اعتیاد به حقارت (۳)

توجه : این داستان متعلق به نویسنده دیگری هست و به سبب علاقه ای که بهش دارم اینجا منتشر میشه.

داستان دنباله دار اعتیاد به حقارت – قسمت سوم –
● شبی سیاه ولی سفید!
ساعت حدود ۱۱ بود. نشسته بودم تو اتاقم داشتم دیوار روبروی تختم رو نگاه می‌کردم! آره داشتم به دیوار کوفتی روبروی تختم که هیچ چیز هم بهش آویزون نشده بود نگاه می‌کردم! شاید شما بپرسید ‹چرا؟!› ولی من دیگه نزدیک ۲۴ ساعت میشد که با این کلمه بیگانه شده بودم! چون کارهایی انجام داده بودم که اگر هر‌ کس یا حتی وجدان از دست رفته‌ی خودم٬ این کلمه رو در مقابلشون قرار میداد هیچ جوابی براشون نداشتم !
اینقدر مغر و اعصابم تحریک شده بود که گذر زمان برام مثل سابق نبود. گاهی ۵ دقیقه برام مثل یک ساعت می‌گذشت و گاهی هم متوجه گذشت ساعت‌ها نمی‌شدم.
از عصر فکر می‌کنم حدود ۲۰ بار گوشیم رو چک کردم ببینم مسیج دارم یا نه. از کاری که صبح کرده بود کمی ترسیده بودم! برای همین مدام چک می‌کردم.
بالاخره یکم به خودم اومدم. گفتم پاشم ی سر به کامپیوتر بزنم تا روشنش کردم و اسکایپ بالا اومد دیدم ازش درخواست ویدئو چت اومد!
قبول کردم دیدم خودش نیست نامزدشه. گفتم:
‹سلام›
«شنیدم امروز شورت منو لیس زدی ننه جنده! »
‹خانم دستور دادن …›
«تو هم که منتظر بهانه بودی ! (خنده)»
ی دفعه لپ تاپ رو دورتر کرد و کیرش رو در آورد و گرفت دستش و گفت:
«پس خودشو کی می‌خوای بلیسی کونده!؟»
من چیزی نگفتم
«با توام مادر سگ! مگه شرتمو نلیسیدی؟ کدوم آدم سالمی اینکارارو می‌کنه؟ تو دوست داری! لیاقتت همینه! خودت که توشو لیسیدی ننه‌ی کثافت جندتم که الان میره روش می‌خوابه تا صبح بو میکشدش!! خانوادگی بنده‌ی کیر من شدین(خنده)»
«خوب گوشاتو باز کن حروم‌زاده من امثال تورو خوب می‌شناسم! با خودتون تعارف دارید. یکی مثل من رو لازم دارید که بهتون نشون بده چه کثافت‌های بی ارزشی هستین. شما لیاقت لیسیدن توالت خونه‌ی منم ندارین! دارم بهت لطف می‌کنم می‌گم بیا کیرمو بخور می‌فهمی کونده؟!»
«د بنال دیگه کس‌کش»
‹ببینید من وقتی با خانم آشنا شدم و در مورد این مسائل صحبت کردیم بهشون گفتم من نمی‌تونم برده‌ی مرد باشم برام سخته شدنی نیست›
«حرف زدنو! ‹ببینید› !!! (خنده) اول پارس کن »
سکوت کردم
» پارس کن پدرسگ وگرنه همین الان زنگ میزنم خونتون هرچی از دهنم در میاد نثار اون ننه‌ی جندت می‌کنم!»
ترسیدم یکم ولی نمی‌خواستم جا بزنم
ی دفعه پاشد گوشیشو برداره که سریع شروع کردم به پارس کردن براش
«بلند تر تخم سگ!»
‹هاپ هاپ›
«خوبه ! یادت باشه تو اینی ! برای من روشنفکر بازی در نیار حالا خوب گوش کن»
«ما تو این مدت چند نفر دیگه رو هم برای بردگیمون زیر سر داشتیم ولی یا اون ردشون کرد یا من٬ تو تنها کسی هستی که جفتمون بهش اوکی دادیم »
مکث کرد و من رو نگاه می‌کرد. منم سکوت کردم که ادامه بده
» نمی‌خوای تشکر کنی تخم‌سگ؟!»
‹ببخشید چرا٬ من….›
«د باز شروع کردی به حرف زدن که ! گفتم پارس کن فقط !»
‹هاپ هاپ›
«این شد! کجا بودم ؟ آهان آره دیگه تو تنها پدرسگی بودی که هم من٬ هم عشقم٬ جفتمون می‌خوایم ننشو بگاییم (خنده)»
‹میشه حالا منم بگم؟›
«بنال!»
‹ خب من علاقه‌ای به این موضوع ندارم! من نمی‌خواستم و نمی‌خوام برده‌ی پسر باشم.›
» اولا که مشکل خودته! دوما هم با این همه فیلمی که ازت دارم فکر می‌کنی می‌تونی مثل سفارش پیتزا سریع زنگ بزنی و کنسلش کنی؟!!»
«ببین تو از همین الان سگ ما هستی! این موضوع تموم شده هست! فکر میکنی وقتی میرن سگ بخرن نظر خود سگ رو هم می‌پرسن؟! (خنده) نه اسکل جان ! قلاده میزنن بهش تا رام بشه همین! حالا قلاده‌ی توهم این فیلمهایی هست که ازت گرفتیم!»
خیلی اعصابم خورد شده بود. تا به حال حرفی از فیلم ها به میون نیومده بود. این دیگه رسما میشه اخاذی! گفتم:
‹کدوم فیلم منظورتونه؟
از فیلم های که دیروز از توی خونتون گرفته تا کارهایی که دیشب تو وب‌کم برامون کردی و کفش لیسی امروزت ! الحق که سگی ! توش داره بهت میگه با اون کفش رفته توالت باشگاه پاشم همه‌جا مالیده اونوقت تو ی لحظه هم کوتاه نمیای داری ی بند میلیسی انگار آبنباته !!! (خنده بلند)
نمی‌دونستم چی بگم بهش٬ قبول می‌کردم واقعا برام نه تنها لذت بخش نبود٬ بلکه زجر آور هم بود! قبول نمی‌کردم هم این دیوانه‌ها رو با این فیلم‌ها چیکار می‌کردم؟!
«حالا که فهمیدی دنیا دسته کیه از این به بعد من رو ارباب صدا می‌کنی مادرسگ! فهمیدی؟!»
‹بله ارباب›
«ننت سگ کیه؟»
‹سگ شماست ارباب›
«خوبه! توهم فعلا برو گمشو ولی دم دست باش. هنوز زیر دوش هست اومد فکر کنم باهات کار داشته باشه»
بعد هم طبق معمول بدون خداحافظی یا هیچ حرف دیگه‌ای قطع کرد.
راستش فکر نمی‌کردم بخواد وضع از وضعیت دیشب و امروز بدتر هم بشه ولی گویا این چاهی که من توش رفته بودم ته نداره و من فعلا ۲ روز هست که در حال سقوط آزاد هستم و هیچ خبری هم از زمین نیست که بخورم بهش و راحت بشم از این فلاکتی که توش گیر کردم!
آخه من چی فکر می‌کردم چی نصیبم شد. اخاذی!
با خودم تو فکر بودم که دیدم اسکایپ کال زد. ساعت رو نگاه کردم نزدیک ۱۲ بود. این دفعه خودش بود
‹ سلام›
«چیه کشتی‌هات غرق شده؟!»
‹مگه در جریان چتی که نامزدت … ببخشید ارباب با من کرد نیستی؟›
«چرا میدونم٬ برام تعریف کرد. ما چیزی رو از هم پنهان نمی‌کنیم. خب!؟»
‹خب برای همون اعصابم خورده دیگه!›
«ببینم مگه تو واقعا به حرف‌هایی که باهم میزدیم اعتقاد نداشتی؟ اینکه تو جدا از نظر طبقاتی زیر امثال من هستی و باید کل زندگیت رو فدای راحتی و لذت ما بکنی؟ خب حالا وقت عملش رسیده! چرا داری جا میزنی؟ خب میدونم اولش سخته٬ به هر حال تو ی عمر با توهم آدم بودن زندگی کردی ولی حالا من دارم ذات واقعیت رو بهت نشون می‌دم و میشونمت سر جای واقعیت که روی چهار دست و پات هست با ی قلاده به گردنت!»
‹بله خانم›
«دیشب بعد از سکس در مورد تو باهم صحبت می‌کردیم به این نتیجه رسیدیم که بعد از ازدواج تو رو بیاریم خونمون نگه‌داریم. به عنوان خدمتکار یا نوکر یا هرچیز دیگه ولی در واقعیت تو هر چیزی هستی که ما بخوایم باشی. از خدمتکار گرفته تا توالت شخصیمون !! (خنده) »
«ببین اکثر مردهای به سن تو وقتی بهشون بگن باید توالت ی زن و مرد دیگه بشن نه تنها خوششون نمیاد بلکه حالشون بد هم میشه ولی خودت ی نگاه به اونجات بکن! من از اینجا که لپ‌تاپت رو گذاشتی نمی‌بینم ولی خودت نگاه بکن ببین دیگه از این راست تر هم میشه؟!»
راست می‌گفت جدا راست کرده بود. سرمو به نشونه‌ی تایید تکون دادم و بعد انداختم پایین ! ازش خجالت می‌کشیدم. از خودم خجالت می‌کشیدم کم مونده بود گریم بگیره که گفت:
«مگه خودت خواستی اینطوری باشی؟ مگه تو انتخابی هم داشتی؟ از وقتی خودت رو شناختی اینطوری بودی و تمام عمر سعی کردی انکارش کنی ! نقش ی آدم عادی رو بازی کردی ولی نتونستی ذات خودت رو عوض کنی چون شدنی نیست !»
«سعی کن با خودت رو راست باشی منم هنوز مثل قدیم دوست دارم. فقط مثل ی سگ دوست دارم میفهمی؟ من نمی‌تونم کسی که برای لیسیدن کفش های کثیفم له له میزنه رو مثل ی آدم معمولی دوست داشته باشم. حد خودت رو بدون. جات رو جلوی ما بفهم و بعد خودت رو به ما تقدیم کن! بدون قید و شرط ! خودت رو هدیه کن به ما تا از خورد کردن ذره ذره‌ی وجودت لذت ببریم ! فهمیدی عزیزم؟»
‹تو چشمام اشک حلقه زده بود. بهش نگاه کردم و گفتم:
‹دوستت دارم›
با خنده ی چشمک بهم زد و گفت:
«خب دیگه برو گمشو و قطع کرد و رفت.»
باز من موندم و خودم! شروع کردم به فکر کردن حرفاش. با ی عزیزم گفتنش به من کل اراجیف و تهدید های نامزدش از یادم رفت. با اینکه گفت منو فقط به اندازه‌ی ی سگ دوست داره ولی بازم دوست داشت. اون واقعیت من رو میدونست٬ هیچ چیز رو ازش مخفی نکرده بودم. تو عمرم با هیچ‌کس اینقدر رو راست نبودم٬ ولی باز منو دوست داشت! اون هم به خاطر ذات خودم نه بخاطر ظاهری که برای خوشایند دیگران برای خودم ساخته بودم. اگه حالا ذات خودم چیز تحقیر آمیز و ناخوشایندی هست که تقصیر اون نبود! تقصیر من هم نبوده و نیست! من از وقتی خودم رو شناختم همینطور بودم و هر کاری هم برای تغییر کردم هیچ‌وقت کاری از پیش نبرد.
وقتی با آرامش به حرفاش فکر ‌کردم ‌دیدم درسته! هرچه بیشتر دقت می‌کردم بیشتر ایمان میاوردم
پاشدم رفتم مسواک زدم که بخوابم ولی فکر کردن به تمام بالا پایین های زندگی ذهنم رو به خودش مشغول کرد و تا حدود ساعت ۳ و نیم بیدار بودم تا اینکه بالاخره از فشار خستگی بیهوش شدم.

بعد از صحبت های اون‌شبمون٬ دیدم به این موضوع عوض شده بود. دیگه فکر نمی‌کردم که اونها دارن ازم سوء استفاده می‌کنند٬ بلکه بیشتر اینطور فکر می‌کردم من دارم براشون انجام وظیفه می‌کنم.
چند روزی بود که سرش شلوغ بود و وقت نکرده بود بهم سر بزنه و یکی دو بار هم بیشتر اس‌ام‌اس نداده بود. تا اینکه ساعت ۵ بعد از ظهر چهارشنبه بهم زنگ زد و گفت:
» بالاخره کارهای سختمون تموم شد!»
‹ پرسیدم کارهای سخت چی؟›
» مگه بهت نگفته بودم؟!! آهان! نه نگفته بودم! آخه کی تورو آدم حساب میکنه کثافت!!(خنده) تدارک ازدواجمون دیگه خله !»
‹ آهان به سلامتی ! ‹
» ببند بابا !»
‹ چشم!›
«ببین امشب ما پیش هم هستیم و می‌خوایم یکم باهاتون تفریح کنیم!»
پیش خودم گفتم: باهاتون؟ منظورش از باهاتون چیه؟ با تعجب و سوال گفتم:
‹در خدمتم!›
» هم تو هم اون ننت باید در خدمتم باشین امروز !»
‹ یعنی چی خانم؟›
» حالا خودت می‌فهمی! فقط حرفای اربابت که یادت نرفته؟ گه زیادی بخوای بخوری همه‌ی اون فیلما رو میرسونیم دست همه کست !»
‹ بله می‌دونم خانم›
» خوبه ساعت ۵ و نیم به ی بهانه‌ای میگی می‌خوای استراحتی کنی و حالت خوب نیست! میای تو اتاق پشت سیستم و هر کاری که بهت گفتم انجام میدی ! دست از پا خطا کنی خودت میدونی»
اینو گفت و قطع کرد
من تو این چند دقیقه‌ای که مونده بود کاری رو که بهم دستور داده بود انجام دادم به مادرم گفتم سرم درد میکنه میرم دراز بکشم. اومدم تو اتاقم و در رو قفل کردم. بعد رفتم رو تخت و لپ‌تاپ رو روشن کردم دیدم انلاین هستش.
‹سلام خانم من کارایی که دستور دادین رو انجام دادم›
» خوبه تخم سگ! بشین از نمایش لذت ببر و صداتم در نیاد تا وقتی که بهت بگم باید چه گهی بخوری!»
یکم ترسیده بودم ولی خب چه میشد گفت بجر:
‹ بله چشم خانم!›
پاشد از جلوی وب‌کم رفت و چند لحظه بعد با نامزدش اومدند. خودش نشست جلوی میزی که لپتاپش روش بود نامزدش رفت رو کاناپه‌ی پشت سرش لم داد. صورتش دیده نمیشد ولی کیر دسته خرش! رو در آورده بود و میمالید. دیدم گوشیش دستشه. در همین حین صدای تلفن خونمون رو شنیدم! یعنی می‌خواستن چیکار کنن؟!!!
حالم داشت از شدت نگرانی و اضطراب بهم می‌خورد!! از توی هدفون با ویدئو چت می‌شنیدم چی می‌گفت:
«فریده رو صداش کن کارش دارم!»
از توی خونمون هم صدای مادرم میومد که:
‹ اشتباه گرفتید آقا›
» نه اشتباه نگرفتم فریده رو صدا کن»
‹ آقای محترم عرض کردم اشتباه گرفتید ما اینجا فریده نداریم!›
» مگه شماره تلفن ۶۶۵۴… نیست؟»
‹ شماره درسته ولی کسی که می‌خواین اینجا نیست›
» زنی که داری به من میگی دروغگو؟»
‹ این چه طرز حرف زدنه من جای مادرتم …›
» تو گه خوردی جای مادر من باشی؟ تو جای سگ منم نیستی کثافت لجن! گفتم فریده رو صداش کن بگو چشم!»
به اینجا که رسید من همزمان هم به شدت داشتم میمردم از ترس و اضطراب و هم به شدت تحریک شده بودم!
مادرم تلفن رو قطع کرد ! اونها هم داشتن میمردن از خنده !
ارباب به خانم گفت: الحق که خوب اینها رو شناختی! همشون ذاتا ذلیل و تو سری خورن! میتونیم آروم آروم هر فانتزی داشته باشیم سر این کثافتا خالی کنیم!!!
خانم هم بهش ی چشمک زد و رو کرد به طرف من و ادامه داد:
«خوشت میاد نه؟»
سکوت کردم. بهم خندید و به نامزدش اشاره کرد و گفت: دوباره بگیر این دفعه بیشتر بار اون زنیکه‌ی جنده بکن !!(خنده)
اونم که انگار از خداش باشه تندتر با کیرش شروع کرد ور رفتن و دوباره گرفت
صدای زنگ تلفن اومد
‹بله؟›
» حالا میری صداش کنی یا نه زنیکه کثافت؟»
‹ د مگه نمی‌فهمی ؟ میگم ما فریده نداریم اینجا!›
«درست صحبت کن با من کثافت! نفهم جد و آبادته حروم زاده پدرسگ!»
‹تو داری همش فحش میدی و خجالت هم نمی‌کشی!›
«حق دارم که میگم! داری مثل سگ بهم دروغ میگی! حقت هم هست که بهت فحش بدم! فهمیدی؟ فحشم و چیزای دیگم همه نوش جونت لاشی»
‹ آخه به چه زبونی من بهت بگم اشتباه گرفتی؟›
» من اشتباه نمی‌کنم سگ پدر کثافت !»
مادرم دوباره دید چیزی نداره بگه قطع کرد
اونها داشتن می‌ترکید از خنده وقتی قطع کرد! بعد خانم به ارباب گفت: عزیزم دیگه وقتشه تمومش کنی
» باشه عزیز به این سگ توله هم بگو آماده باشه!»
و دوباره شروع کرد به شماره گرفتن
خانم به من گفت:
«تلفنتون روی پیغام‌گیره دیگه نه؟»
‹بله خانم›
» الان مادرت میاد صدات کنه که گوشی رو بگیری و مثلا جوابش رو بدی! بعد ما قطع میکنیم! تو این فاصله شما میرید تو اتاقی که تلفنتون هست همونجا صبر می‌کنید٬ به مادرت میگی پیش میاد اشتباه بگیرن! و میگی گوشی رو بر ندار خودش میفهمه دیگه زنگ نمیزنه! با گوشی موبایل خودتم شماره منو میگری و میزاری تو جیبیت تا ما گوش کنیم اونجا چی ‌میگذره فهمیدی؟»
‹بله خانم›
دوباره زنگ زد:
» اونجا جنده خونس؟ ی مرد نیست بیاد گوشی رو بگیره ازت زنیکه‌ی هرزه؟ هان؟ نکنه خوشت میاد بهت فحش میدم لاشی؟»
مادرم دیگه نتونست حرف بزنه اومد در اتاق من رو زد.
منم طبق دستورشون عمل کردم
گوشیمو برداشتم شماره‌ی خانم رو گرفتم وصل که شد گذاشتمش تو جیبم و در رو باز کردم و خودم رو زدم به اینکه تازه از صدای در بیدار شدم. میدونستم هرچی از حالا بگم اونا میشنون پس حواسم حسابی باید جمع باشه!
مادرم گفت ی مرتیکه‌ی احمق هی زنگ میزنه میگه با فریده کار دارم! هرچی میگم اشتباه گرفتی هی بد و بیراه هم میگه!
گوشی رو گرفتم دیدم قطع کردن. طبق دستور گفتم: پیش میاد دیگه اشتباه میشه بهتره گوشی رو برنداریم خودش میفهمه و رفتیم که گوشی رو بزارم روی تلفن. تا گذاشتم از صدای بوقش تو موبایلم شنیدن و زنگ زد. من گفتم بر ندار خودشون میفهمن زنگ نمی‌زنن
داشت زنگ می‌خورد که تازه فهمیدم می‌خوان چیکار کنن ! الان میخواستن وقتی گوشی میره رو پیغام‌گیر و با بلند گوش بلند پخش میکنه به مادرم جلوی من فحش بدن!!! اگه هم من میخواستم نقششون رو بهم بزنم از تو موبایلم می‌شنیدن و بعدا پدرم رو در میاوردن!! نمی‌دونستم باید چکار کنم! می‌خواستم تا ابد اون زنگ ها طول بکشه و گوشی روی پیغام‌گیر نره ولی مثل همیشه ۶ تا زنگ خورد و رفت رو پیغام‌گیر:
«حالا میزاری بره روی پیغام‌گیر زنیکه‌ی خراب؟ داری چه گهی می‌خوری که وقت نداری گوشی رو برداری؟ داری گه منو ‌می‌خوری؟ لاشی گوشی رو بردار ! بهت می‌گم بردار کثافت جنده !»
من خشکم زده بود نمی‌دونستم باید چیکار کنم ! مادرم هم خشکش زده بود و منو نگاه کرد. یکدفعه انگار به خودم اومده باشم گوشی رو با عجله برداشتم.و با صدای لرزان گفتم:
– بله؟!
و از اتاق رفتم بیرون
» خوشت اومد ننتو به باد فحش گرفتم سگ پدر کثافت؟ »
سکوت کردم
» حالا میری پیش ننه ی سگت و جلوی اون از من عذر خواهی هم میکنی به خاطر سوء تفاهمی که پیش اومده!!! و بعد میبخشمت و میرم فهمیدی؟ میخوام ببینه تو هیچی نیستی! از کسی که به ننت میگه جنده‌ی گه خور! تلفنی جلوی خودش عذر خواهی هم میکنی!»
‹بله ‹
» بله چی؟»
آروم گفتم:
‹ بله ارباب›
«برو تو اتاق ننه‌ی جندت٬ گه خور!»
رفتم تو اتاق٬ مادرم نشسته بود لبه‌ی تخت . شروع کردم:
‹ بله بله گفتم که سوء تفاهم شده آقا›
اون که می‌دونست من باید نقش بازی کنم و مادرمم صداشو نمی‌شنوه بیشتر من رو اذیت می‌کرد:
» آره سوء تفاهم شده ! ننتم مثل تو سگ منه نه؟ !!!»
‹ بله درسته آقا›
صدای خنده‌ی خانم اومد !
«وقتی تورو برده‌ی خونمون کردیم ی فکری هم به حال ننه‌ی جندت می‌کنم! از چزوندش خیلی خوشم اومده»
‹ بله درسته هر طور شما بفرمایید›
» خب حالا می‌تونی از طرف خودت و ننه‌ی سگت ازم عذرخواهی کنی»
‹به هر حال اگه بی احترامی ‌هم شده من عذر می‌خوام›
» بیشتر التماسم کن سگ پدر!»
‹شما به بزرگی خودتون ببخشید›
مادرم که میشنید با تعجب به من گفت: اون به من اینهمه بد و بیراه گفته داری ازش عذر خواهی هم می‌کنی !؟
جلوی گوشی رو گرفتم گفتم: بزار تموم بشه دیگه
«بیشتر به گه خوردن بیوفت !»
‹من بازم از شما عذر می‌خوام به هر حال مارو ببخشید قربان›
از پشت تلفن صدای خانم اومد که گفت : «مجبورش کن بگه مادرش غلط کرده»
» شنیدی که ؟! باید بگی ننه‌ات غلط کرده»
من داشتم میمردم اون وسط! دلم رو زدم به دریا با خودم فکر کردم چیزی که ازم می‌خوان رو بگم و این کابوس رو تموم کنم!!
سرم رو انداختم پایین چشمم رو بستم و گفتم:
‹ حالا اون ی غلطی کرده شما به بزرگی خودتون مارو ببخشین›
خانم اینقدر خوشش اومد که یه جیغ بلندی کشید و قطع کردن
سرم رو به زمین بود! اینقدر از اینکه به مادرم نگاه کنم خجالت می‌کشیدم که انگار سرم چند صد کیلو وزن داشت! پرسید: بنظرت ما اشتباه کار بودیم که به اون یارو گفتی مادرت غلط کرده؟
‹من که نبودم نمی‌دونم چی شده خواستم فقط تموم بشه بره پی کارش! دیگه اینجا زنگ نمی‌زنه. ‹
با ناراحتی جفتمون از اتاق اومدیم بیرون. من رفتم تو اتاق خودم و مادرم هم رفت آشپزخونه
رفتم لپ‌تاپ رو برداشتم دیدم دارن باهم حرف میزنن تا منو دیدن اومدن جلو. خانم گفت:
» آفرین سگ من! خیلی به ما حال داد ولی امروز بیشتر ی تست بود!»
«ماه جمعه همین هفته عروسی می‌کنیم و از شنبه‌ی دو هفته دیگه که از ماه عسل برگردیم میریم خونه‌ی خودمون! برای اینکه بهت اطمینان کامل کنیم که به عنوان برده‌ی تمام وقت بیای اینجا در خدمت ما باشی٬ برات این تست رو گذاشته بودم ببینیم حرف شنویت چقدره که نه تنها ما رو به مادرت ترجیح دادی بلکه مثل ی سگ حرف گوش بودی و کم مونده بود کون اربابتو از پشت تلفن ماچ کنی و از گه‌هایی که به خورد مامان جونت داده بود تشکر هم بکنی!!! (خنده)»
» مامانت حالش بده نه؟»
‹ بله خیلی ناراحت شد›
خانم ی آهی کشید که فقط از لذت جنسی میشه اون صدا از آدم در بیاد. بعد هم گفتن که چقدر از این کار خوششون اومده و باید بعدا تکرارش کنن ! بعد ادامه داد:
«همیشه میدونستم شکوندن ی مادر و پسر جلوی هم خیلی تحریکم میکنه ولی فکر نمی‌کردم اینطوری ارضا بشم!!!»
«خب بگذریم حالا گوش کن تخم سگ: این چند روزه ما سرمون شلوغه و کار داریم! ببخشید که تو و مادرت رو برای مراسم عروسی دعوت نمی‌کنیم! روی کارت نوشته از آوردن حیوانات خانگی خودداری کنید !!! (با هم شروع کردن به خنده)»
«خب دیگه حوصلم از قیافت سر رفت میتونی گمشی!»
و قطع کرد.
بعد از چند دقیقه پاشدم رفتم بیرون ببینم حالش چطوره که دیدم داره تلویزیون نگاه میکنه منم یکم آب خوردم و خواستم برگردم که روشو کرد به من ی نگاهی به من کرد که پر بود از ناامیدی! چیزی نگفت و سرشو برگردوند. من هم برگشتم به اتاقم. خیلی وقت بود خودارضایی نکرده بودم! کلا از وقتی با اینها بودم اینقدر همه‌چیز شدید شده بود که از حدی که بتونم تو آرامش باشم و برم سراغ لذت بردن گذشته بود و اینکار امروز هم بدتر از همه!
وقتی اینها از پشت اسکایپ و تلفن اینکارهارو با من می‌کنند وقتی حضوری بخوام بردشون بشم می‌خوان چه بلاهایی سرم بیارن؟!

نوشته: برده ی خدایان

ادامه…

بازدید 4,626

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

4 پاسخ به “اعتیاد به حقارت (۳)”

  1. من این داستان رو یادمه. تو تلگرام میذاشت.خیلی خواندنی و نوشتارش درسته. فصل دوم هم گذاشت اما یهو بیخیال شد و نصفه ولش کرد. دیگه نتونستم پیداش کنم. خوشحالم اینو گذاشتی اینجا 🙏

  2. سلام.یه خانم از مشهد یعنی اینجا پیدا نمیشه باهم بیشتر آشنا شیم؟توی پروفایلم کامل توضیح دادم شرایطمو

  3. اینکه جایگاهت رو درک کردی خیلی عالیه. با خودت روراستی و میفهمی چه لطفی نصیبت شده. حاضری هر خفتی رو بکشی. البته خفت که نه، خفت واسه آدما معنی داره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید