سلام من علی ام. پسری با قد 170، صورتی بچه گونه که همه فک میکنن 13 سالمه. سفید البته نه خیلی
این داستان خیالی نیست و به سرانجام رسیده اما دلی دردمند تعریف میشه
من از بچگی تو فامیل سر بودم. پسری که پسر دوم یه خانواده نسبتا مذهبی با مادر و پدری که واقعا بهترین بودن. اهل مشروب و سیگار و اینا نبودیم اما سخت گیری خاصی هم نداشتیم. عشق و حال میکردیم و اگر کسی مشروب میخورد یا هر کاری میکرد به ما مربوط نبود. مخالف نظام اما مذهبی. خانواده ما خانواده ای مثل بقیه اس. مادر های مذهبی با بچه های غیر مذهبی. من یه دختر عمه دارم که خیلی مذهبی بود اما بعد ازدواج با شوهرش دیگه اعتقادی حتی به خدا هم نداره. یک بچه دوازده ساله هم داره.
این با شوهرش اصلا خوب نیستن. شوهرش آدمی بی عرضه اس که برای اینکه از نوسانات بورس و اینا سر در بیاره درگیر مواد و اجنه شد و الان چند ساله نیست. هر از گاهی میاد و دوباره میره کمپ. از نظر احساسی خیلی داغون بود و هر خنده ای که میکرد غم بزرگی توش بود. من اولاش از خودش و بچه اش بدم میومد چون اخلاق های عجیبی داره
سلطه طلب و یذره رو مخ. ایراد گیر اما بسیار خوش قلب
من از 17 سالگی دیگه کم کم عاشقش شدم ولی نمیدونستم چیکار کنم که نه خانواده بهم بریزه و نه من تو کف بمونم. شروع کردم نقشه کشی و جوانب همه چیز رو در نظر گرفتم.
شب ها فکر و ذکرم این بود که چجوری به دستش بیارم تا اینکه به مرور صمیمی شدیم باهم
من با اون همیشه شوخی میکردم و اون هر سری که چیزی میگفت میگفتم میدونم دوستم داری
اونم میگفت اره خیر سرت و جفتمون میخندیدیم
از اون بگم: زنی 35 ساله با قد 175 صورتی با لب نسبتا درشت، ابروی پرپشت، موی مشکی و حالت کلی اش عین کماندو های فیلم های آمریکاییه
به مرور من با اون صمیمی شدم و رفته رفته نزدیک شدیم. با دخترش خیلی بازی میکردم از بچگیش و دیگه باهاش ذره ای بد نبودم
هر جمعه اون به همراه کل فامیل پدری خونه مادربزرگم برای جارو و اینا جمع میشدن. یبار که داشتم وارد یکی از اتاق های میشدم دیدم داره لباس عوض میکنه و لخت لخت بود. باورم نمیشد چی میبینم. سینه هایی سفت و محکم که انگار نه انگار شکم زاییده. مو داشت اما خب کم بود نسبتا. یه لحظه تو چشم هم زل زدیم و من در رفتم. واقعا یک ثانیه نشد و اصلا به روی هم نیاوردیم. بعد اون قضیه من مصمم تر شدم.
نقشه هام رو دیگه رو کاغذ می نوشتم تا اینکه گواهینامه گرفتم. یه ماه قبل ازش قول گرفتم اولین نفری که سوارش میکنم اون باشه
زنگ زدم بهش و خب مشکلی نداشت.
ما خونمون پیروزیه و اون نیاوران
قرار شد برم دنبالش و بریم میخوش. با دخترش سه تایی رفتیم اونجا و غذا رو اون حساب کرد.
بعد اون دیگه یخم باز شد و هر چند وقت میرفتیم سه تایی بیرون و بعد دو بار دیگه نقشه ام رو شروع کردم
هر سری قبل اینکه بریم رستوران یا کافه. یه آب میوه میگرفتم یعنی در اصل سه تا. توی یه دونه که آلبالو بود پودر محرک قاطی میکردم. میدونستم که دخترش آلبالو دوست نداره ولی خودش عاشقشه.
بعد مدتی هم میدیدم که رفتارش عوض شده و فهمیدم گرفت نقشه ام. چون اینجوری ذهنش بازی میخورد که من رو ببینه تحریک بشه.
بعد حدود 5 بار بیرون رفتن بهش زنگ زدم و گفتم امشب شب چهارشنبه سوریه و بیرون خطر داره.
گفت خب بریم پارک. گفتم نمیشه که
گفت خب باشه پس نریم. قطع کرد و منم خیلی بهم برخورد. همینطور که ناراحت بودم بعد چند ساعت پیام داد سه شنبه دخترم میخواد بره خونه بابابزرگش با دختر عمه اش آتیش بازی من نمیرم.
(چون گفتم که با خانواده شوهرش کلا قاراشمیشن. خودش هم یه مادر داره و یه داداش)
من که توی کونم عروسی بود گفتم باشه پس میریم اونجا. یه پسرخاله دارم که کلا هر چی بگی این دربارش رفیق داره. بهش زنگ زدم و گفتم هم مشروب میخوام هم پک گل. ازش قول شرف گرفتم و قسمش دادم به کسی نگه.
دوشنبه رفتم ازش گرفتم و توی ماشین گذاشتم.
سه شنبه رفتم حموم و شیو کردم و این داستانا بعد هم راه افتادم سمت نیاوران. اندرزگو خیلی ترافیک بود از زمانی که مقرر بود بیست دقیقه دیرتر شده بود.
زنگ زد گفت من غذا گرفته بودم و رسیده
گفتم الان میرسم یه فیلم بزار اومدم ببینیم
رسیدم و سه تا شاخه گل رز خریده بودم
فهمیدم که دوزاریش افتاده چه خبره امشب
اگه تا اینجا خوندید ازتون تشکر میکنم و ممنون میشم اگه لایک کنید تا قسمت بعد رو بنویسم.
این اولین سکس من بود و بنابراین اولین خاطره ام
این داستان خیالی نیست و به سرانجام رسیده اما دلی دردمند تعریف میشه
من از بچگی تو فامیل سر بودم. پسری که پسر دوم یه خانواده نسبتا مذهبی با مادر و پدری که واقعا بهترین بودن. اهل مشروب و سیگار و اینا نبودیم اما سخت گیری خاصی هم نداشتیم. عشق و حال میکردیم و اگر کسی مشروب میخورد یا هر کاری میکرد به ما مربوط نبود. مخالف نظام اما مذهبی. خانواده ما خانواده ای مثل بقیه اس. مادر های مذهبی با بچه های غیر مذهبی. من یه دختر عمه دارم که خیلی مذهبی بود اما بعد ازدواج با شوهرش دیگه اعتقادی حتی به خدا هم نداره. یک بچه دوازده ساله هم داره.
این با شوهرش اصلا خوب نیستن. شوهرش آدمی بی عرضه اس که برای اینکه از نوسانات بورس و اینا سر در بیاره درگیر مواد و اجنه شد و الان چند ساله نیست. هر از گاهی میاد و دوباره میره کمپ. از نظر احساسی خیلی داغون بود و هر خنده ای که میکرد غم بزرگی توش بود. من اولاش از خودش و بچه اش بدم میومد چون اخلاق های عجیبی داره
سلطه طلب و یذره رو مخ. ایراد گیر اما بسیار خوش قلب
من از 17 سالگی دیگه کم کم عاشقش شدم ولی نمیدونستم چیکار کنم که نه خانواده بهم بریزه و نه من تو کف بمونم. شروع کردم نقشه کشی و جوانب همه چیز رو در نظر گرفتم.
شب ها فکر و ذکرم این بود که چجوری به دستش بیارم تا اینکه به مرور صمیمی شدیم باهم
من با اون همیشه شوخی میکردم و اون هر سری که چیزی میگفت میگفتم میدونم دوستم داری
اونم میگفت اره خیر سرت و جفتمون میخندیدیم
از اون بگم: زنی 35 ساله با قد 175 صورتی با لب نسبتا درشت، ابروی پرپشت، موی مشکی و حالت کلی اش عین کماندو های فیلم های آمریکاییه
به مرور من با اون صمیمی شدم و رفته رفته نزدیک شدیم. با دخترش خیلی بازی میکردم از بچگیش و دیگه باهاش ذره ای بد نبودم
هر جمعه اون به همراه کل فامیل پدری خونه مادربزرگم برای جارو و اینا جمع میشدن. یبار که داشتم وارد یکی از اتاق های میشدم دیدم داره لباس عوض میکنه و لخت لخت بود. باورم نمیشد چی میبینم. سینه هایی سفت و محکم که انگار نه انگار شکم زاییده. مو داشت اما خب کم بود نسبتا. یه لحظه تو چشم هم زل زدیم و من در رفتم. واقعا یک ثانیه نشد و اصلا به روی هم نیاوردیم. بعد اون قضیه من مصمم تر شدم.
نقشه هام رو دیگه رو کاغذ می نوشتم تا اینکه گواهینامه گرفتم. یه ماه قبل ازش قول گرفتم اولین نفری که سوارش میکنم اون باشه
زنگ زدم بهش و خب مشکلی نداشت.
ما خونمون پیروزیه و اون نیاوران
قرار شد برم دنبالش و بریم میخوش. با دخترش سه تایی رفتیم اونجا و غذا رو اون حساب کرد.
بعد اون دیگه یخم باز شد و هر چند وقت میرفتیم سه تایی بیرون و بعد دو بار دیگه نقشه ام رو شروع کردم
هر سری قبل اینکه بریم رستوران یا کافه. یه آب میوه میگرفتم یعنی در اصل سه تا. توی یه دونه که آلبالو بود پودر محرک قاطی میکردم. میدونستم که دخترش آلبالو دوست نداره ولی خودش عاشقشه.
بعد مدتی هم میدیدم که رفتارش عوض شده و فهمیدم گرفت نقشه ام. چون اینجوری ذهنش بازی میخورد که من رو ببینه تحریک بشه.
بعد حدود 5 بار بیرون رفتن بهش زنگ زدم و گفتم امشب شب چهارشنبه سوریه و بیرون خطر داره.
گفت خب بریم پارک. گفتم نمیشه که
گفت خب باشه پس نریم. قطع کرد و منم خیلی بهم برخورد. همینطور که ناراحت بودم بعد چند ساعت پیام داد سه شنبه دخترم میخواد بره خونه بابابزرگش با دختر عمه اش آتیش بازی من نمیرم.
(چون گفتم که با خانواده شوهرش کلا قاراشمیشن. خودش هم یه مادر داره و یه داداش)
من که توی کونم عروسی بود گفتم باشه پس میریم اونجا. یه پسرخاله دارم که کلا هر چی بگی این دربارش رفیق داره. بهش زنگ زدم و گفتم هم مشروب میخوام هم پک گل. ازش قول شرف گرفتم و قسمش دادم به کسی نگه.
دوشنبه رفتم ازش گرفتم و توی ماشین گذاشتم.
سه شنبه رفتم حموم و شیو کردم و این داستانا بعد هم راه افتادم سمت نیاوران. اندرزگو خیلی ترافیک بود از زمانی که مقرر بود بیست دقیقه دیرتر شده بود.
زنگ زد گفت من غذا گرفته بودم و رسیده
گفتم الان میرسم یه فیلم بزار اومدم ببینیم
رسیدم و سه تا شاخه گل رز خریده بودم
فهمیدم که دوزاریش افتاده چه خبره امشب
اگه تا اینجا خوندید ازتون تشکر میکنم و ممنون میشم اگه لایک کنید تا قسمت بعد رو بنویسم.
این اولین سکس من بود و بنابراین اولین خاطره ام
نوشته: AAGH666
5 پاسخ به “آیا عشق دخیل بوده؟ (۱)”
بنطرم قشنگهادامه بده
پودر محرک و کص گفتی فقط
همینجوری ساده ادامه بدهتخیلیش نکنی خراب شه
ارزش خوندن و نقدنداره تا اینجا 🐐
توکه چهارشنبه سوری بیرون رفتن واست خطر نداره بکن تو همنیا که با کص شعر گفتن اعصاب کاربرارو خط خطی می کنی خطرش بیشتره