشتم. دستات که بهم میخوره.نفسم بند میاد…از مجبوری فقط با فیلم توی گوشی و با خیار و بادمجون خودمو سیر نگه میداشتم… خواستم کیر مصنوعی بخرم گرون بود نتونستم…خواستگار داشتم و دارم اما هستی رو نمیخان. فقط خودمو میخوان.من این بچه رو پس چکار کنم.گفتم دیگه حتی بهش فکر هم نکن…من تو رو به شرط هستی میخام…گفت باز هم خاک تو سرت کنند…خندیدم گفت مرض بچه باز حروم چشم…گفتم راضی جون دلت میاد…گفت حیف که خیلی آقایی اگر نه می دادمت دست قانون پاره ات کنند…آروم آروم که باهاش بازی میکردم… کیرم گنده شد.بلند شدم گفتم حالا نوبت توست…شلوار اسلش تنم بود کشیدم پایین با شورت باهم اومدن پایین…تا کیرمو دید گفت لامصب این چیه…چقدره اینو که نکردی توی اون بچه…گفتم مگه خلم…این میره لای پاهاش کیف میکنه…گفت کاری به قدبلندش ندارم چرا اینقدر کلفته…وای راست میگفتی…گفتم بخورش دیگه دلم کوس میخواد میخوام مست بکنمت…ولی اول باید خوب بخوریش…گفت زود آبت نیاد ها…گفتم بزار یکبار بیاد بعدش دومی زیاد میکنمت…گفت پس برات میخورمش ابتو بیارش بعد شام درست میکنم.دوباره ولی زیاد بکن.گفتم مرسی.شروع کرد لیسیدن و مکیدن…گفت یک پاتو بزار بالا…گذاشتم روی مبل…شروع کرد از سوراخ کون تا سر کیر رو لیس زدن…چکار میکرد بی پدر مادر…چنان آبم اومد تا ۱متر پاشید اونطرف تر.گفت وای چی زود.گفتم خیلی ناز خوردی تا حالا همچین تجربه ای نداشتم…گفت سوراخ کونت گفتم آره… گفت شوهر بی ناموسم وقتی کیرش بلندنمیشد مجبورم میکرد کونش رو بلیسم و انگشت کنم…ولی وقتی دیدم تو اینقدر تمیزی و خوبی خودم انجامش دادم…گفتم برات تلافی میکنم…گفت کردی لازم نیست…زن جماعت خیال راحت و دلخوش میخواد که تو همه رو انجام دادی…گفتم کاش میشد عقدت کنم.گفت راست میگی واقعا میخواستی میشد میکردی.گفتم آره اما الان که نمیشه.خلاصه لباسا رو پوشیدیم شروع کرد آشپزی.گفتم من برم اتاقم چندتا مدرک بردارم برای کار فردام تو غذاتو بساز.گفت باشه.سریع رفتم اتاقم قرصهای خودمو خوردم دوتا باهم که بتونم خوب بترکونمش.رفتم یخچال از یخچال توی اتاق خودم یک قوطی ویسکی ناب داشتم نصفش رو خوردم.کله ام داغ شد.رفتم پایین دیدم دارند سریال میبینند.گفتم چیزی نمیخوای از بالا بیارم.گفت نه بیا بشین پیشم گفتم الان میام…برم یک نخ سیگار بکشم.گفت نکش دیگه تو که قول دادی.گفتم عزیزم من که چند وقته نکشیدم.گفت چرا کشیدی دیشب پریشب کشیدی.لباسات بو میداد.دهنتم بو میداد.گفتم لامصب کارآگاهی ها.گفت پس چی خیال کردی…گفتم باشه الان میام…قرصها رو خورده بودم.خیلی داشت کیرم بلند میشد.رفتم بالا دیدم لخت روی تختم خوابیده با لوازم ناهید آرایش هم کرده بود.گفت گذاشتم ماکارونی دم بکشه…تو هم بیا دم منو بگیر…رفتم پیشش…زیر پتو قایم شده بود.کشیدم کنار پتو رو…الان فهمیدم کوس اون بچه به کی رفته.میگن ننه رو ببین دخترو بگیر همینه…چه کوس تپلی و نازی.گفتم وای بی دین لامصب چندوقته من جق میزنم توی کفم تو اینو لای پات تو شورتت قایم کرده بودی.چقدر نامردی…گفت خودت نخواستی چقدر بهت چراغ دادم…نفهمیدی…گفتم کوسکش اخلاق نداری که آدم جذبت بشه…خندید گفت انتظار داشتی کوس رو بزارم توی طبق بگم،بفرمایید کوس…خب خودت باید بیای جلو دیگه…گفتم الان لال شو دراز بکش بجان خودم پاره اش میکنم…گفت هی وحشی با اون کیرت یککاری نکنی از هر چی کیره بیزار بشم…گفتم نه خیالت راحت حواسم بهش هست فدای این کوس بشم من…خندید.گفت مستی مگه چرت میگی گفتم آره.گفت خیلی کونی هستی.کی خوردی،کجا بود،گفتم توی یخچال کوچولو کنار تختم. گفت برای هستی هم خوردی.گفتم نه اگه میخوردم که الان کوس و کونش جر واجر شده بود…اونو باید سرحال سرحال بود گاییدش.اون فرشته خدا روی زمینه.گفت چقدر تو اونو دوست داریش…گفتم تو که هیچچی فک نکنم استغفرالله خدا هم بدونه چقدر میخوامش.گفت یک شب که میخواستی بکنیش میخوام ببینم…گفتم مرسی خوشگل من…رفتم روش کوسشو یکجور به دندون گرفتم که داشت دیوونه میشد ناله میکرد دیوانه…چرخوندمش کون نازشو دندون دندون میکردم.سوراخشو میمیبوسیدم میگفت مرسی عزیزم.گفتم داگی کنش.قنبلش کن…وای داگی کرد.یه تف گنده گذاشتم سر کیر فشارش دادم توی کوسش محکم تا ته.کمرش و قبلش محکم گرفتم.چنان جیغی زد که نگو.سریع خودش سرش و گذاشت روی بالش.گفت دیوس از وسط نصف شدم.نفهم بزار بهش عادت کنم بعد…گفتم خواستم بفهمی اگه شب اول گیر من میفتادی چطوری جرت میدادم.گفت لامصب این دردش از اونم بیشتر بود…گفتم حالا حاضری گفت آروم ها.گفتم چشم چشم…کمرش و گرفتم گفت کمرتو قوس بده خشک نگیر خودتو.گفت محمد میترسم.گفتم نترس دیگه بزار حال کنم.گفت باشه. شلش کرد…یعنی کمه کم ۵۰تا تلمبه سرعتی پشت هم زدم بهش.هرکی باور نداره امتحانش مجانیه.ادرس بده کون و کوسش رو آماده کنه تا به حقیقت قضیه پی ببره…یکجور کوس رو گاییدم که دهنش روی بالش بود.جیغ و واجیغ میکرد صداش خفه میشد…کشیدم بیرون…چنان آبی ریخت ازش بیرون.که انگار تشت آب خالی کردن.گفت وای خدای من این چی کیری بود.چکارم شد…تنم خالی شد.گفتم بچرخ نازنین من.برگشت لنگها رو دادم بالا…گذاشتم درش…تا آخرش دادم توش.گفت بخدا گوه خوردم نکنش.بخدا داره پایین کوسم پاره میشه چاک کوسم رسید به سوراخ کونم…محمد گناه دارم ته کیرت بد کلفته…نکن تو رو خدا، آروم باش…گفتم باشه باشه.یکمم مستم نمیفهمم چکار میکنم تو هم نازی خوشگلی.لبامو گذاشتم لبش دوباره تند تند تلمبه زدم.ولی تا نصفه میکردم…لباش توی دهنم بود…هوم هوم میکرد.سینه هاشو گرفتم دندونم…نمی دونستم باهاش چیکار کنم.از وقتی که با ناهید ازدواج کرده بودم که نتونسته بودم وحشی بازی در کنم…ولی عقده ام رو داشتم خالی میکردم…گردنش و گرفتم توی لبام محکم میخوردم و میمکیدم…چندتا تلمبه سنگین زدم توی کوسش توی بغلم دیگه جیغ داد میکرد.اصلا دیگه به پایین توجه نمی کردم…حالیم نبود…دلم کوس میخواست اونم همینجوری گنده و تپل وسفید…اصلا فقط اینجوری توی فیلما دیده بودم…گفتم دمر شو.گفت بمیرم به این کیر کون نمیدم…گفتم نازی کی کون خواست…من کوس بازم…اگه کون بخوام بکنم یکجوری میکنمت که هرروز خودت بهم کون بدی.گفت باشه یک بالش گنده گذاشت زیر شکمش.دمر شد.گذاشتم لای کوسش کونش بزرگ بود.گفت آره این چقدر حال داره…گفتم خوبه گفت عالیه خوب نیست عالیه…گفتم دخترتم به خودت رفته اونم همینو گفت.گذاشتم توی کوسش دمرو گاییدمش تا آبم اومد ریختم روی کون خوشگلش…گفت دمتگرم اصل گاییدن این بودچکار کردی تو…گفتم قابلتو نداشت…بلند شدیم من سریع رفتم دوش گرفتم.بیرون اومدم شام حاضر بود.بردیم پایین…هستی چپ چپ نگاه میکرد.بعد شام تقریبا ۱نصف شب بیشتر رد بود.توی حیاط رو تاب نشسته بودم.هستی اومد گفت عمو محمد با مامانم چکار کردی.گفتم هیچچی فقط بوسیدمش.گفت اگه گرگها هم مامانمو میبوسیدن اینجوری جیغ نمیزد…صداش واضح از توی کانال کولر میومد…توی اتاق خواب پایین.گفتم نه. گفت بخدا…خاله فهمید یککم گریه کرد.من اشکاشو پاک کردم…طفلکی گفت خدایا تو میدونی من کسی و ندارم.زدم توی سرم گفتم وای خدا این حامله است نفرین نکنه منو…مادرم میگفت آه مظلوم و یتیم آدمو میگیره…بدبختی هم یتیمه هم مظلوم هم حامله…هستی رفت داخل پشت سرش من رفتم راضیه داشت ظرف میشست… ناهید چپ چپ نگاهم میکرد… ناراحت بود…گفتم عزیزم بیا بریم روی تاب بشینیم.با بریم توی آلاچیق.گفت حوصله ندارم نمیام.گفتم بخاطر من بیا کارت دارم…گفت اذیتم نکن محمد مریضم و بی حالم.گفتم ازت خواهش کردم…آروم و سنگین بلند شد زیر بغلشو گرفتم.گفت ولم کن خودم میام…گفتم عزیزم خواهش میکنم…بهم نگاه کرد.عصبانی بود…آروم گفتم بریم آلاچیق بعدا هرچی دوست داری بگو.اروم سر شونه اشو بوسیدم…برگشت فحش بده گفتم هیس توی آلاچیق.دستشو گرفتم دستشو کشید بیرون.
رفتیم توی آلاچیق روی مبل نشستیم.نشستم زیر پاش گفتم نازنینه من بخدا غلط کردم. گوه خوردم.تو رو خدا منو ببخش.مست بودم خسته بودم.اشتباه کردم نمیخام خودمو توجیه کنم.نمیدونم چی بگم.تو هر چی بگی حق داری.بهت خیانت کردم…خاک عالم توی سرم.با اون چشمای قشنگش بهم نگاه کرد دیدم گریه میکنه.خودمم گریه ام گرفت.عجیب اشکام میومد.خیلی خرابش شدم.گفت ماشینتو در بیار بریم بیرون نمی خوام توی خونه بمونم.گفتم کجا بریم ساعت۲بگیرنمون چی بگیم.گفت بگو خانوم حامله است رفتیم دکتر.گفتم چشم.الان میام.رفتم خونه سوییچ هامو برداشتم راضیه گفت چی شده گفتم فاتحه مون خونده شده.یعنی چی؟گفتم صداتو شنیده.فهمیده رابطه داشتیم.گفت وای خاک توسرم. نه،،، گفتم چرا؟گفت خدایا چطور بهش نگاه کنم.خیلی بهم اعتماد داشت.
گفتم من نمیدونم چه گوهی باید بخورم خیلی عصبی و ناراحته.گفت برو سوئیت رو بیار بریم بیرون خیلی پکره.راضیه گفت نمیخواد.برو تو خونه من باهاش صحبت میکنم.میگم من مقصر بودم از من ناراحت بشه بهتره تا اینکه از پدر بچه اش دلگیر بشه.گفتم دستم به دامنت تو برو ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم.راضیه رفت طرف آلاچیق من آروم از پشت آلاچیق رفتم دنبالشون.تا راضیه رو دید از جاش بلند شد.راضی بهش گفت تو رو خدا پاشو نرو میدونم از دست من کفری هستی.ولی محمد مقصر نیست.اون مرده خیلی وقته نزدیکی نداشته نتونست خودشو کنترل کنه.من هم امشب خیلی ذوق داشتم.آخه خیلی هوای منو امشب داشت…آخه تا حالا کسی اینقدر به من و هستی خوبی نکرده بود.نفهمیدم چیکار میکنم.خواهش میکنم محمد و ببخش.نمیخوام کاره کثیفمون رو توجیه کنم.فردا منو هستی از اینجا میریم
فقط تو رو خدا تو آروم باش برای بچه ات بده.بزار راحت زایمان کنی…گفت بشین برم برات چایی بیارم…رفت طرف خونه من از پشت درختها اومدم سمت آلاچیق توی نور متوجه من شد.بهم گفت من بتو میگم برو سوییچت رو بیار منو ببر بیرون میری وکیلت و میفرستی…گفتم تو رو جون من آروم باش.باشه الان میریم بیرون.گفت زود باش…همون لحظه تا میخواستیم راه بیفتیم دوباره زلزله اومد اونم چه طوری تکون میداد وحشتناک…محکم بغلش کردم جیغ میکشید.گفتم نترس بیرونیم اتفاقی نمیفته تموم شد.تموم شد.راضیه و هستی دویدن بیرون بدجوری ترسیده بودن…همه زیر آلاچیق بودیم.توی خیابون غلغله بود مردم ترسیده بودن ریخته بودن توی کوچه خیابونا.زنها همینجورسرها لخت لباسا تنشون ناجور،، مردها با رکابی و شورت…هرکی ماشینش بیرون بود میرفت داخلش هرکی هم ماشین نداشت یا که توی پارکینگ بود جرات رفتن به داخل و نداشت…چون بلافاصله چند دقیقه بعدش باز هم پس لرزه اومد…من گفتم نترسید بشینید اینجا الان میام.گفت نرو داخل خطرناکه…گفتم زودی میام.رسیدم دم در هال برای سومین بار لرزید…ولی زود تموم شد…رفتم از خونه چند تا بالش و پتو آوردم… پهن کردم توی آلاچیق.و چراغ های حیاط مون رو که بیشتر باغ ویلا بود رو روشن کردم…رفتم چند تا چایی ریختم و سریع اومدم توی آلاچیق هیچکی حتی خودم جرات برگشتن توی خونه رو نداشتیم.همه ساکت بودیم…دیدم در حیاط ورودی باغ رو میزنند… رفتم دم در.همسایه ها بودن گفتند محمدآقا.توی خیابون جا نیست اکثر خانومها ترسیدن.میشه شب رو فقط خانومها توی باغ شما فرش پهن کنند بخوابند…گفتم نمیدونم چی بگم…حتی ماموران ۱۱۰هم بودن.گفتن آقایون بیرون توی خیابون موردی نداره اما خانومها زشته چون اکثرا حجاب ندارن.گفتم باید با خانومم صحبت کنم…رفتم پیش بچه ها جریان و گفتم. ناهید گفت فقط سر و صدا نکنند که بخدا حوصله ندارم…رفتم دم در گفتم موردی نیست ها.ولی خانومم ناخوشه ماه آخر بارداریشه.خیلی هم ترسیده دو روز بیمارستان بوده.فقط سروصدا و شلوغ بازی نباشه…توالت هم ته باغه.توی خونه ممنوعه…همه تشکر کردن و اومدن داخل همون وسط که آسفالت بود چند تا فرش پهن کردن.اقلا ۵۰نفر بودن با بچه هامی شدن شاید۱۰۰تا…خوب پر شد باغمون…مث شب عروسیمون.گفتم فقط هر وقت ظرفیت تکمیل شد بگین که در رو ببندم خواهشا دوباره در نزنید که همه بخوابیم.مامورا و مردها تشکر کردن.صدای پچ پچ زیاد بود…ما چایی رو خوردیم پتو متو ها رو پهن کردیم.رفتم درهای خونه رو بستم گفتم ما که همه اینها رو که اومدن نمیشناسیم که یه وقت نرن توی خونه…داشتم در رو سفت می کردم که این بار بدتر از همه تکون خورد.صدای جیغ اون همه زن پیچید توی باغ…آقا استرس بدی بهمون وارد شدو من دوییدم سمت ناهید اینا دیدم ۳نفره هم رو بغل کردن…گفتم نترسین.خدا بزرگه رحم میکنه…خلاصه که صدای اذان برای نماز آیات بلند شد و همه درخواست آب کردن حوض و فواره ها رو روشن کردم.همه وضو گرفتن و نماز خوندن.من هم میخواستم بخونم.ناهید گفت تو فعل حروم انجام دادی توبه کن بعد.گفتم چه فعلی حروم بوده. گفت زنا فعل حرام نیست.گفتم من کی زنا کردم.گفت تو امشب با راضیه زنای نفس نکردی.گفتم نه من قبلش اونو صیغه کردم…کار حرومی نکردم…گفت یعنی روی منه حامله زن گرفتی…گفتم گوه بخورم که روی تو نازنین زن بگیرم…میگم صیغه کردم…پیامبر هم برای زنهاش کنیز داشت صیغه میکرد.گفت بیشعور تو پیامبری ها مگه تو پیامبری…گفتم ناهید تو رو خدا بزار برای بعد اینقدر الان استرس داریم که دیگه جایی برای این حرفها نیست…گفتم ولی من روی تو زن نگرفتم…برای ارضای جنسیم مجبور بودم صیغه کنم.چون دیگه طاقت نداشتم…راستش همین بود…
خلاصه که نشد نماز بخونم.باهام قهر کرد.اصلا نه بامن نه با راضیه دیگه حرف نمی زد.صبح شده بود.خوابیده بود توی آلاچیق بودیم هوا سرد.مردم ترسیده بود.البته جای ما خوب بود.توی خواب داشت خواب میدید گریه میکرد…بیدارش کردم.گفتم عزیزم پاشو چایی گذاشتم بخور صورتت رو بشور.صبحانه بخور.هنوز به خودش نیومده بود…دستش و گرفتم بلندش کردم…تا دستشویی ته باغ خیلی راه بود بعدشم چون زمان کرونا بود.آلودگی بود.مردم شب قبل زیاد رفته بودن توالت.فرنگی هم نبود ته باغ.بهش گفتم بریم توی خونه.هیچچی نگفت.آروم بود،حرفي نمیزد.گفتم چی دوست داری برم برات بیارم…گفت کوفت…گفتم ناهید جون چرا توی خواب گریه میکردی.گفت حتما به بدبختی خودم گریه میکردم،که یتیم و بدبخت و بی کس هستم.کاش من هم پدر داشتم مادر داشتم…الان میرفتم خونه اونها.گفتم ناهید مگه من دوستت ندارم یا بهت کم و کسری میکنم…من که جونم برات در میاد.من که عاشقتم…گفت شعار الکی نده…نتونستی ۳ماه خودتو نگه داری.گفتم ناهید من و تو اختلاف سنیمون زیاده عزیزم.تو اول جوونیت هستی.من اول۴۰سالگیم…از نظر هورمونی من نمیتونم مثل تو باشم…بعدشم من آدم هاتی هستم…ترسیدم بخدا موقع نزدیکی کردن.نتونم خودمو کنترل کنم.تو که میدونی مال من هم کلفته هم بلنده.اگه بچه طوری بشه بعد دیگه نمی تونستیم خودمون رو ببخشیم.گفت اینها همش چرت و پرته…من جوونم تو پیری.من هاتم و سردی…تو آدم هیزی هستی.وفقط حرف میزنی توی عملت هیچ عشقی نیست…اگه نه بهم خیانت نمیکردی.گفتم آره حق با توست.گفت بله که حق بامنه،دیگه اصلا دوستت ندارم.تو دروغگو هستی وخیانتکار.بعد از زایمانم ازت جدا میشم.گفتم چی میگی تو مگه دیوونه شدی یا مغزت پوکیده. گفت اتفاقا الان تازه مغزم درست کار میکنه.گفتم حیف که حامله ای اگه نه درستت میکردم.گفت چی گوهی میخوردی ها چه گوهی.گفتم ناهید داری با کی حرف میزنی.من شوهرتم ها.من ازت چند سال بزرگترم ها.درسته عصبی هستی اما لااقل احترام سن وسال منو داشته باش.گفت فک کردی اگه کس و کار داشتم میومدم زن تو میشدم که سن بابای منی.گفتم اشکال نداره حرف دلتو بعد یکسال زدی.همون موقع تو که اصلا از چهره و تیپ من نفهمیدی چند سالمه من هم که بهت گفتم باور نمیکردی…ولی باشه.اشکالی نداره.هر کار دوست داشتی بکن…بردمش تا دستشویی همین جور غرغر میکرد و بهم بدوبیراه میگفت.میدونستم که خودم مقصرم.اما نمیدونستم که دوستم نداره اجبارا باهام ازدواج کرده…فقط خدای بزرگ میدونه که ته قلبم چه اتفاقی داشت میفتاد…سرم پایین بود…یاد مادرم افتادم که وقتی ۲۲سالم بود دختر خاله نازنینم رو برام خواستگاری کرد.اونا هم موافقت کردن ولی من احمق شب بله برون نرفتم خونه خالم.دل دختر خاله ام شکست…مادرم بهم گفت دل این دختر و شکستی انتظارش رو نداشت…یکروز عزیزترین کسی که داری دلت رو میشکنه طوری که انتظارش رو نداشته باشی.یادش افتادم مث ابر بهاری از چشمام اشک میومد…نفهمیدم کی از دستشویی بیرون اومده بود.منو نگاه میکرد… سرمو که بالا آوردم.منو دید،گفت محمد بقران دروغ گفتم من از اولش و الان هم خیلی دوستت دارم.فقط خواستم بدونی دل شکستن چقدر بده.بدتر گریه کردم…من تا الان هیچ وقت اینجوری برای خودم گریه نکرده بودم…شاید وقتی پدرم مرد کمرم از غمش شکست.مادرم مرد…تازه فهمیدم محبت به پسر از کی میرسه.تنها مادره که تمام محبتش رو تماما به یک مرد که اونم پسرشه میبخشه. اون موقع خیلی گریه کردم.ولی هیچوقت برای خودم گریه نکرده بودم.چون با این حرفهاش خودمو باختم میگن آدم وقتی مسته و عصبانیه راست ترین حرفهاش رو که ته قلبش مونده رو به زبونش میاره.
اون حرف میزد و خودشو توجیه میکرد حق هم داشت.ولی من نمیفهمیدم چی میگه،پکر ودمق بودم.صورتم و شستم اومدم باهاش بردمش توی آلاچیق هنوز هستی و مادرش خواب بودن.چایی آماده بود.رفتم صبحانه ای چیزی براش بیارم حامله بود گناه داشت.اون حق داشت اما حرفی بهم زد که دلم از خودم هم زده شد چه برسه به اون ودیگران.ازدواج از روی اجبار و ناچاری فایده ای نداره که.تمام تلاش و هم وغم زندگی رو باید بزاری برای هیچی. برگشتم توی آلاچیق براش سفره و صبحونه آوردم.دیدم داره با راضیه کل کل میکنه و بهش بدوبیراه میگه…بهش میگفت من بهت اطمینان کردم زندگی و شوهرم و بهت سپردم بهت خوبی کردم ولی تو بهم خیانت کردی.باعث شدی من حرفهایی که اصلا نباید به شوهرم میگفتم و بگم.تو نمک خوردی نمکدون شکستی.طفلکی راضیه هیچچی نمیگفت ساکت بود.فقط میگفت ناهید جون ببخشید تو راست میگی فقط تو رو خدا خودتو ناراحت نکن…انشالله بزار راحت زایمان کنی.بعدا بخدا بعد از ده روز از مراقبتت من ازینجا میرم…تو رو خدا ناراحت نشو.من تا الان ناهید و اینجوری ندیده بودم چقدر خشن و عصبی بود.گفتم ناهید جون خواهش میکنم چند لقمه صبحانه بخور .بعد بگیر بخواب دیشب کم خوابیدی.گفت نمیخوام طرفداری اینو نکن.این زندگی منو بهم ریخت منو بدبخت کرد…گفتم عزیز دلم مگه من تو رو ول کردم یا که خدایی نکرده بهت بی احترامی کردم…تو که هرچی بهم گفتی من گفتم راست میگی حق داری.گفت همین دیگه چرا منو تو باید رومون توی روی هم باز بشه منو تو تا الان بهم تو نگفته بودیم…تو منو خیلی دوست داشتی این دیگه اومده بین منو و تو نمیذاره زندگی کنیم.چقدر عصبی بود و چقدر ناراحت بود…راضیه بلند شد دست هستی رو گرفت گفت مامانی دخترم بلند شو بریم.اینجا دیگه جای ما نیست…فاتحه بخواند توی نونی که با منت به آدم بدن بخوری.گفت آره آره الان که کار خودتو کردی منو بزاربرو.تنهام بزار.گفت خب من که میخام وایستم تو بهم فحش میدی نفرینم میکنی…میگم برم باز میگی نامردی رفیق نیمه راهی…خب چکار کنم تو بگو.گریه کرد مث ننه مرده ها.گفتم جان من اگه یکذره منو دوست داری گریه نکن.ببخشید گوه خوردم دیگه ازین غلطا نمیکنم.ببین دو رو برمون پر همسایه ها هستن الان فک میکنند چی شده.گفت ببین راضی خانوم بمن میگه اگه یکذره دوستم داری.من که جونم براش در میره…یک غلطی کردم چرت وپرتی گفتم که الان دیگه تاآخر عمرش یادشه و بهم شک میکنه که دوستش ندارم بزور باهاش ازدواج کردم از روی ناچاریم…که تو مقصری.بخدا محمدجونم من دروغ گفتم همش چرت و پرت گفتم تو رو اذیت کنم.نمیدونستم که چی میگم.گفتم ناهید جون گفتی که گفتی بخدا مهم نیست تو مهمی جوش نزن…میخای بریم بیرون دور بزنیم.گفت آره پاشو بریم…راضیه گفت محمد آقا برگشتین شاید ما نباشیم حلالمون کنید…ناهید نه گذاشت نه برداشت گفت گوه میخوری منو تنها بزاری.کجا میخای بری…منو راضیه بهم نگاه کردیم هستی هم بود…همگی چنان زدیم زیر خنده که نگو…خودشم نمیفهمید چی میخاد…فقط مث اینکه برده می خواست که بهش فحش بده…نشست گفت اصلا میخام چایی بخورم…براش چایی ریختیم…گشنه شده بود.صبحانه خورد…هستی گفت خاله چی شده اینقدر از مامانم ناراحتی چکار شده…گفت خاله جون تو هنوز کوچولویی نمیتونی و نمیشه بهت بگم چی شده…فقط بدون دوره بدی شده…همیشه مواظب زندگیت باش.منو راضیه دوباره بهم نگاه کردیم و بیشتر خندیدیم…چون اگه ناهید میفهمید که لنگای هستی زودتر بالا رفته اونو هم تیکه پاره میکرد.همون لحظه تقريبا ساعت نزدیک۹صبح بود کنار هم بودیم.دوباره زمین لرزید…زیاد نبود اما ترسناک بود…طفلکی تازه نشسته بود کنار میخواست بخوابه…ترسید زیر پاش خیس شد…غش کرد…من سریع ماشین و اوردم بلندش کردیم زنگ زدیم دکترش جریان و گفتیم.آدرس یک بیمارستان و داد گفت نیم ساعته برسید که من نوبت عمل سزارین دارم…برم توی اتاق بیرون نمیام تا آخر عمل…خودمون و رسوندیم اونجا کم کم بهوش اومده بود.بردنش توی یک اتاقی…دکتر اومد معاینه اش کرد…گفت برو توی اتاق کنار دوش بگیر دو دقیقه ای با آبگرم زود بیا کارت دارم.رفت و راضی هم کمکش کردلباس جدید تنش کرد.اومد بیرون.دکتر گفت این آبی که ازش اومده چیز خاصی نیست چون رحمش پایین اومده بچه هم درشته به مثانه اش فشار اومده ترسیده ادرار کرده.ولی روحیه اش چقدر خرابه چشه…بهم چرت و پرت جواب میده…گفتم اون حق داره من اشتباه بزرگی کردم…همون موقع رسید نشست پیش دکتر…گفت خب تا ده دقیقه وقت دارم بگید بشنوم.گفتم من بخاطر فشار روانی که روم بود چندماه بودرابطه نداشتم شما هم گفتین هنوز دوماه بعد از زایمان هم نمیشه رابطه داشت.مجبور شدم با یک خانومی رابطه برقرار کنم.البته شرعی.گفت صیغه دیگه؟گفتم بله.گفت کار بسیار خوبی کردید…ولی بشرطی که خانومه شخص تمیز و مطمئن باشه…فعلا کارتون رو راه میندازه.گفت ازسلامت خانومه اطمینان دارید…با چشم اشاره کردم…به راضیه.گفت ایشون گفتم
بله.پرستار خانوممه.خانومم گفت مار توی آستین منه…دکتره زد زیر خنده…گفت نه خانوم گل.اینطوری نیست…خیلی هم خوبه همسرتون دیگه بهتون برای رابطه پیله نمیکنه…هم اینکه این خانوم جلوی چشمتونه. خیلی آقایون موقع حاملگی میرن دنبال کثافت کاری و بعدش هم خودشون مریض میشن هم خانوماشون که بعد زایمان بدنشون حساسه.گفت بعدشم همینجوری که خودتون گفتید آلت همسرتون بزرگه و خودشون هم شخص گرم مزاجی هستن.پس برای شما اصلا فعلا خوب نیست…حالا یکی اومده جور شما رو میکشه بدت میاد…نترس شوهرت شما رو خیلی دوست داره.من چند بار باهاش صحبت کردم عاشق شماست.گفتم من هم بهش میگم ولی تو خرجش نمیره…گفت اجازه بدین من این خانوم رو معاینه کنم ببینم عفونتی چیزی نداشته باشه.عزیزم آخرین بار کی رابطه داشتین…گفت بخدا خانوم دکتر کلا ما یک بار باهم رابطه داشتیم که اونم غلط کردم.گفت مهم نیست شما تا اقلا۴ماه دیگه باید مواظب خانوم آقا باشید…برین روی تخت معاینه لخت شین.راضیه با خجالت و اکراه رفت معاینه بشه…اون ور پرده بودن.دکتر معاینه کرد و گفت وای وای این مال یکبار رابطه است…انگار دوباره بکارتت رو از دست دادی لوله واژنت زخم شده…چکار کرده آقا…زنم زد تو کله ام گفت فقط بلدی از این کارا بکنی…بدبختو جر دادیش.گفتم جیغ میزد.فک کردم خوشش میاد نگو بدبخت داره پاره میشه…دکتر آمد بیرون گفت خانوم شانس اوردین که آقا اینکارو با شما نکرده اگه نه حتما کیسه ابتون پاره میشد…گفت به نظر من که اجازه بدین این رابطه اشون ادامه داشته باشه.چون بنفع شماست که بعد از زایمان خوبه خوب بشید.گفت چون این روزها مسئله زلزله در میانه.بنظرم همگی برین یک شهر دیگه و روستای دیگه که نزدیک اینجا باشه اما زلزله نباشه ونیاد که بترسی.گفتم ماکه کسی و جایی نداریم.
راضی گفت چرا هست خونه بابای من خالیه اونا طبقه بالا هستن و چند وقته ب من میگن بیا پایین خالیه بشین اونجا اما چون هستی نمیاد من هم نمیرم اونجا…زلزله هم نيومده. تا اینجا۶۰کیلومتره…دکتر گفت یککم زیاده مسافتش. اما من تا بتونم تاریخ دقیق زایمان رو بهتون میگم.شما باید طبق تمام دستورات من انجام بدین جوش ترس استرس کاملا ممنوعه.همین الان بساط جمع برین همون خونه خانوم.رفتیم خونه بساطو جمع کردیم از همسایه ها عذر خواهی کردم که نمیتونم نگهشون دارم.خیلی ناراحت شدند.رفتن پیش شوهراشون.بنده خداها تازه داشتن برای خودشون چادر میزدن و داربست میبستند چون سرد بود.یک جناب سرهنگی بود بازنشسته مدیر ساختمون برج کناری.اومد گفت پسر حاجی خواهش میکنم مردمو بیرون ننداز.هوا سرده پارکها پر شدن.جا نیست این همه خانوم هستن…من بهت ضمانت میدم که مواظب باغ و خونه شما هستم بسپارید به من…خانومم گفت محمد اشکالی نداره تو هم هر چند روز یکبار بیا سر بزن.همون موقع از طرف فرمانداری هم اومدن،،یکی از خانمها شوهرش کارمند اونجا بود…طرف اومد خودشو معرفی کرد…گفت بخدا اگه شما در باغ و ببندید ما چکار کنیم…گفتم باشه اشکال نداره من درهای خونه رو میبندم ولی خواهشا توی آلاچیق ما نرید…بقیه فیوز برقها و شیر گاز توی حیاط و اینها رو هم من به جناب سرهنگ میگم کجاست…بقیه به عهده شما و جناب سرهنگ…شاید ثوابی هم نصیب ما بشه. هستی شنید کجا میخوایم بریم اعصابش خورد شد…ولی گفتم مجبوریم…خلاصه که رفتیم رسیدیم. پدر مادرش مردمان خوبی بودن اما خر مذهب.هستی راست میگفت… راضیه سریع چادر سرش کرد…بنده خدا تا شنید که وضعیت خانوم من چطوره اصلا نه نگفت.خوشحالم شد.ولی سخت گیر بود…امکانات نبود تلویزیون نبود باید یککم وسایل میآوردیم.گفتم فردا میارم خلاصه شب خداییش ازمون پذیرایی کردن.فرداش من گفتم باید برم هم به خونه سر بزنم هم به فروشگاه. هم وسایل بیارم…هستی گفت من هم میام…گفتم نه تو نیا راه دوره…گفت مامان به عمو بگو منو هم ببره…راضی گفت نه نمیشه…اگه پدر بزرگت بفهمه ناراحت میشه…هستی گفت بزار بشه…من اصلا نمیخام اینجا باشم…خلاصه که گفتم بزار بیاد…گفتم ناهید هر چی میخای اس بده برات بیارم.خوراکی پوشاکی.هرچی.گفت فقط همون تلویزیون رو بیار با چندتا مجله چون حوصله ام سر رفته…راه افتادیم با هستی.خیلی این شاسی بلندو دوست داشت.تازه راه افتاده بودم که اس رسید…گفتم ببینم چی میخاد دیدم دوتا اس اومده.یکی سفارشات ناهیده یکی دیگه سفارشات راضیه…نوشته بود بره رو دادم دست گرگ…آقا گرگه مواظبش باشی ها…گناه داره…یکوقت جوگیر نشی توشی بزاری همون لاش بزاری کافیه…خوب حالتو بکن چون این خانومت خیلی بهم گیر داده و نمیزاره اصلا باهات تنها باشم…ولی چون بهم فحش داده ازش دلخورم…نمدونه که جایگزینم هست…بکنش نوش جونت…فقط کیر زدش نکن…مال خودت…نوشتم دمتگرم…باشه حواسم بهش هست…دوستتون دارم عجیب…خلاصه که نزدیک ظهر رسیدیم خونه…از در عقبی مستقیم رفتیم داخل ساختمون.گفتم همسایه ها نبینند حوصله سوال جواب ندارم…رفتیم بالا لباسهاو پتو و چیزهایی که ناهید نوشته بودو جمع کنیم…این لامصب مانتو کوتاه تنش بود کونش از مال ناهید که حامله هم بود بزرگتر بود…توی خونه میچرخید…گفتم هستی گفت بله عمو…گفتم بریم حموم.گفت وای با من ؟گفتم آره.گفت باشه ولی خدا کنه مامانم نفهمه…گفتم نه نمیفهمه… گفت موهام بلنده خیس بشه میفهمه…گفتم خودم خشکش میکنم…خلاصه با شورت رفتم زیر دوش تمیز شستم خودمو…دیدم اومد داخل لخته لخت بود.گفتم بیا عزیزم قربون هیکلت بشم من.گفت عمو خجالت میکشم…گفتم بیا بردمش زیر دوش بدنش و ناز میکردم سینه های سفت و کوچیکش رو آروم میمالیدم…گفتم بشین زیر پای من…نشست گفتم بکشش پایین شورتمو…نشست تا کشید پایین کیرم شلنگی خورد تو صورتش خیلی خندیدیم.گفت وای چقدر گنده شده…اونشب چکار میکردی که مامانم جیغ میزد.گفتم کوسشو جر دادم…توی کونشم گذاشتم…بخورش برام.گفت عمو دهنم یکجوری میشه…گفتم بخورش عزیزم…یادش دادم چطوری بخوره.همش میگفت بگو مامانم رو چکار میکردی.تمام جریان و براش گفتم…بلندش کردم…گفتم حالا تو بچرخ.گفت عمو اینجا رو دوست ندارم بریم روتخت گفتم باشه عزیزم.تمیز خودمون و شستیم رفتیم بیرون…
روی تخت درازش کردم بدنش بوی گل میداد.از بالا تا پایین چنان لیس و بوسی کردم وزدم بدنش رو که کیف کرد…این کوسش رو گرفتم توی دهنم مکیدمش ناله میکرد.آخ جون آخ جون میکرد… گفتم خوبه گفت خیلی.گفتم 69شیم.گفت اون چیه.بهش یاد دادم. گفت باشه. کیر رو کرد دهنش من هم کوس وکونشو میخوردم…برای نزدیکی با ناهید توی دوران اول بارداری ژل خوب داشتم .هم روان کننده هم بیحسی.لوبریکانت خوب…رفتم آوردم… قشنگ توی کونش رو پر کردم.دیگه باید این کونو میکردم…خیلی ناز بود.وقتش بود صفرشو آزاد کنم.گفتم عزیزم شل کن کونتو ژل بزنم.گفت چرا عمو.گفتم باید روون بشه انگشتام بره توش…بعدشم این کیر کلفت جا بشه توش…گفت تو که گفتی خیلی درد داره. گفتم داشته باشه باید بدی بکنمش دیگه.برای مامانت و خاله ناهیدم داشت اما دادن…گفت باشه ولی گریه میکنم ها…گفتم نه اگه گریه نکنی عادت کنی بهش بهت قول میدم بزرگ شدی گواهینامه گرفتی برات ماشین بخرم…گفت عین مال خودت.گفتم نه اینجوری ولی مث مال خاله ناهید.گفت قول گفتم قوله قول.مردونه…گفت باشه.من بهت اطمینان دارم…دمرش کردم با هر کلکی بود توی کونش رو سوراخشو لوبریکانت زدم…یادم اومد اول ازدواجمون دوتا بات پلاگ مقعدی برای ناهید گرفتم که روزها بکنه کونش گشاد شه تا شبها از کون بزاره بکنمش ولی هیچوقت نذاشت…خیلی گشتم تا توی کمدش ته ته.توی جعبه کفشش بود.درشون آوردم…کوچیکه باز هم کلفت بود.گفتم عزیزم اولین کیر کوچولو میخواد بره سوراخت آماده ای گفت کو ببینمش.نشونش دادم گفت اینکه فقط سرش یککم کلفته بدنش کوتاهه.نره توی کونم گیر کنه.گفتم نه عزیزم نترس…لوبریکانت خورده بود تقریبا بی حس بود.رفتم دو دونه قند کوچولو آوردم آب دهن زدم.گذاشتم توی توی سوراخش گفت عمو خش انداختی کونمو…سوراخم سوخت چی بود…گفتم قرص کون بود که خوب باشه همیشه دلت بخواد بهم بدی…گفت باشه…بات پلاگ رو با روان کننده چرب و چیلی کردمش آروم گذاشتم دم سوراخش کوچولو خودشو سفت میکرد ولی از درد مرد چیزی خبر نبود.دادمش داخل…کلفتیش که موند بایک فشار یکباره دادمش توش.اصلش همون رد شدنش بود.جیغ عجیبی کشید.گفتم چی شد گفت کونم پاره شد…درش بیار…گفتم نترس الان آروم میشه.دمرو بخواب ازت عکس بگیرم کونتو ببین.گفت نمیخام توش درد داره…گریه کرد اشکاش اومد.گفتم در بیارمش گفت آره تو که منو دوست داشتی گفتم الان بیشتر دارم…گفت پس چرا گریه منو در آوردی.گفتم باشه ببخشید…گفتم چنددقیقه باشه بعد در بیارم گفت باشه.
بعد از چند دقیقه گفتم حاضری گفت بزار باشه…فک میکنم بهش احتیاج دارم.گفتم یکبار در میارمش دوباره میزارمش توش.گفت باشه.شل کرد آروم کشیدمش بیرون .ولی بیرون نمیومد.گیر میکرد سوراخش.خیلی دهنه کونش تنگ بود.ناله اش در اومد.گفتم اروم باش گفت اگه بیرون نیاد چی…گفتم خوبم بیرون میاد.نترس.شل کن.شل کن…گفت باشه الان. تا شلش کرد کشیدمش بیرون هلپی صدا داد.بازم جیغ کشید…از کونش ژل با آب قند زد بیرون.یه ذره خونی هم بود.البته یک ذره عنی هم بود…گریه میکرد.گفتم جانم گریه نکن دیگه…گفت درش آوردی دردش بیشتر بود…گفتم باید عادت کنی دیگه…گفتم حالا بیا برام این کیر کلفتمو بمالش. دوستش داری. گفت آره مخصوصا وقتی میره لای پاهام.گفتم پس بمالش.گنده تر بشه.بزارم لای پاهات.گفت باشه. یاد گرفته بود قشنگ میمالیدش.گاه گداری هم سرشو میخورد… گفتم حالا بالش گنده هه رو بزار زیر شکمت گفت بلدم دیگه.دمرو خوابید.بالش زیر شکمش…ژل روان کننده زدم.گذاشتم لاش…گفتم خوبه دوست داری؟گفت خیلی خیلی…چه حالی میکرد… خودشو به کیر میمالوند.چندبار مالیدمش. بغلش کردم.روش کامل خوابیدم…گفتم اجازه میدی آروم سرشو بزارم داخل کون قشنگت.گفت دوست داری بزاری.گفتم خیلی زیاد.گفت بزارش. گفتم درد میاد ها.گفت بزار بیاد.توی کونم میخاره فک کنم دلش چیزی میخواد.گفتم باشه.ژل زدم خیلی مراعات میکردم.آروم فشارش دادم آروم رفت توش.تند تند نفس میکشید. گفتم چطور گفت داره منو میکشه…انگار کونم داره نصف میشه…فقط تازه سرش توش بود…کشیدم بیرون یک گوز بلند داد.بوی گندی هم داشت.خجالت کشید.گریه کرد.گفتم عزیزم این طبیعیه…خب کونت گشاد شده دیگه.گفت خیلی کار زشتیه. گفتم نه عالیه.گفت کجاش عالیه بوی گندش خونه رو گرفته.هر کاری کردم جلوی خنده ام رو بگیرم نشد.چنان خندیدم که خودشم زد زیر خنده…گفتم دیوونه من گاییدن کون خوشگلتو میگم.تو گوزیدن رو میگی.گفت آره دیگه.گفتم فدات شم که اینقدر خوبی.بچه جون.
گفتم آماده ای گفت چرا گفتم دوباره بزارم توی سوراخت گفت بزارش فقط آروم…دوباره ژل زدم گذاشتم توش.آروم آروم تلمبه ریز میزدم.میگفت کلفته عمو پوستم داره کش میاد.توش میسوزه.داشت آبم میومد.تندترش کردم اما فقط سرش و میدادم تو میکشیدم بیرون یک آن آبم اومد داخلش بود.باور کنید بگم ده بار توش پمپاژ کردم.گفت وای چی بود داغ شدم.جیش بود یا همون آبش بود.گفتم آره آبش بود برای کونت خوبه…در آوردم بیرون .گفتم برو حموم با آب داغ خودتو بشور اولین باره کون دادی توش رو خالی کن بار اول میسوزه ولی بعدش خوب میشه.گفت باشه. چند دقیقه بعد رفتم حموم گفت از کونم خون اومد.گریه کردم…سوراخم سوخت.آینه گذاشتم دیدمش زیر سوراخم پاره شده گوشت کونم زده بیرون…گفتم ممنونتم.به کسی چیز نگی هابهت قول دادم بزرگ شدی برات پژو بخرم.گفت دست بده.بهش دست دادم بغلش کردم.بوسیدمش.گفتم بشور بریم پیتزا بخریم بخوریمگفت
دمت گرم ایوالله.رفتیم توی باغ و دیدیم برای همسایه ها قشنگ داربستی چادر زده بودن.فقط زن بودن.همه اومدن تشکر کردن.وحال خانومم رو پرسیدن.بعدش رفتم مغازه و برای چند روز تعطیلش کردم.به ساختمون تازه ساز سر زدم اونم کارگرها تعطیل کرده بودن.کرونا زندگی رو فلج کرده بود.زلزله هم بدتر کرده بود.هستی گفت نریم خونه بابابزرگ بدم میاد ازش.گفتم نمیشه ناهید مریضه حساسه…گناه داره.گفت آه تلویزیون یادمون رفت.برگشتیم تلویزیون رو برداشتیم.گفتم چرا بدت میاد از بابابزرگت. گفت،همش دستور میده همش میگه روسری سرت کن.دلم میخاد اقلا ده روز نبینمش.گفتم کاریش نمیشه کرد.فعلا مجبوریم باید هرچند روز یکبار بیاییم شهرخودمون.اونوقت تو هم بامن بیا.گفت نمیگفتی هم بزور میومدم.خندیدم.غروب برگشتیم.خانومم گفت محمد جان برو یککم گوشت و مرغ و اینجور چیزها بگیر بیار دیگه فعلا اینجا موندگاریم. ظرف و ظروف مامان راضیه داده.ولی خورد و خوراک با تو.گفتم چشم.دم در حیاط بابای راضیه رو دیدم کلی ازش تشکر کردم.همون موقع پرسیدم حاجی قصابی خوب کجا هست گوشت تازه بگیریم…گفت گوشت تازه فقط گوشت بره بگیر بده بکشن.گفتم اینجا کسی رو نمیشناسم.باهم رفتیم یک دامداری یک بره خوب گرفتیم دادیم کشتن آوردیمش. گفتم حاجی این که برای ما زیاده.خودت مدیریت کن.برای خودتون بردار بقیه هم بده نیازمندان…خیلی از این کارم خوشش اومد.گفت کارت چیه گفتم من فروش لوازم الکتریکی…بساز بفروشی هم میکنم…کم کم داشت بهم اطمینان میکرد.پرسید چطوری با راضیه آشنا شدی گفتم مستاجرم هستن.کم و زیاد راست و دروغ دیگه باهم رفیق شدیم…چند وقتی اونجا بودیم.هوای خوبی داشت…مردم خوبتری.
توی اون مدت من و هستی چند بار اومدیم شهر خودمون و هر بارش خوب میکردمش.دیگه به کون دادن عادت کرده بود.ولی فقط سر کیرمو میذاشتم توش.اصلا بیشترش جا نمیشد که بزارم داخلش.ولی ناهید به هیچ عنوان اجازه تنها شدن با راضیه رو بهم نمیداد.تا اینکه نزدیک زایمان ناهید شد و مجبور شدیم برگردیم.بساطمون رو جمع کردیم و من مبلغی بعنوان تشکر توی پاکت دادم بابای راضیه بنده خدا نمیگرفت ولی دادم بهش.که فهمیدم همش رو داده به راضیه.وقتی رسیدیم.همسایه ها دیگه اونجا نبودن شهر در آرامش بود اما کرونا توی اوجش بود.اردیبهشت ۴۰۰بود که ساعت۴صبح بود بردیمش بیمارستان و شکر خدا زایمان کرد.راضیه خیلی مواظبش بود.ناهید فکر میکرد زرنگه در همه حال و همه وقت مواظب راضیه بود و زیر نظر داشتش. ولی نمیدونست که نازنینی داره بهم حال میده که خودش و راضیه به انگشت کوچیکش هم نمیرسن.توی این چندماهه چنان سکسی شده بود که نگو…سینه ها گنده تر کون خوشگل تر کیر خور شده بود…نمیخواستم گشادش کنم.فقط بیشتر لایی میگاییدمش.هرچی دوست داشت براش میخوردم اما بهش یاد داده بودم یه وقت پیش ناهید هیچچی نگه…راضیه همه چی رو میدونست.خوشحالم بود.چندتا فیلم از کون دادن و حال دادن هستی براش گرفتم توی تلگرام فرستادم…ولی چهره خودم دیده نمیشد.کیف میکرد… میگفت نوش جونت…ولی حیف تو که همچی زنی گرفتی…خودخواهه. و پررو.گفتم اون الان تازه زایمان کرده اینجوریه.گفت زمان همه چی رو معلوم میکنه…چند هفته گذشته بود و حالش خوبه خوب بود.الکی بهونه میگرفت و دیگه به هستی و راضیه رو نمیداد.سر سفره بودیم راضیه گفت محمد آقا و ناهید خانوم حالا که به سلامتی فارغ شدی.من و هستی دیگه میخوایم از اینجا بریم.پدرم گفته بیایید همین طبقه پایین خودم بشینید.من ساکت شدم بزور لقمه رو قورت دادم.هستی که اصلا بلند شد رفت.ولی ناهید چشماش برق زد.ازش تشکر کرد و معلوم بود که خیلی خوشحاله…خلاصه مطلب که چندروز بعد بساطشون رو جمع کردن و رفتن شهر خوده راضیه.چند روزی خیلی ناراحت بودم.دلم برای هستی و راضیه تنگ شده بود خیلی بهشون عادت کرده بودم.نه برای سکس نه نه… فقط برای اینکه دوستشون داشتم شده بودن اعضای خانواده ام…ولی رفتار ناهید باعث شد که اونا از پیشمون برند.چند شبی بود ناهید مثلا خودشو برام لوس میکرد از سرکار برگشتم.اون موقع زود تعطیل میکردیم ستاد کرونا گیر میداد.برگشتم دیدم سکسی پوشیده با وجود اینکه چند ماهی بود بعد از اون سکس جانانه با راضیه دیگه هیچ کوسی نکرده بودم.فقط سکسهای کوچولو وناقص با هستی.ولی دلم اصلا کوس نمیخواست.شام خوردیم اومد پیشم گفت از وقتی اون لعنتی زیرت خوابید دیگه اصلا به چشمت نمیام.من خم میشدم از توی کابینت ظرف بردارم تو برام راست میکردی.ولی الان پیشت لختم ولی حتی برات مهم هم نیست.میدونم که هیچ رابطه ای نداشتی.گفتم خسته ام و بی حوصله.گفت من مهم نیستم.الان بچه داره ۲ماهش تموم میشه حالم خوبه خوبه.یعنی راضیه خیلی ازم خوشگلتر بود.گفتم چی ربطی به اون داره. اصلا اون الان کجاست.بمن ربطی داشته باشه.یا تو فک کردی قحطی کوسه.یا فک کردی من که تا نزدیک۴۰سالگی ازدواج نکرده بودم اخته بودم یا خجالتی یا کوس ندیده بودم یا کوس نکرده بودم یا که نیست الان بکنم…من دیگه اصلا حال و حوصله خودمم ندارم چی برسه به تو و کوس تو.گفت تو غلط میکنی که حوصله منو نداری.پس چرا زن گرفتی هم منو بدبخت کنی هم خودتو و هم این بچه رو.گفتم ناهید خیلی مواظب حرف زدنت باش.الان حامله نیستی که چیزی بهت نگم.خیلی خیلی توی حرف زدن حواستو جمع کن…از لحن صدام فهمید اصلا باهاش شوخی ندارم.خودشو جمع کرد.بچه رو شیر داد.رفتم توی رختخواب…بعد از چند دقیقه اومد توی رختخواب فقط با شورت و سوتین بود.تابستون داشت میومد گرم بود.اومد خودشو انداخت بغلم.گفت بخدا بجون پسرمون من اون حرفایی که اون موقع بهت گفتم فقط برای این بود که دلم شکست…فقط میخواستم چیزی بگم که دلم خنک شه.من احمق نمیدونستم که بعدا اینقدر روی زندگیم اثر میذاره…گفتم من اصلا اون حرف هات برام مهم نیست.حالا که گفتی و تموم شده رفته.از قدیم گفتن هر چه از دل درآید بر لب نشیند…حرف دلت بود دیگه…من هم اگه اون موقع که ۲۲سالم بود به حرف مادرم گوش داده بودم وازدواج کرده بودم الان بچه من هم اندازه هستی بود.ومن هم با زنم هم رو درک میکردیم.نه که الان بعد از۶ماه چون خودت دلت سکس خواسته لخت شی بیایی بگی منو بکن.اونم سر تکلیف یا لذت خودت.گفت محمدمن غیر تو کی رو دارم کی بمن گفته باید توی زندگی چکار کنم…مگه تو بهم نگفتی توی هر شرایطی دوستم داری.پس چرا الان چندوقته حتی بوسم هم نکردی.من بهت بد کردم میدونم فحشش دادم.خیلی خیلی پشیمونم.که به تنها کس زندگیم که تو بودی اون حرفها رو زدم.ولی به خدا از روزی که با تو ازدواج کردم تازه فهمیدم خانواده چیه زندگی چیه.بهم حق بده که دوست نداشته باشم عزیزترین کس زندگیمو با کسی تقسیمش کنم
سرشو گذاشت روی سینه ام گرفت خوابید لخت بود خیلی خوشگل بود.اما نمیدونم چرا ازش دل زده شده بودم.چند ماه بود اصلا بهش دست نزده بودم.سینه هاش که پر شیر بود سفته سفت شده بود.بعد از زایمان یککم تپل شده بود که خوشگلترش کرده بود…از راضیه هم آشپزی یاد گرفته بود.خیلی دستپختش و خانه داریش بهتر شده بود.من هم خوابم برد.توی خواب حس خوبی داشتم نمیدونم چی بود.ولی وقتی چشمامو باز کردم دیدم خیلی آروم کیرمو از شورتم کشیده بیرون داره باهاش بازی میکنه سرش هنوز روی سینه ام بود حواسش نبود بیدارم.قشنگ داشت با سر کیرم بازی میکرد.می رفت پایین تخمهاش رو میمیمالوند. آروم رفت پایین پشتش بهم بود شروع کرد ساک زدن.قبلا چندباری خیلی الکی میخورد که اصلا بهم لذت نمیداد که هیچچی. بیشتر عصبیم میکرد.اما الان کیر کلفتمو بزور میداد دهنش و خیلی بوسش میکرد.لیسش زد تا دم تخمام. نوبتی میکردمشون دهنش ومیمکید دردم میومد ولی خیلی بیشتر خوشم میومد.یککم که خورد بلند شد شورتش و در آورد خودش تف زد پشتش بهم بودرفت نشست روی کیرم.آروم آروم میکردش داخل کوسش.خیلی هم آخ آخ میکرد… خیلی آروم میکرد… نمیدونم دردش میومد یا اینکه حواسش بود یه وقت بیدار نشم.های بلند میشد تف زیاد میزد.لامصب کوسش تنگه تنگ بود.خودش داشت حال میکرد.کون بزرگ و سفید و نازی داشت.کیر تا نصفه میرفت توش.با خودش نمیدونم چی میگفت…یککم شنیدم.غرغر میکرد.فهمیدم میگفت چقدر میخوابی پاشو دیگه پاشو دیگه.چندتا خودش بالا پایین شد.اومد پایین دوباره مالشش رو شروع کرد.چشمامو باز کردم دیدم منو نگاه میکنه.از زیر بغلاش گرفتم کشیدمش روی خودم لباشو گرفتم توی لبام دیوونه شد چقدر شهوتی شده بود تا الان اینو اینجوری ندیده بودم. اصلا انگار یک چهره مخفی داشت که از اول رو نکرده بود.فقط وقتی هیجانی و عصبی میشد رو میکرد.چشماش برق میزد.کونشو میمالوندم.اومد بالا بادست کیرمو تنطیم کردم گذاشتم توی کوسش گفت بکن هر جور دوست داری…میخام وحشی بشی مث اون اولا…لباشو گذاشت روی لبام اشکاش ریخت روی صورتم…گفت ببخشید حرفهای بدی بهت زدم.بخدا پشیمونم…دوستت داشتم و دارم.گفتم من هم همینطور. گفت بکنش جرش بده.میخوام برم پیش دکتره معاینه میخوام بفهمه منو هم خیلی دوست داری بکنی…مگه راضیه رو چطور کردیش که پاره شده بود.از کمرش گرفتم محکم با تمام قدرت تا ته کیر دادم توش جیغ کشید وحشتناک. باور کنید میگم صداش رفت توی کوچه.بچه از ترس بیدار شد گریه میکرد.ولی من اینو ولش نکردم محکم گرفته بودمش و مردونه ضربتی بد گاییدمش.گفتم اینجوری.خوبه خوبه.درد زیاد داشت ولی میگفت بکن جررم بده هرجوری دوست داری عشق من من برای تو جون میدم.قربونت بشم…بلندش کردم انداختمش زیر خودم بچه هم گریه میکرد.ولی ده بیست تا قدرتی تا ته کیر محکم جا کردم ته کوسش میخواست بیهوش بشه.لبای خوشگلشو گرفتم توی لبام آبمو ریختم ته کوسش.خودمو انداختم روش…کی بود اینجوری کوس نکرده بود…چنان بوسی ازم کرد که گفتم دمت گرم…الان فهمیدم دوستم داری.گفت بخدا عاشقتم…بلند میشی بچه رو آروم کنم شیرش بدم.گفتم باشه بلندشدم از روش. بعد از اون شب زندگی به حالت اولیه برگشت.ولی بعد از چند وقت دوباره متوجه شدیم حامله است.خوشحال شدیم خنده امون گرفته بود.گفت بچه دوست دارم خودم تنها بودم ولی دوست دارم بچه زیاد داشته باشم.زرنگ شده بود.برای خودش کلفت گرفت .پرستار پیرزن بالای۵۰سال.بی پدر سگ بهش نگاه نمیکرد.تا اینکه بچه دومم هم بدنیا اومد اونم پسره.اون زنه هنوزم میاد خونه ما کمک میکنه به ناهید.تا اینکه روزشنبه۱۸فروردین امسال بود که.داشتیم بار خالی میکردیم.شکر خدا وضعم بهتر شده بود.املاک بیشتر خدایا شکر.چندتا آپارتمان و مغازه برای فروش داشتم.یکی از بچه ها اومد گفت حاجی بیا دفتر یک خانومه اومده میگه یک لامپ کلفت میخوام نوعش رو هم نمیدونه.هرچی میگم ما کلی فروشیم تک فروشی نداریم.باور نمیکنه.گفتم اگه نیازمنده کمکش کنید گناه داره.گفت نه فقط با محمد آقا کار دارم اون میدونه چی لامپی میخوام…آشنامونه.گفتم این کیه دیگه شانس ما.روز اول هفته. رفتم دفتر از دور دیدم یک خانوم مانتویی خوشتیپه قد بلنده.پشتش بود.رسیدم بهش وای چی میدیدم.راضیه بود.تا همو دیدیم بی معطلی جلوی کارگرها همو بغل گرفتیم.بچه ها فک کردن خواهری چیزیه.گفتم پسر در رو ببند بپپر دوتا شیر موز با یک جعبه شیرینی بگیر بیار.گفت چشم حاجی.گفتم نه برای همه بگیر…مهمون نازنینی دارم.در رو بستم کرکره پنجره رو هم کشیدم.گفتم لامصب گذاشتی رفتی علی علی مکه.تنهام گذاشتی.اومدم خونه بابات گفت شوهر کردی دیگه نیومدم سراغت.گفت آره پدرم مجبورم کرد با پسر عموی منگولم که راننده تریلی بود ازدواج کنم. اونم که مرد نبود فقط ده روزی یکبار میومد دودقیقه کاری نکرده میخوابید فقط دائم یاخمار بود یا نعشه.شده بودم حمال بی مزدش توله های زن قبلیش رو نگه میداشتم… بخاطر کرونا بیکار بودم.الان چند وقته طلاق گرفتم.پایان قسمت دوم…
خودم:
برگشتم دیگه پیش بابام هم نمیرم.با پولی که تو بابت صیغه بهم دادی و پول پیش ۱۰۰تومن خانه اجاره ای تو.با۵۰تومنی هم که ازین پفیوس گرفتم…وام جور کردم پول پیش یک سالن کوچیک رو دادم برای خودم و هستی اجاره کردم.ولی شبها مجبورم همونجا بخوابیم.بد نیست.حموم و دستشویی داره.ولی جای زندگی که نیست.گفتم انشالله دست وبالم باز بشه تا یک خونه اجاره کنم…پرسیدم حالا چی شد بعد چند وقت یاد من کردی.گفت محمد مشکلی برای هستی پیش اومده بغیر تو هیچکی رو نداشتم.گفتم چی شده نگران شدم.گفت این بیشعور با دوستش بوده.اون ماشین مادرش رو برداشته رفتن دور زدن.این هم بدون گواهینامه نشسته پشت فرمون…زدن به یک موتوری. اونم پاش شکسته.گفتم کی اینجور شده…گفت راستش از دیروزه…بچه ام بازداشته.گفتم خدا لعنتت کنه راضیه.پس من چی هستم.گفت بخدا الان هم مجبور بودم اومدم.گفتم غلط خوردی دیشب اون بچه بازداشت بوده…اشتباه کردی.به کارگرم گفتم اگه خانوم زنگ زد نگی با کسی رفته بیرون.بگو بانکه.گفت چشم حاجی…راضیه گفت حاجی شدی.گفتم دیوونه من۲۰سالم بود با پدر مادرم حج رفتم.نه الان گفت بخدا نمیدونستم.گفت ناهید چطوره؟گفتم با بچه هاش خوشه.گفت مگه بچه دیگه هم دارید گفتم آره یک پسر دیگه…گفت یک امانت بهت میدم بده بهش.گفتم چیه…دستبند گم شده ناهید و داد.گفتم این دست تو چیکار میکنه.خیلی ناراحت شدم.گفت فکر بد نکن.بهم باج سبیل داد که دیگه برم پیشت برنگردم.خودت میدونی که چقدر پولشه الان.ولی چون بدون اجازه تو داد دلم نخواست خرجش کنم.حتی توی این شرایط چون فک میکنم دزدیه.گفتم اشکال نداره.بهم گفت فک کنم درد که داشتم توی اتاق زایمان یا جایی افتاده کسی برداشته بهم نداده.چندبار هم رفتم بیمارستان ولی گفتن پیدا نشده.نوش جونت دستت کن یا بفروشی برای کارت استفاده کن.گفت چقدر خوبی تو محمد.تکی بخدا.رفتیم کلانتری آورده بودنش بیرون گفتن توی اتاقه افسر نگهبانه.رسیدیم اونجا.توی اتاق یک خانم و آقای دیگه بودن.یک دختر دیگه هم بود.در زدم رفتم داخل افسره رو شناختم برای کلانتری قبلا بهشون لامپ و لوازم داده بودم ازشون پولی نگرفته بودم.آخه شهر ما زیاد بزرگ نیست.همه منو پدرم رو میشناسن.داشتن صحبت میکردن مرده گفت دختر جون بچه من بگه تو چرا بی اجازه بدون گواهینامه نشستی پشت فرمون هم خودتو بدبخت کردی هم مارو.آقا ببخشید بخدا نفهمیدم چی شد.گفت الان که رفتی زندان میفهمی چی شده.جناب سروان من که پول دیه ندارم بدم خودش میدونه.گوش دادم چی میگن راضیه هم پشتم بود ساکت بود.تا سلام دادم.یک دختر خوشگل و لاغروناز قشنگ و نازی ولی چهره خسته ترسیده بهم نگاه کرد.تا منو دید گریه اش گرفت دویید اومد طرفم خودشو انداخت بغلم.گفت پس کجا بودی تو.مگه نگفتی همیشه مواظبمی پس چی شد.گریه میکردم.گفتم عزیزم من که ازت خبر نداشتم مامانت الان اومد بهم گفت.سروانه تا منو دید بلند شد ادب و احترام.جریان و گفت.موتور یارو داغون شده بود.پسره پاش شکسته بود.ماشین این چلغوز هم پارکینگ بود.وکمی خسارت دیده بود.گفتم الان باید چکار کرد.گفت رضایت بدن که پرونده نمیره دادگاه.رضایت ندن.باید برن دادگاه.گفتم بیمه چی.گفت گواهینامه نداره مقصر صددرصد هم هست.گفتم باشه مهم نیست.بهش گفتم مگه بتو نگفتم روزی که گواهینامه گرفتی برات پژو صفر میخرم.سوار ماشین کسی نشو.گفت تو که نبودی نیومدی سراغم.گفتم عزیزم من که سر جام بودم تو و مامانت غیبتون زد.الان هم مهم نیست…پدر پسره اونجا بود اومد توی اتاق گفتم برو بپرس دیه پسرت چقدره نقدی بدم بهت رضایت بده دخترم نره دادگاه.شما هم بگو ماشینت چی شده.گفت پرایده سپرش شکسته با پول پارکینگ و تعمیرش و لامپ جلو تقریبا ۳تومن.گفتم باشه اونم الان بهت میدم.اون دختره دیگه مات مونده بود.آروم گفت هستی این کیه سوپر منه.گفت نخیرم بهت نگفتم یکی رو توی این دنیا دارم که هیچکس نداره.عاشقمه…گفت این دیوونه است.برگشتم نگاهش کردم.اونم خیلی خوشگل بود.فهمید صداشو شنیدم گفت ببخشید.پدر پسره رفت دادگاه برگشت گفت با بدبختی بهم گفتن تقریبا ۵۰تومن.ولی گفتن اگه پاش خوب نشه چی.گفتم بهم مربوط نیست رضایت محضری بده۶۰تومن بهت میدم.توی کونش عروسی شد.گفت موتورمون چی.خراب شده.دو تومن پول تعمیرشه. گفتم ۶۵ خوبه لال میشی دیگه.گفت چرا نشم عالیه.خلاصه تا ساعت۲نشده همه کارهاش تموم شد.خیلی خسته بود.مستقیم بردمش مرکز خرید شهرمون.هم برای خودش هم مادرش کامل ست خرید کردم.جیگر شدن ناهار خوردیم.یک آپارتمان مجردی داشتم برای خودم بردمشون اونجا کلید دادم.راضیه جلوی دخترش پرید بغلم گفت چقدر خوبی.خندید گفت بخاطر منه یا هستی گفتم هر دو باهم.تنهایی دوست ندارم.هردو رو باهم میخوام. گفتم ناهید از اینجا هیچچی نمیدونه.
راحت باشید.خودت کار کن اینو نبر فست فود میخوام درس بخونه.بره دانشگاه.یازدهم بود.گفتم سال دیگه هم کلاس میری کنکور میدی هم که گواهینامه میگیریدیگه از این کارا بکنی کمکت نمیکنم ها.خندید گفت تو خیلی گلی.تو عشقی.گفتم شما دو تا بیشتر.بهم قول بدی خوب درس بخونی.اگه خوب درس بخونی تمام نمره هات بالای ۱۵باشن.یک آیفون ۱۳مهمون منی.گفت جانم بگو جون هستی.گفتم بخدا.مادرش گفت پس برو الان بگیر چون نمره زیر۱۸نداره.فقط شلوغکاره.گفتم کارنامه ببینم.همونجا براش میخرم.گذاشتمش خونه میخواستم لباس و وسایل شخصیم رو بردارم راضیه گفت.بدون تو اینجا نمیمونم.روزها مال منی شبها مال ناهید.دوست داشتی عقدم کن.نخواستی صیغه.گفتم عاشقتم.باشه.خداییش ناهید توی سکس سرد بود هفته ای یکبار بزور.اونم وقتی خودش میل داشت یا برای رفع تکلیف میومد.من دلم هر روز می خواست.بردمش رستورانش.توی راه گفت بیا دست بند خانومت.گرفتم ازش.رسیدم دم سالن دستشو گرفتم بستم دستش گفتم اینم.حق مهریه ات.گریه کرد.گفت نمیدونم چطوری باید جبران کنم.گفتم فقط با این تپلت.خندید گفت.فردا صبح هستی مدرسه است.۹منتظرتم.گفتم چشم عشقم.برگشتم خیلی خوشحال بودم.شبش خوب خوردم و خوابیدم.صبح بلند شدم صبحانه خوردم.تا ناهید رفت بیرون برگشت.انگار که کسی مهم بهم زنگ زده.گفتم نه آقا من نمیتونم بیام راه دوره.آخه چراالکی حرف میزدم.مثلا باید برم راه دور.قطع کردم گفت چی شده.گفتم هیچچی برای تحویل جنسام باید خودم برم تهران.توی باربری تهران فاکتور من با کسی اشتباه شده حتما باید خودم برم کپی فاکتور ها رو هم ببرم.دو سه روزی نیستم.تو هم بگو طیبه خانوم بیاد پیشت.تنها نباشی. گفت خب بی رحم ما رو هم ببر دیگه.گفتم تو فک کردی من حوصله رانندگی دارم.ماشین و میزارم پارکینگ ساختمون با قطاری اتوبوسی چیزی میرم.گفت تنبلی دیگه.گفتم عزیزم تفریحی که نیست کاریه.بعدشم کار ما ساختماني از الان که هوا گرم میشه شروع میشه.بهت گفتم اولین واحدی که بفروشم یک سفر ده روزه ترکیه ایم.خوشحال شد بوسم کرد.
خداحافظی کردم و مستقیم رفتم دفترم سفارشات لازم رو کردم ماشین رو گذاشتم اونجا.گفتم اگه خانوم زنگ زد بگو ماشین و گذاشت اینجا رفته تهران.رفتم سراغ میز کارم گفتم محمود اگه چایی داری یک دونه بیار بخورم برم.دوتا قرص مست انداختم بالا یک چایی زدم روش رفتم دم مغازه رفیقم ماشینشو گرفتم گفتم فقط نمیگی ماشین دست منه.گفت جون بخواه داداش.دیگه رفتم خونه راضیه که خودم بهش دادم.چون کلید نداشتم بهش زنگ زدم.گفت در بازه بیا تو…رفتم داخل توی حال بودم گفت خب در رو ببند بیا تو دیگه مگه قرار خجالت بکشی.در رو بستم رفتم داخل.رفتم تو اتاق خواب سرپا بود و داشت آرایش میکرد یک تاپ لیمویی خوشگل و تنگ تنش بود.شلوارک زیبا مشکی گیپور شورتش دیده میشد موهاش رو دم اسبی بسته بود.از قبل لاغرتر و خوشگل تر شده بود. برگشت طرف من ناز و دلربا چه آرایشی کرده بود.گفتم چیکار کردی لامصب گفت بخدا بیا بغلم که دلم برات یک ذره شده.بیا فدای اون مردونگیت بشم.بی قرارتم.نگاهش کردم چی ناز بود.سفید خوشگل گردن بلوری.خودش اومد جلو گفت مگه دامادیته اینجور تیپ زدی لامصب.گفتم مگه عروسیته اینجور آرایش کردی.نازنین.گفت برای من یا هستی تیپ زدی…گفتم بخدا الان فقط خودت.گفت مرسی.گفتم ۳شب ۳روز میتونم پیشت باشم.گفت دروغ میگی گفتم نه بخدا راسته.به ناهید گفتم بارها تهران توی باربری مونده باید خودم برم ترخیص.گفت وای چی بهت بگم.گفتم هیچی.فقط فردا پسفردا هم پیش توام.گفت وای بهترین خبر عمرم بود.اومد جلو آروم آروم خودش لباسامو در آورد.گفتم بزار ببینم اون زیر چی داری.گفت عجله نکن.لباشو گذاشت روی لبام همینجوری داشت تقلا تلاش میکرد که لختم هم بکنه من موندم و شورتم و جورابام.با همون تاب و شلوارکش بغلش کردم بردمش بالا.چقدر بوسیدمش.درازش کردم روی تخت.گفت لامصب چی تختی داری برای شیطونی خریدی گفتم آره.ناهید توی سکس ضعیفه حریف من نیست.هفته ای ده روزی یکبار اونم وقتی خودش دلش بخواد…ادای اینو در میاره که مثلا حشری شده و دلش خواسته ولی نصف کاراش تقلبیه. اصلا ولش کن بزار دلش خوش باشه.گفتم لخت شو قشنگ ببینمت.دلم برای اون سینه ها و کوس گند ه ات تنگ شده. قشنگ لخت شد.پاهاشو باز کرد شیو کرده بود صافه صاف.اول یک گاز کندم از تپه عشق کوسش یک جیغ کشید.گفت نامرد کندیش دردم گرفت.گفتم راضی چقدر تو دلم بود اینو گازش بگیرم.گفت محمد اگه با دندونات تیکه تیکه ام بکنی بازم قربونت میشم.تو جدای خوبیهای گذشته ات دیروز کاری برام کردی که تمام عمر مدیونتم. بابا مامان رفیق هستی گفتن.شما که همچین پشتوانه و آقایی نگرانتونه و مواظبتونه چرا دیر کردین.گفتم نبود زنگ زدم اومد.ولی کف کرده بودن.یکجا دیه رو دادی.مث کوه پشتم بودی کیف کردم میخواستم شب قبلش از غصه دق کنم.تنها بودم.نمیتونستم به کسی بگم.بخاطر طلاق دومم بابام باهام قهر کرده.دیگران هم به اون نگاه میکنند ولم کردن.فقط تو موندی.چقدربوسم میکرد.بلند شد.شورتمو در اورد کیرمو دید گفت قربونش برم اگه این کیره اون چی بود.چه ساک مجلسی پر تفی زد.کیرشو به اون کلفتی بزور میکرد تا ته دهنش.اوردمش بالا فقط چند دقیقه همو خوردیم ولیسیدیم.گفتم چطوری دوست داری بکنمت.گفت فقط بکن جر واجرش کن این کوس رو.پررو شده.گفتم چشم…دادم بالا پاهاشو.ولی اول آروم آروم کردم توش.گفت وای چقدر کلفته ماشالله واقعا جر میده.یکم که عادت کرد قرص هم که خورده بودم.مث ببر افتادم روش چقدر تلمبه زدم جر خورد کوسش.چقدر جیغای آروم آروم میکشید صداش نره بیرون.برش گردوندم.داگی سنگین گاییدمش.عرق کرده بودم.آبم اومد تماما ریختم توش.گفت وای عزیزم چرا ریختی توش تازه ۱هفته بود پاک شدم از پریودی.احتمال حاملگی دارم.گفتم بهتر میخام بگیرمت.کوس خواهر روزگار.دیگه بدون تو وهستی نمیتونم زندگی کنم.گفت یعنی عقدم کنی.گفتم شک نکن.ولی همینجور که گفتی روزها مال تو شبها ناهید.گفت قربونت بشم چی ازین بهتر.گفتم ولی خب هستی چی.گفت تا وقتی که شوهر نکرده مال تو بکنش کیف کن تو به گردنش حق داری.اون موقع که تازه از پیشت رفته بودیم شبها همش برای تو گریه میکرد.اون مال توست.گفتم ممنونتم که درکم میکنی.خندید…تاظهر چندبار دیگه کردمش.ظهر ناهار ساخت .يکدفعه هستی اومد تو منو با لباس خونه دید.پرید بغلم گفت بخدا این بزرگترین سورپرایز زندگیم بود.اول فک کردم امروز بیایی اما وقتی دیدم ماشینت نیست دلم گرفت…گفتم اون سفیده ماله منه.اما امانته.ناهار بخور میخایم بریم شمال ویلای تنکابن مال رفیقمه.۳روز اونجاییم. میخواست غش کنه از خوشحالی.چقدر مادر و دختر بوسم کردن…
راه افتادیم سر راه رفتم کلید ویلای رفیقمو گرفتم…نمیشد برم ویلای خودم زن سرایدارم بدجوری با ناهید رفیق بود.یک بار کلید داده بودم رفیقم جیک و پیک تمام مهموناشو همه رو برای ناهید تعریف کرده بود.جاده بارونی بود به سختی رسیدیم.رفتیم خرید کردیم و رفتیم ویلا.خوبیش این بود در و دیوارش خوب بود دید نداشت ریموت برقی بود.داخل تمیز و زیبا بود.قبلا استخر نداشت اومده بودم اینجا ولی دیدم استخر جکوزی تکمیل بود.هوا تاریک بود بدجور رعد و برق میزد.میترسیدم هستی و راضی اصلا بهشون خوش نمیگذشت.گفتم نترسین همه چی امنو امانه.اینجوری که خوش نمیگذره.گفتند خیلی ترسناکه.بلند شدم خودم براشون چایی دم کردم شومینه روشن کردم.رعد و برق میزد دلشون میخواست بترکه…گفتم بیایید یک شام خوب بسازیم حواسمون پرت بشه.براشون آهنگ گذاشتم.هستی گفت بخدا اینقدر میترسم نمیتونم حتی آهنگ گوش کنم.خندیدم.گفتم بریم شام بسازیم.مشغول شدیم…کم کم داشتن عادت میکرد.یه کم هم هوا آروم شده بود.بعد از شام رفیقم زنگ زد گفت محمد یک بار خوب ساختم توی خوده استخر جکوزی برو پمپ و بزن تمام چراغها رو که روشن کنی موتور خونه خودش اتوماته آب سریع گرمه…گفتم دمت گرم رفیق.رفتیم توی سالن پشت ویلا تازه ساخته بود چکار کرده بود دمش گرم…گفتم برای یک استخر آبتنی دبش حاضرین یا نه…گفتن الان توی این حال.گفتم مگه چیه.خب بارونه دیگه ببینید خود شمالیها توی خیابون بودن کیف میکردن شما توی ویلای به این بزرگی میمیترسین. گفتم راضی چی میخوری گفت بخدا من تا الان نوشیدنی الکلی نخوردم حتی تا بتونم نمازم ترک نمیشه.هستی گفت ولی من میخورم.گفتم امشب همه با هم میخوریم. چند پیک ناب ویسکی درجه۱ خوردیم.ولی هستی معلوم بود زیاد خورده.چون اصلا حالش بد نشد.سر حال بود.ولی راضی با۳پیک با وجود اینکه مزه زیاد خورد ولی مست بود…یک قلیون سلطنتی گنده داشت چاقیدیم.با شراب و ویسکی ناب دیوانه امون کرده بود.لباس کندم رفتم توی آب.راضی خیلی زود لخت شد حتی مایو نپوشید با شورت و سوتین اومد توی آب. گفت هستی بیا دیگه.گفت من هم بیام بهش چشمک زدم.گفتم بیا.اشاره کرد به مامانش.گفتم بیا مامانت اوکی داده.وای لامصب بزرگ شده بود آروم آروم لباسشو در آورد.اونم مث مامانش اومد توی آب.چقدر این دختر سفید و زیبا بود.گفتم بیا پیش ما نترس عزیزم.گفت نمیترسم خجالت میکشم.گفتم بیا دلبر من.اومد پیشم.مامانش یک طرف من بود خودش طرف دیگه من.راضی رو بوسیدم.یک لبی بهم داد هیچکی تا الان نداده بود.لبمو ول کرد برگشتم طرف هستی دومی رو او زیباتر داد.مادرش مست بود خنده مستونه قشنگی کرد.گفت محمد کدام شیرین تر بود.گفتم بخدا نمیتونم انتخاب کنم.یکی از یکی بهتر بود.آب گرم شده بود.یه کم توی آب شنا کردیم.توی آب شوخی میکردیم.سینه های این هستی لامصب سفت و بزرگ شده بودن.یک آن یادم اومد.که من قرص آوردم ویاگرا تاخیری عالی چرا نخوردم.رفتم از جیبم در آوردم گفتم بچه ها من یک پیک دیگه میخورم.هرکی میخواد بگه.هر دو خواستن.بردم براشون.توی آب مثل پری دریایی بودن.هستی گفت نا لوطی چی خوردی.اونم کله اش گرم گرم شده بود.مامان این چیزی خورد برامون نقشه داره.راضی خندید گفت هر چی هم بخوره حریف دوتامون نمیشه…نشستم لب استخر اینها شنا میکردن من نگاه میکردم…بی پدرها اینقدر بدنهای نازی داشتن لذت میبردی فقط نگاهشون کنی.راضیه گفت فقط اومدی تماشا کنی بیا دیگه.گفتم باشه رفتم توی آب.اومد جلو.خودش جلوی دخترش دست انداخت کیرمو گرفت.گفت وای چقدر بزرگه توی دستم جا نمیشه.گفتم راضی جون جلوی هستی زشته.گفت اون دیگه بزرگ شده.تو رو از من هم بیشتر دوست داره.گفتم باشه عزیزم زشته بعدا.گفت لوس نشو اذیت نکن دیگه.گفتم بریم بیرون تو تخت خواب بعدا.گفت نه میگم نه.الان فقط اینجا.گرفتمش توی بغلم گفتم خانومم عزیزم.الان داغی حالیت نیست…جیگر طلا باشه بریم توی اتاق بعدا.خودشو انداخت بغلم توی آب سنگین بود بدجور حشری شده بود.گفتم مسته مستی نمیفهمی چکار میکنی.گفت خودت نمیفهمی.دیوونه دوتا خانوم توی آب پیش تواند اما نمدونی باهاشون چکار کنی.گفتم اشکال نداره عزیزم فدای سرت.بیا شنا کنیم.نمیخواستم اونجا جلوی دخترش کاری بکنه که بعدا پشیمون بشه.رفتیم بیرون از آب.هستی توی آب به ما میخندید.مامانش مست بود چرت و پرت میگفت.بردمش زیر دوش آب یخ گفتم بزار مستی از سرش بپره.نمیدونستم که این اینقدر کم ظرفیته.زیر دوش شورتمو کشید پایین شروع کرد ساک زدن زیبا و قوی میخورد.بلند شدن لخته لخت شد.سرپا کون گنده اشو قنبل کرد گفت محکم بکن.دیدم این دیگه پررو شده.فقط با یک تف تا دسته کیر به این کلفتی رو کردم توی کونش.چنان جیغی کشید گوشم سوت کشید.هستی سریع اومد بیرون اومد در رو باز کرد دید مامانش توی بغلمه کیرم توی کونشه.یکم بی حاله.گفت عمو محمد گناه داره.بعدا تا چند روز نمیتونه بشینه.گفتم معلومه تجربه داری.راضی گفت محمدکونم پاره شد.دارم میمیرم.گفتم خودت خواستی.گفت عزیزم دلم جلو میخواست نه عقب.اشکال نداره.گفتم باشه.هستی وایستاده بود نگاه میکرد گفتم نمیخوای بری بیرون.با چشماش گفت نه. ابرو بالا انداخت.گفتم باشه. اینا دوتا شون دلشون کیر میخاد چرا من مثل احمق ها وایسادم نگاه میکنم.تلمبه میزدم توی کون راضی…گفت محمد جون بزارش جلو.گفتم باشه.دارو بهم اثر کرده بود درست همانطور سرپا بالای ۵دقیقه اون کوس تپلش رو جلوی چشمای دخترش گاییدم.جیغ جیغ میکرد.برگشت پاشو داد بالا گفت بکن.چقدر مستی چشماشو قشنگ کرده بود.اینقدر گاییدمش.آب کوسش از کنار کیرم میزد بیرون…سیر کیر کامل شد.ولش کردم خودشو آب کشید رفت روی تخت گاهی کنار استخر ولو شد.حوله رو کشید روش.گفت لعنتی جرم دادی.کیرم شق مونده بود.خیلی راحت خوابید انگار صد ساله نخوابیده.گفتم هستی بیا تو.اومد پیشم.خودش لخت شد.گفت دوست دارم مث قدیم اول بخوری کون وکوسمو.گفتم چشم خوشگل من.ولی اول سینه هات گفت باشه.گفتم دوست پسر داری.گفت داشتم ولی الان نه.گفتم زیاد میذاشت کونت گفت آره.خیلی.ولی نصف کیر تو رو هم نداشت.از همون روزی که تصادف کردم ترسید بهش بگم بهم پول بده. هیچ تماس منو جواب نمیده من هم کلا بلاکش کردم و پاکش کردم.گفت آفرین من بعد خودم هستم.چقدر این دختر زیبا شده بود…رفت پایین یکجور ساک میزد توی فیلمها هم ندیده بودم.گفتم بیا بریم خونه.تو رو فقط باید رو تخت گایید.گفت مامان چی.گفتم بغلش میکنم میبرمش خونه.راضی رو بلندش کردم روی دوشم.بارون میومد زیر بارون هر سه لخت .لباسا دست هستی.راضیه بغل من رفتیم توی ویلا.گفتم باکره ای یانه.گفت آره بخدا من فقط مال توام چی منو بگیری چه نه.چی با مامانم ازدواج کنی چه نه.میخام فقط کیر تو کوس منو جر بده.گفتم نه عزیزم من میخوام با مامانت ازدواج کنم و تو رو به یک آدم خوب شوهر بدم نباید آبروت بره.من و تو فقط باهم حال ساده معمولی میکنیم.فک کنم اگه بزارم کونت خیلی گشاد میشه شوهر آینده ات حتما میفهمه.گفت بفهمه.دیوونه این کوس و کون حق توست.دنیا پول و زندگی خرجش کردی.گفت فدای یک تار موی سرت.من با دیدن چشمای خوشگل تو و مامانت مست میشم.چی برسه کردنت.بیا بهم یک لایی خوب مث قدیم بده.گفت باشه باز هم بالش بزارم زیر شکمم.خندیدم گفتم یادته.گفت آره مگه یادم میره.ولی توش بزار دوست دارم.گفتم درد میاد ها.گفتم جیغ مامانت یادته.گفت باشه ولی بکنش.گفتم باشه گفت توی کیفم برات ژل آوردم که بکنی کیف کن.مسلح اومده بود.ژل زدم یککم با هم ور رفتیم.دمر شد گفت حالا بکن آماده است.گذاشتم دم سوراخش گفت بکن نترس فشار دادم سرش رفت توش گفت وای چقدر کلفته.کونم از هم وا شد.انگار ۴تا کیر باهم رفته توش.گفتم نکنه سابقه داری گفت دوتا باهم بزور کردنم ولی ۴تا نه.ولی دوتا شون هم اینقدر درد نداشت
توی دلم گفتم این دیگه دریده شده باید ملاحظه نکنم فقط جرش بدم.کشیدم بیرون سوراخش باز مونده بود توش رو پر ژل کردم گذاشتم داخلش تا ته دادم توش ناله کرد.گفت دمت گرم اصل کیره.بکن منو.دلم کیر میخواد فهمیدم این خیلی داده.اینقدر کردم کونشو که وقتی کشیدم بیرون دهن کونش جمع نمیشد.نگاهش کردم سرش توی بالش بود چشماش پر اشک.گفتم چرا نگفتی درد داری گفت برای تو مردن هم کمه.تو آقایی نمیتونم خوبیهاتو جبران کنم،گفتم چرا چرت وپرت میگی دختر.گفت توی بازداشتگاه فقط به بی کسی و تنهاییم فک میکردم و گریه میکردم.مادرم بخاطر خاله ناهید نمیخواست بیاد تو رو ببینه،چون قول داده بود.ولی بخاطر گرفتاری من مجبور شد.وقتی اومدی مث بچگیام مه یکبار توی بازار گم شدم وقتی مامانم و پیدا کردم اونجوری خوشحال شدم.ولی عمو محمد میخام برات یکجوری جبران کنم که باورت نشه.گفتم چطوری؟عه نمیگم سورپرایزه…صبحش راضیه با سر سنگین و سر درد بیدار شد من وسط بودم لخته لخت راضیه چپ و هستی راست.بیدار شد منو آروم بیدار کرد.گفت محمد پاشو.دیوونه چرا همه لختیم گفتم از خودت بپرس جلوی دخترت بی حیا شده بودی گریه اش گرفت گفت آبروم رفت.دستشو گرفتم بردمش توی حال گفتم هیس ساکت باش فدات شم.طوری نیست اون دیگه بزرگ شده.گفت دلم نمیخواست رو مون به روی هم باز بشه.تو باهاش چیکار کردی گفتم یک سکس طولانی و خوب.گفت وای اون دختر بود.گفتم دیوونه از پشت.گفت پاره کردیش گفتم پاره بود من گشادش کردم.از تو راحتتر کون داد خوشش هم اومد.گفت میکشمش میدونستم دوست پسر داره ولی نمدونستم رابطه داره. گفتم راضی دیگه کارش نداشته باش.من بعد با خودم من مواظبشم.رفتیم دوش گرفتیم.توی حموم چقدر بوسم کرد.گفت اینجور زندگی کردنو فقط توی فیلمها میدیدم.گفتم من بعد با منی…اگه واسم یک دختر خوشگل مث هستی بیاری چقدر عالی میشه.همون موقع هستی اومد داخل لخته لخت.گفتم بی حیا برو بیرون گفتم نمیخوام من بعد من هم پیش شمام…خیلی تنهام نمیخوام دیگه تنها باشم.گفتم بیا بغلم.۳تایی زیر دوش بودیم.مامانش میخندید…خلاصه که روز سوم برگشتیم و اون دو سه روز همش بارون بود و جاده هم تمامش بارون بود.ولی خیلی خوش گذشت.چند روز بعد توی فروشگاه بودم گوشیم چند بار زنگ خورد برداشتم.دیدم قطعش میکنه.رفتم بیرون چون دورو برم شلوغ بود.گفتم بله امریه.دیدم هستی بود.گفتم جانم عزیز جان الان خیلی کار دارم.این شماره کیه باهاش زنگ زدی.گفت این خط دیگه خودمه.داشته باشی.ولی مامانم نمیدونه.گفتم خب الان چیکار داری.گفت مامان رفته فست فودش رو درست کنه راه بندازه.فک میکنه من کتابخونه هستم.ولی خونه ام.زودی بیا پیشم برات سورپرایز دارم کیف کنی.فقط ازون بمب هات دوتا باهم بنداز بالا.کم نیاری ها.گفتم دیوانه الان وقتش نیست.کار دارم.گفت یعنی منو میفروشی به کارت.گفتم قربون چشات من الان خیلی کار دارم.گفت بیا ضرر نداره.گفتم باشه میام.رفتم فروشگاه مشتری زیاد داشتم.اول فاکتور ها شون رو سریع نوشتم و امضا زدم بعدشم سپردمشون دست یکی از بچه های زرنگ گفتم جنساشون رو بدون کم وکاست بده برن.من کار دارم.سریع رفتم سراغ ماشین و اول رفتم سراغ راضیه دیدم سخت مشغوله.گفتم چیزی لازم نداری گفت نه دستت درد نکنه همه چی مرتبه.گفتم کی میایی.گفت سعی میکنم ظهر وایستم تا اینها کارشون رو تموم کنند.گفتم نگهشون دار کارت رو تموم بشه.خودم ناهار میگیرم میارم.گفت محمد نمیخاد زحمت بکشی خودت سرت شلوغه.ساندویچ میگیرم.گفتم هر وقت هرچی گفتم فقط میگی چشم.گفت چشم عزیزم.گفتم چشمت بی بلا.رفتم خونه زنگ زدم در رو زد رفتم بالا.بی پدر یک ست ناز سکسی پوشیده بود.بدن سفید شورت و سوتین زرشکی زیبا.گفت فقط لخت شو برو روی تخت هیچچی نگو.گفتم عزیز دلم امروز وقت این کارا نیست.گفت تو رو خدا دیگه.گفتم باشه.لباسا رو در آوردم گفت نه اون باشه.نزاشت شورتمو در بیارم.یک چشم بند آورد.بست چشمام.گفتم چکار می کنی گفت قول دادی فقط ساکت باشی،منو برد بالای تخت.بالش گذاشت پشتم گفت دراز نکش فقط پاهاتو دراز کن.آروم باش.گفتم باشه. چند دقیقه نکشید اومد روی تخت آروم دست انداخت شورتمو کشید پایین.چقدر دستاش سرد بود.گفتم چرا سردی عزیزم،چرا دستات میلرزه…هیچی نمیگفت کشید پایین تا شورتمو در آورد.گفت. هییییی.دیدم صدای هستی نیست.سریع چشم بند و برداشتم دیدم همون دختره توی کلانتری خوشگل لخت ناز موهاش بلند چقدر خانوم بود.هستی کنار بود میخندید.گفتم هستی یعنی چه،؟منو کردی عروسک خودت.گفت عمو محمد بخدا فقط خواستم که برات جبران کنم.گفتم اینجوری.مگه بهت نگفتم کسی نباید رابطه منو تو مادرت رو بدونه.این کیه.دختره نشسته بود.کنارم گفت عمو محمد من دوست صمیمی هستی هستم.چند ساله دوستیم.اون از اول همه چی رو برام تعریف کرده.من میدونستم ولی باور نمیکردم.اسمم سودابه است،،من هم خواستم خوبی تو جبران کنم. نترس ما به کسی چیزی نمیگیم.گفتم پاشو چرت و پرت نگو.هستی گفت تو رو خدا نترس نگران نباش.منو سودابه باهم زیاد ازین کارا کردیم.دوست پسر من با نامزد سابق سودابه باهم رفیق بودن نامردها یک بار منو یک بار سودابه رو بزور دو نفری کردنمون.هر دو مون تا چندوقته کونمون پاره شده بود.سودابه باهاش کات کرد.میخواستن عروسی بگیرند که این اتفاقا افتاد.پس خیالت راحت.بشین پیشمون نترس.گفت سودابه نظرت چیه.گفت لامصب دوتا کیرشون رو هم بزارند روی هم نصف این کلفتی نداره چقدره مث توی فیلمهاست فقط سفیده سیاه نیست.گفت عمو دراز بکش کارت نباشه.عمو این راست میگه توی شمال این کیررو تا آخر کردی توی کونش گفتم آره تو هم اگه نترسی دختر خوبی باشی به کسی نگی تا تهش میکنمت توی کونت…گفت نه من میترسم. اون دفعه که نامزدم گولم زد محکم نگهم داشت با رفیقش بزور دو نفری کردن کونم تا چند روز خون میومد از کونم.هر چند عقدش بودم اما بی شرف غیرت نداشت.کونمو پاره کرد.نگو رفیقش هم با هستی رفیق بوده.این و هم همینجوری دو نفره ترتیبشو داده بودن.این کیر هنوزم از اونا کلفته.گفتم پس این چی سورپرایزیه.تو که میترسی.گفت خب عجله نکن.فقط چشماتو ببند.دو نفری نوبتی خوشگل ساک میزدن.یکی تخمام یکی کیرمو میخوردن.با وجودی که قرص خورده بودم کیرم مث سنگ سفت و راست بود.ابم اومد.اینقدر قشنگ دو نفره خوردن تا آخرش یه ذره اش هم هدر نرفت.هر دو اومدن بالا بغلم.چنددقیقه نشد که راضیه زنگ زد به هستی.گفت بچه ها ساکت.گفت جانم مامان. کجایی هستی گفت کتابخونه هستم دیگه.با سودابه.گفت ظهربیا رستوران آخرای کارشه.نرو خونه محمد هم میاد.میخوام باهم باشیم.میخوام بهش کادو بدم خیلی زحمت کشیده…گفت باشه مامان.قطعش کرد.گفتم هستی این همون گوشی قدیمی که برات خریدم.گفت آره.گفتم عوضش نکردی.گفت ای عمو محمد ما توی چند وقتی که ازت دور بودیم شکممون رو بزور سیر میکردیم گوشی که برامون آرزو بود.اینو هم اگه تو نبودی من نداشتم.اگه نبودی الان باید شبها توی همون یک گوله جا توی اون رستوران کوچیک مامان میخوابیدیم.همه فامیلمون ما رو از خودشون دور کردن.اون مرتیکه پسر عموی مامانم که شوهرش شد مفنگی مامان که ازش طلاق گرفت رفت همه جا رو پر کرد توی فامیل که راضیه خرابه.این بدبخت هم منو مث گربه به دندونش گرفت از اونجا اومدیم دوباره اینجا…بزور کارگری چندوقت منو راه میبرد.با کمک کمیته و فلان.گفتم خدا لعنت کنه مادرتو.بهش گفتم از پیشم نرو.اشک اومد چشمام.گفتم نگران نباش من بعد پیش خودمی.فقط قول بدی رشته خوب دانشگاه قبول بشی سال دیگه گفت اوه با این پولهایی که برای کلاس کنکور میگیرن کو قبولی.گفتم تو غصه پول و نخور.رفیقش گفت خوش بحالت این هم کلاسات.من بدبخت که تموم تابستون امسال بجای کلاس باید برم کارخونه رب کار کنم تا پول گواهینامه و کلاسامو جور کنم.چشماش پر غم بود.گفتم نگران نباش تو هم مث هستی باهم برین کلاس باهم برین ثبت نام گواهینامهفقط بشرطی که هر دو زود قبول بشین که منو خوشحال کنید.دیگه دوست پسر و این مسخره بازیها رو کنار بزارید درس بخونید ازین سختی رها بشین.اینقدری دوتاشون خوشحال شدن که نگو.گفت سودابه بهت نگفتم این از اون چیزی که بگی مهربونتره دیدی بیا این هم پول کلاسها و گواهینامه…گفتم هستی بخدا اگه کنکور قبول بشی همون پژو صفره رو که بهت قول دادم برات میخرم تا با ماشین خودت بری دانشگاه.هستی تو کونش عروسی شد.جفتشون مث دوتا عروس ناز توی بغلم بودن.هستی گفت بیا براش تلافی کنیم.کیرم همینجور سفت و راست بود.اصلا نخوابیده بود.سودابه گفت چرا این نمیخابه.گفتم خب یک چیز تازه دیده دیگه.داره نگاهش میکنه.خوابوندمشون روی تخت.چه کوسهایی داشتن صاف بدون یک تار مو.چقدر من کوس این دوتا رو خوردم نمیدونستم کدوم رو بخورم هول شده بودم.چقدر ناز بودن. گفتم سودابه تو مگه باکره نیستی گفت نه اون نامزدم پرده امو زد.بابام میدونه.نصف مهریه امو ازش گرفت ولی بهم نداد.عقدم باطل شد طلاقمو گرفت.گفتم یعنی جلو آزاده گفت آره دلت کوس میخادگفتم آره عزیزم.کوس کوچولو.گفت باشه.حالا که تو میخوای بهم حال بدی من دوبله بهت حال میدم.گفت عمو ولی این عجیب کلفتهگفتم کوس رو باید با کیر کلفت گاییدش دیگه…هستی گفت عمو بیا یککم کوسشو بکن ببینم.گفتم باشه.سودابه رفت زیر.این هستی چقدر ناز کوس اینو لیس میزد.گفت آماده است بیا.کیر رو کرد دهنش خیس شد گفت بزار توش.باورتون نمیشه گذاشتم داخل کوسش تا آروم فشار دادم هستی دم گوشم گفت محکم بکن درد رو دوست داره.فشارش بده.من هم تا سر کیرمو گذاشتم داخل آخ آخ میکرد…
بقیه اش رو محکم تا ته دادم توش.جیغ بنفشی کشید.محکم بغلش گرفتم لباشو بوسیدم.گفت بخدا فک کنم دوباره پرده ام پاره شد.اشکاش میومد.گفت عمو بلند شو پاهام خیس شد.درش آوردم راست میگفت.دوباره خون اومده بود.گفتم مگه چند بار داده بودی.گفت فقط یکبار. ولی اون بارم خون اومد.گفتم اون بلد نبوده خوب جرت بده.بخاطر تنگی کوست.فردا یک آیفون ۱۳مهمون منی.گفت نه. گفتم بخدا.چنان محکم بغلم کرد که گفت دردش یادم رفت.هستی براش تمیزش کرد.دوباره خیسش کردم گذاشتم توش.چون یکبارم ارضا شده بودم.دیر آبم میومد.چنان گاییدمش که سرو صداش بلند شده بود.چند بار هم گریه کرد.ولی چقدر هم آبش میومد.هستی دیگه کنار وایستاده بود.چیزی نمیگفت.تا دوباره آبم اومد.دیدم هستی تو خودشه.گفتم جیگر من چرا ناراحتی.گفت من نمیدونم ولی باید ایندفعه منو هم از جلو بکنی.خیلی داشتی کیف میکردی.در ضمن سودابه خانوم دیگه نبینم بیای به عمو محمد کوس بدی ها.قرارمون این نبود.گفتم اوه اوه حسودی میکنی.گفت قرار بود دوتایی کون بدیم.الان دیگه با این کوسش همش میخاد بهت کوس بده.گفتم اولا من خودم دوتا کوس ناز پیشم هست.اگه مامانت بفهمه هر دوتون رو جر میده.اگه خانومم ناهید بفهمه که هر۳ تون رو جر میده.پس نگران نباش.بعدشم اگه تمام کس ها و فرشته های جهان جمع بشن تو برام یک چیز دیگه هستی.دیگه نبینم حسودی کنی ها.نگاه دوستت خجالت کشید.سودابه ساکت بود.گفتم حالا هر دو بلند شید بریم سه نفری دوش بگیریم.رفتیم توی حموم. چند دقیقه ای زیر آب همو شستیم.گفتم هستی جون بشین کف حموم داگی شو.گفت باشه.گفتم سودی جون برام یککم میخوری دلم کون میخاد.گفت باشه.خوب لیسش زد کون هستی رو هم لیسید.گفتم آماده ای گفت تو رو خدا یواش بزارش. از اون روز شمال هنوز توی کونم درد میکنه.سر کیرم گذاشتم توش آروم آروم میکردمش داشت بهش عادت میکرد.سرعت کیرمو بیشتر کردم.گفت بزار بلند شم.سودابه بیا قنبل کن نوبت توست.طفلکی اومد.گذاشتم داخل کونش آروم میکردمش.ناکس هستی یه دفعه از پشت منو هول دادم کیرم تا نصفه رفت توش جیغ سودابه بلند شد گریه اش اومد.گفت عمو بخدا دردم اومد.کشیدم بیرون گفتم هستی چرا اینکارو کردی.گفت خب این همیشه درد کشیدن و دوست داره.گفتم نه عزیزم زجرش نده.گناه داره.هستی خیلی حسودیش میشد.بوسیدمش گفتم اگه میخوای خدا همیشه حواسش بهت باشه روزی بهت بده،هیچوقت دروغ نگو.هیچوقت هم حسودی نکن.حالا بسه دیگه نمیخوام بکنمتون.بیایید بغلم.خوشگلا.هر دو گفتن نه باید آبت بیاد چقدر ناز میمالیدن و میخوردن.تا آبم اومد.بلندشدیم رفتیم بیرون.رفتیم دور زدن.رفیقش لباساش کهنه بود.گفتم بریم خرید هر دو چشمشون برق زد.گفتم سودابه اگه برات خرید کنم پدر مادرت ناراحت نمیشن.گفت نه بابا اون پدرم اینقدر بی غیرته که فهمید نامزدم با رفیقم دونفره کردنم و پرده منو زده اما فقط پول که گرفت زود رضایت داد و فقط طلاقمو گرفت.مامانم هم که ازون بدتر.ماشینش که فقط سپرش یکم با چراغش شکسته بود اینقدر نگران ماشینش بود نگران من نبود.گفتم باشه غصه نخور.بردمش براشون خرید کردم.دنبالم میومدن.خوشحال بودن.همه چی براشون خریدم.بردمشون مغازه رفیقم.گفتم نفری یک ۱۳بهشون بده.گفتم حاجی ۱۴دارم قیمت مناسب.آماده.بهتر از۱۳گفتم بده بهشون.قول دادن که تابستون فقط درس بخونندتاسال دیگه کنکور قبول بشن.اینقدر توی چشماشون ذوق و شوق بود که نگو.رفتیم چندتا پیتزا گرفتیم.اوستا کارها هنوز بودن.ناهارو خوردیم.راضیه گفت محمد بیا توی ماشین کارت دارم.گفت تو برای اینها گوشی خریدی.گفتم آره چی میشه مگه.گفت مگه دیوونه ای.گفتم چرا.گفت وای این خریدها هم مال اینایناست. گفتم آره گناه دارند جوون هستن.بزار لذت ببرند.گفت همه رو ببر پس بده.اصلا این دختره گوه میخوره دنبال کون شما راه افتاده.گفتم راضیه عزيز دلم تو که حسود نبودی اینم مث هستی مث دختر خودت.گفت نمیدونی پدر و مادر این جنده چقدر منو چزوندن.چقدر تحقیرم کردن.گفتن اشکالی نداره تو دلشو نشکن.گناه داره.خلاصه که به هر بدبختی بود راضیش کردم.سودابه فهمید اوضاع خرابه.زود جمع و جور کرد.گفت عمو خاله من دیگه باید برم.گفتم من هم باید برم تو رو سر راه میرسونم.راه افتادیم راضیه گفت محمد برگرد کارت دارم.گفتم بعدا گفت نه الان.گفتم باشه.اوستا کارها بودن.ولی سودابه توی ماشین بود.ولی ما رو میدید.راضیه گفت هستی بیا.تا اومد محکم گذاشت زیر گوشش.گفت مگه بهت نگفتم این دختره بی پدر مادرو نیار خونه و مغازه ما.مگه نگفتم نشون محمد نده خودشو لوس میکنه.این همین قدر که داره جور گند و کثافت های منو تو رو میکشه بسه.دیگه نمیخواد لش و لوش ای مردمم جمع کنه.هستی گریه کرد.میخواست بره بیرون.دستشو گرفتم گفتم دیگه نبینم این کارو بکنی.دلم ازت میگیره.بهت گفتم من اینو خیلی دوست دارم.اگه کاری هم برای اون دختر کردم بخاطر دلخوشی هستی بود.راضیه ازت انتظار نداشتم.هستی خیلی خجالت کشید.گفت لعنتی همین امروز خدا تومن برای این دوتا خرج کردی که،چی بشه.اینو لوسش کردی.اون هم از فردا میشه سر خر.گفتم نگران نباش الان سکته میکنی.گفت من به این گقتم این دختره رو نشون محمد نده گوش نداد.دومی رو محکمتر زد زیر گوشش.گفتم راضیه دیگه بامن حرف نزن.رفتم طرف ماشین دیدم سودابه نیست.طفلی گوشی رو هم گذاشته بود رفته بود…دیدم اونطرف خیابونه.سریع دور زدم سوارش کردم نمینشست بزور سوارش کردم. گفتم کجا خانوم خوشگله.طفلکی فقط گریه میکرد.گفتم خاله از تو ناراحت نیست از پدر مادرت ناراحت.گفت میدونم حق داره.راستش ما بهت دروغ گفتیم.عمو محمد تو خیلی خوبی.در اصل من زدم به اون پسره.من بی اجازه ماشینشو برداشتم.ولی چون بابام کتکم میزد.هستی گردن گرفت.ولی اونم گواهینامه نداشت.شانس آورد که تو پیدات شد.مامانش بعدا فهمید.از اون روز از من بدش میاد.گفتم من میدونستم بابای پسره بهم گفت اون دختر کوتاهه پشت فرمون بود.ولی دیدم توهم مث هستی پدر مادرت گردن نمیگیرن.ولی من به مادر هستی نگفتم چون قشقرق بپا میکرد. پس ببین حق داره.خودشو انداخت بغلم مث ابر بهاری اشک میریخت.گفتم ما رو ببخش تو خیلی خوبی.بخدا من بدبختم.گفتم خدا نکنه.تابستون با هستی کلاس کنکور برین.بعدشم گواهینامه بگیرین تا موفق بشین من خوشحال میشم.تمام تابستون رو من با خاله صحبت میکنم بیا پیشش کار کن تا هم بیکار نباشی هم جبران کرده باشی.هر وقت کمکی خواستی کاری داشتی این کارت منه مستقیم بیا پیش خودم.به هستی هم نگو.در ضمن خیلی بدن نازی داری.خیلی خوشگلی قدر خودتو بدون تا شوهر خوب گیرت بیاد.گفت مرسی.هر وقت دلت خواست بهم بگو من از جون و دل میام پیشت.رسوندمش.خونه.وسایلشو برداشت یک بوس محکم منو کرد.گوشیم خیلی زنگ میخورد.اول ناهید بود گفت کجایی گفتم توی ماشین.گفت مگه ناهار نمیای.در صورتیکه پیتزا خورده بودم گفتم اگه نیم ساعت صبر کنی میام گرسنه ام.اگه نه برم پیتزا بخورم.گفت نه بیا منتظرتم.هم قطع کردم.راضی زنگ زد.برنداشتم.دوباره زنگ زد شد ۳باره.آخرش پیام داد.محمد تو که رفتی من با این هستی دعوام شد ازم قهر کرد نمدونم کجا رفت.اسنپ گرفت رفت.تلفن منو هم جواب نمیده.سریع زنگ زدم خط دیگه هستی که گفت مامانم نمیدونه این خط خبر نداره.اول برنداشت.دومی رو که زدم.برداشت.گفتم هرجایی همونجا بیا پایین بگو کجایی تا بیام پیشت.گفت باشه. رفتم سوارش کردم.صورتش از سیلیهای مامانش سرخ بود.چشماش سرخ تر.گفتم چیه پکری.گفت دیگه خسته شدم از دست مامانم.گفتم به به چی دختر خوبی.مامانی که تو رو با بدبختی بزرگ کرده حالا که باید بهش کمک کنی ازش خسته شدی.گفتم حق داره دختره خرت کرده جرمش رو گردن گرفتی.مادرت اومده بهشون گفته رضایت بدین.رضایت که ندادن فحشش هم دادن مادرت اومده پیش من قسمش رو شکونده منو پیدا کرده کار تو رو درست کردیم…الان منو تو هم رفتیم تازه براش بالای۱۰۰میلیون هم خرید کردیم.خب دلش میسوزه دیگه.گفت عمو تو مگه میدونی اون زده به پسره.گفتم بله بابای پسره همون روز اول بهم گفت.پسرم گفته دختره قد کوتاهه پشت فرمون بوده.ولی من بخاطر تو چیزی نگفتم.هستی من که تو رو دوست دارم ولی تو نباید ازین عشق و علاقه من به خودت سواستفاده کنی.مادرت حق داره.گفتم مادرت میدونه اون پشت فرمون بوده.گفت خودمون بهش گفتیم که از اون روز ناراحته دلش میخواد سر به تن این سودابه نباشه.بردمش پیش مادرش.گفتم بیا اینم دخترت.تا رسید یکی دیگه زد تو گوشش.گفت لعنتی منو تنها میزاری میری.کجا میری ها دلم داشت میترکید.گفتم راضی جون عزیزم.نکن این کارو.گفت چی میگی تو که هیچی نمیدونی.اگه بدونی دیگه به من و این نگاهم نمیکنی.این دروغگوی کثیف با او سلیته ۷خط.گفتم خوشگل خشنه من.من از تو زودتر فهمیدم این نزده به اون پسره این خنگ خدا گردن گرفته که باباش اونو کتک نزنه.گفت از کجا کی بهت گفت.وای بخدا چندروزه همش میخام بهت بگم اما میترسیدم ازم دلگیر بشی.همش خجالت میکشیدم.گفتم بهش فکر نکن.اونم مث هستی اون از همه بدبختتره.کمکش کن اگه میخای ازت ناراحت نباشم.واگه دوستم داری تمام تابستون بیارش پیش خودت و هستی.من پول کلاس کنکورشون رو میدم.برن کلاس و بیان پیش خودت کار کنند کار یاد بگیرند.جلوی چشمت باشند.اون درسته پدر مادر داره اما از همه بی کس تره.گفت بیا هستی خانوم شدیم قیم اون.گفتم راضیه مگه منو دوست نداری.گفت بخدا از خجالت نمیتونم توی چشمات نگاه کنم.گفتم اگه نگاه نکنی من چطوری عکس خودمو توی اون مردمک خوشگل چشمات ببینم.گفتم فردا صبح فراموش نکنی.گفت چیو.گفتم کارت ملی و شناسنامه ات رو.گفت چرا.گفتم مگه نمیخای خانوم من بشی.گفت الهی قربونت بشم.حتما چرا نخوام.گفتم میخام حتما چادر سفید خوشگل سرت باشه.خندید.هستی کل میکشید میخندید.فردا صبح رفتم عقدش کنم.ولی گفتن حتما اجازه همسر اول میخواد.به هر کلکی بود صیغه دائمی محضری کردمش با برگه شرعی و محضری.تا ببینم چی میشه.خلاصه که این شد زندگی این چند ساله من.ولی خوبه که جوونا توی همون سن بین۲۰تا۲۷سال ازدواج،کنند.چون اختلاف سنی باعث میشه که درک از هم دیگه پایین بیاد.اختلاف بیشتر پیش بیاد.با آرزوی خوشی همه بچه های ایران.
نوشته: محمد آقا
3 پاسخ به “خاطرات کرونا (۲)”
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده
چه خبرهخودت خسته نشدی از چرت و پرتایی که نوشتی
عالی بود