نفرین شده (۵ و پایانی)

شب تولد یاشار رسید. من و مهیار منتظر یاشار بودیم. وقتی اومد برای اولین بار شوهرم و فاسقم باهم رو در رو شدن. خیلی خشک و رسمی دست دادند. بیشترین تلاش رو می کردن که باهم چشم تو چشم نشن. اول کار، من کنار مهیار و روبروی یاشار نشسته بودم ولی بعد از دو سه پیک، یاشار گفت:
_سیگار بکشیم آنا جون؟
_بکشیم
رفتیم کنار پنجره، پرده رو کنار زد و بازش کرد. دو نخ سیگار روشن کرد. سرهامون ییرون پنجره بود و دود رو بیرون می دادیم. سیگار توی یکی از دستهاش بود و با اون یکی دستش انداخت روی باسنم و شروع به مالیدنش کرد. جرات نگاه کردن به پشت سرم رو نداشتم ولی مطمئن بودم مهیار می بینه.
_بزار یکم دیگه مست بشیم بعد میریم اتاق خواب و هر کاری خواستی اونجا بکن
بزار ببینه چشمهاش عادت کنه…راستی این دیوث چرا لباس تنشه؟ مگه نگفتم فقط شورت تو؟
_بزار یکم دیگه مست بشه می پوشه برات
_پس دو سه تا پیک دیگه که خوردیم می بریش اتاق خواب و یه دونه شورت صورتی میدی بپوشه. دوتا بست پلاستیکی کلفت هم آوردم که بهت میدم به حالت زانو زده یکیش رو به پاهاش می بندی اون یکیش رو هم می بندی به پاهاش… باشه؟
_می خوای چیکار کنی؟ نکنه بلایی سرش بیاری
_نترس کاریش ندارم
بعد از کشیدن سیگارها برگشتیم داخل و رفتیم برای خوردن یک پیک دیگه ولی یاشار نگذاشت بشینم و سر پا پیکمون رو بالا رفتیم. بعد دستهام رو گرفت و باهم رقصیدیم رقصی بیشتر شامل مالیدنهای سکسی یاشار به من بود.
_اوووف عجب تیکه ایه این آنا جون مگه نه مهیار خان؟
یه اسپنک محکم به باسنم زد
_خدایی این کوص و کون حیف بود بی استفاده بمونه. کفران نعمت بود!
مستی کار خودش رو کرده بود. من هم حشری و مست به یاشار آویزون شده بودم و جلوی شوهرم بهش لب میدادم و می گرفتم. مهیار فقط نگاه می کرد و پیک پشت پیک می زد.
_خوب آناجونم مشروب دیگه بسه ما که نیومدیم تا صبح می بخوریم. مهیار جون رو ببر آماده اش کن
زیر بغل مهیار رو گرفتم و بردمش اتاق خواب و طبق قرارمون شورت صورتی رو پوشید و بی هیچ حرفی گذاشت که دست و پاش رو هم ببندم. چند دقیقه بعد یاشار وارد اتاق شد. لخته لخت بود و کیرش سیخه سیخ وایساده بود.
_جووون چه سفید برفیه این مهیار خانوم!
راست می گفت در مقایسه با یاشار واقعا” بدن مهیار سفید و دخترونه بود. یاشار قد بلند و چهارشونه و هیکلی ولی مهیار کوتاه قد و تپلی بود. ریشی که جدیدا” گذاشته بود هم صورت یاشار رو مردونه تر از قبل می کرد.
_تو چرا لخت نشدی خانومی؟ لخت شو ببینم
شروع به لخت شدن کردم. یاشار نشست لبه تخت و روبروی مهیار که روی زمین با دست و پای بسته زانو زده بود. دست کرد توی موهاش
_بیا بخور ببینم چی از ساک زدن بلدی مهیار جووون
سر مهیار رو پیش کشید و کیر بلند و کلفتش رو به لبهاش مالید
_خجالت نکش عزیزم…آنا هم از خودمونه بخور برا عمو یاشار
هلش داد داخل دهانش و مهیار شروع به لیسیدن و خوردنش کرد. من روی شکم و کنار یاشار دراز کشیده بودم و با چشمهای باز تماشا می کردم. با دیدن کیر یاشار که رفت توی دهان مهیار، خیس شدم. یاشار دستهاش رو گذاشت عفت و سرش رو رو به سقف گرفت
_اووووف عجب کیر خوری هستی مهیار خانومی!
دستش رو روی باسنم گذاشت و شروع به مالیدنش کرد.
_اوووف آناجون می بینی بالاخره کیرم رو دادم شوهرت بخوره ! اوووف بخور خوشگل پسر… بخور بچه کونییییی
بعد از دو دقیقه ازم خواست روی کمر بخوابم و پاهام رو جلوش باز کنم. همینطور که سر کیرش دهن مهیار بود بود من دولا شد و شروع به خوردن و لیسیدن لای پام کرد. سرم به تاج تخت تکیه زده بود و روی ابرا بودم. به خودم می پیچیدم و از شهوت و مستی دیوونه شده بودم و خیلی زود ارضا شدم.
_د بسه پسر! چقدر می خوری؟ کیر خوش خوراک به پستت خورده فکر کردی باید تا تهش رو بخوری؟ بی انصاف خوب یه چیزی هم واسه زنت بزار!
دست انداخت و مچ پاهام رو گرفت. کشیدم پایینتر و مثل نره پلنگی که بیوفته روی ماده آهو پرید روی من و تا دسته بهم فرو کرد. همراه با تلمبه هایی که می زد، لب و پستونهام رو می خورد.
_واای این لبای داغ و حشری مال کیه؟ معلومه که مال منه! این پستونهای گرم و نرم مال کیه؟ مال آقا یاشاره! سرت رو چرا انداختی پایین مهیار جوون سرت رو بگیر بالا و ببین چطور زنت رو جر می دم. خجالت نکش بابا مگه شب اولته که فهمیدی زنت بکن داره؟ الان بیشتر از شیش ساله که میکنمش. خودت چند ساله که خبر داری پس خوب نگاه کن ببین زنت چه بکن خوبی داره. اوووف چه کوص و کونی داره لعتتی! آب کمری خالی می کنه ازم. آخ نگاه کن دیگه. همه این سالها دوست داشتم جلوی چشم خودت کوص و کونش رو بگام
_بسه یاشار
_چرا خانومی چرا بس کنم بزار شوهرت لذت ببره از دیدن سکست
برم گردوند و سوراخ کونم رو چرب کرد و از عقب وارد شد. با شدت و وحشیانه سکس می کرد.
_ناله کن آنا اصلا جیغ بزن بزار شوهرت ببینه چه بکنی داری! ببینم مهیار خانوم، آقا جاسمت اینجوری کونت می گذاشت؟
سرم رو برگردوندم و مهیار رو دیدم. اشکش در اومده بود. بله داشت بی صدا گریه می کرد. تقلا کردم ولی یاشار جوری روم افتاده بود که جایی برای فرار نبود و یه ضرب و رگباری تقه می زد.
_کجا خانوم خوشگله؟ مگه از فکر اینکه جلو شوهرت بکنمت شهوتت روی هزار نمیرفت الان داره می بینه خوب…لذتش رو ببر
_تمومش کن لعنتی
بعد از چند تقه محکم و وحشیانه دیگه آبش اومد و با فشار داخلم خالیش کرد و روی تخت ولو شد.
_آخخخخ عجب کوص و کونی کردم امشب! مرسی بچه ها این بهترین هدیه تولد عمرم بود
_میشه بری؟
_کجا برم؟ تولدمه مثلا
_پاشو برو یاشار…لطفا
_باشه بابا همیشه یه ضد حالی باید بزنی
وقتی از خونه بیرون رفت همه انرژیم رو جمع کردم و خودم رو از تخت کندم. مهیار رو بغل گرفتم.
_ببخشین مهیار، قرار نبود اینجوری باشه. بخدا فکر نمی کردم اینقدر عقده ای بازی در بیاره
دست و پاش رو باز کردم و با هم رفتیم حموم و یه دوش دو نفره گرفتیم. مهیار داغون شده بود. ته مونده غرورش هم اونشب له شده بود. هیچی نمی گفت و مثل یه بچه خودش رو به من سپرده بود. شستمش، خشکش کردم و توی تخت خوابوندمش و پتو رو روش کشیدم. لامپ رو خاموش کردم و خواستم از اتاق بیرون بیام که مهیار صدام کرد
_آنا
_جانم
_نمی فهمم چرا اینهمه ساله با این عوضی هستی. شاید خوب بکنه ولی نه اخلاق داره نه شعور
_نمی دونم …شاید من خودمم یه عوضی ام یا شاید تنها چیزی که توی زندگیم کمبودش رو حس کردم یه بکن خوب بوده همین
از اتاق اومدم بیرون و توی هال روی مبل نشستم. اصلا” خوابم نمی اومد.
به یاشار پیام دادم
_خیلی نامردی… قرارمون این نبود
_قرار؟ چه قراری داشتیم
_قرار بود فقط سکس کنیم
_خوب سکس کردیم
_تو تحقیرش کردی خوردش کردی نابودش کردی
_حقش بود. وقتی یادم می افتاد عیدی باهات سکس کرده خون جلو چشمهام رو گرفته بود
_یه جوری میگی انگار تو شوهرمی و مهیار بکنمه.
_توی شناسنامه زنش هستی ولی خودتم میدونی که مال منی…نمیخوام کس دیگه باهات باشه
_باشه…چرا باهاش سکس نکردی؟
_دیوونه شدی؟ کوص و کون تپل تورو ول کنم و اون پلشت رو بکنم؟ همینقدر که کیر کلفتم رو دادم ساک بزنه لذت ببره خیلی بهش حال دادم!
الان که فکرش رو میکنم برام عجیبه که یاشار کی و چرا اینهمه عوضی شده بود. روز اولی که دیده بودمش مثل یه بره بی پناه و معصوم بود. اما اون شب از هر گرگی درنده تر شده بود.
چند ماه بعدی مهیار روی دور بدبیاری بود. مامانش هر روز مریض بود و بیشتر وقت مهیار صرف بیمارستان و دکتر بردن مادرش می شد. این موضوع، روی کار و کاسبیش هم تاثیر گذاشته بود و از نظر مالی اوضاعمون زیاد جالب نبود. توی اون ماه ها، کلا حال و روحیه مناسبی نداشت. وضعیت مادرش، وضعیت مالیش و شاید حتی نداشتن پارتنر جنسی مناسب یه جورایی افسرده اش کرده بود. کم حرف بود و بیشتر توی خودش بود. اواخر پاییز بود که بوضوح تغییر کرد. دوباره خنده و سرزندگی به صورت و لبهاش برگشت. اولش تغییر رو انکار می کرد اما بالاخره از زیر زبونش کشیدم. بله آقا مهیار پارتنر جدید گرفته بود. هیچ وقت ملاقاتش نکردم. فقط فهمیدم اسمش شاهینه، پنج سال از مهیار بزرگتره و یه آقای خیلی خیلی جنتلمنه و مهیار بعدها بهم گفت صد برابر جاسم دوستش داره. برای خودم هم عجیب بود که با شنیدن حرفهایش و دیدن خوشحالی دوباره اش، من هم تا این حد خوشحال بشم. انقدر خوشحال بودم که با شوق و ذوق واسه یاشار تعریفش کردم. شاید پیش خودم فکر می کردم یاشار هم مثل من واسه مهیار خوشحال میشه. اما تنها عکس العمل یاشار این بود:
_خوب خدا رو شکر مهیار بانو هم شوهر کرد و دیگه لازم نیست دلواپسش باشیم!
نزدیک عید بود و یاشار دو سه هفته ای قرار بود پیش خانواده اش به شهرستان بره.
_چی شد قرار بود دوباره با خانواده ات صحبت کنی؟
_آهان…خوب پیش نیومد حالا عیدی که رفتم دوباره باهاشون حرف می زنم
_که اینطور
_ببین یه فکری اصلا” عید امسال با من بیا زنجان
_دیوونه شدی؟ بیام چی بگم
_اصلا” میگم عقدت کردم. بزار توی عمل انجام شده بزارمشون
_واقعا” میخوای اینکارو بکنی؟
_آره بنظرم بد فکری نیست. تو چی میگی؟ میای؟
_اونوقت اگه با فحش و بی آبرویی من رو از خونشون انداختن بیرون چی؟
_پس من چیکاره ام آنا خانوم؟ مثل کوه پشتتم
_خوب بزار با مهیار حرف بزنم…آره بزار یکم بیشتر فکر کنیم
اما یک هفته مونده به عید، مادر مهیار فوت کرد و همه برنامه هامون بهم خورد. یاشار رفت شهرستان و عید من و مهیار به عزا تبدیل شد.
بعد از عید، یاشار برگشت اما تا آخر فروردین ماه خودش رو بهم نشون نداد. بعدش هم در جواب پیگیریهای من که با خانواده اش چیکار کرده و به کجا رسیده یک کلمه گفت امکانش نیست؟
_واسه چی؟ خوب چی شده؟
_نپرس آنا… هیچی ازم نپرس. فقط بهت بگم نمیشه!
بعد از اون، یاشار انگار از من فراری بود. برعکس قبلا” که بعضا” هفته ای تا سه بار هم قرار سکس می گذاشتیم الان بزور ماهی یکبار اتفاق می افتاد. هر بار یاشار با بهونه کار داشتن یا مهمون داشتن از شهرستان و … قرار رو میپیچوند. این موضوع بهانه گیری های من رو در پی داشت. بهش گیر میدادم حتما” با کس دیگه ای آشنا شده. انکار می کرد.
_یاشار بهم راستش رو بگو. دوباره سراغ جنده پولی ها رفتی؟
_نه بخدا نه به پیر و پیغمبر دست از این حرفها بردار
_پس چی؟ بالاخره یا یه جای دیگه سیر میشی یا کلا” از من سیر شدی. آره دلت رو زدم. حق داری خوب سنم رفته بالا، چاق شدم مث گوریل شدم!
بیشتر مکالمات اون روزهامون این شکلی بود تا دوباره خرداد شد و موقع جشن تولدش و تصمیم گرفتم براش سنگ تموم بزارم تا شاید دوباره داغی شهوت بهش برگرده. شب جمعه بود و حدس می زدم مهیار خونه شاهین بمونه. مشروب گرفته بودم و با یاشار مست کردیم و دیو شهوت در هر دومون بیدار شده بود. بعد از بوس و لب خوردن و دستمالی و ساک زدن برای یاشار، روی مبل ولو شده بودم و یاشار داشت نانازم رو می خورد برای جر خوردن آماده اش می کرد که یهو در باز شد و مهیار وارد شد. با همه شهوت و مستی، خجالت کشیدم. از جا پریدم. داخل اتاق خواب شدم و روی تخت، پتو رو روی خودم کشیدم.
_به آقا مهیار گل !خوش اومدی عزیزم تازه داشتیم می رفتیم توی کارش شما هم میاین؟
_نه
_مطمئنی؟
_آره
_اوکی پس من برم زنت رو بکنم. فعلا”
اومد داخل اتاق خواب اما بعد پتو و بالشت برداشت و برگشت داخل هال
_بیا پتو بالشت رو بگیر و سعی کن بخوابی. بنظرم سرت رو بکن زیر پتو و دستت رو هم بزار روی گوشت راستش ما یکم با سر و صدا سکس می کنیم!
برگشت داخل اتاق و این بار اصلا” از در جلو وارد نشد و مستقیم گذاشت عقبم و اصرار داشت حتما” پر سر و صدا سکس کنه و جوری محکم سکس کنه که صدای آه و ناله من رو به هوا بلند کنه.
_اوووف عجب کونی داری آناجووون…جوون از این کون …وای هلاکتم دختر…جان ناله کن زیرم
بالاخره آبش اومد. . برخلاف همیشه که می رفت دستشویی و کیرش رو تمیز می کرد و بعدش یا میومد می خوابید یا می رفت خونه خودش؛ اون شب پا شد و همونجور لخت و با کیری که هنوز آب از سرش می چکید داخل هال شد. اتاق خواب ما مستر نبود و حموم خونه داخل هال بود.
_بیداری مهیار جون؟ اووف جات خالی خیلی حال داد. خوشبحالت چه زنی داری!
وقتی دوشش رو گرفت سرش رو از حموم بیرون آورد و داد زد.
_آنا جون یه حوله به مردت بده!
بعد هم اومد و روی تخت تنگ دل من تا صبح خوابید. حال عجیبی بود. شوهرم توی هال پتو کشیده بود سرش و خوابیده بود و دوست پسرم توی تخت خواب من رو کشیده بود توی بغلش و بیخ گوشم خر و پف می کرد. جالب اینکه این آقایی که بعد از عید انقدر سخت بهم پا میداد، سر صبح دسته بیلش رو گذاشته بود لای پام و داشت بهم ور می رفت.
_یاشار تورو خدا امروز دیگه بیخیال شو. مهیار اینجاست نمی خوام دوباره جلوش سکس کنم
_هوو حالا انگار مهیار چه خریه! اتفاقا” چون اینجاست بیشتر حشریم. برگرد بزار کارم رو بکنم.
روی شکم خوابیدم و گذاشتم کارش رو بکنه. وسط تلمبه زدن بود و من سرم توی تشک و بود و خدا خدا میکردم زودتر کارش تموم بشه
_بفرما داداش …بیا تو خجالت نکش دارم زنت رو می کنم
_می خواستم لباسهام رو بردارم
_بفرما مهمون من باش…بد نبود یه ساکی هم حاجیت می زدی. می زنی؟
_نه کار دارم باید برم
سرم رو چرخوندم و یه لحظه با مهیار چشم تو چشم شدم. از خودم بدم اومده بود. نگاهم رو ازش دزدیدم.
_اوووه ببین خانم چه خجالتیه! انگار دفعه اولشه جلو شوهرش کوص میده!
یه سقلمه به پهلوش زدم.
_باشه بابا خفه میشم
بعد از رفتن مهیار و تموم شدن سکس، به یاشار غر زدم.
_واجبه حتما” اینهمه تیکه بهش بندازی و کوچیکش کنی؟
_ببخشین عزیزم دست خودم نیست. اصلا” می بینمش همه وجودم از خشم پر میشه. دلم میخواد زیر پا لهش کنم.
بعد از ظهر مهیار پیام داد
_تنهایی؟
_آره چطور
_باید حرف بزنیم
اومد خونه و روبروم نشست.
_دیشب اومده بودم باهات حرف بزنم که یاشار اینجا بود. موندم که شاید آخر شب بره ولی خوب تا صبح موند.
_خوب حالا هر چی هست بگو
_ببین آنا…من و شاهین کارامون رو کردیم. داریم مهاجرت می کنیم.
_مهاجرت؟؟؟ یعنی می رین خارج کشور؟ واسه همیشه؟
_آره می خوایم بریم جایی که بتونیم ازدواج کنیم
_آهان…خوب پس ازدواجت با من چی؟
_ازدواج؟ من و تو خیلی وقته فقط اسم زن و شوهر رومونه. فقط یه اسم… اونم بی مسما، روزی که مامانم فوت کرد دیگه چیزی واسه موندن و ادامه دادن نموند. هیچی
_خوب پس …طلاقم می دی
_آره دیگه تو هم آزاد میشی. می تونی بالاخره با یاشار ازدواج کنی
_هه…اگه یاشار بگیر بود فکر میکنی این همه سال نشسته بود منتظر که تو من رو طلاق بدی
_خوب پس می خوای چیکار کنی؟
_هیچی… تو برو دنبال زندگیت…اون دیگه مشکل خودمه. فقط مهریه چی میشه؟
_خوب اونم …باید حرف بزنیم
مهیار کلی بدهی بالا آورده بود و چک برگشتی داشت. اونقدری که طلبکارهاش حکم ممنوعیت خروجش رو گرفته بودن. تنها راهش این بود که خونه پدریش رو بفروشه و با پولش طلبکاراش رو راضی کنه. تنها پولی که می موند پول پیش خونه بود که مبلغ زیادی هم نبود و دست صاحبخونه بود و ماشین 206 کادو بابای خدابیامرزم برای عروسی که اون هم نزدیک ده سال کار کرده بود و در واقع، پول و مال خاصی در کار نبود. در نهایت با مهیار توافق کردم که ماشین برای من بمونه و پول پیش خونه رو مهیار بگیره و توافقی جدا بشیم. مهیار و شاهین حدود دو ماه دیگه رفتنی بودن و قرار شد برای اینکه صاحب خانه زودتر پول پیش رو بده خونه رو تخلیه کنیم. مهیار به خونه شاهین نقل مکان کرد و من هم موقتا” هم خونه یاشار شدم. لوازم خونه، اوناییش که قابل استفاده بود و برای زندگی بعد از مهیار لازمم می شد رو با خودم به خونه یاشار بردم و بقیه رو به سمساری دادم.
خیلی زود، معلوم شد که بودن من و یاشار زیر یک سقف خیلی زود آتیش درگیری و دعوا رو بینمون شعله ور می کنه. هر بهانه ای شروعی برای متلک پروندن و دعوا و داد و هوار بود. وقتی تلفنش زنگ می خورد و می رفت داخل اتاق خواب و ده بیست دقیقه حرف می زد بهش گیر می دادم. وقتی پیامکی چیزی می اومد و می خندید.
_این کی بود؟
_بتوچه…اصلا” می خوای بیا گوشیم رو بدم بهت چکش کنی
_تو با یکی دیگه ریختی روی هم نه؟
_ول کن آنا ول کن جان خودت
_تا الان چند بار سکس کردیم؟
_من چه می دونم این چه سوالیه؟
قبلا ها یادته شماره سکس هامون رو داشتی. یادته صدمیش رو جشن گرفتی؟
_اون موقع بقول خودت بچه بودم
_نه عزیزم اون موقع واقعا دوستم داشتی. چقدر همون موقع ها خوب بود
اینقدر بهش گیر دادم که بعد از سه هفته رسما” جوابم کرد
_کی می خوای بری دنبال خونه واسه خودت؟
_می خوای بندازیم بیرون؟ خوب هنوز جای مناسب پیدا نکردم
_ببین من از شهرستان برام مهمون زیاد میاد. خیلی وقتها هم سرزده میان اون وقت بگم خانم کی باشن؟
_باشه بابا گدا…همین امشب یه جا رو پیدا می کنم
_خوبه اصلا” خودم هم کمکت می کنم
با حقوقی که من می گرفتم، نمی شد اجاره های سنگینی که روی خونه ها گذاشته بودن رو داد. باید یه جایی رو پیدا می کردم که رهن کامل باشه. بعد از دو سه روز گشتن؛ یه جای نسبتا” خوب رو پیدا کردم. یه خونه یه خوابه توی یه محله نسبتا” خوب که اگه 206 رو می فروختم و پول نقدم رو هم روش می گذاشتم؛ می تونستم بگیرمش. بدجوری دلم واسه خونه رفته بود و حتما” باید می گرفتمش. اما دفتر آقای املاکی وقتی فهمید یه زن تنها هستم گفت:
_متاسفانه نمیشه
_چرا؟
_آخه این خونه مال یه حاجی بازاری خیلی سنتیه که خونه به زن تنها نمی ده
ولی من بدجوری اون خونه به دلم بود. بهش اصرار کردم
_لطفا” حالا شما باهاشون صحبت کنین. بگین من شرایطم خاصه بگین یه زن جا افتاده ام، کارمندم بگین از این دخترای مجرد دنبال یللی تللی نیستم. این خونه رو بگیرین شیرینی شما هم محفوظه!
_باشه ببینم چی میشه
زنگ زد و الحق که این جماعت، زبونشون مار رو از لونه بیرون می کشه. اونقدر از خانوم بودن و محترم بودن و کارمند و …بودن من تعریف کرد یه لحظه خودمم باورم شده بود اصلا” مریم مقدس، خود منم!
_خوب چی شد؟
_قبول که نکرد ولی حاضر شد فرداشب بیاد دفتر خودتون رو ببینه اگر قبول کرد اجاره نامه رو بنویسیم.
فرداشب سعی کردم یه تیپ حاج خانمی بزنم که هم اند سنگینی و وقار باشه و هم در عین حال خودم رو از تک و تای خوشگلی ننداخته باشم. وقتی رسیدم صاحبخونه قبل از من رسیده بود. بابت تاخیرم معذرت خواهی کردم و نشستم. یه مرد حدودا” پنجاه و پنج ساله بود. با کت و شلوار سورمه ای و ریش جو گندمی ای که نه خیلی آنکارد بود و نه خیلی بهم ریخته. چشمهای گرم و گیرایی داشت و تن صداش تا حدودی بم و سنگین بود.
_خوب حاجی اینم از خانم کرمانی نیا
_خوشبختم
_خانم کرمانی نیا همونطوری که قبلا” هم بهتون گفتم حاج حشمت اصلا” با خانم مجرد به عنوان مستاجر موافق نبودن ولی من بهشون گفتم که شما فرق می کنین و از نظر سنگینی و وقار و کمالات هیچی کم ندارین
_مرسی آقای شهبازی شما لطف دارین.
بعد رو کردم به صاحبخونه و سعی کردم یه نوحه جانسوز براش بخونم
_حاج آقا من خدمت آقای شهبازی عرض کردم. من اگه تنهام از بدیه زمونه اس. نشسته بودم داشتم با شوهرم زندگیم رو می کردم که یه دختر از خدا بی خبر نشست زیر پاش و طلاقم داد و با هم رفتن خارج کشور…حاج آقا یه عمر توی خونه اش بی هیچ توقعی جون کندم روزها سر کار و شبها توی آشپزخونه بودم. آخر ماه هم کل درآمدم رو تقدیم آقا می کردم. آخرش با دست خالی پرتم کرد بیرون و حقم رو کف دستم گذاشت.
به اینجا که رسیدم سرم رو انداختم پایین و دستم رفت سمت چشمهام که اشکم رو پاک کنم! و بعد ادامه دادم
_الانم اگه شما در حقم برادری کنین بزرگتری کنین؛ ممنونتون میشم. خونه شما به محل کارم نزدیکه از نظر امنیتم محله خوبیه …
بالاخره حاجی نرم شد و بله رو داد و حتی قبول کرد زمان بده برای فروش و نقد کردن پول ماشینی که بهش گفته بودم تنها دارایی منه و اینم چون قسطاش رو با حقوقم داده بودم بنام منه اگه نه اینم شوهر ظالمم بالا کشیده بود!
چند روز بعد با کمک یاشار اثاث کشی کردم. دو سه روز بعد زنگ در خونه رو زدن. از چشمی در که نگاه کردم آقا حشمت بود با یه پسره که لباس کار تنش یود. منم که دوباره به عادت لخت گشتنم برگشته بودم. تا لباس بپوشم یه کم زمان برد تا در رو باز کنم.
_سلام حاج خانم ببخشین اگه بد موقع مزاحم شدیم. فشار آب گرم حمام یه مقدار کمه لوله کش آوردم یه نگاه بندازه که یه موقع به مشکل نخورین.
_مرسی حاجی بفرمایین
رفتم داخل اتاق خواب و در رو نیمه بسته گذاشتم. آب گرم حمام خیلی اوضاع بدی نداشت. حداقل نه در اون حدی که وضعیتش اورژانسی و تعمیر لازم باشه. توی همین فکرها بودم که به درو اتاق خواب زده شد و حاجی حشمت در رو باز کرد.
_خواب که نبودی آناهیتا خانم؟
_نه آقا حشمت چه وقت خوابه تازه یک ساعته از سر کار برگشتم.
_آهان…خوب این کارها کار مرد خونه اس منم دیدم شما تنهایین…بالاخره الان که دیگه قبول کردم اینجا رو به شما یعنی یه زن تنها اجاره بدم، یه جورایی احساس مسئولیت می کنم.
_مرسی…شما لطف دارین
_نه جدی می گم. بالاخره هر خونه ای یه مرد لازم داره. شمام آناهیتا خانم…اشکالی که نداره اینجوری صداتون کنم
_خوب نه
_خلاصه ببینین هر مشکلی کاری چیزی داشتین من هستم. یعنی نمی خواد…ببخشین الان بر می گردم
لوله کش صداش کرد و رفت. لوله کش انگار با من هم نظر بود واسه حاجی توضیح داد که آب گرم فشارش بفهمی نفهمی کم بوده ولی مشکل حادی نبوده و حالا هم کلا” مشکل برطرف شده.
_بهر صورت خدا خیرت بده بالاخره این بنده خدام یه خانم تنهاس و …
فکرم مشغول شده بود. منظور آقا حشمت از کارها و حرفهای امروزش چی بود؟ اینکه هر خونه یه مردی نیاز داره و …یعنی داشت بهم پیشنهاد چیزی رو می داد؟ حاجی با لوله کش حساب کرد و راهیش کرد. بهتر بود توی اتاق خواب نمونم و بیرون بیام و منم حاجی رو راهی کنم بره. آب رو باز کرد و با دیدنم گفت:
_آهان الان دیگه عالی شد
_مرسی حاج آقا لطف کردین
_آره داشتم می گفتم آناهیتا خانم هر مشکلی، کاری، نیازی هر چی بود به خودم بگین. شماره ام توی اجاره نامه هست. اصلا” گوشیتون رو بیارین همین الان بگم بزنین توی گوشی
_اگه لازم شد از همون اجاره نامه بر می دارم.
_چرا کار رو واسه خودت سخت می کنی. گوشیت رو بیار خانم
واسه از شرش خلاص شدن، گوشی رو آوردم و شماره اش رو سیو کردم.
_اصلا” یه موقع ملاحظه زمان یا هیچ چیز دیگه رو نکنین هر موقع و هر کاری داشتین زنگ بزنین. من خوشحال میشم کمکت کنم.
_باشه حاجی چشم.
_آناهیتا خانم! حاجی رو جلوی بقیه بگین وقتی خودمونیم همون حشمت یا نهایتش آقا حشمت کافیه!
_باشه …خیلی لطف کردین واسه درست کردن آب گرم اومدین ولی من تازه از سر کار اومدم اگه اجازه بدین می خوام استراحت کنم
_آره حق با شماس…من دیگه میرم شما هم خوبه خوب استراحت کنین. بازم میگم رودروایسی نکنین. من منتظر زنگتونم!
وقتی بیرون رفت به یاشار زنگ زدم و جریان ر واسش گفتم.
_فکرش رو بکن مردک بیست سال از من مسن تره گیر داده ب من تازه چقدرم حاجی حاجیش می کنن مردک هول رو… با نگاهش می خواد من رو بخوره
_خوب بالاخره گوشت بی صاحاب دیده هوس کرده بزنه به سیخ هه هه هه
_همین؟ اونوقت من گوشتم عوضی؟
_اووف چه گوشتی ام باب سر سیخ زدن!
_خیلی عوضی هستی. من رو باش با کی درد دل می کنم. تازه من گوشتم باشم بی صاحاب نیستن تو مثلا سر خرمی؟
_خوب الان میگی چیکار کنم؟ برم بزنم دهنش رو پر خون کنم؟
_نه بابا همینم مونده جل و پلاسم رو بریزه وسط خیابون
_خوب پس چی؟
_هیچی بابا یکم کم محلیش کنم خودش دوزاریش میفته میره دنبال کارش
آتیش حاجی حشمت انگاری تندتر از این حرفها بود و چند روز بعد خودش زنگ زد.
_سلام آناهیتا خانم چه خبرا؟
_سلام حاج آقا بفرمایید مشکلی پیش اومده؟
_مشکل؟ نه راستش دیدم شما زنگ نزدی گفتم یه زنگی بزنم احوالی بپرسم مطمئن بشم همه چیز روبراهه
_مرسی آقا همه چیز روبراهه الانم سر کار هستم اگه اجازه بدین به کارم برسم
_آهان باشه اصلا” می خواین بعد از کار زنگ می زنم
مردک از سن و سالش خجالت نمی کشید. عین یه پسر بچه پرررو و سرتق ولکن نبود.
_کاری داشتین که لازمه حتما” زنگ بزنین؟
_نه خوب…
_پس چی؟
_هیچی بابا چرا شما یهو گارد می گیرین؟ من فقط می خوام هواتون رو داشته باشم و مطمئن بشم اوضاعتون مرتبه
_ببینین حاجی من می خوام رفتارم محترمانه باشه. شما فرمودین اگر مشکلی بود باهاتون تماس بگیرم منم گفتم چشم… پس وقتی تماس نگرفتم یعنی مشکلی در کار نبوده الانم لطفا قطع کنین
_خوب باشه من دیگه قطع می کنم ولی واقعا” واقعا” دوس دارم هر کاری داشتین با خودم در تماس باشین. مشکل هم نداشتین مهم نیست اگه خواستین با کسی حرف بزنین درد دل کنین…
_خداحافظتون حاجی
تلفن رو که قطع کردم همه بدنم می لرزید. عجب گیری کرده بودم با این مردک پیرسگ! اما موضوع تمام نشد و در دو هفته بعدی دوبار دیگه زنگ زد و دفعه دومی بی هیچ پرده پوشی و ملاحطه ای حرفش رو زد.
_بالاخره هر زنی مخصوصا” زن جوونی مثل شما یه نیازهایی هم داره که فقط یه مرد…
_آقا خجالت بکشین
_نکنه کسی رو داری؟
_نه آقا من هیچ نیازی به هیچ مردی ندارم. میشه فقط دست از سرم بردارین؟
_ببینم اون آقای جوونی که توی اسباب کشی کمکتون بوده…
_اون یکی از آشنایان منه
_آخه یه شبم اومده خونه و تا صبح مونده بوده!
_دارین جاسوسی من رو می کنین؟
می دونستم کار کار سرایدار ساختمانه با اون چشمهای باباقوری زده اش آمار من رو می گیره و براش می فرسته
_فکر کردین واسه چی با مستاجر زن تنها گرفتن مشکل داشتم؟ واسه همین که هر زنی بالاخره یکی رو داره که بی آبرویی ببار بیاره!
ای روتو برم عوضی! تا همین الان خودش بمن پیله کرده بود که بهش پا بدم. الان که فهمیده پا بده نیستم از بی آبرویی ببار آوردن زنهای تنها حرف می زنه.
_باشه حاجی میگم دیگه هیچوقت نیاد
_ببین آناهیتا جان! من دوست ندارم اصلا” حرف زدنمون با هم این شکلی باشه.می خوام رفتار و حرف زدنمون دوستانه و محترمانه باشه. ببین بزار اصلا” رک و روراست بگم من ازت خوشم اومده و اگه اون روی مهربونت روببینم نمی زارم آب توی دلت تکون بخوره
_حاج آقا من جای دخترونتم
_زبون تلخی نکن دختر و بعد ببین چجوری هوات رو دارم. الانم نمی خواد چیزی بگی فکرات رو بکن بعدا”…
_نه
_نه؟ جواب آخرت همینه؟
_آره
_باشه…بزور که نیست. ولی اگه قبول می کردی…ولش کن طوری نیست. تا آخر دوره اجاره ات بمون و بعدم برو بسلامت…منم پشت دستم رو داغ کنم خونه به زن تنها اجاره بدم.
یعنی واقعا” بی خیال شده بود؟ بله خوشبختانه با برخوردی که باهاش کرده بودم هوای کار دستش اومد و دیگه زنگ نزد. در مورد یاشار اما روز بروز نه تنها سکس که حتی رابطه مون کم و کمتر شد. یعنی از طرف یاشار کم شد. اول فکر کردم اگه یه کم، کمتر به پر و پاش بپیچم یا حتی کم محلیش کنم شاید میلش به بودن باهام بیشتر بشه و با کله برگرده ولی قضیه برعکس شد و در نهایت بعد از سه ماه، کار به جایی رسید که جواب تلفنهام رو نداد. چند بار در خونه اش رفتم ولی ظاهرا” خونه نبود یا در رو باز نمی کرد. کلی پیام براش گذاشتم ولی جواب نمی داد. آخرای پاییز بود که تلفنم زنگ خورد. وقتی اسم هاشم، روی گوشیم اومد اول هنگ کردم. هاشم کی بود؟ وقتی جواب دادم تعجب کردم چطور بعد از اینهمه سال، شماره هاشم هنوز توی گوشیم سیوه!
_باید ببینمت
_چطور؟
_درباره یاشاره
_چیزی شده؟
قرار گذاشتیم و اومد. تپل تر شده بود و رگه های سفید، توی موهاش دویده بود. نشست
_خوب چی شده
_من یه نامه برات دارم
_نامه؟
_آره از یاشاره…ببین یاشار در مورد خودش و تو بهم گفته
_خوب الان خودش کجاس؟
_ده روزه دیگه عروسیشه
سرم گر گرفت. فکر کنم فشارم افتاد.
_یعنی چی؟ با کی عروسی می کنه؟ الان خودش کجاس؟
_زنجانه دیگه هم تهران نمیاد. یعنی قراره زنجان بمونه. نمی تونست حضوری یا تلفنی بهت بگه. همه چیز رو واست نوشته
برام توضیح داد که یاشار با یکی از دخترهای شهرشون، نامزد کرده. بابای دختره وضع مالیش خوبه و قراره یاشار رو هم زیر پر و بالش بگیره. یاشار از کارش در تهران استعفا داده و …
_کی نامزد کرده؟
_عید امسال
_یعنی تمام این هفت هشت ماه نامزد داشت و …
_آره
هاشم خداحافظی کرد و رفت. نامه یاشار پیشم بود اما حتی جرات باز کردنش رو نداشتم . آخر شب وقتی روی تخت دراز کشیده بودم و مغزم داشت از درد و فکر می ترکید؛ بالاخره بازش کردم.
_آنای عزیزم سلام…اول ببخشین که باید اینجوری بهت خبر بدم. بخدا شرمنده ام ولی روی این رو نداشتم که خودم بهت بگم. اما اینکه چی شد؟ راستش عید اگه یادت باشه قرارمون این بود که با هم بریم زنجان و با گفتن اینکه عقد کردیم خانواده ام رو در عمل انجام شده بزاریم ولی نشد. وقتی رفتم خونه و بازم بحث ازدواج با تو رو پیش کشیدم؛ اولش با مخالفت شدید خانواده مواجه شدم. بعد با تهدید بابا و مامانم روبرو شدم که اگه این کار رو بکنم دیگه هیچ وقت حق پا گذاشتن به خونه شون رو ندارم. روز پنجم یا شیشم عید بود که خواهرم بحث دوستش نازنین رو پیش کشید. مخالفت کردم اما با فشار کل خانواده مجبور شدم برم خواستگاری نازنین
با خودم گفتم خوب می رم بعدم نه می گم. بزار اصلا” هر کسی رو واسم در نظر گرفتن ببینم و همه رو از دم نه بگم. حالا که اونا با ازدواج من و تو مخالفن خوب منم هر دختری رو پیشنهاد دادن نه میگم. هاشم که ازدواج نکرده و سربراه نیست. اگه من هم به عنوان تنها پسر باقیمونده شون مقاومت کنم؛ بالاخره مجبور میشن باهام راه بیان و بزارن با کسی که می خوام ازدواج کنم. بخدا اینی که گفتم عین واقعیته، دلم همچنان پیش تو بود و فقط با همچین قصد و فکری به اون خواستگاری رفتم. ولی بعضی وقتها زندگی، سورپرایزهای عجیب غریبی با خودش داره. بله من عاشق شدم. توی نظر اول عاشق نازنین شدم. یه دختر بیست ودوساله، بور و خوشگل که وقتی اولین بار توی چشمام نگاه کرد؛ دلم لرزید. نتونستم نه بگم.
بعد عید که اومدم می خواستم بهت بگم اما چجوری باید بهت می گفتم؟ هفت سال رابطه رو مگه می تونستم یهو خرابش کنم و تنها بزارمت و برم؟ خیلی فکر کردم و خواستم یه جوری بحثش رو پیش بکشم ولی نتونستم. سعی کردم ازت فاصله بگیرم. ولی بازم هر بار به سمتش کشیده می شدم. حالا بین تو و نازنین گیر کرده بودم. بگذریم
فقط میتونم بگم تمام مدتی که باهات بودم واقعا عاشقتم بودم و دوستت داشتم. شرمنده ام که اینجوری شد و امیدوارم ببخشیم و برام آرزوی خوشبختی کنی.
.
.
.
اون شب توی تختی خوابم برد که از اشکهای من و ریز ریز شده کاغذهای نامه یاشار پر شده بود.
اون پاییز گذشت، زمستون گذشت، عید گذشت و بهار هم گذشت. از بین همه اون روزها که گذشت، سخت ترین روزش برای من ده خرداد بود. روز تولد بیست و هفت سالگی یاشار! الان حتما” نازنین، زنش براش جشن تولد گرفته. کاری که هفت سال پشت سر هم من براش می کردم. یعنی امروز یادش به من و تولدهایی که براش گرفته بودم می افته؟ یاد کادوهایی که بعضی هاش عجیب، غریب بود چی؟ یاد اون سکس سه نفره؟ بله من شوهرم رو به عنوان کادو تولدش بهش داده بودم! هیچی واسش کم نگذاشته بودم. یعنی فکر نکنم هیچ زنی اندازه من واسه مردی اونجوری سنگ تموم گذاشته باشه که من واسه اش گذاشتم. چقدر مهیار، سر این رابطه اذیت شد. راستی مهیار الان کجاست؟ شاید اصلا” آه دل مهیار، من رو گرفته که اینقدر تنها و بدبخت شدم.
انگار این همه درد و فکر و خیال برای اون روز کافی نبود که صاحب خونه هم زنگ زد
_سلام آقا حشمت… بفرمایین
_سلام خانم کرمانی نیا وقتتون بخیر زنگ زدم بگم از موعد اجاره تون یکماه دیگه مونده لطفا” به فکر جا باشین
_واقعا”؟ یعنی به همین زودی یکسال شد؟
_آره من وظیفه ام بود زودتر خبرتون کنم که به فکر جا باشین. کار ندارین؟
_خوب یه مبلغی بگین که با هم به توافق برسیم که همینجا بمونم
_شرمنده ام خانم ،خونه رو به کس دیگه قول دادم. لطفا” سر موعدتون پاشین که یه وقت خدای ناکرده یه جوری نشه که مایه دلخوری بشه. خداحافظ شما
وقتی دنبال خونه افتاده ام تازه فهمیدم از پارسال تا الان رهن و اجاره ها تقریبا” دو برابر شده. با وضع مالی داغونی که داشتم فقط میتونستم توی یه محله خیلی پایین و خونه ای که اصلا” با این یکی قابل مقایسه نبود رو رهن کنم. به این خونه و محله خو گرفته بودم. دسترسی اش به محل کارم هم عالی بود. سعی کردم وام بگیرم که اون هم توی این فاصله کم ممکن نبود.
در طول اون یک ماه، دو سه بار دیگه به صاحبخونه زنگ زدم و ازش خواهش کردم یه جوری موافقت کنه.
_آقا حشمت، لطفا
_شرمنده خانم باید برین. ضمنا”بنده رو همون حاجی صدا کنین راحت ترم!
پیرمرد عقده ای داشت تلافی می کرد.
_خوب آخه الان من یه زن تنها کجا برم توی این وضعیت
_خیلی دوست داشتم کمکتون کنم ولی متاسفانه نمی تونم البته خودتونم نخواستین
موعد یکماهه تقریبا” به انتها، رسیده بود. آخر شب بود. توی مترو و منتظر رسیدن قطار بودم. کل روز، سر کار و از سر شب هم مشغول سگ دو زدن بی حاصل بین دفاتر ملکی برای پیدا کردن خونه بودم. حال و روحیه درستی نداشتم. از تنهایی و بی پشت و پناه بودن خودم بغضم گرفته بود. دلم یه نفر رو می خواست که وسط مشکلات زندگی پشت و پناهم باشه. یا یکی که وقتی داغونی بغلت کنه، ببوستت، ناز و نوازشت کنه. بیخ گوشت بگه غصه نخور… خودم درستش می کنم. ولی هیچ کسی رو نداشتم. یاد بابا افتادم.
_از مهیار طلاق بگیری تنها می مونی. یه زن تنها و بی کس و کار به هزار تا مشکل می خوری.
من طلاق نگرفته بودم ولی بالاخره مهیار طلاقم داده بود. یاد یاشار افتادم که حداقل روی بوس و بغلش می شد حساب کرد و حالا و بغلش جای امن و آسایش و عشق و حال یه دختر دیگه بود. یاد آقا حشمت افتادم.
_بالاخره هر زنی به یه مرد احتیاج داره که سایه بالا سرش باشه!
یا
_تو یکم مهربونی نشون بده تا ببینی چجوری نمی گذارم آب توی دلت تکون بخوره
احساس بی پناهی با بیچارگی همراه شده بود. یه لحظه حس کردم اصلا” دیگه طاقت این زندگی رو ندارم. به خودم که اومدم قطار با سرعت به سمت ایستگاه می اومد و پای من لب جایگاه بود. یعنی خودم رو پرت کنم؟ یه لحظه حس راحتی و آزادی مطلق بعد از مرگ نشئه ام کرد. آره باید بپرم. اما آخرین لحظه، اون شهامت لازم رو در خودم ندیدم. فرداش تا ظهر، توی ذهنم جنگ و دعوا بود و بالاخره ظهر که شد به آقا حشمت زنگ زدم.
_بسلامتی خونه پیدا کردین؟
_خونه؟…نه هنوز…می خواستم ازتون خواهش کنم امشب یه سر بیاین خونه… صحبت کنیم
_صحبت چی؟ خوب الان بگین
_حالا شما بیاین
.
.
.
سلام کردم.
_خوب خانم بفرمایین می شنوم
هیچی نگفتم. بسته کاندوم رو روی میز گذاشتم. نگاهش متوجه بسته شد و بعد نگاهم کرد.
_بفرمایین
راهم رو کشیدم و وارد اتاق خواب شدم. از ظهر، فکرم درگیر کاری بود .که قرار بود امشب بکنم. یعنی آرایش غلیظ بکنم یا اصلا” هیچ آرایشی نکنم؟ به خودم برسم و حسابی تیپ بزنم انگاری بدجوری منتظر همچین شبی بودم یا حتی هپلی باشم؟ آخرش به این نتیجه رسیده بودم آرایش بکنم اما کم و سبک و ملیح باشه. در مورد لباس هم به این نتیجه رسیده بودم مهم نیست چی بپوشم مهم اینه که سریع و راحت از تنم خارج بشه. چند ثانیه بعد از ورودم به اتاق خواب، لخت روی تخت دراز کشیده و منتظرش بودم. روی کمر خوابیده بودم. به این هم فکر کرده بودم. می تونستم بهش پشت کنم و بزارم کارش رو بکنه. ولی آخرین ته مونده های غرور و لج بازیم می گفت نه! اگه می خواد ترتیبم رو بده باید شهامت داشته باشه و رو در رو و چشم در چشم این کار رو بکنه.
بعد از دو سه دقیقه با اون هیکل بزرگ و بدن پشمالوش وارد اتاق خواب شد. چشمهای بی قرارش به محض ورود، سر تا پام رو خوردن. بدن لختش رو نگاه کردم. علیرغم سن بالاش، هیکل رو فرمی داشت. شکم داشت. اما از اون شکمهای شل و ول نبود. شونه هاش پهن و بازوهاش نسبتا” کلفت بودن. اومد روی تخت و از پاهام شروع به بوسیدن کرد. بوسه هایی که بیشتر برای من مثل فرو کردن سوزن در بدنم بود. با هر بوسه اش حس بدی بهم دست می داد. پاها، رانها، داخل رانها رو بوسید. ولی با نانازم کاری نداشت. شکمم روبوسید و بالاخره به ممه هام رسید. با دست یکیش رو ورز داد و اون یکی رو بوسید. اومد بالا و به صورتم رسید. صورتم رو برگردوندم نمی خواستم صورتم رو ببوسه. ولی گردنم رو گرفت و گونه هام رو بوسید و بعد هم لبم رو بوسید. ناخود آگام لبهام رو جمع کردم و اخمم توی هم رفت. متوجه شد و دیگه نبوسید. عوضش گلو و گردنم رو خورد و سینه هام رو مالید. صدای بم و خفه هوم هومش، بوسه و خوردنهاش رو همراهی می کرد. کیرش بی هیچ عجله ای شروع به جون گرفتن و بزرگ شدن کرد.
_کاندوم رو آوردین
_آره عجله نکن
دوباره مشغول شد. اصلا” عجله ای نداشت. رفت پایین و یه دل سیر ممه ها رو خورد. داشتم اذیت میشدم ولی قصد داشتم حتی الامکان، هیچ عکس العملی نشون ندم. باز، شکمم رو بوسید . پاشد و رونها و باسنم رو دستمالی کرد. نگاهم کرد. نگاهش یه جوری ناامید یا دلگیر بود. شاید به این خاطر که می دید عین یه مجسمه یا جنازه دراز کشیدم و هیچ همراهی ای نمی کنم. خوب چه انتظاری داشت؟ خودش رو بهم تحمیل کرده بود. این یه سکس از سر ناچاری بود. حالا یعنی انتظار داشت فوران احساس و شهوت رو در من ببینه؟ واقعا” که!
بسته کاندوم رو باز کرد و مشغول شد. تمام مدت نگاهم به سقف بود و اصلا” کیرش رو ندیدم. خوابید روم و سعی کرد بغلم کنه. من آدم ریزه و نازکی نیستم ولی بین بازوهای کلفت و سینه بزرگ و پشمالوی حاجی، واقعا” کوچولو بودم. سرش رو تنظیم کرد و با فشار، سعی کرد وارد بشه. بخاطر سردی و بی احساس بودنم؛خیلی خیس نشده بودم و وارد شدن براش سخت بود. اما حاجی رسما”آمپر چسبونده بود و خیس نبودن من نمیتونست براش مانع جدی ای باشه. با فشار، سرش رو وارد کرد. دردم گرفت و آخم بلند شد. اولین عکس العمل من در اون سکس، که البته ناخواسته بود. یه لحظه متوقف شد و بعد با تقه های آروم آروم، بقیه اش رو هم جا کرد. لازم به دیدن نبود مشخصا” بزرگ و کلفت بود و کاملا” پرم کرده بود. شنیده بودم مردها، سنشون که بالا بره اونجاشون دیگه سفته سفت نمیشه و حتی بزور بلند میشه. اما مال حاجی مثل تیر آهن سفت بود. بزرگی و کلفتیش هم به نظرم به مال یاشار سور زده بود.
کامل که جا انداخت، بلند شد. پاهام رو باز کرد و شروع به تلمبه زنی کرد. همه سعیم این بود که صدایی ازم در نیاد و حتی واکنشی به سکسش نشون ندم .ولی کلفتی و بزرگی کیرش و قدرت بدنی عجیبی که داشت، کار رو سخت می کرد. با حوصله اما عمیق و تا آخر فرو می کرد و نفسهای عمیق و کشدارش، هر تپشش رو همراهی می کرد. بعد از دو سه دقیقه پاهام رو رها کرد و خودش رو توی بغلم کشید. با یه هووووم بلند دوباره برای لب گرفتن اومد. دوباره صورتم رو برگردوندم. لبش افتاد روی گونه هام و حسابی بوسیدشون. معلوم بود داغ کرده. تقه ها سرعت گرفتن. دیگه نتونستم تحمل کنم.
_آی آخ آخ آی آی
_جووونم …هووووم …فدات بشم
. دلم گریه می خواست. علیرغم همه تلاشم، نتونسته بودم جلوی خودم رو بگیرم و آخ و ناله ام در مقابل کلفتی و سفتی کیرش و سرعت و قدرت تقه هاش بلند شده بود. زیر پای مردی بودم که از یک سال پیش برای سکس باهام دندون تیز کرده بود و در نهایت مجبورم کرده بود بهش بدم و حالا ناله هام باعث می شد بیشتر و بیشتر ازم لذت ببره. چشمهام از اشک گرم و خیس شدن.
ضمن زدن تقه ها، سرم رو برگردوند و دوباره لبهام رو بوسید. اشکهام رو دید. کشید بیرون
_پاشو
اونجوری که ایستاده بود معنیش این بود که براش داگ استایل بگیرم. گرفتم و انداخت داخل و دوباره شروع به ضربه زدن کرد. ضربه ها عمیق بودن و حس می کردم تا ته شکمم فرو میرن. دستهای قویش محکم پهلوهام رو گرفته بودن و با اون چیز کلفت و بزرگش داشت جرم می داد. دیگه رسما” صدای ناله ام رو توی فضای اتاق ول داده بودم. اونم انگار داشت به اوج می رسید و با صدای آااااح آااااح آاااااح با نهایت قدرت ضربه می زد. سرم یه لحظه سبکه سبک شد. هیچی حس نکردم . گوشهام سوت کشیدن و بدنم از شدت ارضا به لرزش افتاد. رهام کرد تا روی تخت به خودم بپیچم و ارضام کامل بشه. وقتی به خودم اومدم روم خیمه زده بود. کمرم رو قوس دادم و براش قمبل کردم. سرش رو تنظیم کرد و وارد شد. این پوزیشن مورد علاقه یاشار بود. این اواخر همیشه توی این پوزیشن آبش میومد. حالا حاجی حشمت هم توی همین پوزیشن روی من خیمه زده بود . هم هیکلش هم قدرت بدنیش و هم کیرش از مال یاشار بزرگتر و بیشتر بود.
فکر کردن به یاشار و سکسهایی که داشتیم با تقه های پر قدرت حشمت همراه شده بود و همین حشریم کرده بود. تا بخودم بیام رسما” داشتم زیر پاش از شهوت نعره می زدم. بعد از هفت هشت دقیقه دوباره ارضا شدم. از خودم بدم می اومد چرا این طور وا داده بودم؟ زیر پای کسی که سکسم باهاش ناخواسته و اجباری بود؛ حال کرده بودم و دوبار دوبار هم ارضا شده بودم. یکی دو دقیقه بعد از ارضای دومم بالاخره این پیرمرد چغر و بد بدن هم با نعره ای خالی شد و برای چند ثانیه آروم گرفت. سکس طولانی و سنگینی بود. تا خودش رو از من بیرون بکشه چند دقیقه طول کشید. خجالت زده بودم. سرم توی تشک بود و دلم نمی خواست سرم رو بلند کنم. سرم رو بوسید و گفت: مرسی. بالاخره از روی تخت پایین رفت. نگاهش نکردم. چند دقیقه بعد به در اتاق خواب ضربه زد. سرم رو برگردوندم و از گوشه چشم نگاه گردم. لباس پوشیده بود.
_پنجشنبه… ساعت هفت عصر بیاین دفتر آقای شهبازی که اجاره نامه جدید بنویسیم
دوباره سرم رو توی تشک فرو کردم. اشکهام سرازیر شدن و وقتی درب خروجی رو بست و توی خونه تنها شدم رسما”زار می زدم.
.
.
.
اجاره نامه رو امضا زدم و نشستم. حاجی رو نگاه کردم. مشغول خوش و بش با آقای شهبازی بود. خیلی موقر و سنگین نشسته بود. یه لحظه یاد شکم و سینه پشمالوش و هوووم و هووومی که وسط سکس می کرد افتادم. این چند روزه خیلی به اون سکس فکر کرده بودم. با اینکه از حاجی خوشم نمی اومد و سکسی که باهام کرده بود تقریبا” زوری بود؛ ولی هر بار توی تخت، فکرم درگیرش می شد. بخصوص وقتی که مثل یاشار، روم خیمه زده بود. اون لحظه ها واقعا” خیس می شدم و دلم می خواست. گوشی آقای شهبازی زنگ خورد و مشغول جواب دادن شد. حاجی بهم نزدیک شد.
_شما زودتر برو خونه منم چند دقیقه بعد میام!
یعنی امشب هم…؟ خوب البته که می خواست. پیش خودم چی فکر کرده بودم. بالاخره تونسته بود من رو بدست بیاره. چرا نخواد؟ سرم رو پایین انداختم.
_چشم
وقتی تلفن آقای شهبازی تمام شد از هر دو خداحافظی کردم و رفتم خونه. با خودم گفتم جهنم بزار بیاد و هر غلطی میخواد بکنه و گورش رو گم کنه. می خواستم هر چه زودتر تمام بشه. پس قبل از اینکه برسه، لخت شده بودم. زنگ که زد، آیفون رو زدم. در واحد رو هم باز کردم و رفتم داخل اتاق خواب و دراز کشیدم.
این بار، بیشتر بر بوسیدنم اصرار داشت و من این بار هم بهش رو نمی دادم و سرد برخورد می کردم. اما در مورد کیر و سکسش در توانم نبود که همچین مقاومتی رو نشون بدم. سکس قبلی، بعد از ماهها حس نیازم به مرد و سکس رو دوباره در من بیدار کرده بود. ده دقیقه از سکسمون گذشته ازش خواستم بلند بشه و روی شکم خوابیدم تا روم بیوفته و مثل دفعه اول ارضام کنه. این بار هم زیر تلمبه هاش می نالیدم حتی راحت تر و بلند تر و با شرم و حیای کمتر و خیلی زود ارضا شدم. ظاهرا” حاجی هم توی این پوزیشن بیشتر لذت می برد که بر خلاف روز قبل زودتر ارضا شد.
وقتی بلند شد تا لباسهاش رو بپوشه، من هم از جا بلند شدم. روبروی آینه میز توالت نشستم. توی آینه خودم رو دیدم. زل زدم توی چشمهای خودم. انگار با خودم سر لج افتاده بودم. اون منی که داخل آینه بود بهم می گفت خجالت نمیکشی؟ و منی که توی اتاق بود بهش جواب می داد: خجالت از چی؟ ترجیح می دم لذت ببرم تا اینکه خودم رو عذاب بدم. شونه رو برداشتم و شروع به کشیدن توی موهام کردم. حاجی کت و شلوار پوشیده وارد اتاق شد. اومد پشت سرم بازوهام رو گرفت و مثل دفعه قبل سرم رو بوسید. دست کرد داخل جیبش و یه چیزی بیرون آورد. وقتی گردن بند رو دور گردنم انداخت و سعی کرد قفلش رو ببنده تازه متوجه شدم.
_این چیه؟
_هیچی …یه کادو واسه تشکر
شوک شده بودم. این کادو دقیقا چی بود؟ از سر لطف و محبت بود یا نرخ پرداختی حاجی واسه سکسهاش؟ اگه دومی بود که یعنی از نظرش رسما” من جنده بودم و باید در جواب سکسهام بهم پرداخت می کرد.
_لازم نبود این کار رو بکنین
از اینکه نمی تونست با اون انگشتهای بزرگش قفلش رو بندازه عصبی شده بود.
_بزارین خودم می بندم.
عقب رفت و گوشه تخت نشست. قفلش رو انداختم و برگشتم. توی آینه، گردنبند رو روی سینه لختم دیدم. قشنگ بود.
_می دونی آناهیتا خانم…انتظار ندارم درکم کنی. ولی راستش زندگی هیچ وقت با من خوب نبود.
سرم رو انداختم پایین و فقط گوش دادم. حالا دیگه چی از جونم می خواست؟ سکسش رو کرده بود چرا پس گورش رو گم نمی کرد؟ لابد در جواب این گردن بند یه بامبول جدیدی میخواد سوار کنه.
_از روزی که خودم رو شناختم داشتم توی زندگیم عینهو خر جون می کندم و عینهو سگ می دویدم. وضع مالیم خوبه خداروشکر، ناشکر نیستم. ولی هیچوقت زندگی نکردم. می دونی آناهیتا خانم خیلی سخته سرت گرم روزها رو شب و شبها رو روز کردن باشی و بعد یهو سرت رو بیاری بالا و ببینی جوونیت رفته بی اینکه جوونی کنی. عمرت رفته بی اینکه زندگی کنی.
هنوزم نمی فهمیدم چه انتظاری داره. حتی نمی دونستم چه جوابی بهش بدم.
_من توی یه خانواده خیلی خیلی سنتی به دنیا اومدم. تا پشت لبم سبز شد، زنم دادن. می فهمین؟ برام زن گرفتن. نه اینکه ازدواج کنم. خیلی فرقشه! سر سفره عقد اولین بار دیدمش. آره زندگی من اینجوری بود. تا بخودم بیام بچه ها سر و کله شون پیدا شد و کل وقت زندگیمون رو مال خودشون کردن. بعدم که فقط سگ دو زدن دنبال پول که بتونی واسه بچه هات یه زندگی حسابی بسازی. تا به خودمون اومدیم دیدیم عمرمون رفت، جوونیمون رفت. بچه هایی که اینقدر واسه شون جون کندیم رفتن دنبال زندگیشون. من موندم و زنی که دیگه هیچی از حس و انرژی و جوونی درش نمونده. البته وقتی جوون هم بود، من هیچ وقت، فرصت نداشتم یه نگاه درست و حسابی بهش بکنم. چه برسه به اینکه از جوونی و زیبایی و احساسش بهره ای ببرم.
توی آینه نگاهش کردم. سرش تقریبا” روی سینه اش بود و بیشتر انگار با خودش حرف می زد. صورتش گرفته بود. بار فکر و ذهنش سنگین بود. خوب حتما” در تمام سالهای عمرش کسی رو نداشته که برای همچین موردی باهاش درد دل کنه و حالا داشت خودش رو سبک می کرد.
_شاید با خودت بگی سن و هیکل و قیافه من به این حرفها نمی خوره ولی خوب بالاخره منم آدمم دل دارم. یعنی من باید بمیرم بی اینکه هیچی از زندگی بفهمم؟ وقتی به عمر رفته ام نگاه می کنم دلم می سوزه. می دونی من توی کل زندگیم با هیچ کسی بجز زنم سکس نکرده ام. البته بجز این چند روزه. باورت میشه؟
دوباره توی آینه نگاهش می کردم. یه لحظه سرش رو بالا آورد و توی آینه چشم توی چشم شدیم.
_پارسال وقتی آقای شهبازی زنگ زد بهش گفتم تو که می دونی به زن تنها اجاره نمی دم ولی بالاخره مجبور شدم خودم بیام و حضورا”جواب رد رو بدم. ولی وقتی دیدمت یه چیزی توی دلم تکون خورد. یه چیزی که در همه سالهای عمرم تکون نخورده بود. آدمه دیگه پیش خودش فکر می کنه، هوا برش می داره که شاید بشه و طرف بهم راه بده. وااای که چقدر احمق بودم. معلوم بود که من هیچ شانسی ندارم که عروسکی مثل تو حتی اونجوری که باید نگاهش کنه.
دوباره بلند شد و اومد سمتم و سرم رو بوسید. سرم پایین بود و نگاهش نمی کردم. جا خورده بودم. واقعا” هم به هیکل و تیپش نمی خورد همچین آدمی باشه. حرفهاش تحت تاثیرم قرار داده بود.
_ببخشین خلاصه… اذیت شدین ولی بزارین به حساب …همه این حرفهایی که براتون زدم. چیزی که می خواستم این نبود. یعنی سکس تنها خواسته ام نبود.
واقعا” نبود؟ هر دو دفعه که بدجوری گشنه تشنه سکس بود و انصافا” هم خوب سکس می کرد.
_راستش بیشتر مهر و محبت می خواستم. بیشتر یه آغوش گرم و روی باز و لبخند روی صورتت رو می خواستم. دلم نمی خواست الانم نمی خوام که خودم رو بهت تحمیل کنم. خلاصه اینکه نگران نباشین… من دیگه مزاحمتون نمی شم. این آخرین بار بود. تا پایان امسال هم بشینین ولی سال که تمام شد…لطفا” بلند شین. خوب من دیگه می رم. خداحافظ
-حشمت خان!
_بله؟
_شما از هر روز از صبح تا شب سر کارین؟
_آره خوب …از شنبه تا پنجشنبه…چطور؟
_منم از شنبه تا چهارشنبه ها سر کار هستم. می خواین پنجشنبه ها ظهر ناهار درست کنم بیاین اینجا؟
_واقعا؟
بلند شدم سرپا روبروش وایسادم. گوشه های یقه کتش رو گرفتم.
_آره واقعا”…دوست دارین یکم دیگه بمونین؟
گل از گلش باز شد
_حتما”
کمکش کردم کتش رو در بیاره. لبه تخت نشوندمش و روی پاهاش نشستم. صورتش، دیدن داشت. یه جور خاصی خر کیف شده بود. دست گذاشتم بیخ ریشهاش و لبم رو روی لبهاش گذاشتم.
_قربونت برم دختر
از دستمالی کردن بدنم و خوردن سر و صورتم سیر نمی شد. خودم رو کشیدم پایین و جلوش روی زانو نشستم. با کمک هم دیگه کیرش رو از شلوارش بیرون کشیدیم. اولین بار بود که سیخ شده اش رو می دیدم و واقعا بزرگ بود. شروع به خوردنش کردم. روی ابرها بود. بعدها بهم گفت توی تمام عمرش هیچ کسی براش ساک نزده و این اولین بارش بوده. چند دقیقه بعد روی تخت و روی کمر دراز کشیده بود و من سوار کیرش داشتم بالا پایین می شدم. زل زده بود بهم
_چیه؟
_خیلی خوشگلی …جووون قربون سرخ و سفید شدن هات برم من! از امروز نمی زارم آب توی دلت تکون بخوره…اوووف عاشقتم!
دست کشیدم توی پشمهای سفید سینه اش و فکرم یه لحظه سمت تفاوت سنیمون رفت. یاشار هم حدود ده سال از من کوچیکتر بود. راستی حتی حمزه هم حدود پنج سالی ازم کوچیکتر بود . حالا هم حشمت که حدود بیست سال ازم مسن تر بود. مهیار هم که کلا”… مشکل من چی بود؟ چرا نمی تونستم با یه آدم نرمال و توی رنج خودم توی رابطه برم؟ یاد مادرم افتادم. اونم زن کسی شده بود که به لحاظ سنی جای باباش بود! شاید این یه نفرین خانوادگی بود. آره حتما” این نفرینی بود که گریبان من رو گرفته بود. اما بعد از سی و هفت سال سن و اون روزگاری که پشت سر گذاشته بودم؛ دیگه حوصله و توان جنگیدن نداشتم. اگه تقدیر این جور برام می خواست پس باشه، می پذیرمش. سرم رو آوردم پایین و لبم رو انداختم روی لبهاش…

پایان

نوشته: ساسان سوسنی

بازدید 13,798

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

34 پاسخ به “نفرین شده (۵ و پایانی)”

  1. این داستانا براتون درس عبرت بشه که هرگز به آدم کونی زن ندید و تحقیق کنید.ادم این داستانا رو میخونه نمیدونه شق کنه یا گریه کنهچطور یه سریا میتونن مثل فاحشع با چندین و چند نفر باشن؟عینهو تخم آدم طلاق بگیر مهریه اتو وردار برو به همه بده ولی تا وقتی به کسی حتی روی یک برگه متعهدی نباید اینکارو بکنی

  2. حمزه کی بود این اخری؟توی کل داستان خط سیر داستان رو خوب حفظ کردی و بنظرم اکثرش واقعی بود. بجز یه جاهایی که انگار یکم پیازداغش رو زیاد کرده بودی.ولی یه چیزی رو من نمیتونم هضم کنم اونم اینه که چجوری به ازدواج با یه پسر بچه فکر میکردی درحالیکه از اولم معلوم بود که این بزرگتر بشه نمی‌گیرتت و میماله درت میره.

  3. ساسان جان عجب چیزی نوشتی خداییمن که از خیانت و بی‌غیرتی متنفرم با داستانت زیادی حال کردمو اینم بگم برای دوستان که میگن حمزه کی بود این وسط حمزه بکن آنا جون قبل از ازدواج با مهیار بوده

  4. ساسان جان عجب چیزی نوشتی خداییمن که از خیانت و بی‌غیرتی متنفرم با داستانت زیادی حال کردمو اینم بگم برای دوستان که میگن حمزه کی بود این وسط حمزه بکن آنا جون قبل از ازدواج با مهیار بوده

  5. بعد بدون‌مرز بهترین داستانی بود که تو سایت خوندم ، ممنون ازت ، چند ساعتی ذهنمو درگیر چیزی بجز زندگی مزخرف روزانه کردی

  6. حمزه کی بود؟ واقعا؟خوب پسر همسایه و دوست پسر دوره محردیش بود دیگه همونی که دور از چشم باباش از پشت بوم میومد تقه اش رو می زد

  7. از شروع داستان وادامه اش وپایان اش محشر بود! داستان ها صرفا یه نوشته نیستن.یک ذهن، یک زندگی پشتشونه با هزار مورد عجیب ! ممنونم ازت واسه ارزشی که به قلم ات دادی

  8. من حتی توان نگارش یک صفحه رو هم ندارم. هنر شما ستودنی است.بسیار عالی بود. ساختار محکم و منطق مبتنی بر داستان مشهود بود. یک واقعیت که شما به آن رنگ داستان زدید.فقط به نظرم چند نکته می آید:چرا شش یا هفت سال؟؟؟ به نظرم زیاد عمومیت ندارد هرچند واقعیت است.

  9. رابطه یاشار و آنا، (در زندگی عادی و روایت عام) خیلی زودتر باید گسسته شود. این کوچکترین ایرادی به داستان شما نیست. فقط حس من است. و نویسنده شمایی و با احترام از شما سپاسگزارم.ای کاش بیشتر به روابط عاطفی مهیار و آنا پرداخته بودی و حتی بیشتر وارد دنیای گرایش مهیار شده بودی. جذاب تر می شد. و حشمت هم به موقع بود. من هم حس حشمت را درک می کنم…من هم ای کاش جوانی دارم…

  10. میتونی باش ازدواج کنی، مردای مسن سگشون از جونا بهتره خیلی مطمئن تر هستن

  11. همه پنج قسمت رو خوندم فضای داستان بشدت درام با تم ذهنی کلاسیک دهه پنجاهی. یه نویسنده منزوی افسرده که از دنیای جدید دوری میکنه و نمیخواد بپذیره الان دیگه با وجود تلگرام کسی مثل آنا عقب مونده نیست شما برو تو یه گروه خودت رو بیوه معرفی کن ببین چطور پی وی احساس ملکه بودن میکنی. این سوژه ها منسوخ شده است الان طرف با لای پاش درآمد درمیاره که هیچ هول های مملکت جلوش تعظیم میکنند هم عشق هم پول هم اعتماد بنفس… نفرین چی کشک چی

  12. بعدشم با این داستانها استقلال زن رو زیر سوال میبری انگار هر زنی مرد نداشته باشه اوشینه موهاش تو صورتش و غم زده با حال و هوای خودکشی اصلا اینطور نیست در جامعه ما الان که دیگه زن ها همه مستقل و خوشحال و خوشبختن چند تا دوست پسر دارن جایگاه اجتماعی خفن دارن و اصلا چیزی که نوشتی به الان نمیخوره گفتم تم ذهنی بیست سی سال پیش رو داره داستان

  13. Aronrasel2020مرسی دوست عزیز که کل داستان رو خوندی ولی ظاهرا از داستان و بخصوص شخصیت آنا چیزی متوجه نشدیآنا با وجود ارضا نشدن چند ساله و شهوت بالاش میگه به این نتیجه رسیده بودم که با این درد بسازم تا اینکه به پست یه خانم باز حرفه ای میوفته و با وجود این چند ماه زمان میبره تا پا بده و بعد از سکس با هاشم بخاطر رفتار و گفتار بد و بوالهوسانه اش باهاش ادامه نمیده در مورد یاشار فرق می کنه رابطه ای احساسی اتفاق میوفته و آنا علی رغم تغییر رفتار و خشونتها و …هفت سال به پای یاشار میمونه و وفاداره و بهش خیانت نمیکنهمتوجهی؟ یعنی زن بوالهوس ای نیست که بخواد بره توی تلگرام بگه آی ملت من بیوه ام کیر می خوام و عشق این رو داشته باشه از بغل این مرد بیرون بیاد و بره بغل اون یکی

  14. در مورد افسردگیآنا کل خانواده اش رو از دست داده کسی که اسما شوهرش بوده و اسمش روش بوده ولش کرده معشوقه اش بعد از هفت سال ولش کرده رفته انبوهی از مشکلات رو داره و طبیعیه افسرده بشه ولو برای مدتیاما در مورد استقلال زنانیعنی تنها نماد استقلال و سرزندگی و شادی زنها داشتن هفت هشت تا دوست پسر و سکسه؟ واقعا برداشتی در این حد سطحی و بچه گانه نوبرهدر مورد تلگرام و … توی ایران کافیه زنی بیوه بشه و از جوونی و زیبایی اندک بهره ای داشته باشه اگه همه نه حداقل اکثر مردای فامیل، همسایه ها و همکاران دنبالش موس موس میکنن نیازی به تلگرام رفتن نیست ولی همونطوری که گفتم شخصیت آنا اینجوری نیست با حشمت هم زمانی که از در صداقت وارد میشه و سفره دلش رو باز میکنه آنا با میل خودش می پذیرتشدر پایان باید بگم توی این چند سال که توی بکن تو هستم فهمیدم بز یکی دو نفر تقریبا همه کسایی که توی این سایت فاز منتقد ادبی بودن، روانشناسی و تجزیه تحلیل داستان رو بر میدارن تنها چیزی که ازش بهره کافی رو دارن اعتماد به نفس کاذبه و بسبه عنوان یک نمونه ساده اسم شخصیت اصلی داستان آنا کرمانی نیاس چرا؟چون سعی داره شمارو یاد آنا کارنینا بندازه! حتی صحنه خودکشی و قطار مترو یک اشاره دیگه به همین موضوعه ولی آیا کسی در بکن تو متوجه این قضیه شد؟ نه!

  15. عزیزدل، شما بسیار نویسنده ماهر و توانمندی هستی. خیلی خوشحالم که مجددا ازت خوندم. همیشه تو دل خواننده های بکن تو جا داری.قلمت مانا❤️

  16. بخش کوتاهی از داستان رو دوباره خواندم. برای من که یک خواننده عام هستم بسیار تحسین برانگیز است. خوشحالم که بعد از گذشت مدتی این داستان بیشتر و بهتر دیده شد.امیدوارم به زودی و بیشتر بنویسی و در همه ژانر ها.در یک ماه گذشته فقط دو داستان نظر من رو جلب کرد. ممنونم

  17. ساسان عزیزکاش توی یه اپیزود دیگه ادامه داستان حشمت و آنا رو ادامه بدی،میتونه جالب باشهاینکه آیا آنا میتونه در طول زمام وابسته حشمت شه؟؟؟آیا قراره اواخر زندگیش طعم یه زندگی دلچسب رو بچشه یا اینکه مدام با فکر اینکه توی مترو باید به زندگی خودش پایان میداد کلنجار میره؟؟؟ممکنه یاشار فیلش یاد هندسون کنه و بخواد واسه لذت کوتاه مدتم مجدد به آنا برگرده و واکنش آنا چی میتونه باشه؟پایدار باشی خوش قلم

  18. Dark.mindسلام دوست عزیزممرسی از لطفی که داشتینالان که اینو نوشتین مجبورم اعترافی بکنمراستش در انتهای داستان وسوسه شدم ادامه اش بدمو ادامه اش تا اونجایی که بهش فکر کرده بودم اینجوری بود:بعد از ده سال رابطه مخفی و صیغه در نهایت زن حشمت میمیره و با رسما با آنا ازدواج میکنه اما بعد از ازدواج رسمی با مزاحمتها و زخم زبونهای بجه های حشمت( احتمالا یک پسر د دو سه دختر) مواجه میشه و زندگی بهش زهر میشه از طرفی با بالا رفتن سن حشمت، مریض و زمین گیر میشه و بخاطر دکتر و تر و خشک کردن و … پسر حشمت بیشتر به خونشون رفت و آمد میکنه و کنتاکت این دو بیشتر میشه ولی کنتاکتی که در نهایت به یه جور مصالحه و در آخر به سکس میرسه حالا سکس ممکنه قبل از فوت حشمت باشه یا بعد یا شاید حتی یکی از دامادهای حشمت مثلا کوچکترین دامادش که عشق میلف و سن بالا داره با آنا تیک و تاک بزنه و …خلاصه همچین ادامه ای در ذهنم بود ولی ترجیح دادم همینجا ببندمشتا نظر دوستان چی باشه

  19. جالب بود حتی در حد همین خلاصه ای که از آینده آنا گفتی،بدون شک با قلم زیبات همگی منتظریم توی خلوتت و اوقات فراغتت داستان رو بسط بدیحالمون از خوندن کصتان های ابدوغ خیاری بهم خوردهاین سایت کمتر از انگشتان دست نویسنده قهار داره و شما بدون شک یکی از اونایی♥️

  20. کیرم دهن تو و اون یاشار کسکش این جندگی بود یا زندگی کیرم از پهنا تو کونت😂😂😂😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید