قسمت سوم: رقص با گرگ ها
قبل از شروع بگم که من داستان هام رو تحت عنوان آسمان سرخ و yes_man میگذاشتم بعد از بسته شدن اکانت yes_man تصمیم گرفتم همه رو تحت عنوان آسمان سرخ بگذارم.
پی نوشت: این قسمت و قسمت بعدی شامل سکس نیست!
پی نوشت 2: ببخشید بابت تاخیر حس میکردم روند داستان درست شکل نگرفته واسه همین دست نگه داشتم ولی بعد خوندن این داستان میتونید خاطرات یک روسپی رو بخونید ممکنه اول متوجه ارتباط این دو داستان نشید اما وقتی جلوتر برید متوجه ارتباط میشید
بالاخره اون عصر لعنتی تموم شد. فردا که رفتم مغازه دیدم یک بسته داخل مغازه س. نگاه کردم دیدم یک سکه کامل اونجاست. داخلش یک نوشته پرینت شده بود که نوشته بود این پیش پرداخت کاری هست که دیروز راجع بهش حرف زدیم. یادت باشه همونطور که راحت وارد مغازه ت شدم و این بسته رو گذاشتم راحتتر میتونم وارد خونه ت بشم. پس مهگل نباید هیچی رو بفهمه. این یک پیش پرداخت کوچیکه بعد از تموم شدن کارت اونقدری بهت میرسه که نیاز به کارکردن نداشته باشی. یه جورایی ترسیده بودم و از طرفی ذوق کرده بودم. سکس کردم و یک سکه هم گرفتم! چی بهتر از این! گوشی رو برداشتم و به مهگل پیام دادم حالش رو پرسیدم و راجع به سکسمون باهاش حرف زدم. یکساعتی باهم چت کردیم معلوم بود خوشحاله از اینکه داره با من حرف میزنه. چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز بهم پیام داد شوهرم برای یک ماموریت رفته بیرون شهر. من به همون شماره پیام دادم که دارم میرم خونه مهگل. اونم پیام داد راحت باش من تا شب نمیام رفتم و طبق معمول سکس کردیم. ماه ها گذشت و من با مهگل سکس داشتم یا بیرون می رفتیم و تمام چت ها رو میفرستادم واسه شوهرش، شوهرش هم از طرق مختلف بهم پول میداد. حتی تو مغازه دوربین کار گذاشته بودم و فیلم سکس هامون رو برای شوهرش می فرستادم. تا اینکه یک روز شوهرش بهم پیام داد که فردا یک مهمونی هست این لباس هایی که برات میفرستم رو بگو بپوشه و بیا مهمونی تو مهمونی دو نفر میان پیشتون کار رو بسپر به اونا و هرچی گفتن انجام بده. بعد از اینکه امشب تموم شد دوباره تو مغازه ات چند تا سکه می بینی! و بعدش یک قرار آخر میگذاریم و اونوقت دیگه هیچوقت ما رو نمی بینی. حدود یک ساعت بعد یک ماشین آمد و یک بسته رو بهم داد داخلش رو دیدم یک نیم تنه و یک شلوارک بود عملا نیم تنه هم نبود یه جورایی سوتین بود. عصر با مهگل رفتیم کافی شاپ بهش گفتم فرداشب پایه مهمونی هستی؟ با یک ذوق خاصی گفت اتفاقا فردا شب شوهرم نیست بچه رو می سپرم به مامانم میام. لباس ها رو که دادم با ذوق بیشتری گفت پولدار شدی برندهای گرون میخری. داخلش رو که نگاه کرد با تردید گفتش اینا که خیلی بازن! گفتم دوست دارم اونجا بدرخشی بعدشم همه اینطوری میپوشن نگران نباش. با تردید و اکراه قبول کرد. فردا عصر رفتم دنبالش و رفتیم. جایی که پیام داده بود خیلی مخوف و تاریک بود مهگل بهم با ترس بهم گفت مطمئنی میخوای بریم مهمونی؟ راستش خودم هم ترسیده بودم اما با اعتماد به نفس گفتم اره بابا خیالت راحت. بعدشم میخوام چیکارت کنم مثلا؟ اونم خندید میدونست راست میگفت 6 ماهی بود که مدام در حال سکس باهاش بودم. بالاخره به باغ رسیدیم یک دیوار آجری ساده بود اصلا معلوم نبود اونجا باغه دوتا بوق زدم درهای باغ رو باز کردن بعد یه پیچ رسیدم به شیکترین باغی که تو عمرم دیده بودم. ساختمانی دو طبقه با سنگ کرم رنگ یک استخر بزرگ صدا آهنگ بلند میومد در اون عمارت، یک در خیلی بزرگ چوبی بود که فقط تو فیلم ها ازش دیده بودم. کلی درخت بید مجنون، اقاقیا بود. داخل استخر هم فواره های به شکل زن های نیمه لخت که از کوزه هاشون آب میریخت. معلوم بود اونجا جای آدم های معمولی نیست. از ماشین پیاده شدم و با مهگل وارد عمارت شدیم یک فضایی با رقص نور و دیجی که آهنگ رو تا ته زیاد کرده بود. معلوم بود مهگل تحت تاثیر قرار گرفته بهم گفت یه همچین جاهایی هم بلدی آقای سی دی فروش؟ منم خندیدم و گفتم کجاش رو دیدی؟ وارد که شدیم اقلا 50-60 تا مرد و زن درحال بزن و برقص بودن لباس هاشون هم اگر بازتر از لباس مهگل نبود بسته تر نبود. من داشتم دنبال اون دونفر میگشتم که قرار بود کار رو بسپرم به اونا. بالاخره دو تا نفر با کت شلوار سیاه اومدن و گفتن آقای رئیس خیلی بهتون خوش آمد میگه. مهگل خانم اگه اشکالی نداشته باشه ما یک صحبتی با پیمان جان بکنیم شما هم تا اون موقع برید اتاق سمت چپ لباس عوض کنید. مهگل که چپ چپ نگاه میکرد گفت باشه و رفت. یکی که قد بلندتر بود و خیلی شیک تر بود بهم گفت وقتی خواستی مشروب بگیری با مهگل که اومدی لیوان سفید رو به مهگل بده که بخوره بعدش ما اون رو میبریم تا یک جایی 2-3 ساعت دیگه برش میگردونیم فردا تو مغازه ت دوباره یکسری سکه پیدا میکنی. وقتی داشت با من حرف میزد با یک آرامش ترسناک صحبت میکرد صورتش کاملا ماسک بود و مطلقا هیچ احساسی تو چشمای سیاهش دیده نمیشد. منم گفتم باشه. اون دونفر رفتن و مهگل با همون تاپ و شلوارک اومد شروع کردیم به رقصیدن و لب گرفتن گاهی مالوندن بعد حدود 15 دقیقه گفتم مشروب میخوای یکم گرم شی اونم از خدا خواسته قبول کرد. رفتم و از ساقی دوتا مشروب گرفتم برای من توی لیوان قرمز و برای مهگل تو لیوان سفید ریخت منم دوتا لیوان رو بردم وسط سالن جایی که مهگل بود به سلامتی زدیم رفت بالا. 20 دقیقه ای که گذشت متوجه حال غیرعادیش شدم شدیدا بالا و پایین میپرید هی میگفت حشریم و … که دیدم اون دونفر دوباره دارن بهم علامت میدن که وقتشه بری. منم به بهانه اینکه تلفن داره زنگ میزنه رفتم بیرون باغ حدود 5 دقیقه بعد دیدم اون دو نفر مهگل رو تلو تلو خوران دارن میبرن سوار ماشینش کنن سوار ماشین شدن اما اونی که باهام اول مهمونی صحبت کرد سوار ماشین نشد و با راننده حرف زد در باغ رو باز کرد و اونا رفتن اومد به سمت منو گفت آقای رئیس ازت ممنونن و برای تشکر و اینکه تنها نباشی گفتن دو تا خانم رو باهات آشنا کنم. باهم رفتیم داخل عمارت هرچی میگذشت همه چی عجیب تر میشد. به دوتا دختر اشاره کرد که بیان، مشخص بود بیزنسی هستن ولی از بیزنسی های خیلی گرون، به زور 25 سالشون میشد ولی همه جاشون پروتز بود. اون دوتا دختر که اومدن با یک احترام همراه ترس گفتن کاریمون داشتید؟ اونم گفت آره رئیس گفته هوای آقا پیمان گلمون رو داشته باشین. یک لبخند موزیانه میزد تو جمع ما 4 نفر تنها کسی که نمی ترسید همون بود. دخترا هم با یک لبخند مصنوعی گفتن کاری میکنیم که آقا پیمان تا فردا نتونه از جاش تکون بخوره. اما مشخص بود عین سگ استرس داشتن و حسابی ترسیده بودن. اما چرا؟ باهم رفتیم داخل اتاق اون دوتا گفتن یک همچین دافایی رو برات جور کردن، نمیخوای یک سلفی بگیری؟ گوشیم رو با اثر انگشتم باز کردم و چند تا سلفی با اون دخترای نیمه لخت گرفتم برام مشروب ریختن منم به سلامتی رفتم بالا اما نمیدونم چی شد که یک دفعه سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
نمیدونم چقدر بیهوش بودم فقط میدونم وقتی بیدار شدم داخل یک زیر زمین بودم. یک سینی غذا، آب بود. به زور بلند شدم هنوز نمیدونستم کجام که چشمم به یک تلویزیون بزرگ افتاد که داشت صحنه سکس مهگل رو نشون میداد. معلوم بود فیلم گرفتن و مدام تلویزیون اون رو بازپخش میکنه 3 تا مرد طوری که صورتشون معلوم نباشه داشتن با مهگل سکس میکردن. صورت مهگل کامل معلوم بود. طوری فیلم برداری شده بود که انگار میخواستن صورتش معلوم باشه. با تعجب داشتم نگاه میکردم که یک دفعه در زیرزمین با یک غیژ گوش خراش باز شد و کسی که خودشو شوهر مهگل معرفی کرده بود وارد شد.
قبل از شروع بگم که من داستان هام رو تحت عنوان آسمان سرخ و yes_man میگذاشتم بعد از بسته شدن اکانت yes_man تصمیم گرفتم همه رو تحت عنوان آسمان سرخ بگذارم.
پی نوشت: این قسمت و قسمت بعدی شامل سکس نیست!
پی نوشت 2: ببخشید بابت تاخیر حس میکردم روند داستان درست شکل نگرفته واسه همین دست نگه داشتم ولی بعد خوندن این داستان میتونید خاطرات یک روسپی رو بخونید ممکنه اول متوجه ارتباط این دو داستان نشید اما وقتی جلوتر برید متوجه ارتباط میشید
بالاخره اون عصر لعنتی تموم شد. فردا که رفتم مغازه دیدم یک بسته داخل مغازه س. نگاه کردم دیدم یک سکه کامل اونجاست. داخلش یک نوشته پرینت شده بود که نوشته بود این پیش پرداخت کاری هست که دیروز راجع بهش حرف زدیم. یادت باشه همونطور که راحت وارد مغازه ت شدم و این بسته رو گذاشتم راحتتر میتونم وارد خونه ت بشم. پس مهگل نباید هیچی رو بفهمه. این یک پیش پرداخت کوچیکه بعد از تموم شدن کارت اونقدری بهت میرسه که نیاز به کارکردن نداشته باشی. یه جورایی ترسیده بودم و از طرفی ذوق کرده بودم. سکس کردم و یک سکه هم گرفتم! چی بهتر از این! گوشی رو برداشتم و به مهگل پیام دادم حالش رو پرسیدم و راجع به سکسمون باهاش حرف زدم. یکساعتی باهم چت کردیم معلوم بود خوشحاله از اینکه داره با من حرف میزنه. چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه یک روز بهم پیام داد شوهرم برای یک ماموریت رفته بیرون شهر. من به همون شماره پیام دادم که دارم میرم خونه مهگل. اونم پیام داد راحت باش من تا شب نمیام رفتم و طبق معمول سکس کردیم. ماه ها گذشت و من با مهگل سکس داشتم یا بیرون می رفتیم و تمام چت ها رو میفرستادم واسه شوهرش، شوهرش هم از طرق مختلف بهم پول میداد. حتی تو مغازه دوربین کار گذاشته بودم و فیلم سکس هامون رو برای شوهرش می فرستادم. تا اینکه یک روز شوهرش بهم پیام داد که فردا یک مهمونی هست این لباس هایی که برات میفرستم رو بگو بپوشه و بیا مهمونی تو مهمونی دو نفر میان پیشتون کار رو بسپر به اونا و هرچی گفتن انجام بده. بعد از اینکه امشب تموم شد دوباره تو مغازه ات چند تا سکه می بینی! و بعدش یک قرار آخر میگذاریم و اونوقت دیگه هیچوقت ما رو نمی بینی. حدود یک ساعت بعد یک ماشین آمد و یک بسته رو بهم داد داخلش رو دیدم یک نیم تنه و یک شلوارک بود عملا نیم تنه هم نبود یه جورایی سوتین بود. عصر با مهگل رفتیم کافی شاپ بهش گفتم فرداشب پایه مهمونی هستی؟ با یک ذوق خاصی گفت اتفاقا فردا شب شوهرم نیست بچه رو می سپرم به مامانم میام. لباس ها رو که دادم با ذوق بیشتری گفت پولدار شدی برندهای گرون میخری. داخلش رو که نگاه کرد با تردید گفتش اینا که خیلی بازن! گفتم دوست دارم اونجا بدرخشی بعدشم همه اینطوری میپوشن نگران نباش. با تردید و اکراه قبول کرد. فردا عصر رفتم دنبالش و رفتیم. جایی که پیام داده بود خیلی مخوف و تاریک بود مهگل بهم با ترس بهم گفت مطمئنی میخوای بریم مهمونی؟ راستش خودم هم ترسیده بودم اما با اعتماد به نفس گفتم اره بابا خیالت راحت. بعدشم میخوام چیکارت کنم مثلا؟ اونم خندید میدونست راست میگفت 6 ماهی بود که مدام در حال سکس باهاش بودم. بالاخره به باغ رسیدیم یک دیوار آجری ساده بود اصلا معلوم نبود اونجا باغه دوتا بوق زدم درهای باغ رو باز کردن بعد یه پیچ رسیدم به شیکترین باغی که تو عمرم دیده بودم. ساختمانی دو طبقه با سنگ کرم رنگ یک استخر بزرگ صدا آهنگ بلند میومد در اون عمارت، یک در خیلی بزرگ چوبی بود که فقط تو فیلم ها ازش دیده بودم. کلی درخت بید مجنون، اقاقیا بود. داخل استخر هم فواره های به شکل زن های نیمه لخت که از کوزه هاشون آب میریخت. معلوم بود اونجا جای آدم های معمولی نیست. از ماشین پیاده شدم و با مهگل وارد عمارت شدیم یک فضایی با رقص نور و دیجی که آهنگ رو تا ته زیاد کرده بود. معلوم بود مهگل تحت تاثیر قرار گرفته بهم گفت یه همچین جاهایی هم بلدی آقای سی دی فروش؟ منم خندیدم و گفتم کجاش رو دیدی؟ وارد که شدیم اقلا 50-60 تا مرد و زن درحال بزن و برقص بودن لباس هاشون هم اگر بازتر از لباس مهگل نبود بسته تر نبود. من داشتم دنبال اون دونفر میگشتم که قرار بود کار رو بسپرم به اونا. بالاخره دو تا نفر با کت شلوار سیاه اومدن و گفتن آقای رئیس خیلی بهتون خوش آمد میگه. مهگل خانم اگه اشکالی نداشته باشه ما یک صحبتی با پیمان جان بکنیم شما هم تا اون موقع برید اتاق سمت چپ لباس عوض کنید. مهگل که چپ چپ نگاه میکرد گفت باشه و رفت. یکی که قد بلندتر بود و خیلی شیک تر بود بهم گفت وقتی خواستی مشروب بگیری با مهگل که اومدی لیوان سفید رو به مهگل بده که بخوره بعدش ما اون رو میبریم تا یک جایی 2-3 ساعت دیگه برش میگردونیم فردا تو مغازه ت دوباره یکسری سکه پیدا میکنی. وقتی داشت با من حرف میزد با یک آرامش ترسناک صحبت میکرد صورتش کاملا ماسک بود و مطلقا هیچ احساسی تو چشمای سیاهش دیده نمیشد. منم گفتم باشه. اون دونفر رفتن و مهگل با همون تاپ و شلوارک اومد شروع کردیم به رقصیدن و لب گرفتن گاهی مالوندن بعد حدود 15 دقیقه گفتم مشروب میخوای یکم گرم شی اونم از خدا خواسته قبول کرد. رفتم و از ساقی دوتا مشروب گرفتم برای من توی لیوان قرمز و برای مهگل تو لیوان سفید ریخت منم دوتا لیوان رو بردم وسط سالن جایی که مهگل بود به سلامتی زدیم رفت بالا. 20 دقیقه ای که گذشت متوجه حال غیرعادیش شدم شدیدا بالا و پایین میپرید هی میگفت حشریم و … که دیدم اون دونفر دوباره دارن بهم علامت میدن که وقتشه بری. منم به بهانه اینکه تلفن داره زنگ میزنه رفتم بیرون باغ حدود 5 دقیقه بعد دیدم اون دو نفر مهگل رو تلو تلو خوران دارن میبرن سوار ماشینش کنن سوار ماشین شدن اما اونی که باهام اول مهمونی صحبت کرد سوار ماشین نشد و با راننده حرف زد در باغ رو باز کرد و اونا رفتن اومد به سمت منو گفت آقای رئیس ازت ممنونن و برای تشکر و اینکه تنها نباشی گفتن دو تا خانم رو باهات آشنا کنم. باهم رفتیم داخل عمارت هرچی میگذشت همه چی عجیب تر میشد. به دوتا دختر اشاره کرد که بیان، مشخص بود بیزنسی هستن ولی از بیزنسی های خیلی گرون، به زور 25 سالشون میشد ولی همه جاشون پروتز بود. اون دوتا دختر که اومدن با یک احترام همراه ترس گفتن کاریمون داشتید؟ اونم گفت آره رئیس گفته هوای آقا پیمان گلمون رو داشته باشین. یک لبخند موزیانه میزد تو جمع ما 4 نفر تنها کسی که نمی ترسید همون بود. دخترا هم با یک لبخند مصنوعی گفتن کاری میکنیم که آقا پیمان تا فردا نتونه از جاش تکون بخوره. اما مشخص بود عین سگ استرس داشتن و حسابی ترسیده بودن. اما چرا؟ باهم رفتیم داخل اتاق اون دوتا گفتن یک همچین دافایی رو برات جور کردن، نمیخوای یک سلفی بگیری؟ گوشیم رو با اثر انگشتم باز کردم و چند تا سلفی با اون دخترای نیمه لخت گرفتم برام مشروب ریختن منم به سلامتی رفتم بالا اما نمیدونم چی شد که یک دفعه سرم گیج رفت و دیگه هیچی نفهمیدم.
نمیدونم چقدر بیهوش بودم فقط میدونم وقتی بیدار شدم داخل یک زیر زمین بودم. یک سینی غذا، آب بود. به زور بلند شدم هنوز نمیدونستم کجام که چشمم به یک تلویزیون بزرگ افتاد که داشت صحنه سکس مهگل رو نشون میداد. معلوم بود فیلم گرفتن و مدام تلویزیون اون رو بازپخش میکنه 3 تا مرد طوری که صورتشون معلوم نباشه داشتن با مهگل سکس میکردن. صورت مهگل کامل معلوم بود. طوری فیلم برداری شده بود که انگار میخواستن صورتش معلوم باشه. با تعجب داشتم نگاه میکردم که یک دفعه در زیرزمین با یک غیژ گوش خراش باز شد و کسی که خودشو شوهر مهگل معرفی کرده بود وارد شد.
نوشته: آسمان سرخ
3 پاسخ به “آقای کاکولد سلام! (۳)”
داستان قشنگیه . امیدوارم قشنگ تموم بشه . خسته نباشی سلطان
قسمت 4 رو پایانی رو امروز داخل سایت آپلود کردم تو اکانت خودم هم گذاشتم
فضا سازی خوبی داشتی دست مریزاد 🥰🥰