پرستار شنبه ها و یکشنبه ها مرخصی بود. یک هفته باید از یک تکه گوشت نگهداری می کرد. رامین سالها بود که رو تخت افتاده بود. از وقتی از گردن قطع نخاع شده بود. اونو یک هفته بعد از فرارش از زندان کف دره، لب مرز پیدا کرده بودند. گویا می خواسته با قاچاقچی ها فرار کنه بره ترکیه که از کوه افتاده بود. از اون آدم چاق ۱۲۰ کیلویی الان فقط یک پوست و استخون باقی مونده بود. زبون حرف زدن هم نداشت. فقط نگاه می کرد و یک ناله خفه ای از تو گلوش شنیده می شد. هیچکس نفهمید کی براش سند گذاشته بود که بیاد مرخصی. همه چیز از یک انتقام خبر می داد اما کسی نمیدونست کی و چی و چجوری. پدرسگ کلاه خیلیا را برداشته بود. خیلی از مالباخته هاش که به خونش تشنه بودند بخاطر بدهکاری و ورشکستگی تو زندون بودند پس وقتی اون اتفاق براش افتاد نمی تونست کار اونها باشه. رامین آدم چرب زبونی بود. اول پول و مال شونو ازشون گرفته بود و بعد با چرب زبونی تشویقشون کرده بود تا وام و نزول بگیرند و حالا کلاهبردار و قربانی هاش همه تو زندان بودند.
شنبه و پرستار منتظر اومدن آقای انصاری تا رامین را بهش بسپاره اما مهندس دیر کرده بود و اونم این پا اون پا می کرد. مهندس زنگ زد و گفت تو برو من نیم ساعت دیگه میام. اونم وسایلشو جمع کرد و رفت. رامین تو یک ویلای قدیمی اطراف شهر بود. رفت و اومد پرستار هم مصیبتی بود برا خودش.
نیم ساعت بعد مهندس اومد. در را باز کرد و با ماشین اومد داخل حیاط. یک زن ۳۵ ساله ام باهاش بود. وارد خونه شدند.
-چطوری عزیزم؟ حالت خوبه؟
زن تعجب کرد! از مهندس پرسید این دیگه کیه؟ مگه نگفتی بریم یکجا که تنها باشیم برات سورپرایز دارم؟
_خوب این زبون بسته که کسی نیست. کاریم نمیکنه. فقط تماشا می کنه؟ خدا میدونه چقدر دلش عشق و حال می خواد.
-آخه اینجا جلو این؟
-اومدی و نسازیا! مگر نگفتی برا من هر کاری می کنی؟ خوب من خواسته ام اینه! تازه این زبون بسته هم غریبه نیست… خدا را خوش نمیاد از تئاتر زنده یک معاشقه محروم بشه.
-من برا تو جون میدم. سکس که هیچه. اما سوپرایز بی مزه ای بود.
در حالی که زن بطرف چوب لباسی می رفت مانتوش را درآورد.
-کی گفته این سوپرایز بود… صبر کن. تا سوپرایز شی هنوز خیلی مونده.
-نگفتی این کیه؟ آشناس؟ چشمهاش خیلی برام آشناست…
-میشناسیش، قبلا دیدیش… قصه اش درازه…
حالا فقط زن لباس زیر داشت و مهندس رو مبل نشسته بود و نگاش می کرد.
رامین از ته گلوش بی وقفه ناله می کرد اما مهندس بهش توجهی نداشت. همه حواسش رفته بود سمت پیکره این زن سفید توپر. صورت ملیحی داشت. چشمای سیاه درشت و ابروهای خنجری، با موهایی که تا گودی کمرش می رسید. شادی اومد جلو و رو پای مهندس نشست. مهندس دستاشو دور کمر شادی حلقه کرد و به اون چشمهای آهووش خیره شده بود.
-دختر تو چه قشنگی. تا حالا کجا بودی؟ تو رو چه به زندان؟
-چی بگم. ببین روزگار با آدم چیکار میکنه.
نتونست حرفشو تموم کنه، اشک مثل مروارید رو گونه اش پایین غلطید. مهندس بغلش کرد و سرش را به سینه اش چسبوند و گفت حکمت خدا را ببین. تو باید بری زندان و تو راهروهای دادگاه تو رو ببینم و دلم برات بره. حالا که پیش خودمی. پس بد به دلت نیار. تا من هستم نگران هیچی نباش.
با انگشت سبابه چونه شادی را بالا گرفت و تو چشماش نگاه کرد و یک لب جانانه ازش گرفت.
با شادی همزمان بلند شدند. با حوصله لباساشو در آورد و باز شادی را به آغوش کشید. یک لحظه عصبانی شد و با عصبانیت رو به تخت کرد و داد زد چقد عرعر می کنی؟ خفه شو دیگه… سکوت همه خانه را فرا گرفت. تو اون صبح تابستونی جز صدای باد لای شاخه ها و جیک جیک گنجشک ها هیچ صدایی نمیومد.
مهندس به طرف تخت رفت، کلید بالا آمدن تخت را زد تا رامین به حالت نشسته در بیاد. رو کرد بهش و گفت حیفه این تئاتر زنده را نبینی. بطرف کمد دیواری رفت و یک رختخواب بزرگ و کلفت آورد و وسط پذیرایی پهن کرد. روش دراز کشید. خنکی تشت کمرش را قلقلک می داد. دستاش را باز کرد و شادی را به رختخواب فراخواند. هر دو لخت بودند و فقط لباس زیر داشتند. شادی رو پهلوی راست خوابیده بود و مهندس رو پهلوی چپ. دستش را از زیر بغل شادی رد کرده بود و اونو محکم به بغل گرفته بود که مبادا در بره. شادی هم دستش را برده بود زیر گردن مهندس و اونو بغل کرده بود و با دست چپش کمر مهندس را نوازش می کرد. مهندسم پهلوی شادی را چنگ کرده بود و از بالای کمر تا باسن شادیو را ماساژ می داد و بعد کونش را تو چنگش فشار می داد. همینطور که لب می گرفتن دست انداخت و شورت سفید شادیو تا بالای رونش پایین کشید. بقیه اش را خود شادی در آورد. حالا لخت لخت بود. مهندس دست برد لا پای شادی و کصش را ماساژ داد. انگشت وسطش را با چوچوله اش می مالید و بعد تا سوراخ کصش پایین می رفت و انگشتش را تا بند اول میکرد توش. شادی هم از تو دماغش ناله می کرد. لب از لب مهندس بر نمیداشت. مهندس دستش را آورد بالاتر و سینه های ۷۵ شادی را چنگ کرد. ناله ای از درد کشید اما همچنان لب همو می خوردند. مهندس چرخی زد و رو شادی خوابید و باز به لب گرفتن ادامه دادند. تا لاله گوش شادی را لیس می زد و اونو با دندوناش گاز می گرفت. رفت سراغ گلوش. یک ناله خفیف از سر لذت کشید و به صورت کشدار گفت: وایییییییییی!
مهندس گلوش را می خورد و با دستش سینه شادی را می مالید. آروم آروم می رفت پایین تا سینه شادیو کرد تو دهنش و شروع کرد به مکیدن. شادی ام با ناله هاش نشون میداد داره حال میکنه. اما ذهنش جای دیگه ای بود. تو ذهنش هزار تا سوال نپرسیده داشت. این کیه اینجا… چرا مهندس این شرط را گذاشت… سعی می کرد حواسش را متمرکز کنه و به مهندس درست و حسابی حال بده. خودشم خوشش اومده بود…
مهندس بازم پایینتر رفت و شروع کرد کس شادی و لیسیدن، شهوت کاری با آدم میکنه که طرف برای لذت خودشو معشوقش دست بهر کاری بزنه… کس شادی حسابی آب افتاده بود. مهندس همونطور نشسته شورتش را در آورد و نیم خیز روی شادی قرار گربت. قبل از اینکه کیرشو تو کص شادی فرو کنه باز به چشم های شادی خیره شد… یک لب جانانه ازش گرفت و کیرشو تو کس شادی جا داد. شادی لبش را گاز گرفت و بعدش هم یک وای کشدار گفت و دستاشو بطرف سرمهندس برد تا بیارتش پایین و ازش لب بگیره. چند دقیقه همینطوری ادامه دادند تا مهندس خواست شادی حالت سجده بگیره. پشت شادی قرار گرفت و کیرشو تو کص شادی فرو کرد و دو طرف باسنش را گرفت و خودشو محکم بهش فشار داد. همینطور که تلمبه می زد به رامین خیره شده بود. تو چشمهاش نه غم بود نه شادی! یخ یخ! رامین ساکت نگاه می کرد و از گوشه چشمش یک قطره اشک به پایین سرازیر شده بود. از حرکات باسن شادی معلوم بود داره ارگاسم میشه. همزمان مهندس هم احساس کرد الانه که آبش بیاد. آنقدر ادامه داد تا شادی ارگاسم شد و بعدم خودش آبش را تو کس شادی خالی کرد و از پشت افتاد رو کمرش.
هر دو تایی نفس نفس می زدند.
بلند شدند رفتند حموم. از تو حموم صدای خندشون میومد. بیرون اومدند و لباس پوشیدند.
-خوب امیدوارم رامین جونم از نمایش زنده سکسمون لذت برده باشه!
-رامین؟
شادی خشکش زد! یعنی این رامینه؟
مهندس که با لبخندی فاتحانه به شادی نگاه می کرد با تکون دادن سر تایید کرد.
رو کرد به رامین و گفت: نمیخوای به خانمت سلام کنی بی تربیت؟
ادامه دارد…
شنبه و پرستار منتظر اومدن آقای انصاری تا رامین را بهش بسپاره اما مهندس دیر کرده بود و اونم این پا اون پا می کرد. مهندس زنگ زد و گفت تو برو من نیم ساعت دیگه میام. اونم وسایلشو جمع کرد و رفت. رامین تو یک ویلای قدیمی اطراف شهر بود. رفت و اومد پرستار هم مصیبتی بود برا خودش.
نیم ساعت بعد مهندس اومد. در را باز کرد و با ماشین اومد داخل حیاط. یک زن ۳۵ ساله ام باهاش بود. وارد خونه شدند.
-چطوری عزیزم؟ حالت خوبه؟
زن تعجب کرد! از مهندس پرسید این دیگه کیه؟ مگه نگفتی بریم یکجا که تنها باشیم برات سورپرایز دارم؟
_خوب این زبون بسته که کسی نیست. کاریم نمیکنه. فقط تماشا می کنه؟ خدا میدونه چقدر دلش عشق و حال می خواد.
-آخه اینجا جلو این؟
-اومدی و نسازیا! مگر نگفتی برا من هر کاری می کنی؟ خوب من خواسته ام اینه! تازه این زبون بسته هم غریبه نیست… خدا را خوش نمیاد از تئاتر زنده یک معاشقه محروم بشه.
-من برا تو جون میدم. سکس که هیچه. اما سوپرایز بی مزه ای بود.
در حالی که زن بطرف چوب لباسی می رفت مانتوش را درآورد.
-کی گفته این سوپرایز بود… صبر کن. تا سوپرایز شی هنوز خیلی مونده.
-نگفتی این کیه؟ آشناس؟ چشمهاش خیلی برام آشناست…
-میشناسیش، قبلا دیدیش… قصه اش درازه…
حالا فقط زن لباس زیر داشت و مهندس رو مبل نشسته بود و نگاش می کرد.
رامین از ته گلوش بی وقفه ناله می کرد اما مهندس بهش توجهی نداشت. همه حواسش رفته بود سمت پیکره این زن سفید توپر. صورت ملیحی داشت. چشمای سیاه درشت و ابروهای خنجری، با موهایی که تا گودی کمرش می رسید. شادی اومد جلو و رو پای مهندس نشست. مهندس دستاشو دور کمر شادی حلقه کرد و به اون چشمهای آهووش خیره شده بود.
-دختر تو چه قشنگی. تا حالا کجا بودی؟ تو رو چه به زندان؟
-چی بگم. ببین روزگار با آدم چیکار میکنه.
نتونست حرفشو تموم کنه، اشک مثل مروارید رو گونه اش پایین غلطید. مهندس بغلش کرد و سرش را به سینه اش چسبوند و گفت حکمت خدا را ببین. تو باید بری زندان و تو راهروهای دادگاه تو رو ببینم و دلم برات بره. حالا که پیش خودمی. پس بد به دلت نیار. تا من هستم نگران هیچی نباش.
با انگشت سبابه چونه شادی را بالا گرفت و تو چشماش نگاه کرد و یک لب جانانه ازش گرفت.
با شادی همزمان بلند شدند. با حوصله لباساشو در آورد و باز شادی را به آغوش کشید. یک لحظه عصبانی شد و با عصبانیت رو به تخت کرد و داد زد چقد عرعر می کنی؟ خفه شو دیگه… سکوت همه خانه را فرا گرفت. تو اون صبح تابستونی جز صدای باد لای شاخه ها و جیک جیک گنجشک ها هیچ صدایی نمیومد.
مهندس به طرف تخت رفت، کلید بالا آمدن تخت را زد تا رامین به حالت نشسته در بیاد. رو کرد بهش و گفت حیفه این تئاتر زنده را نبینی. بطرف کمد دیواری رفت و یک رختخواب بزرگ و کلفت آورد و وسط پذیرایی پهن کرد. روش دراز کشید. خنکی تشت کمرش را قلقلک می داد. دستاش را باز کرد و شادی را به رختخواب فراخواند. هر دو لخت بودند و فقط لباس زیر داشتند. شادی رو پهلوی راست خوابیده بود و مهندس رو پهلوی چپ. دستش را از زیر بغل شادی رد کرده بود و اونو محکم به بغل گرفته بود که مبادا در بره. شادی هم دستش را برده بود زیر گردن مهندس و اونو بغل کرده بود و با دست چپش کمر مهندس را نوازش می کرد. مهندسم پهلوی شادی را چنگ کرده بود و از بالای کمر تا باسن شادیو را ماساژ می داد و بعد کونش را تو چنگش فشار می داد. همینطور که لب می گرفتن دست انداخت و شورت سفید شادیو تا بالای رونش پایین کشید. بقیه اش را خود شادی در آورد. حالا لخت لخت بود. مهندس دست برد لا پای شادی و کصش را ماساژ داد. انگشت وسطش را با چوچوله اش می مالید و بعد تا سوراخ کصش پایین می رفت و انگشتش را تا بند اول میکرد توش. شادی هم از تو دماغش ناله می کرد. لب از لب مهندس بر نمیداشت. مهندس دستش را آورد بالاتر و سینه های ۷۵ شادی را چنگ کرد. ناله ای از درد کشید اما همچنان لب همو می خوردند. مهندس چرخی زد و رو شادی خوابید و باز به لب گرفتن ادامه دادند. تا لاله گوش شادی را لیس می زد و اونو با دندوناش گاز می گرفت. رفت سراغ گلوش. یک ناله خفیف از سر لذت کشید و به صورت کشدار گفت: وایییییییییی!
مهندس گلوش را می خورد و با دستش سینه شادی را می مالید. آروم آروم می رفت پایین تا سینه شادیو کرد تو دهنش و شروع کرد به مکیدن. شادی ام با ناله هاش نشون میداد داره حال میکنه. اما ذهنش جای دیگه ای بود. تو ذهنش هزار تا سوال نپرسیده داشت. این کیه اینجا… چرا مهندس این شرط را گذاشت… سعی می کرد حواسش را متمرکز کنه و به مهندس درست و حسابی حال بده. خودشم خوشش اومده بود…
مهندس بازم پایینتر رفت و شروع کرد کس شادی و لیسیدن، شهوت کاری با آدم میکنه که طرف برای لذت خودشو معشوقش دست بهر کاری بزنه… کس شادی حسابی آب افتاده بود. مهندس همونطور نشسته شورتش را در آورد و نیم خیز روی شادی قرار گربت. قبل از اینکه کیرشو تو کص شادی فرو کنه باز به چشم های شادی خیره شد… یک لب جانانه ازش گرفت و کیرشو تو کس شادی جا داد. شادی لبش را گاز گرفت و بعدش هم یک وای کشدار گفت و دستاشو بطرف سرمهندس برد تا بیارتش پایین و ازش لب بگیره. چند دقیقه همینطوری ادامه دادند تا مهندس خواست شادی حالت سجده بگیره. پشت شادی قرار گرفت و کیرشو تو کص شادی فرو کرد و دو طرف باسنش را گرفت و خودشو محکم بهش فشار داد. همینطور که تلمبه می زد به رامین خیره شده بود. تو چشمهاش نه غم بود نه شادی! یخ یخ! رامین ساکت نگاه می کرد و از گوشه چشمش یک قطره اشک به پایین سرازیر شده بود. از حرکات باسن شادی معلوم بود داره ارگاسم میشه. همزمان مهندس هم احساس کرد الانه که آبش بیاد. آنقدر ادامه داد تا شادی ارگاسم شد و بعدم خودش آبش را تو کس شادی خالی کرد و از پشت افتاد رو کمرش.
هر دو تایی نفس نفس می زدند.
بلند شدند رفتند حموم. از تو حموم صدای خندشون میومد. بیرون اومدند و لباس پوشیدند.
-خوب امیدوارم رامین جونم از نمایش زنده سکسمون لذت برده باشه!
-رامین؟
شادی خشکش زد! یعنی این رامینه؟
مهندس که با لبخندی فاتحانه به شادی نگاه می کرد با تکون دادن سر تایید کرد.
رو کرد به رامین و گفت: نمیخوای به خانمت سلام کنی بی تربیت؟
ادامه دارد…
نوشته: سینا
6 پاسخ به “حکمت خدا (۱)”
قشنگ بود ادامه شو بنویس
قلمت قشنگ هست لطفا قسمت بعدی رو سریعتر آپلود کن
کوس گفتی آی کوس گفتی مثل یک کوسخول گفتی مردک کوس دست
قشنگ و زیبا بود ممنون
خانمای خیس💦 هات🔥 بهم پیام بدن همه جوره ساپورت میکنمماشین دارم با وسیله میامفیک پیام نده لطفا@HossinKa1381@HossinKa1381
(یک لحظه عصبانی شد و با عصبانیت رو به تخت کرد و داد زد چقد عرعر می کنی؟)من که بعید میدونمکسی بگه عرعرمیکنی!