بازی روانی نیما

این یک داستان غیر واقعی است و تمام داستان و شخصیت‌ها ساخته ذهن نویسنده است.

قسمت اول: دانه پاشی
صبح یک روز زمستانیه. آب توی پارچ رو روی سنگ می‌ریزم و با دست سنگ رو می‌شورم. گل رو می‌ذارم روی سنگ و به نوشته‌های روی سنگ خیره می‌شم و اشک، چشمام رو پر می‌کنه. نوشین، دوست دوران مدرسه، مثل همیشه پایه و همراهمه و کنارم نشسته. بعد از چند دقیقه بهش میگم: «ممنون که اومدی عزیزم.»
نوشین میگه: «فدات بشم عزیزم.»
من که دیگه از این همه گریه کردن خسته شدم اشک‌هام رو پاک می‌کنم و به اسم محسن عزیزم روی سنگ قبرش خیره میشم و به نوشین میگم: «این یه سالی که محسن کنارم نیست تو بهترین دوست و همراهم بودی. همیشه پای گریه‌هام نشستی و بودنت من رو آروم می‌کرد. واقعا نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم.»
نوشین دستام رو فشار میده و اشک توی چشمای سیاهش جمع میشه. ادامه میدم: «از وقتی مشکلات زندگیم شروع شد و به‌خصوص این سال آخر که محسن ترکم کرد چند بار ازم پرسیدی که چی شده، ازم خواستی که باهات حرف بزنم، ازم خواستی بهت بگم چه اتفاقی واسمون افتاده که اینجوری داغون شدیم، ولی من همیشه سکوت می‌کردم و گریه. اما الان می‌خوام حرف بزنم. می‌خوام بهت بگم چی شد. می‌دونم بین خودمون می‌مونه. توی این یه سال ترس داشتم که به کسی چیزی بگم اما الان دیگه تحمل ندارم. دارم منفجر میشم و به تو نوشین عزیزم می‌خوام بگم. بهت میگم چرا محسنِ من، الان زیر خاکه»
با نگرانی اطراف رو نگاه می‌کنم و با وجودی که خودمون تنها هستیم صدام رو پایین میارم: «به همین خاطر ازت خواستم وسط هفته، صبح زود بیایم قبرستون که کسی حرف‌هام رو نشنوه. خوبی این قبرستون اینه که وسط بیابونه و هیچ دیواری دورش نیست و هر کسی بخواد بیاد فوری می‌بینیم. باور کن این نیما اینقدر همه جا چشم و گوش داره می‌ترسم یکی از این مُرده‌ها بره حرف‌هامون رو بهش بزنه.»
نوشین با تعجب میگه: «نیما؟ نیما صادقی رو میگی؟ چه ربطی به نیما داره؟»
-آره. نیما خان صادقی. همه چیز از همون روز دعوا توی مزون یلدا شروع شد.
-جریان دعوای محسن و نیما رو شنیدم. خب همه شهر شنیدن. بدیِ شهر کوچیک همینه دیگه. ولی نیما که محسن رو بخشید و رضایت داد.
-آره. این چیزیه که شما از بیرون دیدید و شنیدید. اون چیزی که من از درون لمس کردم و دیدم و شنیدم زمین تا آسمون با مال شما فرق داره. چایی بریزم؟
-آره بریز. یکم باد سرد داره میاد. خودت رو بپوشون فرنوش.
پالتو رو دور خودم سفت می‌کنم و میگم: «اون روز عصر رفته بودم مزون یلدا. می‌دونی که اونجا جای بزرگیه. یلدا تنها بود و منم شال و مانتوم رو در‌آورده بودم و با یه تاپ چسبون قرمز که حسابی سینه‌هام بیرون زده بود داشتم با یلدا گپ می‌زدم و کارهای جدیدش رو هی می‌پوشیدم. یهو نیما مثل اجل معلق جلوم سبز شد و منم که حتی بی‌حجاب جلوی کسی نبودم جا خوردم و ناخواسته از دهنم پرید: «ای بابا! باز اینم که اینجاست.» نیما هم فوری جواب داد: ««این» رو به درخت میگن. من آدمم. خانمِ … … … فامیلیت یادم نیست فرنوش خانم.»
به تلخی گفتم: «حالا هر چی. یه صدایی از خودت در می‌آوردی بفهمیم اینجایی. در ضمن فامیلیم هم ممتازی هست آقای صادقی.» رو به یلدا کردم و گفتم: «این اینجا چیکار می‌کنه یلدا؟» انگار یلدا از حرفم ناراحت شد چون لبخندش محو شد و دستش رو مشت کرد و جوری که من نبینم برد پشتش اما من توی آینه دیدم که با انگشتاش یه بار عدد دو و یه بار عدد یک نشون داد و بهم گفت: «ایشون، آقای صادقی از دوستان خوب من هستن و لطف می‌کنند و دانش و تجربیاتشون رو بدون مزد در اختیار من قرار می‌دن. شما هم فرنوش جون بهتره لباست رو زودتر انتخاب کنی که من خیلی کار دارم.» یهو یادم اومد که یه تاپ بدن‌نما تنم هست و فوری پریدم و مانتوم رو پوشیدم.
نیما به یلدا گفت: «خانم فیاضی لازمه یادآوری کنم که بهتره مشتری رو در انتخاب درست راهنمایی کنید.»
با عصبانیت گفتم: «به تو ربطی نداره من اینجا چطور لباس می‌خرم.»
نیما با همون لحن آروم و شمرده شمرده‌اش گفت: «خطاب من شما نبودی خانمِ … … … ببخشید هی فامیلیتون یادم میره. به خانم فیاضی نکته‌ای رو در مورد فروش گوشزد کردم. چیزی که بین خودمون هست فرنوش خانم.»
اون موقع نفهمیدم چرا عصبانیتم شدت گرفت ولی بعدا که بهش فکر کردم دلیل عصبانیتم و پاسخ احمقانه‌ام رو فهمیدم. با صدای بلند گفتم: «اسم کوچیک منو صدا نزن. گفتم که من اینجا مشتری نیستم. دوستشم و هر جوری دلم بخواد خرید می‌کنم. الان هم زنگ می‌زنم به آقای صادقی، برادر بزرگترت و بهش میگم چی گفتی تا بدونه چه کسی رو برای آموزش تیمش استخدام کرده.»
نیما با خنده ریزی گفت: «بهتره زنگ بزنی به پدرم. نه! ایشون که فوت کرده. تازه اگر هم زنده بودن من فقط تا ۷ سالگی از پدرم حرف شنوی داشتم چه برسه به الان سی و خورده‌ای سالمه. حالا شما میگی زنگ بزنم به برادر بزرگتر، خانمِ … … …؟ جرأت هم ندارم اسم کوچیکت رو بگم» و خنده‌اش رو بیشتر کرد: «بهتره زنگ بزنی به پدر پدرم. ای بابا اونم که خیلی وقته فوت کرده. پس به کی زنگ بزنیم؟»
نوشین میگه: «وایسا ببینم. داری در مورد آقای صادقی که مدیر بازاریابی و مسئول آموزش مجتمع یگانه بود حرف می‌زنی دیگه؟ باورم نمیشه اینطور جواب داده باشه. آخه به قول خودش خیلی مبادی آداب بود.»
میگم: «آره نوشین. منم از همین لحنش تعجب کردم و بدم اومد. رو به نیما کردم و گفتم: «الان که به شوهرم زنگ زدم و اومد حسابی حالت رو جا آورد میفهمی چطور باید با یه خانم صحبت کنی.»
گوشی رو در آوردم که زنگ بزنم و یلدا دستم رو گرفت و کشید کنار و گفت: «فرنوش جان، نکن. زنگ نزن. شر به پا میشه ها. ولش کن. چیزی نگفت که.»
-چیزی نگفت؟ دیگه چی می‌خواستی بگه؟ نمی‌بینی صاف صاف داره بهم توهین می‌کنه؟
-چه توهینی فرنوش جان؟ بی خیال شو. پشیمون میشی ها. شوهرت بیاد بدجور ضربه می‌خوره ها.
-حالا بذار محسن بیاد. می‌بینی کی ضربه می‌خوره.
-فرنوش جان. عزیزم. جان من بی‌خیال شو.
محسن جواب داد: «الو عزیزم. بیام دنبالت؟»
-محسن فوری خودت رو برسون مزون یلدا. یه آقایی اینجا بهم توهین کرده. زود بیا.
-الان میام.
نیما که جوری نشسته بود انگار داره فیلم سینمایی می‌بینه بلند شد و با همون لحن آرومش گفت: «خانم فیاضی من میرم بیرون دم در پاساژ وایمیسم تا آقاشون بیاد و باهاش صحبت کنم. اگه بعضیا می‌دونستن دوستی چیه توی محل کارش کاری نمی‌کردن که دعوا مرافه پیش بیاد. راستی جلسه بعدیمون همون تایم همیشگی.»
لبخند زد و رفت بیرون.
دادم زدم: «هو کجا میری ترسو؟ اسم محسن اومد در رفتی؟»
-عرض کردم خدمت شما. دم در پاساژ وایسادم. ما اینجا حرمت سرمون میشه. در ضمن خانم فیاضی من مکالماتمون رو ضبط کردم تا به شوهر ایشون نشون بدم که توهینی در کار نبوده، البته اگه گوش شنوا داشته باشن و منطقی باشن.
دستش رو بالا گرفت و صدای ضبط شده‌مون از یه ریکوردر کوچیک که توی دستش بود رو شنیدم.
دویدم از مزون رفتم بیرون تا ببینم محسن اومده یا نه. نیما هنوز از طبقه دوم پایین نرفته بود که یلدا صداش زد. توی راه‌پله بودم که دیدم نیما و یلدا بهم دست دادن و روبوسی کردند.
نوشین از شدت حیرت میگه: «جدی میگی؟ امکان نداره. همدیگه رو بغل کردن؟»
-من داشتم از پله پایین می‌رفتم که یه لحظه دیدمشون. فکر نکنم بغل کرده باشن. بیشتر مثل یه روبوسی خداحافظی بود.
نوشین توی فکر میره و میگه: «یلدا دختر مذهبی نبود ولی تیپش همیشه پوشیده بود و به هیچ پسری هم محل نمی‌ذاشت، چه برسه روبوسی کنه، اونم نیما صادقی رو. یعنی با هم رل زده بودن؟»
-نمی‌دونم. واسه خودمم روبوسیشون وسط پاساژ تعجب داشت ولی اون موقع فرصت فکر کردن بهش رو نداشتم. ولی نیما و یلدا کلا متضاد هم هستن، چطور با هم رل زده بودن؟
-خب مگه نمیگن ضدها جذب همدیگه میشن؟ همین خودت و محسن. تو پوست سفید و کوتاه قد و چاقالوِ صورتت ناز و دلبر و خندون، سینه‌هات هم کوچولو و البته کون و رونت بزرگ، ولی محسن …» نوشین یه نگاه به سنگ قبر می‌کنه و ادامه میده: «هیکلی و قد بلند، پوست زمخت و تیره،‌ چهره جدی و درهم، دستاش هم اینقدر بزرگ بود که با یه دستش کونت رو توی دستش می‌گرفت …»
میگم: «خب حالا بسه تو هم …»
نوشین میگه: «من حدود دو سال توی مجتمع یگانه کار کردم. بعد از کرونا حسابی بازار خراب شده بود به همین خاطر آقای صادقی بزرگ، برادر بزرگتر نیما،‌ نیما رو وارد مجتمع کرد. بزرگترین مجتمع فروش لباس زنانه و مردانه،‌ بیشتر از ۱۰۰ فروشنده و چندین مدیر میانی. واسه خودش یه شرکتی بود.
یادته وقتی نیما به عنوان مدیر بازاریابی و مسئول آموزش وارد مجتمع یگانه شد اوضاع فروش خوب نبود؟ ولی نیما یه کاری کرد که هم فروش غیرحضوری ترکوند و هم از خیلی از شهرهای دیگه می‌اومدن واسه خرید حضوری.»
میگم: «آره یادمه. قبل از نیما حتی وضع پرسنل هم خوب نبود. همش تنش بود و خاله زنک بازی. هر کسی استخدام می‌شد فقط چند ماه می‌موند و بعدش خارج می‌شد. فقط من و تو و چند نفر دیگه بیشتر از یک سال مونده بودیم. ولی نیما طوری پرسنل رو آموزش داد که همه عاشق کار کردن توی مجتمع یگانه بودن.»
نوشین با ذوق میگه: «واقعا وقتی نیما اومد همه چیز رو تغییر داد. ولی من بازم میگم به‌خاطر جذابیت و تیپ خفنش بود. یادت نیست چطور دخترها عاشقش می‌شدن؟»
-منم قبول دارم. هیچ دختری نبود که عاشق نیما نشه، البته به جز یلدا. این دختره انگار از سنگ بود. به هیچ پسری میل نداشت. حتی خود تو نوشین یه مدت خراب نیما بودی. یادته که؟
نوشین با خنده‌ای همراه با حسرت میگه: «معلومه یادمه. فکر کنم چند هفته‌ای نتونستم برم سر کار. نیما همه رو مسخ خودش می‌کرد ولی محل سگ به هیشکی نمی‌ذاشت. همیشه خشک و رسمی و البته با احترام و همراه با لبخند بود. همین‌ها بود که ما دخترها دیوونه‌اش می‌شدیم. خوش به حال تو که اون موقع شوهر داشتی و عاشق نیما نشدی.»
-راستش رو بگم اینجوری‌هام نیست.
-یعنی تو هم عاشقش شدی؟
-عاشق که نه. ولی خب ته دلم بدم نمی‌اومد باهاش هم کلام بشم. گاهی پیش محسن که بودم ناخودآگاه بعضی رفتارهای گند محسن رو با نیما مقایسه می‌کردم و به نیما فکر می‌کردم. اصلا همین بود که تصمیم گرفتم از مجتمع یگانه برم. حس خوبی نسبت به نیما نداشتم.
-بهت حق میدم. همه‌مون در برابر نیما خان صادقی دلمون سست می‌شد و دست و پامون می‌لرزید. بس که این پسر دوست داشتنی و جذاب بود. همیشه با خودم می‌گفتم چرا هیچ دختری توی زندگیش نیست.
-ولی با یلدا یه جور دیگه رفتار می‌کرد. بچه‌ها می‌گفتن نیما و یلدا با همن. ولی نبودن.
-آره نبودن.
یاد خاطرات مجتمع می‌افتم و میگم: «نیما که اومد یلدا تازه مدیر فروش شده بود و نیاز به آموزش داشت. نیما هم بیشترین وقت رو با یلدا می‌گذروند. یلدا هم همیشه راحت و خودمونی با نیما رفتار می‌کرد و البته سر و سنگین؛ بر خلاف ما که با استرس با نیما حرف می‌زدیم. یلدا دختر مهربونی بود و با همه ما با خوشرویی برخورد می‌کرد. من واقعا یلدا رو دوست داشتم. خیلی حامی بود و خیلی چیز ازش یاد گرفتم. واقعا برام یه دوست بود نه یه مدیر.»
-همین طوره. یلدا هم دوست داشتنی بود. ولی من همیشه واسم سواله پول این مزون به این بزرگی رو از کجا آورده؟ آخه یلدا فقط مدیر فروش بود،‌ حقوق خوبی هم می‌گرفت، ولی نه به اندازه‌ای که بتونه مزون به این بزرگی رو توی این پاساژ معروف بگیره و این همه جنس بریزه توش. اصلا چرا بعد از رفتن یلدا، نیما هم از مجتمع رفت؟
-چی بگم والا نوشین؟ راستش هر وقت ازش می‌پرسیدم یلدا پول مزون رو از کجا آوردی یه جوری با خنده ردش می‌کرد.
نوشین میگه: «حالا یه سوال دیگه. گفتی یلدا مشتش رو باز کرد و عدد دو و یک رو نشون داد؟ منظورت اینه به نیما علامت داد؟»
جوابش میدم: «نه بابا! یلدا همیشه عادت داشت وقتی استرس می‌گرفت یا عصبانی میشد یه حرکاتی با دستاش انجام می‌داد تا آروم بشه. می‌گفت از نیما یاد گرفته و به ما هم آموزش می‌داد ولی من هیچ وقت یاد نگرفتم. فکر کنم با اون حرکت، خودش رو آروم کرد.»
-آهان. خب بعدش چی شد؟
-نیما وقتی رسید طبقه همکفِ پاساژ خیلی ریلکس بود و مثل همیشه یه لبخند خوشایند داشت. وارد چند تا مغازه شد و باهاشون صحبت ‌کرد تا اینکه رسید دم درِ پاساژ و با همون تیپ رسمی که یه پیراهن سفید و یه شلوار خاکستری روشن بود منتظر ایستاد و گفت: «آقاتون کی میاد خانمِ … …؟» اینکه هر بار فامیلیم رو یادش می‌رفت عصبانی‌ترم می‌کرد.
نوشین میگه: یادش نمی‌رفت. از عمد نمی‌گفت.
بدون توجه به حرفش ادامه میدم: «محسن بعد از چند دقیقه برآشفته و با صورت قرمز رسید و با صدای بلند گفت: «کی بود؟ کجاست؟ توی مزونه؟» تا خواستم جوابش رو بدم نیما اومد نزدیک و دستش رو برای سلام به طرف محسن دراز کرد و گفت: «پس آقا محسن شما هستید؟ عرض ادب و ارادت. تشریف بیارید براتون توضیح بدم.» محسن با دیدن چشمام فهمید که نیما همون شخص مزاحمه و هیکلش که دو برابر نیما بود فوری یقه نیما رو گرفت و با عصبانیت گفت: «مرتیکه پفیوز، تو گه می‌خوری به زن من توهین می‌کنی.»
نیما به آرومی گفت: «آقای محترم، این رفتار در شأن شما نیست. اجازه بدید توضیح بدم و بعد خودتون قضاوت کنید اگه من توهینی کردم حق با شماست و ضمن عذرخواهی خسارت هم به شما و همسرتون میدم.»
-چطور می‌خوای توضیح بدی الدنگ؟
-تمام مکالمات ما ضبط شده و شما می‌تونید گوش بدید.
-چی؟ ضبط کردی؟ گه خوردی ضبط کردی.
و محسن با یه مشت محکم به صورت نیما زد اما نیما همون لحظه صورتش رو جوری چرخوند که مشت محسن به فک نیما خورد و صدای شکستن چیزی اومد و نیما پخش زمین شد. دهن نیما پر از خون شد و توی همون حالت ولو با همون لحن تخمی آروم و اعصاب‌خردکنش گفت: «و همین الان هم توسط دو تا دوربین مدار بسته و چندین گوشی موبایل داره ضبط میشه و حداقل ۲۰ نفر شاهد این صحنه هستن.»
من و محسن نگاهی به دورمون انداختیم و دیدیم کلی آدم از داخل پاساژ دارن نگامون می‌کنن و چندتاشون هم با گوشی دارن فیلم می‌گیرن. محسن که خون جلوی چشماش رو گرفته بود گفت: «خب که چی؟ چه غلطی می‌خوای بکنی مثلا؟»
چند نفر خواستن نزدیک بشن که نیما داد زد: «جلو نیاید. به شما مربوط نیست. دعوای دو تا دوسته خودمون حلش می‌کنیم.» و رو به محسن جوری که بقیه نشنون آروم گفت: «خیلی به هیکل گنده‌ات نناز. به وقتش می‌بینم زنت چطور داره جلوم التماس می‌کنه.»
محسن اینو که شنید یه لگد محکم به شکم نیما زد و دستم رو گرفت و از اونجا دور شدیم. از دور دیدم که یلدا خودش رو به نیما رسوند و به نیما که هنوز روی زمین بود کمک کرد تا بلند بشه.
محسن عصبی بود و تا خونه یه کلوم هم حرف نزدیم. منم خیلی بهم ریخته بودم. نفهمیدم چی شده بود. بیشتر نگران محسن بودم. قبلا هم بهت گفته بودم چیزی که محسن رو آروم می‌کنه سکسه. اون شب یکی از بهترین و خشن‌ترین سکس‌هامون رو داشتیم و شاید می‌تونم بگم یه جوری انگار آخرین سکسمون هم بود. فردای اون روز …»
نوشین میگه: «واسم تعریف کن. سکس رو میگم.»
نگاهی به چهره محسن روی سنگ قبر میندازم و هوس سکس با محسن میفته توی جونم. نوشین ادامه میده: «می‌دونم تو هم دلت برای سکس با محسن تنگ شده. بگو اون شب چطور سکس کردید. من که غریبه نیستم.»
-«آره، راست میگی. باشه واست تعریف می‌کنم. تعریف کردنش هم حال خوبی بهم میده.»
-آره. با جزئیات بگو. منم می‌خوام داغ کنم.
-وقتی رسیدیم خونه گرسنه بودیم ولی اصلا اشتها نداشتیم. محسن وقتی ناراحت و عصبی میشه کم حرف و بی‌حوصله میشه. فقط سکس اون رو سر حال میاره. اگر هم سکس خشن باشه که دیگه بهتر. خودت که میدونی معمولا دوست نداره با من خشن رفتار کنه و فکر می‌کنه من با سکس خشن اذیت میشم با وجودی که خیلی دوست داره سکس خشن رو، ولی انجام نمیده مگه اینکه من تحریکش کنم. اون وقته که هار و وحشی میشه. محسن رفت روی تخت دراز کشید ولی خوابش نمی‌برد. می‌خواستم محسن رو آروم کنم. لباس‌هام رو در آوردم و رفتم کنارش دراز کشیدم. شروع کردم صورتش رو بوسیدن. لبم رو گذاشتم روی لباش و دست کردم زیر لباسش و سینه‌اش رو ماساژ می‌دادم. عاشق این کار بود. محسن گفت: «امشب حوصله ندارم عزیزم.» به حرفش محل نذاشتم و ادامه دادم. می‌دونستم کم کم حشرش می‌زنه بالا. رفتم پایین و شلوار و شرتش رو درآوردم. کیرش رو گرفتم دستم و تخم‌هاش رو خوردم. کم ‌کم کیرش داشت داغ می‌شد. سر کیرش رو گذاشتم دهنم و آه محسن بلند شد. یه دستم به سینه‌اش بود و همینطور داشتم براش ساک می‌زدم. سوتین و شرتم رو درآوردم و محسن رو هم کامل لخت کردم. چشماش خمار شده بود ولی همراهی نمی‌کرد.»
اشک از چشمانم سرازیر میشه. به چهره محسن روی سنگ قبر نگاه می‌کنم و ادامه میدم: «روی محسن خوابیدم و کیرش که بلند شده بود رو لای کس داغ و آب افتاده‌ام گذاشتم و لباش رو می‌خوردم و قربون و صدقه‌اش می‌رفتم. حشری شده بود ولی حوصله سکس نداشت. فکرش مشغول بود. نمی‌دونم به چی فکر می‌کرد. روی کیرش نشستم و کیرش رو تنظیم کردم روی کسم و آروم فرو کردم توی کسم. آهش بلند شد. دستام روی سینه‌اش بود و کونم رو بالا پایین می‌کردم. گاهی می‌رفتم و لبش رو می‌خوردم. حسابی شهوتی شده بودم و داغ کرده بودم. دستاش رو گرفتم و گذاشتم روی پستون‌هام. اونم با بی‌میلی فشار شون می‌داد. هیچ وقت توی سکس اینجوری ندیده بودمش. گفتم «عزیزم توی فکر نیمایی هنوز؟» راستش خودم هم توی فکرش بودم و از گوشه ذهنم اتفاقات روز رو مرور می‌کردم. محسن جوابی نداد. یهو از دهنم در رفت: «دوست داری جلوی کیر نیما بیفتم و التماسش کنم؟» محسن از جا پرید. منو پرت کرد گوشه تخت و اومد روی کونم نشست. کیرش رو گرفت دستش و از پشت محکم فرو کرد توی کسم. دردم گرفت ولی چیزی نگفتم. دستاش رو گذاشته بود روی کونم و تند تند تلمبه می‌زد. گفتم: «آره. بکن منو. نذار دست کسی بهم برسه.» نمی‌دونم چم شده بود و چرت می‌گفتم. یهو محسن عصبانی شد و با دست‌های سنگینش چند تا سیلی محکم به کونم زد. سوز وحشتناکی داشت. من پوستم سفید و لطیفه، تا چند روز جای دست‌های محسن روی کونم بود. محسن داد زد: «معلومه جرت میدم جنده. مگه می‌ذارم دست کسی بهت برسه؟» و توی همون حالتِ نشسته کیرش رو از پشت توی کسم می‌کرد. وحشیانه ضربه می‌زد. جیغم در اومده بود. هر کاری می‌کردم با دستم هلش بدم عقب نمی‌تونستم.
محسن من رو برگردوند و من مثل یه جوجه زیرش بودم. دو تا پام رو گرفت توی یه دستش و آورد تا بالای سرم. عضلات پا و کمرم درد وحشتناکی گرفت. کیرش رو محکم فرو کرد توی کسم و جیغم در اومد. خون به مغزم نمی‌رسید و فقط درد رو حس می‌کردم. محسن وحشی شده بود. تلمبه‌هایی می‌زد که تا حالا ازش ندیده بودم. با هر تلمبه‌ای دردی به کمرم وارد می‌شد و کسم تیر می‌کشید. یهو با اون دستش سیلی محکمی به پستونم زد. داد و اشکم در اومد. محسن با عصبانیت داد می‌زد: «کست رو پاره کنم ها؟ جرت بدم ها؟» کیر گنده‌اش رو در می‌آورد و وحشیانه می‌کرد توی کسم. من دیگه نایی نداشتم. حتی صدام هم در نمی‌اومد. محسن به پشت خوابید و من رو کشوند روی خودش. کیرش رو گذاشت توی کسم و وحشیانه ضربه می‌زد. یه دستش رو دور کمرم محکم کرد و تا جون داشت سفت فشارم می‌داد به خودش. داشتم له می‌شدم. کمرم، پاهام، کسم و همه جای بدم سوز و درد داشت. هی می‌گفتم الان تمام میشه، الان تمام میشه. ولی تمومی نداشت. اینقدر توی همون حالت توی کسم ضربه زد که دیگه از نا افتاد. چند دقیقه همونجوری روش خوابیده بودم. تا اینکه من رو پرت کرد و از تخت پایین رفت. دو تا پام رو گرفت و کشید پایین تخت. موهای پشت سرم رو گرفت و با یه هل محکم صورتم رو چسبوند به تخت و پاهام رو باز کرد. پشتم ایستاد و کیرش رو توی کسم فرو کرد. موهام رو گرفته بود و با تمام قدرت به عقب می‌کشید و توی کسم تلمبه می‌زد. مغز سرم درد گرفته بود. با ضربه‌هاش کمرم داشت می‌شکست. ول کن نبود. کیرش توی کسم با سرعت وحشیانه‌ای می‌رفت و می‌اومد. با اون دستش به کونم سیلی می‌زد، به رون‌هام سیلی می‌زد. کم کم صداش در اومد. آه و اوه می‌کرد و با یه نعره کیرش رو در آورد و آبش رو روی کون و کمرم خالی کرد. موهام رو ول کرد و همون جا با وزن سنگینش روم ولو شد.
به زور از زیرش اومدم بیرون. محسن بی‌حال بی‌حال بود. قبلا هم سکس خشن داشتیم ولی تا حالا اینجوریش رو ندیده بودم. هم ترس داشتم، هم درد و البته کمی لذت و هم خوشحال بودم که محسن آروم شده. بی‌هوش بی‌هوش به خواب رفت. منم نا نداشتم و همون جا کنارش خوابیدم. ولی فکر نیما یه لحظه از سرم بیرون نمی‌شد.
نوشین با شهوت میگه: «اووف فرنوش. خیس خیس شدم.»
-آره نوشین جان. منم خیس شدم. با وجودی که اون شب خیلی اذیت شدم ولی حاضرم هزار بار بمیرم ولی یه بار دیگه اون سکس رو با محسن داشته باشم. ولی چه کنیم که الان محسن زیر خاک خوابیده؟!!
سکوت می‌کنم و بغض گلوم رو می‌گیره. نوشین هم توی فکر رفته. یاد خاطرات محسن هم حالم رو جا میاره و هم خرابم می‌کنه. خورشید کم کم داره حرارتش رو به زمین میده.
با بغض خفه شده توی گلوم ادامه میدم: «فرداش رفتم خونه مامان. توی حیاط کنار حوض نشسته بودم که مامان واسم میوه آورد و نشست کنارم. نمی‌دونم چم شد که یهو زدم زیر گریه و سیر توی بغل مامان گریه کردم. مامان فقط نوازشم می‌کرد و می‌گفت درست میشه. اما درست که نشد هیچ، بدتر هم شد.
بعد از اون روز بود که همه چیز تغییر کرد. فردای اون روز وقتی محسن میره چینی‌سرا مغازه‌دارها و اهالی بازار سگ محلش می‌کنن. محسن می‌گفت هیشکی توی بازار جواب سلامش رو نمی‌داد و اگه از یه جایی رد می‌شد بقیه بلند می‌شدن و می‌رفتن. هیشکی با محسن هم‌کلام نمی‌شد. در واقع محسن همون روز نفهمید چی شده از بس که فکرش درگیر من و نیما بود. وقتی فهمید بازار محلش نمی‌ذارن که چند روز گذشته بود و حتی نزدیک‌ترین دوستاش توی بازار هم جوابش رو نمی‌دادن.
نمی‌دونم اون موقع محسن ترسیده بود یا نه، ولی ترس واقعی رو زمانی دیدم که صاحبخونه‌ و صاحب‌مغازه‌مون اومد درِ خونه. دو سه روز بیشتر از اون روز لعنتی نگذشته بود که یه شب آقای رستمی که همخونه و هم مغازه رو ازش اجاره کرده بودیم اومد دم در.
شب عجیبی بود:
-سلام آقای رستمی، شبتون بخیر
-سلام خانم ممتازی. همسرتون آقا محسن هستن؟
-بله هستن. تشریف بیارید منزل.
-نه ممنون. لطف کنید بهشون بگید یه تُک پا بیاد دم در.
صدای محسن و آقای رستمی رو از پشت در شنیدم: «ببین آقا محسن طبق قرارداد فقط ۳ روز فرصت دارید که خونه و مغازه رو تخلیه کنید یا همون طبق قرارداد ۵۰ درصد به مبلغ رهن و اجاره اضافه میشه.»
-یعنی چی ۳ روز؟ ما تازه ۴ ماهه قرارداد بستیم و تا تیر سال دیگه قرارداد داریم.
-بهتره بری و به قرارداد نگاه بندازی تا بدونی فقط ۳ روز مهلت دارید. من فکر می‌کردم توی این یه هفته بیای بنگاه. دیدم نیومدی گفتم خودم بیام بهت اطلاع بدم.
-متوجه نمیشم آقای رستمی. یعنی چی به قرارداد نگاه بندازم؟ خب ما همین تیر امسال قرارداد بستیم و تا تیر سال دیگه قرارداد داریم. چه نگاهی بندازم؟!!
-حالا شما برو نگاه بنداز. تاریخ‌ها هم با دقت ببین. در ضمن من یه مشتری خوب با قیمت ۲ برابر شما برای خونه و مغازه دارم. بعد از اتمام قرارداد حتی یک روز هم نمی‌تونم صبر کنم. خودت که می‌دونی نمیشه آقای صادقی رو معطل نگه داشت.
-چی؟ صادقی؟
-بله. آقای نیما صادقی خونه و مغازه رو می‌خوان. شبتون بخیر. خداحافظ.
محسن با حالت تعجب اومد داخل. ترس رو می‌شد توی چشماش دید. با صدای لرزون گفت: «چی میگه این آقای صادقی؟»
-چی میگی آقای صادقی؟ رستمی!
-آره. همین رستمی.
-نمیدونم.
-قرارداد کجاست؟
-توی همون پوشه قبض‌ها و مدارک. توی کیف سبزه.

باورت نمیشه نوشین. قرارداد توی کیف مدارک نبود. همه کمدها رو زیر و رو کردیم ولی نبود. به نظرت کجا پیداش کردیم؟
نوشین که داره از هیجان می‌میره میگه: «کجا؟»
-روی تلویزیون. توی یه پاکت بود که روش نوشته بود: N S.
-چی میگی؟
-جان تو. پاکت رو باز کردیم و دو تا قرارداد کاملا رسمی بود که بین محسن و رستمی بسته شده بود با امضای خود محسن و شاهدها؛ ولی تاریخ قرارداد می‌گفت که ۳ روز دیگه تمام میشه و نوشته بود که تمدید با رضایت رستمی و با ۵۰ درصد افزایش رهن و اجاره.
-یعنی قرارداد قبلی دستکاری شده بود؟
-نه. این کاملا یه قرارداد جدید بود.
-چطوری؟
-نمی‌دونم. حدس زدیم یه نفر اومده توی خونه و قرارداد قبلی رو برده و اینو گذاشته بود روی تلویزیون. من وقتی می‌رفتم خونه مامانم اینا چون زود برمی‌گشتم درها رو درست و حسابی قفل نمی‌کردم. اون روزها هم حواسم سر جاش نبود. احتمالا اینجوری تونستن بیان داخل.
-اصلا نمی‌فهمم فرنوش. آخه مگه میشه همینجوری یه قرارداد نوشت؟ هیچ شکایتی نکردید؟ نرفتید بگید این قرارداد از کجا اومده؟ مگه اصلا نباید ۲ نسخه باشه؟
-نمی‌دونی چی کشیدیم نوشین. اون شب محسن واقعا ترسیده بود. می‌دونی؟ مردها بیشتر از ما توی بازارن و از اینجور چیزها بیشتر سر در میارن. محسن فهمیده بود که کسی که تونسته بیاد توی خونه و یه قرارداد واقعی بذاره و بره خیلی کارها از دستش برمیاد. چیزی که من اون موقع نفهمیدم.
-تو هنوز هم نفهمیدی.
-چی؟
-هیچی. خب قرارداد رو چیکار کردید؟
-فرداش محسن رفت بنگاه و با رستمی صحبت کرد. اونم یه نسخه از همین قراردادها رو نشون محسن داد.
-نه بابا؟
-آره. رستمی بهش گفته بود بجای اینکه پی این قرارداد رو بگیره و واسه خودش دردسر بیشتری درست کنه بهتره بره دنبال جا یا دنبال پول.
محسن وحشت کرده بود. کلی جنس خریده بود اونم چکی از کارخونه‌دار تهرانی، آدم‌هایی که سر اعتبار پسرعموهای محسن چِکش رو قبول کرده بودن. توی بازار هم به خیلی‌ها بدهکار بود که هر ماه مقداری بهشون پول می‌داد تا تسویه بشه. توی دو سه روز کجا رو پیدا می‌کردیم؟ خونه رو می‌شد یه جایی بریم ولی جنس‌های مغازه رو کجا می‌بردیم؟ فقط یه هفته طول می‌کشید انبار چینی رو خالی کنیم. پول از کجا می‌آوردیم؟ انگار تمام بازار فهمیده بود که محسن توی چه وضعی گیر کرده. از طرفی نه کسی بهش سلام می‌کرد از طرف دیگه بدهکارها هم هی می‌اومدن شاخه شونه می‌کشیدن که اگه نتونه پول‌هاشون رو بده ال می‌کنن و بل می‌کنن.
-ولی شما که بالاخره موندید.
-کاش نمونده بودیم. فرداش یلدا بهم زنگ زد و گفت فوری بیا پیشم. رفتم پیش یلدا. یلدا بهم گفت از طرف نیما یه پیغام داره. پیغام نیما این بود که من و محسن بریم جلوی درِ پاساژ و جلوی همه از نیما معذرت خواهی کنیم. به یلدا گفتم: «امکان نداره یلدا. چرا باید معذرت خواهی کنیم وقتی اون توهین کرده؟»
یلدا گفت: ببین عزیزم به نفع خودتونه. از من گفتن بود.
گفتم: نه یلدا. من به هیچ وجه قبول نمی‌کنم از نیما معذرت خواهی کنم، تازه اونم جلوی جمع.
-ببین عزیزم. من دوستت دارم. تا حالا دیدی چیزی بگم که به نفعت نباشه؟
-می‌دونم یلدا جان. تو توی مجتمع یگانه خیلی هوام رو داشتی، ولی اینو ازم نخواه.
-من واسه خودتون میگم. به من اعتماد کن فرنوش.
-نه یلدا.
-ببین باز تکرار می‌کنم، بعدا نگی نگفتی. به خدا من فقط پیغام‌رسونم ولی من بیشتر از شما آقای صادقی رو می‌شناسم. به نفع خودتونه از آقای صادقی معذرت خواهی کنید.
توی فکر رفتم ولی اصلا نمی‌تونستم قبول کنم که از نیما که ازش متنفر بودم معذرت خواهی کنم. اونم بابت توهین اون و گفتم: «ببین یلدا جان! اگر هم من قبول کنم عمرا اگه محسن قبول کنه.»
-تو قبول کن، مطمئنم می‌تونی آقا محسن رو راضی کنی.
-من می‌دونم محسن اصلا قبول نمی‌کنه.
-چی بگم والا! من دیگه حرفی ندارم فرنوش. فقط خواستم پیغام آقای صادقی رو رسونده باشم ولی باز هم میگم تو قبول کن، آقا محسن هم راضی میشه.
-نمی‌دونم یلدا. من خودم که اصلا دلم راضی نمیشه.
-ببین این خودتی که نمی‌خوای. اگه خودت بخوای میشه. خیلی خب. حالا برو فکرهات رو بکن و اگه خواستید معذرت خواهی کنید تا امشب خبرم بده. فقط یه پیامک بده که اوکی و چیز دیگه‌ای توی پیامک یا پشت تلفن نگو. هر حرفی در این مورد خواستی بزنی فقط حضوری باشه.
رفتم خونه و پیغام نیما رو به محسن گفتم. محسن حسابی کفری شده بود و همش فحش می‌داد. می‌دونستم محسن هیچ رقمه راضی نمیشه و البته خودم هم اصلا دلم نمی‌خواست.
تا اینکه ۳ روز تموم شد. محسن مثل بید می‌لرزید. نه خواب داشت نه غذا. از هر کسی هم راهنمایی و کمک می‌خواست کسی نمی‌تونست کمکش کنه یا بهتره بگم نمی‌خواستن کمک کنن چون می‌دونستن نیما صادقی دست گذاشته روی خونه و مغازه. با بدبختی محسن رو راضی کردم که اون روز نره بنگاه و بره مغازه،‌ گفتم بذار خودشون بیان سراغت. دوتایی رفتیم چینی‌سرا. زودتر از همیشه رفتیم. اکثر مغازه‌ها هنوز نیومده بودن. سر ساعت ۹ نیما خان صادقی جلوی در ظاهر شد با همون لبخند همیشگیش.
نمیدونم چرا ولی محسن با دیدن نیما توی خودش رید، نفسش بالا نمی‌اومد، داشت غش می‌کرد. توی وجودم تنفر خاصی به نیما پیدا کردم دلم می‌خواست جرش بدم. با لبخند زورکی به نیما تعارف کردم بیاد داخل.
-ممنون از شما خانمِ … . امکان داره به آقا محسن بگید بیاد دم در؟
محسن به زور بلند شد و با ترس بهم نگاه می‌کرد و پیاده دو تایی رفتن.
تا ظهر نیومدن. وقتی محسن اومد شاد و شنگول شده بود،‌ اصلا انگار نه انگار که صبح داشت زهره ترک می‌شد.
-جون به لبم کردی محسن. کجا بودید؟ چی شد؟ چرا جواب گوشیت رو نمی‌دادی؟ دلم هزار راه رفت. گفتم بلایی چیزی سرت آورده.
-چیزی نشد. بیا تا بهت بگم. برو یه لیوان آب یا چایی واسم بیار.
-چایی نداریم. بیا آب بخور. کجا رفتید؟
-راستش اولش خیلی نگران بودم و نیما هم فهمید.
-نیما؟
-آره. نیما. چطور مگه؟
-چه راحت اسمش رو میاری. قبلا تا اسمش می‌اومد می‌گرخیدی.
-در موردش اشتباه فکر می‌کردم. بشین تا بهت بگم چی شد. نیما بهم گفت: «انگار حالت چندان مساعد نیست محسن خان. صبحانه خوردی؟»
-یه خورده ناخوشم. سر همین جریان خونه و مغازه فکرم مشغوله.
-توی فکرش نباش. خودم درستش می‌کنم. فعلا بیا بریم یه صبحانه میل کنیم. هیچ وقت صبحانه رو ترک نکن. آت و آشغال مثل بیسکویت هم نخور. صبحانه باید مقوی و پرانرژی باشه تا یه مرد بتونه مردونگی کنه. کله پاچه؟ املت؟ آش؟ اهل کدومشی؟
-هر چی شما میل دارید؟
-بسیار خب. پس بیا ببرمت یه جایی یه املت مشتی بهت بدم تا جون بگیری.
محسن با ذوق خاصی ادامه داد: «باورت نمیشه فرنوش. همینجور که داشتیم توی بازار راه می‌رفتیم هر کسی ما رو می‌دید یه سلام به نیما می‌کرد و نیما هم به گرمی جوابشون رو می‌داد، با بعضی‌ها خوش و بش می‌کرد، با بعضی‌ها شوخی می‌کرد، با بعضی ها هم جدی و رسمی برخورد می‌کرد. باورت نمیشه همین بازاری‌ها که توی این یه هفته محل سگ به من نمی‌ذاشتن، چون با نیما بودم به من هم چه احترامی می‌ذاشتن. اصلا از این روبه اون رو شده بودن. خلاصه از پیر و جوون گرفته تا غریبه و آشنا نیما رو می‌شناختن. انگار فقط من نیما رو نمی‌شناختم.»
-مگه نمی‌دونی نیما پسر کیه؟
-پسر کیه؟
-علیشاه یگانه.
-نه بابا؟ جدی میگی؟ همون علیشاه یگانه که خرکی پولداره و کلی زمین و ملک و مغازه داره؟ پس چرا فامیلیشون یکی نیست؟
-آره، مگه چندتا علیشاه یگانه داریم؟ هیچکدوم از بچه‌های یگانه فامیلیشون یگانه نیست. تعجبی هم نداره تو نیما رو نمی‌شناسی. تو تازه اومدی توی بازار. قبل از این، بیرون شهر همش مشغول درس و دانشگاه بودی. خب بعدش چی شد؟
-خلاصه رفتیم یه کافه صبحانه خوردیم، بعد از صبحانه نیما گفت: «ببین آقا محسن لازمه یک توضیح در مورد سوء تفاهمی که بین من و همسرت ایجاد شد بدم.»
منم فوری گفتم: «در رابطه با اون موضوع من معذرت می‌خوام. واقعا …»
نیما جدی گفت: «لطفا حرف من رو قطع نکن. در رابطه با اون سو تفاهم باید بگم که از جانب من هیچ توهینی به ایشون نشده بود. حتی مکالمات ما ضبط شده که می‌تونم بیارم گوش بدی که ایشون حرف‌های من رو بد برداشت کردن.»
-نه نیازی نیست …
-گفتم حرف من رو قطع نکن.
-ببخشید. بفرمایید.
-اما در رابطه با من و شما. من از اون موضوع گذشتم ولی در ازاش می‌خوام چیزی رو به من پرداخت کنید. نگران نباش. پول نیست. چیزی هست که هم ارزشش رو داره و هم قابل پرداخته.
-چه چیزی؟
-بعدا با جزئیات بهت میگم. فعلا بیا بریم. من چند جا کار دارم. وقت داری منو همراهی کنی؟
-بله. حتما.
یه لکسوس سیاه اومد دنبالمون و رفتیم. توی راه ازم پرسید: «بازار چطوره؟ فروش چینی اینجا بازار داره؟»
گفتم: خدا رو شکر. بدک نیست.
-نه، واقعی پرسیدم. حاشیه سودش چطوره؟ نسبت به زحمتش خوب سود میده؟
-خوبه. بد نیست.
-می‌دونم که تازه اومدی توی بازار. ولی خب هم یه مغازه بزرگ اجاره کردی و کلی هم جنس لوکس و شیک آوردی و به تنهایی بازار چینی اینجا رو تغییر دادی. حرکت جسورانه‌ای زدی. بعد از حرکت تو رقبا در چه وضعی‌ان؟
-خیلی‌هاشون هنوز توان رقابت با من رو ندارن. چون نتونستن مثل من از کارخونه با قیمت خوب خرید کنن اونم چکی و هنوز تأمین‌کننده جنس‌هایی که من میارم رو پیدا نکردن، ولی خب امروز و فردا پیدا می‌کنن و بعدش مشابه جنس‌های من هم توی بازار پیدا میشه.
-درسته. همیشه باید به بزرگ شدن بازارت فکر کنی و حرکت جدید بزنی وگرنه توی یه چشم بهم زدن از بازار حذف میشی. مشتری هم که بی‌وفاترین موجوده، بی‌وفاتر از زن آدم.
از حرفش یکه خوردم. نیما ادامه داد: «کار اصلی من مشاوره کسب و کاره. من مشاور چندین شرکت بزرگ در کشور هستم. الان چند سالیه که اومدم اینجا و دوست دارم به مردم شهرم کمک کنم. ولی خب اکثرا حتی جوون‌ها هنوز سنتی فکر می‌کنن و ماهیت بازار رو به خوبی نمی‌شناسن. به همین خاطر تو می‌بینی تعداد زیادی از مغازه‌ها زیر ۶ ماه یا یک سال جمع می‌کنن و میرن. تو هم خیلی مراقب باش اگه اصول رو رعایت نکنی با کله می‌خوری زمین. فکر نکن دوستت که بهت پول قرض داده تا همیشه دوستته. همین که ببینه به مشکل خوردی طلب پولش رو می‌کنه و حتی تا پای دشمنی هم باهات میره. بالاخره این روزها اصل، اصل سرمایه و پوله. دوستی و این حرف‌ها جایی در دنیای امروز نداره. مراقب باش کی رو دوست خودت می‌دونی و کی رو دشمن خودت می‌کنی. یه دشمن قوی می‌تونه نه تنها بازار و اعتبارت رو بلکه زندگیت رو نابود کنه و یه دوست معتبر، هم به تو اعتبار میده هم زندگی.
پس مراقب کسب و کارت و اعتبارت و زندگیت باش. برای کسب و کارت هر وقت خواستی با کمال میل بهت مشاوره میدم،‌ به‌شرطی که اهل عمل باشی.
ببین محسن خان. تا همین چند وقت پیش، سرمایه من دست برادرم بود توی پوشاک. الان سرمایه‌ام رو کشیدم بیرون و می‌خوام خودم وارد یک صنعت بشم. اونم همین جا، توی شهر خودم. کار خیلی سختیه، نیروی کار اینجا زیاد نیست، دانشش رو ندارن. ولی اگه خوب کار کنیم می‌تونیم بازار شهرهای دیگه و استان‌های دیگه رو هم دست بگیریم.
این چند روزه داشتم بازار چینی و کریستال رو بررسی می‌کردم. به نظرم اینجا پتانسیل رشد و کار داره. از دل و جرأت تو خوشم اومده. می‌خوام بیشتر بشناسمت تا اگه دیدم که مناسب هستی تو رو وارد کار کنم. خودم به عنوان سرمایه‌گذار اصلی و مشاور اصلی هستم. می خوام یک نفر باشه کار رو کامل بهش بسپارم. کسی که هم به کار علاقه داره و هم اهل کار و چالش و سختی هست.
من دنبال مغازه بودم و به بنگاه‌ها برای مغازه سپرده بودم که گفتن قرارداد مغازه تو داره سر میاد.
مغازه تو هم توی یه جای عالیه و هم بزرگه و هم قیمت خوبی داره. با خودم گفتم هر کاری بخوام بکنم این مغازه برای دفتر و فروش و انبارداری مناسبه.
من با آقای رستمی صحبت می‌کنم یک هفته بهت مهلت بده. توی این یک هفته فکرهاتون رو بکنید منم بررسی‌هام رو انجام می‌دم برای همکاری توی چینی.
اگه تصمیم بر این شد که همکاری کنیم که مغازه برای شما می‌مونه. در واقع قرارداد به نام من نوشته میشه ولی ذکر می‌کنیم که تا فلان تاریخ شما اونجا هستی و من امکان بیرون کردن شما رو ندارم. یه جوری انگار من مغازه رو به شما اجاره دادم.
اینا فعلا کلیات کاره که گفتم در جریان باشی. جزئیات زیاد داره که بعدا می‌شینیم در موردشون صحبت می‌کنیم. فقط اینو بدون من توی هر کاری وارد بشم حسابی تکونش می‌دم. کافیه قبل و بعد از ورود من به مجتمع یگانه رو ببینی.
در مورد اون پرداختیِ شما به من هم توی همین همکاری واردش می‌کنیم. یک هفته دیگه صحبت می‌کنیم. به همسر سلام برسونید.»
خداحافظی کردیم و منو اینجا پیاده کرد. نظرت چیه فرنوش؟
-اوووه. دروغ که نمیگی محسن؟
-دروغم چیه؟ میدونی بین راه یا می‌رفت بانک و با رئیس بانک حرف می‌زد یا می‌رفتیم مجمتع‌های بزرگ، منو هم با خودش می‌برد. یا با کارمندها جلسات سرپایی ۱۰،‌ ۱۵ دقیقه‌ای داشت یا با سرپرست‌ها و رئیس‌ها جلسات کوتاه داشت که فقط اینجاها من بیرون دفتر منتظر می‌موندم.
-آره. یادمه با همین جلسات سرپایی چقدر انرژی به تیم می‌داد. همین نیما بود که مجتمع یگانه رو بزرگ کرد و یکه‌تاز پوشاک کشور کرد.
-خب نظرت چیه؟
-نمی‌دونم. یعنی در مورد اون روز هیچی دیگه نگفت؟
-فقط گفت یه پرداختی که می‌تونم از عهده‌اش بربیام.
-نمی‌دونم والا. حس خوبی ندارم. در مورد دزدیدن قرارداد خونه و مغازه ازش نپرسیدی کار تو بود؟
-یه چی میگی ها فرنوش. مگه میشه همینجوری گفت تو بودی اومدی خونه‌مون دزدی؟ راستش چند بار خواستم بحث قرارداد رو وسط بکشم ولی نمی‌دونستم چی بگم. اینقدر لفظ قلم حرف می‌زنه آدم مبهوت میشه.
-مبهوط؟ انگار تو هم ازش یاد گرفتی؟
محسن با خنده جوابم رو داد: «آره.»

اشک توی چشمام جمع میشه و به نوشین میگم: «و این آخرین خنده‌ای بود که از محسن به یاد دارم.»
نوشین با بغض میگه: «فدای اشکات بشم عزیزم.»
آفتاب دیگه اومده بالا و حرارت لطیف خورشید رو حس می‌کنیم. چند دقیقه هر دومون توی سکوت و گریه آروم می‌گذرونیم تا اینکه نوشین میگه: «خب عزیزم، بعدش چی شد؟»
میگم: «من زیاد راضی نبودم. از نیما خوشم نمی‌اومد ولی نمی‌دونم محسن چی توی نیما دیده بود که هوایی شده بود و می‌خواست قبول کنه. البته چاره‌ای هم جز قبول کردن نداشتیم. باید مغازه رو تحویل می‌دادیم و محسن با کلی قرض و بدهی واقعا نابود می‌شد.
توی اون یه هفته دو اتفاق مهم افتاد که هر دومون تصمیم گرفتیم پیشنهاد نیما رو قبول کنیم. از همون روز که محسن با نیما اینور و اونور رفته بود آدم‌های بازار دیگه با احترام باهاش رفتار می‌کردن اصلا انگار نه انگار دیروز محسن هیچی نبود. محسن هم خوشش اومده بود. اعتبار نیما واقعا به محسن اعتبار عجیب غریبی داده بود.
یه روز مونده به اینکه یه هفته تمام بشه اولین اتفاق افتاد. یه احضاریه از دادگاه اومد که نیما از محسن شکایت کرده بود به‌خاطر همون دعوا. همون روز وکیل نیما اومد مغازه و گفت که تمام مدارک بر علیه ماست، کلی فیلم از گوشی‌های مختلف و دوربین‌های پاساژ نشونمون داد که واضح نشون می‌داد محسن دندون نیما رو شکونده و تازه مغازه‌دارهای پاساژ هم شکایت کرده بودن که بعد از دعوا پاخور پاساژ و مشتری‌هاشون کم شده و وکیل می‌گفت همه اینا با فیلم و میزان فروش مغازه‌ها قابل اثباته و جرم محسن رو نمی‌دونم گفت اختلال در نظم عمومی یا رعب عمومی یه چیزی توی همین مایه‌ها و سر جمع چیزی حدود ۱ میلیارد جریمه و شش ماه تا ۳ سال حبس داشت.
وکیل نیما گفت: «دوستانه بهتون میگم، با توجه به شرایطی که دارید و تعداد شهودی که وجود داره تنها راه اینه رضایت آقای صادقی رو جلب کنید و می‌دونم هفته قبل آقای صادقی با شما صحبت کردن. به نظرم پیشنهاد فردای ایشون رو بپذیرید وگرنه بد شرایطی میشه واستون.»
نوشین میگه: «اوه. انتظار اینو نداشتم دیگه. نه به اون پیشنهادش برای همکاری نه به این شکایت.»
-آره عزیزم. ما هم توی شوک بودیم. اصلا نفهمیدیم چی شد. توی این یه هفته محسن چند بار به نیما زنگ زده بود و در مورد همکاری سوال پرسیده بود اونم کامل توضیح می‌داد که برنامه چیه و از کجا شروع می‌کنن و قرار بود که محسن یه مدت تحت آموزش مستقیم نیما باشه و بعدش بشه مدیر ارشد و اصلا هم حرفی از شکایت نبود. نمی‌دونم حال اون شب محسن رو چجور واست توصیف کنم نوشین. اون یه هفته هر دومون یکم نگران بودیم که آیا نیما محسن رو قبول می‌کنه برای همکاری یا نه و اگه نکنه چی میشه. ولی دلمون هم روشن بود ولی اون شب همه چیز خراب شد. نیما استاد بهم ریختن روانمون بود.
صبح روز بعد دقیق ساعت ۹ نیما جلوی در مغازه ظاهر شد با همون …
نوشین همراه من میگه: «… لبخند همیشگیش.»
-دقیقا. با همین لبخند همه رو مجذوب خودش می‌کرد.
-خب چی شد؟
-محسن عصبانی نبود ولی هنوز توی شوک بود و نمی‌دونست چی بگه. نیما گفت: «خب به پیشنهادم فکر کردید؟ چه تصمیمی گرفتید؟»
من گفتم: «ببخشید آقا نیما. قبل از صحبت در مورد کار می‌تونم بپرسم جریان این شکایت چیه؟»
-بله می‌تونید بپرسید.
نیما خیلی پررو بود. خیلی ریلکس گفت: «یعنی نمی‌دونید چیه؟»
محسن گفت: «آخه شما گفتید از اون موضوع گذشتید؟ ولی این شکایت؟»
-پس هنوز متوجه نشدید. بسیار خب بهتون توضیح میدم.
نیما به دو نفر آدم هیکلی که انگار بادیگارد بودن و بیرون مغازه بودن اشاره کرد. هر دو نفر اومدن داخل و پشت سر نیما وایسادن. ما خیلی ساده و احمق بودیم نوشین. با وجودی که می‌دونستیم نیما همه چیز رو ضبط می‌کنه ولی اصلا به ذهنمون نرسیده بود که ما هم ضبط کنیم. نیما خیلی ریلکس دست کرد توی جیب کتش و دستگاه ضبط رو داد یکی از اونا و رو به ما گفت لطفا بریم توی انبار تا بهتون توضیح بدم.
نوشین با تعجب می‌پرسه: «یعنی چی این کارش؟»
-یعنی نمی‌خواست صداش ضبط بشه، حتی توسط خودش و چون فکر می‌کرد شاید ما هم ضبط کنیم گفت بریم توی انبار.
-چی گفت مگه بهتون؟
-رفتیم ته انبار. یکی از بادیگاردها اومد دنبالمون و با فاصله زیاد ایستاده بود و با گوشیش هم داشت فیلم می‌گرفت آزمون. نیما گفت: «ببینید محسن خان و فرنوش خانم. من گفتم از اون موضوع گذشتم و کاری به کارتون ندارم وگرنه به راحتی می‌تونستم زندگیتون رو به خاک سیاه بنشونم. این شکایت هم جنبه اداری و اجتماعی داره، باید باشه تا مردم حساب کار دستشون بیاد. همین الان همه می‌دونن که محسن ۱ میلیارد جریمه شده و حبس هم داره ولی اصلا معلوم نیست که قاضی چنین حکمی بده. این چیزیه که وکیل‌ها میگن تا متهم یا در واقع شما رو بترسونن. وکیل‌ها درست هم میگن طبق قانون و روی کاغذ قاضی می‌تونه دست بالا حکم بده که مقدارش همین قدر میشه ولی معمولا برای اینجور موارد قاضی‌ها حکم سنگین نمیدن. بیشتر هی کشش میارن تا دو طرف خودشون کوتاه بیان و شاکی رضایت بده. اگر هم رضایت نده با یه حکم سبک سر و ته قضیه رو هم میارن. منم حوصله دادگاه و اینجور چیزها رو ندارم. به پولش هم نیازی ندارم. ولی خب کسبه محل ازم انتظار دارن. بحث امنیت و اعتبار بازاره. شکایت شخص من یک طرف، شکایت کسبه یک طرف.
ببینید تصمیم من برای همکاری با محسن جدیه، به همین خاطر من شکایتم رو پس می‌گیرم و بقیه کسانی هم که شکایت کردن راضی می‌کنم. می‌دونید که کسی رو حرف من حرف نمی‌زنه. ولی محسن در ازاش باید چیزی بپردازه که ارزشش رو داشته باشه.
-چه چیزی؟
-فقط یک شبانه روز.
-یک شبانه روز چی؟
-یک شبانه روز بانو فرنوش در اختیار من باشه.

پایان قسمت اول
ادامه دارد …

نوشته: پریمین

بازدید 3,169

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “بازی روانی نیما”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید