درود به همه ی دوستان عزیز و گرامی. از لایکها و کامنت های خوبتون ممنون و سپاسگزارم. اونایی هم که مثل همیشه ساز مخالف میزنن و فحاشی میکنن، واگذارشون میکنم به خودشون.😂
تا اونجا گفتم که خواهرم صبح بهم پیام داد اگه میتونی ظهر که مامان میره پیش بابابزرگ بیا پیشم. میخواست به حال راحت و پر سر و صدا توی خونه خالی کنیم و لذتشو ببریم.
از حدود ۱۰ سال پیش که مامان بزرگم فوت کرد تا الان هر روز مامانم ناهار ما رو میداد و میرفت خونه ی بابا بزرگم. هم واسش ناهار میبرد، هم بهش سر میزد و کارها رو میکرد. واسه شبش شام درست میکرد و عصری برمیگشت خونه. من یه عمو و یه عمه هم دارم. ولی عمهم که بچه ی دومه و از بابام بزرگتره و خیلی هم مهربونه، شهرستان زندگی میکنه و نمیتونه زیاد بیاد به بابا بزرگم سر بزنه. یکی دو ماه یه بار میاد دو سه روز میمونه و میره. ولی عموم اینا توی همین شهرن و اون سر شهر زندگی میکنن. با اینکه بچهی اول بابا بزرگمه ولی سنشون زیاد بالا نیست. اما زنش بنده خدا کمر درد و پا درد داره نمیتونه زیاد بیاد کمک کنه. با این حال اکثر پنج شنبه جمعه ها رو میان پیش بابا بزرگم و روزهای دیگه فقط مامانم میره پیشش، چون خونه هامون به هم نزدیکه. بابا بزرگمم زیاد پیر نیست و سرپاست. خیلی هم خوشتیپ و ژیگول میگرده، اما اصلا بلد نیست کارای خونه و آشپزی کنه و البته مامانمم خیلی لوسش کرده. بعضی روزا که مامانم میومد خونه مستقیم میرفت حموم و میگفت اینقدر بابا حمید خونه رو به هم ریخته بود پدرم دراومد تا تمیز کردم.😉😂
خلاصه اون روز مامانم مثل همیشه رفت پیش بابا بزرگ و بابامم که طبق معمول سرکار بود. رفتم خونه و تا رسیدم خواهرم پرید بغلم و لب گرفتیم. گفت مستقیم بریم اتاق خواب.😄
گفتم حشری خانمم دیروز اون همه کردمت. بعد شوهرت کردت، دیشبم که سیرت کردم، تو هنوزم میخوای؟
-دیشب نمیشد صدام در بیاد، الان میخوام با خیال راحت حال کنم.
-ای جنده خانم. لخت شو زود باش.
-نخیر، خودت باید لختم کنی، اونم با محبت.
-ای به چشم.
سر راه یه قرص از عطاری گرفتم و انداخته بودم بالا. میخواستم امروز واقعا جرش بدم.
لخت کردنش با ناز و محبت همانا و شروع یه سکس عاشقانه همانا. اما آخراش دیگه حسابی ناجور داشتم میگاییدمش. اول فقط نیم سافت با عشق بازی و دستمالی کردن و ماساژ دادن و بازی کردن با کونش و خوردن تمام بدنش گذشت. اونقدر کُس و کونش رو خورده بودم که دیگه فک و زبونم خسته شده بود. بعدش اونم واسم ساک زد و راحت یک ساعت به هر شکل و مدلی که بگید با قدرت گاییدمش. تمام بدنم خیس عرق شده بود و شر شر از سر و صورتم میچکید. منم که تپلم و زیاد عرق میکنم دیگه بدتر.😂
هر دو با بدنهای خیس توی هم میلولیدیم و مستانه و پر از حرارت و شهوت از همدیگه لذت میبردیم. انقدر کُسش رو گاییدم که خودش گفت بسه دیگه میلاد، دیگه نمیتونم. دردم گرفته و کُسم میسوزه. تو رو خدا از کون بکن. منم رفتم سراغ کونش و حداقل یه ربع هم از کون گاییدمش. لامصب سیلدنافیل و متادون باهم شده بود یه معجون عالی. نه آبم میومد، نه کیرم میخوابید. یه بار قبلا با میترا دختر خالم این کارو کردم که به التماس افتاده بود و میگفت بسه ولم کن دارم میمیرم. اینقدر با دست واسم جلق زد و ساک زد تا بالاخره آبمو آورد ولی میگفت دستم و فکم از کار افتاد تا آبت اومد. حالا خواهرم شانس آورد که علاوه بر ساک زدن و کون دادن، کُسشم بازه.😂
ساعت یه بود من رسیدم خونه، ساعت سه من آبم اومده بود و خیس عرق افتاده بودیم کنار همدیگه و هنوز نفس نفس میزدیم.
-میلاد جان من دیگه قرص نخور، همون طبیعی بهتره.
-ولی خیلی حال داد، الان دیگه واقعا سیر شدم.😄
-کوفت، نخند، کُسم از درد و سوزش امانمو بریده.
-بلند شو برو حموم حالت جا بیاد.
-خودت باید منو ببری، به خدا دیگه جون ندارم.
-با همه ی خستگیم بغلش کردم و گفتم پس زودتر بریم تا مامان نیومده.
-اون همیشه پنج میاد.
-حالا شاید به خاطر تو زودتر بیاد.
-رفتیم سریع یه دوش خنک گرفتیم و خودم کُس و کونش رو شستم. یه کم زیر دوش همدیگه رو بغل کردیم و اومدیم بیرون. خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم گفتم برم دنبال مامان و یه سری به بابا بزرگ بزنم، تو هم یه چرتی بزن حالت جا بیاد که بریم بیرون بگردیم.
-صبر کن منم بیام، خیلی وقته ندیدمش.
دوتا کوچه از هم فاصله داریم ولی با ماشین رفتیم و هر چی زنگ زدیم درو باز نکردن تا بالاخره زنگ زدم به گوشیه مامانم و جواب داد.
-سلام، چرا درو باز نمیکنید؟
-عه تویی در میزنی؟ فکر کردم باز این بچه ی همسایه توپش افتاده. خواستم تنبیه ش کنم.
-مگه آیفون رو نگاه نمیکنی.
-نه، دستم بند بود. وایسا الان میام باز میکنم.
خلاصه بعد از چند لحظه ی دیگه درو باز کرد و رفتیم داخل. بابا بزرگم حموم بود و مامانمم پای گاز داشت آشپزی میکرد. تخت خواب بابا بزرگم به هم ریخته بود و انگار خواب بوده. گفتم بابا بزرگ تا حالا خواب بوده؟
-آره، حالش زیاد خوب نبود، ناهار خورد رفت خوابید.
ملیکا رفت از پشت در حموم باهاش سلام علیک کرد و حرف میزدن. بابابزرگ گفت برو بشین قربونت برم. الان دوش میگیرم میام.
خلاصه یه نیم ساعتی پیش بابابزرگم بودیم و ملیکا رفته بود کنارش نشسته بود و بابابزرگ بغلش کرده بود و حرف میزدیم. تا مامانم کارش تموم شد و برگشتیم خونه. ملیکا گفت من پیش بابا بزرگ میمونم فعلا، یه ساعت دیگه بیا دنبالم بریم بیرون.
من و مامانم رفتیم خونه و مامانم مستقیم رفت حموم و من خوابم برد. یه چرت یه ساعته زدم و خستگیم در رفت. رفتم دنبال ملیکا و بعدش رفتیم دنبال میترا دختر خالم سه تایی رفتیم بیرون و شبم خاله م گفته بود بیاید اینجا. رفتیم خونه شون شام خوردیم و برگشتیم خونه.
اثرات سیلدنافیل هنوز توی تنم بود و شب که ملیکا اومد بغلم کیرم سریع بلند شد. گفت نه جون میلاد کُسم هنوز داره میسوزه. تا حالا اینقدر طولانی کُس نداده بودم. اونم به کیر به این کلفتی. امروز با قرصی که خورده بودی خیلی کلفتترم شده بود.
گفتم کون چی؟
-بذار حالا یه کم بغلت کنم، وقتی خواستیم بخوابیم از پشت بغلم کن و بذار توش باشه بخوابیم.
-باشه، کاریت ندارم ولی صبح قبل از رفتن بیدارت میکنم و باید حال بدی.
بعد تا ظهر راحت بخواب. احتمالا فردا سعید بیاد دنبالت.
-خب بیاد، چند روز دیگه از صبح که تنهام بیا پیشم و حال کنیم.
-حالا که اینجایی ولت کنم به امید چند روز دیگه که آیا بتونم بیام یا نه؟
خندیدیم و گفت باشه پس همین الان بکن که نخوای صبح بیدارم کنی. ولی فقط یه بار از کُس ارضام کن و دیگه فقط از کون بکن… یا اصلا صبر کن فردا مثل امروز ظهر بیا که درست و حسابی حال کنیم. کُسمم تا فردا خوب میشه.
-باشه این بهتره.
نیم ساعتی با هم لب بازی و عشق بازی کردیم و از قدیما حرف زدیم. بعد پشتشو کرد بهم و گفت حالا بیا بکن توی کونم بخوابیم.
کیرمو توف زدم و فرو کردم توی کون گنده و نرمش. از پشت بغلش کردم و گفت شب بخیر عشقم…
ولی حالا مگه من خوابم میبرد. آروم آروم توی کونش تلمبه های ریز میزدم و اونم هیچی نمیگفت. سینه ش رو گرفته بودم و اونم دستش رو دستم بود و آروم فشار میداد و میمالید. دیدم نه آبم قرار نیست بیاد. دیگه بیخیال شدم و همونجوری خوابیدم. صبح مامانم اومد بیدارم کرد و گفت میلاد بلند شو خواب موندی. شانس آوردیم پتو رومون بود و نفهمید از پایین تنه لختیم. بعد ملیکا رو آروم بوس کرد و رفت. داشتم میرفتم دستشویی که از آشپزخونه گفت با ملیکا میریم خونه ی مامان جون، اگه زود اومدی بیا اونجا. مگه واسه بابابزرگ ناهار نمیبری؟
-تا ملیکا بیدار بشه میرم و میام. دیشب که شما نیومدید و رفتید خونه ی خاله غذا اضافه موند. همونو میبرم براش.
خلاصه رفتم و توی دلم گفتم ای توف به این شانس. میگن کار امروز رو به فردا مینداز.
ظهر زنگ زدم به خواهرم گفتم بیام به بهانه ی بیرون رفتن بریم خونه حال کنیم؟
-نه، الان برات میفرستم.
پیام داد نمیشه، میترا هم اینجاست و حتما باهامون میاد. ولی نگران نباش، به سعید گفتم امروز نیاد. گفتم فردا میخوایم با خاله اینا بریم بیرون.
-ایول، پس امشبم مال خودمی.
-همیشه مال توام. ولی حیف نمیتونم همیشه پیشت باشم.
عصر از محل کارم مستقیم رفتم خونه ی مامان جون اینا یعنی پدر مادر مامانم و یه ساعت بعد برگشتیم خونه. مامانم گفت بریم سر راه بابا حمید رو بیاریم. میخواد شب اینجا پیش ملیکا باشه. رفتیم آوردیمش و نیم ساعت بعد یواشکی کلید خونه ی بابابزرگ رو از کیف مامانم که یه کپی ازش داشت برداشتم و به ملیکا گفتم بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم بیایم.
بابا بزرگم که بغلش کرده بود و باهم حرف میزدن گفت کجا میخوای ببری بچهمو. اومد اینو ببینما.
-زود میایم بابا، یه چیزی میخوام بخرم، میخوام نظرشو بپرسم.
ملیکا رو بوسید و گفت برو بابا، زود بیاید.
سریع بردمش خونه ی بابا بزرگم و جاتون خالی یه کُس و کون سیری ازش گاییدم و نیم ساعت چهل دقیقه ای جمعش کردیم برگشتیم. ولی خیلی حال داد و هر دو واقعا کیف کردیم و لذت بردیم. لامصب از کُس و کونش سیر نمیشم. باز کون زیاد گاییدم و کون میترا مثل کون خواهرم گنده و گرد و قلمبه و سفیده، واسه همین گاییدن کُسش بیشتر برام جالب و لذت بخشه، واسم مثل یه رویا شیرینه و دلم نمیخواد ولش کنم. اونشب بابا بزرگم نرفت و شب اومد اتاق ما پیش ملیکا بخوابه. نون بعد از ازدواج ملیکا، تخت خوابش رو رد کردیم رفت و فقط تخت من توی اتاق بود، دلم نیومد روی زمین باشه و من روی تخت. گفتم بیا روی تخت من بخواب. من روی زمین میخوابم.
-نه میخوام اینجا نزدیک ملیکا باشم و حرف بزنیم.
-باشه، از روی تختم می توانید حرف بزنید. من میرم توی هال میخوابم و شما راحت باشید. صبح باید برم سرکار.
با خودم گفتم امشب که جلوی این نمیشه کاری کرد و حتی نمیتونم ملیکا رو بغل کنم و با هم بخوابیم. واسه همین رفتم توی هال خوابیدم. صبح که رفتم از اتاقم لباسامو بردارم، دیدم به به، ملیکا رفته توی بغل بابا بزرگ و روی تخت من با همدیگه خوابیدن. یه پاشم انداخته بود روی بابا بزرگ و بغلش کرده بود. پتو رو از روی پاش زدم کنار که یه کم کونشو بمالم، دیدم جفتشون کون لُختن و شلوار پاشون نیست. تازه فهمیدم چه خبره و همونجا خشکم زد.
آروم ملیکا رو بیدار کردم و به کون لختش اشاره کردم. با ترس بهم نگاه کرد و گفت هیس…
بلند شد گفت بعدا بهت توضیح میدم. تو رو خدا برو سر و صدا نکن.
بوسم کرد و گفت جون من، برو قربونت برم.
سرمو به نشونهی تاسف تکون دادم و لباسامو برداشتم رفتم بیرون عوض کردم و رفتم سرکار. همش صحنه ی کون لخت خواهرم و کیر خوابیده ی بابابزرگم کنار همدیگه جلوی چشمم بود.
ظهر دیگه طاقت نیاوردم و زنگ زدم به خواهرم گفتم هنوز توی شوکم و باورم نمیشه. قضیه چیه؟ فقط دروغ نگو که همه چیو دیدم.
گفت باشه عزیزم، بهت پیام میدم.
قطع کرد و شروع کرد پیام دادن:
-تو رو جون من ناراحت نشو. اونم مثل خودت عاشقمه، منم دوسش دارم. گناه داره به خدا، ده ساله تنهاست. دلم براش میسوزه.
-یعنی چی؟ باهاش سکس کامل داری؟
-آره، ولی اون که مثل تو نیست، فقط میخوام خوش باشه و راحت بشه. منم این وسط یه حالی میکنم.
-پس اون روزایی که تنهایی میرفتی پیشش یا اون شبایی که میموندی خونهش و اونجا میخوابیدی، تا صبح کنارش و توی بغلش بودی؟ میخوابیدی زیرش؟
-اون وقتها یعنی وقتی تازه مامان بزرگ فوت کرده بود اینجوری نبود. اصلا بیا خونه میریم بیرون حرف میزنیم.
-باشه، ساعت ۴ زنگ زدم بیا بیرون.
ساعت چهار جلوی خونه بودم و زنگ زدم گفتم بیا بیرون منتظرم. اومد سوار شد و راه افتادم رفتم یه جا بیرون از محل ایستادم و گفتم از اول تعریف کن.
-ببین میلاد، ناراحت نشو. من که از اول نمیخواستم، اون شروع کرد.
-چطوری؟ به زور؟ -نه عزیزم، نه قربونت برم. همونطور که به تو نتونستم بگم نه، به اونم نتونستم بگم نه.
-یعنی گفت بده بکنم، تو هم دادی؟ -نه عشقم، اصلا قضیه ی اون مثل ما نبود، یه جور دیگه شروع شد. همونطور که گفتم اون وقتها یعنی وقتی تازه مامان بزرگ فوت کرده بود رابطه ی ما اینجوری مثل الان نبود. وقتی تنها میرفتم پیشش باهام بازی میکرد و منم خوشم میومد. واسه همین دوست داشتم بازم برم پیشش. یواش یواش با شوخی و به عنوان بازی می خوابید روی من و قلقلکم میداد و شوخی میکردیم. منو مینشوند روی کیرش و بغلم میکرد. هر چی گذشت این کارا بیشتر شد و منم از حس کردن کیر گنده و سفتش خوشم میومد. تا اینکه یه شب موندم پیشش و منو کنار خودش خوابوند. روی تختش باهم خوابیدیم و بازم بازی و شوخی شروع شد. اونقدر دستمالیم کرد و خودشو مالید به من که حالم بد شد و دلم میخواست کیرشو بیشتر حس کنم. داشت همراه قلقلک دادن، سینه هامو میمالید، کونمو میمالید، تا اینکه چند باری هم دست کشید لای کونم و لای پام و کُسمو مالید. دیگه طاقت نیاوردم و منم بی اختیار کیرشو دست زدم و دیگه دستمو از روش برنداشتم. همه چی از اونجا شروع شد. به چشمام نگاه کرد و لبخند زد. منم خجالت کشیدمو چشمامو بستم. ولی نمیدونم چرا دلم نمی خواست دستمو از روی کیرش بردارم. بوسم کرد و دستشو گذاشت پشت دستمو فشار داد به کیرش. گفت خوشت میاد ازش، نترس محکم بگیرش، به کسی نمیگم.
گرفتمش ولی دوباره ولش کردم. آروم گفت خجالت نکش، همه ی دخترای هم سن تو کنجکاون بدونن چه جوری، دوست دارن لمسش کنن. بگیرش قربونت برم. بین خودمون میمونه، مثل یه راز. بعد سینهم رو گرفت و گفت تو مال منو بگیر، منم دوست دارم بدونم این جوجوهات چجوری اند. سینه هامو آروم میمالید و خوشم میومد. منم یواش یواش با کیر گنده ش بازی میکردم و داشتم ذره ذره ش رو لمس و کشف میکردم. یه دفعه جلوی شلوارش رو کشید پایین و گفت حالا راحت تری. بگیرش. با دیدنش چشمام خیره موند و خودش دستمو گرفت گذاشت روی کیرش. داغ بود، سفت بود ولی پوستش لطیف بود. اولین بار بود کیر میدیدم. رگ هاش زده بود بیرون و سرش گنده و نرم بود. داشتم بی اختیار لمسش میکردم و توی حال خودم بودم که اونم دستشو گذاشت روی کُس منو از روی شلوارکم میمالیدش. حالم خیلی خراب شده بود. ۱۵ سالم بود و توی اوج شهوت. دست خودم نبود و کامل خودمو سپرده بودم بهش. حتی وقتی دستشو کرد توی شلوارم نتونستم مخالفتی کنم و دست نرم و گرمش روی کُسم دیوونم کرد. لای کُسم خیس شده بود و وقتی دست میکشید لاش، تمام تنم از لذت میلرزید. شلوارمو درآورد و شلوار خودشم در آورد. بغلم کرد و کیرشو کرد لای پام و میمالید به کُسم. کیرش داغ بود و همینطوری لای پام عقب جلو میکرد و منو میبوسید. لبمو میبوسید و بعدش شروع کرد به خوردن. کونمو میمالید و دستشو میکرد لای کونم و سوراخ کونمو میمالید. از تمام کاراش خوشم میومد و خودمو کامل در اختیارش گذاشته بودم. بعد منو چرخوند و از پشت بغلم کرد. کیرشو دوباره کرد لای پام و گفت دستتو بگیر زیرش که مالیده بشه به ناناز خوشگل و کیف کنی. کیرشو عقب جلو میکرد و خودشم از پشت سینه هامو میمالید و گردنم رو میخورد. تمام تنم داشت به رعشه می افتد و اون شب لذت ارضا شدن رو حس کردم و واقعا برام خوشایندترین حس و لذت بود. بعد خوابید روی منو کیرشو لای کونم گذاشت و خودشو میمالید روی من. با یه دستش سینهمو و با دست دیگهش کُسمو میمالید. بوسم میکرد و گوش و صورت و گردنم رو میخورد. بلند شد تاپمو که تا اون موقع کشیده بود بالای سینه هام. کلا از تنم درآورد و زیر پوش خودشم درآورد. حالا دیگه هر دو کاملا لخت بودیم و راحت داشت منو میمالید و میخورد. تمام بدنمو از سینه هام، کونم، رونهام و حتی کُسمو خورد و من فقط از لذت آه میکشیدم و هیچ مخالفتی باهاش نداشتم. اونقدر کُسمو خورد و لیس زد تا دوباره ارضام کرد و خوابید روی من. از جلو لاپایی میزد و کیر داغش مالیده میشد به کُسم.لب و صورت و چشم و گلوم رو میخورد. تمام لحظه هاش برام لذت بخش بود. بعد منو دمر خوابوند و دوباره کیرشو گذاشت لای کونم. گفت ملیکا با اینکه پونزده سالته ولی کونت اندازه ی مامان بزرگ خدا بیامرزته. حتی از اونم بهتره. منظورم الان که پیر شده بود نیستا، اون موقع که همسال تو هم بود، به زیبایی و خوش اندامی تو نبود. کاش دختر نبودی الان هر دو میتونستیم بهترین لذت دنیا رو ببریم. مامان بزرگت همسال تو بود، بچه دار شد. مامانت یه سال از تو بزرگتر بود که میلاد به دنیا اومد. پس تو الان خوب باید معنی سکس و لذتش رو بفهمی. درسته؟
هیچی نگفتم و فقط سرمو به نشونه تایید تکون دادم. خلاصه انقدر خودشو مالید روی من تا آبش اومد و ریخت روی کمرم. یه چیز داغ رو روی کمرم حس کردم و وقتی دستمال برداشت پاکش کنه فهمیدم لیزه. گفتم چی بود؟ گفت آبم بود، آب شهوت مردها وقتی ارضا میشن اینجوری میریزه بیرون. نشنیده بودی؟
-آره شنیدم.
-میخوای ببینی چطوریه؟
-اوهوم.
-الان که با دستمال پاکش کردم، دفعه ی بعد نشونت میدم. باشه؟
لبخند زدم و گفتم باشه.
-ولی ملیکا اینا بین خودمون بمونه ها. نه من به کسی میگم، نه تو بکسی میگی، فقط راز من و تویه. باشه دختر گلم؟
-باشه بابا حمید.
-قربونت برم. حالا بیا بغلم بخواب.
-صبر کن لباس بپوشم.
-نمیخواد عزیز دلم. دیگه من و تو باهم این حرفها رو نداریم. هر وقت شب پیش من بودی، مثل مامان بزرگت دوتایی لخت میخوابیم. قبلشم مثل زن و شوهرا حسابی به هم حال میدیم و همدیگه رو ارضا میکنیم که سبک بشیم و بعدش خواب بچسبه. مثل الان.
-یعنی میخوای من زنت باشم؟
-تو عشقمی، من عاشقتم ملیکا جونم.
خندیدم و خودشم خندید بغلم کرد. توی بغلش بدون لباس حس خوبی داشتم و با بوسه ها و نوازشش راحت خوابیدم. فردا صبحش منو برد حموم و با کیرش بازی میکردم و اونم منو میمالید و میشست. تا ظهر پیشش بودم و بازم کیرشو داده بود دستم باهاش بازی میکردم و میگفت بوسش کن، لیسش بزن. مثل من که مال تو رو خوردم. منم همون کارو میکردم و برام جالب بود و خوشم میومد. بعدش یه بار دیگه کُس و کونمو حسابی خورد و ارضام کرد. ظهر که مامان واسش ناهار آورد گفت برو خونه با میلاد ناهارت رو بخور مال تو رو نیاوردم. منم اومدم خونه ولی تا شب و حتی موقع خواب همش فکرم پیش بابا بزرگ بود و دلم میخواست برگردم پیشش. خیلی بهم خوش گذشته بود و دلم میخواست اون لحظه ها تکرار بشه. یادمه همون شب اومدم پیش تو خوابیدم و بغلم کردی. دلم میخواست تو هم اون کارا رو باهام کنی. دوست داشتم به کیر تو هم دست بزنم و ببینم چطوریه. اون شب وقتی خواب بودی، آروم بهش دست زدم و یکم باهاش بازی کردم. بعد کونمو چسبوندم بهش و توی بغلت حال میکردم. اما تو خواب بودی کاری نکردی. منم دیگه خوابم برد.
من: پس هر دفعه که پیشش بودی همین کارارو میکردین؟
-آره، یواش یواش ساک زدنو یادم داد. بعضی وقتها ۶۹ میخوابیدیم و مال همدیگه رو میخوردیم. همیشه منو لاپایی میکرد و کونمو میمالید و میخورد. سینه هامو میخورد. همه جای بدنمو ذره ذره میخورد و میمالید. مثل عروسکش بودم. شده بودم زنش فقط نمیت نست داخلم کنه تا اینکه نامزد کردم و سعید راه کونمو باز کرد. وقتی رفتم پیشش گفتم بابا بزرگ تو هم مثل سعید میخوای منو از کون بکنی؟
گفت من از خدامه. ولی تا حالا دلم نمیومد اذیتت کنم.
الان چند وقته سعید داره میکنه. هر چند کیر تو کلفت تره ولی میتونم مال تو رو هم تحمل کنم.
دیگه از اون روز میرفتم پیشش و بهش کون میدادم. حتی شبهایی که پیشش بودم تا وقتی که دلش میخواست کیرش توی کونم بود و توی بغلش میخوابیدم.
من: بعد از عروسی هم که مثل دیشب کُس دادنت شروع شد.
-آره، ولی اونم مثل سعید بیشتر دوست داره از کون بکنه. ولی خدا رو شکر اول از کُس میکنه و ارضام میکنه بعد میره سراغ کونم.
-تو این دو سال چند بار کردتت؟
-هر بار که اومدم اینجا حتما رفتم پیشش. یادته که چند بار هم شب موندم خونه ش. چند بارم که بردمش خونه ی خودمون و هر دفعه یه هفته نگهش میداشتم. یعنی در اصل خودش نمیخواست بره.😂 منم هر روز تا قبل از اومدن سعید لخت توی بغلش بودم و حال میکردیم.
-به به، خوب واسه خودت خوش میگذروندی باهاش.🙂
-آره، اولین نفری بود که توی ۱۵ سالگی منو با یکس و لذتش آشنا کرد. کیرش اولین کیری بود که دیدم و دست زدم و خوردم. تمام مدت قبل از ازدواج تنها مردی بود که بهم حال میداد و ارضام میکرد. واسه همین هیچ وقت دوست پسر نداشتم و عشق و لذتم فقط با اون بود.
-پس من چی؟ مگه عاشق من نبودی؟
-چرا نبودم؟ خیلی هم عاشقت بودم ولی تو هیچ وقت با من کاری نکردی و فقط اون بود که به من حال میداد.
-پس دوست داری بازم باهاش باشی؟
-آره، هر وقت موقعیتش باشه با کمال میل میخوام بهش حال بدم و ازش لذت ببرم.اصلا طوری که وقتی میبینمش، وقتی بهم دست میزنه تمام تنم شل میشه و داغ میکنم. کُسم خیس میشه و میخوام برم توی بغلش.
-از این به بعد با منم اینجوری میشی. خیلی بهتر از اون بهت حال میدم.
-اون که صد در صد. هیچکس مثل تو نتونسته منو بکنه و بهم حال بده. تو جوونی و قدرت داری، اون دیگه پیر شده. کیرش دیگه به اون سفتی قبل نمیشه. راستی میلاد یه چی میگم جان من، جان ملیکات قول بده بین خودمون بمونه و همینجا چالش کنی.
-باشه بابا، دیگه از اینا که گفتی و صبح دیدم چیزی بدترم هست؟
-فکر کنم آره ولی قول دادی ها.
-آره بابا، بگو دیگه.
-پریروز که رفتیم خونهش و گفتم شما برید من فعلا میمونم.
-خب
-منو برد روی تخت حال کنیم. سوتین مامان رو زیر متکاش دیدم.
-نه بابا، از کجا معلوم مال مامان بوده؟
-مامان وقتی داشت میرفت خونهی بابا حمید، سوتین داشت. همون سوتین تنش بود. وقتی ما رفتیم زیر تاپش سوتین نبود. اول متوجه نشدم ولی وقتی دیدم تازه فهمیدم.
-یعنی با مامانم آره؟ وای نه خداااا.
-مطمئن باش. اون مارمولکی که من میشناسم، مامانم راضی کرده و میکنه الکی نیست هر روز میره پیشش. نمیبینی بابا بزرگ اصلا پیر نمیشه و روز به روز خوشتیپ تر و سرحال میشه. ندیدی اونروز درو دیر باز کردن و وقتی رفتیم تختش به هم ریخته بود و خودشم توی حموم بود. معلوم بود هول هولکی لباس پوشیده و نتونسته سوتین ببنده و گذاشته زیر متکا. وقتی هم داشت منو میکرد اون حس و حال همیشگی رو نداشت و کیرش خوب سفت نمیشد و آبشم دیر اومد. معلومه حسابی حالشو با مامان کرده بوده. ولی دیشب کیرش خوب سفت و شق بود و با قدرت منو گایید. دوبار آبشو توی کونم خالی کرد تا ولم کرد.
-پس واسه این بوده بعضی وقتها مثل همین پریروز تا از پیشش برمیگشت، مستقیم میرفت حموم. یه چیزم که میشه از این فهمید اینه که هر روز مامانو نمیکنه. دو سه روز یه باره. مخصوصا شنبه ها که پنجشنبه جمعهش نمیتونه بکنه.
-آره درسته.
-به نظرت بابا میدونه؟
-بعید میدونم. مگه مال منو میدونه که مال اونو بدونه؟
-پس مامان ما هم شیطون تشریف داره.
-صد در صد، مگه اینکه مامان من نباشه.😂
-آره والا دختره ی حشری.😂
-نه که تو حشری نیستی. سه روزه یه سره داری منو میکنی.
-بریم یه جای خلوت یه ساک واسم بزن که بدجور حشریم کردی.
-از شنیدن حرفام حشری شدی؟
-آره لعنتی. خیلی باحال تعریف کردی. مثل داستانای سکسی بود ولی از دهن تو خیلی تحریک کننده تر بود. مخصوصا که در مورد خودت بود. خواهر حشریه خودمی.😂
-بزن بریم خودم حالتو خوب کنم.😄
بردمش بیرون شهر یه جای دنج و خلوت. همونجایی که گاهی وقتها جا نداشتم، میترا رو می بردم اونجا و میدونستم جای خوبیه. اینبار به جای میترا خواهرمو برده بودم و توی ماشین واسم ساک زد و از کُس گاییدمش. دوباره دادم ساک زد و آبمو آورد و همه رو خورد. اونجا بود که گفت راستش آبکیر بابا حمیدم زیاد خوردم. ولی گفته بود هیچ وقت مال شوهرتو نخور، نذار بفهمه تو کار کرده و اوستایی. بذار خودش هر چی دوست داره یادت بده و همونا رو واسش انجام بده. بعدا که ازدواج کردین یواش یواش بعد از مدتی کارهای جدید رو کن و بگو از توی فیلمها یاد گرفتم. اما وقتی که من تصمیم گرفتم خواستم آبشو بخورم، اون دیگه هیچ وقت نذاشت زیاد براش ساک بزنم و فقط دوست داره کونمو بکنه و بریزه توش.
-اشکال نداره، به جاش خودم هر کاری دوست داری واست میکنم. هر چی دلت میخواد به خودم بگو.
کلی قربون صدقه ی همدیگه رفتیم و برگشتیم خونه. شوهرش اومده بود و بعد از شام برگشتن رفتن خونه شون. من موندم و کلی خاطره ی رویایی و سکسی از این چند روز. و البته فکرم درگیر رابطه ی خواهر و مادرم با بابابزرگم بود. تا اینکه بعد از چند روز زیر نظر گرفتن مامانم و تصور اینکه مامان چه جوری با بابابزرگم حال کرده و چقدر توی این چند سال بهش کُس و کون داده، دیدم بهش عوض شد و از دیدن کُس و کونش توی اون شلوارک تنگ تحریک میشدم. از دیدن سینه ها و گردن و لبش تحریک میشدم. از دیدن لرزش و بالا پایین شدن کون گرد و قلمبه ی گنده و نازش موقع راه رفتن حشری میشدم و تصور گاییده شدن توسط بابابزرگ میومد توی ذهنم. چهار پنج هفته گذشت و هر هفته پنجشنبه ها که تعطیل بودم ولی دامادمون سر کار بود، از صبح میرفتم خونه ی خواهرم و دو سه بار تا بعد از ظهر کُسش رو حسابی میگاییدم و کونش رو سیراب میکردم و بر میگشتم. تا اینکه دوباره یه شبش موندم و فرداش با خودم آوردمش خونه مون. بازم سه شب موند و هر شب پیش خودم بود و میگاییدمش. ظهرها به مامانم میگفت بده من ناهار بابابزرگ رو میبرم و شامشم درست میکنم میام. میرفت اونجا و منم وقتی تعطیل میشدم میرفتم اونجا یه ساعتی پیششون بودم و باهم برمیگشتیم خونه. چند وقتی کار من این بود و وسط هفته یکی دوبار کون دختر خالم میترا رو میگاییدم و پنجشنبه ها میرفتم سراغ خواهرم و کُس میکردم. ولی با این حال توی اون دو سه ماهی که گذشت بازم توی خونه با دیدن بدن مامانم و کونش، حشری میشدم و تصویر سازی هایی که از سکسش با بابا بزرگ کرده بودم، طبق تعریفایی که خواهرم هر بار از سکسهاش با بابابزرگم برام میگفت و شناختی که ازش پیدا کرده بودم، میومد توی ذهنم. یعنی خاطرات و تعریفهای ملیکا رو با مامانم تصور میکردم و اونو میذاشتم جای ملیکا. اونجوری راحت تصور میکردم که چطوری مامانمو میکنه. چطوری مامانم کیر پدرشوهرشو ساک میزنه و بهش کُس و کون میده و چطوری و به چه شکل بابا بزرگم کُس و کون مامانمو میکنه. گرفتید که چی میگم؟
حالا تا اینجا رو داشته باشید تا اتفاقات جالب بعدی رو براتون بنویسم. البته اگه با لایکها و کامنتهای خوب و دلگرم کننده تون بهم توان تایپ کردن بدید و بفهمم ارزش داره وقت بذارم و تایپ کنم. هر چند برای خودمم لذت بخش شده که خاطرات سکسیم رو به شما میگم چون باعث میشه همه شون مثل یه فیلم جلوی چشمهام تکرار بشه و با یادآوری شون حال کنم.
موفق و سکسی باشید.
ادامه دارد…
این عکسها شبیه کون و هیکل خواهرم هستن. نظرتون درموردش چیه؟
تا اونجا گفتم که خواهرم صبح بهم پیام داد اگه میتونی ظهر که مامان میره پیش بابابزرگ بیا پیشم. میخواست به حال راحت و پر سر و صدا توی خونه خالی کنیم و لذتشو ببریم.
از حدود ۱۰ سال پیش که مامان بزرگم فوت کرد تا الان هر روز مامانم ناهار ما رو میداد و میرفت خونه ی بابا بزرگم. هم واسش ناهار میبرد، هم بهش سر میزد و کارها رو میکرد. واسه شبش شام درست میکرد و عصری برمیگشت خونه. من یه عمو و یه عمه هم دارم. ولی عمهم که بچه ی دومه و از بابام بزرگتره و خیلی هم مهربونه، شهرستان زندگی میکنه و نمیتونه زیاد بیاد به بابا بزرگم سر بزنه. یکی دو ماه یه بار میاد دو سه روز میمونه و میره. ولی عموم اینا توی همین شهرن و اون سر شهر زندگی میکنن. با اینکه بچهی اول بابا بزرگمه ولی سنشون زیاد بالا نیست. اما زنش بنده خدا کمر درد و پا درد داره نمیتونه زیاد بیاد کمک کنه. با این حال اکثر پنج شنبه جمعه ها رو میان پیش بابا بزرگم و روزهای دیگه فقط مامانم میره پیشش، چون خونه هامون به هم نزدیکه. بابا بزرگمم زیاد پیر نیست و سرپاست. خیلی هم خوشتیپ و ژیگول میگرده، اما اصلا بلد نیست کارای خونه و آشپزی کنه و البته مامانمم خیلی لوسش کرده. بعضی روزا که مامانم میومد خونه مستقیم میرفت حموم و میگفت اینقدر بابا حمید خونه رو به هم ریخته بود پدرم دراومد تا تمیز کردم.😉😂
خلاصه اون روز مامانم مثل همیشه رفت پیش بابا بزرگ و بابامم که طبق معمول سرکار بود. رفتم خونه و تا رسیدم خواهرم پرید بغلم و لب گرفتیم. گفت مستقیم بریم اتاق خواب.😄
گفتم حشری خانمم دیروز اون همه کردمت. بعد شوهرت کردت، دیشبم که سیرت کردم، تو هنوزم میخوای؟
-دیشب نمیشد صدام در بیاد، الان میخوام با خیال راحت حال کنم.
-ای جنده خانم. لخت شو زود باش.
-نخیر، خودت باید لختم کنی، اونم با محبت.
-ای به چشم.
سر راه یه قرص از عطاری گرفتم و انداخته بودم بالا. میخواستم امروز واقعا جرش بدم.
لخت کردنش با ناز و محبت همانا و شروع یه سکس عاشقانه همانا. اما آخراش دیگه حسابی ناجور داشتم میگاییدمش. اول فقط نیم سافت با عشق بازی و دستمالی کردن و ماساژ دادن و بازی کردن با کونش و خوردن تمام بدنش گذشت. اونقدر کُس و کونش رو خورده بودم که دیگه فک و زبونم خسته شده بود. بعدش اونم واسم ساک زد و راحت یک ساعت به هر شکل و مدلی که بگید با قدرت گاییدمش. تمام بدنم خیس عرق شده بود و شر شر از سر و صورتم میچکید. منم که تپلم و زیاد عرق میکنم دیگه بدتر.😂
هر دو با بدنهای خیس توی هم میلولیدیم و مستانه و پر از حرارت و شهوت از همدیگه لذت میبردیم. انقدر کُسش رو گاییدم که خودش گفت بسه دیگه میلاد، دیگه نمیتونم. دردم گرفته و کُسم میسوزه. تو رو خدا از کون بکن. منم رفتم سراغ کونش و حداقل یه ربع هم از کون گاییدمش. لامصب سیلدنافیل و متادون باهم شده بود یه معجون عالی. نه آبم میومد، نه کیرم میخوابید. یه بار قبلا با میترا دختر خالم این کارو کردم که به التماس افتاده بود و میگفت بسه ولم کن دارم میمیرم. اینقدر با دست واسم جلق زد و ساک زد تا بالاخره آبمو آورد ولی میگفت دستم و فکم از کار افتاد تا آبت اومد. حالا خواهرم شانس آورد که علاوه بر ساک زدن و کون دادن، کُسشم بازه.😂
ساعت یه بود من رسیدم خونه، ساعت سه من آبم اومده بود و خیس عرق افتاده بودیم کنار همدیگه و هنوز نفس نفس میزدیم.
-میلاد جان من دیگه قرص نخور، همون طبیعی بهتره.
-ولی خیلی حال داد، الان دیگه واقعا سیر شدم.😄
-کوفت، نخند، کُسم از درد و سوزش امانمو بریده.
-بلند شو برو حموم حالت جا بیاد.
-خودت باید منو ببری، به خدا دیگه جون ندارم.
-با همه ی خستگیم بغلش کردم و گفتم پس زودتر بریم تا مامان نیومده.
-اون همیشه پنج میاد.
-حالا شاید به خاطر تو زودتر بیاد.
-رفتیم سریع یه دوش خنک گرفتیم و خودم کُس و کونش رو شستم. یه کم زیر دوش همدیگه رو بغل کردیم و اومدیم بیرون. خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم گفتم برم دنبال مامان و یه سری به بابا بزرگ بزنم، تو هم یه چرتی بزن حالت جا بیاد که بریم بیرون بگردیم.
-صبر کن منم بیام، خیلی وقته ندیدمش.
دوتا کوچه از هم فاصله داریم ولی با ماشین رفتیم و هر چی زنگ زدیم درو باز نکردن تا بالاخره زنگ زدم به گوشیه مامانم و جواب داد.
-سلام، چرا درو باز نمیکنید؟
-عه تویی در میزنی؟ فکر کردم باز این بچه ی همسایه توپش افتاده. خواستم تنبیه ش کنم.
-مگه آیفون رو نگاه نمیکنی.
-نه، دستم بند بود. وایسا الان میام باز میکنم.
خلاصه بعد از چند لحظه ی دیگه درو باز کرد و رفتیم داخل. بابا بزرگم حموم بود و مامانمم پای گاز داشت آشپزی میکرد. تخت خواب بابا بزرگم به هم ریخته بود و انگار خواب بوده. گفتم بابا بزرگ تا حالا خواب بوده؟
-آره، حالش زیاد خوب نبود، ناهار خورد رفت خوابید.
ملیکا رفت از پشت در حموم باهاش سلام علیک کرد و حرف میزدن. بابابزرگ گفت برو بشین قربونت برم. الان دوش میگیرم میام.
خلاصه یه نیم ساعتی پیش بابابزرگم بودیم و ملیکا رفته بود کنارش نشسته بود و بابابزرگ بغلش کرده بود و حرف میزدیم. تا مامانم کارش تموم شد و برگشتیم خونه. ملیکا گفت من پیش بابا بزرگ میمونم فعلا، یه ساعت دیگه بیا دنبالم بریم بیرون.
من و مامانم رفتیم خونه و مامانم مستقیم رفت حموم و من خوابم برد. یه چرت یه ساعته زدم و خستگیم در رفت. رفتم دنبال ملیکا و بعدش رفتیم دنبال میترا دختر خالم سه تایی رفتیم بیرون و شبم خاله م گفته بود بیاید اینجا. رفتیم خونه شون شام خوردیم و برگشتیم خونه.
اثرات سیلدنافیل هنوز توی تنم بود و شب که ملیکا اومد بغلم کیرم سریع بلند شد. گفت نه جون میلاد کُسم هنوز داره میسوزه. تا حالا اینقدر طولانی کُس نداده بودم. اونم به کیر به این کلفتی. امروز با قرصی که خورده بودی خیلی کلفتترم شده بود.
گفتم کون چی؟
-بذار حالا یه کم بغلت کنم، وقتی خواستیم بخوابیم از پشت بغلم کن و بذار توش باشه بخوابیم.
-باشه، کاریت ندارم ولی صبح قبل از رفتن بیدارت میکنم و باید حال بدی.
بعد تا ظهر راحت بخواب. احتمالا فردا سعید بیاد دنبالت.
-خب بیاد، چند روز دیگه از صبح که تنهام بیا پیشم و حال کنیم.
-حالا که اینجایی ولت کنم به امید چند روز دیگه که آیا بتونم بیام یا نه؟
خندیدیم و گفت باشه پس همین الان بکن که نخوای صبح بیدارم کنی. ولی فقط یه بار از کُس ارضام کن و دیگه فقط از کون بکن… یا اصلا صبر کن فردا مثل امروز ظهر بیا که درست و حسابی حال کنیم. کُسمم تا فردا خوب میشه.
-باشه این بهتره.
نیم ساعتی با هم لب بازی و عشق بازی کردیم و از قدیما حرف زدیم. بعد پشتشو کرد بهم و گفت حالا بیا بکن توی کونم بخوابیم.
کیرمو توف زدم و فرو کردم توی کون گنده و نرمش. از پشت بغلش کردم و گفت شب بخیر عشقم…
ولی حالا مگه من خوابم میبرد. آروم آروم توی کونش تلمبه های ریز میزدم و اونم هیچی نمیگفت. سینه ش رو گرفته بودم و اونم دستش رو دستم بود و آروم فشار میداد و میمالید. دیدم نه آبم قرار نیست بیاد. دیگه بیخیال شدم و همونجوری خوابیدم. صبح مامانم اومد بیدارم کرد و گفت میلاد بلند شو خواب موندی. شانس آوردیم پتو رومون بود و نفهمید از پایین تنه لختیم. بعد ملیکا رو آروم بوس کرد و رفت. داشتم میرفتم دستشویی که از آشپزخونه گفت با ملیکا میریم خونه ی مامان جون، اگه زود اومدی بیا اونجا. مگه واسه بابابزرگ ناهار نمیبری؟
-تا ملیکا بیدار بشه میرم و میام. دیشب که شما نیومدید و رفتید خونه ی خاله غذا اضافه موند. همونو میبرم براش.
خلاصه رفتم و توی دلم گفتم ای توف به این شانس. میگن کار امروز رو به فردا مینداز.
ظهر زنگ زدم به خواهرم گفتم بیام به بهانه ی بیرون رفتن بریم خونه حال کنیم؟
-نه، الان برات میفرستم.
پیام داد نمیشه، میترا هم اینجاست و حتما باهامون میاد. ولی نگران نباش، به سعید گفتم امروز نیاد. گفتم فردا میخوایم با خاله اینا بریم بیرون.
-ایول، پس امشبم مال خودمی.
-همیشه مال توام. ولی حیف نمیتونم همیشه پیشت باشم.
عصر از محل کارم مستقیم رفتم خونه ی مامان جون اینا یعنی پدر مادر مامانم و یه ساعت بعد برگشتیم خونه. مامانم گفت بریم سر راه بابا حمید رو بیاریم. میخواد شب اینجا پیش ملیکا باشه. رفتیم آوردیمش و نیم ساعت بعد یواشکی کلید خونه ی بابابزرگ رو از کیف مامانم که یه کپی ازش داشت برداشتم و به ملیکا گفتم بیا بریم بیرون یه چرخی بزنیم بیایم.
بابا بزرگم که بغلش کرده بود و باهم حرف میزدن گفت کجا میخوای ببری بچهمو. اومد اینو ببینما.
-زود میایم بابا، یه چیزی میخوام بخرم، میخوام نظرشو بپرسم.
ملیکا رو بوسید و گفت برو بابا، زود بیاید.
سریع بردمش خونه ی بابا بزرگم و جاتون خالی یه کُس و کون سیری ازش گاییدم و نیم ساعت چهل دقیقه ای جمعش کردیم برگشتیم. ولی خیلی حال داد و هر دو واقعا کیف کردیم و لذت بردیم. لامصب از کُس و کونش سیر نمیشم. باز کون زیاد گاییدم و کون میترا مثل کون خواهرم گنده و گرد و قلمبه و سفیده، واسه همین گاییدن کُسش بیشتر برام جالب و لذت بخشه، واسم مثل یه رویا شیرینه و دلم نمیخواد ولش کنم. اونشب بابا بزرگم نرفت و شب اومد اتاق ما پیش ملیکا بخوابه. نون بعد از ازدواج ملیکا، تخت خوابش رو رد کردیم رفت و فقط تخت من توی اتاق بود، دلم نیومد روی زمین باشه و من روی تخت. گفتم بیا روی تخت من بخواب. من روی زمین میخوابم.
-نه میخوام اینجا نزدیک ملیکا باشم و حرف بزنیم.
-باشه، از روی تختم می توانید حرف بزنید. من میرم توی هال میخوابم و شما راحت باشید. صبح باید برم سرکار.
با خودم گفتم امشب که جلوی این نمیشه کاری کرد و حتی نمیتونم ملیکا رو بغل کنم و با هم بخوابیم. واسه همین رفتم توی هال خوابیدم. صبح که رفتم از اتاقم لباسامو بردارم، دیدم به به، ملیکا رفته توی بغل بابا بزرگ و روی تخت من با همدیگه خوابیدن. یه پاشم انداخته بود روی بابا بزرگ و بغلش کرده بود. پتو رو از روی پاش زدم کنار که یه کم کونشو بمالم، دیدم جفتشون کون لُختن و شلوار پاشون نیست. تازه فهمیدم چه خبره و همونجا خشکم زد.
آروم ملیکا رو بیدار کردم و به کون لختش اشاره کردم. با ترس بهم نگاه کرد و گفت هیس…
بلند شد گفت بعدا بهت توضیح میدم. تو رو خدا برو سر و صدا نکن.
بوسم کرد و گفت جون من، برو قربونت برم.
سرمو به نشونهی تاسف تکون دادم و لباسامو برداشتم رفتم بیرون عوض کردم و رفتم سرکار. همش صحنه ی کون لخت خواهرم و کیر خوابیده ی بابابزرگم کنار همدیگه جلوی چشمم بود.
ظهر دیگه طاقت نیاوردم و زنگ زدم به خواهرم گفتم هنوز توی شوکم و باورم نمیشه. قضیه چیه؟ فقط دروغ نگو که همه چیو دیدم.
گفت باشه عزیزم، بهت پیام میدم.
قطع کرد و شروع کرد پیام دادن:
-تو رو جون من ناراحت نشو. اونم مثل خودت عاشقمه، منم دوسش دارم. گناه داره به خدا، ده ساله تنهاست. دلم براش میسوزه.
-یعنی چی؟ باهاش سکس کامل داری؟
-آره، ولی اون که مثل تو نیست، فقط میخوام خوش باشه و راحت بشه. منم این وسط یه حالی میکنم.
-پس اون روزایی که تنهایی میرفتی پیشش یا اون شبایی که میموندی خونهش و اونجا میخوابیدی، تا صبح کنارش و توی بغلش بودی؟ میخوابیدی زیرش؟
-اون وقتها یعنی وقتی تازه مامان بزرگ فوت کرده بود اینجوری نبود. اصلا بیا خونه میریم بیرون حرف میزنیم.
-باشه، ساعت ۴ زنگ زدم بیا بیرون.
ساعت چهار جلوی خونه بودم و زنگ زدم گفتم بیا بیرون منتظرم. اومد سوار شد و راه افتادم رفتم یه جا بیرون از محل ایستادم و گفتم از اول تعریف کن.
-ببین میلاد، ناراحت نشو. من که از اول نمیخواستم، اون شروع کرد.
-چطوری؟ به زور؟ -نه عزیزم، نه قربونت برم. همونطور که به تو نتونستم بگم نه، به اونم نتونستم بگم نه.
-یعنی گفت بده بکنم، تو هم دادی؟ -نه عشقم، اصلا قضیه ی اون مثل ما نبود، یه جور دیگه شروع شد. همونطور که گفتم اون وقتها یعنی وقتی تازه مامان بزرگ فوت کرده بود رابطه ی ما اینجوری مثل الان نبود. وقتی تنها میرفتم پیشش باهام بازی میکرد و منم خوشم میومد. واسه همین دوست داشتم بازم برم پیشش. یواش یواش با شوخی و به عنوان بازی می خوابید روی من و قلقلکم میداد و شوخی میکردیم. منو مینشوند روی کیرش و بغلم میکرد. هر چی گذشت این کارا بیشتر شد و منم از حس کردن کیر گنده و سفتش خوشم میومد. تا اینکه یه شب موندم پیشش و منو کنار خودش خوابوند. روی تختش باهم خوابیدیم و بازم بازی و شوخی شروع شد. اونقدر دستمالیم کرد و خودشو مالید به من که حالم بد شد و دلم میخواست کیرشو بیشتر حس کنم. داشت همراه قلقلک دادن، سینه هامو میمالید، کونمو میمالید، تا اینکه چند باری هم دست کشید لای کونم و لای پام و کُسمو مالید. دیگه طاقت نیاوردم و منم بی اختیار کیرشو دست زدم و دیگه دستمو از روش برنداشتم. همه چی از اونجا شروع شد. به چشمام نگاه کرد و لبخند زد. منم خجالت کشیدمو چشمامو بستم. ولی نمیدونم چرا دلم نمی خواست دستمو از روی کیرش بردارم. بوسم کرد و دستشو گذاشت پشت دستمو فشار داد به کیرش. گفت خوشت میاد ازش، نترس محکم بگیرش، به کسی نمیگم.
گرفتمش ولی دوباره ولش کردم. آروم گفت خجالت نکش، همه ی دخترای هم سن تو کنجکاون بدونن چه جوری، دوست دارن لمسش کنن. بگیرش قربونت برم. بین خودمون میمونه، مثل یه راز. بعد سینهم رو گرفت و گفت تو مال منو بگیر، منم دوست دارم بدونم این جوجوهات چجوری اند. سینه هامو آروم میمالید و خوشم میومد. منم یواش یواش با کیر گنده ش بازی میکردم و داشتم ذره ذره ش رو لمس و کشف میکردم. یه دفعه جلوی شلوارش رو کشید پایین و گفت حالا راحت تری. بگیرش. با دیدنش چشمام خیره موند و خودش دستمو گرفت گذاشت روی کیرش. داغ بود، سفت بود ولی پوستش لطیف بود. اولین بار بود کیر میدیدم. رگ هاش زده بود بیرون و سرش گنده و نرم بود. داشتم بی اختیار لمسش میکردم و توی حال خودم بودم که اونم دستشو گذاشت روی کُس منو از روی شلوارکم میمالیدش. حالم خیلی خراب شده بود. ۱۵ سالم بود و توی اوج شهوت. دست خودم نبود و کامل خودمو سپرده بودم بهش. حتی وقتی دستشو کرد توی شلوارم نتونستم مخالفتی کنم و دست نرم و گرمش روی کُسم دیوونم کرد. لای کُسم خیس شده بود و وقتی دست میکشید لاش، تمام تنم از لذت میلرزید. شلوارمو درآورد و شلوار خودشم در آورد. بغلم کرد و کیرشو کرد لای پام و میمالید به کُسم. کیرش داغ بود و همینطوری لای پام عقب جلو میکرد و منو میبوسید. لبمو میبوسید و بعدش شروع کرد به خوردن. کونمو میمالید و دستشو میکرد لای کونم و سوراخ کونمو میمالید. از تمام کاراش خوشم میومد و خودمو کامل در اختیارش گذاشته بودم. بعد منو چرخوند و از پشت بغلم کرد. کیرشو دوباره کرد لای پام و گفت دستتو بگیر زیرش که مالیده بشه به ناناز خوشگل و کیف کنی. کیرشو عقب جلو میکرد و خودشم از پشت سینه هامو میمالید و گردنم رو میخورد. تمام تنم داشت به رعشه می افتد و اون شب لذت ارضا شدن رو حس کردم و واقعا برام خوشایندترین حس و لذت بود. بعد خوابید روی منو کیرشو لای کونم گذاشت و خودشو میمالید روی من. با یه دستش سینهمو و با دست دیگهش کُسمو میمالید. بوسم میکرد و گوش و صورت و گردنم رو میخورد. بلند شد تاپمو که تا اون موقع کشیده بود بالای سینه هام. کلا از تنم درآورد و زیر پوش خودشم درآورد. حالا دیگه هر دو کاملا لخت بودیم و راحت داشت منو میمالید و میخورد. تمام بدنمو از سینه هام، کونم، رونهام و حتی کُسمو خورد و من فقط از لذت آه میکشیدم و هیچ مخالفتی باهاش نداشتم. اونقدر کُسمو خورد و لیس زد تا دوباره ارضام کرد و خوابید روی من. از جلو لاپایی میزد و کیر داغش مالیده میشد به کُسم.لب و صورت و چشم و گلوم رو میخورد. تمام لحظه هاش برام لذت بخش بود. بعد منو دمر خوابوند و دوباره کیرشو گذاشت لای کونم. گفت ملیکا با اینکه پونزده سالته ولی کونت اندازه ی مامان بزرگ خدا بیامرزته. حتی از اونم بهتره. منظورم الان که پیر شده بود نیستا، اون موقع که همسال تو هم بود، به زیبایی و خوش اندامی تو نبود. کاش دختر نبودی الان هر دو میتونستیم بهترین لذت دنیا رو ببریم. مامان بزرگت همسال تو بود، بچه دار شد. مامانت یه سال از تو بزرگتر بود که میلاد به دنیا اومد. پس تو الان خوب باید معنی سکس و لذتش رو بفهمی. درسته؟
هیچی نگفتم و فقط سرمو به نشونه تایید تکون دادم. خلاصه انقدر خودشو مالید روی من تا آبش اومد و ریخت روی کمرم. یه چیز داغ رو روی کمرم حس کردم و وقتی دستمال برداشت پاکش کنه فهمیدم لیزه. گفتم چی بود؟ گفت آبم بود، آب شهوت مردها وقتی ارضا میشن اینجوری میریزه بیرون. نشنیده بودی؟
-آره شنیدم.
-میخوای ببینی چطوریه؟
-اوهوم.
-الان که با دستمال پاکش کردم، دفعه ی بعد نشونت میدم. باشه؟
لبخند زدم و گفتم باشه.
-ولی ملیکا اینا بین خودمون بمونه ها. نه من به کسی میگم، نه تو بکسی میگی، فقط راز من و تویه. باشه دختر گلم؟
-باشه بابا حمید.
-قربونت برم. حالا بیا بغلم بخواب.
-صبر کن لباس بپوشم.
-نمیخواد عزیز دلم. دیگه من و تو باهم این حرفها رو نداریم. هر وقت شب پیش من بودی، مثل مامان بزرگت دوتایی لخت میخوابیم. قبلشم مثل زن و شوهرا حسابی به هم حال میدیم و همدیگه رو ارضا میکنیم که سبک بشیم و بعدش خواب بچسبه. مثل الان.
-یعنی میخوای من زنت باشم؟
-تو عشقمی، من عاشقتم ملیکا جونم.
خندیدم و خودشم خندید بغلم کرد. توی بغلش بدون لباس حس خوبی داشتم و با بوسه ها و نوازشش راحت خوابیدم. فردا صبحش منو برد حموم و با کیرش بازی میکردم و اونم منو میمالید و میشست. تا ظهر پیشش بودم و بازم کیرشو داده بود دستم باهاش بازی میکردم و میگفت بوسش کن، لیسش بزن. مثل من که مال تو رو خوردم. منم همون کارو میکردم و برام جالب بود و خوشم میومد. بعدش یه بار دیگه کُس و کونمو حسابی خورد و ارضام کرد. ظهر که مامان واسش ناهار آورد گفت برو خونه با میلاد ناهارت رو بخور مال تو رو نیاوردم. منم اومدم خونه ولی تا شب و حتی موقع خواب همش فکرم پیش بابا بزرگ بود و دلم میخواست برگردم پیشش. خیلی بهم خوش گذشته بود و دلم میخواست اون لحظه ها تکرار بشه. یادمه همون شب اومدم پیش تو خوابیدم و بغلم کردی. دلم میخواست تو هم اون کارا رو باهام کنی. دوست داشتم به کیر تو هم دست بزنم و ببینم چطوریه. اون شب وقتی خواب بودی، آروم بهش دست زدم و یکم باهاش بازی کردم. بعد کونمو چسبوندم بهش و توی بغلت حال میکردم. اما تو خواب بودی کاری نکردی. منم دیگه خوابم برد.
من: پس هر دفعه که پیشش بودی همین کارارو میکردین؟
-آره، یواش یواش ساک زدنو یادم داد. بعضی وقتها ۶۹ میخوابیدیم و مال همدیگه رو میخوردیم. همیشه منو لاپایی میکرد و کونمو میمالید و میخورد. سینه هامو میخورد. همه جای بدنمو ذره ذره میخورد و میمالید. مثل عروسکش بودم. شده بودم زنش فقط نمیت نست داخلم کنه تا اینکه نامزد کردم و سعید راه کونمو باز کرد. وقتی رفتم پیشش گفتم بابا بزرگ تو هم مثل سعید میخوای منو از کون بکنی؟
گفت من از خدامه. ولی تا حالا دلم نمیومد اذیتت کنم.
الان چند وقته سعید داره میکنه. هر چند کیر تو کلفت تره ولی میتونم مال تو رو هم تحمل کنم.
دیگه از اون روز میرفتم پیشش و بهش کون میدادم. حتی شبهایی که پیشش بودم تا وقتی که دلش میخواست کیرش توی کونم بود و توی بغلش میخوابیدم.
من: بعد از عروسی هم که مثل دیشب کُس دادنت شروع شد.
-آره، ولی اونم مثل سعید بیشتر دوست داره از کون بکنه. ولی خدا رو شکر اول از کُس میکنه و ارضام میکنه بعد میره سراغ کونم.
-تو این دو سال چند بار کردتت؟
-هر بار که اومدم اینجا حتما رفتم پیشش. یادته که چند بار هم شب موندم خونه ش. چند بارم که بردمش خونه ی خودمون و هر دفعه یه هفته نگهش میداشتم. یعنی در اصل خودش نمیخواست بره.😂 منم هر روز تا قبل از اومدن سعید لخت توی بغلش بودم و حال میکردیم.
-به به، خوب واسه خودت خوش میگذروندی باهاش.🙂
-آره، اولین نفری بود که توی ۱۵ سالگی منو با یکس و لذتش آشنا کرد. کیرش اولین کیری بود که دیدم و دست زدم و خوردم. تمام مدت قبل از ازدواج تنها مردی بود که بهم حال میداد و ارضام میکرد. واسه همین هیچ وقت دوست پسر نداشتم و عشق و لذتم فقط با اون بود.
-پس من چی؟ مگه عاشق من نبودی؟
-چرا نبودم؟ خیلی هم عاشقت بودم ولی تو هیچ وقت با من کاری نکردی و فقط اون بود که به من حال میداد.
-پس دوست داری بازم باهاش باشی؟
-آره، هر وقت موقعیتش باشه با کمال میل میخوام بهش حال بدم و ازش لذت ببرم.اصلا طوری که وقتی میبینمش، وقتی بهم دست میزنه تمام تنم شل میشه و داغ میکنم. کُسم خیس میشه و میخوام برم توی بغلش.
-از این به بعد با منم اینجوری میشی. خیلی بهتر از اون بهت حال میدم.
-اون که صد در صد. هیچکس مثل تو نتونسته منو بکنه و بهم حال بده. تو جوونی و قدرت داری، اون دیگه پیر شده. کیرش دیگه به اون سفتی قبل نمیشه. راستی میلاد یه چی میگم جان من، جان ملیکات قول بده بین خودمون بمونه و همینجا چالش کنی.
-باشه بابا، دیگه از اینا که گفتی و صبح دیدم چیزی بدترم هست؟
-فکر کنم آره ولی قول دادی ها.
-آره بابا، بگو دیگه.
-پریروز که رفتیم خونهش و گفتم شما برید من فعلا میمونم.
-خب
-منو برد روی تخت حال کنیم. سوتین مامان رو زیر متکاش دیدم.
-نه بابا، از کجا معلوم مال مامان بوده؟
-مامان وقتی داشت میرفت خونهی بابا حمید، سوتین داشت. همون سوتین تنش بود. وقتی ما رفتیم زیر تاپش سوتین نبود. اول متوجه نشدم ولی وقتی دیدم تازه فهمیدم.
-یعنی با مامانم آره؟ وای نه خداااا.
-مطمئن باش. اون مارمولکی که من میشناسم، مامانم راضی کرده و میکنه الکی نیست هر روز میره پیشش. نمیبینی بابا بزرگ اصلا پیر نمیشه و روز به روز خوشتیپ تر و سرحال میشه. ندیدی اونروز درو دیر باز کردن و وقتی رفتیم تختش به هم ریخته بود و خودشم توی حموم بود. معلوم بود هول هولکی لباس پوشیده و نتونسته سوتین ببنده و گذاشته زیر متکا. وقتی هم داشت منو میکرد اون حس و حال همیشگی رو نداشت و کیرش خوب سفت نمیشد و آبشم دیر اومد. معلومه حسابی حالشو با مامان کرده بوده. ولی دیشب کیرش خوب سفت و شق بود و با قدرت منو گایید. دوبار آبشو توی کونم خالی کرد تا ولم کرد.
-پس واسه این بوده بعضی وقتها مثل همین پریروز تا از پیشش برمیگشت، مستقیم میرفت حموم. یه چیزم که میشه از این فهمید اینه که هر روز مامانو نمیکنه. دو سه روز یه باره. مخصوصا شنبه ها که پنجشنبه جمعهش نمیتونه بکنه.
-آره درسته.
-به نظرت بابا میدونه؟
-بعید میدونم. مگه مال منو میدونه که مال اونو بدونه؟
-پس مامان ما هم شیطون تشریف داره.
-صد در صد، مگه اینکه مامان من نباشه.😂
-آره والا دختره ی حشری.😂
-نه که تو حشری نیستی. سه روزه یه سره داری منو میکنی.
-بریم یه جای خلوت یه ساک واسم بزن که بدجور حشریم کردی.
-از شنیدن حرفام حشری شدی؟
-آره لعنتی. خیلی باحال تعریف کردی. مثل داستانای سکسی بود ولی از دهن تو خیلی تحریک کننده تر بود. مخصوصا که در مورد خودت بود. خواهر حشریه خودمی.😂
-بزن بریم خودم حالتو خوب کنم.😄
بردمش بیرون شهر یه جای دنج و خلوت. همونجایی که گاهی وقتها جا نداشتم، میترا رو می بردم اونجا و میدونستم جای خوبیه. اینبار به جای میترا خواهرمو برده بودم و توی ماشین واسم ساک زد و از کُس گاییدمش. دوباره دادم ساک زد و آبمو آورد و همه رو خورد. اونجا بود که گفت راستش آبکیر بابا حمیدم زیاد خوردم. ولی گفته بود هیچ وقت مال شوهرتو نخور، نذار بفهمه تو کار کرده و اوستایی. بذار خودش هر چی دوست داره یادت بده و همونا رو واسش انجام بده. بعدا که ازدواج کردین یواش یواش بعد از مدتی کارهای جدید رو کن و بگو از توی فیلمها یاد گرفتم. اما وقتی که من تصمیم گرفتم خواستم آبشو بخورم، اون دیگه هیچ وقت نذاشت زیاد براش ساک بزنم و فقط دوست داره کونمو بکنه و بریزه توش.
-اشکال نداره، به جاش خودم هر کاری دوست داری واست میکنم. هر چی دلت میخواد به خودم بگو.
کلی قربون صدقه ی همدیگه رفتیم و برگشتیم خونه. شوهرش اومده بود و بعد از شام برگشتن رفتن خونه شون. من موندم و کلی خاطره ی رویایی و سکسی از این چند روز. و البته فکرم درگیر رابطه ی خواهر و مادرم با بابابزرگم بود. تا اینکه بعد از چند روز زیر نظر گرفتن مامانم و تصور اینکه مامان چه جوری با بابابزرگم حال کرده و چقدر توی این چند سال بهش کُس و کون داده، دیدم بهش عوض شد و از دیدن کُس و کونش توی اون شلوارک تنگ تحریک میشدم. از دیدن سینه ها و گردن و لبش تحریک میشدم. از دیدن لرزش و بالا پایین شدن کون گرد و قلمبه ی گنده و نازش موقع راه رفتن حشری میشدم و تصور گاییده شدن توسط بابابزرگ میومد توی ذهنم. چهار پنج هفته گذشت و هر هفته پنجشنبه ها که تعطیل بودم ولی دامادمون سر کار بود، از صبح میرفتم خونه ی خواهرم و دو سه بار تا بعد از ظهر کُسش رو حسابی میگاییدم و کونش رو سیراب میکردم و بر میگشتم. تا اینکه دوباره یه شبش موندم و فرداش با خودم آوردمش خونه مون. بازم سه شب موند و هر شب پیش خودم بود و میگاییدمش. ظهرها به مامانم میگفت بده من ناهار بابابزرگ رو میبرم و شامشم درست میکنم میام. میرفت اونجا و منم وقتی تعطیل میشدم میرفتم اونجا یه ساعتی پیششون بودم و باهم برمیگشتیم خونه. چند وقتی کار من این بود و وسط هفته یکی دوبار کون دختر خالم میترا رو میگاییدم و پنجشنبه ها میرفتم سراغ خواهرم و کُس میکردم. ولی با این حال توی اون دو سه ماهی که گذشت بازم توی خونه با دیدن بدن مامانم و کونش، حشری میشدم و تصویر سازی هایی که از سکسش با بابا بزرگ کرده بودم، طبق تعریفایی که خواهرم هر بار از سکسهاش با بابابزرگم برام میگفت و شناختی که ازش پیدا کرده بودم، میومد توی ذهنم. یعنی خاطرات و تعریفهای ملیکا رو با مامانم تصور میکردم و اونو میذاشتم جای ملیکا. اونجوری راحت تصور میکردم که چطوری مامانمو میکنه. چطوری مامانم کیر پدرشوهرشو ساک میزنه و بهش کُس و کون میده و چطوری و به چه شکل بابا بزرگم کُس و کون مامانمو میکنه. گرفتید که چی میگم؟
حالا تا اینجا رو داشته باشید تا اتفاقات جالب بعدی رو براتون بنویسم. البته اگه با لایکها و کامنتهای خوب و دلگرم کننده تون بهم توان تایپ کردن بدید و بفهمم ارزش داره وقت بذارم و تایپ کنم. هر چند برای خودمم لذت بخش شده که خاطرات سکسیم رو به شما میگم چون باعث میشه همه شون مثل یه فیلم جلوی چشمهام تکرار بشه و با یادآوری شون حال کنم.
موفق و سکسی باشید.
ادامه دارد…
این عکسها شبیه کون و هیکل خواهرم هستن. نظرتون درموردش چیه؟




نوشته: میلاد
43 پاسخ به “برادر عاشق و خواهر حشری (۲)”
اووووووووفففف خیلی خوب بود
دمت گرم میلاد، این قسمتم داستانت حرف نداشت و عالی بود. هم خیلی حشریم کرد، هم داستانت واقعا قشنگ و خوب نوشتی. نگلرشت هم عالی بود. لایک کردم و ازت ممنونم. فقط لطفا زودتر قسمت بعدی رو بفرست و اینقدر فاصله نده. بازم ممنون و دمت گرم 👍👌
اگه واقعا خواهرت شبیه این عکسها باشه و همچین کون و هیکلی داره، واقعا گاییدن داره و حق داری ازش نگذری. بکنش نوش جونت😉😂
راضی نبودیم بخاطر یه کصتان خواهر و مادر خودتو جنده و هول کیر کنی!
چه خانواده باحالی مردا همه کون کن زن ها همه جنده و کونیولی این بابا بزرگی که توصیفش کردی فکر نکنم کسی از فامیل از زیر کیرش در رفته باشهروزی که مرد ببین کی سر قبرش بیشتر زجه میزنه ، اون بیشتر بهش دادهاین قرمساق اون دنیا هم نه به حوری رحم میکنه،نه به غلمان
سلام اجازه هست لیس ومال کنیم. مهم. قول میدم بهترین تجربه ت بشه
بهترین تجربه ت بشم
خوب بود ادامه بدهمرسی
همش در حال کردن بودی کی غذا میخوردیایندفعه بابا بزرکتم با دامادمون بیار بکن داستان کلا جالب شه
خیــــــــــــــلی خوب بودلطفا ادامه بده👌
دمت گرم خیلی خوب نوشتی یکی دو جا سوتی نوشتاری داشتی.ولی در کل خوب بود و اینکه این سری قسمتای سکس زیاد نداشت.قسمتی بعدی رو زودتر بنویس
برام سوال بود چطور ممکنه خواهر و برادر با هم سکس کنند که قسمت دوم جوابم را گرفتم…شما هم وقتی مادرتون به بابابزرگتون کس میده از شما که دیگه توقعی نیست
زیبا بود خوشمان امد
از مامانتم میذاشتیدفه ی بعدی مامانتم بیار تو داستان لز دختر و مادر سکس پسر و مادر تعریف کردن از زبون مادر و خواهر
عالی و درجه یکممنون که دیگه ننوشتیکوس (طبل جنگی)و درستش رو نوشتی ( کس )
واقعا مادر خوبی دارینه ببخشید واقعا خواهر خوبی داری 😅
ادامه بده
خوبه ادامه اش رو زودتربذار لطفا
برو سراغ مامانسریعتر بنویس و منتشر کندمت گرم
کصمادر آدم خالی بند
پدر بزرگ کون خودت نزاره صلوات
عالی بود ادامه بده
کون گلابی
اگه این شبیه شه واقعا حق داری خوب مینویسی دمت گرم
فقط بکن بکن باشه ، راست و دروغ و ممکن یا غیرممکن بودنش برا ادمین و برخی از خواننده ها مهم نیست!
کیر عرب توی مون خودتو خار مادرت
بی نظیر
کصشعر
وای داستانت آدمو حشری میکنه کون خواهرت هم که دیگه نگو حاضرم تا صبح از کس و کونش بخورم زبونمو بکتم تو کونش و مزشو بچشم خوش به حالت منتظر بقیش هستم
نوش جون هر دوتونخودت و خواهر و مادرت معرکه اید 😘👏
مگه میشه نپرستید؟ عالیهههه نوش جونت ، حالا برم این قسمت رو بخونم
مگه میشه نپرستید؟ عالیهههه نوش جونت ، حالا برم این قسمت رو بخونم
خوندم یکی از تابوهای زیبا بود، قلمت خیلی خوبه دمتگرم ادامه بده
پسر اینبارم سه بار داستانت رو خوندم، دو بارش رو با دوست دخترم خوندیم و هر دو حسابی حشری شدیم و بدجور گاییدمش. اگه میشد هزارتا لایک میکردم 👌👍
عالی دمت گرم
اییییی اه
قسمت بعدی رو بزار لعنتی من همش منتظر داستان هایی بعدشماز مامانت بگو اون تیکش خیلی قشنگ میشه
دختر دنبال کیر 20سانتی جنوبی بود بیاد تل@adamcompland
امیرم ۲۴ ساله از کرج ماشینم دارم ۲۰۶ عاشق سکس تو ماشین وسایل کمپ همیشه هستش آشنایت بیشتر خوشحال میشم دختر ققط کرج تهران باشه
کلا این کارها توی فیلم و داستانهای پورن هم قفلهملت گذاشتی سرکار خواهرت به تو میده به بابابزرگه میدهمامانت به بابابزرگ میده کلا جنده خونه راه انداختین 😂😂😂😂
برای شوهرم جذابه وقتی میبینه من دارم زیر هیکل درشت و کیربزرگ یه مرد جنتلمن و خوش استایل ارضا میشمشنیدن ناله های لذت وار من تو اون لحظات همسرم رو عاشقتر میکنه و منو براش سکسی تر میکنه.برای من هم جذابیت غیر قابل وصفی داره وقتی میبینم همسرم داره با هیکل درشت و کیر برافراشته ش یه زن دیگه رو جلوی من ارضا میکنه و شنیدن ناله های اون زن و بوی تنشون و صداهاشون منو هم عاشق تر میکنه و شوهر گلم رو واسم سکسی تر میکنه.
چه پدربزرگ حشریه، همه رو می کنه 😁 ❤️
اووووووف کاش کوس وکون خواهرت نصیب ماهم میشد ❤❤❤😍😍😋😋😋