آنقدر به پولش نیاز داشتم که فکرمو مشغول کرده بود
متوجه شدم سعید نمازش تموم شده و با عجله رفتم براش چایی ریختم ولی همچنان با شورت و سوتین بودم
نمازشو خوند و سلام صلوات آخر نماز و داد و برگشت دید که باز من لخت هستم
الله و اکبر چرا لباس نمی پوشی؟
گفتم داشتم میپوشیدم گوشیم زنگ خورد اومدم جواب دادم الان میرم میپوشونم نگران نباش ،اسلام به خطر نمیوفته
سرش و تکون داد و شروع کرد ذکر گفتن .چایی و گذاشتم براش و رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم
انگار هر کاری بکنم جواب نمیده اون تو مکه مکرمه داره زندگی میکنه بقیه تو جهنم.
سعید صدام کرد شام چی داریم
گفتم امروز مرغ درست کردم برنج هم گذاشتم گرم بشه الان میام سفره رو میندازم
آنقدر سرش تو مسائل شرعی و نماز و گناه و این چیزا که حتی سوال نمیکنه چی شد رفتی برا مصاحبه یا این کی بود الان زنگ زد واقعا دیگه از اونور بوم افتاده .
شام و خوردیم داشت اخبار نگاه میکرد
رفتم کنارش نشستم جوری که دستم بخوره به دستش در واقع چسبیدم بهش ولی خودش و جمع کرد و کنار رفت
گفتم سعید تو دلت چیزی نمیخواد؟
گفت چطور ؟
گفتم یعنی اسلام نگفته که باید به زن توجه کنی باید دست بکشی رو سر زن باید زنتو راضی کنی
خندید گفت حالا مگه چی شده که انقدر مینالی
گفتم امروز من لخت لخت دوبار جلوی تو بودم انگار نه انگار
یعنی تو دلت نمیخواد
لبخندی زد و گفت زن تو رو خدا ول کن باز شروع کردی؟
دست انداختم رو کیرش
گفتم یعنی این بلند نمیشه
یه استغفرالله گفت و پاشد
گفتم تو خیلی ظالمی
رفت سمت مبل یدفعه هویج و دید گفت این چرا اینجاست؟
رنگم پرید
گفتم والا چی بگم از خودت بپرس؟
گفت یعنی چی از خودم بپرسم ؟من خریدم آوردم با کیسه گذاشتم تو یخچال بعد این هویچ پا درآورده خودش اومده رو مبل ؟
دیگه دل و زدم به دریا
گفتم نه خیر من رفتم از یخچال آوردمش
گفت خب !چرا اینجاست ؟حتما میخواستی سالاد درست کنی یادت رفت طبق معمول،
حرصمو درآورده بود گفتم طبق معمول یعنی چی؟
گفت والا ما فقط غذا میخوریم ولی کنارش هیچ خبری از سالاد نیست ،شاید میخواستی سالاد درست کنی گوشیت زنگ خورده طبق معمول یادت رفته
عجب رویی داشت
گفتم نه خیر آقا سعید ،این آقا هویجه امروز جای شما یه حال اساسی به من داد
چشماش داشت از حدقه میزد بیرون
هر مرد دیگه بود ایو میشنید کیرش راست میشد حمله میکرد زنش و پاره میکرد این آقا فقط بفکر گناهشه
گفت یعنی تو خود ارضایی میکنی؟
گفتم بله وقتی ۶ ماهه که تو به من دست نزدی پس انتظار داری برم تن فروشی کنم
وا مصیبتا وا مصیبتا این گناه کبیره س زن برا همینه رزق و روزیمون کم شده برا همینه دیگه برکت از خونمون رفته
گفتم تا زمانی که مردونگیت و نبینم همینه که هست
از عصبانیت میخواست سکته کنه ولی انگار من و من میکرد یه چیزی بهم بگه
گفتم چیه چیزی نداری بگی
نمیگی تو این مدت من چه خاکی تو سرم بکنم
منم انسانم غریزه دارم دلم میخواد
نشست
چشماشو بست سرشو انداخت پایین گفت شرمنده ام
گفتم شرمندگی تو نمیخوام بیا به من برس توجه کن منم زنم آدمم
گفت شیرین
جوری اسمم و گفت که فقط اول ازدواجمون اینجوری صدام میکرد همیشه بهم میگفت خانوم
گفتم جان
گفت یه حقیقتیو میخوام بهت بگم چون توهم باید بدونی
البته اگه هم ندونی من گناهی مرتکب نشدم ولی میخوام بابت عذاب وجدان خودم بهت بگم
یا خدا چی شده چی میخواد بگه
نکنه دیگه مرد نیست و نمیتونه راست کنه یا خدایی نکرده مریضی چیزی داره نگفته به من
گفتم زود باش بگو
گفت ولش کن
گفتم بخدا اگه نگی نه تو نه من
گفت میگم فقط از عواقبش میترسم
گفتم چی شده بگو جونم داره در میاد بگو
گفت خانوم کریمی و میشناسی تو شرکت
گفتم خب آره همون که پارسال شوهرش تصادف کرد مرد
گفت آره
گفتم چی شده چه ربطی داره
گفت ۶ ماهه که من صیغه اش کردم
سرشو انداخت پایین
چشمام داشت از حدقه میزد بیرون با صدای بلند
گفتم چیکار کردی ؟
گفت امر خدا رو اجابت کردم
گفتم غلط کردی بی شرف
شروع کردم به چنگ انداختن به سر و صورتش
خودشو جمع کرد و دستاش رو آورد بالا که مانع بشه من صورتش و چنگ بزنم
با مشت میکوبیدم به دست و سر و صورتش و زار زار گریه میکردم
گفتم اسلام نگفته که اول زن عقدیت و راضی کنی
گفت توضیح میدم یذره آروم شو بخدا توضیح میدم
نمیدونم دیگه تحمل شنیدن حرفاش و نداشتم با صدای بلند داد میزدم برو گمشو بیرون برو از خونه گمشو بیرون.
دستش و گذاشته بود رو دهنم که جلو داد و فریادم و بگیره
تو رو خدا آروم باش آبرومون میره جلو همسایه ها
حق حق گریه میکردم و گفتم برو بیرون فقط برو نمیخوام ببینمت
پاشد بخاطر اینکه منو آروم کنه لباس پوشید و رفت
زار زار گریه میکردم
در و دیوار داشت دور سرم میچرخید انگار زلزله اومده و من زیر خروار خروار آوار هستم
زار زار گریه میکردم و حرفاش تو سرم دوره میشد
خانوم کریمی و صیغه کرده ،امر خدا رو اجابت کرده
وای بر من وای بر من مگه من چی کم گذاشته بودم براش
برا همینه که هیچ میلی نسبت به من نداره برا همینه که انگار هفته ای چند بار با خانوم کریمی سکس داره و دیگه کمری نمیمونه براش
یک ساعتی گذشت و آنقدر گریه کردم دیگه چشمام آبی نداشت که بیاد بیرون
لرزی تو تنم افتاد سردم شد رفتم یه پتو آوردم و انداختم رو خودم و تو حال خوابیدم
نمیدونم چند ساعت شد ولی خوابم برد آنقدر گریه کردم ضعیف و خسته شدم .
یدفعه با صدای باز شدن در متوجه شدم کسی وارد خونه شد
پریدم دیدم سعیده
دیگه نا نداشتم بهش بگم برو گمشو بیرون
سرم و برگردوندم و پتو رو کشیدم روم
اومد کنارم ،با صدای لرزون و آهسته دستش و کرد زیر پتو
دستش خورد به پاهام
چندشم شد خودم و جمع کردم نمیخواستم بهم دست بزنه نمیخواستم چیزی بگه
ولی خیلی آروم پرسید حالت خوبه؟
دوباره اشکام سرازیر شد
همینجوری که آروم حرف میزد دستشم آروم میبرد سمت دل و کمرم و مالش میداد
بدم اومده بود ازش
گفتم چیه چرا نمیری خونه زن صیغه ایت ؟
گفت شیرین خانوم بذار بگم حرفامو گوش کن بعد قضاوت کن
نمیخواستم حرف بزنه
ولی داشت با دستش منو تحریک میکرد
یدفعه فهمیدم دستش و میخواد ببره تو لباسم دوباره خودم و جمع کردم نمیخواستم خر بشم ولی داشت خرم میکرد
با دستم دستش و گرفتم و از پتو انداختم بیرون ولی انگار تصمیمش و گرفته بود باز دست انداخت زیر پتو
زورم بهش نمیرسید البته نا و توانی نداشتم دیگه مثل آدمای بیخیال شدم جلوش و نگرفتم
عزیزم عزیزم میگفت که تو این دوسال نشنیده بودم ازش
دستشو رسوند تو بلوزم ولی سوتینم آنقدر سفت بود نمیتونست به ممه هام دست بزنه فقط رو شکمم میمالید و میگفت تو اگه بدونی من چه خدمتی کردم بخاطر ثوابش واقعا منو میبخشی
با اینکه نمیخواستم حرفاش و بشنوم ولی برا خودش داشت همینجوری حرف میزد انگار میخواست کارشو توجیه کنه
دیگه یواش یواش داشت با نافم ور میرفت یکم ضعف کردم
انگار خیلی وقت بود کسی اینجوری منو دستمالی نکرده بود
یه حال خوبی داشتم ولی تنفرم بیشتر بود انگار که یه غریبه داره با من ور میره
همین تنفر باعث شد حس تجاوز به خودم داشته باشم
کم کم شل کردم
دستش و راحت تر میمالید و برا خودش اراجیف میگفت
کم کم انگشتای دستشو حس کردم داره میرسونه سمت کصم
نفرت داشتم ازش نفرتی که تو این چند ساعت بوجود اومده بود شاید زودتر از این حرفا اگه این کارو با من میکرد من خوشبخت ترین زن دنیا بودم ولی حیف که حس میکنم یه غریبه داره باهام ور میره
جوری انگشت دستش و کرد تو کصم که یه آخی کشیدم و متوجه شد دارم خام میشم
پتو رو کنار زد یه دستش تو کصم بود و با دست دیگه انداخت تو سوتینم
گفتم سعید دردم گرفت بذار سوتینم و در بیارم
خندید
انگار مکه رو فتح کرده
فکر کرد شاید من بخشیدمش یا خر شدم
ولی واقعا خر شدم
آنقدر تشنه محبت و نوازش بودم که یادم رفت شوهرم یه زن صیغه ای داره
بلوزم و با زور درآورد
بلد نبود حتی بست سوتین و باز کنه
حول شده بود دستاش میلرزید
اونم انگار میخواست با یه غریبه سکس کنه
سوتین و باز کرد و مثل گشنه ها شروع کرد به خوردن
چنان نوک سینه مو میخورد که منم تو فضا بودم این اولین باری بود که داشت ممه هامو میخورد یا اولین نفری بود که داشت نوک سینمو میخورد
آخرین سکسی که باهاش داشتم ممه هام و میگرفت و ول میکرد همین ولی داشت با ولع ممه میخورد
نمیدونم چیشد گفتم ممه های خانوم کریمی و هم میخوری ؟
انگار چوب تو کونش کرده باشم مثل یه سگ هار شد جوری وحشی شد که دکمه های پیرهنشو کند و لخت شد و شلوار و شورتش و کشید پایین و لباسهای منو درآورد
کیرش زد سمت دهنم یعنی میخواست بکنه تو دهنم
هیچ وقت یادم نمیاد این کار و کرده باشم ولی حشریت خودم به قدری بالا بود که سرم و کردم اونور گفتم بدم میاد
دوباره اسم خانوم کریمی و آوردم
گفتم اون برات میخوره حتما
دوباره مثل یه سگ هار جوری شد که نمیتونستم جلوش و بگیرم انگار هر وقت اسم زن صیغه ایشو میارم هار میشه
پاهام و کشید سمت خودش و داد بالا ،با دستش یه تفی زد رو کیرش و شروع کرد تلمبه زدن
آنقدر تشنه کیر بودم ولی با تمام وجودم که ازش بدم اومده بود گذاشتم کارشو انجام بده
انگار یه سعید دیگه بود خودش نبود
جوری تلمبه میزد که انگار میخواست از حلقم بزنه بیرون
حس کردم نسبت به قبل دیر تر ارضا میشه چون قبلا به تلمبه چهارم آبش میومد ولی ایندفعه خوب داشت عمل میکرد
دستاش رو ممه هام بود و فشار میداد پاهام و دور گردنش انداخته بود و با کیرش تو کصم جوری تلمبه میزد که منم داشتم حال میکردم
جوری حال کردم که ارضا شدم
بدنم داشت میلرزید و این اولین بار بود تو زندگیم تونستم یه حال اساسی بکنم و مزه سکس واقعی و بچشم
انگشت دستش و میکرد تو دهنم و با لبام ور میرفت
نفس نفس میزدم ولی هنوز کیرش تو کصم بود داشت تلمبه میزد
انگار خانوم کریمی درستش کرده بود
دیگه خبری از زود انزالی نبود
کیرش و کشید بیرون گفت برگرد
واقعا باورم نمیشد ولی خیلی خوب بود
برگشتم کمرم و با دستش کشید بالا گفت رو زانو ها خم شم
گفت میخوام مدل داگی بکنمت
مدل داگی چیه مگه من سگم ولی مثل یه برده تو مشتش بودم گفتم پشتم نمیکنی که گفت چرا اتفاقا میخوام بکنم تو کونت
گفتم سعید خودتی
تو که تا چند ساعت پیش نگاهم نمیکردی حالا داری جرم میدی
گفتم برو تو اتاق رو دراور ژل روان کننده گذاشتم بیار بزن روش
رفت و اومد ،کیرش و حسابی لیز کرد گفت شل کن
باز شیطنتم گل کرد گفتم اونو هم از عقب کردی گفت میگم برات
انقدر حال نکرده بودم که واقعا خودم و ول کردم براش
با انگشت سوراخ کونم و یذره ور رفت و یه دفعه یه انگشت کرد توش
آخ دردم اومد ولی انگشتش تو کونم بود یذره بازی بازی کرد تا سوراخم جا باز کنه
کیر لیزش و یدفعه کرد تو
نفسم بند اومد درد داشتم ولی یه حس خوبی برا اولین بار بهم دست داد گفتم تندتر بزن
خوشش اومد گفتم بزن لعنتی جوری بزن که برا زن دومت میزنی
وحشی شد چند تا تلمبه زد و آخ و اوخ کرد هر چی آب بود ریخت تو کونم
کشید بیرون افتاد روم
نا نداشتم پاشم
تمام سنگینیش روم بود گفتم پاشو میخوام برم حموم
گفتم سعید پاشو میخوام برم دوش بگیرم
یادم رفته بود چه نفرتی ازش پیدا کرده بودم ولی یه حس جدید داشتم بهش
خودش و جمع کرد و دیدم چشاش و بسته انگار چند ساعته که خوابه
رفتم دوش گرفتم غسل کردم اومدم دیدم همونجوری لخت خوابیده فقط پتو رو کشیدم روش نگاه به ساعت کردم دیدم نمازم قضا شده
گفتم خدایا من امروز ازت چی خواستم و تو چی جوابمو دادی لباسمو پوشیدم رفتم تو اتاق خواب رو تخت بخوابم یه دفعه یادم افتاد مریم گفت فردا صبح برم شرکت
آخه من که قبول نکرده بودم
تصمیم و گرفتم باید خودم به فکر زندگیم باشم پس گفتم میرم
در کشو رو باز کردم یه دامن داشتم مشکی ولی چاکش زیاد بود نشستم با نخ و سوزن یذره چاکش و کمتر کردم و بلوزمو آماده کردم برا فردا صبح ساعت گذاشتم که ۶ صبح بیدارم کنه
نوشته: آرش مطلقه
یک پاسخ به “جویای کار (۲)”
داستان جالبیه و خوب داری روایت میکنی ولی اسم نویسنده (آرش مطلقه) بدجوری توی ذوق آدم میزنه.