شوخی نبود. خانم دو دست کُس داده و کلی خرج گذاشته رو دست من تازه یادش افتاده که صیغه نخوندیم! بعد از فرستادن کلی شکلک خنده نوشتم: آاااا راست میگی ها چرا یادمون رفت؟ از بس هول بودی کُس بدی که نذاشتی مثل آدم یک خطی صیغه بخونیم! میگم بیا فردا بازم بریم که لااقل گناه امروزمون رو بشوریم!
همزمان با ارسال شکلک خنده شروع کرد فحش دادن!
همه چیز از یک سوال یا یک کنجکاوی شروع شد. این که یک روز صبح معصومه ازم پرسید: حبیب، تو میدونی پلاک چیه؟
متعجب نگاهی بهش انداختم و به حالت تمسخر گفتم: یه تیکه فلز یا پلاستیکه، که روش شماره میزنن برای شماره گذاری خونه، ماشین و…!
خندهش گرفت: بیشعور منظورم اون نیست. دیروز دوتا دختر توی اتوبوس داشتن با هم حرف میزدند. یکیشون گفت فلانی یه پلاک استیل خریده، خیلی بامزهست. اون یکی که انگار خبر عجیبی شنیده، گفت: از کجا گرفته، مگه توی ایرانم از این چیزها میفروشن؟ راستش روم نشد از خودشون بپرسم، ولی از دیشب کنجکاوم بدونم، چیه که توی ایران ممنوعه؟
چند ثانیه زل زدم بهش. فقط یک چیز به ذهنم میرسید که توی ایران ممنوع باشه و احتمال خیلی زیاد منظورش هم همین بود. مطمئن بودم اگر میدونست چیه، محال بود بپرسه! میخواستم بگم نمیدونم و بیخیال بشم ولی، خندهام گرفت.
متعجب کمی نگاه کرد و با حرص پرسید: به چی میخندی؟
نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم: هیچی، همینجوری!
اخمی کرد: بیخود کردی. باید بگی واسه چی میخندی؟
کمی خودم رو جمع وجور کردم و گفتم: ببین نمیدونم چطور بگم، ولی اگر درست متوجه شده باشم اون پلاک نیست، پلاگه و دوباره خندهم گرفت. خندهم بند نمیومد و از طرفی هم نمیدونستم چطور براش توضیح بدم. خوشبختانه فکر کرد دارم به اشتباه لفظیش میخندم و سر این بهش برخورده و بیخیال شد.
من و معصومه بیشتر از پنج ساله که همکاریم و توی یک اتاق کار میکنیم. یک خانم سی و چهار ساله که انصافا چیزی از خوشگلی کم نداره ولی به شدت ساده، معتقد و مذهبی. از اینا که حتی حرف زدن با یک مرد نامحرم براشون تابو محسوب میشه و تا جایی که راه داشته باشه از مردها فاصله میگیره!
سه سال اول با منم خیلی سرد و در حد سلام و علیک و موارد کاری حرف میزد و تمام مدت حتی پشت میزش با چادر مینشست. ولی نمیدونم چی شد که یهو توی اتاق، چادر رو از سر برداشت و با من راحتتر و بیشتر از قبل حرف میزد. این أواخر هم که دیگه به اسم کوچیک صدا میزد و شوخی هم میکرد!
بعد از دانشگاه ازدواج کرده بود، اما متاسفانه دو سال بعد از ازدواج، همسرش تصادف و فوت میکنه و به اجبار برمیگرده خونه باباش. خانوادهش هم دست کمی از خودش نداشتند. توی اون سن، برای معصومه ساعت ورود و خروج تعیین کرده و مثل یک دختر نوجون تحت کنترل بود. طبق گفته خودش باباش حتی مخالف مدرنیتههایی مثل کامپیوتر و گوشی هوشمند بود و اگر به خاطر کارهای اداره نبود، شاید معصومه هنوزم از گوشیهای عهد بوق و بدون نت استفاده میکرد. پس این که با اصطلاحاتی مثل پلاگ و … آشنا نباشه، خیلی عجیب و غریب و دور از ذهن نبود.
خلاصه، با همه این موارد، نمیدونم چه فکری پیش خودم کردم که اون شب تصمیم گرفتم به صورت پیام جواب سوالش رو بدم. واسه همین عکس و مطالبی در رابطه با پلاگ و کاربردش، پیدا کردم و براش فرستادم. چند دقیقه بعد از این که پیامم تیک خورد، یهو شروع کردن به فحش دادن و توهین کردن و بلافاصله هم بلاکم کرد. البته به اینم قانع نشد، صبح روز بعد وقتی اول صبح دیدمش و سلام کردم، فقط اخماش بیشتر گره خورد و جوابی نداد. واقعا قهر کرده و عجیبتر اینکه بازم چادر به سر پشت میز نشسته بود!
هم از رفتار بچگانهش خندهم گرفته و هم جا خورده بودم. آخه تو یک سوال پرسیدی و منم نه رو در رو که خجالت بکشی، بلکه به خاطر رعایت حالت به این شکل جوابت رو دادم، دیگه این رفتارهای مسخره چیه؟ تقریبا یک هفتهای قهر بود و منم تحمل کردم، ولی خب به خاطر ارتباط کاری قهر کردن معنایی نداشت و مدام مجبور به سوال و جواب بودیم. هر سری که ازش چیزی میپرسیدم یا اخم و کم محلی میکرد و یا کل مدارک مربوطه رو میآورد و به شکل بدی پرت میکرد روی میزم!
آخرش هم یک روز که بیهوا زونکن رو پرت کرد روی میز، دیگه از کوره در رفتم و در اوج عصبانیت حرفایی زدم که نباید. گفتم: از سن و سالت خجالت بکش خرس گنده. خب همین کارهای احمقانه رو میکنی که همه فکر میکنند اُمُل و عقبمونده هستی. تو در مورد یک چیزی سوال پرسیدی و منم جوابت رو دادم. انتطار داشتی چطور برات توضیح بدم که به تریش قبات برنخوره؟ مگه ازت خواستم که امتحانش کنی، یا بکنیش تو…
البته لحظاتی بعد که آروم شدم، از رفتار و حرفام حسابی پشیمون شده بودم، ولی عجیب بود که کاملا سکوت کرده و فقط نگاه میکرد. شاید از عصبانیت من جا خورده یا شایدم حرفام ذهنش رو مشغول کرده بود. صبح روز بعد با وجودی که هنوز منتظر عکسالعمل منفیش بودم و حتی نمیدونستم که جوابم رو میده یا نه، بابت رفتار و حرفای دیروزم ازش عذرخواهی کردم، اما…
در کمال تعجب، خنده کوچیکی کرد و گفت: اتفاقا بد هم نشد، دیگه مطمئن شدم که واقعا بیشعوری!
و چند دقیقه بعد در حالی که انگار اتفاقی نیفتاده و منم هنگ کرده، داشتم رفتارش رو تجزیه تحلیل میکردم، باز بی مقدمه پرسید؛ اصلا ببینم تو این چیزای بی تربیتی رو از کجا میدونی؟
واقعا رفتارش غیرمنتظره بود و از برخوردش خیلی جا خورده بودم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: سرکار خانم یک چیزی هست به نام اینترنت که میتونی با یک سرچ ساده، هر اطلاعاتی که میخوای رو بدست بیاری، ولی خب ظاهرا از دید شما اونم نامحرمه و جیزه!
خندهش گرفت و بعدش هم مشغول کار شد!
تقریبا یک هفته از اون دعوا گذشته و در حالیکه همه چیز به حالت عادی برگشته بود، یک شب دیدم توی واتسآپ پیام داده که؛ حالا واقعا توی ایران نمیفروشن؟
متعجب نوشتم: چی نمیفروشن؟!
همراه با یک شکلک مثلا خجالت: همون أسباب بازی که گفتی!
هاااا؟ به نظرم یک چیزیش شده بود، آخه چرا باید بعد از اون همه ادا اطوار، بازم حرفش رو پیش بکشه؟! شاید… سر همین افکار، تصمیم گرفتم که کمی شیطنت کنم شاید تهش چیز بهم ماسید. بعد از کمی تعلل، نوشتم: نمیدونم، چطور؟ اگه واسه خودت میخوای تا بپرسم؟
چند دقیقهای طول کشید تا جوابش اومد، بازم رگبار فحش پشت سر هم و آخرش هم نوشته بود: متاسفم برات که اینقدر منحرفی!
اما به نظرم این بار جواب و حتی فحش دادنش مثل سری قبل نبود، مخصوصا که دیگه بلاک هم نکرد! با وجودی که از این حدس اطمینان نداشتم، برای اولین بار با اسم کوچیک خطابش کردم، نوشتم: معصومه جان، این که عصبانیت نداره، میتونی الکی بگی؛ نه. مثلا واسه دختر خالهم میخوام یا أصلا بگی به تو چه، دلم میخواد استفاده کنم، مگه فضولی؟!
بازم دوسه تا فحش فرستاد و دیگه ادامه نداد، ولی دروغ چرا قلقلکم داده بود!
روز بعد با وجودی که سگرمههاش در هم بود و بازم جواب سلامم رو نداد، ولی چندباری متوجه نگاههای طولانیش شدم و هر سری تا نگاهش میکردم دستپاچه نگاهش رو میدزدید! به نظر میومد سر یک دو راهی گیر افتاده. عجیب هم نبود، به هرحال اونم آدم بود و میتونست تحریک شده باشه، ولی از طرفی یک عمر با افکار متفاوت زندگی کرده و قطعا یکشبه تغییر نمیکنه!
یک فکری به سرم زد. اینکه همانطور غیر مستقیم و از طریق گوشی و پیام، ذرهذره جلو برم. تا غروب و عادی رفتار کردم اما بعد از شام بهش پیام دادم و به شوخی نوشتم: سلام سر کار خانم احمد زاده، شبتون بخیر. ببینم بازم قهر تشریف دارید؟!
طول کشید، اما جواب داد: آره، من نمیخوام با کسی که ادب و نزاکت نداره، هم کلام بشم!
نوشتم: ای بابا، تو رو خدا میبینی یک شی بی ارزش، چطور داره رابطه خوب و چند ساله ما رو به هم میزنه؟ معصومه جان، به خدا این چیزا أصلا ارزش دلخوری نداره. تهش فقط منم که باید این اخلاق گندت رو مدام تحمل کنم، من میگم فردا اول وقت بیا صورت همو ببوسیم و کدورتها رو کنار بذاریم، اصلا اگه مشکلت با این چیزا حل میشه، من خودم میرم یکدونه از اون خوشگلاش رو برات هدیه میگرم، خوبه؟!
سریع نوشت؛ حبیب بیشعور نشو! اما در ادامه همراه با یک شکلک خنده، برو واسه عمهت بگیر!
خب این یعنی این که مسیر درستی رو انتخاب کرده بودم و باید به همین سبک ادامه بدم. بی توجه به گارد مصنوعی و جوابهای مثلا حاکی از نارضایتیش، کار خودم رو میکردم و هر شب یک قدم جلوتر میرفتم.
رابطه عجیبی بود، روزها عادی و گاهی سرد رفتار میکردیم و شبها با فرستادن پیام و شوخیهای مثبت هجده پیش میرفتیم. معصومه هم مصداق بارز با دست پس میزنه و با پا پیش میکشه، بود. در کنار فحش دادن و عصبانیتها، توی هر پیامش چندتا شکلک خنده میفرستاد و گاهی هم غیر مستقیم حرفی رو پیش میکشید، که باعث میشد من ادامه بدم. مثلا یک شب لابلای پیامها چندتا عکس پلاگ براش فرستادم و معصومه یکی رو ریپلای زده و زیرش نوشته بود: این واسه چی دُم داره؟
عکس یک پلاگ دم روباهی بود. به شوخی نوشتم؛ فکر کنم برای اینه که دُم دختره رو بگیری تا از زیر کار در نره!
چندتا شکلک خنده فرستاد و کمی بعد نوشت: اگه یک چیزی بپرسم باز بیجنبه بازی در نمیاری؟ و بعد از چند ثانیه: چرا همه مردا به رابطه از پشت علاقه دارند؟!
همانطور به شوخی گرفتم و نوشتم: دقیق نمیدونم، ولی میگن که روایت داریم که هرکس بین جلو و عقب فرق بگذارد، روز قیامت فرشتگان جلو عقبشو یکی میکنند.
فقط یک خط شکلک خنده فرستاد!
فکر کنم دوماهی از شروع این اتفاقات گذشته بود و همچنان همه چیز محدود به فضای مجازی بود تا این که یکروز برای کاری رفتیم اداره مرکزی. همیشه نه ولی خیلی پیش میومد که دوتایی بریم و اتفاق عجیبی هم نبود . منتهی فرقش با گذشته این بود که اون سری، توی مسیر برگشت ماشین اداره خراب شد و با تو جه به ترافیک مسیر، قرار شد با مترو بریم. به ایستگاه که رسیدیم، معصومه میخواست بره قسمت بانوان، اما وارد سکو که شدیم یک قطار رسیده و در واگنها باز بود. یهو انگار آخرین قطاره و بعدش دیگه قطاری نمیاد، دوتایی دویدیم توی اولین واگن و روبه روی در ایستادیم. معصومه تکیه داد بود به در بسته روبرویی و منم با فاصله جلوش ایستاده بودم. قطار خیلی شلوغ نبود و شاید به همین علت بود که معصومه دیگه بیخیال رفتن به واگن بانوان شد و همونجا موند. بدون حرف و در سکوت سرمون توی گوشیهامون بود که توی ایستگاه هفت تیر، وقتی در باز شد، یهو کلی آدم وارد واگن شد و با فشار اونا منم تا چند سانتی متری معصومه جلو رفتم! شاید اگر میتونست پیاده میشد یا میرفت واگن بانوان، ولی گیر افتاده بود و راه فراری نداشت. تنها کاری که کرد این بود که برگشت و پشت به من ایستاد! واقعا تا اون لحظه هیچ فکری توی سرم نبود اما وقتی پشتش رو به من کرد، یهو افکار و وسوسههای جورواجور سراغم اومد. از یک طرف از عکسالعملش میترسیدم و از طرف دیگه میدونستم که شاید دیگه هیچوقت همچین فرصتی گیرم نیاد!
الکی گفتم: آقا هُل نده و همزمان به معصومه چسبیدم. برای اینکه وانمود کنم ناخواسته بوده، بلافاصله باسنم رو عقب کشیدم منتهی نه اونقدری که ازش جدا بشم. تا ایستگاه بعد فقط بهش چسبیده و کاری نمیکردم چون از توی شیشه که نگاه کردم، عصبانی و صورتش برافروخته بود. خب اونقدری مسافر توی واگن بود که برای اون وضع، اونا رو بهونه کنم ولی دیدید که گاهی یک سری رفتارها ارادی نیست. یعنی این خودت نیستی که تصمیم میگیری و انگار مغز از کیرت دستور میگیره، دقیقا توی اون وضع بودم. با ترس و لرز دست راستم رو بردم پایین و یواشکی روی پهلوش گذاشتم!
یهو عین چوب خشک شد و عضلاتش رو منقبض کرد. انتظار یک کولی بازی تمام عیار رو ازش داشتم، ولی مغزم از کار افتاده بود و خیال پا پس کشیدن نداشتم. بعد از لحظاتی در حالیکه هنوز دستم میلرزید آروم شروع کردم به مالیدن و نوازش کردن پهلوش و گاهی هم کشیدن بدنم به روی باسنش. بعد از لحظاتی، نمیدونم خسته شد یا وا داد که بدنش کمی شل شد و همین هم باعث شد که با احتیاط دستم رو به سمت شکم و برجستگی زیر شکمش بردم، ولی همین که قلمبه گی زیر شکمش رو حس کردم، معصومه دستپاچه دست مثل ویبرهاش رو روی دستم گذاشت و …
قطار لعنتی به ایستگاه توپخونه رسید و باید پیاده میشدیم. بدون اینکه نگاش کنم برگشتم و جلوتر از اون رفتم بیرون، ولی جلوی در که برگشتم دیگه معصومه رو ندیدم! یک جوری غیب شد که حتی نفهمیدم کدوم سمتی رفت!
به اداره که رسیدم فقط کیفش روی میز بود و تقریبا یک ربعی طول کشید تا برگشت ولی بدون هیچ حرف و کلامی با اخمای درهم پشت میزش نشست و مشغول کار شد.اخم و عصبانیتش تا دو روز ادامه داشت و قیافهش جوری بود که تخم نمیکردم کلامی حرف بزنم و منتظر هر حرکتی ازش بودم.
یک حسی بهم میگفت رم کرده و احتمالا همون پیام بازی هم دیگه تموم شده و … اما دو شب بعد یهو خودش پیام داد: هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر عوضی باشی؟ بیشعور خیالت راحت شد که منو به گناه انداختی؟
خندهام گرفته بود ولی یک فاز دیگه گرفتم، نوشتم: شرمنده، به خدا شیطون گولم زد!
پر از حرص نوشت؛ شیطون؟ کثافت تو خودت شیطونی. و باز مثل همیشه شروع کرد به فحش دادن!
در حال خندیدن صبر کردم تا نوشتنش تمام شد و نوشتم: معصومه جان، من که عذر خواهی کردم، ولی آخه لامصب با این اندام بینظیری که تو داری، مگه میتونستم آروم بمونم؟ خود تو فردا بهم نمیگفتی این حبیب چقدر اوسکله؟
فقط نوشت: برو گم شو، و منم دیگه ادامه ندادم. به گمونم این تعریف از اندامش، بی تاثیر نبود و تا حدودی نرمش کرد و منم دیگه بدون هیچ ترسی هی از اندامش حرف میزدم و با بقیه مقایسه میکردم.
این روال ادامه داشت تا یک روز نزدیک به ظهر که داشتم یک سری اسناد رو ثبت میکردم. یک اشتباه توی گزارش معصومه دیدم و وقتی بهش گفتم باورش نشد. بلند شد اومد بالای سر من که خودش ببینه. کنار صندلی ایستاده و خیره به مونیتور داشت گزارش رو میخوند. صندلیم رو به عقب هل دادم تا اون راحتتر بتونه ببینه ولی چشمم افتاد به نمای پشتش. دستاش رو گذاشته بود روی میز و مقداری خم شده بود، توی اون حالت باسنش فرم تحریک کنندهای گرفته و بیشتر به چشم میومد. یک دقیقهای معصومه همون شکلی ایستاده و داشت با من بحث میکرد، اما من حواسم جایی دیگه بود. بالاخره وسوسه کار خودش رو کرد. خوشبختانه توی اتاقها دوربینی نصب نبود و اتاق ما هم که خیلی رفت و آمد نداشت. همزمان که بلند شدم، گفتم: ببین معصومه خانم، اگه حواست به کار باشه اینجوری گند نمیزنی! یهو از پشت ضربه آرومی به باسنش زدم و جوری دستم رو کشیدم که دوتا انگشت وسطم لای شکاف باسنش قرار گرفت!
بدنش مثل فنر راست شد و چند ثانیه انگار از این حرکت من شوکه شده باشه، فقط برو بر نگاه کرد. اما سریع به خودش اومد. پر از حرص دستش رو مشت کرد و دوتا ضربه محکم توی سرم کوبید و با رنگ پریده از اتاق بیرون رفت!
ده دقیقهای طول کشید تا برگشت، هنوز رنگش به حالت عادی برنگشته بود و تلاش داشت خودش رو عصبانی نشون بده. اما من هنوز ننشسته، با پرویی گفتم: بهبه معصومه خانم، خب بگو میزت رو هم ببرن جلوی دستشویی که هی…
نذاشت حرفم کامل بشه، بدون اینگه نگاه کنه: زهر مار، آشغال عوضی!
خندهم گرفت و باز با حرص، مرضی گفت و نشست!
شب هم یک عکس کاملا سکسی براش فرستادم. عکسی که توی فضای اداری بود و خانمه لخت روی یک چهارپایه بلند نشسته و پشت سرش هم یک مرد ایستاده بود که نیمی از کیرش توی کون خانمه بود.
زیرش نوشتم: انشالله که قسمت بشه ما هم یک همچین عکسی بگیریم!
سریع جواب داد. اما نه این که این چیه فرستادی یا عکس العمل منفی داشته باشه، بلکه همراه با یک شکلک خنده نوشته بود: آرزوش رو به گور میبری؟!
نخیر! معصومه کاملا تغییر کرده بود و دیگه اون کسی نبود که جرات نمیکردی بهش نزدیک بشی، اون گارد پولادینش در هم شکسته شده بود و رفتار و گفتارش نشون میداد از شیطنتهای من بدش نمیاد و شاید اونم بی میل نباشه که جلوتر برم. با ارسال اون عکس، من رسما بهش پیشنهاد سکس داده بودم، اما اون نه تنها دیگه گارد نگرفت، بلکه به نوعی داشت با کلکل کردن منو تحریک میکرد. ولی…
حالا گیرم همه چیز هم اکی باشه و معصومه هم رغبت نشون بده، با توجه به شرایط و سخت گیریهای خانواده معصومه که ساعت ورود و خروجش هم کنترل میشد و روزی ده بار بهش زنگ میزدند، چه طور میشد کاری کنیم؟
خلاصه…
با توجه به شرایط معصومه، شاید فقط روزهای پنجشنبه که اداره نیمه تعطیل بود، میشد کاری کرد اما تقریبا یک ماه بعد، در حالیکه من هنوز راهی پیدا نکرده بودم، یک رو اول صبح، معصومه بی دلیل گفت: آخر هفته مامان و بابا با کاروان میرن مشهد!
عادتش بود. هراز گاهی بدون اینکه دلیلی داشته باشه یا من چیزی بپرسم، از اتفاقات توی خونهشون حرف میزد و در جوابش منم یک چیزی میگفتم. این بار هم گفتم: اِ به سلامتی، تو چرا باهاشون نمیری؟
گفت: آخه چهارشنبه میرن و شنبه برمیگردند. راستش دیگه حوصله کاروانا رو ندارم. الکی گفتم میرم شاه عبدالعظیم!
متعجب گفتم: چرا الکی؟!
همانطور که داشت کارش رو میکرد؛ شایدم برم، ولی فقط میخواستم بابام دست از سرم برداره. و با یک مکث: راستش دیگه از دست امر و نهی کردناش خسته شدم. یکی نیست بهش بگه، بابا من دیگه بچه نیستم که هی بخوای کنترلم کنی!
در حالی که به ظاهر داشتم به حرفاش گوش میکردم یک ایده به سرم زد. اینکه ازش بخوام روز پنجشنبه بریم امام زاده داوود. ولی قبل از گفتن، یهو نظرم تغییر کرد، یعنی یک فکر بهتر اومد سراغم! به شوخی اما برای اولین بار بدون ملاحظه گفتم: ول کن، کون لق بابات، به نظرم بیا ما هم روز پنجشنبه بریم امامزاده هاشم، تا کونش بسوزه!
همزمان که خندهاش گرفت از بکار بردن کلمه کون، جا خورد. در حال خندیدن: خیـــــــلی بی تربیتی، مال بابای خودت!
خنده کنان گفتم: باشه، اصلا مال جفتشون ولی جدی میگم، حالا که پیچوندیبیا روز پنج شنبه بریم هم یک هوایی عوض میکنی و هم زیارتی میکنی که دروغ نگفته باشی!
اولش به شوخی گرفت ولی من دیگه بیخیال نشدم و بالاخره تا غروب روز چهارشنبه تونستم راضیش کنم، البته با کلی شرط وشروط! هر چند که شب بازم کمی ادا در آورد ولی در نهایت با آمیختن شوخی و تهدید گفتم: ببین معصومه فردا ساعت نُه سر پیروزی نباشی میام در خونهتون. دیگه خود دانی!
تا ساعت نه صبح هم که رسیدم، مطمئن نبودم که بیاد و خیال میکردم در نهایت دست از پا درازتر بر میگردم، ولی ساعت نُه و پنج دقیقه بالاخره دیدمش که داشت از ماشین پیاده میشد! رفتارش با مزه بود. یکه جوری دور وبرش رو میپایید که انگار تمام شهر میشناسنش وجاسوسها براش کمین کردهاند. نفس زنان اومد و مستقیم رفت عقب نشست!: لعنت بهت حبیب. تو رو خدا حرکت کن تا کسی ندیده!
خندهام گرفته بود. میخواستم بگم بیا جلو بشین چرا میری عقب؟ ولی واقعا ترسیده بود و التماس میکرد که حرکت کنم! سماجت نکردم و سریع حرکت کردم. چند دقیقه بعد از حرکت، در حالی که هنوزم آثار ترس توی صداش بود: حبیب برگرد، به خدا اگه بابام بفهمه منو میکشه!
با حرص گفتم: معصومه کوسخلی ها! آخه بابات از کجا میخواد بفهمه؟
_ نمیدونم. اگه یک آشنا ببینه و بهش بگه چی؟
تا رسیدن به ورودی آبعلی، کش و واکش معصومه ادامه داشت و همچنان اصرار داشت که برگردیم. منم سعی میکردم با شوخی کردن و چرت وپرت گفتن حواسش رو پرت کنم تا شاید آروم بشه. بالاخره هم موفق شدم. وقتی پیچیدم توی یک خیابون، متعجب نگاهی به تابلو کرد و گفت: کجا داری میری؟
با شروع خندیدن من، دوزاریش افتاد که اصلا برنامهای برای رفتن به امام زاده نداشتهام و در اصل نقشه بوده. باز شروع کرد به نق زدن و تهدید کردن. بی توجه به تهدید هاش جلوی یک سوپری زدم کنار و رفتم دوتا آب میوه گرفتم. باز کردم و دادم بهش و شروع کردم زبون ریختن و صحبت کردن تا بالاخره بعد از یک ربع، در حالیکه نگاهش به پایین و قوطی آب میوه بود: حبیب به خدا اگه باد به گوش بابام برسونه سرمو میبُره!
در حال خندیدن یهو لپشو کشیدم و گفتم: باد گه میخوره، تو نگران نباش، این مثل راز فقط بین من و باد میمونه!! خندهش گرفت و منم قبل از این که باز گیر بده راه افتادم. در اصل داشتم میرفتم خونه ویلایی یکی از آشنایان که توی این دوسه روزه جر خوردم تا تونستم جورش کنم.
رفتیم تو و بعد از کمی کنجکاوی توی خونه، نشست اما تقریبا یکساعتی طول کشید تا بالاخره تونستم چادر رو از سرش بردارم و کنارش بنشینم. بدبختی اینجا بود که بیشتر از اینکه نگران دادن باشه، نگران این بود که مبادا باباش بفهمه! آخرش هم عصبانی شدم و دوسه تا فحش به باباش دادم تا خندهش گرفت و کوتاه اومد! شاید اگه کمی بیشتر مقاومت میکرد واقعا بیخیال میشدم، ولی نهT بالاخره کم آورد. در حالی که سرپا ایستاده بود از پشت بغلش کردم و دستام رو گذاشتم روی سینههاش و همزمان که کنار گوشش حرف میزدم، شروع کردم به مالیدن! بعد از لحظاتی بازی کردن با سینههاش، رنگ و روش شروع به تغییر کرد و گاهی هم صدایی ازش در میومد. روسریش رو از سرش برداشتم و دستم رفت به سمت دکمه مانتوش، ولی یهو با هر دو دست دستام رو گرفت و نگذاشت! به این خیال که با بازی کردن و مالیدن نقاط حساسش از خر شیطون پیاده بشه، پیله نکردم و همانطور از روی لباس به کارم ادامه میدادم ولی دیگه داشت کلافهام میکرد. یک ربع بعد دستم رسیده بود به لای پاهاش و صدای نالههای پر از شهوتش بند نمیومد ولی هیچ همراهی نمیکرد و همچنان داشت مقاومت میکرد و نمیذاشت لباسهاش رو در بیارم!
فقط نمیخواستم که دست خالی برگردم و الا اونقدر عصبی بودم که نزدیک بود بیخیال بشم. با هزار بدبختی و زبون ریختن، اونم توی یک غافلگیری، لبه شلوارش رو که خوشبختانه کشی بود، گرفتم و یهو تا زیر باسنش پایین کشیدم. دستپاچه دو طرف شلوار رو گرفت و از پایینتر رفتن بیشتر جلو گیری کرد ولی دیگه حریف نشد که بالا بکشه. چون از غافلگیریش استفاده کردم و تا به خودش بیاد دستم رو بردم توی شورتش! به گمونم آخرین مقاومتش، بستن محکم پاهاش بود، ولی دیگه فایده نداشت چون دوتا انگشتم وارد کُس لزج و آغشته به آبش شد. انگار آخرین سنگرش رو فتح کرده باشم یا دستش رو رو کرده باشم، یهو وا رفت و بدنش شل شد.
اون مقدار ترشح و خیسی کُسش حس خیلی خوبی بهم میداد و نیازش رو نشون میداد. شاید هم اتفاقی بود ولی خوشبختانه انگار با آمادگی اومده بود و سُر بودن پوستش نشون میداد تازه تمیز کاری کرده!
یکی دوبار دیگه هم سعی کردم لباساش رو در بیارم ولی آخرش نفهمیدم برای چی این قدر مقاومت میکرد و البته دیگه مقاومت و داشتن لباس هم برام اهمیتی نداشت و فقط برای جا دادن کیرم توی اون سوراخ لغزنده و نرمش، لحظه شماری میکردم. دوتا انگشتم با یک ریتم ثابت تو کسش جلو وعقب میشد و لبام هم گاهی روی پوست کنار صورتش کشیده میشد و بوسی میزدم، گاهی هم با چرت و پرت گفتن کنار گوشش و تعریف کردن از تنگی کُسش و کون گندهش به تحریک شدنش کمک میکرد. معصومه هیچ همراهی نداشت و فقط آه و ناله میکرد. بعد از دوسه دقیقه که با انگشتام توی کسش تلنبه میزدم. بالاخره خودش شورتش رو تا روی شلوار پایین کشید و با صدای خیلی آرومی گفت: حبیب چیزتُ بکن توش!
جوری که مثلا نمیدونم منظورت چیه، همانطور که انگشتام حرکت میدادم، گفتم: چی رو بکنم توش؟
پاهاش رو کمی از هم باز کرد و بازم آروم : چیزتُ دیگه!
باز خودم رو زدم به اون راه و گفتم: معصوم چی رو؟ خب چرا مثل آدم حرف نمیزنی !
با حرص: بیشعور خودت میدونی منظورم چیه، اذیت نکن حالم خوب نیست!
سینه سمت چپش رو که توی دستم بود فشار محکمی دادم و همزمان انگشت سومم رو هم به دوتا انگشت توی کُسش اضافه کردم و در حالی که محکم فشار میدادم تو، دم گوشش بلند گفتم: عزیزم اون اسمش کیره، کیر. اگه اونو میخوای اسمش رو بگو تا بکنم توش!
با یک خنده آروم اما شهوتناک: باشه بکنش تو!
این بار لاله گوششی رو هم با حرص گازی گرفتم و گفتم: ببین تا اسمش رو نبری ازش خبری نیست!
با مشت ضربهای به کنار رونم زد و با حرص: باشه بیشعور، کیرتو بکن توش!
همزمان که با یک دست کمربند و دکمه شلوارم رو باز میکردم، چشمی گفتم و خواستم بچرخونمش به طرف خودم ولی باز مقاومت کرد و منم بیخیال شدم. خوشبختانه با وجودی که انگار با یک عروسک داشتم ور میرفتم و هیچ کاری نمیکرد ولی کیرم کاملا سفت شده و آماده کردن بودم. با حرص سیلی محکمی به باسنش زدم و بی توجه به جیغی که زد گفتم: اگه زحمتی نیست، دستات رو بذار روی بوفه و کمی خم شو تا بتونم کیرمو بکنم توش، علی حضرت!
در حالیکه از ضربه به باسنش، دردش گرفته و داشت جاش رو میمالید، همزمان از حرفم خندهش گرفت و در حال خندیدن، لبه پایین مانتوش رو جمع رو به بالا و همون کاری که گفتم رو کرد!
حالا که به باسن سفید و خوشگلش نگاه میکردم، انصافا از شکار همچین کُسی خر کیف بودم و به خودم میبالیدم، با یک دست مشغول ماساژ دادن و چلوندن باسنش شدم و با یک دست دیگه کیرم رو گرفته بودم و هی سرش رو روی کس معصومه میکشیدم. دوباره ناله هاش بلند شده بود و با هل دادن باسن و کسش به عقب، میخواست کیرم توی کسش فرو کنه. کمی اذیتش کردم و یهو بیهوا فشار دادم.
خوشبختانه اونقدر آب ازش ترشح کرده بود که کیرم عین ماهی سُر خورد، ولی با این حال انگار واقعا بعد از فوت همسرش هیچ سکسی نداشته و با فشار ناگهانی من، خیلی بهش فشار اومد . صدای آخ بلندش تا چسبیدن تخمام به کسش کش اومد و با کشیدن باسنش رو به جلو خواست جلوگیری کنه ولی من دو طرف باسنش رو گرفته بودم و حریف نشد.
چند ثانیه همانطور محکم گرفتمش و حرکت نکردم تا نفسی بگیره. اما همزمان به شوخی گفتم؛ ببین معصومه خانم، مقصر خودتی. اگه مثل آدم اسمش رو به زبان میاوردی و بهش بی احترامی نمیکردی، اینم عصبانی نمیشد و اینجوری جرت نمیداد! فقط کوفتی ازش شنیدم و خندهای که توی صدای برخورد منظم شکم من با باسنش گم شد. طولی نکشید که دوباره نالههاش کشدار شد. و منم مثل اسب جلو عقب میکردم. برای یکی دو دقیقه فقط صدای برخورد بدنهاو ناله معصومه شنیده میشد و بعدش با تند شدن ضربات، یک ناله ممتد . بالاخره وقتش رسید و بدن معصومه وا رفت. بی حال و نفس زنان کیر در آستانه انفجار رو بیرون کشیدم وبعد از دوسه بار دست کشیدن، شروع کرد به پاشیدن قطرات منی روی باسن و پایین لباس معصومه!
بازم سیلی محکمی به باسن معصومه زدم، اما اینبار موقع نشست قسمت تمیزش رو بوسیدم!
بله، اولین سکس ما در حالی اتفاق افتاد که یک لب نگرفتیم و حتی لباسامون رو از تنمون در نیاوردیم ولی حسابی بهم چسبید، یعنی به هردومون چون شروعی بود برای سکسهای بیشتر!
ظهر رفتیم یک رستوران ناهار خوردیم و بعد از ظهر اومدیم توی تهران هم کمی چرخیدیم و ساعت پنج بعد از ظهر نزدیکیهای خونهشون پیادهش کردم.
ممنون که وقت گذاشتید و خوندید، اگر خوشتون اومد بگید تا ادامهش رو بنویسم!
نوشته: حبیب بن تظاهر
46 پاسخ به “حجاب محدودیت نیست!”
خیلی خوب بود ادامه بده
عالی بود
خوشحالم که بازم ازت میخونم ، مثل همیشه عالی بود! ❤️درد و بلات بخوره توی سر تابونویسها و کسشعرنویسها 👎
اگه مصیب خان رئیست عادت نداشت موقع کردنت سرتو خم کنه ، اینقدر به میز نمیخورد چنین توهماتی نمیزدی!!
قوی اما تنها دوست نداشته داستان رو فکر کنم یه نسبتی با این داستان باید داشته باشه! 🙄
بعضیها هم که اصلاً چشم ندارن کسی رو بالاتر از خودشون ببینن انگاری که ششدونگ سایت پشت قباله ننشونه و بجز زر زدنای خودشون دیگه بقیه همه باید لالمونی بگیرن!جمش بیم باوووو 😤
اگە خوشتون اومد؟؟؟؟؟خودمم میکردم همینقدر خوشم میومد مشتی😂دمت گرمچە دست بە قلمخوبی داریبابا ایول
استفاده از عبارت علیحضرت مختص مردهاستبه زن باید بگی علیاحضرت
👏👏👏دمت گرم
خوب بود🤞🏻
خوب بود ادامه بده🤝
داداش خیلی خوب بود ادامه بده
یک کم منطقی بود ولی خوب نادان اونکه مذهبیه و یکبار هم ازدواج کرده، خوب بیشعور نیم خط ورد صیغه رو بخون تا اونم عذاب وجدان گناه نداشته باشه و با آرامش و کامل همیشه باهات سکس کنه
عالی
بعد کلی کص چرخ یه داستان خوندیم …دمت گرم
واست مهم نباشه چجور بعضیها نظر منفی میدنبعضی دوستان به داستان درجه یک و معمولی و افتضاح فحاشی میکنندپس اهمیت ندهداستانت خوب بودازینکه غلط املایی نداشت و از لغات خارجی استفاده نکردی ممنون
این داستان و اینهمه جزئیات خیلی به واقعیت نزدیک بود تقریبا همین اتفاق برای من تکرار شد و همکار با حجاب تو شرکت و تو ماشین میکردم، چندباری هم آوردمش خونه، جزئیات مخ زدن و پیام ها دقیقا همینجوری بود که نوشتی
عالی بود
خووووووب بود حبیب جان لطفا ادامه ش رو بنویس برامون…
Khosheman amad
داداش قلمت مانا ❤️
خالی بود ممنون
احمد شاه واقعا ایندفعه دیگه خفه شو پسر.داستان واقعا خوب و گیرا بود.خودمم یک تجربه دقیقا مشابه با یک خانم خیلی سنتی ولی شاه کس داشتم با این تفاوت که دفعه اول که بردمش خونه وا نداد و منم اصرار نکردم ولی بعدا خودش پیشمون شد و اومد و جبران کرد.
یه سری کونی ادعا زیرهر چی میرسن ادا تنگارو واس ما در میارننخونده اول کامنت میزاره مثلا؛💩 چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده که 💩
عالی بودمن هم داشتمهیچ لذتی بالاتر از این نیست با همکارت تو شرکت اونم با مانتو اداری هم لمس کنی هم بدی ساک بزنن
جالب بود ممنون
جزو زیبا ترین داستان هادمت گرم
قشنگ بودادامه بده
خوب بید . بَسی لذت بردیم و حَظّ وافر کردیم . لایکیدم . ادامه بده . قلم خوبی داری . به فرمایش یکی از دوستان از داستانهای چرند بیغیرتی و نفر سوم و سکس با خواهر و مادر و نمیدونم عمه و خاله و گِی و کون کونک بازی که خیلی بهتر بود .دَمِت جیز .
خوب بود.منم مدتیه تنهام کاش ی خانم پیدا میشد باهش وارد دوستی ورابطه میشدم.از اصفهان اگه کسی بود پیام بدهد
عالی بود حرف نداشت انشالا ک تا قسمت اخرش همینجور جذاب و سکسی باشع
خوب بود. ادامه داستان رو بفرست
ضمنا کلی به این اسم انتخابی ات “حبیب بن تظاهر” خندیدم، دمت گرم.
خیلی خوب بود، فقط یه کم طولانی شد که البته با طنز زیبا،از خسته شدن مخاطب جلوگیری کردی. تقریبا بدون غلط املایی بود. حتی اگه واقعی هم نباشه، باز هم این قلم مسلط و قوی ، مخاطب را به تحسین وامیداره. لطفا، به نوشتن ادامه بده.از فحش دادن یه مشت بی شعور بی فرهنگ هم که از جملات کلیشه ای برای مطرح کردن خودشون استفاده می کنند ناراحت نشو.(مثل اونAhmad)
اون 6 تا کسخل به چی دیس دادنکاملا روان و بی عیب بود ادامه بده داداش
خدا شانس بده
من مثل فراستی نقد میکنم
عالی بودخوب نوشتینمره خوب میدم بهش
پسندیددممم ادامه بده
پسندیدیم و خوشمان امد ادامه بده
عالی بود
اگه ب فیلمای ایرانی محارم میلف علاقه داری بیا تل @Yarireza1997
فیک اعظم و لایکهای فیکش دوباره برگشتن! موفق باشی تباه😂
پس چرا نمیای ادامـه شو بنویسی… 😔😔
خوب بود وفانتزی منادامه بده
خوب بود و فانتزیم با همکارمهعییییییییییی