ولی تصویر فقط فیلم خونه بود…قایم شدم پشت کاناپه بزرگه.نزدیک در اتاق خواب.گفت پونه چقدر ازین۵روز تعطیلی عید بدم میاد دائم همش عید دیدنی هایی باید بری جاهایی باید بری که ازشون مثل سگ بدت میاد بری ببینمشون… مثل همون جنده مادر شوهرم یا اون پیرسگ لاشی پدر شوهرم…یا از همه بدتر اون جاری جنده نماز خونم…یا اون خواهر شوهرای جنده که مجبورم چند روز دیگه الکی ادای روزه دارها رو در بیارم افطاری دعوتشون کنم…عه عه چقدر متنفرم از این جور زندگی…همش تقصیر اون بابای کوسکشمه که منو داد به این خر کار کن…که فقط مث خر کار میکنه…چقدر ازش متنفرم…پونه گفت دختر دنیای تنفری ها…گفت به خدا پولام جمع بشه زیاد بشه خرش میکنم خونه و ماشینم میفروشم پولها رو بر میدارم …یکشب بهش سم میدم میکشمش…همون شب هم بلیط هواپیما میگیرم از ایران میرم…حتی شده افغانستان…پونه خندید…گفت ولش کن الان چکارکنم.؟چی بگم به بچه ها…اون ماهان بی پدر امروز مهمون داره…گفته فقط و فقط مریم رو میخام…خوب پولی هم گفته میدم…تا۲ظهر.بعدشم پرواز داره میخاد بره تبریز.یعنی۱ما خلاصیم…گفت خب بگو اونها بیان اینجا…گفت نه نمیشه اینجا مسکونیه…اگه کسی بفهمه چی…گفت کی میفهمه.همه فک میکنند عیده برامون مهمون اومده.تازه پول هزینه جا و مکان هم مال خودمون میشه من هم زنگ میزنم به خان خله میگم خرید دارم بره خرید تا۳بخاد هم نمیتونه بیاد خونه…پونه گفت خان خله…خیلی خندید…جنده به من میگفت خان خله…پونه گفت خیلی حریصی از هیچ پولی نمیگزری…مریم خندید…گفت الان هم تو برو برگرد خونه من برم دوش بگیرم…صاف و صوفش کنم…قبل اومدن زنگ بزن…منتظرم.گفت بزار زنگ بزنم اصلا میان اینجا یانه…چند دقیقه ای زر میزد و معلوم شد میان…شماره کارت دادن طرف۱۰تومن زد کارت اینها…گفتم لعنت بهتون خونه رو که من روزه میگیرم نماز میخونم کرد کوسخونه شاه عباس…تماس که قطع شد…گفت پونه من احمق بودم…تا الان میدونی چی پولی رو از دست دادم.ده تومن.عه ده تومن…چند بار گفت میدونی میتونستم تا الان چه پولی جمع کنم…حالا بدو برو کوس و کونتو جمع خودتو بشور من حوصله کثیف بازی ندارم ها…پونه رفت و این هم رفت دوش بگیره…من نمیدونستم چکار کنم بزنم بکشمش…خودم بدبخت میشم…تحویلش بدم.بگم پدر و برادرش بیان…اصلا بلاتکلیف بودم…آروم رفتم بیرون…و زنگ زدم یک رفیقم مامور آگاهی بود…خیلی مرد خوبیه…گفت احمق خریت نکنی ها…بزار بیان موقع انجام عمل سر بزنگاه میریزم خونه فقط برو پدرشو بیار خودش ببینه…که زیرش نزنه.گفتم یعنی نکشمش…گفت مگه خری برای یک مشت جنده و کونی خودتو بدبخت کنی…به قرآن پرونده براشون بسازم چنان بکشمشون زیر شلاق و اخیه که به بزغاله بگه آق دایی…نگران نباش.بنده خدا لباس شخصی یک گروه خاص۳نفره برداشت…گفت تو خودتو هر جا میدونی قایم کن هر وقت زمانش شد زنگ بزن.چون خودت هستی من مجوزشو تا اون موقع برات از قاضی کشیک رفیقمه میگیرم…ولی چون خودت هستی بازم خیالی نیست نگران نباش…گفتم چشم…تقریبا ساعت نزدیک ۱۰بود پونه جنده با تیپ لخت و پتی…رفت خونه ما…من روی پا گرد پله ها منتظر بودم تقریبا نیم ساعت بعد…دوتاپسره با یک دختره بی حجاب رفتن خونه من…همون موقع پدر زنم با رفیقم بودن…تقریبا گفت بزار نیم ساعت بشه کار جای باریک بکشه لخت بگیریمشون…پدرش نمیدونست جریان چیه…گفتیم دزد توی خونه است…مریم نيست.گفتم شما باشی جای مریم شکایت کنی…باور کرده بود…آروم در رو باز کردم.همه مامورها پشت مث من منتظر بودن…تا داخل رو دیدم هر ۵نفر لخت مادرزاد نشسته بودن…اون دختره هم دو جنسه بود…مشروب میخوردن مواد میکشیدن… لخته لخت بودن…مث فشنگ ریختیم سرشون.پدرش تازه فهمید جریان چیه.همه رو گرفتن…تف کردم صورتش…تابرج۶ درگیرش بودم حکمای سنگینی براش بریدن.ولی بخاطر اینکه مهریه ندم مجبور شدم رضایت دادم ولی اون و پونه و پسرها شلاق خوردن.قانون تخمی ما میگه در هر صورت باید مهریه رو داد.چون ۱۴تاسکه هم بود.میشد تقریبا ۵۰۰میلیون…مجبوری رضایت دادم.اگه نه حکم زندان داشت.طلاقش دادم.خلاص شدم.پدرش عاق والدین کردش.رفیقش هم طلاق گرفت.شوهر اونم راحت شد.من موندم و این خونه که الان فروختمش جای دیگه خریدم.ماشین و همه چی رو حتی چند تکه طلا رو ازش پس گرفتم.رفت دنبال زندگیش.انشالله که خیر نبینه.حتی جهیزیه اش رو هم نخواست فقط رفت که رفت.من موندم و یک دنیا بی اعتمادی.ولی از اون روز که طلاق گرفتم و متارکه کردیم.کیش رفتم.شمال رفتم.پولم اضاف اومده برام تازه برای خودم زندگی میکنم.میخوام ماشین رو عوض کنم.دیگه پشت دستمو داغ کردم زن نگیرم.مادرم یک بار گفت پسرم غصه نخور برات بهترین دختر میگیرم.جلوی پدرم گفتم مادر جان خاطرت برام عزیزه و احترامت واجب اما اگه یکبار دیگه بهم بگی برات زن میگیرم.به جون همین بابا خفه ات میکنم.پدرم فهمید دروغ توی حرف نيست.ناراحتم چیزی بهم نگفت.بشاش به هرچی ازدواجه.
نوشته: خان خله
12 پاسخ به “بدبختی فرشید”
ممنون از کصشرت
خوب کاری کردی اولین نفری ک عاقلانه تصمیم گرفت
آقای «خدا رحمتی» خط عوض کردی! داستان پندآموز مینویسی؟! 😁 ولی خدایی قلمت تابلوئه 😀
خوب بهترین کارو کردی ولی همه زنها اونجوری نیستن بعدا حالت خوب میشه با چشم باز زن میگیری
باز این احمد اومد با این نظر تخمی و تکراریش زیر داستان ها
شاگردام میگن. عشق باشه ازدواج نباشه.برای اتفاقات تلخ زندگیت متاسفم اما داداش تازه زندگی کردن رو شروع کردی.خیلی هم خوب شد برات.ازدواج مجدد کنی خیلی گاوی.البته ببخشیدا من رک حرف میزنم.برو با صد تا کس و کون باش. هم ساک میزنن برات هم از کون میدن از سر کیرتم بالا میرن.فقط خر نشی یه وقت عاشق بشی .دیگه سنت گذشته ، حواست جمع باشه.بعد این زندگانی کن نه زنده مانی.داداش آرزوی بهترین اتفاقات و موفقیتها رو دارم برات
تقریبا این اتفاق واسه یکی از آشناهای ما افتادطرف راننده ماشین سنگین بودروزایی که این بار داشت و خونه نبود زنش پسر میآورد خونهآخرم با دعوا و بی آبرویی طلاقش داد
تجربه ثابت کرده هیچوقت زن فقیر و ندیده از خانواده ندار نباید بگیری ، اکثرا عقده این افسارشون ک باز بشه میتازن
پلشت حکم زنای زن محسنه اعدام و سنگسارهزندان رو از کجات درآوردیکصتان نوشتی
لیاقت افرین بشاش تو هر چی عشق و ازدواج بابا
خان خلهخیبییییییلیخلی
شیطون. خودت که اسمتو گذاشتی خان خله. اون بد بخت راست میگفت