داود قرمساق فکر همه چیز را کرده بود. از شام مهمونی گرفته تا مشروب خوب. مهندس به دخترها گفته بود یک جشن تولد کوچيکه که خیلی شلوغش نکرده ام.
مهندس عصر روز موعود رفت دنبالشون. از همون کافی شاپ پاتوقشون اومدند باغ. یک عده زالوی انگل صفت که با پول بقیه تغذیه و عشق و حال می کنند. آدم فکری می مونه این ۲۵۰ گرم گوشت لای پای اینا چه معجزه ها که نمی کنه. لامصب شکاف وسطش عین سیاهچاله می تونه تمام هستی و دار و ندارتو را فرو ببلعه. اما آخرش که چه. چار صباح دیگه که پیر و چروکیده بشند دیگه کسی بهشون نگاه هم نمی کنه. اصلا می دونستید واژه کصخول از همینجا بوجود اومده؟ زنای جنده ای که وقتی پا به سن می گذاشتند دیگه کسی بهشون محل سگ نمی گذاشت و تنها می شدند یا زنای جنده ای که بر اثر سیفلیس دیوانه می شدند. برای همین دیوانه می شدند. برای همین به اینا می گفتند کصخول. بگذریم.
دخترا با مهندس اومدند باغ. رفتند تو اتاق لباس عوض کردند و اومدند نشستند تو آلاچیق شروع کردند به دوا خوری. اولی را زدند بسلامتی جبار سینک، دومی را زدند به سلامتی پرچم که سه رنگه، تخم مرغ که ۲ رنگه و رفیقی که یک رنگه. سومی را زدند بسلامتی مرغی که یک پا داره. به چهارمی که رسیدند این آسد داود نامرد ساقی شد و ریخت و گفت بسلامتی زندونیای بی ملاقاتی و رفت بالا. مهندس این مدت فقط نگاشون می کرد. ادای خوردن در می آورد که زیاده روی نکنه و حواسش به نقشه باشه.
آدم که مست می کنه هر چی تو دلش داره بیرون میریزه. از قدیم میگند مستی و راستی. دخترا مست و پاتیل شده بودند. فرناز با تاپ و دامن کوتاه طوری شل ول نشسته بود که شورت سفیدش از لای پاش معلوم بود. یاسمین با اون پاهای گوشتیش خیلی بدجور رفته بود رو مخ مهندس و نگار هم با لباس شب کوتاهش لم داده بود رو صندلی و با داود شوخی های زیر شکمی می کرد.
مهندس بحثو کشوند به رامین و گفت: حالا که اسم زندونی به میون اومد یاد رفیق قدیمیم رامین افتادم. خبر دارید زندونه؟ فرناز که وضعش از همه خرابتر بود گفت آره. کصخول اینقدر کلاه اینو اونو برداشت که بالاخره کردنش تو هولوفدونی. اما بچه باحالی بود. خیلی پایه بود. هر شب می رفتیم مهمونی. یاسمین که زیاد حرف نمی زد گفت آره برا تو که خوب بود. همش زیرخوابش بودی؟ اینقد که رو تو می خوابید رو تشکش نمی خوابید. همشون زدند زیر خنده.
فرناز گفت من یا این نگار که همش آویزونش بود. نگار به زبون اومد و گفت: من؟ زر نزنید. نامرد قرار بود یک وام برام جور کنه اما نکرد که. فقط منو می برد بانک و میآورد.
مهندس یک چشمک به داود زد. داود دست فرناز و یاسمین را گرفت و گفت بیاید برقصیم. اونام که سندروم کون بیقرار داشتند بلند شدند که برقصند. جنده ها عجب لوندی می کردند.
مهندس رفت نشستم کنار نگار و گفت من آشنا تو بانک زیاد دارم بگو کدوم بانک شاید بتونم وامتو زنده کنم. گفت بانک تجارت شعبه میدون بسیج. گفتم بگذار ببینم چکار می تونم برات بکنم. بهش گفتم نمیای برقصیم؟ اونم که منتظر بود. داود هول بین دو تا حوری مشغول رقص و دستمالی بود. دستهاشو انداخته بود رو شونه های فرناز و یاسمین هم از پشت چسبونده بود به کون داود و قر می دادند. مهندس هم با نگار مشغول بود.
داود دست انداخت تاپ فرناز را در آورد و تیشرت خودشم کند و اون شکم پشمالوشو چسبوند به شکم فرناز و یک لب پر تف ازش گرفت. بعد برگشت سمت یاسمین و دامن کوتاه لباسش که شبیه لباس خواب بود را داد با و لباسش را کامل از تنش در آورد. و محکم بغلش کرد.
داود داد زد ای خدا بهشت! اینم حوریات. بعد به دخترا پیشنهاد داد برند تو استخر. گفتند لباس شنا نیاورده اند گفت مگه با لباس می خواید بیاید شنا؟ یالا در بیارید. اینقده مست بودند که نمی فهمیدند چکار دارن می کنند. لخت مادرزاد شدند و پریدند تو آب. داود هم با اون کیرش که شبیه زنگوله شتر نیم خیز شده بود و با راه رفتنش این ور اون ور می رفت شیرجه زد وسط آب، طوری که انگار یک تخته سنگ انداختی توی آب. همه جا را خیس کرد. مهندس داد زد کصکش آرومتر. چه خبرته؟ گفت خبر نداری! می خوام با سر برم تو کص…
همه زدند زیر خنده. با اینکه مست بود همچنان دست از کص گفتن بر نمی داشت. تو آب برا دخترا کلاس بهداشت قبل از سکس گذاشته بود که کص باید تمیز باشه و قبل از کردن بخوبی آب کشیده بشه… مهندس با نگار هاج و واج نگاش می کردن. اگر از قوه جنسی داود می شد انرژی برق تولید کرد دیگه نیاز به برق هسته ای نداشتیم و آمریکام اینجوری با تحریم کونمون نمی گذاشت.
همونجا تو آب چسبوند در کون یاسمین. عجب کون گنده ای داشت. انگار اول کون بوده که بعد دست و پا در آورده بود. داود عاشق کون بود.
نمی دونست از کدوم و از کجا شروع کنه. همونطور که چسبونده بود به کون یاسمین داشت از فرناز لب می گرفت و سینه هاش را می مالیدم. فرناز لاغر اندام بود اما چهره قشنگی داشت. با اون موهای فرفریش اگر سراغ ازدواج می رفت حتما کلی خواهان داشت.
نگاز همچنان با مهندس می رقصید. از قیافه اش می شد فهمید که جنده است. یک آرایش غلیظ داشت با لبای پروتزی و چشمایی که تا موهاش برای خودش خط چشم کشیده بود. هر از گاهی نگاش بسمت استخر می چرخید و عشق و حال داود و دخترا را نگاه می کرد. بالاخره داود رضایت داد و از آب اومدند بیرون و لب استخر دراز به دراز افتاد. فرناز و یاسمین دو طرفشافتادند. دو دستش را باز کرد و هردو تا را از دو طرف بسمت خودش کشید و بغلشون کرد. اونام رو شکم افتادند و کون های قشنگشون را به مهندس نشون می دادند . یکی از پاشون را انداخته بودند رو پای داود و همزمان داود از هر دوتاشون لب می گرفت. دست فرناز رفت سمت کیر داود و شروع کرد به مالیدن اون. بعد هم خودش را که نصفش رو تنه داود بود را پایین کشید و به حالت داگی در اومد و شروع کرد برای داود ساک زدن. داود همچنان داشت لبای یاسمین را می خورد و یک آه بلند از ته دل می کشید. مهندس غرق لذت دیدن سکس زنده اون ۳ تا شده بود. داود یاسمین را بالاتر کشید و همینطور که طاقباز خوابیده بود شروع کرد به خوردن ممه های گنده اش. بعد هم گفت به حالت دو زانو رو صورتش بشینه تا کصش را لیس بزنه. از داود بعید بود. ببین حشریت چه بسر بشریت آورده. همزمان که فرناز مشغول ساک زدن برا داود بود، داود هم داشت کص و کون یاسمین را لیس می زد.
بعد از چند دقیقه یاسمین و فرناز جاشونو عوض کردند و فرناز مشغول لب بازی با داود شد و داود کص و کون یاسمین را انگشت می کرد که داشت براش ساک می زد.
مهندس دیگه خیلی داغ کرده بود. لباس نگار را در آورد و سینه های گنده اش را تو چنگش گرفت. بطرز عجیبی سفت بودند. فهمید پروتزی اند. خیلی حال نکرد. حس می کرد داره ۲ تا تیکه پلاستیک را می ماله. دست انداخت باسن نگار را محکم گرفت و می مالید. تو دلش خدا خدا می کرد کونش دیگه پلاستیکی نباشه.
مهندس نشست رو صندلی و نگار جلوش زانو زد و کیر مهندسو کرد تو دهنش. خیلی حرفه ای ساک می زد. مهندس هم زل زده بود به داود و دخترا و به نمایش زنده خودش مشغول شد. چه سعادتی از این بیشتر. بجای فیلم سوپر از پشت شیشه مونیتور و جق زدن، الان داشت یک تآتر سوپر واقعی می دید در حالی که یکی هم براش ساک می زد.
یاسمین دست از ساک زدنش برداشت و بلند شد و پاهاش را باز کرد و دو زانو رو کیر داود فرود اومد. داود ناله بلندی زد. انگار یکی بهش چاقو زده. داد زد مهندس کجایی که داودتو کشتن. عشق بهروز وثوق بود، بخصوص تو فیلم قیصر. کون گنده یاسمین بدجور رو مخ مهندس رفته بود. فرناز برگشت سمت یاسمین و دستاشو رو شون اون گذاشت و باز رو صورت داود نشست. شروع کردن از هم لب گرفتن. معلوم بود چقدر لذت می برن. این داود معلوم بود یک چیزی زده که آبش نمیاد. بعدا گفت شیره کشیده بوده.
مهندس نگار را بلند کرد و اونم با پاهای باز رفت سمت کیر مهندس و نشست روش. مهندس کمر نگار را گرفته بود که از پشت نیفته. با دست راستش هم سینه اش را چنگ می زد. انگار از اینکه ازش لب بگیره کراهت داشت. به این فکر می کرد که رامین چقدر این لبا را خورده. داود پوزیشن را عوض کرد. به فرناز گفت داگی شه و یاسمین جلوش بشینه تا اون از پشت کص فرناز بگذاره و فرناز کص یاسمین را بلیسه. مهندس بیشتر از عشق و حال داود کیف می کرد تا سکس خودش. داشت آبش میومد . برا همین بلند شد و به نگار گفت بایسته و به صندلی تکیه بده تا از پشت بکنه. چشمش به صحنه داود و دخترا بود. از پشت به نگار چسبونده بود و سینه هاشو گرفته بود. نگار گفت پس وامو یادت نره ها. وسط سکس هم بفکر پول بود. این خاصیت جنده هاست. فقط به این فکر می کنند کی کار طرف تموم میشه تا به پولشون برسند. داود داشت به فاز نهایی عملیاتش وارد می شد. به دخترا گفت جاشونو عوض کنن. حالا نوبت کون گنده یاسمین بود. داود پلشت یک لیس آبدار به کون یاسمین که داگی کرده بود زد و یک توف گنده هم رو کیر خودش انداخت و تا انتها اون کیر خرکی سیاهش را به یاسمین فرو کرد. یاسمین بدبخت یک واییییییییییی کشدار گفت و کونش را سپرد به داود. نمی دونم زیر اون کیر تونست به فرناز که با لنگای باز جلوش نشسته بود حال بده یا از درد داشت تو دلش به این داود خر کیر فحش می داد.
مهندس همچنان از پشت مشغول بود. میلی به روبرو شدن با نگار نداشت. فکر می کرد اگر از روبرو بکنه باید از لباش لب بگیره. لبایی که رامین خورده بود…
بالاخره داود به نقطه پایانی رسید و شروع کرد محکم تو کون یاسمین تلمبه زدن. جوری تلمبه می زد که دختره بدبخت دیگه خوابیده بود رو زمین و با هر بار تلمبه داود با جیغی کوتاه یک آی می گفت. بالاخره هواپیمای داود تو کون یاسمین فرود اومد و آروم گرفت. چند دقیقه ای رو یاسمین افتاده بود و نفس نفس می زد.
مهندس تو یه حالت گیجی قرار گرفته بود. چرا حال نمیومد. تا اینجای کارم بخاطر دیدن عشق و حال داود و اون ۲ تا کیرش بلند شده بود و الا اصلا رغبتی به نگار نداشت. ترجیحش فرناز بود اما به نگار نیاز داشت تا به صندوق برسه. بهر حال نباید خودشو لو می داد. به هر زنی فکر کرد و اونو جای نگار گذاشت تا مگر تحریک بشه و حال بیاد اما مگر می شد. تمام جنده هایی که تو ایران و چین کرده بود را به یاد آورد اما خبری نبود. داشت کیرش تو کص نگار می خوابید. یکباره ذهنش رفت سمت شادی. اونجا که در زندان باز شد و خرامان ازش اومد بیرون. اون دختر قدبلند چشم و ابرو مشکی با اون ابروهای کمونی و چشم های درشت و کشیده اش که انگار از آهوها دزدیده بود. قلبش یکهویی ریخت. عضلات باسنش منقبض شدند و با شوری زایدالوصف شروع به تلمبه زدن تو کص نگار کرد. شادی را بیاد می آورد که با هم رستوران رفته بودند.
حسش از جنس سکس نبود اما انگیزه ای بود که به شادی برسه. تصور می کرد شادی را بغل کرده و باهاش لب تو لب شده و محکم بغلش کرده. اما این تصویر با اومدن آبش شکست. سریع کیرشو از کص نگار درآورد و قبل از هر واکنشی که نگار بخواد نشون بده ریخت رو کونش.
بیحال رو صندلی افتاد. باز شادی اومد تو ذهنش. حس می کرد بهش خیانت کرده. عذاب وجدان گرفته بود. بخودش نهیب زد مگر زنته که عذاب وجدان گرفتی؟ اما باز دلش آرومنمی شد. به این فکر کرد که با اینکار به پولای تو صندوق می رسه و هم باباش و بدهکارای دیگه رو نجات میده و هم می تونه دل شادی را بدست بیاره. اینطوری این سکس براش یکجور وظیفه اجباری می شد و می تونست وجدانش را توجیه کنه. همشون یکی یکی با داود رفتند حموم تا داود در نقش دلاک و کیسه کش قشنگ بشورتشون. اونجا ترتیب نگار را هم داد که دینش را به کیرش ادا کرده باشه. بعد اومدن شام خوردن. وقت رفتن مهندس به نگار گفت عکس کارت ملی ات را برام بفرست تا به این رفیقم بگم وامت را به جریان بندازه. اونم با خوشحالی همون موقع عکس را فرستاد.
آخر شب برا همشون یک واریز توپول انجام داد و سوارشون کرد و رسوندشون به در خونه هاشون. باز نگار تاکید کرد وام یادت نره ها!!! مهندسم گفت چشم خوشکله و رفت. حتی بوسش هم نکرد.
فرداش باز زنگ زد به شادی. بردش همون رستوران. چقدر خوبه آدم با یکی که حالش را خوب می کنه بره یکجا. نشستند به حرف و درد دل. غذا سفارش دادن و خوردن. مهندس دوست نداشت این لحظات را با آوردم اسم رامین و یادآوری گذشته خراب کنه. می دونست شادی از بعد از زندان دیگه دلش نمیخاد به گذشته فکر کنه اما چاره ای نبود. بهش گفت پایه انتقام هستی ؟ می خوای رامین تقاص تمام بلاهایی که سرت آورده را پس بده؟ اونم با تنفر و اشتیاق گفت پس چی؟ تا آخرش هستم.
باز مهندس متوسل به داود شد. تو زندون که بود کلی آشنا پیدا کرده بود. بالاخره مهندسو وصل کرد به یک جاعل. عکس شادی را با مهارت تمام گذاشت رو کارت ملی نگار و یک کارت ملی خوشکل براش چاپ کرد. به شادی گفت میریم بانک. بهشون میگیم خارج بودی و کلید صندوق اماناتت را گم کردی و حتی شماره اش هم یادت نیست. رفتند بانک و بعد از ۱ روز دوندگی و پرداخت جریمه تونستند کلید صندوق را بگیرند. فقط شادی می تونست بره تو. صندوقدار گفت چه عجب! چشممون به جمال شما روشن شد. همیشه آقاتون میومد بانک. گفت گرفتار شده و اومده براش وثیقه ببره. بی پدر از نگار وکالت گرفته بود که بتونه بیاد از صندوقی که بنام نگار بود استفاده کنه. بدبخت روح نگار هم از این ماجرا خبر نداشت. رفته بود سر صندوق. یک کیف مشکی برزنتی توش بود. بر داشته بود و اومد بیرون. مهندس بیرون منتظرش بود. کیف اینقدر سنگین بود که به زحمت تا ماشین آورد. شادی بیچاره رنگ به چهره نداشت از بس ترسیده بود. سریع رفتند سمت خونه مهندس و در کیف را باز کردند. نزدیک به ۱۰ کیلو شمش طلا!!!
چشماشون از تعجب گرد شده بود و تا چندین ثانیه فقط به هم نگاه می کردند. بعد مهندس از سر خوشحالی داد زد و شادی را که کنارش لب میز نهارخوری ایستاده بود را بغل کرد و گفت شادی جون دمت گرم.
دلش می خواست زمان اینجا متوقف میشد. الان همه اون چیزایی که می خواست را کنار هم داشت. هممی تونست دل باباشو آروم کنه، هم مال رفته اش را برگردونه و هم شادی را کنار خودش داشت. تا به خودش بیاد حس کرد شادی معذب شده. نفهمید چقدر وقت اونو تو بغل گرفته بود. شادی از این خر مذهبی ها نبود اما حلال و حرام خدا سرش می شد. هر وقت به مهندس نگاه می کرد می شد شرم و حیا را تو چشماش دید. چند ثانیه ای به سکوت گذشت. مهندس گفت شادی جان می خواهی چکار کنیم؟ دو تا راه پیش پامون هست: این طلاها را برداریم برا خودمون و هر کسی سهم خودش را برداره یا؟ شادی حرفش را قطع کرد و گفت این مال مردمه و من مال مردمخور نیستم. باید زندون رفته باشی تا بفهمی چجوری در و دیوار زندون آدمو می خوره. می خوام پول همه اینایی که رامین سرشون کلاه گذاشته را بدم. تو هم هر کار خواستی با سهمت بکن. مهندس از پیشنهادش خجالت زده شد. گفت فکر کردی من نمی فهمم چی کشیدی دختر؟ بابای منم تو زندون بود که اومدم. با هزار بدبختی و قرض و قوله نجاتش دادم. تا از ته دره بیام بالا کونم پاره شد! شادی از این جمله آخر خنده اش گرفت. مهندس گفت هرچی دلبر بگه… پسندم اونچه را جانان پسنده… شادی از خجالت سرش را زمین انداخت و خندید.
مهندس گفت اما از رامین نمی گذرم. باید تقاص این همه آزار و اذیت را پس بده. شادی هم با سر تأیید کرد. اما صبر کن. الان کاری نمی کنیم. بگذار آبها از آسیاب بیفته بعد بریم سراغ پرداخت پول مردم. شادی قبول کرد.
نصف شب تلفن مهندس زنگ خورد. شادی بود. سریع جواب داد. چی شده دختر نصف شبی؟ شادی با جیغ و ترس از اونور داد زد کثافت از زندون آزاد شده. الان زنگ زد و کلی فحش و بدو بیراه گفت و تهدیدم کرد که میاد سرمو می بره. گفتم نگران نباش. میام پیشت. رفت در خونشون. به باباش گفته بود می برمش یک جای امن پیش خواهرم. سوارش کرد و آوردش خونه. تو راه یک کلمه هم حرف نزدند ترسیده بود. مگر یک زن چقدر توان داره؟ بهش گفت نترس اینجا جات امنه. شادی بالاخره زبون باز کرد. آروم پرسید یعنی کی آزادش کرده؟ کی براش وثیقه گذاشته؟ مهندس با بی تفاوتی لبهاشو کج کرد که یعنی چه می دونم. بردش تو اتاق.ملحفه تختش را عوض کرد و به شادی گفت بخوابه. شادی انتظار نداشت اونشب اونجا بخوابه. با عجله از خونه اومده بود بیرون. برا همین چیزی برا خودش برنداشته بود. مهندس رفت سر دراور لباسهاش و یک زیر پیرهن و یک شلوارک بهش داد تا بپوشه. شادی هم خنده اش گرفته بود و هم خجالت می کشید. مهندس گفت شادی جان یک امشبو با اینا بساز تا فردا یک فکری برات بکنم. منم میرم تو اون اتاق که تو راحت باشی. صدای خروپف مهندس از اتاق میومد اما شادی نمیتونست بخوابه. یعنی رامینو کی از زندون در آورده؟ جچوری اومده بیرون؟ اگر فرار کرده بود به من زنگ نمی زد! از بیخیالی مهندس تعجب کرده بود.
آفتاب افتاده بود وسط خونه که شادی از خواب بیدار شد. از سکوت خونه می شد فهمید که کسی خونه نیست. کلی به مغزش فشار آورد که اینجا کجاست و اینجا چکار می کنه. یاد دیشب افتاد. باز ترس اومد سراغش. اومد وسط حال. صدای کلید تو دری که به حیاط باز می شد اومد. مهندس بود با نون سنگک و یک قابلمه. تا حالا از این فاصله مهندس را ندیده بود. یک مرد چارشونه قدبلند که می شد تو بغلش گم شی. با همون اخم همیشگی که مردونگی اش را دوچندان می کرد. چقدر دلش می خواست بپره تو بغلش و مهندس از زمین بلندش کنه. اومد تو. نگاهش افتاد به شادی با اون موهای پریشون و چشم های پف کرده. چقدر قشنگه این دختر. آرایش کرده و نکرده یکجوره.
• سلام خانوم خوشکله. صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟
• سلام. اوهوم. ممنون. تا صبح خوابم نمی برد. همش به فکر اون نامرد بودم. وقتی هم می خوابیدم کابوس می دیدم که بالا سرم واستاده که منو بکشه.
• غلط کرده مردتیکه. بیخیال. برو دست و روتو بشور و بیا ببین چی گرفتم. بیا بخور تا جون بگیری. نگاه کن رنگ به صورت نداری. برو دختر خوب.
مهندس با عشق رفتن خرامان شادی به دستشویی را با چشم دنبال می کرد. چه هیکلی. کمر باریک با باسن گرد و برجسته. شادی اومد بیرون و رفت تو اتاق که لباس بپوشه. مهندس گفت ول کن بیا صبحونه بخور تا از دهن نیفتاده. آنقدر گشنه اش بود که عین بچه های حرف گوش کن نشست روبروی مهندس. با اینکه مهندس را نمی شناخت اما خیلی نسبت بهش احساس آرامش داشت. می دونست اون ولش نمی کنه. انگار یک لنگر محکم برای موندن تو این دریای طوفانی پیدا کرده بود. مهندس هیچی نمی گفت. صبحونه را که خوردند مهندس گفت من برم یکم خرت و پرت بخرم و بیام.
شادی بلند شد و میز را جمع کرد و مشغول شستن ظرف ها شد. از بیخیالی مهندس تعجب می کرد. اونکه اینطوری دنبال رامین بود چرا اینقدر راحته و اصلا هیچی نمی گه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یک ساعت بعد مهندس با کلی کیسه برگشت. برای شادی کلی خرید کرده بود. از لباس خونگی گرفته تا شونه و کیسه و لیف و لوازم آرایش. گفتش معلوم نیست چندوقت مهمون مایی. اما دلم نمی خواد ناراحت باشی. تو دلش چقدر احساس خوشبختی می کرد. الان کنار عشقش بود و عشقش هم قرار نبود جایی بره. شادی کیسه ها را برد تو اتاق. حتی براش شورت و سوتین ساده هم خریده بود. کمی خجالت کشید. دست کرد تو یک کیسه کوچیک. شیشه عطر دیور را درآورد و درش را باز کرد. چه عطر ملایمی. بوی زندگی می داد. ناخودآگاه لبخند قشنگی رو لبش نقش بست. مهندس تو حال نشسته بود. انگار منتظر کسی بود .تلفنش زنگ خورد. الو داود! جونم. کجا؟ بلدم. الان میام.
شادی را صدا زد. گفت شادی جان من میرم و احتمالا تا شب نمیام. غذا و نوشیدنی و همه چیز تو یخچال هست. اگر هم دوست نداشتی تو کابینت همه چیز گذاشته ام. یک چیزی درست کن و برای نهار بخور تا من بیام. شادی ترسید. صورتش تو هم رفت و گفت من تنهایی می ترسم.
o از چی می ترسی. آدرس اینجا را هیچکس نداره. حتی بابات. پس بد به دلت راه نده. در را هم روی کسی باز نکن. اینم تلفن همراه من. بگیر اگر اتفاقی افتاد به داود زنگ بزن من پیش اونم.
• شادی دست دراز کرد و تلفن را گرفت. پرسید رمزش چیه؟ مهندس که گویی یکباره یاد چیزی افتاده باشه یک لحظه تردید کرد و بعد یک نفس عمیق کشید و گفت: شادی1404.
شادی با لبخند سرش را زمین انداخت. مهندس اومد جلو و سر شادی را با دوتا دستش آورد بالا و تو چشماش نگاه کرد. چشماشو بست که به خجالتش غلبه کنه و لبش را آورد جلو و لب شادی را بوسید. شادی یکم شوکه شد اما چند لحظه بعد اونم دستاش را به بازوهای مهندس رسوند و با مهندس همراهی کرد. یک لب طولانی از هم گرفتندو مهندس کمر شادی را گرفته بود و محکم به خودش چسبونده بود و با شدت داشت زبون شادی را تو دهنش می مکید و غول شهوتش بیدار می شد که باز این داود وقت نشناس زنگ زد و همه چیز را بهم ریخت. مهندس تلفن را گرفت و جواب داد. گفت الان میام. یک بوسه از پیشونی شادی گرفت و گفت زود بر می گردم و از در بیرون رفت.
انبار متروکه – بیرون شهر:
مهندس از ماشین اومد پایین و بسمت در بزرگ انبار رفت. در زد. یک آدم غولتشن با چشمای قرمز و بی روح در را باز کرد. هیچی بهم نگفتند. مهندس با عجله رفت تو سالن. داود را وسط چارتا غول بیابونی دیگه دید. هیچکس هیچ حرفی نمی زد. داود کنار رفت و پشتش یک آدم روی صندلی دید که رو سرش کیسه کشیده بودند. مهندس به داود اشاره کرد کیسه را از رو سرش بردارند. بخاطر روشنایی سالن چشماش را بست و با اخم باز کرد. مهندس را دید که بالا سرش ایستاده.
• خوب رامین خان رحیمی! درسته؟
• رامین با ترس سرش را به نشونه تایید تکون داد.
• مهندس: می دونی من کیم؟ رامین فقط نگاه می کرد. زبونش بند اومده بود. می دونست یکی از دشمنان خونیش هست اما نمی دونست کدوم. مطمئن بود امروز آخرین روز عمرش هست. دلش خوش بود که هیچکس به اون پولها نمی رسه و اینطوری می تونه از همه انتقام بگیره حتی اگه بمیره. باز مهندس داد زد: می دونی من کیم؟ رامین باز سرش را به چپ و راست تکون داد که یعنی نه. مهندس گفت من عزائیلم احمق! اما فکر کردی همینطوری مفت و مسلم می گذارم بمیری؟ تو باید زجر کش بشی. تو این 1 سال خیلی فکر کردم چه بلایی سرت بیارم. برای دیدن امروز کلی لحظه شماری می کردم. الان اگه بمیرم رو قبرم بنویسید کامروا. برای لحظه به لحظه ای که به تو برسم برنامه ریزی کرده بودم. فکر کردی کی بحساب خواهر جنده ات پول زد که برات وثیقه بگذاره؟ خیلی خرجت کردم تا اینجا ببینمت. اما نگران نباش از پولهایی که تو صندوق بانک گذاشته بودی خرجت خودت کردم.
رامین چشماش گرد شده بود. یعنی اینا از کجا فهمیده بودند که اون تو بانک صندوق گرفته. رامین فقط به مهندس نگاه می کرد. استرس اینکه می خواد چه بلایی سرش بیاره داشت می کشتش. مهندس ادامه داد: اما کور خوندی. فکر کردی همینطوری می کشمت و همه چیز تموم میشه؟ تو را من هر روز می کشم. باید هر دقیقه از خدا بخوای که بکشتت و راحتت کنه. تو باید خوشبختی همه اینایی که بدبخت کردی را ببینی. تو اینقدر زنده می مونی که مرگ منو ببینی. بعدش از گشنگی می میری. این سرنوشت مقدر توئه.
مهندس برگشت سمت ماشینش. یک لوله فلزی برداشت و اومد تو سالن. همه ایستاده بودند ببینند مهندس می خواد چکار کنه. رفت پشت سر رامین و با میله محکم پشت گردنش زد. اگر جای میله شمشیر بود حتما سر رامین از تنش جدا می شد.رامین بیهوش شد. مهندس دست کرد تو جیبش و به هر قلچماقی که اونجا ایستاده بوده یک سکه داد. گفت اینم دستمزدتون. بقیه کار را که خودتون بلدید؟ سر دسته اونام سرش را تکون داد. رامین را قلمدوش کردن و بردند انداختند تو ماشین و راهی شدند. مهندس رو به داود کرد و یک شمش طلا بهش داد. گفت اینم ناز شستت. حالا برو همین امشب برین توش. داود خندید و گفت نه مهندس. من از تو خیلی چیز یاد گرفتم. دست منم بگیر و کار یادم بده. دیگه علافی بسه. میخوام مثه آدم زندگی کنم. شمش را بسمت مهندس گرفت. مهندس یک نگاهی به شمش کرد و بعد داود را بغل کرد و گفت داداشمی. باشه هر چی داداشم بگه. اما این پول خودته. برو یک خونه خوب برا پدر و مادرت بخر. شنبه بیا خونه ببینم چکار با هم بکنیم. داود خندید و گفت باشه داداش. اما برنامه کس کردنمون سر جاشه ها! مهندس خندید و گفت تو آخرش آدم نمی شی. آخرش ایدز می گیری.
قبل از ترک سالن همه مدارک را از بین بردن و رفتن. دیگه غروب شده بود که رسیدن در خونه داود. داود که پیاده شد مهندس به داود گفت کار تموم نشده ها. یک زنگ به بچه ها بزن ببین چکار می کنن؟ داود هم چشمکی زد و گفت برو خیالت جمع. حواسم هست. هر اتفاقی افتاد خبرت می کنم. مهندس بسمت خونه راه افتاد. هیچوقت مثل اون غروب پاییزی اینقدر شور و شوق رفتن به خونه نداشت. انگار چراغ های سر چارراه هرطور بود می خواستند مانع از رسیدن مهندس به خونه بشند. از خونه داود تا خونه اش 20 دقیقه بیشتر نبود اما برای اون یکسال طول کشید.
کلید که انداخت در را باز کرد دید چراغ های خونه روشنه. یه لبخند رو لبش نشست. تو اون گرگ و میش پاییزی بوی قرمه سبزی حیاط را پر کرده بود. رفت سمت در حال. با چشم هاش دنبال شادی می گشت. ندیدش. دلش هری ریخت. نکنه رفته. اما شادی از تو اتاق اومد بیرون. با آرایشی ملایم تو لباس های خونگی زیبا. سلام کرد. مهندس غرق در چشم های سیاه شادی شده بود. چیزی نمی شنید. مات شادی شده بود. شادی پرسید حالت خوبه؟ مهندس به خودش اومد. با لکنت جواب داد سلام زیبا! شادی اخم کرد پرسید زیبا دیگه کیه؟ مهندس گفت تو دیگه! لبخند زد. هر دو تا منتظر بودند اون یکی پا پیش بگذاره و اونو بغل کنه. اما هر دو تا شرم داشتند. شادی نگاهش را از مهندس دزدید و گفت گشنه ات نیست؟ مهندس گفت آخ آخ از صبح که با هم صبحونه خوردیم دیگه چیزی نخورده ام.
شادی میز را چیده بود و فقط غذا را نیاورده بود. مهندس رفت دستشویی دستش را شست و رفت اتاقش لباسش را عوض کرد و نشست سر میز. به به چه بویی. غذا کنار معشوقه چه می چسبه. اونم قرمه سبزی جا افتاده. نشست و یک دل سیر خورد. بشقاب سوم را که ریخت گفت اینم سهم داود که جاش خالیه. شادی گفت چه خبرته؟ از قحطی اومدی؟ مهندس گفت قحطی که نه اما … حرفش را خورد. شادی پرسید اما چی؟ مهندس جواب داد اما دلم نمی خواد تموم شه و تو از پیشم بلند شی. شادی باز لبخند زد و گفت نترس من اینجام. باز نگاهش را دزدید و بلند شد که میز را جمع کنه. مهندس کمکش کرد و بعد هم چای ریخت تا با شادی بشینند و چای بخورند. داود زنگ زد. مهندس مبهم جوابش را داد و با باشه و خیلی خوب مکالمه اش را تمام کرد.
ساعت از 10 گذشته بود که مهندس گفت خیلی خسته ام. خوابم میاد. شادی هم تایید کرد. رفت تو اتاقش که بخوابه. چند دقیقه بعد شادی اومد تو اتاق و کنار تخت مهندس نشست.
مهندس عصر روز موعود رفت دنبالشون. از همون کافی شاپ پاتوقشون اومدند باغ. یک عده زالوی انگل صفت که با پول بقیه تغذیه و عشق و حال می کنند. آدم فکری می مونه این ۲۵۰ گرم گوشت لای پای اینا چه معجزه ها که نمی کنه. لامصب شکاف وسطش عین سیاهچاله می تونه تمام هستی و دار و ندارتو را فرو ببلعه. اما آخرش که چه. چار صباح دیگه که پیر و چروکیده بشند دیگه کسی بهشون نگاه هم نمی کنه. اصلا می دونستید واژه کصخول از همینجا بوجود اومده؟ زنای جنده ای که وقتی پا به سن می گذاشتند دیگه کسی بهشون محل سگ نمی گذاشت و تنها می شدند یا زنای جنده ای که بر اثر سیفلیس دیوانه می شدند. برای همین دیوانه می شدند. برای همین به اینا می گفتند کصخول. بگذریم.
دخترا با مهندس اومدند باغ. رفتند تو اتاق لباس عوض کردند و اومدند نشستند تو آلاچیق شروع کردند به دوا خوری. اولی را زدند بسلامتی جبار سینک، دومی را زدند به سلامتی پرچم که سه رنگه، تخم مرغ که ۲ رنگه و رفیقی که یک رنگه. سومی را زدند بسلامتی مرغی که یک پا داره. به چهارمی که رسیدند این آسد داود نامرد ساقی شد و ریخت و گفت بسلامتی زندونیای بی ملاقاتی و رفت بالا. مهندس این مدت فقط نگاشون می کرد. ادای خوردن در می آورد که زیاده روی نکنه و حواسش به نقشه باشه.
آدم که مست می کنه هر چی تو دلش داره بیرون میریزه. از قدیم میگند مستی و راستی. دخترا مست و پاتیل شده بودند. فرناز با تاپ و دامن کوتاه طوری شل ول نشسته بود که شورت سفیدش از لای پاش معلوم بود. یاسمین با اون پاهای گوشتیش خیلی بدجور رفته بود رو مخ مهندس و نگار هم با لباس شب کوتاهش لم داده بود رو صندلی و با داود شوخی های زیر شکمی می کرد.
مهندس بحثو کشوند به رامین و گفت: حالا که اسم زندونی به میون اومد یاد رفیق قدیمیم رامین افتادم. خبر دارید زندونه؟ فرناز که وضعش از همه خرابتر بود گفت آره. کصخول اینقدر کلاه اینو اونو برداشت که بالاخره کردنش تو هولوفدونی. اما بچه باحالی بود. خیلی پایه بود. هر شب می رفتیم مهمونی. یاسمین که زیاد حرف نمی زد گفت آره برا تو که خوب بود. همش زیرخوابش بودی؟ اینقد که رو تو می خوابید رو تشکش نمی خوابید. همشون زدند زیر خنده.
فرناز گفت من یا این نگار که همش آویزونش بود. نگار به زبون اومد و گفت: من؟ زر نزنید. نامرد قرار بود یک وام برام جور کنه اما نکرد که. فقط منو می برد بانک و میآورد.
مهندس یک چشمک به داود زد. داود دست فرناز و یاسمین را گرفت و گفت بیاید برقصیم. اونام که سندروم کون بیقرار داشتند بلند شدند که برقصند. جنده ها عجب لوندی می کردند.
مهندس رفت نشستم کنار نگار و گفت من آشنا تو بانک زیاد دارم بگو کدوم بانک شاید بتونم وامتو زنده کنم. گفت بانک تجارت شعبه میدون بسیج. گفتم بگذار ببینم چکار می تونم برات بکنم. بهش گفتم نمیای برقصیم؟ اونم که منتظر بود. داود هول بین دو تا حوری مشغول رقص و دستمالی بود. دستهاشو انداخته بود رو شونه های فرناز و یاسمین هم از پشت چسبونده بود به کون داود و قر می دادند. مهندس هم با نگار مشغول بود.
داود دست انداخت تاپ فرناز را در آورد و تیشرت خودشم کند و اون شکم پشمالوشو چسبوند به شکم فرناز و یک لب پر تف ازش گرفت. بعد برگشت سمت یاسمین و دامن کوتاه لباسش که شبیه لباس خواب بود را داد با و لباسش را کامل از تنش در آورد. و محکم بغلش کرد.
داود داد زد ای خدا بهشت! اینم حوریات. بعد به دخترا پیشنهاد داد برند تو استخر. گفتند لباس شنا نیاورده اند گفت مگه با لباس می خواید بیاید شنا؟ یالا در بیارید. اینقده مست بودند که نمی فهمیدند چکار دارن می کنند. لخت مادرزاد شدند و پریدند تو آب. داود هم با اون کیرش که شبیه زنگوله شتر نیم خیز شده بود و با راه رفتنش این ور اون ور می رفت شیرجه زد وسط آب، طوری که انگار یک تخته سنگ انداختی توی آب. همه جا را خیس کرد. مهندس داد زد کصکش آرومتر. چه خبرته؟ گفت خبر نداری! می خوام با سر برم تو کص…
همه زدند زیر خنده. با اینکه مست بود همچنان دست از کص گفتن بر نمی داشت. تو آب برا دخترا کلاس بهداشت قبل از سکس گذاشته بود که کص باید تمیز باشه و قبل از کردن بخوبی آب کشیده بشه… مهندس با نگار هاج و واج نگاش می کردن. اگر از قوه جنسی داود می شد انرژی برق تولید کرد دیگه نیاز به برق هسته ای نداشتیم و آمریکام اینجوری با تحریم کونمون نمی گذاشت.
همونجا تو آب چسبوند در کون یاسمین. عجب کون گنده ای داشت. انگار اول کون بوده که بعد دست و پا در آورده بود. داود عاشق کون بود.
نمی دونست از کدوم و از کجا شروع کنه. همونطور که چسبونده بود به کون یاسمین داشت از فرناز لب می گرفت و سینه هاش را می مالیدم. فرناز لاغر اندام بود اما چهره قشنگی داشت. با اون موهای فرفریش اگر سراغ ازدواج می رفت حتما کلی خواهان داشت.
نگاز همچنان با مهندس می رقصید. از قیافه اش می شد فهمید که جنده است. یک آرایش غلیظ داشت با لبای پروتزی و چشمایی که تا موهاش برای خودش خط چشم کشیده بود. هر از گاهی نگاش بسمت استخر می چرخید و عشق و حال داود و دخترا را نگاه می کرد. بالاخره داود رضایت داد و از آب اومدند بیرون و لب استخر دراز به دراز افتاد. فرناز و یاسمین دو طرفشافتادند. دو دستش را باز کرد و هردو تا را از دو طرف بسمت خودش کشید و بغلشون کرد. اونام رو شکم افتادند و کون های قشنگشون را به مهندس نشون می دادند . یکی از پاشون را انداخته بودند رو پای داود و همزمان داود از هر دوتاشون لب می گرفت. دست فرناز رفت سمت کیر داود و شروع کرد به مالیدن اون. بعد هم خودش را که نصفش رو تنه داود بود را پایین کشید و به حالت داگی در اومد و شروع کرد برای داود ساک زدن. داود همچنان داشت لبای یاسمین را می خورد و یک آه بلند از ته دل می کشید. مهندس غرق لذت دیدن سکس زنده اون ۳ تا شده بود. داود یاسمین را بالاتر کشید و همینطور که طاقباز خوابیده بود شروع کرد به خوردن ممه های گنده اش. بعد هم گفت به حالت دو زانو رو صورتش بشینه تا کصش را لیس بزنه. از داود بعید بود. ببین حشریت چه بسر بشریت آورده. همزمان که فرناز مشغول ساک زدن برا داود بود، داود هم داشت کص و کون یاسمین را لیس می زد.
بعد از چند دقیقه یاسمین و فرناز جاشونو عوض کردند و فرناز مشغول لب بازی با داود شد و داود کص و کون یاسمین را انگشت می کرد که داشت براش ساک می زد.
مهندس دیگه خیلی داغ کرده بود. لباس نگار را در آورد و سینه های گنده اش را تو چنگش گرفت. بطرز عجیبی سفت بودند. فهمید پروتزی اند. خیلی حال نکرد. حس می کرد داره ۲ تا تیکه پلاستیک را می ماله. دست انداخت باسن نگار را محکم گرفت و می مالید. تو دلش خدا خدا می کرد کونش دیگه پلاستیکی نباشه.
مهندس نشست رو صندلی و نگار جلوش زانو زد و کیر مهندسو کرد تو دهنش. خیلی حرفه ای ساک می زد. مهندس هم زل زده بود به داود و دخترا و به نمایش زنده خودش مشغول شد. چه سعادتی از این بیشتر. بجای فیلم سوپر از پشت شیشه مونیتور و جق زدن، الان داشت یک تآتر سوپر واقعی می دید در حالی که یکی هم براش ساک می زد.
یاسمین دست از ساک زدنش برداشت و بلند شد و پاهاش را باز کرد و دو زانو رو کیر داود فرود اومد. داود ناله بلندی زد. انگار یکی بهش چاقو زده. داد زد مهندس کجایی که داودتو کشتن. عشق بهروز وثوق بود، بخصوص تو فیلم قیصر. کون گنده یاسمین بدجور رو مخ مهندس رفته بود. فرناز برگشت سمت یاسمین و دستاشو رو شون اون گذاشت و باز رو صورت داود نشست. شروع کردن از هم لب گرفتن. معلوم بود چقدر لذت می برن. این داود معلوم بود یک چیزی زده که آبش نمیاد. بعدا گفت شیره کشیده بوده.
مهندس نگار را بلند کرد و اونم با پاهای باز رفت سمت کیر مهندس و نشست روش. مهندس کمر نگار را گرفته بود که از پشت نیفته. با دست راستش هم سینه اش را چنگ می زد. انگار از اینکه ازش لب بگیره کراهت داشت. به این فکر می کرد که رامین چقدر این لبا را خورده. داود پوزیشن را عوض کرد. به فرناز گفت داگی شه و یاسمین جلوش بشینه تا اون از پشت کص فرناز بگذاره و فرناز کص یاسمین را بلیسه. مهندس بیشتر از عشق و حال داود کیف می کرد تا سکس خودش. داشت آبش میومد . برا همین بلند شد و به نگار گفت بایسته و به صندلی تکیه بده تا از پشت بکنه. چشمش به صحنه داود و دخترا بود. از پشت به نگار چسبونده بود و سینه هاشو گرفته بود. نگار گفت پس وامو یادت نره ها. وسط سکس هم بفکر پول بود. این خاصیت جنده هاست. فقط به این فکر می کنند کی کار طرف تموم میشه تا به پولشون برسند. داود داشت به فاز نهایی عملیاتش وارد می شد. به دخترا گفت جاشونو عوض کنن. حالا نوبت کون گنده یاسمین بود. داود پلشت یک لیس آبدار به کون یاسمین که داگی کرده بود زد و یک توف گنده هم رو کیر خودش انداخت و تا انتها اون کیر خرکی سیاهش را به یاسمین فرو کرد. یاسمین بدبخت یک واییییییییییی کشدار گفت و کونش را سپرد به داود. نمی دونم زیر اون کیر تونست به فرناز که با لنگای باز جلوش نشسته بود حال بده یا از درد داشت تو دلش به این داود خر کیر فحش می داد.
مهندس همچنان از پشت مشغول بود. میلی به روبرو شدن با نگار نداشت. فکر می کرد اگر از روبرو بکنه باید از لباش لب بگیره. لبایی که رامین خورده بود…
بالاخره داود به نقطه پایانی رسید و شروع کرد محکم تو کون یاسمین تلمبه زدن. جوری تلمبه می زد که دختره بدبخت دیگه خوابیده بود رو زمین و با هر بار تلمبه داود با جیغی کوتاه یک آی می گفت. بالاخره هواپیمای داود تو کون یاسمین فرود اومد و آروم گرفت. چند دقیقه ای رو یاسمین افتاده بود و نفس نفس می زد.
مهندس تو یه حالت گیجی قرار گرفته بود. چرا حال نمیومد. تا اینجای کارم بخاطر دیدن عشق و حال داود و اون ۲ تا کیرش بلند شده بود و الا اصلا رغبتی به نگار نداشت. ترجیحش فرناز بود اما به نگار نیاز داشت تا به صندوق برسه. بهر حال نباید خودشو لو می داد. به هر زنی فکر کرد و اونو جای نگار گذاشت تا مگر تحریک بشه و حال بیاد اما مگر می شد. تمام جنده هایی که تو ایران و چین کرده بود را به یاد آورد اما خبری نبود. داشت کیرش تو کص نگار می خوابید. یکباره ذهنش رفت سمت شادی. اونجا که در زندان باز شد و خرامان ازش اومد بیرون. اون دختر قدبلند چشم و ابرو مشکی با اون ابروهای کمونی و چشم های درشت و کشیده اش که انگار از آهوها دزدیده بود. قلبش یکهویی ریخت. عضلات باسنش منقبض شدند و با شوری زایدالوصف شروع به تلمبه زدن تو کص نگار کرد. شادی را بیاد می آورد که با هم رستوران رفته بودند.
حسش از جنس سکس نبود اما انگیزه ای بود که به شادی برسه. تصور می کرد شادی را بغل کرده و باهاش لب تو لب شده و محکم بغلش کرده. اما این تصویر با اومدن آبش شکست. سریع کیرشو از کص نگار درآورد و قبل از هر واکنشی که نگار بخواد نشون بده ریخت رو کونش.
بیحال رو صندلی افتاد. باز شادی اومد تو ذهنش. حس می کرد بهش خیانت کرده. عذاب وجدان گرفته بود. بخودش نهیب زد مگر زنته که عذاب وجدان گرفتی؟ اما باز دلش آرومنمی شد. به این فکر کرد که با اینکار به پولای تو صندوق می رسه و هم باباش و بدهکارای دیگه رو نجات میده و هم می تونه دل شادی را بدست بیاره. اینطوری این سکس براش یکجور وظیفه اجباری می شد و می تونست وجدانش را توجیه کنه. همشون یکی یکی با داود رفتند حموم تا داود در نقش دلاک و کیسه کش قشنگ بشورتشون. اونجا ترتیب نگار را هم داد که دینش را به کیرش ادا کرده باشه. بعد اومدن شام خوردن. وقت رفتن مهندس به نگار گفت عکس کارت ملی ات را برام بفرست تا به این رفیقم بگم وامت را به جریان بندازه. اونم با خوشحالی همون موقع عکس را فرستاد.
آخر شب برا همشون یک واریز توپول انجام داد و سوارشون کرد و رسوندشون به در خونه هاشون. باز نگار تاکید کرد وام یادت نره ها!!! مهندسم گفت چشم خوشکله و رفت. حتی بوسش هم نکرد.
فرداش باز زنگ زد به شادی. بردش همون رستوران. چقدر خوبه آدم با یکی که حالش را خوب می کنه بره یکجا. نشستند به حرف و درد دل. غذا سفارش دادن و خوردن. مهندس دوست نداشت این لحظات را با آوردم اسم رامین و یادآوری گذشته خراب کنه. می دونست شادی از بعد از زندان دیگه دلش نمیخاد به گذشته فکر کنه اما چاره ای نبود. بهش گفت پایه انتقام هستی ؟ می خوای رامین تقاص تمام بلاهایی که سرت آورده را پس بده؟ اونم با تنفر و اشتیاق گفت پس چی؟ تا آخرش هستم.
باز مهندس متوسل به داود شد. تو زندون که بود کلی آشنا پیدا کرده بود. بالاخره مهندسو وصل کرد به یک جاعل. عکس شادی را با مهارت تمام گذاشت رو کارت ملی نگار و یک کارت ملی خوشکل براش چاپ کرد. به شادی گفت میریم بانک. بهشون میگیم خارج بودی و کلید صندوق اماناتت را گم کردی و حتی شماره اش هم یادت نیست. رفتند بانک و بعد از ۱ روز دوندگی و پرداخت جریمه تونستند کلید صندوق را بگیرند. فقط شادی می تونست بره تو. صندوقدار گفت چه عجب! چشممون به جمال شما روشن شد. همیشه آقاتون میومد بانک. گفت گرفتار شده و اومده براش وثیقه ببره. بی پدر از نگار وکالت گرفته بود که بتونه بیاد از صندوقی که بنام نگار بود استفاده کنه. بدبخت روح نگار هم از این ماجرا خبر نداشت. رفته بود سر صندوق. یک کیف مشکی برزنتی توش بود. بر داشته بود و اومد بیرون. مهندس بیرون منتظرش بود. کیف اینقدر سنگین بود که به زحمت تا ماشین آورد. شادی بیچاره رنگ به چهره نداشت از بس ترسیده بود. سریع رفتند سمت خونه مهندس و در کیف را باز کردند. نزدیک به ۱۰ کیلو شمش طلا!!!
چشماشون از تعجب گرد شده بود و تا چندین ثانیه فقط به هم نگاه می کردند. بعد مهندس از سر خوشحالی داد زد و شادی را که کنارش لب میز نهارخوری ایستاده بود را بغل کرد و گفت شادی جون دمت گرم.
دلش می خواست زمان اینجا متوقف میشد. الان همه اون چیزایی که می خواست را کنار هم داشت. هممی تونست دل باباشو آروم کنه، هم مال رفته اش را برگردونه و هم شادی را کنار خودش داشت. تا به خودش بیاد حس کرد شادی معذب شده. نفهمید چقدر وقت اونو تو بغل گرفته بود. شادی از این خر مذهبی ها نبود اما حلال و حرام خدا سرش می شد. هر وقت به مهندس نگاه می کرد می شد شرم و حیا را تو چشماش دید. چند ثانیه ای به سکوت گذشت. مهندس گفت شادی جان می خواهی چکار کنیم؟ دو تا راه پیش پامون هست: این طلاها را برداریم برا خودمون و هر کسی سهم خودش را برداره یا؟ شادی حرفش را قطع کرد و گفت این مال مردمه و من مال مردمخور نیستم. باید زندون رفته باشی تا بفهمی چجوری در و دیوار زندون آدمو می خوره. می خوام پول همه اینایی که رامین سرشون کلاه گذاشته را بدم. تو هم هر کار خواستی با سهمت بکن. مهندس از پیشنهادش خجالت زده شد. گفت فکر کردی من نمی فهمم چی کشیدی دختر؟ بابای منم تو زندون بود که اومدم. با هزار بدبختی و قرض و قوله نجاتش دادم. تا از ته دره بیام بالا کونم پاره شد! شادی از این جمله آخر خنده اش گرفت. مهندس گفت هرچی دلبر بگه… پسندم اونچه را جانان پسنده… شادی از خجالت سرش را زمین انداخت و خندید.
مهندس گفت اما از رامین نمی گذرم. باید تقاص این همه آزار و اذیت را پس بده. شادی هم با سر تأیید کرد. اما صبر کن. الان کاری نمی کنیم. بگذار آبها از آسیاب بیفته بعد بریم سراغ پرداخت پول مردم. شادی قبول کرد.
نصف شب تلفن مهندس زنگ خورد. شادی بود. سریع جواب داد. چی شده دختر نصف شبی؟ شادی با جیغ و ترس از اونور داد زد کثافت از زندون آزاد شده. الان زنگ زد و کلی فحش و بدو بیراه گفت و تهدیدم کرد که میاد سرمو می بره. گفتم نگران نباش. میام پیشت. رفت در خونشون. به باباش گفته بود می برمش یک جای امن پیش خواهرم. سوارش کرد و آوردش خونه. تو راه یک کلمه هم حرف نزدند ترسیده بود. مگر یک زن چقدر توان داره؟ بهش گفت نترس اینجا جات امنه. شادی بالاخره زبون باز کرد. آروم پرسید یعنی کی آزادش کرده؟ کی براش وثیقه گذاشته؟ مهندس با بی تفاوتی لبهاشو کج کرد که یعنی چه می دونم. بردش تو اتاق.ملحفه تختش را عوض کرد و به شادی گفت بخوابه. شادی انتظار نداشت اونشب اونجا بخوابه. با عجله از خونه اومده بود بیرون. برا همین چیزی برا خودش برنداشته بود. مهندس رفت سر دراور لباسهاش و یک زیر پیرهن و یک شلوارک بهش داد تا بپوشه. شادی هم خنده اش گرفته بود و هم خجالت می کشید. مهندس گفت شادی جان یک امشبو با اینا بساز تا فردا یک فکری برات بکنم. منم میرم تو اون اتاق که تو راحت باشی. صدای خروپف مهندس از اتاق میومد اما شادی نمیتونست بخوابه. یعنی رامینو کی از زندون در آورده؟ جچوری اومده بیرون؟ اگر فرار کرده بود به من زنگ نمی زد! از بیخیالی مهندس تعجب کرده بود.
آفتاب افتاده بود وسط خونه که شادی از خواب بیدار شد. از سکوت خونه می شد فهمید که کسی خونه نیست. کلی به مغزش فشار آورد که اینجا کجاست و اینجا چکار می کنه. یاد دیشب افتاد. باز ترس اومد سراغش. اومد وسط حال. صدای کلید تو دری که به حیاط باز می شد اومد. مهندس بود با نون سنگک و یک قابلمه. تا حالا از این فاصله مهندس را ندیده بود. یک مرد چارشونه قدبلند که می شد تو بغلش گم شی. با همون اخم همیشگی که مردونگی اش را دوچندان می کرد. چقدر دلش می خواست بپره تو بغلش و مهندس از زمین بلندش کنه. اومد تو. نگاهش افتاد به شادی با اون موهای پریشون و چشم های پف کرده. چقدر قشنگه این دختر. آرایش کرده و نکرده یکجوره.
• سلام خانوم خوشکله. صبحت بخیر. خوب خوابیدی؟
• سلام. اوهوم. ممنون. تا صبح خوابم نمی برد. همش به فکر اون نامرد بودم. وقتی هم می خوابیدم کابوس می دیدم که بالا سرم واستاده که منو بکشه.
• غلط کرده مردتیکه. بیخیال. برو دست و روتو بشور و بیا ببین چی گرفتم. بیا بخور تا جون بگیری. نگاه کن رنگ به صورت نداری. برو دختر خوب.
مهندس با عشق رفتن خرامان شادی به دستشویی را با چشم دنبال می کرد. چه هیکلی. کمر باریک با باسن گرد و برجسته. شادی اومد بیرون و رفت تو اتاق که لباس بپوشه. مهندس گفت ول کن بیا صبحونه بخور تا از دهن نیفتاده. آنقدر گشنه اش بود که عین بچه های حرف گوش کن نشست روبروی مهندس. با اینکه مهندس را نمی شناخت اما خیلی نسبت بهش احساس آرامش داشت. می دونست اون ولش نمی کنه. انگار یک لنگر محکم برای موندن تو این دریای طوفانی پیدا کرده بود. مهندس هیچی نمی گفت. صبحونه را که خوردند مهندس گفت من برم یکم خرت و پرت بخرم و بیام.
شادی بلند شد و میز را جمع کرد و مشغول شستن ظرف ها شد. از بیخیالی مهندس تعجب می کرد. اونکه اینطوری دنبال رامین بود چرا اینقدر راحته و اصلا هیچی نمی گه. انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. یک ساعت بعد مهندس با کلی کیسه برگشت. برای شادی کلی خرید کرده بود. از لباس خونگی گرفته تا شونه و کیسه و لیف و لوازم آرایش. گفتش معلوم نیست چندوقت مهمون مایی. اما دلم نمی خواد ناراحت باشی. تو دلش چقدر احساس خوشبختی می کرد. الان کنار عشقش بود و عشقش هم قرار نبود جایی بره. شادی کیسه ها را برد تو اتاق. حتی براش شورت و سوتین ساده هم خریده بود. کمی خجالت کشید. دست کرد تو یک کیسه کوچیک. شیشه عطر دیور را درآورد و درش را باز کرد. چه عطر ملایمی. بوی زندگی می داد. ناخودآگاه لبخند قشنگی رو لبش نقش بست. مهندس تو حال نشسته بود. انگار منتظر کسی بود .تلفنش زنگ خورد. الو داود! جونم. کجا؟ بلدم. الان میام.
شادی را صدا زد. گفت شادی جان من میرم و احتمالا تا شب نمیام. غذا و نوشیدنی و همه چیز تو یخچال هست. اگر هم دوست نداشتی تو کابینت همه چیز گذاشته ام. یک چیزی درست کن و برای نهار بخور تا من بیام. شادی ترسید. صورتش تو هم رفت و گفت من تنهایی می ترسم.
o از چی می ترسی. آدرس اینجا را هیچکس نداره. حتی بابات. پس بد به دلت راه نده. در را هم روی کسی باز نکن. اینم تلفن همراه من. بگیر اگر اتفاقی افتاد به داود زنگ بزن من پیش اونم.
• شادی دست دراز کرد و تلفن را گرفت. پرسید رمزش چیه؟ مهندس که گویی یکباره یاد چیزی افتاده باشه یک لحظه تردید کرد و بعد یک نفس عمیق کشید و گفت: شادی1404.
شادی با لبخند سرش را زمین انداخت. مهندس اومد جلو و سر شادی را با دوتا دستش آورد بالا و تو چشماش نگاه کرد. چشماشو بست که به خجالتش غلبه کنه و لبش را آورد جلو و لب شادی را بوسید. شادی یکم شوکه شد اما چند لحظه بعد اونم دستاش را به بازوهای مهندس رسوند و با مهندس همراهی کرد. یک لب طولانی از هم گرفتندو مهندس کمر شادی را گرفته بود و محکم به خودش چسبونده بود و با شدت داشت زبون شادی را تو دهنش می مکید و غول شهوتش بیدار می شد که باز این داود وقت نشناس زنگ زد و همه چیز را بهم ریخت. مهندس تلفن را گرفت و جواب داد. گفت الان میام. یک بوسه از پیشونی شادی گرفت و گفت زود بر می گردم و از در بیرون رفت.
انبار متروکه – بیرون شهر:
مهندس از ماشین اومد پایین و بسمت در بزرگ انبار رفت. در زد. یک آدم غولتشن با چشمای قرمز و بی روح در را باز کرد. هیچی بهم نگفتند. مهندس با عجله رفت تو سالن. داود را وسط چارتا غول بیابونی دیگه دید. هیچکس هیچ حرفی نمی زد. داود کنار رفت و پشتش یک آدم روی صندلی دید که رو سرش کیسه کشیده بودند. مهندس به داود اشاره کرد کیسه را از رو سرش بردارند. بخاطر روشنایی سالن چشماش را بست و با اخم باز کرد. مهندس را دید که بالا سرش ایستاده.
• خوب رامین خان رحیمی! درسته؟
• رامین با ترس سرش را به نشونه تایید تکون داد.
• مهندس: می دونی من کیم؟ رامین فقط نگاه می کرد. زبونش بند اومده بود. می دونست یکی از دشمنان خونیش هست اما نمی دونست کدوم. مطمئن بود امروز آخرین روز عمرش هست. دلش خوش بود که هیچکس به اون پولها نمی رسه و اینطوری می تونه از همه انتقام بگیره حتی اگه بمیره. باز مهندس داد زد: می دونی من کیم؟ رامین باز سرش را به چپ و راست تکون داد که یعنی نه. مهندس گفت من عزائیلم احمق! اما فکر کردی همینطوری مفت و مسلم می گذارم بمیری؟ تو باید زجر کش بشی. تو این 1 سال خیلی فکر کردم چه بلایی سرت بیارم. برای دیدن امروز کلی لحظه شماری می کردم. الان اگه بمیرم رو قبرم بنویسید کامروا. برای لحظه به لحظه ای که به تو برسم برنامه ریزی کرده بودم. فکر کردی کی بحساب خواهر جنده ات پول زد که برات وثیقه بگذاره؟ خیلی خرجت کردم تا اینجا ببینمت. اما نگران نباش از پولهایی که تو صندوق بانک گذاشته بودی خرجت خودت کردم.
رامین چشماش گرد شده بود. یعنی اینا از کجا فهمیده بودند که اون تو بانک صندوق گرفته. رامین فقط به مهندس نگاه می کرد. استرس اینکه می خواد چه بلایی سرش بیاره داشت می کشتش. مهندس ادامه داد: اما کور خوندی. فکر کردی همینطوری می کشمت و همه چیز تموم میشه؟ تو را من هر روز می کشم. باید هر دقیقه از خدا بخوای که بکشتت و راحتت کنه. تو باید خوشبختی همه اینایی که بدبخت کردی را ببینی. تو اینقدر زنده می مونی که مرگ منو ببینی. بعدش از گشنگی می میری. این سرنوشت مقدر توئه.
مهندس برگشت سمت ماشینش. یک لوله فلزی برداشت و اومد تو سالن. همه ایستاده بودند ببینند مهندس می خواد چکار کنه. رفت پشت سر رامین و با میله محکم پشت گردنش زد. اگر جای میله شمشیر بود حتما سر رامین از تنش جدا می شد.رامین بیهوش شد. مهندس دست کرد تو جیبش و به هر قلچماقی که اونجا ایستاده بوده یک سکه داد. گفت اینم دستمزدتون. بقیه کار را که خودتون بلدید؟ سر دسته اونام سرش را تکون داد. رامین را قلمدوش کردن و بردند انداختند تو ماشین و راهی شدند. مهندس رو به داود کرد و یک شمش طلا بهش داد. گفت اینم ناز شستت. حالا برو همین امشب برین توش. داود خندید و گفت نه مهندس. من از تو خیلی چیز یاد گرفتم. دست منم بگیر و کار یادم بده. دیگه علافی بسه. میخوام مثه آدم زندگی کنم. شمش را بسمت مهندس گرفت. مهندس یک نگاهی به شمش کرد و بعد داود را بغل کرد و گفت داداشمی. باشه هر چی داداشم بگه. اما این پول خودته. برو یک خونه خوب برا پدر و مادرت بخر. شنبه بیا خونه ببینم چکار با هم بکنیم. داود خندید و گفت باشه داداش. اما برنامه کس کردنمون سر جاشه ها! مهندس خندید و گفت تو آخرش آدم نمی شی. آخرش ایدز می گیری.
قبل از ترک سالن همه مدارک را از بین بردن و رفتن. دیگه غروب شده بود که رسیدن در خونه داود. داود که پیاده شد مهندس به داود گفت کار تموم نشده ها. یک زنگ به بچه ها بزن ببین چکار می کنن؟ داود هم چشمکی زد و گفت برو خیالت جمع. حواسم هست. هر اتفاقی افتاد خبرت می کنم. مهندس بسمت خونه راه افتاد. هیچوقت مثل اون غروب پاییزی اینقدر شور و شوق رفتن به خونه نداشت. انگار چراغ های سر چارراه هرطور بود می خواستند مانع از رسیدن مهندس به خونه بشند. از خونه داود تا خونه اش 20 دقیقه بیشتر نبود اما برای اون یکسال طول کشید.
کلید که انداخت در را باز کرد دید چراغ های خونه روشنه. یه لبخند رو لبش نشست. تو اون گرگ و میش پاییزی بوی قرمه سبزی حیاط را پر کرده بود. رفت سمت در حال. با چشم هاش دنبال شادی می گشت. ندیدش. دلش هری ریخت. نکنه رفته. اما شادی از تو اتاق اومد بیرون. با آرایشی ملایم تو لباس های خونگی زیبا. سلام کرد. مهندس غرق در چشم های سیاه شادی شده بود. چیزی نمی شنید. مات شادی شده بود. شادی پرسید حالت خوبه؟ مهندس به خودش اومد. با لکنت جواب داد سلام زیبا! شادی اخم کرد پرسید زیبا دیگه کیه؟ مهندس گفت تو دیگه! لبخند زد. هر دو تا منتظر بودند اون یکی پا پیش بگذاره و اونو بغل کنه. اما هر دو تا شرم داشتند. شادی نگاهش را از مهندس دزدید و گفت گشنه ات نیست؟ مهندس گفت آخ آخ از صبح که با هم صبحونه خوردیم دیگه چیزی نخورده ام.
شادی میز را چیده بود و فقط غذا را نیاورده بود. مهندس رفت دستشویی دستش را شست و رفت اتاقش لباسش را عوض کرد و نشست سر میز. به به چه بویی. غذا کنار معشوقه چه می چسبه. اونم قرمه سبزی جا افتاده. نشست و یک دل سیر خورد. بشقاب سوم را که ریخت گفت اینم سهم داود که جاش خالیه. شادی گفت چه خبرته؟ از قحطی اومدی؟ مهندس گفت قحطی که نه اما … حرفش را خورد. شادی پرسید اما چی؟ مهندس جواب داد اما دلم نمی خواد تموم شه و تو از پیشم بلند شی. شادی باز لبخند زد و گفت نترس من اینجام. باز نگاهش را دزدید و بلند شد که میز را جمع کنه. مهندس کمکش کرد و بعد هم چای ریخت تا با شادی بشینند و چای بخورند. داود زنگ زد. مهندس مبهم جوابش را داد و با باشه و خیلی خوب مکالمه اش را تمام کرد.
ساعت از 10 گذشته بود که مهندس گفت خیلی خسته ام. خوابم میاد. شادی هم تایید کرد. رفت تو اتاقش که بخوابه. چند دقیقه بعد شادی اومد تو اتاق و کنار تخت مهندس نشست.
- من هنوز هم می ترسم. مهندس رو پهلو چرخید. شکمش به باسن شادی خورد.
o با وجود من از هیچی نترس! من همیشه پشتتم. تو… تو…
o توچی؟
o تو همه وجود منی. تو روح منی. من بی تو می میرم.
مهندس دستش را دراز کرد و شونه شادی را گرفت و اونم بسمت خودش کشید. شادی افتاد کنار مهندس. پاهاش هنوز از تخت آویزون بود. برگشت سمت مهندس و تو آغوش مهندس خودش را جا کرد. مهندس لبای شادی را محکوم بوسید. شادی هم همراهی می کرد. محکم بغلش کرده بود. دستش را رو پهلوی شادی گذاشت و لباسش را کمی کنار زد و پهلوی لختش را لمس کرد. شادی مور مورش شد. دستش را بالاتر برد و کمر شادی را می مالید. چقدر حس قشنگی داشت. انگار رو حریر دست می کشید. زبون شادی را تو دهنش می مکید و لب از لبش بر نمی داشت. پاشو انداخت رو لگن شادی و از پشت فشار داد تا پایین تنه شادی هم بهش بچسبه. شادی یک لحظه جدا کرد خودشو و گفت چه خبرته؟ مهندس گفت می خوام اگر خواب هم هست ازش بیدار نشم. دست انداخت پیراهن شادی را در آورد. و باز بغلش کرد. حالا شکم لخت شادی به شکمش می خورد و حالی به حالی می شد. خجالت می کشید پایینتر برده. شادی خودش شلوارش را در آورد. حالا باید بقیه راه را مهندس می رفت. دست کرد زیر شورت شادی و کونش را چنگ کرد. شادی از سر درد و لذت یک آه با صدا کشید. دستش را رو بدن شادی کشید و تا سینه شادی آورد بالا و از روی سوتین سینه شادی را تو مشتش گرفت. بعد رفت بسمت کمر شادی و قفل سوتینش را باز کرد. و بندهاش رو از روی شونه اش انداخت. حالا سینه های شادی رو کاملا می تونست تو دستاش لمس کنه. چقدر نرم و جقدر سفت بودند. عین دخترای تازه به بلوغ رسیده. با اون سینه های پرتقالیشون. مهندس برگشت و کامل روی شادی قرار گرفت. روی یک دستش قرار گرفته بود و با اون دستش سینه های شادی را می مالید و ازش لب می گرفت.
اونو می بوسید و بو می کشید. سینه هاش رو با آرامش می خورد. زیرش را زبون می زد و می لیسید. شادی قلقکش می اومد و می خندید و خودش را سفت می گرفت. مهندس وسط پاهای شادی نشست. هر دوتا می دونستند دارند چکار می کنند. دو طرف شورت شادی را گرفت. شادی هم همزمان باسنش را بالا گرفت تا مهندس راحت اونو در بیاره. بعد هم پاهاش را بالا گرفت تا اونو از پاش دربیاره. خود مهندس هم شورتش را درآورد. باز اومد روی شادی و ازش لب گرفت. دلش نمیومد از شادی جدا بشه. کیرش به کص شادی می خورد. کصی که معلوم بود خیلی وقته آب انداخته و خیس شده. شاید از همون لحظه ای که اومده بود تو اتاق.
برا مهندس همین حس تمنا بیشتر از هر چیزی با ارزش بود. تصور می کرد اگر ادامه بدند و اوگاسم بشند از هم جدا می شند. دوست داشت این وضعیت همینطور ادامه پیدا کنه و هیچوقت تموم نشه. شاید این اولین بار بود که می خواست حال نیاد. اما از لذت بردن شادی خیلی داشت لذت می برد. بخصوص که محکم بغلش کرده بود و کصش را به کیر مهندس می مالید. شادی پیش خودش می گفت چرا توش نمی کنه. چند بار دست برد که اونو بسمت کصش هدایت کنه اما مهندس اجازه نمی داد. باز مهندس اومد پایین و لای پای شادی قرار گرفت و لبهاش رو روی لبه های کص شادی گذاشت و مثل وقتی که بچه شیر می خوره کص شادی را تو دهنش کشید. شادی یک واییییی بلند گفت و دستش را روی دهنش گذاشت. همینطور که مهندس کص شادی را می مکید شروع کرد به لیسیدن او. شادی حالتی شبیه رعشه بخودش گرفته بود و نمی دونست چکار کنه. دستش را با حالتی عصبی بطرف دهانش می برد و مچش را گاز می گرفت و بعد سریع بسمت سینه اش می رفت و اونو چنگ می زد. گاهی هم سر مهندس را به کصش فشار می داد. لبش را گاز می گرفت و با شدت نفسش را بیرون می داد. مهندس محو چهره زیبای این فرشته شده بود با اون لب های کوچیک باریک ظریفش. دوست داشت این وضعیت تا خود صبح ادامه داشته باشه. با فریاد شادی بخودش اومد و محکم شروع به لیسیدن و مکیدن کرد و شادی با حالتی شبیه رعشه ارضا شد. چشماش رو به بالا رفته بود و می لرزید و ناله می کرد. مهندس یکم دیگه ادامه داد و بعد با ممانعت شادی که تلاش می کرد سر مهندس را از کصش جدا کنه بالا اومد و محکم بغلش کرد. شادی هنوز ناله می کرد. ناله ای شبیه گریه با لرزش تو صداش. چند دقیقه بعد آروم شد. مهندس هنوز بغلش کرده بود و در حالی که رو به بغل بودند کمرش را ماساژ می داد. ازش پرسید زیبای من خوبی؟ اونم بیحال گفت اوهوم. مهندس را بغل کرده بود. طاقباز خوابید و مهندس را بمست خودش کشید که روش قرار بگیره. کیر مهندس را با دستش گرفت و جلو سوراخ کصش گذاشت و یکم لگنش را بالا داد تا سر کیر مهندس تو کصش بره. مهندس هم بقیه راه را رفت و کل کیرش را تو کص شادی کرد. شادی یکمی اخم کرد. گویی دردش اومد. مهندس همش حواسش به شادی بود. پرسید خوبی؟ با سر جواب داد آره. گفت می خوای تمومش کنیم؟ گفت نه دارم حال می کنم. مهندس ادامه داد تا اونم اورگاسم شد. روی شادی ولو شده بود و نفس نفس می زد.
همان زمان کوهستان های کرمانشاه:
ماشین توی گردنه کنار جاده ایستاد. یکی از این قلچماق ها رامین را روی دوشش گذاشت و 2 نفر دیگه هم به دنبالش. رامین بهوش اومده بود و ناله می کرد اما بی حرکت بود. از دامنه کوه 20 متری بالا رفتند و لب یک پرتگاه که خیلی هم مرتفع نبود ایستادند. یکی از همون آدم ها یک کلاه کاسکت رو سر رامین گذاشت که سرش آسیب نبینه و با لحنی تحقیر آمیز و مسخره گفت شرمنده رامین جون. بعد رامین را پایین انداختند. اومدند پایین و کلاه کاسکت را برداشتند و سوار ماشین شدن و رفتن. چند روز بعد تلفن مهندس زنگ خورد.
• الو بله؟!
• سلام.
• سلام. با کی کار دارید؟
• ما از بیمارستان مرکزی کرمانشاه تماس می گیریم. شماره شما را تو جیب یک آدم مجهول الهویه پیدا کرده ایم که از کوه سقوط کرده و الان تو بیمارستانه. می خواستیم مشخصاتش را بدونیم یا ببینیم با شما چه نسبتی داره.
• وای خدای من. یعنی کار خودشو کرد؟ من الان راه می افتم.
مهندس به بیمارستان رفت. گفت این رفیقمه که از دست طلبکارهاش فراری شده. گفته بود می خواد از مرز به ترکیه بره و از اونجا فرار کنه. ببین چه به سرش اومد. اونو تحویل گرفت و آورد تهران. تو جاده کرج یک جای دنج یک خونه ارزون گرفت. یک پرستار هم استخدام کرد تا اونو تر و خشک کنه. هر هفته میومد و بهش سر می زد. شنبه ها خودش میومد و یکشنبه ها داود. داود فریبا (خواهر رامین) را می آورد و جلو برادرش ترتیبش را می داد بی اینکه خواهرش بفهمه این رامینه. بهش گفته بود رفیقمه که تو تصادف قطع نخاع شده.
مهندس تمام اونایی که رامین بدبخت کرده بود را پیدا کرد و پولشون را بهشون پس داد. محض احتیاط برای رامین هم منع پیگرد گرفت که دیگه کسی دنبال رامین نگرده. خانواده رامین هم فکر می کردند که اون فرار کرده و رفته خارج.
چند ماه بعد مهندس به شادی گفت برات یک سوپرایز دارم. اما شرط داره. شادی پرسیده بود چه شرطی؟ مهندس گفته بود قبلش باید بریم یکجای خاص حال کنیم. شادی با کمال میل قبول کرده بود و رفته بودند تو اون خونه.
شادی هنوز سرش را به شیشه چسبونده بود و غروب را نگاه می کرد. تا برسند شهر دیگه شب شده بود. مهندس گفت بریم سر سورپرایزی که بهت گفتم. شادی پرسید مگه سوپرایز رامین نبود؟ مهندس گفت نه بابا اون هدیه پیش از سوپرایز بود. شادی خنده اش گرفته بود. گفت خدا بخیر کنه. حتما الان نوبت پوست کندن خواهر و پدر رامینه!
مهندس با لبخند گفت ولشون کن او بدبختا رو. بگذار تو گند و کثافت خودشون وول بخورند.
زن جماعت فضوله. پیر و جوون و تحصیلکرده و بیسواد هم نداره. شادی باز مونده بود مهندس باز براش چه برنامه ای داره. اما از یک چیز مطمئن بود. اینکه مهندس دوستش داره. رسیدند رستوران همیشگی. روز شنبه خیلی شلوغ نبود. پیاده شدند و رفتند شام خوردند. موسیقی زنده ملایم یکباره قطع شد و خواننده به حاضران گفت که می خواد اونا را با یک رویداد خاص سوپرایز کنه و ازشون خاست آهنگ “زندگی با تو چقد قشنگه” را همخوانی کنند.
شادی نشسته بود و داشت به سن نگاه می کرد. مهندس بلند شد کنار صندلی شادی زانو زد و دست کرد تو جیبش و یک جعبه سرمه ای در آورد و رو به شادی باز کرد و گفت: با من ازدواج می کنی؟ همه بلند شدن و ایستاده دست زدن. شادی شکه شده بود. انگار که اونو برق گرفته باشه. فقط تو چشای گرم مهندس نگاه می کرد. کلی طول کشید که ری استارت بشه و ویندوزش بالا بیاد. بلند شد و جلو مهندس که جلوش زانو زده بود نشست و سر مهندس را بغل کرد و با صدای بلند گریه می کرد. مهندس گفت زشته همه ایستاده اند و نگاه می کنند. دست چپ شادی را گرفت و حلقه را تو دستش کرد. همه داد کشیدند هورا و کف زدند.
چند شب بعد مراسم خواستگاری و بلافاصله عقدکنون مهندس و شادی برگزار شد. حالا ساقدوش داماد کیه؟ آفرین. داود. رفیق اونه که تو غم و شادیت کنارت باشه. داود از اون رفیقا بود. خدا قسمت همتون بکنه.
مهندس نشسته بود و به “حکمت خدا” فکر می کرد. اگر رامین کلاه باباشو بر نداشته بود و باباش زندون نمی رفت و داود و شادی را آزاد نمی کرد و رامین را گیر نمی آورد، الان کنار عشقش ننشسته بود.
راستی اگه از داستان خوشتون اومد لایک کنید تا بازم دست به قلم بشم. لایک های شما به من انگیزه می ده برا ادامه کار. اونام که دوست دارند فحش بدند، خوب بدند تا خسته شند. اما همتونو دوست دارم جقی های عزیزم.
نوشته: سینا
یک پاسخ به “حکمت خدا (۴)”
آقا سینا لطفا به من پیام بدید