ادامه ی داستان از زبان امید:
من كه شوكه شده بودم و داشتم به بدبختی خودم فكر ميكردم و میگفتم این دیگه چه روانی ای هست و برای اطلاعات رفتم تو وبلاگ ها دیدم پسر هایی كه بخوان سگ سارا بشن زیادن و گفتم چه الاغایی پیدا میشن و همش درگیر بودم و نمیتونستم هضم کنم که چرا من باید سگ سارابشم و ………به حرف های سارا فكر ميكردم و بلایی كه امروز سرم اومده بود و اگه قبول نكنم باید قید دانشگاه رو بزنم و شایدم اون عكسا تو اینترنت پخش بشه و دانشگاه میترسیدم. بالاخره زنگ زدم به دوستم نوید و ازش خواستم یه راهی جلوی پام بذاره. اونم گفت که بهترین راه اینه که با یه مشت لات و لوت بری سر قرار که تا میخورن بزننشون و لختشون کنند و فیلم ها رو هم پاک کنی و برای محکم کاری خودت ازشون فیلم بگیری. گفتم کسی رو سراغ داری؟ گفت آره دو تا داداش هستن کل محل ازشون میترسن اسمشونم اکبر و اصغر. فقط باید پول خرج کنی. گفتم پولش هر چی باشه میدم چون آبروم و کل زندگیم در خطره.
چهارشنبه دانشگاه دیدمش و اس ام اس داد توله سگ بیا اینجا به بینم. منم با ترس و لرز رفتم و اینا. برعكس همیشه تنها بود و هیچ کسی اطرافش نبود برده های دیگه هم اون طرف مشغول حرف زدن بودن و اینا. سلام كردم اما جواب نداد . گفت تو از این به بعد چه بخوای چه نخوای سگ من هستی و روح جسم تو مال من هست وای به حالت اگه حرفام رو مو به مو اجرا نكنی اونوقت از دنیا اومدنت پشیمون میشی.انگشتاش رو گذاشت دونه دونه رو لب من و من بوسیدم و گفت فردا ساعت 4 میای به این آدرس میدان ونك بالای هتل هما …………. رفت. تو دلم گفتم فردا نشونت میدم کی اربابه.
با نوید و اکبر و اصغر رفتیم سر قرار. رفتم در زدم و در رو باز یه پسر جواب داد و در باز شد و من رفتم تو ولی لای درو باز گذاشتم. 3&4 تا برده ها اونجا بودن خوشحال شدم که همه برده هاش نبودن، ولی اصلا اونجا مثل خانه نبود و همیش زنجیر و قلاده البته برده ها لخت بودن و یه قلاده گردنشون بود كه من شوكه شده بودم چشمم افتاد به سارا كه یه كرست چسبون قرمز و شرت قرمز و یه صندل قرمز پوشیده بود لاك هاشم قرمز بود و ارایششم حالت سرخ داشت و خیلی سارا جذاب شده بود كه ك… من یه خورده سیخ شد خیلی ترسیده بودم سعی کردم اصلا به روم نیارم با یه اعتماد به نفس مسخره سریع سلام كردم اما جوابی نشنیدم یه خورده من و برانداز كرد و یه نیش خند زد و گفت سریع لخت شو و بیا من قلادتو به بندم من که دیگه اون اعتماد به نفس مسخره هم نداشتم نمیخواستم لخت شم یه خورده لفت دادم كه سارا فهمید و عصبانی شد و داد زد مگه با تو نبودم منم كه ترسیده بودم هیچی نگفتم یه دست زد و همه ی برده هاش مثل سگ 4 دست و پا آمدن با دست خانوم همه پا شدن خانوم گفت سریع این توله سگ و لخت كنید. منم داد زدم اکبر آقا اصغر آقا کمککککککک. اکبر و اصغر وارد شدن و با برده ها درگیر شدن و با اینکه تعداد اونا بیشتر بود ولی زور اینا بیشتر بود و اینا. بعدش برده ها فرار کردن و از خونه رفتن بیرون و اینا.
ادامه داستان از زبان سارا
ترسیده بودم نمیدونستم چیکار کنم. امید اومد جلو و گفت حالا تویی که باید لخت شی وقت فیلمبرداریه. ناگهان یه نفر با شمشیر اومد اکبر و اصغر و نصرت رو کشت. خواست امید هم بکشه که گفتم نه اونو زنده میخوام و اینا. بعدش اومد بهم احترام گذاشت و گفت سلام بانو سوسانو، منو جومونگ فرستاده برای محافظت از شما. دیوونه منو با سوسانو اشتباه گرفته بود. گفتم بیا میخوام برای تشکر بوست کنم و وقتی نزدیک شد با دندونای خون آشامیم گردنشو گاز گرفتم و اونم تبدیل به خون آشام گوش به فرمان من شد. امید بدبخت دهنش از تعجب باز مونده بود. به امید و نوید گفتم اگه میخواهید زنده بمونید زنگ بزنید باباهاتونم بیان اینجا، آخرش هم امید و هم نوید و بابا هاشون رو با یه دیلدو اندازه همون شمشیر کردم و فیلم هم گرفتم و گفتم حالا برید ولی یادتون باشه اربابتون کیه و بدونید هنوز نصف قدرت های اربابتون رو هم ندیدید. این جنازه ها رو هم ببرید تو خونه هاتون چال کنید تا مثل آیینه عبرت همه جلوتون باشه و اینا.
نوشته: سارا
15 پاسخ به “بردهی مغرور”
😂 😂 عالی بود دمت گرم
تریبون مفت-زر مفت😏
ای چ کسشری بود دیگهاولش قشنگ بود هرچی میرفت جلو، باور اینکه چه دری وریای دارم میخونم سختتر میشدای من ریدم تو این داستان و مغز نویسنده
آفرین بهترین راه بود اعتراف کنی کس مغزی
این چه چرندی بودداستان چرت تخیلی تعریف میکنیمگه ملت مسخره نهمون جومونگ رو ساختن تو ببینی دیگه با اون مغز پوکتآشغال ترین چیزی بود که اینجا خونده بودم
داستانی ک قبلا بود و هیت گرفته بازم کپی کنی هیت میگیره
خدا لعنت کنه حزب الله و بشار اسد رو خودشون گور بگور شدن ولی قرصهای کپتاگون چی بر سر جوونا آورده دیگه از توهم رد شدن ، دیکتاتور درونشون بیدار شده دارن تبدیل به هیولا میشن
خدا شفات نده همینجوری کسخل بموندور هم بخندیم به افکارت😂
کیرم تو ما تحتت،معلومه شبا خواب ارباب شدنو میبینی،زر مفت میزنی کنتور که نمیندازه کس پاره
چه عجب ۱ داستان واقعی خوندیم
کپیه
ارزش خوندن نداشت. دو تا پاراگراف بیشتر نشد بخونم
اولا این داستان تو سایت بود قبلا دوما بیا برو کیرم تو روحت
قوه تخیلاتت منو کشته
هههههه کوسخول