برده‌ی موقت مهدی

سلام. من اسمم امیره و داستانی که قراره تعریف کنم برای سه سال پیشه
من سه سال پیش داشتم نهم راهنمایی رو میخوندم و یادمه که سال هشتم بود با فوت فتیش آشنا شدم و فهمیدم که منم یه فوت فتیش هستم . فقط و فقط هم به پاهای دخترا علاقه داشتم و از پاهای پسرا حتی حالم به هم میخورد بعضی اوقات . اما دو نفر توی کلاس ما بودن که خیلی تر و تمیز بودن و صداشون و بعضی اداهاشون شبیه دخترا بود . این شد که من کنجکاو بودم که بدونم پاهای اینا چطوریه و ایا میتونم پاهاشونو بخورم یا نه. اسم اون دو نفر امین و مهدی بود . امین یه پسری با رنگ پوست کمی تیره و لاغر و کمی قد بلند بود که صورت خوشگلی داشت و آدم مهربون و مودبی هم بود . مهدی بوکسور بود با قد متوسط و رنگ پوست تقریبا سفید که صورت تقریبا خوشگلی داشت و اخلاقش هم معمولی بود .
ی روز مدرسه به ما خبر داد که قراره هفته بعد اردویی برگزار بشه و قراره ما رو ببرن خوزستان ( راهیان نور ) و قرار شد هر کسی که میخواد ثبت نام کنه.
چون مبلغی نمی‌خواست و رایگان بود تقریبا همه بچه های ما بجز چند نفر ثبت نام کردن( امین و مهدی هم شاملش بود).
منم اصلا به فکر پا و فوت فتیش و اینا نبودم و فقط قصدم این بود که برم عشق و حال.
خلاصه که هفته بعد ما رفتیم اردو و تو خوزستان هم تو ی اردوگاه که اسمشو یادم نمیاد ساکن شدیم. این اردوگاه تعداد زیادی اتاق داشت با تخت های دو طبقه . هر اتاق سر جمع حدود ۵۰ یا ۶۰ تا تخت داشت و بچه های مدرسه ما ی مدرسه دیگه تو ی اتاق ساکن شدیم . من و مهدیم با هم رفیق بودیم ( نه زیاد صمیمی ) ولی من و اون ی تخت دوطبقه افتادیم و اون پایین خوابید و من بالا.
نزدیکای ساعت ۱۱ شب بود که با چند تا از رفقا جمع بودیم و حرف می‌زدیم و میخندیدیم. مهدی و امین جوراباشونو درآوردن و گفتن که می‌خوان بخواین . من داشتم پاهاشونو نگاه میکردم که دیدم پاهای مهدی پاهای سفید با انگشتای صیقلی که فقط انگشت شستش به نسبت بقیه بزرگتر بود و پاهای امینم مثل رنگ پوستش تقریبا سیاه بود و استخوانی و پاشنه پای خوردنی داشت . اما بعد از این حرفشون من و بقیه هم برای اینکه اذیتشون کنیم نرفتیم که بخوابیم و همینطور بالاسرشون حرف زدیم اما خسته شدیم و بعد از حدود نیم ساعت رفتیم که بخوابیم . من که خوابم نمی برد گوشیمو چک میکردم و جواب پیامهای بقیه رو میدادم تا وقتی که حوصلم سر رفت و تصمیم گرفتم برم پاهای مهدی رو ی بو بکشم و برگردم. نگاه کردم به اینور اونور دیدم هنوز چند نفر بیدارن . حدود ۱۰ دقیقه صبر کردم تا اونا هم بخوابن و کارمو شروع کردم . رفتم پایین یه نفس عمیق از پاهای مهدی کشیدم . واقعا بوی خوبی میداد ، از اونجایی که چند ساعت جوراب تو پاش بود بوی یه عرق نسبتا شیرین رو میداد که من خوشم میومد . یه حالت حشری بهم دست داد و ناخودآگاه شست پاشو یه بوس خوشگل کردم . انقد که حال داد کل پاشو ی دور بوس کردم و بعدش شروع کردم به لیسیدنش. لای انگشتاشو داشتم لیس میزدم که یهو ضرب العجلی بیدار شد مثل این فیلما که خواب بد میبینن یهو میپرن از خواب . منم نتونستم سریع زبونمو بکشم از لای پاهاش بکشم بیرون و منو تو اون حالت دید . ی لبخند زد و آروم با پاش زد تو سرم . من یکم عقب افتادم . لبخندش بیشتر شد و تبدیل به خنده شد . گفت به نظرت چیکار کنم باهات توله ؟ گفتم نمی‌دونم . گفت فردا به بقیه هم بگم فوت فتیش داری خوبه ؟ گفتم نه .
گفت از این به بعد بهم میگی ارباب . الانم بگو چشم
گفتم چشم
آروم پاشد رفت تحت بغلی و امینم بیدار کرد و در گوشی انگار قضیه رو بهش گفت. امین یه خنده عجیبی کرد و
بهم گفت توله سگ احمقی هستیا .
مهدی و امین جوراباشونو برداشتن و کردن تو دهنم و بهم گفتن که باهاشون پاشم برم ی جای خلوت که کاراشونو روم انجام بدم
داشتیم می‌رفتیم به سمت …
اگه دوست داشتید بگید بقیشو بزارم

نوشته: AM

بازدید 3,522

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “برده‌ی موقت مهدی”

  1. من الان ۴۰ روزه یه داستان فرستادم چاپ نشده قبلا دو سه هفته ای چاپ میشد اصل داستان رو هم پاک کردم کسی می دونه از کجا باید پیگیر بشم ؟

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید