آشنایی با زندگی من : اسمم یاشاره و متولد ۱۳۷۳ قد ۱۸۳ و وزن ۶۵ و فوق لیسانس ترجمه زبان انگلیسی داستان زندگیم کمی فراز و نشیب داشته. بابام کارخونه تولید میز و صندلی اداری داشت و توی شهر تهران حوالی ونک زندگی میکردیم و وضع مالی نسبتا خوبی داشتیم. من ۱۷ سالم بود که یه ۲۰۶ آلبالویی گرفتم و یکی از سوله های کارخانه رو دست گرفته بودم و میچرخوندم و بیشتر سودشم تو جیب خودم بود و کم کم تونسته بودم یه واحد آپارتمان ۵۵ متری واس خودم بگیرم…
زندگی داشت بکامم می چرخد که یروز بابام تصمیم گرفت کسب و کارو گسترش بده و تصمیم گرفت به یکی از دوستای بچگیش شریک شه و خب خیلی خوب داشت جواب میداد بعد تقریبا یه سال اوضاع کاریمون عالی شده بود. یروز صبح بیدار شدم که برم شرکت از اتاقم زدم بیرون و داشتم چشمامو میمالیدم که دیدم بابام تو آشپزخونه نشسته رو میز صبحونه و داره صبحونهشو میخوره رفتم پیشش و بعد خوردن باهم رفتیم شرکت ولی هرچی بوق زدیم عظیم(نگهبان اون شیفت) درو باز نکرد من رفتم و یه نگاه از رو دیوار انداختم که انگار کسی تو شرکت نبود، انگار زیر قفسه سینم یه چیزی ریخت پایین و دلم خالی شد. به هزار زور و زحمت رفتم داخل و درو باز کردم با بابا کل کارخونه رو چرخیدیم و دریغ از یه دستگاه و یه کارگر، انگار از اول اینجا خالی بوده. سوت و کور حتی انبار مواد اولیه هم خالی بود. خلاصهچیزی نگذشت که فهمیدیم اسدالله ( همون شریک بی ناموس) همهچیزو فروخته و بالا کشیده و از ایران رفته، خلاصه ما موندیمو بدهی و چک هایی باید پاس میشدن.
به اجبار همه چیزو فروختیم و بدهی هارو دادیم تا بابا نره زندان ماشینم آپارتمانم ماشین بابا و ماشین مامان و خونه خودمون و ویلای شمال… همش رفته بود و ما موندیم با کمی پول در حد اجاره یه خونه تو جنوب غرب تهران جایی که همیشه ازش بد شنیده بودم!
شروع داستان : اینجا خیلی نمیتونستم با کسی ارتباط بگیرم ولی یه رفیقی پیدا کرده بودم به اسم امیر با دوس دخترش سپیده خیلی بهم میومدن و اصلا فاز اینجاییا رو نداشتن. امیر یهپسر سیه چرده و بینی گوشتی و صدای به شدددددت دورگه و خش دار و سپیده یه دختر دماغ عملی و سانتیمانتال و یه پیرسینگ ظریف روپره بینیش و موهای به شددددت بلندش که دلبری میکرد! سپیده یه دوستی داشت به اسم پیوند که مارو به هم معرفی کرد با اینکه حال روحی و روانی ووضعیت مالی خوبی برای رابطه نداشتم ولی واس تنوع منم بدم نمیومد!
خلاصه یه مدت صحبت کردیم و روز دیدار رسید… به خودم رسیدم و امیر اومد جلو در دنبالم رفتیم یه کافه سمت پرند و نشستیم، راستش خیلی خورد توحالم چون پیوند اصلا شبیه سپیده نبود و فکمیکرد چون چشماش سبزه خوشگله! یه بینی بزرگ و دندونای نامرتب و یه بدن نحیف و چادری!! باورم نمیشد کارم به اینجا رسیده باشه احساس میکردم بهم توهین شده ولی به روی خودم نیاوردم و بخاطر امیر تصمیم گرفتم باهاش باشم چون رفیق دیگه ای تو این محل نداشتم و نمیخواستم این ازم دور بشه. تنها رفیقم از محل قبلی هم امید بود که خیلی کم همدیگه رومیدیدیم و فقط گاهی دعوتم میکرد خونش که باهم خوش باشیم و همیشه بهترین پذیراییارو ازم میکرد، بهترین ویسکی با پسته و استیک و انواع نوشیدنیا با کلی مخلفات دیگه! راستش حس میکردم از روی دلسوزیه ولی خب مخالفتی هم نداشتم چون حس میکردم نیت بدی نداره و همینطورم بود!
خلاصه این شده بود دایره ارتباطی من، منم واس اینکه خیلی تورفت و آمد کِش نیام امیر و با امید آشنا کردم و رفت و آمدا بیشتر و نزدیک تر شد!
رابطه من با پیوندم کمکم بهتر شده بود و قبول کرده بودم بخاطر بدن لاغر و جیب خالیم کیس بهتر ازین گیرم نمیاد با اینکه صورت زیبایی دارم به عنوان یه پسر چشم و ابروی مشکی ومژه های بلند بینی صاف و مردونه و بدون دست اندازه و دندونای سفید ومرتب زاویه فک ولی لاغر مردنی!! انگار انگل داشتم هر کاری میکردم یکموزن بگیرم نمیشد که نمیشد! خلاصه کار منو پیوند این شده بود میرفتم پرند دنبالش دم دانشگاه وباهممیرفتیم یه پارکخلوت عشق بازی وقدممیزدیم بعدم میبردم میرسوندمش به اتوبوس های صادقیه که بره خونشون! یروز تو همین قدم زدنا توی پارک صحبتامون سکسی شد و من شروکردم روی تاب دست مالیش کردن که با چشمای خمار گفت نکن دلم میخواد، من از همین جمله یجوری راس کردم که احساس میکردم گردنمم شق کرده و باد کرده از فشار بالا ولی بدبختی جایی نداشتم که بخوام ببرمش پس ناچار بردمش دم اتوبوسا و رفت! زنگ زدم به امیر و بهش گفتم: حاجی میتونی یه مکان ردیف کنی؟
امیر: لاشی کسکشیتو که کردم لاقل جاکشیتو به من نسپر
خندیدمو گفتم : جبران میکنم حاجی یه کاریش بکن
امیر: باشه بذار ببینم چیکار میتونم بکنم و خدافظی کردیم
چند وقت گذشت و امیر زنگ زد که خونه یکی از رفیقاش خالیه قرار گذاشته با سپیده برن اونجا و پیوندم خبر داره فقط من باید اوکی میدادم!
اوکی بدم؟؟؟ من از همون لحظه داشتم بال درمیاوردم که بعد دو سه سال سختی و بی کسی قراره یه کیری بهکس برسونم
خلاصه رفتیم و امیر بهمگف : حاجی اصلا عجله نکن وقت زیاد داریم وقتش که رسید توبرو تو اتاق اولیه منم میرم تو این یکی اتاق و دو تا بسته کاندوم ۳تایی درآورد یکیشو داد به من و رفتیم داخل خونه
یه خونه خوشگل سمت شهر زیبا بود و دکوراسیون قشنگ ولی قدیمی
وقتی پیوندو دیدم باورم نمیشد این همونه
یه نیم تنه قرمز که زیرش ممه های ۷۰ و سفت خودنمایی میکرد و یه شلوار جین جذب که استیل کشیده و اندازشو نشون میداد.
یه دختر با قد ۱۶۰ و فککنم ۵۰ کیلویی که یذره چربی نداشت و بدنش فیتِ فیت بود
موهای بورش ریخته بود روی کونش و من تازه فهمیدم این چه کس نابیه
سپیده گف ناهار با من ورفت مشغول غذا درست کردن شد و ما سه تا لش روی مبل یکم حرف زدیم و رفتیم بالکن سیگار کشیدیم تو این وسطم هر از گاهی سپیده یه کمکی میخواست ومیرفتیم کمک منم سعی میکردم به روی خودم نیارم که دارم میمیرم از شق درد و سعی میکردم طبیعی رفتار کنم خلاصه بعد از سالها ناهار آماده شد نشستیم به خوردن، آخرای غذا بود که امیر غذا میذاشت دهن سپیده و سپیده هم با غذا انگشت امیرو میکرد تو دهنش جوری که من با دیدنش احساس میکردم کیرم الان شلوارمو پاره میکنه دیگ نمیتونستم تحمل کنم و آب کیر داشت از چشمام مث اشک میزد بیرون پاشدم دست پیوندو گرفتم یه اهنگ گذاشتمو شروکردم باهاش تانگو رقصیدن وسط رقص کل بدنشو میمالیدم وحس میکردم بدنش دااغه داغه چشماش کم کم داشت با همون رقص و نوازش های من خمار میشد که سرشوگذاشت روشونهمو در گوشم گفت : نمیخوای منو بکنی؟؟؟ وااای خدایا دیگه چجوری باید تحمل کنم که هول به نظر نرسم؟؟؟ ازش جدا شدم و تو چشماش آتیشو دیدم در گوشش گفتم تا دیوونت نکنم نه با یه لبخند شیطانی نگاش کردم، چشماشو تنگکرد وهمونوسط نیم تنه رو از تنش درآورد وقتی دستاشو گرفت بالا زیربغل سفید و بلوریش زد توچشمم و دیگ نتونستم جلوی خودمو بگیرم دست چپمو زدم زیر زانوهاش و با دست راستم زیر گرنشو گرفتم دستشو دور گردنم حلقهکردو گفت میخوام مردونگیتو حس کنم. همونجور که تو بغلم بود رفتم سمت اتاقو دیگ برام مهم نبود امیر و سپیده چیو دیدن یا چیو قراره بشنون انداختمش روتخت دونفره پدر مادر خونواده و تیشرتمو از تنم کندم
تخمام از شق درد داشت میترکید ولی تصمیم گرفتم تا میتونم آروم پیش برم
خوابیدم روش و آرنجمو جک کردم که وزنم روش نیوفته همینجوری داشتم لب بازیمیکردیم که دستشو روی شکمم حس کردم که داره میره سمت کیرم
یذره خودمو دادم بالا و کمکش کردم دکمه شلوارمو باز کنه و بعد همینطور که دست داغش داشت به کیرم میرسید رفتم تو گوش و گردنش و شروع کردم خوردن اونم نمیتونست تحمل کنه و با نفس نفس و آه و ناله ی ریز سعی می کرد گردن منو بخوره، حس میکردم شبیه دوتا ماریم که دارن باهم میجنگن فقط تو همو لبمون به هرجا میرسید نه نمیگفتیم.
همینجوری میرفتم پایین که انگار تازه بعد اینهمه وقت سوتینش بهچشمم خورده، یه سوتین قرمز همرنگ لاکی که زده بود با یه مقدار تور و تزئینات دورش دست انداختم و کشیدمش بالا که ممه هاشو ببینم بهم گفت صبر کن خودشو بلند کرد و بهم اشاره کرد که از پشت بازشکنم منم دستمو بردم زیر و بعد چن لحظه ور رفتن بازش کردم
وقتی سوتینو دراورد دوتا نوک صورتی و تیز دیدم که وااای آب دهنمو راه افتاده بود بدجووور
شروکردم عین وحشیا به خوردن سینه هاش و با اون یکی دستم اونیکی سینهشو چنگ میزدم ک هی عوض میکردم گاهی هم وسطشو لیس میزدم که یه آه بلند و از ته دل میکشید
با بوسه های ریز رسیدم به شکم و شورت ست شده با سوتینش…
اطراف شورتشو بوسیدم و از روی شورت یه نفس عمیق کشیدم و بازدمِ داغ خودمو همونجوری زدم به کسش ازش رد شدم رفتم پایین سمت روناش، دیوونه شده بود و به خودش میپیچید و کمرشوتاب میداد
دلم نمیخواست اولین سکسش با من جوری باشه سری بعد راه نده واس همین سعی میکردم دیوونش کنم، بعد یکم بوس و لیس از روناش رفتم سمت انگشتای پاش و کمی بهشون زبون زدم و لاک قرمزشو تماشا میکردم
همینجوری که با آرامش پایین پاهاش بودم داشتم دست و پا زدنشو نگاه میکردم و می دیدم با دستای ظریفش چجوری سینه های خودشو چنگ میزنه رفتم بالا و با یه حرکت شرتشو از پاش درآوردم ولی اینقدر آب انداخته بود که هرکاری کردم دلم نیومد دهنمو بهش بزنم احساس میکردم حالت تهوع میگیرم واس همین دوباره برگشتم بالا و لباشو گرفتم تو لبام و با دست شروع کردم آااارووووم با کسش ور رفتن و مالیدن. توی ذهنم داشتم نقشه میکشیدم که چجوری کونشو باز کنم چون فک نمیکردم یه دختر دانشجوی ۲۰ ساله قبلا کس داده باشه و پرده نداشته باشه و نمیتونستم ریسک کنم و پردشو بزنم، همینجوری که این فکرا داشت تو سرم میچرخید دم گوشم گفت کسم تشنهس نمیخوای کیرتو بکنی توش؟؟؟ که یهو به خودم اومدم و انکار تازه یادم اومد کجامو چیکار دارم میکنم، بهش گفتم پرده نداری گفت نه با لبخند گفتم : سوارکاری؟؟؟ خندید و یه مشت زد به سینمو گف نه خریت و خر سواری…
من نمیدونستم خوشحال باشم که کس صورتی و خیسشو قراره بگام یا ناراحت باشم که اون کون قشنگ امروز آباد نمیشه، خلاصه به هر طریقی بود رفتم روش و پاهاشو از هم باز کردم و بعد کشیدن کاندوم به سر سالار شروکردم سرشو میمالیدم به کسشو خیسیشو پخش میکردم که یهوروانی شد و پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و جیغ زد بکن تووووش مرردم منم دیگه نتونستم بیشتر از این جلوی خودمو بگیرم و همهشو آروم و با سرعت کم و یکنواخت فروکردم تا ته رفت توش جوری که تخمام خیس شد و همونجوری توش نگه داشتم دلم نمی خواست واس گاییدن این کس عجله کنم و وحشی بازی در بیارم بعد اینکه یه نفس عمیق کشید من شروکردم خیلی اروم تلمبه زدن و فشار پاهای پیوند هی داشت کمتر و کمتر میشد و کمر من آزادانه تر میتونست حرکت کنه منم فرصتو غنیمت دیدم و سرعت تلمبه هارو بیشتر کردم و صدای آه و ناله ی منظم پیوند همزمان با تلمبه من بلند و بلند تر شد که یه صدای ناله ی دور گوشمو تیز کرد، فهمیدم امیر و سپیده هم شروکردن حالا انگار وقت مسابقه و کل کل منو امیر رسیده بود…
کشیدم بیرون و پیوند و بهپهلو خوابوند و یه پاشو جم کردم سمت سینش و از همون زاویه که روی این یکی پاش نشسته بودم دوباره کردم توش و یه جیغ بلند کشید و من یه لبخند زدم و تو دلم گفتم ۱-۰ به نفع من امیر خان همینجوری تلمبه میزدم توش و احساس کردم پوزیشن مناسبی نیست وکیرم تا ته نمیره تو واس همین بازم کشیدم بیرون و چرخوندمش بهپشت و کونشو بلند کردم به حالت داگی و دیگ خوی وحشیگری کنترل منو دست گرفته بود بلند شدم روپاهامو سر کیرو گذاشتم دم کسش از پشت و یه حالتی زانوهامو خم کردم که انگار نشستم روکونش یهچنتا تلمبه سنگین با خم و راست کردن زانوهام بهش زدم طوری که کیرم تقریبا کامل ازش در میومد و دوباره میرفت تو
پیوند دیگ انگار تو این دنیا نبود و فقط ناله میکرد و بلند و عربدهطور نفسشو میداد بیرون منم یه پامو از رو کمرش رد کردمو گذاشتم رو نیمرخصورتش که روز تخت بود و تلمبه هارو محکم تر کردم جوری که صدای برخورد تخما و رون پام به کس و کونش صدای چک میداد و چن دیقه همینجوری میزدم که یهو پیوند یه جیغ بنفش کشید و کسشو دور کیرم تنگ شد و با یه لرزش طولانی همینجوری که کیرم توش بود ارضا شد ولی من انگار هنوز کار داشتم باهاش…
بعد اینکه یکم کنارش دراز کشیدم و استراحت کرد بهش گفتم دوست داری دوباره سوارکاری کنی؟؟؟ نگاه کرد و با چشمای گرد شده نگام کرد و گفت: منظورت چیه؟؟ گفتم : منظورم اینه که بشین روش من خسته شدم تا اینوگفتم خندید گف فک کردم میخوای از پشت بکنی!!!
گفتم من بخوام میدی؟؟ گف امروز نه واقعا جون ندارم دیگ گفتم باشه پس بشین روش پاشد اومد رو من و تنظیم کرد و با یه حرکت کلشو غیب کرد و شروکرد بالا پایین کردن و مالیدن سینش با یه دست و به دست دیگش رو سینه من دستمیکشید و همه نفسشو میداد بیرون جوری که به هر ضربه ای که به بدن من میزد صداش میلرزید و احساس کردم که دوباره داره ارضا میشه واست همین نذاشتم خو بشه رومن و با دستم از سینش فشار دادم که کمرش صاف بمونه و همزمان که من داشت آبم میومد اونم ارضا شد و بعد چند تا بشین پاشوی دیگ روی کیرم جفتمون بی حال شدیم و خوابید رو سینم…
برای یکی دو دقیقه هیچی نمی گفتیم و فقط همدیگه رونوازش میکردیم که کم کم به خودش اومد و سرشو بلند کرد و نگام کرد، با یه نگاه سرد که انگار هیچروحی پشتش نیست بهم گفت پاشو لباس بپوشیم بریم تو پذیرایی یه چیزی بخوریم ضعفکردم منم که جا خورده بودم چیزی نگفتم و پاشدم نشستم بعد از درآوردن کاندوم و تمیز کردن خودم لباس پوشیدم و رفتم توپذیرایی دیدم نشسته رومیز غذا خوردی و داره گریه میکنه.
جا خورده بودم و با خودم هزار جور فکر میکردم که نکنه من کار بدی کردم یا نکنه ندونسته ظلمی بهش کرده باشم. تو همین فکرا بودم که امیر و سپیده از اتاق خندون و راضی اومدن بیرون و مارو دیدن!
سپیده اومد سراغ پیوند و گف: بازم؟؟؟؟ پیوند سرشو به نشونه تأیید تکون داد و دوباره شروکرد گریه کردن، امیر بهمن گف : لاشی چجوری کردی داره گریه میکنه؟؟؟ گفتم: بابا ندیدی سپیده بهش گف بازم؟؟؟ مگه ما اولین بارمون نیست؟؟؟ پس صددرصد موضوع من نیستم خودش یه چیزیش هست!!
رفتم سمت پیوند و دست گذاشتم رو شونش بهش گفتم: من کاری کردم که اینقدر ناراحتت کرده؟؟؟ نگام کرد و انگار که شرمنده باشه سرشوانداخت پایین و گفت نه بعد دوباره شروکرد به اشک ریختن. حس خیلی بدی گرفته بودم و نمیدونستم چیکار باید بکنم واس همین پاشدم و رفتم سمت اجاق گاز و کمی از عدس پلویی که سپیده درست کرده بود ریختم تو بشقاب و بردم با کمی سالاد گذاشتم جلوش و بهش گفتم: منکه نمیدونم چیشده و چته ولی میدونم ضعف کردی و گرسنه ای پس حداقل اینو بخور نمیخوام چیزی واس من تعریف کنی و رفتم نشستم رو مبل پشت به میز غذاخوری و گوشیمو برداشتم و شروکردم تو اینستا چرخیدن! خلاصه اون روز گذشت و بعد از رسوندن پیوند و سپیده با امیر برگشتیم محل و پیوند دیگ جوابمو نداد چ نبارم از امیر پرسیدم و گفت که سپیده هم به من چیزی نمیگه و اون شد آخرین باری که پیوند و میدیدم!
ولی اگفکمیکنید بهترین شب زندگیمن این بوده کامل در اشتباهید چون این تازه شروع اتفاقات بعدش و بهترین شب زندگیم من بود!!!
همین اتفاقا با پیوند وامیر و سپیده بود که باعث شد من در اون شب اونجا باشم و بهترین شب رو تجربه کنم
ولی با اینکه میخواستم یه قسمت باشه ولی احتمالا باید اونو بذارم واس قسمت بعدی چون تا همینجاشم احساس میکنم خیلی طولانی شده
نوشته: یاشار
2 پاسخ به “بهترین شب زندگی یاشار (۱)”
آقا ناموسا واسه ما چه توفیر میکنه که فکر کنیم بهترین شب زندگی تو کِی بوده؟ ذهنت با دشمن فرضی درگیره؛ خودت عنوان داستانت رو میذاری بهترین شب زندگیت، بعد آخرش خودت رو غافلگیر میکنی که ای دلِ غافل، اینا که گفتی اصلا مربوط به بهترین شب زندگیت نبوده…
فقط یه چیزو راست گفتی🐐