یه شب بیاد موندنی (۱)

سلام به تموم کسای که داستانو میخونن تموم اسم های این داستان مستعار هستش

اسم من علی هستش ۲۸ سالمه حدودن ۲۲ سالم بود که بخاطر شرایط کاریم مجبور شدم خونه مجردی بگیرم و دور از خانواده زندگی کنم با یکی از همکار هام به نام محمد که پیش من کار میکرد و ۱۰سال از من بزرگ تر بود رابطه خوبی داشتم و تصمیم گرفتیم باهم هم خونه بشیم محمد چند سالی بود جدا شده بود و تنهای زندگی میکرد ادمی بود که رفت اومد دختر تو خونش زیاد بود مهتاب میرفت مهشید میومد مهشید میرفت مهناز میومد خلاصه خانوم زیاد دور برش بود منم با همشون اوکی بودم میومد کلی خوش میگذروندیم تایم های بیکاری یکی از این خانوم ها که اسمش مهسا بود بیشتر از بقیه میومد باهم قلیون میکشیدم منم خودم مشروب اوکی میکردم واسه خودم میاوردم میخوردیم مهسا دوتا خواهر دیگه هم داشت که بعد از اینکه خیلی با ما صمیمی شد خواهر هاشو هم با خودش میاورد وای نگم براتون خواهر کوچیکش که تغریبا هم سن من بود خیلی ماه بود همه چیزش اوکی بود هیچ اشکال نمیشد از این دختر بگیری تو ذهن خودم حتی تصور نمیکردم بتونم با هاش باشم چه برسه به اینه یروز بخوام باهاش سکس کنم اسمش الناز بود یروز مهسا بهم زنگ زد گفت کجا گفتم که مثل همیشه خونه محمد گفت مشروب داری گفتم اره همه چیز هست گفت خب من شب با الناز میام اونجا یکی از دوستام هم میارم بشینیم مشروب بخوریم به محمد هم بگو گفتم اوکی ولی بعد گفت اصلا نمیخوام دوستم بفهمه که من با محمد اوکی هستم گفتم پس چیکار کنیم گفت قرار شده الناز نقش دوست دختر ترو بازی کنه من اون تایم 😍😍😋😋دقیقا همین حالا بهم دست داد حتی دورغشم قشنگ بود من از خدا خواسته سریع اوکی دادم همه چیز اماده کردم به محمد هم جریان گفتم که شب از این قرار یوقت سوتی ندی اونم با هزار یه بد بختی قبول کرد که نقش بازی کنه سرتون درد نیارم خلاصه شب شد من دیدم ایفن به صدا در اومد به قول خودمون قند تو دلم اب شد یا بهتر بگم اونجام عروسی بود 💃💃سریع در باز کردم بچه ها اومدن بالا وای الناز باید میدی چقد ماه شده بود منم سریع دست پیش گرفتم مهسا و دوستش که خیلی ازش بدم میومد یه قیافه چندش و ت خ م داشت رو تعارف زدم چون از دوستش خوشم نمیاد اسمش میزار سکینه النازم نفر اخر اومد تو منم نمیدونستم الان باید چه واکنشی نشون بدم خلاصه دل زدم به دریا گفتم این موقعیت دیگه هیچ وقت نصیبم نمیشه رفتم بغلش کردم وای چه بوی خوبی میداد بوسش کردم اونم دیگه مجبور بود نقش بازی کنه منو بوسید اومدن داخل نشستیم محمد هم شام اوکی کرد بود بعد از کای تعارف تیکه پاره کردن منم سریع رفتم مشروب اوردم گفتم اول مشروب میخوریم بعد شام میخوریم خلاصه نشستیم منم نشسته بودم جفت الناز ریختم خوردیم همه حالشون اوکی بود همه بالای بالا شامم خوردیم باز نشستیم دور هم قرار بود شب بمونن منم دیدم الان باز هم کله هاشون خالی میشه سریع باز بساط مشروب چیدم از اونا که نه دیگه کافیه از من که نه اخرش حرف من به کرسی نشست باز ریختم خوردیم الناز که دیگه کلا حالش دست خودش نبود افتاده بود تو بغل من انگار واقعا دوست پسرش بودم محمدم چاقو بهش میزدی خونش در نمیومد هیشکار نمیتونست بکنه بد بخت 🤣 خلاصه دیگه اخرا شب شد تصمیم گرفتیم بخوابیم مهسا سکینه رفتن تو اتاق محمد الناز هم رفت توی اون یکی اتاق که اتاق من بود من محمد هم مست مست نشسته بودیم تو پزیرای سیگار میکشیدم یهو این سکینه اومد گفت په اقا علی خوب نرفتین پیش الناز جون با اینکه حالم ازش بهم میخورد از این حرفش خوشم اومدم گفتم الان میرم خلاصه رفتم تو اتاق تاریک بود درست نمیتونستم ببینم یکم که چشمم عادت کرد دیدم وای الناز با یه تاپ شرتک قرمز دراز کشیده منم رفتم یواش پشت سرش خوابیدم جوری که بهش برخورد نکنم که نکنه ناراحت بشه ولی خوابم نمی برد یه ۲۰ دیقه همینجوری گذشت یهو دیدم الناز صدام کرد گف علی میشه یکم بیای اینور تر منم بدون حرف خودم یک نزدیک تر کردم لباس تنم نبود فقط شلوارک پوشیده بود الناز برگشت سرش گذاشت رو سینم وای انگار دنیارو بهم دادن منم بغلش کردم شروع کردم به نوازشش دست میبردم بین موهای بلدنش کمرش ماساژ میدادم اونم حسابی شل شده بود کمکم ماساژ دادم پشتشو تا دستم رسید به باسنش شروع کردم باسنش ماساژ دادن که صدای نفساش پیچده بود تو گوشم کیرم میخاست شلوارم پاره کنه صورتش بوسیدم گفتم میشه دیگه مال من باشی گفت بستگی به خودت داره که چطور رفتار کنی موندم تو دوراهی نکنه سکس کنم باهاش همین امشب باشه تموم بشه خلاصه با هر بد بختی بود جلو خودم گرفتم کاری نکردم فقط در حد ماساژ دادن باسنش ممه هاش اونشب تموم شد فردا صب رفتن و منی که یه دنیا حسرت مونده بود تو دلم که چرا کاری نکردم ماهم رفتیم سر کار از الناز دیگه خبری نبود خودمم دیگه نا امید شده بودم گفتم شاید اونشبم مست بوده که اون رفتار داشته ما چون رستوران کار میکردیم یشب مهسا این سکینه اومدن اونجا شام بخورن من هیچ خبری از الناز نداشتم حتی شماره هم ازش نداشتم این دوتا اومدن سفارش دادن نشستن غذا خوردن من محمد هم کلی تحویلشون گرفتیم این سکینه درسته ت خ م ی بود حالم ازش بهم میخورد ولی بعضی وقتا یه کارایی میکرد آدم عشق میکرد به من گفت چ خبر از الناز جون ندیدیم همو من دروغ گفتم چرا یکم پیش حرف زدیم گفت بزار تصویری بگیرم باش خیلی خوشحال شدم ولی جوری برخورد نکردم که چیزی متوجه بهشه‌ سکینه زنگ زد الناز جواب داد تا گفت الو از خودم بیخود شدم سکینه رو خر کردم که اره بده با الناز یکم تصویری حرف بزنم گوشیش گرفتم

نوشته: علی

بازدید 8,604

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “یه شب بیاد موندنی (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید