تجاوز ساختگی (۱)

سلام وقتتون بخیر.
من نیما هستم و الان هفده سالمه و این خاطره ای که تعریف میکنم برمیگرده به تقریبا سه سال پیش که ۱۴ سال داشتم .
اول از همه بگم که این مطلب کاملا واقعیه و حتی یه جمله کم و کاست توش نیست . پس عزیزانی که مریض و عقده ای هستن و همش کارشون فحش و بی احترامیه مجبور نیستن بخونن . چون من احساساتم رو با شما در میان می‌زارم تا شاید حالم خوب بشه .
ابتدا از خودم و موقعیت زندگیم تو اون روزا بگم ، اونوقت ها من یه پسر ۱۴ ساله حالا نمی‌گم مثل فرشته ها ولی واقعا نسبت به بقیه هم سن هام خوشگل بودم و اندام ریزی داشتم ولی کونم نسبت به بدنم قلمبه تر بود و چیزی که خیلی واسه همه جذاب بود و واسه من همیشه مایه درد سر پوست سفید و لطیفم بود که چشم هر پسر یا حتی مرد های بزرگ رو هم روم خیره میکرد .
با همه خوشگل بودنم ولی چه فایده که توی یه خانواده فقیر زندگی می کردیم و بابای‌ آشغالم معتاد بود و همه مخارج من برادر کوچکترم رو دوش مادرم بود ، مامانم صبح تا عصر تو خونه های مردم کارگری میکرد تا بتونه شکم من و داداشم رو سیر کنه و اجاره خونمون رو بده و بابام هم ماه به ماه خونه نمی اومد و ما اینطور راضی تر بودیم چون از آمدن هاش هیچ خاطره خوبی نداشتیم .
من همیشه تو مدرسه وضع ظاهر و خرجیم از همه پایین تر بود آخرای ماه که اجاره می‌دادیم حتی گاهی پول تو جیبی هم نمی‌تونستم به مدرسه بیارم یه روز توی مدرسه از بچه ها کمک به مدرسه خواستن و ناظم اومد تو کلاس تا پول هارو جمع کنه وقتی به من رسید با خجالت که سرم پایین بود یکی از بچه های کلاس که پولدار بودن و همیشه هم منو اذیت میکرد با صدای بلند گفت آقا نیما خودش نیاز به کمک داره تا واسه خودش یه جفت کفش بخره چه کمک به مدرسه ای که همه زدن زیر خنده و من از خجالت و ناراحتی اشکم سرازیر شد و با هق هق گفتم آقا به خدا یادم رفت بیارم فردا حتما میارم که البته ناظم حسابی اون پسره رو ادب کرد و به من گفت نه پسرم اجباری که نیست ،…
ولی من خیلی خورد شده بودم و میخواستم هر طوری که شده فردا یکم پول بیارم تا لااقل همه فک نکنن ما گدا هستیم اما از کجا نمی‌دونستم …
وقتی تو کوچه با ناراحتی به خونمون میرفتم دیدم یکی داره صدام میزنه برگشتم و دیدم یکی از همکلاسی هامه که همیشه تو مدرسه اذیتم می‌کنه و انگشتم می‌کنه از نظر قد و هیکل خیلی از من و خیلی از بچه ها درشت تر بود چون به سال هم رد شده بود و همش تو مدرسه دنبالم بود و اسمش علی بود رسید بهم و گفت من که می‌دونم وضع زندگیتون چطوره از کجا میخوای فردا کمک به مدرسه بیاری که گفتم به تو ربطی ندارد و به راهم ادامه دادم اومد دنبالم و گفت ببین نیما من بهت صد هزار تومان میدم فردا بده به مدرسه که وایسادم و گفتم دروغ میگی که از جیبش درآورد که چشمام برق زد و گفتم چرا این پولو میدی آخه اون موقع هم صد هزار تومان نسبت به الان خیلی زیاد تر بود که گفت هیچی فقط در مقابل این پول بیا یه ساعت بریم خونه ما که فهمیدم منظورش چیه و با اخم و حرص راه افتادم که اومد دنبالم و گفت مگه چی میشه به خدا فقط لاپایی میکنم و عوضش فردا آبروت تو کلاس نمیره و …
اشک از چشام سرازیر بود و سریع راه میرفتم گاهی وسوسه میشدم ولی نمی‌تونستم خودم رو قانع کنم از طرفی هم چون خیلی خجالتی بودم فردا و نبردن پول واسم کابوس بود تا ایستادم و گفتم الان نمیتونم بیام که گفت نه دیگه هر وقت اومدی میدم که گفتم تو الان بده تا فردا یه بهانه ای واسه مامانم جور کنم بعد بیام که بعد کلی اسرار گفت به یه شرط بریم الان یه جای خلوت و از رو شلوار یکم بمالمت و پول رو بدم ولی اگه فردا نیای آبروت رو تو کلاس میبرم که گفتم باشه و رفتیم یه بن بست خلوت و داشت از پشت خودشو بهم می‌مالید که با یه صدایی به خودم اومدم جرات نداشتم برگردم ببینم چه اتفاقی افتاده که یه صدایی گفت چه غلطی میکنین صدا خیلی آشنا بود برگشتم و همون حین که دیدم پسر عمم حسینه انگار از خجالت و ترس آب شدم حسین منو که دید مات و مبهوت بود که علی از فرصت استفاده کرد و با به ضربه به حسین فرار کرد و من موندم حسین
حسین از گوشم گرفت و گفت چه غلطی میکردی بیا بریم پیش مامانت ببینم که شروع کردم به التماس و گریه و کل داستان و دلیل این کارم رو واسش تعریف کردم که دیدم رفیقش با چشمک و علامت بهش گفت حسین دیگه بیخیال شو و به مامانش نگو‌ عوضش نیما هم این کار رو واسه ما می‌کنه که فکر کردم می‌خوان منو بکنن و باز شروع کردم به التماس که حسین گفت کاری باهات ندارم بیا بریم تو ماشین حرف بزنیم .
سوار ماشین که شدیم رفیق حسین واسم یه آب معدنی و کیک خرید و شروع کرد به حرف زدن و گفت حسین ، احمق ما یه ماهه دنبال همچین کیسی میگردیم اونوقت نگو همین بغلمونه و حسین ساکت بود و انگار ته قلبش راضی نبود رفیقش گفت ببین نیما جون ما دنبال یه بچه خوشگل و ناز و حرف گوش کن مثل خودت میگردیم که واسه ما یه نقشی رو بازی کنه اگه تو قبول کنی به مامانت راجب امروز چیزی نمیگیم که هیچ یه میلیون هم می‌دیم که با شنیدن یه میلیون چشمام گرد شد .
آب دهنمو قورت دادم و گفتم چیکار که گفت همین کاری که یکم پیش این بچه کونی باهات میکرد فقط با کسی که ما میگیم در همین هین حسین رو به رفیقش گفت بی خیال بابا این نمیشه که رفیقش که اسمش فرامرز بود تولید بهش خفه‌شو خودشه و بعد ادامه داد .
کاری که ما میگیم مرو می‌کنی و تمام
میخوام خلاصه کنم به هر نحوی بود راضی شدم باهاشون همکاری کنم و بهم گفتن باید چیکار کنم و تا جایی که فهمیدم میخواستن از طرف آتو بگیرن و یواشکی فیلم برداری کنن وای طرف رو نمی‌شناختم .
خب دیگه نمیخوام تعریف کنم قرار بود چیکار کنم و چی ازم خواستن چون خیلی طولانی میشه و میرم سراغ روزی که قرار بود کارم رو با هزار تمرین قبلش انجام بدم …

بریم سراغ اصل مطلب…

من رو صبحش بردن تو یه خونه و قرار شد اونجا منتظر بمونم تا فرامرز با طرف بیاد و من کاملا میدونستم قراره چیکار کنم بعد کمی در باز شد و فرامرز که انگار داداش بزرگ من بود با به مرد تقریبا چهل ساله قد بلند شاید ۱۹۰ و هیکلی با قیافه جدی و به سیبیل پرپشت و موهای سر کم پشت که کابینت ساز بود وارد شد رفتن سراغ آشپز خونه و فرامرز همش میگفت آقا فرهاد اینجا قراره اینجور بشه و اونجوری بشه و نقشه میداد مثلا اون هم با متر اینور و اونور می‌رفت و تو کاغذ می‌نوشت که یهو صدام زد نیما که با استرس رفتم و گفتم بله داداش که گفتم یدونه چایی بیار که گفتم چشم رفتم از فلاکسی که تو اتاق بود یدونه چایی ریختم و لباسایی که واسم گرفته بودن ( یه تیشرت صورتی و یه شلوارک سفید که بدنم رو کامل انداخته بود بیرون ) رو پوشیدم و چایی رو بردم که فرامرز گفت تعارف من به آقا فرهاد که گرفتم سمت فرهاد که برگشت تا برداره چشمش که بهم افتاد انگار خشکش زد و من اونجا متوجه شدم چه بلایی قراره سرم بیاد با صدای فرامرز که گفت بفرما آقا فرهاد به خودش اومد و آب دهنش رو قورت داد و گفت به به مرسی آقا پسر دستت درد نکنه و چای رو برداشت و من رفتم تو اتاق کم مونده بود از ترس سکته کنم که طبق برنامه قند که نبرده بودم و قرار بود فرامرز بره و از ماشین چیز بیاره موقع رفتن فریاد زد نیما پس قند کو که به خودم اومدم و قند رو برداشتم و بردم پیش آقا فرهاد و فرهاد دست از کارش کشید و نگاهش رو من قفل بود قند رو دادم و می‌دیدم که اگه جرعت میکرد منو درسته قورت میداد یعنی شاید کمتر مردی منو تو اون حالت و ظاهر و لباس میدید حشری نمیشد طبق برنامه قند رو که دادم موقع برگشتن به چشمک به فرهاد زدم که جا خورد و شوکه شد و آروم گفت وایسا ببینم که وایسادم و اومد جلو و گفت الان چیکار کردی که گفتم قند آوردم که دستمو گرفت و و گفت تو خودت نباتی بچه که منم با خنده عشوه ای دستمو کشیدم و دویدم سمت اتاق میومد دنبالم که فرامرز اومد و گفت چی شد آقا فرهاد چیزی لازم داریم که گفت نه میومدم دنبال تو که گفت کارت تموم شد فرهاد گفت نه باید متر کنم و بنویسم که گوشی فرامرز زنگ زد و فرامرز با داد و بیداد گفت باشه الان میام و به فرهاد گفت داداش شرمنده دوستم تصادف کرده باید برم اگه میشه من برم تو کارتو بکن بعدش برو که فرهاد هم از خدا خواسته گفت نه تو راحت باش من متر میکنم و خودم میرم انگار با ماشین خودش اومده بود .
فریبرز سریع رفت و در رو محکم بست تا فرهاد بفهمه که رفته .

من از ترس قلبم داشت نیومد دهنم همینطور تو اتاق نشسته بودم که با صدای فرهاد از جا پریدم
آقا فرهاد صدا زد کوچولو کجایی ؟
بیا کمکم کن
پاشدم رفتم بیرون که با دیدن من چشماش برق زد و آب از لب و لوچه اش راه افتاده بود

ادامه دارد …

نوشته: نیما

بازدید 7,034

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

5 پاسخ به “تجاوز ساختگی (۱)”

  1. عزیز خیلی خوب بود داستانت و نوع و نگارش مطلب هم خوب و قابل قبول است، عزیز ممنون که این خاطره ها را با به اشتراک گذاشتی ، لطفا زودتر باقیش هم بنویس، شاد باشی و مانا

  2. کسکشا آدم میاد اینجاداستان بخونه یه طوری داستان مینویسین که آدم هم کیرش میخابه هم اعصابش خورد میشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید