این روزا نون درآوردن واقعاً کار سختی شده. بخصوص با این هزینههای سرسام آور. من یه پیک موتوریِ مخصوص رسوندن جندهها به دست مشتری هستم. از سختی و استرس شغلم فقط همین رو بگم که این داستانِ فقط یک روز کار من در اسنپکُسه:
روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم که نوبتم برسه و کارفرما من رو صدا بزنه. چشمم بهش بود که تلفنش زنگ خورد و اون فوراً جواب داد:«سلام بانو جان! اسنپکُس در خدمت شماست!.. بله! حتماً…شما تاج سرِمایین… چَشم… روی چشمم… کاملاً خیالتون راحت باشه… الان اصغر اکسپرس رو میفرستم خدمتتون… مرحمت شما زیاد.»
به من اشاره کرد و گفت:«ببین اصغر! خاله تاجی زنگ زده میگه میخوام شاهکُسم رو بفرستم واسه مشتری. گفت یکی بیاد که آدمِ مطمئنی باشه؛ انعام خوبیم بهش میدم. منم میخوام شاهکُسکِشم رو بفرستم براش. برو رو سفیدم کن.»
یه چشم گفتم و راه افتادم سمت خانهی صفا. خاله تاجی رو میشناختم. چند باری از اونجا جنده جابهجا کرده بودم ولی وقتی گفت شاهکُسشه و خیلی بهش حساسه یکم استرس گرفتم. بخصوص که خالهتاجیم بدعُنُق بود و ازش میترسیدم. خلاصه هر جوری بود از وسط اون ترافیک وحشتناکِ وسطِ روز خودم رو رسوندم به خانهی صفا. زنگ در رو که زدم خاله تاجی خودش اومد دم در. در رو که باز کرد اوّل ممههاش اومد بیرون، بعد خودش رو دیدم. یه کُرستِ تنگ پوشیده بود و مثل همیشه یه قیافهی جدّی و ترسناک داشت. آدرس رو داد دستم و با اون صدای بَم و گیرا گفت:«میبریش، وایمیسی جلو در تا کارش تموم بشه، بعدم بَرمیگردونیش. با خونه کاری ندارم؛ ولی توی مسیر، روی شاهکُسم خط و خش بیفته…»
یکم مکث کرد و اینور و اونور رو نگاه کرد و گفت:«اون تیرِچراغ برق رو میبینی؟»
برگشتم به جایی که اشاره میکرد، نگاه کردم و همزمان با پایین آوردن سر و گردنم گفتم:«بله!»
گفت:«یه چیزی معادلِ همون تیرِ چراغ برق رو میکنم تو کونت!»
دوباره برگشتم به تیر چراغ برق نگاه کردم و بعد یه نیم نگاه به کونِ لاغرِ خودم کردم و گفتم:«جا نمیشه که!»
سرش رو با جدیّت بالا و پایین کرد و گفت:«نگران نباش! جامیشه! من جاش میکنم. پس حواست رو جمع کن.»
همون موقع یه دختر بلوند که موهاش تا روی کمرش بود و توی چشماش لنز آبی داشت، با یه هیکل قشنگ و لباسهای تنگی که تنش بود اومد بیرون. خاله تاجی بغلش کرد و گفت:«برو عزیزم به امونِ خدا. چندساعت دیگه میبینمت.»
با دهنِ باز داشتم بهش نگاه میکردم که خاله تاجی با اخم گفت:«بهتره به موقع برسونیش. مشتریام از بد قولی خوششون نمیاد. در ضمن یادت نره چی گفتم.»
به تیر چراغ برق اشاره کرد. دستم رو گذاشتم رو چشمم و گفتم:«خیالتون راحت.»
دختره پشتم سوار شد. یه کلاه کاسکت بهش دادم و گفتم:«این رو بذار رو سرت.»
کلاه رو پس زد و گفت:«موهام رو تازه سشوار کشیدم خراب میشه.»
گفتم:«پس سفت بچسب.»
همچین محکم بغلم کرده بود که به زور نفس میکشیدم. گفتم:«میخوای یکم شُل کنی؟»
تو گوشم گفت:«به خاله تاجی میگم بهم پیشنهاد بیشرمانه دادیا!»
گفتم:«نه خواهرِ من! منظورم رو اشتباه متوجه شدین. میگم یه جوری بگیر که بتونم نفس بکشم.»
دستش رو گذاشت رو کیرم و گفت:«اینجوری خوبه؟»
زیاد جنده جابهجا کرده بودم ولی این یکی دیگه خیلی جنده بود. دستش رو کنار زدم و گفتم:«خواهرم تمرکزم رو بهم نزن بذار به موقع برسونمت.»
دستش رو کنار کشید و گفت:«ایش! خوبه حالا کیرِ درست و حسابیم نداری واسه من کلاس میای. تهش یه کُسکشی دیگه!»
نفهمیدم به من توهین کرد یا به خودش؟ هر جوری بود بعد از نیمساعت رسوندمش به آدرسِ مورد نظر. یه ساختمون چند طبقهی شخصیساز بود. پیاده شد و رفت داخل. منم همونجا روی موتور نشستم. هنوز ده دقیقه نشده بود که دیدم از توی ساختمون سروصدا میاد. بعد چندتا مرد و زن خشمگین اومدن بیرون. دوتاشون ریختن سرِ من و داشتن همینجوری بیمقدمه کتکم میزدن. یکیشون که ریش داشت و لباس یقه آخوندی تنش بود، گفت:«مرتیکه فاسد! تو باید به جرم ترویج فساد اعدام بشی.»
گفتم:«آقا بخدا من فقط یه کُسکشِ سادهام که تو اسنپ کار میکنه. یکیدیگه میده. یکی دیگه میکنه. من فقط میبرم و میارم همین!»
گفت:«حالا وایسا پلیس امنیّت اخلاقی اومد به خودشون توضیح بده.»
هی به این خواهش و به اون التماس که آقا به پلیس امنیّت دیگه چرا زنگ زدین؟خودمون حلّش میکنیم که دیدم یه ونِ ارشاد اومد جلوی در وایساد. دو تا مَرد و یه زن چادری(از این فاطی کُماندوها) رفتن بالا و شاهکُسِ خاله تاجی رو آوردن پایین. مردی که مشتری دختره بود هم اومد پایین و شروع کرد با همسایهها سر و کلّه زدن. رفتم جلو و گفتم:«آقا تو رو خدا ایشون رو نبرین.»
دختره که خودش وسط دو تا مأمور وایساده بود و با هر دو تا دستش بازوهای مأمورا رو بغل کرده بود، با اخم بهم گفت:«تو دخالت نکن. بذار این آقایونِ محترم وظیفهشون رو انجام بدن.»
انداختنش تو ون و حرکت کردن. با موتور افتادم دنبالشون. یه جوری چسبیده بودم به ون که گمش نکنم. دیدم اون خانم چادری داره رانندگی میکنه و دوتا آقا پاهای دختره رو دادن بالا و مشغولن. همش چشمم به ون بود که یهو دیدم دو تا ممهی لرزون چسبید به شیشه! رسماً داشتن امانتیِ من رو بگا میدادن. تو ترافیک زدم به شیشهی راننده. زنه شیشه رو داد پایین و با اخم گفت:«چیه؟»
وقتی شیشه رفت پایین، صدای آه و نالهی دختره قشنگ شنیده میشد:«آاااااه…بُکنین… جرم بدین… آااااه دلم میخواد با کیر شما دو تا پاره بشم!»
گفتم:«خسته نباشین خواهر! در جریان هستین که برادران پشت ون دارن چه عملیّاتی انجام میدن؟»
گفت:«دارن یه خانم رو ارشاد میکنن. به شما چه ربطی داره؟»
گفتم:«آخه ایشون که برادران دارن زحمت میکشن ارشادش میکنن رو به من سپردن. امانته! باید برگردونمش.»
یه نگاه به پشت انداختم دیدم سهتایی خوابیدن کف ماشین. یکی داره از زیر میکنه یکی از پشت. صدا زدم:«برادر تو رو خدا مواظب باشین روش خط و خش نیفته! یواشتر ارشاد بفرمایین.»
یکیشون یه باتوم بهم نشون داد و گفت:«میخوای بیام تورم ارشاد کنم؟»
به اندازهی باتومش نگاه کردم و بعد یادِ تیرِ چراغ برق افتادم. گفتم:«ترجیح میدم شما ارشادم کنین تا خاله تاجی!»
چراغ سبز شد و وَن دوباره حرکت کرد. از ترسِ کونم مثل سگ افتاده بودم دنبالشون. یه ساعتی تو خیابونا چرخ زدن و در انواع پوزیشنها به ده روش سامورایی دختره رو گاییدن و بعد یه جا پیادهش کردن. دختره با سر و روی پریشون و لباس های نامرتب و موهایی که رو هوا پریشون بود، از ون پیاده شد و با لبخند براشون دست تکون داد. گفت:«مرسی خیلی خوب بود! من همیشه فیتیشِ پلیس داشتم. امروز یه تریسامِ پلیسی قسمتم شد. خدایا شکرت.»
داشت تلوتلو میخورد. به زور گرفتمش و کلاه کاسکت رو روی سرش گذاشتم. گفتم:«دیگه اثر سشوار رو موهات نمونده. فکر کنم میتونی کلاه بذاری.»
کمک کردم بشینه پشت موتور. دختره تو خودش نبود. تازه حرکت کرده بودم که از پشت افتاد و ولو شد کفِ خیابون. شانس آوردم به خاطر ترافیک سرعتم خیلی کم بود. فوراً اطراف دختره پر شد از آدمای فضول. جوری که اجازه نمیدادن اصلا من نزدیکش بشم. چند دقیقه بعد زنگ زدن یه آمبولانس اومد دو تا آقا از کادر شریفِ پیراپزشکی با برانکارد دختره رو انداختن پشت آمبولانس و راه افتادن؛ منم با موتور افتادم دنبالشون. وقتی آمبولانس یه گوشه وسط راه متوقف شد، رفتم جلو به راننده گفتم:«من همراه اون خانمی هستم که همکاراتون دارن زحمت میکشن مداواش میکنن.»
یهو صدای جیغ اومد:«آااااه… بُکنین… قشنگ معاینهم کنین… آاااااه…حالم خوب نیست…»
راننده صداش رو صاف کرد و گفت:«اصلا نگران نباشین. همکارای ما کاملاً حرفهای هستن و کارشون رو خوب بلدن. الان مداواش میکنن و میتونین تحویلش بگیرین.»
چند دقیقه بعد صدای آه و ناله قطع شد. در پشت آمبولانس باز شد و دختره با سر و وضع ده برابر بدتر از قبل از آمبولانس پیاده شد. داخل رو نگاه کردم و دیدم دو تا آقا دارن لباساشون رو مرتب میکنن و کمربند شلوارشون رو میبندن. دختره با لبخند ازشون تشکّر کرد و دست تکون داد. کمرش رو گرفتم که زمین نخوره. پرسیدم:«خوبی؟»
با خنده گفت:«آاره! عالیم… خیلی خوب بود… کادر درمان واقعاً مردای فوقالعادهای داره… خیلی خوب معاینهم کردن… بعدشم یه چیزایی توم تزریق کردن اصلا جیگرم حال اومد…»
دوباره کلاه کاسکت رو سرش گذاشتم و اینبار نشوندمش جلوی موتور که حواسم بهش باشه. فقط میخواستم برسونمش به خاله تاجی و فلنگ رو ببندم. نگرانِ پاره شدنِ کونم بودم. انگاری راه کِش اومده بود. دختره گفت:«فکر نکنی نمیدونم از پشت داری کیرت رو میمالی به کونما!»
با عصبانیّت گفتم:«مثلاً رو موتور نشستیم. کجا بذارمش که نخوره به پشتت؟»
گفت:«عمداً من رو گذاشتی جلوت بشینم که از پشت کیرت رو بمالی بهم.»
گفتم:«خواهرم امروز خودت رو نذری کردی به همه دادی. کلِّ شهر همهی سوراخات رو گاییدن. حالا این نیمچه کیرِ من از روی شیش لایه پارچه مالیده بشه به کونت چه اتّفاقی میفته؟»
گفت:«حالا دیدی داری کرم میریزی؟ حتماً توام دیدی مفتیه گفتی بذار منم بذارم آره؟»
یه نفس عمیق کشیدم و دیگه بحث نکردم. گازش رو گرفتم و رسوندمش دم در. تا از موتور پیاده شد، خاله تاجی در رو باز کرد و دست به کمر جلوم وایساد. دختره فوراً گفت:«خاله تاجی این یارو تو راه دستمالیم کرد.»
اخماش هرلحظه داشت بیشتر میرفت تو هم. گفت:«من این دختر رو اینطوری تحویلت دادم؟» میدونستم اصلاً نمیذاره چیزی رو توضیح بدم و میدونستم اگه برگردم پایگاه میاد پیدام میکنه و اینطوری بدتره. یا باید وایمیسادم و شُل میکردم که کونم بذاره یا باید از جوِّ کرهی زمین خارج میشدم. و از اونجایی که امکان ترکِ این کُرهی خاکی رو نداشتم، به ناچار گزینهی یک رو انتخاب کردم. با بغض گفتم:«بخدا من دستمالیش نکردم.»
دستش رو انداخت دور گردنم و از رو موتور من رو پایین کشید. موتور رو پارک کردم و گفتم:«پلیس امنیّت… بچّههای فوریت…وَن…آمبولانس… چیزه… من وظیفهی کُسکشیم رو به نحو احسنت انجام دادم…غلط کردم خاله تاجی… انعام نمیخوام… دستمزدم رو هم نمیخوام…»
سرم رو زیر بغلش گرفته بود و سرم داشت لای سینه و بازوش له میشد. همینطور که من رو به حالت خمیده میکشید داخل گفت:«بدون انعام که نمیشه عزیزم.»
با التماس گفتم:«تو رو خدا فقط یواش… وازلین دارین؟… من تا حالا کون ندادم… خاله تاااااجییییی…»
روی صندلی نشسته بودم و منتظر بودم که نوبتم برسه و کارفرما من رو صدا بزنه. چشمم بهش بود که تلفنش زنگ خورد و اون فوراً جواب داد:«سلام بانو جان! اسنپکُس در خدمت شماست!.. بله! حتماً…شما تاج سرِمایین… چَشم… روی چشمم… کاملاً خیالتون راحت باشه… الان اصغر اکسپرس رو میفرستم خدمتتون… مرحمت شما زیاد.»
به من اشاره کرد و گفت:«ببین اصغر! خاله تاجی زنگ زده میگه میخوام شاهکُسم رو بفرستم واسه مشتری. گفت یکی بیاد که آدمِ مطمئنی باشه؛ انعام خوبیم بهش میدم. منم میخوام شاهکُسکِشم رو بفرستم براش. برو رو سفیدم کن.»
یه چشم گفتم و راه افتادم سمت خانهی صفا. خاله تاجی رو میشناختم. چند باری از اونجا جنده جابهجا کرده بودم ولی وقتی گفت شاهکُسشه و خیلی بهش حساسه یکم استرس گرفتم. بخصوص که خالهتاجیم بدعُنُق بود و ازش میترسیدم. خلاصه هر جوری بود از وسط اون ترافیک وحشتناکِ وسطِ روز خودم رو رسوندم به خانهی صفا. زنگ در رو که زدم خاله تاجی خودش اومد دم در. در رو که باز کرد اوّل ممههاش اومد بیرون، بعد خودش رو دیدم. یه کُرستِ تنگ پوشیده بود و مثل همیشه یه قیافهی جدّی و ترسناک داشت. آدرس رو داد دستم و با اون صدای بَم و گیرا گفت:«میبریش، وایمیسی جلو در تا کارش تموم بشه، بعدم بَرمیگردونیش. با خونه کاری ندارم؛ ولی توی مسیر، روی شاهکُسم خط و خش بیفته…»
یکم مکث کرد و اینور و اونور رو نگاه کرد و گفت:«اون تیرِچراغ برق رو میبینی؟»
برگشتم به جایی که اشاره میکرد، نگاه کردم و همزمان با پایین آوردن سر و گردنم گفتم:«بله!»
گفت:«یه چیزی معادلِ همون تیرِ چراغ برق رو میکنم تو کونت!»
دوباره برگشتم به تیر چراغ برق نگاه کردم و بعد یه نیم نگاه به کونِ لاغرِ خودم کردم و گفتم:«جا نمیشه که!»
سرش رو با جدیّت بالا و پایین کرد و گفت:«نگران نباش! جامیشه! من جاش میکنم. پس حواست رو جمع کن.»
همون موقع یه دختر بلوند که موهاش تا روی کمرش بود و توی چشماش لنز آبی داشت، با یه هیکل قشنگ و لباسهای تنگی که تنش بود اومد بیرون. خاله تاجی بغلش کرد و گفت:«برو عزیزم به امونِ خدا. چندساعت دیگه میبینمت.»
با دهنِ باز داشتم بهش نگاه میکردم که خاله تاجی با اخم گفت:«بهتره به موقع برسونیش. مشتریام از بد قولی خوششون نمیاد. در ضمن یادت نره چی گفتم.»
به تیر چراغ برق اشاره کرد. دستم رو گذاشتم رو چشمم و گفتم:«خیالتون راحت.»
دختره پشتم سوار شد. یه کلاه کاسکت بهش دادم و گفتم:«این رو بذار رو سرت.»
کلاه رو پس زد و گفت:«موهام رو تازه سشوار کشیدم خراب میشه.»
گفتم:«پس سفت بچسب.»
همچین محکم بغلم کرده بود که به زور نفس میکشیدم. گفتم:«میخوای یکم شُل کنی؟»
تو گوشم گفت:«به خاله تاجی میگم بهم پیشنهاد بیشرمانه دادیا!»
گفتم:«نه خواهرِ من! منظورم رو اشتباه متوجه شدین. میگم یه جوری بگیر که بتونم نفس بکشم.»
دستش رو گذاشت رو کیرم و گفت:«اینجوری خوبه؟»
زیاد جنده جابهجا کرده بودم ولی این یکی دیگه خیلی جنده بود. دستش رو کنار زدم و گفتم:«خواهرم تمرکزم رو بهم نزن بذار به موقع برسونمت.»
دستش رو کنار کشید و گفت:«ایش! خوبه حالا کیرِ درست و حسابیم نداری واسه من کلاس میای. تهش یه کُسکشی دیگه!»
نفهمیدم به من توهین کرد یا به خودش؟ هر جوری بود بعد از نیمساعت رسوندمش به آدرسِ مورد نظر. یه ساختمون چند طبقهی شخصیساز بود. پیاده شد و رفت داخل. منم همونجا روی موتور نشستم. هنوز ده دقیقه نشده بود که دیدم از توی ساختمون سروصدا میاد. بعد چندتا مرد و زن خشمگین اومدن بیرون. دوتاشون ریختن سرِ من و داشتن همینجوری بیمقدمه کتکم میزدن. یکیشون که ریش داشت و لباس یقه آخوندی تنش بود، گفت:«مرتیکه فاسد! تو باید به جرم ترویج فساد اعدام بشی.»
گفتم:«آقا بخدا من فقط یه کُسکشِ سادهام که تو اسنپ کار میکنه. یکیدیگه میده. یکی دیگه میکنه. من فقط میبرم و میارم همین!»
گفت:«حالا وایسا پلیس امنیّت اخلاقی اومد به خودشون توضیح بده.»
هی به این خواهش و به اون التماس که آقا به پلیس امنیّت دیگه چرا زنگ زدین؟خودمون حلّش میکنیم که دیدم یه ونِ ارشاد اومد جلوی در وایساد. دو تا مَرد و یه زن چادری(از این فاطی کُماندوها) رفتن بالا و شاهکُسِ خاله تاجی رو آوردن پایین. مردی که مشتری دختره بود هم اومد پایین و شروع کرد با همسایهها سر و کلّه زدن. رفتم جلو و گفتم:«آقا تو رو خدا ایشون رو نبرین.»
دختره که خودش وسط دو تا مأمور وایساده بود و با هر دو تا دستش بازوهای مأمورا رو بغل کرده بود، با اخم بهم گفت:«تو دخالت نکن. بذار این آقایونِ محترم وظیفهشون رو انجام بدن.»
انداختنش تو ون و حرکت کردن. با موتور افتادم دنبالشون. یه جوری چسبیده بودم به ون که گمش نکنم. دیدم اون خانم چادری داره رانندگی میکنه و دوتا آقا پاهای دختره رو دادن بالا و مشغولن. همش چشمم به ون بود که یهو دیدم دو تا ممهی لرزون چسبید به شیشه! رسماً داشتن امانتیِ من رو بگا میدادن. تو ترافیک زدم به شیشهی راننده. زنه شیشه رو داد پایین و با اخم گفت:«چیه؟»
وقتی شیشه رفت پایین، صدای آه و نالهی دختره قشنگ شنیده میشد:«آاااااه…بُکنین… جرم بدین… آااااه دلم میخواد با کیر شما دو تا پاره بشم!»
گفتم:«خسته نباشین خواهر! در جریان هستین که برادران پشت ون دارن چه عملیّاتی انجام میدن؟»
گفت:«دارن یه خانم رو ارشاد میکنن. به شما چه ربطی داره؟»
گفتم:«آخه ایشون که برادران دارن زحمت میکشن ارشادش میکنن رو به من سپردن. امانته! باید برگردونمش.»
یه نگاه به پشت انداختم دیدم سهتایی خوابیدن کف ماشین. یکی داره از زیر میکنه یکی از پشت. صدا زدم:«برادر تو رو خدا مواظب باشین روش خط و خش نیفته! یواشتر ارشاد بفرمایین.»
یکیشون یه باتوم بهم نشون داد و گفت:«میخوای بیام تورم ارشاد کنم؟»
به اندازهی باتومش نگاه کردم و بعد یادِ تیرِ چراغ برق افتادم. گفتم:«ترجیح میدم شما ارشادم کنین تا خاله تاجی!»
چراغ سبز شد و وَن دوباره حرکت کرد. از ترسِ کونم مثل سگ افتاده بودم دنبالشون. یه ساعتی تو خیابونا چرخ زدن و در انواع پوزیشنها به ده روش سامورایی دختره رو گاییدن و بعد یه جا پیادهش کردن. دختره با سر و روی پریشون و لباس های نامرتب و موهایی که رو هوا پریشون بود، از ون پیاده شد و با لبخند براشون دست تکون داد. گفت:«مرسی خیلی خوب بود! من همیشه فیتیشِ پلیس داشتم. امروز یه تریسامِ پلیسی قسمتم شد. خدایا شکرت.»
داشت تلوتلو میخورد. به زور گرفتمش و کلاه کاسکت رو روی سرش گذاشتم. گفتم:«دیگه اثر سشوار رو موهات نمونده. فکر کنم میتونی کلاه بذاری.»
کمک کردم بشینه پشت موتور. دختره تو خودش نبود. تازه حرکت کرده بودم که از پشت افتاد و ولو شد کفِ خیابون. شانس آوردم به خاطر ترافیک سرعتم خیلی کم بود. فوراً اطراف دختره پر شد از آدمای فضول. جوری که اجازه نمیدادن اصلا من نزدیکش بشم. چند دقیقه بعد زنگ زدن یه آمبولانس اومد دو تا آقا از کادر شریفِ پیراپزشکی با برانکارد دختره رو انداختن پشت آمبولانس و راه افتادن؛ منم با موتور افتادم دنبالشون. وقتی آمبولانس یه گوشه وسط راه متوقف شد، رفتم جلو به راننده گفتم:«من همراه اون خانمی هستم که همکاراتون دارن زحمت میکشن مداواش میکنن.»
یهو صدای جیغ اومد:«آااااه… بُکنین… قشنگ معاینهم کنین… آاااااه…حالم خوب نیست…»
راننده صداش رو صاف کرد و گفت:«اصلا نگران نباشین. همکارای ما کاملاً حرفهای هستن و کارشون رو خوب بلدن. الان مداواش میکنن و میتونین تحویلش بگیرین.»
چند دقیقه بعد صدای آه و ناله قطع شد. در پشت آمبولانس باز شد و دختره با سر و وضع ده برابر بدتر از قبل از آمبولانس پیاده شد. داخل رو نگاه کردم و دیدم دو تا آقا دارن لباساشون رو مرتب میکنن و کمربند شلوارشون رو میبندن. دختره با لبخند ازشون تشکّر کرد و دست تکون داد. کمرش رو گرفتم که زمین نخوره. پرسیدم:«خوبی؟»
با خنده گفت:«آاره! عالیم… خیلی خوب بود… کادر درمان واقعاً مردای فوقالعادهای داره… خیلی خوب معاینهم کردن… بعدشم یه چیزایی توم تزریق کردن اصلا جیگرم حال اومد…»
دوباره کلاه کاسکت رو سرش گذاشتم و اینبار نشوندمش جلوی موتور که حواسم بهش باشه. فقط میخواستم برسونمش به خاله تاجی و فلنگ رو ببندم. نگرانِ پاره شدنِ کونم بودم. انگاری راه کِش اومده بود. دختره گفت:«فکر نکنی نمیدونم از پشت داری کیرت رو میمالی به کونما!»
با عصبانیّت گفتم:«مثلاً رو موتور نشستیم. کجا بذارمش که نخوره به پشتت؟»
گفت:«عمداً من رو گذاشتی جلوت بشینم که از پشت کیرت رو بمالی بهم.»
گفتم:«خواهرم امروز خودت رو نذری کردی به همه دادی. کلِّ شهر همهی سوراخات رو گاییدن. حالا این نیمچه کیرِ من از روی شیش لایه پارچه مالیده بشه به کونت چه اتّفاقی میفته؟»
گفت:«حالا دیدی داری کرم میریزی؟ حتماً توام دیدی مفتیه گفتی بذار منم بذارم آره؟»
یه نفس عمیق کشیدم و دیگه بحث نکردم. گازش رو گرفتم و رسوندمش دم در. تا از موتور پیاده شد، خاله تاجی در رو باز کرد و دست به کمر جلوم وایساد. دختره فوراً گفت:«خاله تاجی این یارو تو راه دستمالیم کرد.»
اخماش هرلحظه داشت بیشتر میرفت تو هم. گفت:«من این دختر رو اینطوری تحویلت دادم؟» میدونستم اصلاً نمیذاره چیزی رو توضیح بدم و میدونستم اگه برگردم پایگاه میاد پیدام میکنه و اینطوری بدتره. یا باید وایمیسادم و شُل میکردم که کونم بذاره یا باید از جوِّ کرهی زمین خارج میشدم. و از اونجایی که امکان ترکِ این کُرهی خاکی رو نداشتم، به ناچار گزینهی یک رو انتخاب کردم. با بغض گفتم:«بخدا من دستمالیش نکردم.»
دستش رو انداخت دور گردنم و از رو موتور من رو پایین کشید. موتور رو پارک کردم و گفتم:«پلیس امنیّت… بچّههای فوریت…وَن…آمبولانس… چیزه… من وظیفهی کُسکشیم رو به نحو احسنت انجام دادم…غلط کردم خاله تاجی… انعام نمیخوام… دستمزدم رو هم نمیخوام…»
سرم رو زیر بغلش گرفته بود و سرم داشت لای سینه و بازوش له میشد. همینطور که من رو به حالت خمیده میکشید داخل گفت:«بدون انعام که نمیشه عزیزم.»
با التماس گفتم:«تو رو خدا فقط یواش… وازلین دارین؟… من تا حالا کون ندادم… خاله تاااااجییییی…»
نوشته: freya
28 پاسخ به “اسنپکُس”
خوب و بانمک بود 👏
مگه میشه freya داستان بنویسه و مورد پسند نباشه
چ کس و شعریتا نصفه بیشتر نخوندمکیرم دهنت ک وقتمو گرفتی با این کستانت
😂
اسنپ آژانس نیست بشینی نوبت ات سوتی دادی
لایک تقدیم شما
با مزه بود مثل همیشه!
کصشعر بود ولی جالبم بود خوشم اومد
تو و شاه ایکس نیمه گمشده همیددو تا کصخل کمدین😂
سیحدیر کوس کش بی مغز
خلاقیت ات لایک داره 😂
دوستان عزیزی که اعتراض کردن، قابا احترامن ولی تگ داستان طنزه، این یک مجموعهست(آفتاب پریت،لاشخور سیاه،خاله تاجی و اسنپکس) که مشاغل زیرزمینی رو شامل میشه و با یه داستان کوتاه از یک روز از کارشون مشکلات و معضلاتشون رو در قالب طنز بیان میکنه.
با حال بود دمت گرم 😂😂
جالب بود بدش هوش مصنوعی تصویریش کنه بصورت انیمیشن
طنز با مزه ای بود. نمره ات 20 از 20
قشنگ بود 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
عالی بود…ذهن طنزپردازی خوبی داری…حتمی ادامه بده. 😅😅👌👌👌
بعد از سالیان سال یه داستان طنز آپلود شد و اون هم کسی نیست جز طنز نویس سایت freya
حالا واسه یه داستان پیشبند ظرفشوری گردن ما نمیبستین نمیشد؟؟ اینجا بکن توه عشق ابدی ، زنگ پایینی رو بزن!!
با اختلاف بهترین و خلاقترین طنز نویس سایت خودتی. و اجتماعی نویس. و اروتیک نویس. و عاشقانه نویس. تو فقط بنویس.❤️
شاهایکس عزیز! دوستان منظوری نداشتن! زوجِ هنری منظورشون بود! شما خودت رو ناراحت نکن. هر کی ناراحتت کرد بگو خاله تاجی رو بفرستم سراغش
سفید دندون:وقتی نویسندهی قابلی مثل شما از آدم تعریف میکنه، واقعا حس میکنی جایزهی اسکار بردی!این تواضع شما رو نشون میده که من رو بهترین معرفی میکنید وگرنه که اینجا پر از اساتیدِ ژانرهای مختلفه و یکیشون قطعاً خود شما هستین. راستی چرا دیگه نمینویسی برامون؟
freya عزیزم
یه خانم برام پیدا کنید باهم بریم مسافرت خرجش با من بهش نقدی هم هدیه میدم
خوب بود آفرین
خیلی بامزه بود، تا حالا فقط یه بار از داستانهای سکسی خنده ام گرفته بود… عالی بود😘😘
😂😂😂😂😂
قشنگ بود