اولین بار نبود. نه اینکه هر بار به این مرحله رسیده باشم، ولی خوب اولین بار هم نبود. تجربه جالب و پرهیجانی بود. تو دلم همون جمله همیشگی رو گفتم : هر وقت بخوام میتونم به راحتی تمومش کنم. راستش همیشه نهایتا به همین جا ختم میشد. هیجانم بعد از این فروکش میکرد. دیگه ادامه نمیدادم . یک بهانه ساده کافی بود که تمومش کنم. بهونه ای که در اون اتاق به اندازه کافی وجود داشت.
قلبم با هیجان میزد. فکر میکردم به اوجش رسیدم و دیگه میتونم تمومش کنم که با خونسردی و اعتماد به نفس گفت:
فقط شستمش…صابون و مایع نزدم که طعمش عوض نشه …همونطوری که میدونم همه تون دوست دارید.
خندم گرفت. ذاتا اینکاره بود. از شب قبل که شروع کردیم به چت کردن متوجه شدم اما فکر نمیکردم فی البداهه هم بتونه، تو کل جمله ی کوتاهی که گفته بود همه چیز بود، اعتماد به نفس و اون چیزی که همه ادعا میکردن و نداشتن و اون داشت، کاملا طبیعی و بدون ادا و نقش. به نظرم این دفعه میتونست بیشتر از موارد مشابه ادامه پیدا کنه. هر کسی که ما رو میدید غیر ممکن بود بتونه حدس بزنه هر کس چه نقشی رو قراره اجرا کنه؟
با خنده گفتم:
اینطوری؟
گفت:
آره بهتره…من بیشتر دوست دارم…میدونم که تو هم بیشتر خوشت میاد
گفتم:
اگه میخوای چرا نمیری روی تخب بخوابی تا بیام…
این یک بازی بود…شروع شده بود…هر کس نقش خودشو میدونست.
گفت:
دیشب قرار هامونو گذاشتیم. قرار نیست تعیین تکلیف کنی، قرار شد هر چی گفتم بگی چشم. الان هم جات اینجاست درست جلوم…همونجایی که باید باشی، حرف گوش کن مثل بقیه…اگه نمیخوای میتونی بری…
اینو گفت و تیشرت سفیدشو بدون عجله زد بالا. کیر سفید و شق شده 16 سانتیش با بیضه های درشتی که پر آبی از ظاهرش پیدا بود نمایان شد. موهای بور بیضه هاش از دور کمی برق میزد…شوکه شدم…این اولین بار بود. ضربان قلبم به شدت بالا رفت، هیجانی که اولین بار بود تجربه میکردم رو در تمام عروقم حس کردم. این مرحله جدید بود. هیچ وقت اینطوری غافلگیر نشده بودم. سعی کردم اعتماد به نفسمو از دست ندم. با خودم گفتم …هر وقت بخوام میتونم کنسلش کنم.
با خنده گفتم:
چقدر هم عجله داری…
گفت:
فکر کنم تو هم داری…فقط خودت نمیدونی…
خیره به کیرش شده بودم …دیر شده بود…فهمیده بود…دستشو برد زیر خایه هاش و کمی فشار داد…یک قطره پیشاب سفید سر کیر سفیدش جمع شد. با انگشت سبابه مالیدش روی سر کیرش و بعد کشید تا جایی که میتونست کش اوردش و گفت:
هر چی بیشتر طول بکشه طعمش زودتر تغییر میکنه…پنیر پیتزات آمده است…میخوای بخوری یا نه…
تو ذهنم بارها و بارها و بارها این کار رو انجام داده بودم. از زیر لیسیده بودم و حجمش رو تو دهنم تصور کرده بودم. اینکه چقدرش رو میتونستم بخورم…بارها و بارها با افراد مختلف چت کرده بودم و از تجربه های نداشتم در ساک زدن خاطره ها گفته بودم و هزاران نفر رو تحریک کرده بودم تا با التماس ازم بخوان که باهاشون قرار بذارم. و من همیشه تا جایی که هیجانم فروکش کنه رفته بودم و بعد از هر جا که تونسته بودم قطعش کرده بودم.ولی حالا در یک قدمیم بود…آبش می چکید…یک جورایی از نگاه کردن بهش دیگه خجالت نمیکشیدم چون لو رفته بودم. انگار خیلی چیزها رو فهمیده بود. فکر کنم از همون دیشب فهمیده بود.
یکدفعه با صدای بلند و آمرانه گفت:
بیا…
دست خودم نبود. تو ذهنم گفتم، هر وقت بخوام میتونم تمومش کنم…چند قدم نزدیک میشم و کنترل بازی رو به دست میگیرم
به طرفش رفتم…به وضوح سن پسرم رو داشت. موهای آشفته و چشم هایی که از شهوت برق میزد…شاید چشمهای من هم از شهوت برق میزد…اما در دو جهت مخالف
آمرانه و با کمی خشم گفت:
بشین…
بعد با دست جلوی پاشو نشون داد…اولین بار بود که کسی اینطوری باهم حرف میزد…یک حس جدید بود.
من همیشه چیز دیگری بودم. در جایگاه مقابل بودم. یک مدیر توانمند و مقتدر…یک مسئول کارآمد. یک همسر کاردان و مقتدر. یک دوست همه فن حریف …همه چیز بجز این…حالا در جایگاه پایینم و حسش میکنم. ان قدرتی را که جاری میشود…آن چیزی که نمیتوانی در مقابلش مقاومت کنی…این اطاعت پذیری از کجا می آید. این حسی که میخواهی تسلیم بشوی…
در دلم دوباره گفتم: هر وقت بخواهم می توانم تمامش کنم…
مقابلش زانو زدم.
از بالا نگاه میکرد…دقیقا میدونستم چه حسی داره چون سالها خودم اونجا بودم. پوزخندی روی صورت بچه گانه اش بود که نشان از پیروزی میداد. کیرشو از زیر خایه تو دستش گرفته بود و با مالیدن بیضه هاش پیش آبش مثل رودخونه جاری شده بود. احساس اقتدار اون و احساس اطاعت رو در خودم برای اولین بار حس میکردم عجیب بود…
جلوش زانو زده بودم…کیرش در چند سانتی صورتم بود و نمیتونستم از دیدنش دست بردارم…دستش رو از زیر بیضه هاش برداشت…انگار بهم میگفت حالا نوبت توئه…
دستمو بردم زیر بیضه هاش…برای اولین بار بیضه های یک مرد رو حس کردم، مرد که نه…یک بچه…کمی عرق کرده بود…به ارومی فشار دادم مثل وقتی که تو سکس چت بیضه های خودمو فشار میدادم…
پیش اب سفیدی از سر کیرش جاری شد…چشمامو بستم و در حالی که دهنمو باز می کردم تا با زبون پیشاب شفافشو بمکم تو ذهنم گفتم: هر وقت بخوام میتونم کنسلش کنم…
ادامه دارد…
نوشته: OLD
6 پاسخ به “یک واقعیت تلخ (۱)”
گاییدی با این جمله هروقت بخوام بده برودیگه کونی
متاسفانه بیشتر کونیا با این توهم که فرمون رو بخوان میتونن دست بگیرند پیش میرند ولی در نهایت فوقش یه لذت یه سکس و با هم بودنو برا خودشونو پارتنرشون کمتر میکنن اخرش هم با فکر اینکه بازی رو بردن زیر یه کیر دیگه با خیال قبلی میخوابن،بابا ادم باشین دیگه خودتون که میدونین خوشمیگذره
عالی بود
کلا کنسلش کن
ادامه بده
بنظرم همین لان کنسل کن دیگه ننویس