داستان بردگی بردیا برای زن داییش پارت سوم »
عاطفه که به وضوح خسته به نظر میرسید، کیف ورزشیاش را گوشهای گذاشت و بدون اینکه حتی کفشهایش را دربیاورد، روی کاناپه نزدیک در ورودی نشست. تمام حرکاتش نشان میداد که چقدر از گرمای هوا و تمرینهای باشگاه خسته شده است. پاهایش، هنوز در کفشهای ورزشی که بدون جوراب پوشیده بود، درست کنار سر بردیا بودند. بردیا بدون هیچ حرکتی همچنان زیر کاناپه دراز کشیده بود، اما هر لحظه بیشتر حس میکرد که نفسهایش کوتاهتر میشود. بوی عرق و گرمای پاهای عاطفه به وضوح به مشامش میرسید، اما به طرز عجیبی نه تنها اذیتش نمیکرد، بلکه او را غرق در یک حس خاص میکرد.
عاطفه که حالا سرش را به پشتی کاناپه تکیه داده بود، از بالای کاناپه نگاهی به بردیا انداخت، دستی برایش تکان داد و با لحنی خسته اما شوخ گفت: «میدونی بردیا، این گرما آدمو دیوونه میکنه! امروز باشگاه واقعاً سخت بود. فکر کنم عرق کردنم از تمرین بیشتر بود!»
بردیا که حالا کاملاً غرق در موقعیت بود، با صدایی آرام گفت: «زندایی، شما فقط استراحت کنین. من اینجا هستم.»
عاطفه خندید و دوباره سرش را تکیه داد. «خیلی خوبه که یه نفر هست که آدم روش حساب کنه. ولی واقعاً این گرما یه چیز دیگهست.»
بردیا از زیر کاناپه نگاه کوتاهی به پاهای عاطفه انداخت که هنوز در کفشهایش بودند. او کاملاً نزدیک این لحظه را حس میکرد و هر ثانیه بیشتر در آن غرق میشد.
عاطفه روی کاناپه نشسته بود و پاهایش را که هنوز در کفشهای ورزشی بود، تکان میداد. هر بار که پاهایش در کفش جابهجا میشد، صدای جیرجیر ضعیفی که از عرق کفشها بلند میشد، فضای کوچک زیر کاناپه را پر میکرد. بردیا که صورتش دقیقاً زیر پاهای زنداییاش قرار داشت، با هر حرکت، نفسهای کوتاهتری میکشید و قلبش تندتر میزد.
عاطفه کمی روی کاناپه جا به جا شد و حالتی گرفت که صورت بردیا حالا کاملاً بین دو پایش قرار گرفت. با خندهای شیطنتآمیز، کف کفشهایش را آرام به سر بردیا زد و با لحنی شوخ گفت: «آمادهای، پسر؟ نمیخوای فرار کنی؟»
بردیا که از شدت هیجان عرق کرده بود و ضربان قلبش انگار از قفسه سینهاش بیرون میخواست بزند، با لحنی آرام اما مطمئن گفت: «نه زندایی، راحت باش! راحتِ راحت. من که ماساژورتم دیگه! میخوای کفشاتو در ارم؟»
عاطفه که از این میزان شور و اشتیاق بردیا تعجب کرده بود، با لبخندی شیطنتآمیز یکی از پاهایش را بلند کرد و بالای صورت بردیا گرفت. پاهایش هنوز در کفشهای ورزشی بود و بوی عرقی که از آنها بیرون میزد، فضای اطراف را پر کرده بود. با لحن جدی اما پر از شوخی گفت: «خب، درآر کفشمو. ولی بعدش باید ماساژ هم بدی. ببینم چیکار میکنی!»
بردیا که حالا در رؤیاییترین لحظه زندگیاش بود، با دستانی که کمی میلرزید، آرام به سمت کفشهای عاطفه رفت. کفش ورزشی به شدت به پای عاطفه چسبیده بود، انگار که نمیخواست جدا شود. بردیا با دقت و کمی فشار کفش را آرامآرام از پای عاطفه بیرون کشید. همان لحظه که کفش جدا شد، بوی تند و تعفنی که از عرق پاهای عاطفه بلند شده بود، فضایی را پر کرد که هر کسی را بیهوش میکرد.
اما بردیا، کسی که تمام عمرش منتظر همین لحظه بود، با تمام وجود این حس را پذیرفت. کفش دیگر را نیز به همان سختی از پای عاطفه جدا کرد و هر دو کفش را کنار سرش گذاشت. حالا بوی عرق و گرمایی که از کفشها بلند میشد، برای او نه تنها ناخوشایند نبود، بلکه انگار حس زندگی بود که در آن غرق شده بود.
عاطفه خودش از بوی وحشتناک پاهاش خندش گرفته بود. با لبخندی شیطون به بردیا نگاه کرد و گفت:
«بردیا، بخدا مریض میشی تو این بو! مطمئنی اذیت نمیشی؟»
بردیا که صورتش از هیجان سرخ شده بود، سریع جواب داد:
«نه زندایی، نه! من خوب خوبم، خیلی خوبم.»
عاطفه هم خندهای کرد و گفت:
«باشه، پس کیه که بدش بیاد بعد باشگاه یکی پاهاشو ماساژ بده؟ اونم ماساژور زیرپایی به این خوبی!»
بعد، جفت پاهاش رو که از عرق میدرخشید و کامل خیس بود، گذاشت روی صورت بردیا. بردیا دیگه هیچی نمیدید. فقط خیسی شدیدی رو حس میکرد که کل صورتش رو پوشونده بود. بوی عرق به قدری تند و غلیظ بود که بردیا گاهی احساس میکرد نفسش بند میآد، اما این برای اون بهترین لحظههای زندگیش بود.
عاطفه که انگار از این وضعیت حسابی خوشش اومده بود، خندهای کرد و گفت:
«وای بردیا، تو دیگه واقعاً شاهکاری! این همه بو اذیتت نمیکنه؟»
بردیا با صدای خفهای از زیر پاهای عاطفه گفت:
«نه زندایی، راحت باش! من ماساژورتم دیگه.»
عاطفه پاهاش رو کمی روی صورت بردیا تکون داد عرق رو روی صورتش پخش کرد و بعد به آرومی پاهاشو برداشت. صدای چسبناک و مرطوبی از عرق پاهاش بلند شد. خودش هم از این صدا خندید و به صورت خیس و قرمز بردیا نگاه کرد:
«ای وای! صورتت چرا خیس شده؟ فک کنم عرق منه!»
با خنده بلند ادامه داد:
«خب حالا دیگه ماساژ بده عزیزم. ببینم چیکار میکنی.»
بردیا سریع نشست و دستهاش رو آماده کرد. پاهای عاطفه هنوز روی مبل بودن، و خیسیشون باعث میشد برق بزنن. بردیا اول آروم دستشو روی یکی از پاهای عاطفه گذاشت. پاهاش هنوز گرم و عرقی بودن، و همون لحظه بوی تند پا به مشامش خورد.
عاطفه با نگاهی راضی و خسته بهش گفت:
«وای بردیا، واقعاً خستهام. یه ماساژ درست و حسابی لازم دارم.»
بردیا لبخند زد و با دقت شروع کرد به ماساژ دادن. انگشتاش رو روی قوس پا و بعد روی پاشنههای عرقکرده حرکت داد. هر بار که دستش به پاهای خیس عاطفه میخورد، حس میکرد بیشتر و بیشتر تو این لحظه غرق میشه.
عاطفه چشمهاشو بست و یه آه عمیق کشید:
«وای، این عالیه! بردیا، تو واقعاً فوقالعادهای. انگار تو همین کار تخصص داری!»
بردیا که از این تعریف به وجد اومده بود، با دقت بیشتری کارشو ادامه داد. از روی هر انگشت پا رد شد، خستگی رو از عضلات برد. بوی پاها هنوز فضا رو پر کرده بود، اما انگار برای بردیا چیزی مهمتر از این لحظه وجود نداشت.
عاطفه با لبخند و چشمای بسته گفت:
«وای، الان دیگه حس میکنم دارم پرواز میکنم. خدا خیرت بده بردیا، همیشه باید تو باشی برای این لحظهها.»
عاطفه با خودش کمی فکر کرد و لبخندی شیطنتآمیز روی لبش نشست. نگاهی به بردیا انداخت که هنوز با چهرهای سرخ و هیجانزده روی زمین کنار کاناپه نشسته بود. عاطفه گفت:
“خب بردیا، تو که از بوی پاهام بدت نمیاد، به نظرت از مزهشون هم بدت نمیاد؟”
بردیا که از هیجان نمیتوانست درست جواب بدهد، با صدایی لرزان گفت:
“زن دایی جون… میشه… میشه پاهاتونو تمیز کنم؟”
عاطفه که از این همه ذوق بردیا خندهاش گرفته بود، گفت:
“آره عزیزم، چرا که نه؟ بدو تمیزشون کن!”
بردیا که انگار منتظر چنین اجازهای بود، بلافاصله خودش را جلو کشید و به آرامی شروع کرد به لیسیدن پاهای عاطفه. عرق پاهای عاطفه که از باشگاه کاملاً خیس شده بود، طعم و بوی تندی داشت، اما برای بردیا همهچیز شبیه یک رویا بود. هر بار که زبانش را روی پاهای عاطفه میکشید، حس میکرد بیشتر و بیشتر در این لحظه غرق میشود.
عاطفه با خنده پاهایش را جابهجا میکرد و به شوخی میگفت:
“حالا اینجا رو تمیز کن… نه، نه، اون طرف رو… آها، اون زیر انگشتامم یادت نره!”
بردیا بدون لحظهای توقف به تمیز کردن ادامه میداد و با دقت هر قسمت از پاهای زنداییاش را لیس میزد. عاطفه هم که از این توجه ویژه لذت میبرد، پاهایش را طوری تکان میداد که مطمئن شود همهجای پاهایش تمیز شود.
بعد از چند دقیقه، عاطفه پاهایش را از مقابل بردیا برداشت و خندید. نگاهی به بردیا انداخت و گفت:
“حالا شد! پاها که برق افتاد! تو واقعاً یه ماساژور و تمیزکننده حرفهای هستی، بردیا.”
بردیا که نفسنفس میزد و سرش از هیجان داغ شده بود، زیر لب گفت:
“زن دایی جون… هر کاری باشه، برای شما میکنم.”
نوشته: mashS
11 پاسخ به “بردگی بردیا برای زن داییش (۳)”
عالی بود افرینیکمخشن ترش کن و تحقیری تر
عالی بود لطفاً توی قسمت های بعدی دوستای زن داییت رو هم اضافه کن
خیلی خوب مینویسیباید انتخاب کنی میخوای فقط فوت فتیش باشه یا ارباب و برده.چون دسته بندی ارباب و برده رو انتخاب کردی میگم.برای فوت فتیش عالی نوشتی و همین فرمون رو باید بری جلو ولی برای ارباب و برده نه.
عالی
خوش به حالش. چه سگ خوشبختی
عالی بودزود زود بذار
عالی
قسمت جدید قرار نیست بیاد؟
داداش بقیشم بذار دیگه مردم از بس که منتظر زن دایی موندم
قسمت جدید چی شد
توروخدا ادامش بده من خیلی منتظرشم خیلی خوب نوشتی