گی عشق دبیرستانی

سلام
این داستان گی هست هرکی دوست نداره نخونه

من پارسا هستم (مستعار) کلاس یازدهم انسانی یه مدرسه تو تهران که غیر انتفاعی هست که هم دوره اول رو داره و هم دوره دوم و کلاس هامون جدا هستن ولی حیاط یکی. از خودم بخوام بگم یه اندام ساده دارم و قد 180 تقریبا و قیافه معمولی. زمانی که برای اولین بار وارد کلاس دهم تو این مدرسه شدم خیلی غریب بود چون هیچ کس رو نمیشناختم و طول کشید تا به محیط عادت کنم. دوستی هم نداشتم تا کلاس یازدهم چون همش سرم تو کار خودم بود و زیاد با کسی کاری نداشتم. تو حیاط هم همیشه تنها بودمو دیگران رو نگاه میکردم. یکی بود تو بخش راهنمایی که اسمشو وقتی صداش میکردن شنیدم، مهدی بود (مستعار) و خیلی خوشگل بود؛ واقعا خوشگل و زیبا، کلاس نهم بود یه سال از من کوچیکتر. از ظاهرش بگم براتون موهای لخت بلند پریشون که همیشه می انداخت جلوی صورتش و صورتش چال گونه داشت و پوست سفید سفید. قد بلند تقریبا هم قد خودم، چاق نبود لاغرم نبود اندام کاملا نرمال و خوشگل، باسن هم نرمال بود در حد یه پسر. چشماش یه حالتی بود نمیدونم چی میگن بهش فک کنم چشم کشیده. خلاصه که خیلی خوشگل بود و همیشه نگاش میکردم از دور تو حیاط. بعضی موقع ها که نزدیک تر بودم بهش وقتی نگاش میکردم بعضی موقع ها میدید منو و سریع اونورو نگا میکردم که متوجه نشه.
چند باری به یادش جق زده زدم و دوست داشتم برم سمتش ولی میترسیدم.
گذشت و گذشت تا ما کلاس یازدهم شدیمو اونم اومد کلاس دهم. کلاسشون به ما نزدیک بود مهدی رو بیشتر میدیدم. اون هم مثل من اومده بود رشته انسانی. این دفعه دیگه خیلی بیشتر تو فکرش بودم نمیتونستم فراموشش کنم. راستی اینم بگم که مدیر بی ناموس دبیرستان به موهاش گیر داده بود و مهدی یکم کوتاهشون کرد ولی هنوز بلند بود، در حدی که جلو صورتشو دیگه نمی پوشوند و جنس موهاش طوری بود که اصلا مرتب و صاف نمیموند و پریشون بود ولی از نظر من اینجوری خیلی خوشگل تر شده بود و تازه صورت خوردنیش دیده میشد. چن باری دیدم که همکلاسی های خودم بهش تیکه مینداختن و مسخرش میکردن حالا نمیدونم به شوخی یا جدی ولی به هر حال من از مهدی حمایت میکردم هر دفعه و اونم مث اینکه با اینکه منو نمیشناخت و حرف نمیزد ازم خوشش اومده بود. خیلی تو فکرش بودم. از شانس من، اون سال چطوری برنامه چیده بودن که زنگ ورزش ما و اونا یه تایم افتاده بود. وای اینم که لباس ورزشی میپوشید… یه تیکه از رون سفیدش معلوم می شد و تیشرت شم همیشه آستین هاش رو تا می کرد و انگاری رکابی پوشیده بود، یعنی دلت میخواست همونجا بری بکنیش وسط حیاط. یبار زنگ ورزش که بود من زیاد حوصله نداشتم و داشتن تو سالن میچرخیدم و گفتم برم کلاس دهم انسانی به یاد سال پیش ببینیم چه خبره. اولای زنگ ورزش بود بچه ها حدودا ده دقیقه بود که رفته بودن حیاط. همینطوری با قدم های آهسته رفتم تو کلاسشون. کلاس یه طوری بود که وقتی وارد میشی مستقیم میز معلم رو نمیبینی و سمت راستته. چشمم رو صندلی ها بود که یه لحظه سرمو برگردوندم و خشکم زد. مهدی بود با نیم تنه لخت و شورت ورزشی. روبروی هم بودیم با تعجب و من چشمم فقط رو بدنش بود. بدبخت داشت لباسشو عوض میکرد. واااای. چقد یه پسر میتونه خوشگل باشه . بدن سفید و بی مو و خوردنی. یهو به خودم اومدم و دیدم که لبخند زده و هیچی نمیگه. سریع با خجالت معذرت خواهی کردم و رفتم بیرون. و نشستم رو صندلی کلاس خودمون و پرام ریخته بود. بعد چن ثانیه دیدم که از روبروی کلاس ما آروم رد میشد و منو با خنده نگاه میکرد و رفت حیاط. فکرم بیشتر و بیشتر درگیر شده بود و گرمم بود و یه استرسی هم تو وجودم بود نمیدونم چرا. منم رفتم بیرون تا هوا بخوره به سرم. دیدم دارن فوتبال بازی می کنن و مثل اینکه یه نفر کم داشتن. کنار من چن نفر بودن که تماشا میکردن مثل من. منم وایساده بودم و دستم تو جیبم بود مهدی تا منو دید گفت:

مهدی: داداش یه نفر کم دارن اینا میای؟

من اول فک کردم با کس دیگه ایه، پشتم و نگاه کردم کسی نبود و مث اینکه با من بود و پرسیدم:

من: با منی؟

مهدی گفت: آره میای ؟

تعجب کردم که بین این همه آدم چرا من و گفتم:

من: فوتبالم زیاد خوب نیستا

مهدی گفت: اشکال نداره بیا

رفتم و ناچار وایسادم دفاع تیم مقابلش و بازی رو شروع کردن منم عین نوب سگا معلوم نبود چیکار میکنم. یهو دیدم که مهدی با توپ داره میاد منم رفتم سمتش و خوردیم بهم و توپ رفت بیرون. بدنمون خورد بهم و من ناخودآگاه دستم رفت رو پهلوهاش و بینی مون خورد بهم دیگه کم مونده بود کله به کله بشیم. یه ثانیه وایسادیم نزدیک بهم و دوباره این لبخند زد و من گفتم:

من: آروم داداش خوبی اوکیی؟

مهدی با لبخند و یکم مکث: اره،… خودت خوبی؟

و یه دست دادیم و فاصله گرفتیم و من رفتم بیرون و نشستم و رفتم تو فکر. چقدر بدنش نرم بود.
چند ماه گذشت و ما هر روز نزدیک تر میشدیم. سر مسائل ساده درسی میومد کلاس ما و ازم سوال میکرد و تا جایی که شماره و آیدی اینستا گرفتیم و با هم دوست شدیم. دیگه اکثر مواقع تو مدرسه با هم بودیم و صمیمی شده بودیم. یه بار به شوخی تو حیاط دستمو گذاشتم رو رون پای چپش و آروم فشار دادم که واکنشش رو ببینم، سرش تو گوشی بود یهو نگام کرد با خنده و بعد دوباره رفت تو گوشیش همچنان که رون نرمش رو فشار میدادم. دیگه عادت شده بود همیشه که کنار هم مینشستیم دستم رو پاش بود و عشق میکردم. یه بار هم زنگ ورزش ما تو کلاس بودیمو مهدی داشت بازی میکرد تو گوشیش و منم تماشا میکردم و دستمم رو گردنش بود که یهو اومد تو بغلمو بهم تکیه داد. عین دو تا عاشق معشوق شده بودیم. باورم نمیشد که پسری که عاشقشم انقد باهام صمیمیه که تو بغلمه. اصلا نمیدونستم چیکار کنم فقط همونجوری نشسته بودم و اونم داشت بازیشو میکرد. ناخودآگاه سرمو چسبوندم به سرش. فهمیدم که یه لحظه مکث کرد و بعد به بازیش ادامه داد بدون اینکه چیزی بگه. موهای نرم و بالشتی شو رو صورتم حس میکردم، بوی موهاش … . دست راستم که رو شونه ش بود و داشتم شونشو آروم میمالیدم. راست کرده بودم و حواسم نبود که چقدر کیرم تابلوعه از زیر شلوار که دیدم یهو نگاهش رفت سمت شلوارم و چیزی نمی گفت که سری خواستم خودمو جمع کنم که نذاشت. تعجب کردم . یه لحظه از اون حالت در اومد و اول بیرون در رو نگاه کرد و برگشت سمتم یک ثانیه چش تو چش بودیم یهو از صورتم یه بوسه زد و برگشت حالت اول. خشکم زده بود و اصلا نمیدونستم چیکار کنم. دوباره سرمو گذاشتم رو سرش. یکم گذشت و من آروم گفتم:

من : مهدی
مهدی : جونم؟
من: … هیچی.

مهدی هم دیگه هیچی نگفت.
زنگ خورد و گوشیشو جمع کرد گفت:

مهدی: من برم دستشویی
من: اوکی داداش

و رفت.

اون روز چهارشنبه بود و فرداش تعطیل بود. شبش ساعت 11 تقریبا، پیام داد:

مهدی: پارسا بیداری

منم سریع باز کردم و گفتم:

من: آره

مهدی: خوبی؟

من: آره خودت خوبی؟ چیزی شده؟

مهدی: میگم مامان بابام خونه نیستن رفتن فلان شهرو فلان کار و …

من: خب تنهایی یعنی؟

مهدی: آره دیگه

من: خب چیکار کنم؟

مهدی : فردا بیا گیم بزنیم
( مهدی پلی استیشن داشت گفته بود بهم)

من: فردا؟ ببینم میتونم یا نه اوکی. بعد از ظهر بیام اوکیه؟

مهدی: آره داداش بیا که هم من تنها نباشم هم عشق و حال کنیم و …

من: حله حله شب خوش …

تو کونم عروسی شد. احتمال میدادم که خبراییه. باورم نمیشد من با این پسر تو خیالاتم جق میزدم.
خوابیدم و فرداش هماهنگ کردم و رفتم حموم و برای اینکه یک درصد اگه بریم تو کار، کامل شیو کردم و پشمامو زدم.
بعدش یه زنگ به مهدی زدم و رفتم. خونشون نزدیک بود پیاده رفتم رسیدم. تو راه یکمم هله هوله گرفتم.

زنگ و زدم و باز کرد و رفتم تو و سلام احوال پرسی کردیم. لباسش راحتی بود و یه شلوارک کوتاه و یه رکابی سفید پوشیده بود. از همون اول چشمم رو بدنش سفیدش بود و راست کرده بودم ولی تابلو نمیکردم. رفتیم پای کنسول و شروع کردیم پلی دادن، گفتم شاید حواسم به گیم پرت شه از اون حال در بیام ولی نشد. یه ساعتی بازی کردیم و خسته شدیم و رفتیم که فیلم ببینیم چیپسو و آب میوه و تنقلات آوردیم و نشستیم رو مبل و یه سینمایی گذاشت پخش شه. من اصلا حواسم به فیلم نبود. داشت آب میوه می خورد ریخت رو رکابیش. چون سفید بود لباسش سریع پاشد رفت شستش. منم منتظر بودم تو بیاد. .وقتی اومد لباس نپوشیده بود فقط شلوارکش. فقط داشتم بدنشو نگاه میکردم. همینطوری بی اهمیت اومد نشست و مثل دیروزش تکیه داد به من و منم همون حالت بغلش کردم. یکم گذشت و دیدم دراز کشید و سرشو گذاشت رو پام و فیلمو میدید. دستمو بردم رو پهلو و بدنش و دست میزدم و چیزی نمیگفت. دیگه کاملا معلوم بود که خودشم میخواست. آروم آروم بیشتر میمالیدمش. یه بدن صاف خوشگل زیر دستم بود، اول از شونه تا دست شو ناز کردم ، بعد پهلو و شکمش رو قشنگ دستمالی کردم و از زیر دستش به سینه ش رسیدم و مالیدمشون. با دست چپ هم موهاشو ناز میکردم؛ دیدم چشماشو بسته و انگار داره لذت میبره.
یهو آروم دست راستمو گرفت و آروم گفت:

مهدی: پارسا

من: جونم

مهدی: خیلی دوستت دارم

من: منم همینطور عزیزم

مهدی: میشه همیشه با هم باشیم؟

من: آره عشقم

آروم آروم دستمو رو بدنش میکشیدم و رفتم سمت کونش و لپ کونشو میمالیدم، خوشش میومد. دستشو گرفتم و بوسیدمش، تک تک انگشتاشو میبوسیدم. بلند شد بغلم کرد محکم انگار قراره فرار کنم. گفت پاهاتو بیار بالا و خودشم آورد یه حالتی نشستیم که من پاهامون توهم قفل شده بود. دوباره رفتیم تو بغل هم دیگه و بعدش دستاشو انداخت دور گردنم و صورتشو آروم به نشانه اینکه منو ببوس می اورد سمتم. منم دستامو بردم پشت کمرش رو گرفتم و کشیدمش سمتم و لبامو گذاشتم رو لبای خوشگل و نرمو خوردنیش. به آرزوم رسیدم. شروع کردم به خوردن لباش و با تمام وجود داشتیم لب بازی میکردیم. زبونشو میخوردم و لب پایینیشو میکشیدم. بعد چند دقیقه خوردن لباش گفت تی شرتمو در بیارم و منم همین کارو کردم و دراز کشید رو مبل و منم رفتم روش و دوباره لباشو خوردم. بعدش رفتم سراغ گردنش ، اروم اروم بوسه زنان از چونش شروع کردم تا رسیدم به گردنش و مک میزدمش و بعدش رفتم سمت سینش. یه دستمو گذاشتم رو کیرش از رو شلوار و شروع کردم به مالیدنش. زیاد بزرگ نبود زیاد کوچیکم نبود. نوک سینه هاشو با زبونم میمالیدم. همینطوری رفتم و رفتم تا دیگه رسیدم به کیرشو شلوارکشو کشیدم پایین. اثری از مو نبود. تمیز و خوشگل. کیرشو گرفتم دستمو یکم بالا پایین کردم اونم داشت عشق میکرد. آه و نالش شروع شد و رفتم سراغ خوردنش اول سر کیرشو یه بوسه زدم و بعد یکم براش ساک زدم. آه میکشید. بعد چند دقیقه گفت:

مهدی: پارسا

من: جون

مهدی: داره میاد

منم برای اینکه ارضا نشه تمومش کردم. بلند شد و دستمو گرفت و گفت بیا بریم اتاق. سریع رفتیم اتاقش و خودشو انداخت رو تخت و منم رفتم روش و دوباره شروع کردم به خوردن لب و لوچه و گردنش عین گشنه ها. لباش قرمز و تفی شده بود و چشماش خمار. پاشد و گفت که دراز بکشم و کشیدم. اومد رو پاهام و کمربندمو باز کرد و شرتمو کشید پایین. همون حالت چند ثانیه وایساد و کیرمو گرفت دستشو داشت نگاه میکرد (کیرم یکم از مال خودش بزرگتر بود). یه لبخند زد و شروع کرد به جق زدن برام. داشتم لذت میبردم که با اون دستای نرمش داشت برام جق میزد.

من: نمیخوری؟

لم داد رو تخت و با یه دستش تخمامو گرفت و با دست دیگه کیرمو، سرشو کرد تو دهنش با لباش می مکید و داخل دهنش سر کیرمو زبون میزد
آه میکشیدم و انگار تو بهشت بودم، تو اوج لذت. یه لیس از سر کیرم تا تخمام کشید و بعدش کل کیرمو کرد تو دهنش. با تمام وجود ساک میزد کیرمو میبرد تا حلقش. اینقدر ساک زد که کم مونده بود ارضا شم که سریع کیرم از دهنش کشیدم بیرون. سریع اومد و کنارم و پامو انداختم روش و لب بازی کردیم و دوباره گردنشو خوردم و همزمان دستم لای کونش بود. همین طوری داشتم گردنشو میخوردم که گفت:

مهدی: عممم … پارسااا … اههه

من : جووووون

مهدی : کیر میخوام…عهمم… پارسا کیرتو میخوام

اینو که گفت عین وحشیا سریع خوابوندمش به شکم و لپای کونشو باز کردم. واییی سوراخ صورتی خوشگل و تمیز. شروع کردم به خوردن کونش و لیسیدن سوراخش. داشت آه میکشید و عشق میکرد.

من: کیر میخوای ها؟ کیر میخوای؟

مهدی: آههههه آره بکن تومممم

یه چک به کونش زدم و آه کشید و گفتم قمبل کن. کیرمو آروم کردم توش راحت رفت، گشاد بود تقریبا ولی بازم حال میداد.

مهدی: اووممممممم آرهههههه بکن منو بکن آهههههه

من: جووون فدات بشم من عشقممم

مهدی: پارسا عاشقتم آههههه جرم بده پارساااا

من: از این به بعد کونت مال منه عشقم کیرمم مال تو، آرزوم بودی توو

مهدی: آرهههه آرهههه واینستا بکن فقط اوففففففففف

بلندش کردم و با زانو هامون رو تخت وایسادیم و یه دستمو از زیر بغلش رد کردمو بالا تنشو گرفتم و میاوردم سمت خودم و با دست دیگم کیرشو میمالیدم. انقد همینجوری کردمش و کیرشو مالیدم که ارضا شد آبشو ریخت تو دستم منم آوردم و ریختم رو کمرش. به حالت داگی نشوندمش رو سریع تر و محکم تر گاییدمش و بعد چند دقیقه ارضا شدم و کل آبمو تو کونش خالی کردم. از بیحالی ولو شدیم رو تخت و اون به شکم دراز کشید تو تخت کثیف نشه.

من: دوست دارم عشقم

مهدی: ممنونم عشقم خیلی حال داد

مهدی: پارسا، هیچ وقت ولم نکن

من: همیشه باهات میمونم عشقم

و نزدیک هم شدیم و یه لب از هم گرفتیم. بعدشم پا شدیم و رفتیم حموم دوتایی و زیر دوش هم با هم کلی عشق بازی کردیم و بعدش لباسامونو پوشیدیم و دم در یه لب آبدار ازش گرفتم و بغل کردیم همدیگرو رفتم سمت خونه.

نوشته: پارسا

بازدید 13,595

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “گی عشق دبیرستانی”

  1. خیلی چیزها هارو خوب گفتی ولی ی چن تا مشکل داریخیلی خوب بود وقتی همچیز رو با جزئیات بیان کردی عالی بود

  2. تا وسطاش خوندم که گفت خونه مون خالیه…نگارش خوب و جالب بود…با احساس بود…

  3. واقعا همچین عشقیو همچین حالیو با پوستو استخونم تجربه کردم خییلی زیباس تا تجربه نکنی نمیفهمی چقد لذتبخشه و تا جداتون نکنن نمیفهمین چقددردناکه و مرگ اور

  4. حالم از داستان های تخیلی اغراق آمیز بهم میخوره. چرا فکر کردین یک فرد زیبا و خوشگل میاد با یکی پایین از خودش و تسلیم اون میشه ؟ یکم واقیعت پذیر باشین

  5. اگه این اتفاقا واقعی نیس پس خوشکلا رو کی میکنه که کونشون روز به روز خوش فرم تر میشع

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید