بردگی مهدی برای دختر مدرسه ای

سلام به همه 🙌🏻
این داستان درباره ی عرق پا ، کفش ، بوی پا و بردگی و پالیسی و کفش لیسی هست
اگه به این سبک داستان علاقه داری بخونش🫶🏻
این داستان با قلم کمی متفاوت نوشته شده برای تنوع
امیدوارم لذت ببرید.
داستان مهدی و مهناز
پسری که به بوی پاهای دختر همسایشون مهناز علاقه داشت و همیشه کفشاشو بعد مدرسه لیس میزد و تمیز میکرد
و کم کم برده مهناز شد

مهدی و مهناز . قسمت اول

مهدی در طبقه چهارم ساختمانی زندگی می‌کرد. ساختمانی که ساکنان آن بیشتر پیرمردها و پیرزن‌ها بودند، به جز واحدی که کنار آپارتمان او بود. در آنجا یک خانواده جوان زندگی می‌کردند. مرد و زن همیشه سرشان به کار خودشان بود، اما چیزی که بیشتر توجه مهدی را جلب می‌کرد، دخترشان بود. مهناز، دختر ۱۸ ساله‌شان، که هر روز یک جفت کفش مدرسه می‌پوشید و به مدرسه می‌رفت.
مهدی که حس فوت فتیش داشت همیشه دوست داشت کفش های بد بوی یک دختر را بو بکشد.

مهدی همیشه در دلش احساس عجیبی نسبت به کفش‌های مهناز داشت. این کفش‌ها، کفش‌های ساده و معمولی بودند، اما چیزی در بوی آن‌ها برای مهدی جذابیت خاصی داشت. او نمی‌توانست این کشش را توضیح دهد، ولی هر وقت مهناز به خانه بازمی‌گشت، و در حالی که کفش‌هایش هنوز به پا داشت، مهدی نمی‌توانست از وسوسه‌اش جلوگیری کند. تنها چیزی که می‌خواست این بود که نزدیک‌تر شود و بوی آن‌ها را نفس بکشد.

او نمی‌خواست هیچ‌کس این رفتار عجیبش را بفهمد. بنابراین، هر زمان که مهناز به خانه برمی‌گشت، مهدی با دقت مراقب بود که کسی او را نبیند. می‌دانست که اگر کسی این کار را ببیند، شاید برای همیشه از نگاه‌های دیگران طرد شود.

مهناز هر روز بعد از مدرسه، خسته از پیاده‌روی طولانی، وارد خانه می‌شد و به محض ورود، کفش‌هایش را در می‌آورد و در گوشه‌ای از راهرو می‌گذاشت. مهدی به خوبی می‌دانست که این زمان فرصت مناسبی است.

نمی‌دانست چرا، اما وقتی بوی این کفش‌ها به مشامش می‌رسید، یک احساس راحتی و ارضا درونش به وجود می‌آمد. او می‌دانست که این حس غریبه است، اما نمی‌توانست آن را انکار کند. هر روز بیشتر از قبل به این موضوع فکر می‌کرد و تصمیم گرفت هر چه سریع‌تر از این حس لذت ببرد .
مهدی با یادآوری دوران کودکی خود، به این فکر می‌کند که از همان زمان‌ها علاقه عجیبی به کفش‌ها و بوی آن‌ها داشته است. او در دوران بچگی‌اش هرگز این احساسات را به کسی نگفته بود و نمی‌دانست که چرا اینقدر نسبت به این موضوع حساس است. اما به مرور زمان و در حالی که قدرت‌هایش را از دست داده بود، متوجه شد که بوی خاصی که از کفش‌های مهناز به مشامش می‌رسد، همان احساسی را در او زنده می‌کند که در دوران بچگی تجربه کرده بود.
وقتی در خانه بسته شد و صدای قدم‌های مهناز از پشت در شنیده شد مهدی دیگر نمی‌توانست خود را کنترل کند. آرام از اتاقش بیرون آمد، به دقت گوش داد که آیا صدای هر گونه فعالیت دیگری در خانه می‌آید یا نه، تا مطمئن شود که هیچ کس او را نمی‌بیند. قلبش تند می‌زد و نفسش کمی تنگ شده بود. آن لحظه، همان لحظه‌ای بود که از مدت‌ها پیش منتظرش بود.

کفش‌های مهناز هنوز کنار در ورودی بودند، در حالی که بوهای تند و سنگینی از درون آن‌ها بیرون می‌آمد. مهدی نمی‌توانست این بو را از یاد ببرد، بوهایی که همیشه برایش یک نوع لذت پنهانی داشت، لذتی که او را به دنیای دیگری می‌برد. بوی عرقی که از پاهای یک دختر دبیرستانی که تمام روز در گرمای هوا کفش‌های سنگینش را پوشیده بود، هیچ وقت از یادش نمی‌رفت. بو به شدت تند بود؛ همچون رایحه‌ای تیز که تمام حواسش را درگیر می‌کرد.

با احتیاط، نزدیک‌تر رفت و دستش را به سمت یکی از کفش‌ها دراز کرد. آن کفش‌ها هنوز گرم بودند، نشان از گرمایی که پاهای مهناز در آن محبوس شده بودند. مهدی نفس عمیقی کشید و دماغش را به لبه داخلی کفش نزدیک کرد. بوی تند و بی‌رحم پاهای مهناز به سرعت تمام فضای اطرافش را پر کرد. بویی که سوزش را در سینه‌اش ایجاد می‌کرد، ولی در عین حال چیزی جذاب و غریب در آن وجود داشت که مهدی نمی‌توانست از آن دست بکشد.

او سرش را بیشتر فرو برد تا بوی بیشتری از کفش را احساس کند. لحظه‌ای احساس کرد که سینه‌اش می‌سوزد و بینی‌اش از تندی بوی پاها به درد می‌آید، ولی همچنان از این لذت خاص، گویی یک نوع تسکین درونی می‌یافت که نمی‌توانست آن را با هیچ چیز دیگر عوض کند. وقتی نفسش را بیرون داد، هوا پر از بخار و بوی تند شد.

او هنوز در افکارش غرق بود که صدای در از داخل خانه به گوش رسید. مهدی به سرعت از کفش‌ها فاصله گرفت و به سمت اتاقش برگشت، نفس‌هایش سنگین و سریع شده بودند. در دلش آشوبی بود، آشوبی از لذت پنهانی که تجربه کرده بود. او این احساس را نمی‌توانست در هیچ کجا پیدا کند. به آرامی در اتاقش نشست و به اتفاقات آن روز و احساسات جدیدی که از آن‌ها به دست آورده بود فکر کرد.

مهدی با دقت به در بسته خانه‌ی مهناز نگاه کرد، این فرصت برای مهدی مثل یک علامت بود. قلبش تندتر می‌زد، بی‌صدا به طرف کفش‌های مدرسه‌ای مهناز رفت. کفش‌ها همچنان در همان گوشه قرار داشتند، جایی که مهناز معمولاً آنها را می‌انداخت. هوا هنوز گرم و شرجی بود و نفس‌های مهدی به‌سختی از میان بینی‌اش عبور می‌کرد.

کفش‌ها حالا با بوی عرق و خاکی که از روزی طولانی به جا مانده بود، عطر خاص خود را پخش کرده بودند. مهدی با دقت به کفش‌ها نگاه کرد. لکه‌های تیره‌ای روی کفی سفید کفش‌ها خودنمایی می‌کردند. لکه‌هایی که نشان از جایی داشت که پاهای مهناز، در آن گرما و مدت زمان طولانی داخل این کفش‌ها بسته بودند. آن لکه‌ها در عمق ذهن مهدی ماند. این رد پا، این لکه‌ها که به وضوح نشان می‌دادند که هر روز مهناز چطور از این کفش‌ها استفاده می‌کند، چیزی بیشتر از یک علامت ساده بود.

مهدی بی‌اراده به کفی سفید نگاه کرد، لکه‌های سیاه و مرطوبی که نشان می‌دادند این کفش‌ها چطور به دام عرق و گرما افتاده‌اند. بوی تند عرق پاهایی که تمام روز داخل این کفش‌ها بودند، پر از انرژی خاصی در فضا پیچید. مهدی نمی‌توانست از این بوی تند چشم‌پوشی کند. نفس‌هایش را به‌طور آرام و عمیق کشید و از شدت لذت، بدنش لرزید.

همزمان که او با دقت به لکه‌ها نگاه می‌کرد، یادش آمد که روزهایی که کودکی بیشتر بود، چه چیزی در دلش به‌عنوان حس خاصی نسبت به کفش‌ها و عرق پاها بود. چیزی که به آن علاقه داشت، حالا به طرز عجیبی خودش را در این لحظات نشان می‌داد. همچنان که ذهنش پر از خاطرات گذشته بود، دستش به آرامی به سمت کفش‌ها رفت.

او با دقت بیشتر به داخل کفش‌ها نگاه می‌کرد، بدون آنکه صدای کسی را بشنود. او هنوز در دلش احساس می‌کرد که هر لکه، هر بویی، هر اثر کوچکی که از مهناز در کفش‌ها باقی مانده بود، قطعه‌ای از چیزی خاص بود. یک ارتباط بی‌کلام، یک راز پنهان که او تنها با نفس کشیدن از آن لذت می‌برد.

مهدی نفس‌هایش را عمیق‌تر کرد و به آرامی به عقب قدم گذاشت، اما هنوز این فکر که در داخل این کفش‌ها بویی وجود دارد که با آن ارتباطی خاص دارد، ذهنش را رها نکرد.

مهدی با نگاه متمرکز به کفش‌های مهناز، که همچنان عرق کرده و به شدت بوی تند می‌دهند .

او به آرامی به داخل کفش‌ها نگاه کرد و لکه‌های سیاه روی کفی سفید را که رد پای مهناز بودند، مشاهده کرد.

مهدی دستش را به سمت زبانش برد و با خود فکر کرد: «چه چیزی مانع من است؟ می‌توانم از این فرصت استفاده کنم،
با این فکر، لب‌هایش به آرامی به داخل یکی از کفش‌ها نزدیک شد. در همان لحظه، حس عمیقی از لذت و رضایت در دلش ایجاد شد ، تمیز کردن و به دست آوردن مزه‌ای خاص از کفی‌های مهناز برای او نوعی تسکین بود. مزه‌ای که تنها او می‌دانست چطور باید از آن لذت برد.
مهدی به کفش‌های مهناز نگاه کرد. لکه‌های سیاه و کثیف که بر روی کفی‌های سفید کفش‌ها حک شده بودند، همچنان در برابر چشمانش درخشیدند. این ردها، انگار جزئی از کفش‌ها بودند؛ چیزی که با گذشت زمان درونشان ریشه دوانده و با هر قدم، عمیق‌تر و ثابت‌تر شده بود.

با دقت بیشتری به کفی‌ها نگاه کرد. این لکه‌ها طوری به نظر می‌رسیدند که سال‌هاست بر آن‌ها حک شده‌اند، انگار با هر گامی که مهناز در مدرسه بر می‌داشت، هر قطره عرق و بوی پایش بیشتر و بیشتر به این کفی‌ها نفوذ کرده بود. مهدی نمی‌توانست از نگاه کردن به آن‌ها دست بردارد. یک حس عجیب در او جریان داشت.

دستش را به آرامی به سمت کفش‌ها برد و با احتیاط کفی‌ها را از داخل کفش‌ها بیرون آورد. نگاهش به لکه‌های سیاه دوخت شد. نمی‌دانست چرا، اما یک نیروی درونی او را وادار می‌کرد که سعی کند کفی‌ها را تمیز کند. زبانش را مرطوب کرد و بدون هیچ تردیدی، آن را به آرامی به سطح کفی کشید.

مزه‌ای تند و زننده در دهانش پخش شد. عرق مهناز، بوی پاهایش که تمام روز در کفش‌ها محبوس بود، همه در یک لحظه به او حمله کردند. گرما، رطوبت و بوی تیز عرق از کفش‌ها به داخل بینی‌اش نفوذ کرد. این بو برای مهدی هیچ‌گاه ناخوشایند نبوده بود. همیشه از این بوی خاص لذت می‌برده، هرچند که این بار تندی آن به شدت سوزش درون بینی‌اش می‌افزود.

او همچنان به کشیدن زبانش روی کفی‌ها ادامه می‌داد. لکه‌ها پاک نمی‌شدند، بلکه با هر لحظه‌ای که بیشتر با سطح کفی تماس پیدا می‌کرد، عمیق‌تر به نظر می‌رسیدند. گویی این رد پاها هیچ‌گاه از کفش‌ها پاک نخواهند شد. هر حرکت زبانش، هر تماس با سطح کفی، بیشتر او را در این لذت غرق می‌کرد، هرچند که این لکه‌ها مقاوم‌تر از آن بودند که بتوانند به راحتی از بین بروند.

مهدی همچنان در دل شب، در تختش دراز کشیده بود و افکارش درگیر همان صحنه‌های روز گذشته بود. گاهی فکر می‌کرد که آیا همه چیز به همین سادگی باقی خواهد ماند یا روزی روزگاری اتفاقی خواهد افتاد که چیزی تغییر کند؟ اما ذهنش همچنان به همان احساسات قدیمی و عجیب درباره کفش‌ها و بوی عرق پاهای مهناز باز می‌گشت.

صبح روز بعد، ساعت ۷ صبح مهدی از خواب بیدار شد. چشمانش هنوز سنگین بود، اما حس عجیبی در بدنش داشت. به آرامی از تخت بیرون آمد و به سمت پنجره رفت. از آنجا می‌توانست دیدی به راهرو داشته باشد، جایی که مهناز همیشه هنگام رفتن به مدرسه از آنجا عبور می‌کرد.

دقیقاً وقتی که مهناز داشت از در خونشون بیرون میومد می‌خواست کفش‌های مدرسه‌اش را بپوشد، مهدی سرش را از پشت پرده پنهان کرد و به دقت به مهناز نگاه کرد. لباس مدرسه‌ای او همچنان مرتب بود

اما چیزی که مهدی را کمی متعجب کرد، این بود که مهناز وقتی به جوراب هاش نگاه کرد، گفت: “اوف، اینا خیلی بو میدن، بهتره نپوشمشون.” سپس بدون هیچ مکثی جوراب‌هایش را از پا درآورد و کفش‌های مدرسه‌اش را بدون جوراب پوشید.

مهدی با چشمان گسترده به این صحنه نگاه کرد. مهناز با احتیاط از پله‌ها پایین می‌آمد و در حین راه رفتن، گفت: “وای، این کفش‌ها هم بوی بدی میدن.”

این جمله‌ها به گوش مهدی رسید و قلبش از هیجان و لذت خاصی که از بوی کفش‌های مهناز دریافت می‌کرد، به تپش افتاد. او دوباره یاد لحظاتی افتاد که قبلاً کفش‌های او را بو می‌کشید، انگار بوی عرق و گرمای روزهای مدرسه مهناز همیشه در ذهنش حک شده بود. با این حال، نمی‌توانست دیگر دست خود را از این اشتیاق عجیب و غریبش کنار بکشد.
مهدی کنار پنجره نشسته بود و نگاهش را به جاده‌ای دوخته بود که مهناز هر روز از آن بازمی‌گشت. آفتاب سوزانی بر سر کوچه می‌تابید و هوا به قدری گرم بود که حتی نسیم هم از حرکت باز مانده بود. هیجان و انتظار، قلب مهدی را به تپش انداخته بود. او نمی‌توانست از فکر مهناز و کفش‌هایش دست بکشد.

مدام با خود فکر می‌کرد: “مهناز حالا در مدرسه است، با همان کفش‌هایی که امروز بدون جوراب پوشید. هوا که اینقدر گرم است، مطمئناً پاهایش بیشتر از همیشه عرق کرده‌اند.” هرچه بیشتر فکر می‌کرد، بیشتر از هیجانش کاسته نمی‌شد.

مهدی نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت. هنوز چند ساعتی مانده بود تا مهناز برگردد، اما او تصمیم گرفته بود همان‌جا کنار پنجره منتظر بماند. خیالش پرسه می‌زد: تصور مهناز که در راه بازگشت از مدرسه عرق‌کرده و کفش‌هایی که حالا گرم‌تر و نم‌دارتر از همیشه شده‌اند، ذهنش را تسخیر کرده بود.

آفتاب هر لحظه شدیدتر می‌شد و گرما در هوا موج می‌زد. مهدی با خودش زمزمه کرد: “هوا که این‌قدر داغه، معلومه که پاهاش حسابی عرق کرده‌اند… بوی کفش‌هاش امروز قطعاً خاص‌تره.” این فکرها او را به حدی درگیر کرده بود که حتی گذر زمان را حس نمی‌کرد.

منتظر ماند و لحظه‌شماری کرد، درست مثل کسی که قرار است گنجی بیابد. برای مهدی، مهناز و کفش‌هایش همان گنجی بودند که نمی‌توانست از آن چشم بردارد.
مهدی تمام طول روز کنار پنجره منتظر بود. نگاهش مدام به کوچه و خیابان بود، اما همچنان باید ساعت‌ها صبر می‌کرد. خورشید درست وسط آسمان ایستاده بود و گرمای هوا به اوج خودش رسیده بود. ساعت نزدیک ۳ شده بود و قلب مهدی شروع به تپیدن کرد. در همان لحظه، مهناز با قدم‌های خسته و آرام از دور پیدا شد. مهدی چشمانش را تنگ کرد تا بهتر ببیند. مهناز که به درب ورودی ساختمانشان رسید، عرق روی پیشانی‌اش به وضوح مشخص بود، و موهایش به صورتش چسبیده بودند.

مهدی نفسش را در سینه حبس کرد. لحظه‌ای که منتظرش بود، بالاخره فرارسید. مهناز به سختی تلاش می‌کرد تا کفش‌های مدرسه‌اش را دربیاورد. پاهایش به کفش چسبیده بودند؛ گویی که یک روز کامل گرمای شدید و عرق بی‌امان، کفش‌ها و پاهایش را یکی کرده بود. مهناز خم شد و دست‌هایش را به کفش‌هایش گرفت. مهدی با دقت هر حرکت او را زیر نظر داشت.

مهناز کمی تلاش کرد، اما کفش از جایش تکان نمی‌خورد. زیر لب غرغر کرد و دوباره بیشتر فشار آورد. مهدی می‌توانست عرقی که از موهای مهناز روی شقیقه‌هایش سر می‌خورد را حس کند. بالاخره، با یک حرکت ناگهانی، لنگه‌ی اول کفش جدا شد.

پاهای برهنه و خیس مهناز به آرامی از کفش بیرون آمدند. رطوبت عرق به حدی بود که پاهایش زیر نور خورشید برق می‌زدند. مهدی حس می‌کرد صدای تپش قلبش از تمام ساختمان شنیده می‌شود. مهناز کفش را کنار گذاشت و دماغش را با دو انگشت گرفت. لبخندی خسته روی لب‌هایش نشست و گفت: “وای، عجب بویی!”

او لنگه دوم کفش را هم با همان سختی درآورد و کنار دیگری گذاشت. پاهایش را به زمین تکان داد تا کمی هوا بخورند، و در همین حال مهدی متوجه شد که پاهایش خیس شده و قطرات عرق، به شکل ردی از خیسی، روی زمین ورودی ساختمان جا مانده‌اند.

مهناز در را باز کرد و با پاهایی خیس وارد خانه شد. مهدی از پشت شیشه نگاهش می‌کرد. رد عرقی پاهای مهناز تا داخل خانه ادامه داشت و در برابر نور ضعیف ورودی، مانند نقشی از یک تصویر زنده، برق می‌زد. مهدی نمی‌توانست نگاهش را از رد پاها بردارد. چیزی درونش می‌جوشید، یک هیجان وصف‌ناپذیر که قلبش را به تپیدن وادار می‌کرد.
مهدی لحظه‌ای به خودش مهلت نداد. هیجان و وسوسه وجودش را پر کرده بود. به سرعت از خانه بیرون رفت و به سمت در ورودی خانه‌ی مهناز دوید. چشم‌هایش به ردی که پاهای خیس مهناز روی زمین جا گذاشته بود دوخته شده بودند. قطرات عرق، که هنوز خیس بودند، در نور خورشید برق می‌زدند.

بدون هیچ فکری، زانو زد و دستش را روی زمین گذاشت. زبانش را مرطوب کرد و به آرامی روی سطح زمین کشید. طعم نمکین عرق با لایه‌ای از خاک و گرد و غبار مخلوط شده بود، اما مهدی به چیزی جز حس لذت‌بخش این لحظه فکر نمی‌کرد. هر بار که زبانش را روی زمین می‌کشید، لکه‌های عرق ناپدید می‌شدند و جای آن یک سطح تمیز باقی می‌ماند.

او با دقت هر گوشه از زمین را تمیز کرد، گویی که در حال انجام یک کار مقدس است. مزه‌ی عرق برای او نه تنها زننده نبود، بلکه او را سرشار از شور و انرژی می‌کرد. وقتی کارش تمام شد، به ردپاهای باقی‌مانده نگاه کرد و از تمیز شدنشان احساس رضایت عجیبی داشت.

چشمانش به کفش‌های مهناز افتاد که کنار در ورودی قرار داشتند. کفش‌ها، که به خاطر یک روز کامل در گرمای مدرسه بوی شدیدی گرفته بودند، مثل یک گنجینه‌ برای مهدی بودند. او کفش اول را به دست گرفت و به سمت بینی‌اش برد. با اولین نفس، بوی تند و زننده‌ای به مشامش رسید که باعث شد کمی جا بخورد. اما این تنها برای لحظه‌ای بود.

مهدی کفش را نزدیک‌تر کرد و نفس عمیق دیگری کشید. بوی تعفن آزاردهنده بود، اما همزمان او را مجذوب می‌کرد. بخار گرمی که هنوز داخل کفش باقی مانده بود، صورتش را خیس کرد. قطرات عرق روی پیشانی و گونه‌هایش نشستند. مهدی صورتش را داخل دهانه‌ی کفش فرو برد و عمیق‌تر نفس کشید. سینه‌اش از شدت بو و بخار شروع به سوختن کرد، اما او همچنان ادامه می‌داد.

چشمانش قرمز شده بودند، و گرمای کفش به‌قدری زیاد بود که انگار در حال استنشاق هوای داغ یک کوره است. اما این لحظه، برای مهدی، گویی اوج لذتی بود که مدت‌ها انتظارش را می‌کشید. او می‌دانست که هیچ چیزی نمی‌تواند او را از این کار باز دارد، حتی اگر بدنش به او اخطار دهد که ادامه دادن خطرناک است.
مهدی وقتی حس کرد که تندی بو و گرمای بخار کفش مهناز باعث می‌شود دیدش تار شود و چشمانش سیاهی برود، تصمیم گرفت یک قدم فراتر برود. با دستی لرزان به سمت کفش دراز کرد. وقتی انگشتانش وارد فضای گرم و مرطوب کفش شدند، حس کرد که انگار دستش را درون چاله‌ای از عرق فرو برده است. سطح داخلی کفش به شدت خیس بود و گرمای آن انگار هنوز از پاهای مهناز باقی مانده بود.

کفی را به‌آرامی از داخل کفش بیرون کشید. همین که کفی را از جایش درآورد، دید که انگار آب از آن چکه می‌کند، آن‌قدر که عرق آن را اشباع کرده بود. بویی بسیار تند و زننده در فضا پیچید، بویی که به نظرش چند برابر شدیدتر از خود کفش بود. مهدی کفی را روی زمین گذاشت و دید که رد خیس آن مثل لکه‌ای پررنگ روی زمین باقی مانده است.

او خم شد، به کفی نزدیک شد، و شروع به پاک کردن آن کرد. زبانش را با وسواس روی سطح کفی می‌کشید، هر گوشه و شکاف را مزه‌مزه می‌کرد. طعم تند و تلخ عرق که با بوی قوی آن همراه شده بود، دهانش را پر می‌کرد. بااین‌حال، مهدی نه تنها از این حس ناراحت نمی‌شد، بلکه هرچه بیشتر مزه را حس می‌کرد، بیشتر لذت می‌برد.

با خود فکر کرد که این لحظه، هرچند ساده، برایش خاص‌ترین و پرمعناترین لحظه زندگی‌اش است. درحالی‌که به کارش ادامه می‌داد، حس می‌کرد که انگار زمان متوقف شده و تمام دنیا تنها به این کفی و این لحظه خلاصه شده است.
مهدی با دقت به کفی خیره شد؛ چیزی در آن لحظه توجهش را جلب کرد. لکه‌های سیاهِ رد پا، که تا قبل از این به صورت طرحی مشخص روی کفی حک شده بودند، حالا به شکلی عجیب و غریب شروع به محو شدن و پخش شدن کرده بودند. انگار که رطوبت مداوم و زبانی که بی‌وقفه روی کفی کشیده شده بود، آن‌ها را از جای خود بلند کرده و به یک لایه سیاه براق تبدیل کرده باشد.

زبانی که مهدی لحظاتی قبل با حرص و ولع روی کفی می‌کشید، حالا خودش سیاه شده بود. او ابتدا متوجه نشد، اما وقتی برای لحظه‌ای لبش را لیسید، مزه‌ای غریب و خاکسترگونه احساس کرد. با تعجب نگاهش را از کفی به سمت آیینه کوچکی که در جیبش بود، برگرداند. وقتی زبانه‌اش را بیرون آورد و در آینه نگاه کرد، مات و مبهوت شد. زبانه‌اش درست مانند زغال، سیاهِ سیاه شده بود.

اما مهدی به جای وحشت، احساس عجیب و غریبی داشت. انگار که این سیاهی بخشی از وجود او شده باشد. او لحظه‌ای کوتاه ایستاد، سپس دوباره سرش را پایین برد و به کفی خیره شد. یک قطره عرق دیگر از کفی پایین چکید و بوی تند و تلخی که حالا تمام فضا را پر کرده بود، او را به ادامه کار وسوسه کرد.

مهدی دوباره کفی را در دست گرفت. با تمام این تغییرات، حتی با زبانی که حالا مثل زغال شده بود، نمی‌توانست از تمیز کردن و مزه کردن آن دست بکشد. با هر لحظه‌ای که زبانش به کفی نزدیک‌تر می‌شد، بوی تندتر و تلخ‌تر عرق بیشتر در مشامش پیچید. و این بار، او با لذت و بدون کوچک‌ترین تردید ادامه داد…

مهدی بعد از بلعیدن عرق و کثیفی‌های کفی‌های کفش مهناز، لحظه‌ای کنار دیوار نشست. زبانش سنگین و سیاه شده بود، انگار که زغال خورده باشد. به کفش‌ها نگاه کرد، به کفی‌هایی که هنوز تمیز نشده بودند، و عرق سردی بر پیشانی‌اش نشست.

به خودش گفت: “نباید نصفه‌کاره ولش کنم. تمیزکاریو باید تموم کنم. این بار دیگه همه چیزو درست می‌کنم.”

دستمالی از جیبش بیرون آورد و زبان سیاه‌شده‌اش را با دقت تمیز کرد. لکه‌های سیاهی از زبانش پاک شدند، اما تلخی و شوری مزه هنوز در دهانش بود. نفس عمیقی کشید، دستش را به دیوار گرفت و دوباره کنار کفش‌ها نشست.

کفی‌ها را دوباره از داخل کفش بیرون آورد. وقتی دستش داخل کفش رفت، حس کرد انگشت‌هایش خیس و لزج شده‌اند. عرق پاهای مهناز همه جای کفش را پوشانده بود و بخار گرم هنوز داخلش حس می‌شد. کفی‌ها را روی زمین گذاشت. حالا که نور بیشتری روی آن‌ها می‌افتاد، دید که لکه‌های عرق بیشتر از قبل پخش شده‌اند، انگار که با هر بار تمیزکاری، کثیفی به سطح دیگری از کفی نفوذ کرده باشد.

بدون اینکه وقت را تلف کند، دوباره زبانش را مرطوب کرد و به آرامی شروع به تمیز کردن کرد. این بار آهسته‌تر و با دقت بیشتری زبانش را روی کفی می‌کشید. حس می‌کرد تلخی عرق مثل موجی به دهانش می‌ریزد، اما در عین حال نمی‌توانست از این کار دست بکشد.

دو ساعت تمام کار کرد. زبانش خسته شده بود، انگار که دیگر جان نداشت، اما مهدی بی‌وقفه ادامه داد. وقتی کارش تمام شد، با دقت به کفی‌ها نگاه کرد. تقریباً ۶۰ درصد از لکه‌ها پاک شده بود، اما هنوز رد پاها به‌طور کامل از بین نرفته بودند. حس کرد که عرق زیادی را بلعیده و زبانش همچنان تلخ و شور است، اما در دلش خوشحال بود که تا اینجا پیش رفته است.

با دقت کفی‌ها را سر جایشان گذاشت و کفش‌ها را مرتب کنار در ورودی خانه مهناز قرار داد. با خوشحالی و کمی استرس به سمت خانه‌اش برگشت. در ذهنش به خودش می‌گفت: “فردا دوباره میام، این بار کامل تمیزشون می‌کنم.”
صبح روز بعد
مهدی از پشت پنجره نگاه می‌کرد و به هر حرکت مهناز چشم دوخته بود. وقتی مهناز در خانه را باز کرد و پا به بیرون گذاشت، آفتاب صبحگاهی روی لاک مشکی ناخن‌هایش برق انداخت و برای یک لحظه مهدی حس کرد نفسش بند آمده. چشمانش به کتانی‌های مدرسه‌ای دوخته شده بود که کنار در قرار داشتند.

مهناز به سمت کفش‌هایش رفت و همان‌طور که می‌خواست پایش را داخل کفش کند، یک لحظه مکث کرد. خم شد و دقیق‌تر به داخل کفش‌ها نگاه کرد. مهدی از پشت شیشه می‌توانست چهره متفکر او را ببیند. مهناز انگار چیزی توجهش را جلب کرده بود.

“چرا اینا یه جورایی فرق کردن؟” زیر لب با خودش گفت. کفش‌ها دیگر آن حالت کاملاً کثیف و پر از بو را نداشتند. بوی تندشان کمتر شده بود، و داخلشان، کفی‌ها که همیشه سیاه و لکه‌دار بودند، حالا کمی روشن‌تر به نظر می‌رسیدند.

مهناز سرش را کمی تکان داد و با خودش گفت: “عجیبه… شاید خیالاتی شدم!”

بدون اینکه بیشتر به موضوع فکر کند، پاهای برهنه و عرق‌کرده‌اش را که حالا با لاک مشکی زیباتر هم شده بودند، به آرامی درون کتانی‌ها کرد. مهدی از پشت شیشه تماشای این لحظه را از دست نداد. وقتی مهناز کفش‌ها را پوشید و بندهایشان را محکم کرد، حس کرد انگار کمی راحت‌تر از قبل هستند.

مهناز همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفت، زیر لب گفت: “ولی هنوز یه کم بو میدن…” و شانه‌ای بالا انداخت. مهدی در آن لحظه احساس کرد ضربان قلبش تندتر شده و باز هم نمی‌تواند صبر کند تا مهناز از مدرسه برگردد.
ساعت ۳ ظهر شده بود
مهدی از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد، اما احساس کرد که نیاز به کمی هوای تازه دارد. به کوچه قدم گذاشت، هنوز سرش پایین بود و به چیزی جز فکرهای خودش توجه نمی‌کرد. ناگهان صدای قدم‌های آشنا او را به خود آورد. سرش را بالا گرفت و مهناز را دید که با کیفی روی دوش و همان کفش‌های کتانی آشنا از مدرسه برمی‌گشت.

مهناز وقتی مهدی را دید، لبخندی مهربان زد. کمی خجالت کشید اما با گرمی سلام کرد:
“سلام مهدی آقا! خوب هستید؟”

مهدی که اصلاً انتظار چنین برخوردی را نداشت، لحظه‌ای مکث کرد. قلبش به تندی می‌تپید، انگار هزار فکر در ذهنش موج می‌زدند. دست و پایش را گم کرد و با لکنت جواب داد:
“س…سلام، مرسی، شما خوبی؟”

مهناز که متوجه خجالت مهدی شده بود، لبخندی زد و گفت:
“آره، ممنونم.”

دو نفری آرام به سمت ساختمان رفتند. مهدی با هر قدمی که برمی‌داشت، بیشتر در فکر فرو می‌رفت. خودش را سرزنش می‌کرد که چرا این‌قدر دستپاچه شده است. وقتی به پله‌ها رسیدند
بالاخره به طبقه خودشان رسیدند. مهناز جلوی در واحدشان ایستاد، دستش را برای باز کردن در به سوی کیفش برد اما انگار چیزی ذهنش را مشغول کرده بود.
او به کفش‌هایش نگاه کرد. می‌دانست که پاهایش در این کفش‌های بدون جوراب، بعد از ساعت‌ها زیر آفتاب، عرق کرده و احتمالاً بوی شدیدی دارند. خجالت زده، لحظه‌ای مکث کرد.

مهدی که آن‌سوی راهرو ایستاده بود و سعی داشت خود را مشغول نشان دهد، زیر چشمی او را می‌پایید. نمی‌توانست نگاهش را از حرکات مهناز بردارد. او حتی نمی‌دانست که همین خجالت و مکث مهناز، برایش هیجان عجیبی ایجاد کرده است.

مهناز بالاخره کمرش را خم کرد و بندهای کفش‌هایش را باز کرد. اما همچنان تردید داشت. از یک طرف نمی‌خواست با کفش وارد خانه شود، از طرف دیگر مطمئن بود که بو پاهایش بیشتر از هر چیزی خودش را نشان خواهد داد. نمی‌دانست چطور رفتار کند.
مهدی که خودش را به آن راه زده بود، پرسید: «چیزی شده؟ کمکی می‌خوای؟»
مهناز سرش را بالا آورد و با لبخندی کوچک و کمی معذب گفت: «نه… نه، چیز خاصی نیست.» اما دست‌هایش که به بند کفش‌ها نزدیک شده بودند، کمی لرز داشتند.

مهدی بی‌حرکت ایستاده بود و وانمود می‌کرد منتظر جواب دیگری است، اما نگاهش ناخواسته به پاهای مهناز خیره مانده بود. مهناز نفس عمیقی کشید و شروع به باز کردن بند کفش‌هایش کرد. دست‌هایش آرام آرام بندها را باز می‌کردند، گویی که می‌خواست این لحظه را به تأخیر بیندازد.

وقتی اولین کفش را با کمی تلاش درآورد، صدای خفیفی از برخورد کفش با پاهای خیسش شنیده شد. انگار که پاهایش واقعاً به داخل کفش‌ها چسبیده بودند. همان‌طور که کفش را کنار گذاشت، ناگهان بوی تند و گرمی که در کفش‌ها حبس شده بود، به وضوح در فضا پخش شد. مهدی انگار که دچار شوک شده باشد، نفسش را در سینه حبس کرد.

مهناز سرش را پایین انداخت و با دستپاچگی لبخند زد و گفت: «معذرت می‌خوام… چیزه، هوا خیلی گرم بود… جوراب یادم رفت بپوشم.» کف دستش را روی گونه‌اش گذاشت که از شرم قرمز شده بود.

او کفش دوم را هم با کمی فشار و تقلا درآورد. وقتی پای برهنه‌اش از کفش بیرون آمد، انگار که جریان هوای تازه روی پوستش حس شده باشد، پایش را سریع تکان داد و روی زمین گذاشت. پاهایش برق می‌زدند، خیس از عرق بودند، و رد مرطوبشان روی سرامیک راهرو واضح بود. بوی قوی‌تر از قبل شد و خودش هم متوجه شد. با عجله گفت: «ببخشید… خب، خداحافظ!»

مهدی که قلبش دیوانه‌وار می‌زد و عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود، فقط توانست با لبخندی مصنوعی سری تکان دهد. وقتی مهناز در را پشت سرش بست، مهدی هنوز در همان حالت خشکش زده بود. چشمش به رد پاهای نمناک مهناز روی زمین بود که در زیر نور کمی می‌درخشید. بویی که هنوز در هوا مانده بود، انگار ذهنش را پر از هیجان کرده بود.
مهدی در حالی که جلوی در خانه مهناز ایستاده بود، ذهنش پر از افکار مختلف بود. در تلاش بود که راهی برای بردن کفش‌های مهناز از خانه‌اش پیدا کند، بدون اینکه مشکوک شود. به خودش گفت: «باید یه بهانه‌ای پیدا کنم که راحت بتونم کفش‌ها رو ببرم و تمیز کنم.» بعد از کمی فکر کردن، به ذهنش رسید که به مهناز بگوید شغلی در زمینه کفش دارد و یک دستگاه تمیز کننده کفش هم دارد. اینطور می‌تواند بدون هیچ دردسری کفش‌ها را بگیرد.

نفس عمیقی کشید و به در خانه مهناز نزدیک شد. دستش به در زد. پس از چند ثانیه، در باز شد و مهناز با لبخندی ملایم و گونه‌هایی که کمی از خجالت گل انداخته بود، به او نگاه کرد.

“بله، آقا مهدی؟” مهناز گفت و صدایش به نظر مهربان می‌آمد، اما در عین حال کمی گیج به نظر می‌رسید.

مهدی که هنوز کمی دستپاچه بود، گفت: “ام، مهناز خانوم، بله… شغلم در ارتباط با کفشه و ما دستگاه تمیزکننده‌ای داریم که می‌تونید ازش استفاده کنید. اگه بخواید می‌تونید از سرویس رایگان ما برای تمیز کردن کفش‌ها استفاده کنید.”

مهناز کمی مکث کرد، نگاهش به کفش‌هایش افتاد. احساس خجالت کرد که بوی پاهایش به خاطر گرما به مشام مهدی رسیده باشد. با کمی سرخ شدن گفت: “ام… باشه مشکلی نیست، آقا مهدی. اگه میشه کفش‌های مدرسه‌ام رو ببرید، ولی لطفاً تا شب برگردونید، چون فردا باید بپوشم.”
مهدی که از اینکه توانسته بود راحت به هدفش برسد، خوشحال بود، کفش‌ها را برداشت. بلافاصله پس از برداشتن کفش‌ها، بوی تند و عرق آنها را احساس کرد. از همان فاصله، بوی ناخوشایند آن‌ها به شدت به مشامش رسید، طوری که چشم‌ها و بینی‌اش می‌سوزاند. مهدی با خود گفت: «این بو دیگه خیلی شدید شده…»
مهدی که به خواسته‌اش رسید و دروغش جواب داد، آرام آرام روی زمین نشست. هوا هنوز پر از بخار تند کفش‌ها بود و او احساس می‌کرد در این فضا، هوای تازه به طرز عجیبی لذت‌بخش است. نفس عمیق کشید و بلافاصله سینه‌اش شروع به سوزش کرد. بوی تند و سنگین کفش‌ها به شدت به مشامش می‌رسید و برای او، این عطر عجیب، احساسی شبیه به لذت داشت. چشم‌هایش را بست و با دقت کفش‌ها را جلوی خود گذاشت.

او با دقت شروع به بیرون آوردن کفی‌ها کرد. هر کفی را با احتیاط از داخل کفش‌ها بیرون آورد و برای لحظه‌ای به آن‌ها نگاه کرد. کفی‌ها تیره و کثیف بودند و اثری از عرق و کثیفی روی آن‌ها نمایان بود. مهدی نمی‌توانست صبر کند، بلافاصله زبانش را بیرون آورد. زبان سیاهش که کمی مرطوب شده بود، به آرامی و با دقت روی کفی‌ها حرکت کرد. او احساس می‌کرد که هر بار که زبانش را روی کفی می‌کشد، ذره ذره از کثیفی‌ها پاک می‌شود. هر تماس زبان با سطح کفی یک لذت عجیب و تحریک‌کننده به او می‌بخشید.

او به دقت و با تمرکز کامل هر قسمت از کفی‌ها را می‌لیسید، انگار که هر قطره از عرق و کثیفی برای او یک راز نهفته بود که باید کشف می‌کرد. زبانش به آرامی روی کفی می‌لغزید و با هر حرکت، کثیفی‌ها کم‌تر و کم‌تر می‌شدند. بوی تند، با هر بار تماس کمتر می‌شد، اما هنوز هم در هوا باقی می‌ماند.

سینه‌اش می‌سوخت و نفسش سریع می‌زد، اما او با آرامش ادامه می‌داد. به هیچ‌چیز جز تمیز کردن کفی‌ها فکر نمی‌کرد. هر بار که زبانش روی کفی‌ها می‌گذشت، او احساس می‌کرد که به چیزی خیلی خاص دست می‌یابد. دقتش به حدی بود که حتی کوچکترین لکه‌ها و ردهای عرق را هم پاک می‌کرد. با هر لیسیدن، کفی‌ها تمیزتر می‌شدند و بویشان کم‌کم کمتر می‌شد. او حتی بعضی از قسمت‌های کفی را دوباره با دقت بیشتری لیسید، انگار که به دنبال چیزی می‌گشت که هنوز ناپیدا بود.

در تمام این مدت، صدای لیسیدن زبانش را می‌شنید و احساسی عجیب از رضایت در وجودش شکل می‌گرفت. احساس می‌کرد که این تمیزکاری، نوعی هنر است که باید به بهترین شکل انجام دهد. دستش به هیچ وجه خسته نشده بود، چون هر لحظه که بیشتر به تمیز کردن ادامه می‌داد، احساس می‌کرد که از این کار لذت بیشتری می‌برد.

او می‌دانست که وقتی این کار تمام شود، کفی‌ها هیچ اثری از بو و کثیفی نخواهند داشت. به تدریج کفی‌ها روشن‌تر و تمیزتر شدند و بوی تند آن‌ها که ابتدا کاملاً آزاردهنده بود، به یک بوی ضعیف و قابل تحمل تبدیل شد. مهدی با دقت هر لبه‌ی کفی را بررسی کرد و با آرامش لبخند زد. این کار، به نوعی، برای او همانند یک پیروزی بود.

بعد از مدت‌ها، وقتی کفی‌ها کاملاً تمیز شده بودند و بویشان تقریباً از بین رفته بود، مهدی با دقت کفی‌ها را به داخل کفش‌ها گذاشت. از شدت لذت، چند لحظه‌ای سکوت کرد و به کارش فکر کرد. وقتی دید که همه‌چیز درست است، با آرامش از جایش بلند شد و به سمت در خانه حرکت کرد. کفی‌ها را در دستش نگه داشت و به این فکر می‌کرد که حالا دیگر کفش‌ها به بهترین شکل ممکن تمیز شده‌اند و مهناز هیچ اثری از بوی بد در آن‌ها نخواهد یافت.
مهدی قدم به قدم به سمت خانه مهناز پیش می‌رفت. هر گام که برمی‌داشت، احساس عجیبی در دلش می‌چرخید. آنقدر مشغول فکر کردن به کفی‌ها و تمیزی‌شان شده بود که تقریباً فراموش کرده بود چرا آمده بود. لحظه‌ای از تفکراتش بیرون آمد و به خودش گفت که باید این کفش‌ها رو به مهناز بده. او به خود هشدار داد که نباید بیش از حد درگیر این فکرها شود. الان وقت آن است که فقط کارش را انجام بدهد.

وقتی به در خانه مهناز رسید، نفس عمیقی کشید و سپس دستش را به در زد. بعد از چند ثانیه، در به آرامی باز شد و مهناز با لبخند و لحن گرمی گفت: “سلام آقا مهدی!”

مهدی با لبخند پاسخ داد: “سلام مهناز خانم، این هم از کفش‌های شما.”

او کفش‌ها را به سمت مهناز گرفت و با دقت و آرامی اضافه کرد: “لطفاً داخل کفش‌ها رو نگاه کنید.”

مهناز نگاه کوتاهی به داخل کفش‌ها انداخت و بلافاصله لبخند زد. “خیلی خوب شده! دیگه بوی بدی نمی‌ده، خیلی ممنونم.”

مهدی که از نتیجه کارش خوشحال شده بود، سرش را پایین انداخت و با یک لبخند به مهناز گفت: “خوشحالم که راضی هستید.”

قبل از این که مهدی قصد ترک کردن داشته باشد، مهناز گفت: “آقا مهدی، صبر کنید!”

مهدی که نیم‌نگاهی به او انداخت، برگشت و با تعجب به مهناز نگاه کرد. مهناز با کمی شرم و لبخند ادامه داد: “شما می‌تونید کفش‌های ورزشی من رو هم مثل همین تمیز کنید؟”

مهدی که احساس کرد قلبش چند تپش تندتر زد، کمی مکث کرد و سپس با لبخندی گفت: “بله، بله، حتماً!”
مهناز به آرامی وارد خانه شد و لحظاتی بعد با کتانی ورزشی‌اش برگشت. پیش از اینکه کتانی‌ها را به مهدی بدهد، به آرامی از او عذرخواهی کرد.

“ببخشید، بابت بوی کفش‌ها. فکر می‌کنم خیلی بد شده باشه.”
مهدی که همیشه با روی خوش و صمیمیت پاسخ می‌داد، لبخند زد و با دست به طرف او اشاره کرد. “نه، نه، هیچ مشکلی نیست. اصلاً لازم نیست عذرخواهی کنید. این کار من هست.”

مهناز که کمی آرام‌تر شده بود، با لبخندی از او تشکر کرد و سپس توضیح داد که دقیقاً چه چیزی از مهدی می‌خواهد. با نگاه ملایمی به مهدی نگاه کرد و با صدای آرام گفت:

“خب، ببینید آقا مهدی، کفی این کفش‌ها خیلی سیاه شده. من می‌خوام که تا اونجایی که ممکنه سفید بشه. و داخل کفش‌ها هم دیگه بوی بدی نده. چون من هر روز بعد از مدرسه این کفش‌ها رو بدون جوراب می‌پوشم و ورزش می‌کنم. در واقع بیشتر روزها همینطور می‌شه. به خاطر همین الان این‌طوری شده.”

مهناز با خجالت کمی سرش را پایین انداخت و سپس با صدای کم گفت: “بازم ببخشید بابت بوی پاها.”

مهدی که به حرف‌های مهناز گوش می‌داد، فقط لبخند زد و سرش را به علامت فهمیدن تکان داد.
مهدی که از تصمیمش راضی بود، با لبخند به مهناز گفت:
“فردا تا ساعت ۳ ظهر که میاید خونه، کفش‌تون تمیز و آماده خواهد بود. نگران نباشید.”

مهناز که از این پیشنهاد خوشحال شده بود، با یک نگاه شکرگزار به مهدی نگریست و گفت:
“خیلی ممنونم، آقا مهدی! واقعا کمک بزرگی کردید.”

او سپس با یک لبخند گرم و دلنشین، به سمت در خانه حرکت کرد و وارد شد. در همین لحظه، در باز شد و مهناز به سرعت وارد شد و در را بست.
و تصمیم گرفت فردا صبح شروع به تمیز کردن کفش ها کنه

مهدی که همچنان لبخند بر لب داشت، به آرامی به سمت خانه‌اش برگشت. قلبش پر از هیجان و احساس خاصی بود که نمی‌توانست از آن فرار کند.

صبح روز بعد، وقتی مهناز در حال پوشیدن کتونی‌های مدرسه‌ش بود، مهدی که پشت در ایستاده بود، با صدای آرامی سلام کرد. مهناز که تازه در حال جا دادن پای برهنه‌اش به داخل کتونی‌ها بود، کمی با تعجب نگاهش کرد، اما لبخندی زد و با صدای نرم و آشنا به مهدی جواب داد:
“سلام، آقا مهدی!”

مهدی با لبخند، در حالی که به مهناز نگاه می‌کرد که به سرعت کتونی‌ها رو می‌پوشید، گفت:
“موفق باشی، مهناز خانوم! صبح بخیر!”

مهناز با اشاره سر تشکری به او کرد و گفت:
“مرسی، خداحافظ.”

وقتی مهناز از در بیرون رفت، مهدی در را به آرامی بست و به سمت کتونی‌های ورزشی مهناز رفت. در دستانش احساس سنگینی می‌کرد، اما نمی‌توانست از فکری که به ذهنش آمده بود، دست بردارد.

با دقت و بی‌صدا، مهدی کفش‌ها را از جایی که مهناز گذاشته بود برداشت. هوای گرم داخل کفش‌ها بلافاصله به صورتش برخورد کرد و بویی که از داخل کفش‌ها بیرون می‌زد، به شدت حس می‌شد. بوی تعریق و گرما به مشامش رسید، اما مهدی که دیگر به این عطر خاص عادت کرده بود، آرام به گوشه‌ای رفت.

مهدی از زیر لب گفت:
“خب… حالا که دوباره باید تمیزشون کنم.”

با یک نفس عمیق و تمرکز بیشتر، مهدی کفی‌ها را از داخل کتونی‌ها بیرون کشید. کفی‌ها با لکه‌های تیره و چسبنده پوشیده شده بودند، طوری که رنگ طبیعی‌شان را نمی‌شد تشخیص داد. مهدی با دقت، شروع به تمیز کردن کفش‌ها کرد.

او آرام و بی‌صدا زبانش را بیرون آورد و به آرامی روی کفی‌ها کشید. هر حرکت زبانش دقیق و حساب‌شده بود، طوری که تمام لکه‌های چسبیده به سطح کفی به آرامی پاک می‌شدند. نفس‌های مهدی به شدت درون کفش‌ها نفوذ می‌کرد و بوی گرم، بیشتر و بیشتر از آنها بیرون می‌زد، اما او هیچ اهمیتی به این بو نداد. او فقط مشغول کار بود.

هر بار که زبانش به سطح کفی می‌رسید، مهدی از لذت خاصی که از این کار می‌برد، لبخند می‌زد. هر لکه‌ای که پاک می‌شد، او احساس رضایت بیشتری پیدا می‌کرد. به دقت گوشه‌ها و بخش‌های عمیق‌تر کفی را تمیز می‌کرد، مثل کسی که در حال مراقبت از چیزی با ارزش است.

در حالی که مشغول تمیز کاری بود، گرمای هوا و بوی داخل کفش‌ها بیشتر به او فشار می‌آورد، اما او هیچ توقفی نمی‌کرد. نفس‌های مهدی به تدریج کندتر می‌شد، چون او غرق در این لحظه بود و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کرد. تا زمانی که کفی‌ها کاملاً تمیز شدند، او دست از کار نکشید. وقتی آخرین لکه هم از کفی پاک شد، مهدی با نگاه رضایتمندانه‌ای به کفی‌ها نگاه کرد. بوی داخل کفش‌ها کمتر شده بود و حالا کفش‌ها به طرز شگفت‌انگیزی تمیز و تازه به نظر می‌رسیدند.

مهدی که از انجام کارش راضی بود، با لبخند آرامی از گوشه لبش، کفش‌ها را برداشت و برای برگشتن به خانه مهناز آماده شد.
مهدی که کفش‌های ورزشی مهناز را در دست داشت، در انتظار او ایستاده بود. وقتی مهناز از پله‌ها بالا آمد و به او رسید، سلام گرمی کرد و از مهدی بابت تمیز کردن کفش‌ها تشکر کرد. اما مهدی هیچ‌چیز جز کفش‌های تمیز شده در دست نداشت که به مهناز بدهد. وقتی مهناز به در خانه رسید، در حالی که کفش‌های مدرسه‌اش هنوز در پایش بود، کمی به جلو خم شد و بی‌آنکه ذره‌ای تردید یا خجالت بکشد، شروع به درآوردن کفش‌ها کرد.
هوای داخل کفش‌ها بلافاصله بوی تندی از عرق پاهای مهناز را در فضا پخش کرد. پاهایش به شدت عرق کرده و خیس بودند، مخصوصاً در ناحیه کف پا که به وضوح نشان می‌داد مدت زیادی است که بدون جوراب داخل کفش‌ها بوده است. وقتی مهناز کفش‌ها را از پایش درآورد، بوی عرق پاها مثل یک دود سنگین در فضا پخش شد، به‌طوری که مهدی نمی‌توانست چشم از آن بردارد. مهناز بدون هیچ‌گونه شرمی به مهدی نگاه کرد و با آرامش گفت:

«آقا مهدی، کفش‌های مدرسم خیلی بو می‌ده. لطفاً اگه می‌تونید تمیزش کنید. خیلی ممنون.»

او در را پشت سرش بست و وارد خانه شد، در حالی که پاهای خیسش هنوز از داخل کفش‌های مدرسه بوی عرق می‌داد. مهدی با دقت به کفش‌ها نگاه کرد و سپس در دلش تصمیم گرفت که باید هر طور شده این کار را به درستی انجام دهد.
بوی تند و سنگین عرق پا از داخل کفش‌ها به مشامش رسید و برای لحظه‌ای از شدت بوی آن، نفسش سنگین شد. او با یک حرکت سریع، کفش‌ها را برداشت و به داخل خانه رفت.

هوای داخل خانه سنگین بود و بوی کفش‌ها در فضای اتاق پیچید. مهدی نفس عمیقی کشید و به همان بوی عرق و نم کفش‌ها عادت کرد. از نگاه اول متوجه شد که داخل کفش‌ها به شدت خیس است و رطوبت در آن‌ها کاملاً محسوس است. او شروع به تمیز کردن کفش‌ها کرد.

مهدی ابتدا کفی‌ها را در آورد. وقتی کفی‌ها را در دستش گرفت، حس رطوبت و لیز بودن آنها را احساس کرد. بوی تند عرق همچنان در فضا پیچیده بود و او حتی می‌توانست این بو را به طور مستقیم از درون کفش‌ها حس کند. انگار پاهای مهناز به مدت طولانی در داخل کفش‌ها قرار داشته‌اند و تمام رطوبت بدنش را در آنها جا گذاشته بود.

با دقت کفی‌ها را شروع به تمیز کردن کرد. زبانش را به آرامی به کفی‌ها کشید، هر قسمت از کفی که خیس‌تر بود، با دقت بیشتری تمیز می‌کرد. او با هر حرکتش سعی داشت که رطوبت باقی‌مانده را جذب کند و بوی بد را از بین ببرد. وقتی زبانش را از روی کفی‌ها می‌کشید، احساس می‌کرد که بوی تند عرق کاملاً در دهانش پخش می‌شود، اما به دلخواه خود ادامه می‌داد.

او چندین بار این حرکت را تکرار کرد. نفسش سنگین‌تر شد و از شدت بوی عرق، که در دهانش پیچیده بود، احساس گرمای شدیدی می‌کرد. ولی همچنان به کارش ادامه داد و سعی کرد تا هر گوشه از کفی‌ها را کاملاً تمیز کند. در این میان، لحظه‌ای به خود گفت که کارش تمام نمی‌شود تا زمانی که بوی کفش‌ها از بین برود و کاملاً تمیز شوند.
مهدی پس از مدت زمانی که در خانه مشغول تمیز کردن کفش‌های مدرسه‌ مهناز بود، نهایتاً کارش تمام شد. کفش‌ها مثل روز اول تمیز و بدون هیچ بویی بودند. او به یاد وعده‌ای که به مهناز داده بود افتاد و با احساس رضایت از انجام کارش، به در خانه مهناز رفت.

وقتی در زد، چند لحظه‌ای گذشت و سپس در باز شد. مهناز با چهره‌ای که نشانه‌ی خستگی از یک روز طولانی بود، در را باز کرد. با همان لحن مختصر، اما به شکلی که مهدی به خوبی متوجه شود که از انجام کارش راضی است، گفت: “ممنون .

او با یک نگاه کوتاه به کفش‌های تمیز شده، آن‌ها را گرفت و در را آرام پشت سرش بست. مهدی هم که از رضایت مهناز خوشحال شده بود، لبخندی زد و به سمت خانه خودش راه افتاد. حس رضایت از اینکه توانسته بود به مهناز کمک کند، او را همراهی می‌کرد.

با هر گامی که برمی‌داشت، نفسش سنگین‌تر می‌شد و بیشتر از قبل حس می‌کرد که به وظیفه‌اش به خوبی عمل کرده است.
و این شد کار صب تا شب مهدی
تمیز کردن کفش های بد بوی مهناز

یک روز بعد از ظهر، مهناز به خانه برگشت و در حالی که وارد خانه می‌شد، مهدی را دید که در حال ایستادن مقابل در بود و به نظر می‌رسید که مشغول انجام کاری است. مهناز به سمت او رفت و از دستش کفش‌های ورزشی‌اش را گرفت. همانطور که به داخل خانه می‌رفت، به صورت مهدی نگاه کرد و چیزی عجیب توجهش را جلب کرد.

“مهدی، صورتت…” مهناز با تعجب گفت.

مهدی سریع سرش را پایین انداخت و کمی رنگش پرید. مهناز همچنان به او نگاه می‌کرد و ناگهان متوجه چیزی شد. زبان مهدی سیاه شده بود. این نگاه مهناز را بیشتر کنجکاو کرد و ذهنش را درگیر کرد. در همین لحظه، بویی که از صورت مهدی به مشامش می‌رسید، بویی آشنا و ناخوشایند بود. بویی که به شدت شبیه به بوی عرق پا بود، درست همان بویی که در داخل کفش‌های خود احساس کرده بود.

مهناز با تعجب گفت: “مهدی، چرا صورتت بوی عرق پا می‌ده؟”

مهدی که ناگهان متوجه شد که مهناز متوجه شده است، با کمی نگرانی سرش را پایین انداخت و گفت: “م… مهناز خانم، من فقط می‌خواستم کفش‌هاتون تمیز بشه. معذرت می‌خواهم.”

مهناز لحظه‌ای در سکوت به او نگاه کرد، سپس به آرامی پرسید: “چطور تمیزشون می‌کنید؟”

مهدی که نمی‌خواست بیشتر از این افشا شود، جواب داد: “با دست و زبانم… چون دستگاه ندارم، اینطور می‌کنم.”
مهناز با نگاه دقیق‌تری به صورت مهدی نگاه کرد و به بوی خاصی که همچنان از صورتش به مشام می‌رسید توجه کرد. در دلش به این نتیجه رسید که این تنها راهی است که مهدی می‌شناخته و هیچ مشکلی برایش نداشته است.

با آرامش گفت: “خب، مهدی، متوجه شدم. ممنونم که اینقدر به فکر کفش‌هام هستید.”

مهدی که نمی‌خواست از مهناز چیزی پنهان کند، نگاهی به صورتش انداخت و کمی سرش را پایین انداخت. مهناز نگاهی متفاوت به او کرد، نگاهی که نشانه‌ای از درک عمیق‌تر و توجه بیشتر بود. او دیگر فقط مهدی را به عنوان یک خدمتکار نمی‌دید، بلکه به تدریج رابطه‌ای پیچیده‌تر بین خود و مهدی می
بعد از آن روز، مهناز همچنان به مهدی کمک‌هایی که برای تمیز کردن کفش‌ها ارائه می‌داد، نیاز داشت. اما او حالا می‌دانست که این کمک‌ها به قیمت کثیف شدن زبان مهدی و تحمل بوی ناخوشایند پاهای او تمام می‌شود. او به تدریج متوجه شد که مهدی در این کار احساس راحتی می‌کند، حتی اگر خودش از آن لذت نمی‌برد.

یک روز، وقتی که مهدی با کفش‌های تمیز شده ورزشی به خانه برگشت، مهناز دوباره متوجه سیاهی زبانش شد. این بار دیگر مهناز از تعجب و ناراحتی چیزی نشان نداد. بلکه لبخندی به لب آورد و گفت: “مهدی، خوبه که اینقدر با دقت این کار رو می‌کنی، اما فکر می‌کنم به نظرم دیگه وقتشه که این کار رو به طور مرتب انجام بدی.”

مهدی که به خاطر این کارها چند بار احساس گناه کرده بود، به چشمان مهناز نگاه کرد و با صدای آرام گفت: “چطور؟”

مهناز در حالی که به آرامی نزدیک‌تر می‌شد، با لحن مسلطی گفت: “حالا که این کار رو انجام می‌دی، چرا به عنوان مسئول تمیز کردن کفش‌هام کار کنی؟ از این به بعد هر وقت من به کفش‌های تمیز نیاز داشتم، تو باید بیای و این کار رو انجام بدی.”

مهدی که هیچ انتخاب دیگری نداشت، فقط سرش را پایین انداخت و جواب داد: “بله، خانم مهناز، من این کار رو انجام می‌دم.”

مهناز لبخندی زد و ادامه داد: “و از این به بعد، هر وقت به کفش‌ها یا چیزی دیگه نیاز داشتم، باید در خدمت من باشی. هر کاری که من بگم، باید انجام بدی، فهمیدی؟”

مهدی که نمی‌توانست از این وضعیت فرار کند، فقط سرش را تکان داد و گفت: “بله، خانم.”

از آن روز به بعد، مهناز به تدریج مهدی را به عنوان خدمتکار خود درآورد. هر روز که به خانه می‌آمد، از او می‌خواست که کفش‌ها، لباس‌ها و حتی دیگر وسایلش را تمیز کند. مهدی هیچ اعتراضی نمی‌کرد و حتی بیشتر از قبل به این کارها عادت کرده بود.

مهناز از این قدرت جدید که بر مهدی داشت، لذت می‌برد و به تدریج احساس می‌کرد که او دیگر فقط یک خدمتکار ساده نیست، بلکه به نوعی کنترل و تسلطی بر او دارد. هر زمان که مهدی به او خدمت می‌کرد، مهناز احساس می‌کرد که قدرت بیشتری در دستش است و مهدی هیچ چاره‌ای جز اطاعت ندارد.

مهناز با یک لبخند رضایت‌بخش به مهدی نگاه کرد و از او خواست که به خانه‌اش بیاید. وقتی وارد خانه شدند، مهناز با دقت به مهدی اشاره کرد که در اتاق نشیمن بایستد. او سپس رفت و کفش ورزشیش که بعد مدرسه با اون ورزش میکنه که به شدت نیاز به تمیز کردن داشت، برداشت.

“خب، برده حالا می‌خواهیم که شما کفش‌های من رو برق بندازید.” مهناز با لحن جدی و خاصی گفت.

به آرامی نفس عمیقی کشید و نگاهی به کفش‌های مهناز انداخت. مهناز با دقت به مهدی نگاه کرد، سپس گفت: “نگران نباشید، می‌خواهیم درست جلوی چشم خودم کار رو انجام بدید.”

مهدی که از دستور صریح مهناز غافلگیر شده بود، به آرامی پایین رفت و کفش‌ها را برداشت. هر حرکتش کاملاً متمرکز و دقیق بود. مهناز با لبخند زیرکانه‌ای او را تماشا می‌کرد. مهدی زبانش را به آرامی بیرون آورد و اولین تماسش را با داخل کفش شروع کرد. هوای مرطوب و بوی سنگین عرق پا در فضای اتاق پیچید.

مهدی آرام و بی‌صدا کفی‌های کفش را با زبانش لمس کرد و به سرعت شروع به تمیز کردن آنها کرد. زبانش با دقت از هر گوشه کفی عبور می‌کرد، هر خط و خشی را از بین می‌برد. مهناز نگاهش را از مهدی بر نمی‌داشت و به دقت حرکات او را دنبال می‌کرد. هر بار که زبانش به کفش برخورد می‌کرد، مهدی احساس می‌کرد که زمان طولانی‌تری گذشته است، اما هنوز از این کار به نوعی رضایت می‌برد.

در حین تمیز کردن، بوی عرق پا و رطوبت که از داخل کفش‌ها بلند می‌شد، هیچ‌کدام برای مهدی تازگی نداشت. او قبلاً هم تجربه‌هایی از این دست داشت. به مرور، کفش‌ها به طور کامل تمیز شدند و کفی‌های آنها به رنگ روشن و بدون لکه درآمدند.

وقتی که مهدی کارش را تمام کرد و کفش‌ها کاملاً تمیز شدند، مهناز با لبخند ملایمی گفت: “حالا عالیه، آقا مهدی.”
از زمانی که مهدی به مهناز قول داده بود که همیشه کفش‌های مدرسه‌اش را تمیز کند، تغییرات زیادی در روحیه‌اش به وجود آمده بود. او دیگر به راحتی از این کارها خسته نمی‌شد و حتی احساس می‌کرد که این کارها به بخشی از زندگی روزمره‌اش تبدیل شده است. همیشه منتظر بود تا مهناز وارد خانه شود، با چهره‌ای شاد و سرزنده، و کفش‌های مدرسه‌اش را از پای برهنه‌اش بیرون بیاورد.

آن روز، وقتی مهناز با کفش‌های مدرسه‌اش وارد خانه شد و همانطور که همیشه با لبخند گفت:
«مهدی، اینا رو زود تمیز کن، خیلی بوی بدی میدن!»
مهدی که این روزها به شدت به این کارها عادت کرده بود، با دقت بیشتری کفش‌ها را از دست مهناز گرفت. پاهای او هنوز از عرق و گرمای روز تحت فشار بودند و بوی تندی که از داخل کفش‌های مدرسه‌اش به مشام می‌رسید، برای مهدی دیگر چیزی عادی شده بود. اما این‌بار، چیزی در درونش تغییر کرده بود. او حس می‌کرد که تمیز کردن این کفش‌ها برای او تبدیل به یک مسئولیت بسیار بزرگتر از یک کار ساده شده است. یک احساس عجیب از وابستگی، حتی شاید نوعی تعلق خاطر به این وظیفه، در وجودش ایجاد شده بود.

مهدی کفش‌های مدرسه را با دقت بیشتری برداشت. اولین قدم، خارج کردن کفی‌های داخل کفش بود که به شدت در اثر استفاده روزمره، از بوی عرق و رطوبت کثیف شده بودند. کفی‌ها را بیرون آورد و به دقت بررسی کرد. بوی ناخوشایندی که از داخل کفش‌ها و کفی‌ها بلند می‌شد، چیزی بیشتر از فقط یک بو بود؛ برای مهدی، این بو شبیه به نشانه‌ای از تعلق و وابستگی به مهناز بود.

با انگشتانش به آرامی کفی‌ها را برداشته و در حالی که نفس عمیقی می‌کشید، شروع به تمیز کردن داخل کفش‌ها کرد. مهدی نمی‌توانست از فکر این‌که چطور این کارها به یک عادت بی‌پایان تبدیل شده، دست بردارد. او گاهی فکر می‌کرد که در این دنیای کوچک و محدود، تنها کاری که برایش باقی‌مانده همین وظیفه تمیز کردن و مراقبت از کفش‌های مهناز است.

دست‌ها و زبانش در حال کار بودند، و در حالی که داخل کفش‌های مدرسه را تمیز می‌کرد، حس می‌کرد که چیزی عمیق‌تر از یک وظیفه به این کار پیوند خورده است. کفش‌ها تمیز می‌شدند و او همچنان در حال تمیز کردن کفی‌ها بود، تا اینکه به تدریج بوی تند و ناخوشایند به کلی از بین رفت و کفش‌ها دوباره تمیز و آماده پوشیدن شدند.

با پایان کار، مهدی احساس رضایت عمیقی کرد. احساس می‌کرد که چیزی بیشتر از یک خدمتکار بودن در این کار وجود دارد. چیزی مانند یک وابستگی، که از عمق وجودش به مهناز وصل شده بود.
بله، ایده‌ی بسیار جذابی است که می‌تواند به داستان عمق بیشتری بدهد و تعاملات بین مهناز و مهدی را پیچیده‌تر کند. این دستور از مهناز می‌تواند هم نشان‌دهنده کنترل بیشتر او بر مهدی باشد و هم برای ایجاد لحظات تنش و جلب توجه بیشتر در داستان مناسب است.

پس از اینکه مهدی کفش‌های مدرسه مهناز را تمیز کرد، مهناز به آرامی به او نگاه کرد و گفت:
«خب، مهدی، کفش‌ها تمییز شدند. اما فکر می‌کنم هنوز یه کاری مونده!»
مهدی، که این روزها به دستورات مهناز کاملاً عادت کرده بود، نگاهش را به سمت او دوخت و منتظر شد تا او ادامه دهد. مهناز کمی به پاهای خود نگاه کرد و سپس با لحن ملایم اما قاطع گفت:
«پاهای منم خیلی عرق کرده و بوی بدی داره. فکر می‌کنم باید همین‌طور که کفش‌ها رو تمیز کردی، پاهای من رو هم تمیز کنی. اونم که خیلی بد بوتره!»

مهدی که از دستورات مهناز تعجب نکرده بود، سری تکان داد و بدون هیچ‌گونه اعتراضی به سمت مهناز رفت. پاهای مهناز هنوز خیس و عرق‌کرده بودند و بوی شدیدی از آن‌ها به مشام می‌رسید. اما برای مهدی، دیگر این بوی‌ها هیچ اهمیتی نداشتند. او حس می‌کرد که این دستور فقط بخشی از کار روزمره‌اش است و به نوعی وظیفه‌اش شده است.

مهناز با اشاره‌ای از مهدی خواست که به آرامی پاهایش را تمیز کند. مهدی ابتدا با دقت نگاه کرد که چطور پاهای مهناز هنوز در اثر عرق، کمی سرخ و خیس شده بودند. سپس، با دقت شروع به لمس پاهای او کرد و هر بخش را یکی یکی تمیز می‌کرد. با هر حرکت زبانش، مهدی می‌توانست حس کند که بوی پاهای مهناز از بین می‌رود، ولی در عین حال این بو همچنان در هوا باقی می‌ماند.

مهناز از احساس این تمیزکاری ظریف و خاص به وضوح لذت می‌برد، در حالی که مهدی در حال انجام کارش بود، او احساس می‌کرد که این رابطه، دیگر چیزی بیش از یک وظیفه ساده است. این کار تبدیل به چیزی بسیار شخصی‌تر و وابسته به مهناز شده بود.
مهناز صبح زود از خواب بیدار شد. نگاهی به کفش‌های مدرسه‌اش که گوشه‌ی اتاق افتاده بودند انداخت و لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نقش بست. همان‌طور که آماده می‌شد، به سراغ آشپزخانه رفت و یک تکه کوچک نان برداشت. سپس برگشت و آن را با دقت داخل کفش راستش گذاشت. با پای برهنه داخل کفش‌ها رفت و حس تماس پایش با نان را زیر فشار کفش حس کرد. مهناز زیر لب گفت: “این دیگه برای مهدی یه سورپرایز واقعی می‌شه.”
او با خیال راحت از خانه بیرون رفت و به سمت مدرسه حرکت کرد. تمام روز، وزن پاهایش روی نانی که داخل کفش بود فشار می‌آورد، عرق پاهایش نان را نرم و خیس کرده بود، و بوی عرق شدیدش به نان نفوذ کرده بود. تا پایان روز، مهناز از این فکر که مهدی چه واکنشی نشان خواهد داد، لبخند می‌زد.

وقتی مدرسه تمام شد، مهناز به خانه برگشت. خسته از روز طولانی، وارد ساختمان شد. مهدی مثل همیشه جلوی در ایستاده بود، منتظرش. همین که مهناز را دید، به سمتش آمد و سلام کرد. مهناز کفش‌هایش را کمی روی زمین کشید، انگار که از فشار روزانه خسته شده باشند، و با صدایی بی‌تفاوت گفت: “سلام مهدی. آماده‌ای؟ امروز یه سوپرایز برات دارم.”

مهدی سریع زانو زد و شروع کرد به باز کردن بند کفش‌های مهناز. وقتی پای راست او را از کفش درآورد، بوی قوی عرق و خیس بودن پاها به سرعت مشامش را پر کرد. با این حال، لبخندی روی صورتش نشست و گفت: “چه سوپرایزی؟”
مهناز بدون مکث پایش را به بالا برد و نان خیس و نرم را که به ته کفش چسبیده بود، به او نشان داد. با حالتی دستوری و بی‌پروا گفت: “بیا، اینو خودت باید بخوری. دیگه بعد از امروز باید بیشتر ازم تشکر کنی!”

مهدی لحظه‌ای به نان خیره شد. نانی که حالا کاملاً با عرق پا آغشته شده بود. اما بدون هیچ اعتراضی، آن را گرفت و به دهان برد. مهناز با خنده و رضایت نگاهش می‌کرد و گفت: “حالا کفشامو مثل همیشه برق بنداز.”
مهدی با اطاعت تمام سر تکان داد و مشغول تمیز کردن کفش‌ها شد، در حالی که مزه‌ی خاص نان هنوز روی زبانش بود.

مهناز بعد از آن‌که مهدی با دقت تکه نان را از کفش راستش برداشت و خورد، لبخندی زد و گفت:
“آفرین مهدی، خوب بود؟ خب حالا بیا این کفشامو درست حسابی تمیز کن، بعدش باید کار دیگه‌ای هم برات دارم.”

مهدی که همیشه مشتاق دستورات مهناز بود، بلافاصله سر تکان داد و گفت:
“چشم، همون‌جوری که شما می‌خواین.”

مهناز روی مبل راحتی نشست و پاهایش را از زمین بلند کرد . بوی تند عرق پاهایش که از صبح داخل کفش‌ها حبس شده بود، به هوا بلند شد و مهناز، بدون کوچک‌ترین خجالتی، با حالتی جدی گفت:
“ببین مهدی، اینا رو باید طوری تمیز کنی که هیچ بویی نمونه. بعدش هم به پای خودم می‌رسی. امروز ورزش داشتیم، فکر کنم پاهای خودم از کفش‌هام هم بدتر بو میدن.”

مهدی با دقت به کفش‌های مهناز نگاه کرد. داخل کفش‌ها کاملاً مرطوب بود و رد عرق روی کفی‌های کهنه و فرسوده کاملاً مشخص بود. او با احتیاط کفش‌ها را برداشت و گفت:
“همین‌جا انجام بدم یا ببرم تو آشپزخونه که راحت‌تر باشه؟”

مهناز بی‌تفاوت شانه بالا انداخت:
“فرقی نداره، فقط باید خوب تمیز بشن. من اینجا منتظرم ببینم کار چطوری پیش میره.”

مهدی کفش‌های مدرسه را به آشپزخانه برد و روی یک صندلی نشست. نفس عمیقی کشید و بوی قوی عرق که از کفش‌ها بیرون می‌آمد، فضای کوچک آشپزخانه را پر کرد. او کار را با زبان زدن به لبه‌های بیرونی کفش شروع کرد و با دقت تمام گرد و خاک را پاک کرد. سپس به سراغ کفی‌های داخل رفت و آن‌ها را بیرون کشید. کفی‌ها کاملاً خیس بودند و بوی تندتری داشتند، اما مهدی بدون هیچ اعتراضی تمیز کردن را ادامه داد.

بعد از نیم ساعت، کفش‌ها و کفی‌ها کاملاً برق افتادند. مهدی آن‌ها را به اتاق نشیمن آورد و جلوی مهناز گذاشت. او با افتخار گفت:
“تموم شد، خانم مهناز. آماده‌ان.”

مهناز کفش‌ها را با دقت نگاه کرد و لبخندی زد.
“خوبه، کارت رو خوب انجام دادی. حالا نوبت پاهاست.”

مهدی کمی مکث کرد، اما چیزی نگفت. مهناز پای راستش را بلند کرد و مستقیم جلوی صورت مهدی گرفت.
“شروع کن، مهدی. اول این یکی رو.”

او که حالا کاملاً تسلیم دستورات مهناز شده بود، با دقت تمیز کردن پاهای او را آغاز کرد، از انگشتان گرفته تا کف پا. هر لحظه از این کار برای مهناز خوشایند بود و مهدی، با وسواس و حوصله، کارش را انجام می‌داد.

مهناز بعد از پایان کار پای راست، پای چپش را بالا آورد و گفت:
“اینم مثل اون یکی باید عالی بشه.”

مهدی همچنان مشغول کار بود و هر لحظه، بیشتر خودش را در خدمت مهناز می‌دید. وقتی کارش تمام شد، مهناز بلند شد، کمی دور اتاق قدم زد و گفت:
“خب مهدی، تا حالا خوب پیش رفتی. ببینم فردا هم همین‌قدر خوب کار می‌کنی یا نه!”

او خمیازه‌ای کشید و به سمت اتاقش رفت. مهدی با خستگی و در عین حال رضایت به خانه‌اش برگشت، آماده برای فردا و دستورات جدید مهناز.

مهناز با هیجان تازه‌ای، برنامه جدیدی برای مهدی داشت.

صبح زود، قبل از اینکه مهدی به خانه او برسد، مهناز تصمیم گرفت کمی مهدی را امتحان کند. از کمدش یک جفت کفش ورزشی قدیمی که ماه‌ها استفاده نشده بود، بیرون آورد. این کفش‌ها بوی ماندگی شدیدی داشتند و درونشان هنوز لکه‌های عرق به جا مانده بود. مهناز کفش‌ها را کنار در گذاشت و با خودش فکر کرد: «ببینیم مهدی چطور از پس این چالش برمیاد.»
وقتی مهدی رسید، مهناز با خونسردی معمولش او را به داخل دعوت کرد و مستقیم به سراغ کفش‌ها رفت.
او کفش‌ها را برداشت، جلوی مهدی گذاشت و با لحنی آرام اما دستوری گفت:
«این کفش‌هامو ببین. فکر کنم یه قرنی تو کمد بودن. باید طوری تمیز بشن که انگار تازه از مغازه خریدیم. یه بوی خیلی بدی هم گرفتن که حتما باید برطرف بشه.»

مهدی که به دستورات مهناز عادت کرده بود، سری تکان داد و گفت:
«چشم، خانم مهناز. همین الان شروع می‌کنم.»

مهناز با خنده‌ای گفت:
«خیلی خب، پس منتظر می‌مونم ببینم چیکار می‌کنی. راستی، اگه کفش‌هام تمیز نشدن، آماده باش که مجازات بشی!»

مهدی به سمت کفش‌ها رفت، آنها را با دقت بو کرد و متوجه شد که کار سختی در پیش دارد. او کفش‌ها را برداشت و به گوشه‌ای از خانه رفت تا کارش را شروع کند. با دقت شروع به تمیز کردن کفش‌ها کرد، از درزها گرفته تا کفی. بوی تند و ماندگی کفش‌ها کاملا واضح بود، اما مهدی هیچ شکایتی نکرد.

همان‌طور که مشغول کار بود، مهناز با یک لیوان چای کنارش نشست و با کنجکاوی نگاهش کرد.
«راستی، مهدی؟ می‌دونی چرا بهت گفتم این کفش‌ها رو تمیز کنی؟»

مهدی دست از کار کشید و با تعجب نگاهش کرد:
«نه، خانم مهناز. چرا؟»

مهناز با لبخندی گفت:
«چون می‌خوام ببینم تا کجا می‌تونی وظیفه‌تو خوب انجام بدی. نمی‌خوام فقط تمیز کنی؛ می‌خوام مثل یه جواهر برق بزنن. حالا ادامه بده، من نگاه می‌کنم.»

مهدی بدون هیچ اعتراضی کارش را ادامه داد. وقتی تمیز کردن تمام شد، کفش‌ها واقعا مثل روز اولشون شده بودند. مهناز که از کار مهدی راضی بود، بلند شد، نزدیک او آمد و کفش‌ها را برداشت. با خنده‌ای آرام گفت:
«خیلی خب، کارتو خوب انجام دادی. اما یه چالش جدید دارم برای فردا. آماده باش.

پایان قسمت اول
اگه از داستان خوشتون اومده
تو کامنت ها بهم بگین تا
قسمت دومش هم بزارم🙌🏻

نوشته: mahiS

بازدید 2

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “بردگی مهدی برای دختر مدرسه ای”

  1. کسی که فوت فتیش باشه… از این کار لذت میبره. نمیدونم این چه فازیه افتاده تو داستانا: (ریه ام سوخت، چشمام قرمز شد، نفسم بند اومد و…) بابا لامصبا پائه دیگه، مگه جوهر نمک بو کردید که میگید نفسم بند اومد چشمام قرمز شد :|بعد بوی همه ی پاها شوره؟من به عنوان یه فوت فتیش، کفش و جوراب تمام دخترای اکیپم و دخترای همسایه و دخترای فامیلمو بو کردم. اولا پای بعضیا بوش کاملا شیرینه، دوما بدترین بوشونم، ریه رو نمیسوزونه و چشما رو قرمز نمیکنه.زر مفت نزنید لطفا

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید