3 ماه بود که باهم دوست بودیم
پسر خوبی شاید نبود اما عجیب بهش وابسته شده بودم
تا اینکه یه روز ازم خواست برم خونشون
اول کلی ترسیدم اما بعدش بیخیال همه چی پاشدم به آدرسی که داده بود رفتم
از تاکسی که پیاده شدم تا سر کوچه رفتم اما استرس همه وجودمو گرفته بود
دوباره برگشتم به همون جایی که از تاکسی پیاده شده بودم
اما نمیدونستم چطوری باید برگردم خونه
دوباره دلمو به دریا زدم و خودم رو به خدا سپردم و برگشتم نزدیک کوچشون که شدم بهش زنگ زدم و گفتم دارم میام
همین که رسیدم سر کوچه دیدم جلو یه خونه با یه در کوچولو و قدیمی وایساده
ترسو از خودم دور کردم و هی تو دلم میگفتم اون با من کاری نمیکنه
بعدش رفتم تو و گفت سریع برو تو خونه تا کسی ندیده
همین که رفتم تو اومد داخل و در و بست
رفتیم طبقه سوم و همین که وارد خونه شدیم پلیورشو از تنش در آورد و با یه شلوار وایستاد رو به روم
منم کمی اطراف و نگاه کردم و سرجام وایسادم
بهم گفت: میخوای تا شب اونجا وایستی منم یه خنده عصبی کردم و رو زمین نشستم و کیف کلاسمو گذاشتم کنار پام
خلاصه یکم شروع کرد به حرف زدن و آروم کردن من
بعد اومد رو به روم نشست و گفت من ماستم!!!(توی اس ام اسامون همیشه بهش میگفتم ماستی و جرات بوسیدن منو نداری)
منم با تخسی گفتم : آره یخ و ماستی
اونم گفت : یه ماستی بهت نشون بدم و کم کم خم شد رو من که رو به روش پامو تو بغلم جم کرده بودم
اومد جلو و اروم شروع کردن به بوسیدن لبام
و کم کم هم زمان که لبم وبوس میکرد دستشو انداخت دور کمرم و روی زمین دراز کشیدیم و بازهم به لب بازیمون ادامه دادیم و بعد پیشونیمو بوسید و دوباره لبمو و بعد خواست که دکمه ی مانتومو باز کنه اما مانع شدم پس از رو همون لباس سینه های خیلی کوچیکمو گرفت و یه فشار داد و یکم مالوند و بعد میخواست برم گردونه که نمیخواستم بزارم اما با گفتن فقط اپایی خامم کرد و دکمه شلوارمو باز کرد.
بعد برم گردوند به پشت و شلوارمو کشید پایین و بعد کیرشو اروم گذاشت لای پام و یکم عقب جلو کرد و بعد بدون مقدمه و اجازه رفت رو سوراخ کونم و خواست بکنه تو اما من خودمو کشیدم به سمت جلو و گفتم نه خواهش میکنم
گفت فقط یه ذره
گفتم باشه یکمی از کیرشو کرد تو کونم از درد میخواستم گریه کنم اما تحمل کردم یکم که عقب جلو کرد کشید بیرون منم سریع برگشتم و شلوارمو کشیدم بالا
و بعد یکم حرف زدیم و برگشتم خونمون
اون شب خیلی احساس عذاب وجدان داشتم حتی تا صبح گریه کردم
ممنونم که وقتتون رو به من دادید
خوندن داستان های بعضیا که واقعا نشون میداد از تخیل مزخرفشون برگرفته شده منو ترغیب کرد که یه داستان واقعی بنویسم
کامنتای زیر بعضی پست ها مسخره واقعا جالب تر بود برام
:*
پسر خوبی شاید نبود اما عجیب بهش وابسته شده بودم
تا اینکه یه روز ازم خواست برم خونشون
اول کلی ترسیدم اما بعدش بیخیال همه چی پاشدم به آدرسی که داده بود رفتم
از تاکسی که پیاده شدم تا سر کوچه رفتم اما استرس همه وجودمو گرفته بود
دوباره برگشتم به همون جایی که از تاکسی پیاده شده بودم
اما نمیدونستم چطوری باید برگردم خونه
دوباره دلمو به دریا زدم و خودم رو به خدا سپردم و برگشتم نزدیک کوچشون که شدم بهش زنگ زدم و گفتم دارم میام
همین که رسیدم سر کوچه دیدم جلو یه خونه با یه در کوچولو و قدیمی وایساده
ترسو از خودم دور کردم و هی تو دلم میگفتم اون با من کاری نمیکنه
بعدش رفتم تو و گفت سریع برو تو خونه تا کسی ندیده
همین که رفتم تو اومد داخل و در و بست
رفتیم طبقه سوم و همین که وارد خونه شدیم پلیورشو از تنش در آورد و با یه شلوار وایستاد رو به روم
منم کمی اطراف و نگاه کردم و سرجام وایسادم
بهم گفت: میخوای تا شب اونجا وایستی منم یه خنده عصبی کردم و رو زمین نشستم و کیف کلاسمو گذاشتم کنار پام
خلاصه یکم شروع کرد به حرف زدن و آروم کردن من
بعد اومد رو به روم نشست و گفت من ماستم!!!(توی اس ام اسامون همیشه بهش میگفتم ماستی و جرات بوسیدن منو نداری)
منم با تخسی گفتم : آره یخ و ماستی
اونم گفت : یه ماستی بهت نشون بدم و کم کم خم شد رو من که رو به روش پامو تو بغلم جم کرده بودم
اومد جلو و اروم شروع کردن به بوسیدن لبام
و کم کم هم زمان که لبم وبوس میکرد دستشو انداخت دور کمرم و روی زمین دراز کشیدیم و بازهم به لب بازیمون ادامه دادیم و بعد پیشونیمو بوسید و دوباره لبمو و بعد خواست که دکمه ی مانتومو باز کنه اما مانع شدم پس از رو همون لباس سینه های خیلی کوچیکمو گرفت و یه فشار داد و یکم مالوند و بعد میخواست برم گردونه که نمیخواستم بزارم اما با گفتن فقط اپایی خامم کرد و دکمه شلوارمو باز کرد.
بعد برم گردوند به پشت و شلوارمو کشید پایین و بعد کیرشو اروم گذاشت لای پام و یکم عقب جلو کرد و بعد بدون مقدمه و اجازه رفت رو سوراخ کونم و خواست بکنه تو اما من خودمو کشیدم به سمت جلو و گفتم نه خواهش میکنم
گفت فقط یه ذره
گفتم باشه یکمی از کیرشو کرد تو کونم از درد میخواستم گریه کنم اما تحمل کردم یکم که عقب جلو کرد کشید بیرون منم سریع برگشتم و شلوارمو کشیدم بالا
و بعد یکم حرف زدیم و برگشتم خونمون
اون شب خیلی احساس عذاب وجدان داشتم حتی تا صبح گریه کردم
ممنونم که وقتتون رو به من دادید
خوندن داستان های بعضیا که واقعا نشون میداد از تخیل مزخرفشون برگرفته شده منو ترغیب کرد که یه داستان واقعی بنویسم
کامنتای زیر بعضی پست ها مسخره واقعا جالب تر بود برام
:*
نوشته: تانی
5 پاسخ به “اولین سکس تانی با دوست پسر”
خاک تو سر دخترای ساده ای مثل تو که با دو سه ماه دوستی می کشن پایین،حالا اگه شانس آورده باشین پسره جر وا جرتون نکرده باشه خودش خیلیه.ماست و دوغ و کلا لبنیات تو کونت…دیگه ننویس و جنده بازی در نیار.
تانی هم شد اسم خداییش ؟شب ، نور ، کوچه ساکتمن قفل روی داستاناز بس جلقکی بودقلبم از کار واستادباید تورو هی فحش دادتا که ننویسیعبرت شی واسه یجلقیای بعدیت!Arrengment & vocal (!) by H.u.n.t.e.rlyrics & music & sound : H.u.n.t.e.rدوصطان عزیز متن بالا رو جوری بخونید که انگار دارید زور میزنید…بعله شما هم مث من رپر شدید!!!حالا repeat after meبگو فاک باراباس باراباس !!!
تورو خدا این چی بود نوشتی اس ام اس بود یا داستان؟کاش همین یک بار که این بلا به سرت اومده درس گرفته باشی سریع خام نشی صد در میلیارد15یا16سال بیشتر نداریولی متاسفانه میدونم درس نگرفتی چون الان اون ترس توی وجودت شکسته شده راه رفتن به خونه های دیگه واست راحتر شده پس نصیحت وصیت کردن واسه تو راه به جای نمیبره.
چه گویم.
آره خو