این خاطره که میخوام بگم مال حدود یک ماه پیشه…
من حامدم ۲۰ سالمه قدم ۱۸۳ هست وزنمم ۶۹ چشم ابرو مشکی ام و پوستم روشنه و ته ریش میزارم و قیافمم پسرونه اس…
هیچی داستان از اونجا شروع شد که من یه پسر خاله دارم اسمش رضاس دوسال ازم بزرگتره و قد و وزنش هم تقریبا اندازه خودمه و یه جورایی گی هیتره با اینکه خیلی باهاش راحتم و تقریباً همه چیز زندگیم رو میدونه،واسه همین جرات نکردم راجب گرایشم بهش بگم…
اینا اواخر مهر ماه اومدن ساوه یه چند روز خونه مادربزرگم اینا بمونن
خونه ماهم چون نزدیک خونه مامان بزرگم اینا میشه رضا تقریباً همش خونه ما بود چون تقریباً همسن بودیم و همبازی بودیم قبلا و…
یه روز این آخریا که دیگه میخواستن برگردن تهران رضا گفت که یادته بچگی هامون میرفتیم تو باغ حج رمضون انار دزدی؟😂
خلاصه که کلی راجب خاطراتمون و اون موقع ها صحبت کردیم و یهو دلش هوس قدیما رو کرد گفت هیجانش رو دوست دارم میاری دوباره امتحانش کنیم؟!
من اولش گفتم بچه که نیستیم دیگه😂
ولی دیگه کلی اصرار کرد قبول کردم
بعد ظهر وقتی ناهار خوردیم و همه مشغول چرت بعد ناهار شدن راه افتادیم سمت باغ
تو راه همش خنده ام میگرفت و بهش غز میزدم که از سنت خجالت نمیکشی از قد و قواره ات خجالت بکش
آخه مرد گنده سن تو واسه انار دزدیه
منه احمق رو بگو که انداختی دنبال خودت🗿
هیچی خلاصه رسیدیم
این حج رمضون پسراش که کلن مهاجرت کردن تهران گاهی نوه هاش میان ساوه
خودش که دستش به دهنش میرسه و زیاد باغش واسش مهم نی
نوه هاشن که هر از گاهی میان آبیاری بعدم فصل برداشت باغ رو اجاره میدن به یک نفر برداشت کنه بفروشه یه درصدی بهشون بده.
اینو گفتم بدونید این موقع سال که همه برداشت میکنن و نگهبان دارن معمولاً
باغ اینا خالیه و کسی نیست توش.
خلاصه رسیدم با هر بدبختی بود از رو دیوار رد شدیم کل لباسامون خاکی شد و گند خورد توشون
سر همینم کلی غر زدم بهش و…
رفتیم سراغ انار چیدن
زیاد که نمیخواستیم در حد اینکه یکم اونجا بخوریم و برگردیم
من یه لحظه کنترلم رو از دست دادم
انارم از دستم افتاد زمین …
دولا شدم برش دارم
لباسم یه چند سانتی رفت بالا
و کش شورتم و یکم بدنم معلوم شد
همینجوری تو حال خودم بودم که انارو بردارم سرمای دست رضا رو روی کمرم حس کردم😐
یهو پاشدم وایسادم پوکر نگاش کردم گفتم چته؟!
دستپاچه شد نمیدونست چی بگه
با لکنت گفت
شورتت قشنگه،همین🗿
از کجا خریدی و؟…
منم دیگه چیزی نگفتم
نشستیم انارمون رو خوردیم
بعدش من پاشدم که بریم
این رضا نشسته بود
گفتم پاشو بریم الان ممکنه کسی بیاد و اینا(الکی)
در اومد گفت قبل من یکی دیگه پا شده اونو بخوابون تا بریم🗿
من دوزاریم افتاد چی میگه
ولی خودمو زدم اون راه هی گفتم یعنی چی واینا؟
آخرش که دیگه حالیم کرد
یکی زدم پس کلش با حرص گفتم کونی که نیستم داداش
پاشو بریم (چون قبلا گفته بود که از گی و اینا بدش میاد و منم نمیتونستم ریسک کنم بگم دلم میخواد)
اینو که گفتم دستشو آورد سمت رونم گرفت و چند تا فشار داد خودشو مظلوم نشون داد گفت میخااام
منم شدید خودمو سفت نگه داشته بودم که لو ندم منم میخااااام
یکم که حس کردم جریان خون داره سمت کیرم زیاد میشه
قبل اینکه به قدری برجسته بشه که بفهمه نشستم کنارش…
شروع کردم نصیحت کردن که زشته خودتو جمع کن و اینا(یکی میخواست خودمو جمع کنه😂)
انگار نه انگار سرشو گذاشته بود رو شونه ام و یه گوشش در بود اون یکی دروازه
اون لحظه خیلی مظلوم و گوگولی بود و بدجور به دلم نشسته بود
حرفم که تموم شد دوباره با همون لحن مظلومانه گفت
خب حالا …عام میخوریش؟!
هنوز حرفش قطع نشده بود با تعجب برگشتم نگاش کردم
یه لحظه شک کرد
لحنش عوض شد و نگاهشو برگردوند
من یه لحظه داغ کردم اصلاً نفهمیدم کجام و چیکار دارم میکنم در اومدم بهش گفتم
چاره ای دیگه هم مگه دارم؟!
نمیتونیم که تا صبح اینجا بمونیم…
نوشته: حامد
9 پاسخ به “اناری که افتاد… (1)”
باز هم کونی🤮
این چ کس و شعری بود میخوای کون بدی هم درست کون بده هم درست بنویسوسط نوشت آبت اومد و اوبت خوابید ک داستانو نصفه ول کردی ؟
عه همشهری
و اینا و اینا و بازم اینایبار نشد تو یه داستان درست بنویسی همش کسشر
تنهام نمیای
پیام بده چند روز دیگه میام اونورا😊
ادامشو بنویس
خدا پدرتونو بیامرزه اینا که اول داستانشون مینویسن گی که اگه دوست نداشتیم نخونیم منم نخوندم اومدم فقط تذکر بدم کسکش بیناموسی که کونی شده و کون دادن خودشو مینویسه سربرگ داستانش نمینویسه گی مجبور میشیم بخونیم کلی فحش حواله کل خونوادش کنیم ازم دم شما گرم که میذارید
ادامش؟