_ ساعت ۸ میام دنبالتون استاد.
ساعت رو دیدم ۵ بود جواب دادم:
+باشه منتظرتم مجدی.
نمیدونم چه اتفاقی داشت برام می افتاد، اولین بارم بود اینجوری داشت میشد؛ میترسیدم از تهش ولی دلم میخواست بدونم چی میشه.
بیخیال افکارم شدم رفتم به کارام تو دفترم برسم.
*محمد
پیام استاد دیدم و گوشی گذاشتم کنار.
رفتار استاد عجیب بود خیلی راحت بود باهام ولی خودم عجیب تر بودم از استاد، من بودم؛ چطور محمدی که اعصاب پارتی نداشت و حوصله این کارا رو نداشت الان میخواست بره دنبال استادش با هم برن پارتی ؟
تو افکارم دنبال جواب بودم که یهو بابام اومد داخل اتاق!!
_ بابا چیزی شده ؟
× تو حسابای این کارگاه یه چیز عجیب پیدا کردم
_ ببینم
× ببین اینجا برامون از یه بوتیک که عمده محصول هامون رو میخره سه تا واریزی پشت هم به یه مبلغ داریم
_ پدر من حتما اشتباه شده بزار زنگ بزنم بهش و پولش رو براشون بزنم
× نمیدونم ولی عجیبه صاحب اون بوتیک حاج آقا رسولیه…آدم دقیقیه…اولین باره میبینم اشتباه کرده
_ نمیدونم وایسا زنگ بزنم ببینیم چی میشه.
× باشه تو زنگ بزنم منم میرم یه سر به به دستگاهای بسته بندی بزنم
_ حله
داشت از اتاق خارج می شد که گفتم:
_ فقط مامان کجاست ؟
× فک کنم پیش خیاط هاست.
_ آبجی چطور ؟
× داره میاد کارگاه فک ۱۰ دقیقه دیگه برسه…چی شده بچه ؟
_ هیچی یه سوال داشتم ازش
× رز سرخ بگیر، من رفتم مراقب باش
نذاشت من دیگه حرف بزنم در بست و از اتاق رفت.
چطور فهمید میخوام در مورد گل سوال بپرسم ؟!
زنگ زدم به حاج آقا رسولی و قضیه رو گفتم و به بقیه کارام رسیدم تقریبا ساعت ۶ بود که دیگه پاشدم برم خونه که دوش بگیرم و آماده شم قبل خروج از کارگاه مامانم دیدم و گفت:
+مراقب خودت باش.
_ چشم
+چشمت بی بلا
از کارگاه خارج شدم و رفتم سمت خونه.
همین که رسیدم زنگ زدم به رفیقم که گل فروشی داشت و یه دسته گل رز سرخ سفارش دادم
رفتم خونه و آماده شدم
قبل اینکه از خونه بزنم بیرون یادم اومد استاد احتمالا کلاه کاسکت نداره برای همین پیام دادم به استاد:
_ استاد سایز سرتون چنده ؟
راه افتادم سمت مغازه رفیقم که کلاه بخرم رسیدم به مغازه که دیدم پیام داده :
+لارج میخوای چیکار ؟
_ سورپرایزه استاد
جواب استاد رو دادم و رفتم داخل مغازه که رفیقم مهدی اومد جلو و سلام علیک کردیم:
× خب چه خبرا گذرت اینورا افتاده بی معرفت ؟
_ والا اومدم برای کسی که دارم میرم دنبالش کلاه کاسکت بگیرم
× به به این بنده بد شانس خدا کیه که گیر تو افتاده ؟
_ داداش این چه حرفیه میزنی از تو که بهترم.
اینو گفتم و جفتمون زدیم زیر خنده بعد یکم اذیت کردن هم مهدی گفت:
× خب حالا بگو ببینم چه نوع کلاهی میخوای ؟
_ فک ثابت بدون طرح و ساده مشکی مات با گوشای گربه.
× اوه پس طرف دختره
_ مرض
× خب این سه تا برند رو داریم نمیپرسم کدوم چون میدونم کدوم رو میگی… کادو پیچش کنم ؟
_ اگه زحمتی نمیشه آره ممنون میشم
× زحمت که میشه ولی فدای سرت پولش رو میدی
زدیم باز زیر خنده
بعد یه ربع من کلاه رو حساب کردم و مهدی هم کادوش کرد از مغازه خارج شدم رفتم سوار موتور شدم که دیدم استاد پیام داده :
+چه سورپرایزی ؟!
نوشتم :
_ سورپرایز مجدی طور
و گوشی رو گذاشتم تو جیبم راه افتاد سمت لوکیشنی که استاد داد بعد ۱ ساعت رسیدم هنوز یه ربع مونده بود تا ۸
یه نگاه به اطراف کردم یه تابلو نظرم رو جلب کرد
“سارا محسنی وکیل پایه یک دادگستری#34;
پس وکیل بود
خب معلومه وکیله اگه وکیل نبود استاد حقوق اساسیم نبودش چرا انقدر خنگ بازی در می آوردم ؟!!!
تو افکارم غرق بودم که یهو گوشیم زنگ خورد؛ استاد بود:
+خب ساعت ۸ هم شد مجدی کجایی ؟
_ یه ربعی هست پایین دفترتون منتظرم استاد
+حله وایسا اومدم
بعد قطع کرد…
*سارا
رفتم پایین در رو باز کردم دیدم با موتورش منتظره و یه جعبه و یه دست گل دستشه
چرا دروغ بگم با دیدن دست گل ذوق کردم رفتم جلو و صداش کردم وقتی دیدم یه برق خاصی تو چشماش دیدم
_ بفرمایید استاد خیلی زیبا شدین
+ممنون
حس کردم صورتم سرخ شده برای همین شروع کردم بو کردن زر ها که صورتم رو پنهون کنم ازش، معلوم نبود چم شده بود.
_ اگه بو کردن گلتون تموم شد اینم سورپرایزی که بهتون گفتم
یهو با ذوق گفتم :
+چرا زحمت کشیدی نیاز نبود.
_ خواهش میکنم اتفاقا نیاز بود
+هوم حالا این چیه؟
_ خب بازش کنید ببینید
+باشه ولی به یه شرط
با لحن خونسرد و ملایم گفت:
_ چه شرطی ؟
عجیب داشتم کشش نسبت بهش پیدا میکردم
_ استاد ؟
+جان ؟
_ گفتم چه شرطی ؟
+دیگه جز داخل دانشگاه باهام رسمی حرف نزنی.
_ اما شما استادم هستید و…
نذاشتم بقیه حرفش رو بزنه و گفتم :
+من استادتم و مشکلی ندارم.
_ چشم استاد
+استاد ؟
_ چشم سارا…نمیخوای باز کنیش ؟
+اوه راست میگی
شروع کردم باز کردن جعبه که توش ه کلاه کاسکت گربه و مات بود
رسما ذوق مرگ شده بودم کلاهی که گرفته بود با لباسی که امشب برای پارتی موتور سواری پوشیده بودم ست بود برای همین بهش گفتم:
+میدونستی این لباس رو میخوام بپوشم این خوشگله رو خریدی ؟
_ چیزه نه…میخواستم یه چیز ساده بگیرم اینو گرفتم…خودم هم وقتی دیدمتون سورپرایز شدم
+باشه قبوله خب بدو که باید برسیم به پارتی
_ چشم سوار شید بریم
+قرار نشد رسمی حرف نزنی ؟
_ بله ببخش، سارا بپر بالا که دیر شد
رفتم سوار شدم و راه افتادیم سمت مهمونی منم محکم محمد رو گرفتم چون می ترسیدم بیفتم نمیدونم شاید دلیلش چیز دیگه ای بود …
*محمد
با هم رسیدیم به ویلای علی اینا که برای پارتی آماده کرده بود؛ رفتیم موتور رو پارک کردیم و راه افتادیم سمت ویلا دیدم سارا داره دستش یه لرزش خفیف داره، نگرانش شدم و پرسیدم:
_ سارا چیزی شده ؟
+اولین باره دارم میرم پارتی که دانشجوهام تووشن
_ منم اولین باره استاد ماه چهره خودم رو به عنوان همراهم میبرم پارتی.
یهو برگشت سمتم و با یه لبخند که تو چشاش ذوق و شیطنت رو میدیدم نگاهم کرد
+ممنون
_ حقیقت رو گفتم
یه لبخند بهم زد منم با یه لبخند جوابش رو دادم و با هم وارد پارتی شدیم
علی و نیوشا اومدن برای استقبال که رو به سارا گفتن :
-استاد خوش اومدین
بعد رو به من گفت :
× بی معرفت بالاخره ما رو قابل دونستی و این پارتی رو اومدی
که خودش و نیوشا زدن زیر خنده…
نوشته: مست سنگدل (dark_moon_story)
2 پاسخ به “تلخی شیرین (۲)”
موضوعش خیلی خوبه دمتم گرم فقط کاش طولانی تر بود
مست سنگدل جان خيلي داستانت قشنگه ولي كاش طولاني تر بنويسي تا مي رسه به جاي حساسش قطع مي كني و اينكه خيلي دير به دير مي ديلطفا زود تر و طولاني تر بنويس تا موضوع از دست نرهبازم ممنون از داستانت