اولین بار که بعد از آشتی اومد، یه پیراهن سفید ساده پوشیده بود و شلوار جین آبی تیره. بوی ادکلن ملایمش مثل نسیم خنک تابستون تو فضای خونه پیچیده بود. احترامش به من، لحن آرام و نگاه مؤدبانهش باعث میشد احساس کنم هنوز پسرهای خوب و سالم وجود دارن.
هفتهها گذشت و رفتوآمدهاش بیشتر شد. هر بار با تیپ جدیدی ظاهر میشد؛ گاهی با تیشرت مشکی و کت اسپرت طوسی، گاهی با هودی سرمهای و کلاه بیسبالی که موهاش از زیرش بیرون زده بود. هر بار، بوی تازهای از عطرش حس میکردم، انگار میخواست همهچیز متفاوت و مثبت باشه.
کمکم متوجه شدم حرفهاش فقط محدود به افشین نیست. وقتی منم کنارش مینشستم، نگاهش نرمتر میشد، مکثهای کوتاهش بعد از حرفهام طولانیتر. یه چیزی توی لحنش بود که حس میکردم داره کمکم به دل و احساسات من نزدیک میشه، حتی اگه سعی داشت پنهانش کنه.
گاهی وقتا که افشین میرفت آشپزخونه یا مشغول گوشی بود، نگاه آرمین برای لحظهای روی من میموند. نه بیادبانه، نه سنگین… فقط یه نگاه پر از فهم و احترام، اما با چیزی پنهان توی عمقش که باعث میشد قلبم یه لحظه تندتر بزنه.
خودمم گیج شده بودم. این پسر، دوست نزدیک پسرم بود. اومده بود تا افشینو از اون مسیر لعنتی نجات بده… ولی نمیشد انکار کرد که وجودش، حضورش، حرفهاش باعث شده بود تنهاییهام کمتر بشه.
و هر بار که در رو پشت سرش میبست و میرفت، خونه دوباره ساکت میشد، اما رایحه عطرش تو هوا میموند و باعث میشد ناخودآگاه لبخند بزنم… حتی اگه هزار تا فکر و احساس متناقض توی سرم بود.
آن روز عصر، هوای پاییزی نرم و خنک از پنجره آشپزخانه داخل میوزید. شیشههای بخار گرفته را با پشت دست پاک کردم و برگشتم سر ظرفها. یک تیشرت ساده و شلوار راحتی نخی به تن داشتم، موهایم را شل بالای سرم بسته بودم. نمیدانم از کی این حس آرامش و اعتماد نسبت به آرمین در من شکل گرفته بود، اما دیگر مثل اولها نبودم که حواسم به لباسهایم و نگاهش باشد. حضورش برایم مثل حضور یکی از نزدیکان خانه شده بود، بینیاز به حریم مصنوعی یا فاصلههای تصنعی.
صدای پای آرامش از پشت سر آمد. تکیه داد به چارچوب در و لحظهای سکوت کرد، انگار چیزی روی دلش مانده باشد. صدایش که آمد، کمی مردد بود اما همچنان محکم:
– «فکر کردم شاید چند روزی بریم شمال… هم برای افشین خوبه، هم برای تو، همهمون حال و هوامون عوض میشه.»
لبخندی زدم و درحالیکه دستم را با حوله خشک میکردم، گفتم:
– «فکر خوبیه… ولی نسترن هم باشه، با هم باشیم بهتره.»
لحظهای سکوت کرد. سرم را برگرداندم و دیدم نگاهش بین قاب پنجره و من در رفت و برگشته. جواب داد اما صدایش دیگر آن گرمای لحظه اول را نداشت:
– «آره… اگه خودش بخواد.»
حسی شبیه مکث در هوا پخش شد. فاصلهاش با من چند قدم بود، نه آنقدر نزدیک که مرزی بشکند، نه آنقدر دور که غریبه بهنظر برسد. اعتمادم به او باعث میشد حتی در این لباسهای راحتی هم احساس ناامنی نکنم، اما نگاهش… چیزی در آن بود که گاهی مرز این دوستی ساده را لرزان میکرد.
هنوز حوله را روی شانهام انداخته بودم که صدای در اتاق نسترن آمد. او با بیحوصلگی از اتاق بیرون آمد، گوشی در دست و چشمانی که خستگی و بیتوجهی از آن میبارید. بدون اینکه حتی به ما نگاه کند، روی مبل نشست و مشغول تایپ کردن شد.
آرمین سعی کرد لبخندی بزند و آرام گفت:
– «نسترن جان، داشتیم حرف میزدیم شاید چند روزی بریم شمال، کنار دریا، یه کم حال و هوامون عوض بشه. تو هم اگه دوست داری بیا.»
نسترن حتی سرش را بالا نیاورد، فقط شانهای بالا انداخت و با بیحوصلگی جواب داد:
– «نه، نمیام.»
کلماتش مثل یک دیوار سرد بینمان نشست. نگاه کوتاهی بین من و آرمین رد و بدل شد؛ چیزی شبیه ناامیدی در چشمهای او بود، اما زود سعی کرد پنهانش کند. دستش را در جیبش فرو برد و کمی سرش را پایین انداخت. من هم لبخندی زورکی زدم، اما ته دلم حس کردم این سفر، همانطور که از لحن آرمین فهمیده بودم، بیشتر برای من و افشین بود تا برای نسترن.
نسترن دوباره به اتاقش برگشت، در را محکم بست و ما ماندیم و سکوتی که بعد از رفتنش روی فضا افتاده بود. آرمین نفس عمیقی کشید و آرام گفت:
– «عیبی نداره… مهم اینه افشین یه کم حالش بهتر بشه.»
اما من خوب میدیدم که نگاهش گاهی روی من میلغزد، گویی بین حرفهایش چیزهای نگفتهای معلق مانده است. من هنوز نمیدانستم این توجهاش برای چه بود… برای نسترن، برای من، یا شاید برای هیچکدام.
هوشنگ نزدیک یک هفته بود که خانه نمیآمد. تماسهای کوتاهش فقط حول کار و معاملههای جدید میچرخید. تازه فهمیده بودم سفرش به ترکیه برای خرید یک بیل مکانیکی بزرگ بوده؛ این روزها وارد کار خرید و فروش ماشینآلات راهسازی شده بود و مدام دنبال معاملههای پر سود میدوید. دیگر خبری از آن عشق و شور چند ماه پیشش نبود، و من حتی وقتی صدای خستهاش را پشت خط میشنیدم، میفهمیدم تمام ذهنش جای دیگری است.
بعدازظهر بود که آرمین آمد تا با من و افشین درباره سفر شمال صحبت کند. من قبل از آمدنش به اتاق رفتم و لباسی پوشیدم که همیشه اعتمادبهنفسم را بالا میبرد: یک مانتوی مشکی کوتاه و آزاد، شلوار جین روشن و شالی سبز یشمی که به رنگ چشمهایم میخورد. کمی آرایش ملایم کردم و عطر گرانقیمت مورد علاقهام را زدم. تصمیم داشتم در این سفر، هم آرامش داشته باشم و هم خودم را کمی دوباره پیدا کنم. حتی قبل از آمدنش چند دست لباس راحتی هم جمع کردم؛ بلوز و شلوارهای سبک و شیک که برای ساحل و کنار دریا مناسب بود.
آرمین با ماشین شاسیبلند نقره ایش آمد. بوی ادکلن تازهاش وقتی وارد خانه شد، فضا را پر کرد. مودبانه سلام کرد، نگاه کوتاهی به وسایل جمعشده کنار در انداخت و گفت:
– «پس یعنی سفرتون قطعیه؟»
لبخند زدم و جواب دادم:
– «آره، میخوام یه کم هوای خونه عوض شه. افشینم نیاز داره از این فضای خفه دور بشه.»
همان موقع افشین از اتاقش بیرون آمد، کمی بیحوصله اما سرحالتر از روزهای قبل. او با دیدن آرمین، لبخند کمرنگی زد، مثل قدیم نبود اما دلگرمکننده بود. قرار گذاشتیم فردا صبح زود راه بیفتیم.
وقتی آرمین رفت تا وسایلش را آماده کند، من در آستانه در ایستاده بودم. به پشت سرش نگاه کردم؛ هنوز هم نمیدانستم این توجههایش به من، بخاطر علاقهاش به نسترن بود یا چیز دیگری… اما این سفر قرار بود جواب خیلی از سوالها را روشن کند.
صبح زود، هنوز آفتاب کامل بالا نیامده بود که همه چیز آماده بود. وسایل را جمع کرده بودم، یک فلاسک چای گذاشتم برای راه، و لباسهایمان را در صندوق عقب جا دادیم. آرمین مثل همیشه وقتشناس و مرتب رسید، با تیپی ساده اما چشمگیر: یک تیشرت طوسی جذب، شلوار جین تیره و عینک آفتابی روی موهای کمی نامرتبش. بوی ادکلن خنکش وقتی کنار ماشین ایستادم، نسیم خنک صبحگاهی را شیرینتر میکرد.
افشین روی صندلی عقب نشست، سرش کمی سنگین بود. داروهای آرامبخشی که دکتر تجویز کرده بود هنوز اثر داشت و مدام چشمانش بسته میشد. نگاهش کردم و لبخندی زدم، دلم میخواست این سفر برای او شروع دوبارهای باشد.
ماشین که به جاده افتاد، من و آرمین کمکم وارد حرف شدیم. اول در مورد افشین حرف زدیم، اینکه چه کارهایی باید انجام بدهیم تا دوباره اعتمادبهنفس پیدا کند و زندگیاش را از نو بسازد. بعد، بحثهایمان آرامآرام شخصیتر شد. آرمین از گذشتهاش گفت، از سختیهایی که پشت سر گذاشته، از رؤیاهایی که هنوز به آنها نرسیده.
هر بار که میخندید یا چیزی میگفت که دلم را آرام میکرد، نگاه کوتاهی به من میانداخت، انگار مطمئن نبود واکنش من چیست. من هم وانمود میکردم بیتفاوتام، اما درونم حس عجیبی جریان داشت؛ حسی که مدتی بود تجربه نکرده بودم.
افشین بیشتر مسیر خواب بود، سرش روی شیشه تکیه داشت و صدای نفسهای آرامش پسزمینه حرفهای ما را پر میکرد. گاهی سکوتی بین من و آرمین میافتاد و فقط صدای جاده و موسیقی ملایمی که پخش میشد، شنیده میشد. اما هر بار، یکی از ما دوباره بحثی تازه باز میکرد تا این فاصله نامرئی کمتر شود.
وقتی وارد جادههای شمال شدیم و هوای مرطوب و بوی درختان بارانخورده به مشام رسید، حس کردم شاید این سفر نهفقط برای افشین، بلکه برای من هم نقطه عطفی باشد؛ جایی برای پیدا کردن آرامش و شاید… جواب بعضی از سوالهای دلم.
بهمحض اینکه به ویلا رسیدیم، صدای آرام امواج دریا و بوی نمِ جنگل، خستگی راه را کمی سبک کرد، اما بدنم هنوز کوفته بود. تمام طول مسیر سعی کرده بودم آرامش خودم را حفظ کنم، هم حواسم به افشین باشد و هم به فضای بین خودم و آرمین.
وسایل را داخل گذاشتیم، افشین بدون معطلی دوباره روی کاناپه خوابید، هنوز اثر داروها سنگین بود. من در سکوت پردهها را کنار زدم تا نور غروب داخل بیاید و بعد نشستم روی مبل، دستهایم را روی گردنم گذاشتم و چند بار با خستگی مالیدم.
آرمین از آشپزخانه بیرون آمد، دو لیوان آب دستش بود. یکی را به طرفم گرفت و با لبخند گفت:
– “این همه رانندگی و استرس… معلومه خیلی خستهای.”
من لبخند کمجانی زدم و آب را گرفتم.
گفتم: «خسته که چه عرض کنم… انگار همه تنم داره داد میزنه.»
آرمین کمی مکث کرد، نگاهش روی من ماند اما سریع نگاهش را به سمت دیگری برد. بعد با لحنی شوخ گفت:
– “میخوای یه ماساژ حرفهای بهت بدم؟ البته نه اونجوری که فکر کنی، فقط واسه خستگیِ راه.”
لبخندم پررنگتر شد. میدانستم حرفش بیشتر برای شکستن این سنگینی و فاصلهی نامرئی بین ما بود تا چیز دیگری. گفتم:
– “نه دیگه، همین که رسیدیم سالم خدا رو شکر، ماساژ بمونه طلبت.”
او خندید، همان خندهای که دیوار یخ بینمان را کمی ترک میداد. برای لحظهای، نگاههایمان گره خورد و هر دو سریع نگاه را دزدیدیم، انگار هر کداممان چیزی را که نباید، حس کرده باشیم.
صدای نفسهای آرام افشین از آنطرف سالن، و صدای دریا از پنجره باز، مثل دو دنیا را کنار هم آورده بود؛ یکی پر از نگرانیهای گذشته، و دیگری پر از حسهای تازهای که هنوز نمیدانستم باید به آنها اجازه بدهم یا نه.
شب آرام آرام روی ویلا سایه انداخته بود و تنها صدای دریا بود که با موجهای نرمش به دیوار سکوت میکوبید. افشین روی کاناپه نشسته بود، ولی رنگ به صورتش نداشت. دانههای عرق روی پیشانیاش مینشست و گاهی از درد به خودش میپیچید. قلبم فشرده شد و بیاختیار کنارش نشستم. دستم را روی بازویش گذاشتم:
– «افشین جان، مامان، چی شده؟ حالت خوب نیست؟»
آرمین زودتر از من متوجه شد، آرام شانهی افشین را گرفت و گفت:
– «بیا بریم بیرون یه کم هوا بخوریم، باهات حرف دارم.»
قبل از اینکه جواب بدهم، هر دو به حیاط رفتند. از پشت شیشه فقط صدای آرام آرمین میآمد، مثل کسی که بخواهد با کلماتش درد را کم کند. وقتی برگشتند، افشین کمی آرامتر بود، گفت میخواهد بخوابد و رفت به اتاقش.
با دلواپسی برگشتم روی مبل نشستم، دستهایم را در هم گره کرده بودم. لباس راحتی آزاد و سادهای تنم بود؛ پارچه نخی نرم و رنگ روشنش باعث میشد کمی راحتتر باشم، اما دلواپسیهایم دست از سرم برنمیداشت. زیر لب گفتم:
– «نمیدونم دیگه باید چیکار کنم… میترسم یه روز دیر بشه، میترسم دستم بهش نرسه.»
آرمین کنارم نشست، نه خیلی نزدیک، اما بهاندازهای که صدایش فقط برای من باشد. گفت:
– «قول بده دیگه اینقدر خودت رو عذاب ندی. من هستم… تا هر وقت لازم باشه، کنارتونم. نمیذارم تنها بمونی، بهت قول میدم.»
نگاهش پر از اطمینان بود، اما دلم باور نمیکرد. آرام گفتم:
– «متوجه نمیشم… چرا اینقدر مطمئنی؟ چرا فکر میکنی میشه همه چی درست بشه؟»
لبخند کمرنگی زد و انگار نمیخواست بیشتر توضیح بدهد. سریع بحث را عوض کرد و از جایش بلند شد:
– «بیا بریم بیرون، یه چیزی بخوریم. تو هم نباید گرسنه بمونی.»
کمکم بساطی آرام و بیهیچ عجلهای پهن کرد؛ میوهها را شست و با حوصله چید، چای دم کرد و بوی قلیون در فضای باز حیاط پیچید. بعد رفت سراغ زغالها، با دقت سیخها را آماده کرد و گوشت گوسفندی را روی آتش گذاشت. حرارت ملایم شعلهها صورتش را روشن میکرد.
هر چند دقیقه یکبار تکهای از کبابها را که آماده شده بود میگرفت، با خنده به سمتم میآورد و میگفت:
– «ببین خوب شده؟ امتحان کن.»
و خودش تکهای دیگر را آرام میگذاشت در دهانش.
لحظهای همانجا، زیر نور ملایم چراغ ویلا، وقتی صدای موجها با بوی کباب قاطی شد و نگاه آرام آرمین به من افتاد، یک حس عجیب و ناشناخته در وجودم نشست… حسی که نمیدانستم از امنیتی بود که میداد یا از گرمای نگاهش. فقط میدانستم دلم نمیخواست آن لحظه تمام شود.
هوا کمکم خنکتر میشد. صدای جیرجیرکها و بوی چوب نیمسوخته از منقل توی حیاط ویلا پخش شده بود. افشین بعد از خوردن داروهاش دوباره خوابیده بود و نفسهای منظمش از پنجره باز اتاق شنیده میشد. من روی یکی از صندلیهای حیاط نشسته بودم و شالم رو کمی دورم پیچیده بودم، نگاه خیره به آتش.
آرمین روبهروم نشسته بود، پیراهن مشکی سادهای پوشیده بود و آستینهاشو تا آرنج تا زده بود. اون بوی ادکلن خنک و ملایمش با بوی کباب گوسفندی که روی آتش میپخت، قاطی شده بود. سکوت بینمون نه سنگین بود نه سبک، یه چیزی وسط این دوتا، انگار هر دو میخواستیم چیزی بگیم اما نمیدونستیم از کجا شروع کنیم.
آرمین سیخی از گوشت که تازه کمی سرخ شده بود برداشت، فوتی کرد و با لبخند گفت:
– «امتحان کن… هنوز داغه اما خوشمزهست.»
گرفتم و مزه کردم. مزهش دقیقاً همون چیزی بود که انتظار داشتم؛ ساده، ولی دلچسب. لبخندی زدم و گفتم:
– «انگار تو کارهات همیشه حوصله هست، حتی همین کباب درست کردن.»
– «وقتی میخوام یه نفر حتی برای چند دقیقه آرامش داشته باشه، حوصلهم دو برابر میشه.»
بهش نگاه کردم، همون لحظه نگاهمون گره خورد اما سریع چشمامو برگردوندم سمت آتش. حس کردم چیزی توی دلم تکون خورد؛ حسی که نه شبیه عشق بود نه دوستی، بیشتر شبیه یه اطمینان آرام، یه جور امنیت که مدتها بود گمش کرده بودم.
بعد از چند لحظه سکوت، آروم گفت:
– «قول بده دیگه خودتو اینقدر اذیت نکنی. من نمیذارم هیچچی دوباره خراب بشه، نه برای تو، نه برای افشین.»
یه لبخند تلخ زدم: «تو خیلی راحت حرف میزنی، اما من هنوز نمیفهمم چطور میشه دیگه نگران نبود.»
اون فقط یه لحظه مکث کرد، نفس عمیقی کشید و با لبخند گفت:
– «باشه، فعلاً قول نمیگیرم… اما نشونت میدم میشه.»
حرفو عوض کرد، دوباره برگشت سمت منقل، با آرامش سیخها رو چرخوند. وقتی یه تیکه کباب آماده شد، با خنده کوچیکی گرفت جلو دهنم و گفت:
– «این یکی خوشگلتره، حیفه سرد بشه.»
وقتی گرفتم و لبخند زدم، برای چند ثانیه همه چیز ساده شد. انگار دلواپسیها، گذشته، حتی فکر فردا، همه از بین رفته بود و فقط همون حس عجیب و گرم توی دلم مونده بود؛ حسی که باعث شد ناخودآگاه دلم بخواد این شب تموم نشه.
شب عجیب سنگین بود، انگار هر دقیقهاش چند ساعت طول میکشید. هرچی چشمهام رو بستم، خواب به سراغم نیومد. یه حس ناشناخته زیر پوستم میخزید، ترکیبی از دلواپسی، دلتنگی و یه چیزی که حتی نمیتونستم اسمش رو بذارم. برای لحظهای هوشنگ اومد تو ذهنم، دلم خواست زنگ بزنم اما ساعت رو که نگاه کردم، پشیمون شدم.
بعد یاد نسترن افتادم… فکر اینکه تنهایی با اون پسر باشه و من اینجا کاری نکنم، قلبم رو فشرد. یه جور احساس گناه و بیقراری وجودم رو پر کرد.
از تخت بلند شدم، شلوارک سفید نیمهبلند و تیشرت سادهای تنم بود. رفتم سمت تراس، نسیم خنک صورتمو لمس کرد اما اون گرمای عجیبی که تو بدنم بود کم نشد. روی میز، جعبه سیگار مونده بود. یکی برداشتم، روشنش کردم و نفس عمیقی کشیدم تا شاید آروم شم.
همون موقع صدای قدمهایی پشت سرم اومد. قبل از اینکه برگردم، صدای آرمین رو شنیدم:
– «هنوز نخوابیدی؟»
لحنش ملایم بود، یه جور دلواپسی توش داشت. برگشتم، توی نور کم حیاط، صورتش جدی اما مهربون بود. خودش رو به ریل تراس تکیه داد، چند ثانیه سکوت بینمون بود، فقط صدای جیرجیرکها میومد.
بعد با صدای آرومتری گفت:
– «میفهمم خوابت نمیبره… بعضی شبها آدم فقط میخواد یکی کنارش باشه، همین.»
نفسمو آهسته بیرون دادم و گفتم:
– «آره… ذهنم پر از فکرم، انگار آرامش ازم فرار کرده.»
اون کمی جلوتر اومد، فاصلهمون هنوز رعایت شده بود، اما حضورش سنگینی هوای شب رو کمتر میکرد. گفت:
– «من قول داده بودم کنارتم… هرچی باشه، نذار دلواپسی تنهات کنه. این شبا هم میگذرن، باور کن.»
چشمهام رو بستم، برای لحظهای دلم خواست به این حرفها تکیه کنم، به اون حس امنیتی که از لحنش میومد. شاید برای اولین بار اون شب، نفسم راحتتر بالا اومد.
دستم هنوز لرزش خفیفی داشت وقتی سیگار رو بین انگشتهام نگه داشته بودم. آرمین دستش رو به طرفم دراز کرد، فکر کردم میخواد بگه نکش، که دلم قرص شد و خاموشش کنم. اما نه… سیگار رو گرفت، با یه آرامش عجیبی، انگار همهی فکرهاشو لابهلای اون دود میریخت، یه پک عمیق زد، اونقدر که حس کردم تموم هوا رو کشید تو خودش و برای چند ثانیه نگه داشت.
وقتی دود رو بیرون داد، چشمهاش افتاد توی چشمهام… نگاهش یه چیزی داشت، نه فقط همدردی، انگار میخواست بگه «میفهممت». بعد بیهیچ حرفی سیگار رو دوباره سمتم گرفت.
خشکم زده بود، اما انگار ناخودآگاه گرفتمش. منم یه پک زدم، آهسته و عمیق… دود بینمون پخش شد، و برای لحظهای حس کردم هر دو داریم همون سنگینی رو باهم شریک میشیم. دوباره از دستم گرفت و پک زد. دوباره داد دست من. این تکرار، این رفت و برگشت، شد یه بازی بیصدا… تا وقتی که بیاختیار خندهمون گرفت، هر دو زیر لب خندیدیم، خندهای که بعد از مدتها انگار دیوار بینمون رو شکست.
یهدفعه حس کردم گرمای دستش روی بازوم نشست. نه عجولانه، نه سنگین، فقط یه لمس آروم، انگار میخواست مطمئنم کنه که تنهام نیست. نگاهش هنوز رو صورتم بود، اما حرفی نزد… فقط همون دستش که آروم روی بازوم موند، مثل یه جور قول بیصدا.
برای لحظهای همهچیز ایستاد… حتی صدای جیرجیرکها، حتی صدای موجهای آرام استخر که چند دقیقه قبل با شیرجههای آرمین شکسته بود. فقط من بودم، اون، دود سیگار بینمون و گرمای دستش که انگار راهی پیدا کرده بود تا مستقیم برسه به قلبم.
یه نفس عمیق کشیدم، اما انگار هوا به ریههام نمیرسید. حسی بود شبیه تسلیم شدن… مثل وقتی که یه قطره بارون تصمیم میگیره خودش رو رها کنه و بیفته پایین، بدون اینکه بدونه تهش کجاست، فقط چون خستهست از آویزون بودن.
به خودم میگفتم “نه… نباید بذارم این حس جلو بره، نباید…” اما هیچ دلیلی نداشتم که محکم بایستم، هیچ چیزی نبود که جلوشو بگیره. فقط اون لحظه بود، اون نگاه، اون آرامش عجیبی که از بودنش میگرفتم، و این حس که بعد از مدتها یکی واقعا نزدیکمه، حتی بدون لمس بیشتر، حتی بدون کلمهای اضافه.
دود اخرین پک از سیگار بینمون محو شد. آرمین خیره تو چشمام نگاه کرد، انگار منتظر بود چیزی بگم، اما صدایی از گلوم درنمیومد. فقط نگاهم کردم، شاید با همون نگاه داشتم اعتراف میکردم که دارم تسلیم این حس میشم، بیهیچ منطقی، بیهیچ دفاعی.
اون لحظه انگار همهی دیوارهایی که دور خودم ساخته بودم ترک خوردن.
آرمین آروم دستش رو بالا آورد و موهامو پشت گوشم زد، بعد سرمو کشید سمت خودش.
بیاختیار گذاشتم سرم روی سینهش، صدای قلبش رو میشنیدم… آرام و محکم، انگار داشت میگفت “اینجام… نترس”.
انگشتاش بین موهام حرکت میکرد، نرم، مثل لالاییای که مدتهاست از کسی نشنیده بودم. صدای آرومش توی شب پیچید:
“میدونی… از همون روز اول که دوباره دیدمت، یه چیزی ته دلم روشن شد. سعی کردم نشون ندم، حتی به خودم بقبولونم که اشتباهه… ولی هرچی گذشت بیشتر فهمیدم نمیتونم بیتفاوت باشم.”
نفس عمیقی کشیدم، اما کلمات تو گلوم گیر کرده بودن. گوش میدادم و فقط حس میکردم یه چیزی درونم داره فرو میریزه…
اون “مُهری” که همیشه فکر میکردم نامرئیه اما نگهم داشته بود، چیزی به اسم تعهد، یه خط قرمز که هیچوقت پا فراتر نذاشته بودم… حالا زیر این صداقت، زیر این دستایی که موهامو نوازش میکردن، داشت ترک میخورد.
نگاهمو بلند کردم، چشمام افتاد تو چشماش.
یه جور نگاه بود که انگار کل دنیا رو تو خودش داشت، بدون وعده، بدون ترس، فقط پر از حس.
دیگه نمیفهمیدم زمان چجوری میگذره… فقط گوش میدادم، نفس میکشیدم، و حس میکردم دارم تسلیم میشم… شاید برای اولین بار توی سالها، نه به یه آدم، بلکه به یه چیزی که اسمشو نمیدونستم، یه آرامش عجیب و پرخطر.
اون لحظه همهچی مثل برق گذشت، اما حسش عمیقتر از هر چیزی بود که تا حالا تجربه کرده بودم.
وقتی نگاههامون گره خورد، انگار دیگه راه برگشتی نبود. آرمین دستاشو دو طرف صورتم گذاشت، انگشتاش گرم و مطمئن بودن. نفسهامون توی هوا قاطی شد، بوی سیگار و اون ادکلن ملایمش، مثل موجی که همه حواسمو گرفت.
اولین بوسه کوتاه بود، انگار هردومون هنوز شک داشتیم… اما لحظه بعد همه تردیدها ریخت.
لبامون روی هم نشست، عمیقتر، بیوقفه… نفسامون تند شد و زانوهام بیاختیار شل شدن، دیگه روی پا بند نبودم. آرمین دستمو گرفت و آروم، اما با یه اطمینان عجیب، منو سمت خودش کشید تا روی کف تراس، کنار هم دراز کشیدیم.
صدای نفسهامون، سکوت شب و باد خنک، همهچیز ترکیب شده بود. بین بوسهها گاهی فقط به هم نگاه میکردیم، آنقدر نزدیک که نفسمون به صورت هم میخورد… انگار دنیا کوچیک شده بود و فقط همین چند سانتیمتر بین ما بود که معنا داشت.
برای لحظهای همه سنگینیهای این مدت، غم، دلواپسی، ترسهام… همه محو شد. مونده بودم و اون و این حس که دیگه هیچی نمیتونست ما رو از هم جدا کنه… حتی فکر و عقل خودم.
آرمین بعد از چند دقیقه، همونطور که هنوز دستام توی دستاش بود، با صدای خیلی آروم گفت:
– «پاشو… اگه افشین بیدار شه خوب نیست ببینه.»
کمک کرد بلند شم، دستمو گرفت و بدون اینکه حرف دیگهای بزنیم، منو تا یکی از اتاقهای خالی ویلا برد. درو آروم بست و چراغو کمنور کرد. هنوز قلبم تند میزد، گیج بودم بین ترس، هیجان و اون حس عجیبی که نمیتونستم اسم بذارم روش.
نشستیم کنار هم، هنوز همون نزدیکی بینمون بود. نگاهش طوری بود که انگار میخواست بگه “اینجا امنی”. دستمو گرفت، محکم اما پر از آرامش. دوباره همون حس تسلیم شدن اومد سراغم، نه از روی ضعف، بلکه انگار دلم میخواست برای چند لحظه فقط به چیزی فکر نکنم، فقط باشم… با اون.
سرمو گذاشتم روی شونهش، صدای ضربان قلبش رو میشنیدم. آرام حرف میزد، چیزهایی مثل “دیگه تنها نیستی” و “بهت قول میدم همیشه کنارت باشم”. هر کلمهش مثل مرهم بود رو زخمایی که حتی خودم یادم رفته بود دارم.
چند لحظه بعد، دوباره بوسههامون شروع شد، اما اینبار نرمتر، آرومتر… طوری که انگار هردومون نمیخواستیم زمان بگذره. لحظهای پر از گرما و حس آرامش بود، بدون هیچ عجلهای، فقط یک نزدیکی واقعی بین دو نفر.
لحظهای که لبهامون دوباره به هم رسید، انگار چیزی تو وجودم شکست. نفسهام کوتاه و بیاختیار شده بود، گرمایی که از نزدیکی آرمین میومد مثل موجی از سر تا پامو میگرفت. قلبم دیگه تو سینهم جا نمیشد، هر تپشش رو با تمام وجود حس میکردم.
انگار هر لمسش شعلهای بود که آروم اما پرقدرت تو بدنم میپیچید. حس عجیبی بود، ترکیبی از ترس، هیجان و یه میل پنهان که نمیخواستم اسم روش بذارم. ذهنم میگفت باید فاصله بگیرم، اما تنم… تنم دیگه فرمان نمیبرد.
آرمین با صدای خیلی آروم، درست کنار گوشم گفت:
– «نترس… این لحظه فقط مال خودمونه.»
و من حس کردم دنیا برای چند دقیقه ساکت شد، فقط نفسهای داغ و تندمون بود که فضای اتاق رو پر کرده بود.
آرمین نزدیکتر شد، گرمای دستاش روی بدنم لرز عجیبی به روحم انداخت. هر تماسش مثل موجی بود که از نوک انگشتام تا عمق وجودم رو میلرزوند. صدای نفسهاش نزدیک گردنم میپیچید و انگار تمام هوای اطرافم رو داغتر میکرد.
نمیدونم چی شد که دیگه نتونستم مقاومت کنم… فقط چشمام رو بستم و گذاشتم اون لحظه منو با خودش ببره. بدنم بیاختیار واکنش نشون میداد، مثل اینکه دیگه کنترلی روی تپش قلب و نفسم نداشتم. هر ثانیه، کشش بینمون شدیدتر میشد، تا جایی که حس کردم همه مرزها، همه دیوارهایی که دور قلبم کشیده بودم، فرو ریختن… و فقط من بودم و اون گرمایی که آرمین بهم میداد.
نفسهام بریدهبریده شده بود و دلم میخواست زمان همونجا متوقف بشه. نزدیکیش، فشار انگشتاش رو وسط پام حس کردم آهم بلند شد بی اختیار سرمو به عقب کشوندم زیر گردنم رو شروع به مکیدن کرد و بیشتر جرأت پیدا کرد دستشو تو شلوارم برد رو شورتم فشار میداد خیس شده بودم و لزج شده بود خجالت کشیدم از خودم ، و حس جسورانهای که از لمسش به من منتقل میشد، مثل آتیشی بود که تمام وجودم رو میسوزوند. انگار کنترلم رو از دست داده بودم، چیزی بین میل شدید و وحشتِ شکستن مرزها دست و پامو بسته بود. لحظهای بود که حس کردم دیگه چیزی نمیتونه منو عقب بکشه… جز خودم.
با ضربان قلبی که داشت از قفسه سینه بیرون میزد، ناگهان از اون فاصله جدا شدم و عقب کشیدم، انگار برای نفس کشیدن دوباره به فضای خالی احتیاج داشتم.
از اتاق بیرون دویدم، انگار گرمایی که تمام تنم رو گرفته بود، یکباره تبدیل به باری سنگین روی شونههام شد. روی تراس ایستادم، دستام میلرزید و قلبم دیوانهوار میکوبید. باد خنک شبانه صورتم رو نوازش میکرد اما هیچچیزی نمیتونست اون آتیش درونم رو خاموش کنه.
چند لحظه بعد صدای آروم و مطمئن آرمین رو پشت سرم شنیدم.
– «ببخش… شاید نباید اینقدر نزدیک میشدم.»
صدای پر از پشیمونیش باعث شد لحظهای پلکهام رو ببندم. نمیخواستم برگردم سمتش، نمیخواستم ببینه که اشک تو چشمام جمع شده.
قدمهای آرومش رو حس کردم که نزدیکتر شد، اما فاصلهای حفظ کرد.
– «من نمیخوام بهت فشار بیارم… فقط میخوام بدونی که هیچوقت تنها نیستی. هر وقت آماده بودی، فقط… به من تکیه کن.»
یه نفس عمیق کشیدم، انگار برای فرار از اون حجم سنگین احساسات، اما نتونستم چیزی بگم. فقط سرمو کمی تکون دادم. نگاه کوتاهی بهش انداختم؛ توی چشماش همون صداقت و گرمایی بود که باعث شده بود تسلیم بشم… اما دیگه مطمئن نبودم کجا باید مرز بکشم.
دستم هنوز توی دست آرمین بود، گرمای انگشتاش رو حس میکردم. همونطور که کنار گوشم حرف میزد، صدای نفسهاش روی پوستم مینشست و بدنم رو مورمور میکرد. برای چند لحظه فقط ایستادم، انگار بین دو دنیا گیر کرده باشم؛ دنیای تعهدات و دنیای وسوسهای که تمام شب احاطهم کرده بود.
آروم سرمو برگردوندم و به چشماش نگاه کردم. برق نگاهش انگار میخواست مطمئنم کنه که جدی میگه، که اون “امن بودن” واقعیه. اما چیزی ته دلم میلرزید، یه حسی که هم میخواست بمونه و هم فرار کنه.
به سختی دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و فقط گفتم:
– «آرمین… بزار امشب همینجا تموم بشه، خواهش میکنم.»
صورتش کمی غمگین شد، اما فقط سری تکون داد و کنار رفت. رفتم سمت اتاقم، در رو بستم و همونجا پشت در سر خوردم پایین. قلبم هنوز تند میزد، ذهنم پر از صداهای درهم و افکار گیجکننده بود. میدونستم این شب دیگه مثل بقیه شبها توی ذهنم نمیمونه؛ یه چیزی توی رابطه من و آرمین برای همیشه عوض شده بود.
به اتاقم رفتم و خودم رو ول کردم رو تخت خواب
روی تخت افتاده بودم، بیآنکه توان بستن چشمهایم را داشته باشم. قلبم بیقرار میتپید و روحم میان وسوسه و پشیمانی سرگردان بود. گرمایی که هنوز در وجودم موج میزد، مثل شعلهای خاموشنشدنی روی پوستم میدوید. رد آن لحظههای بیپروا هنوز در من زنده بود… حسِ خیسی سردی که به شورتم چسبیده بود، گویی نشانی از شکست دیوارهای حیا و مرزی بود که سالها نگه داشته بودم.
با هر نفس، سنگینی این حقیقت بیشتر روی شانههایم مینشست؛ من، زنِ مادرانهای که همیشه حریم داشت، حالا میان گناه و دلتنگی گیر افتاده بودم.
با سنگینیِ دارو هنوز پلکهام نیمهخواب بود که صدای موسیقی ملایمی از سالن ویلا پیچید. خندههای گاهبهگاه افشین و صدای آرام آرمین که چیزی برایش تعریف میکرد، از لابهلای دیوارها به گوشم میرسید. دلم میخواست همانطور در رختخواب بمانم، فرار کنم از نگاهها، از یادآوری شب گذشته. انگار پاهایم توان رفتن تا آشپزخانه را نداشتند، توان روبهرو شدن را.
آرمین، شاید حس کرده بود چه حال و هوایی دارم. در زد، اما منتظر پاسخ نشد. آرام وارد شد، مثل کسی که نمیخواهد حضورش آزار بدهد. کنار تختم نشست و با صدایی پایین و آرام گفت:
– «بیا… خواهش میکنم. هیچ اتفاقی نیفتاده، بزار فراموش بشه دیشب… فقط بیا، بخاطر افشین، بخاطر حالش.»
نگاهش خسته اما مهربان بود، انگار میخواست سنگینی دلخوری و شرمندگی رو از دوشم برداره. نفس عمیقی کشیدم و با مکثی طولانی سرم رو به نشونه تایید تکون دادم، اما هنوز ته قلبم آشوبی بود که نمیدونستم چطور باید خاموشش کنم.
با بیمیلی از تخت پایین اومدم، پاهایم روی کف سرد اتاق حس ناخوشی اما لازمِ بیداری رو به تنم مینشوند. دستی به موهام کشیدم، بدون اینکه زیاد به آینه نگاه کنم، فقط برای اینکه ظاهرم خیلی آشفته به نظر نرسه. آرمین همونطور که منتظر بود، لبخند کمرنگی زد و گفت:
– «همین خوبه… بیا.»
وقتی به سالن رسیدم، میز صبحانه چیده شده بود. بوی چای تازهدم و نان داغ، فضای ویلا رو پر کرده بود. افشین روی صندلی نشسته بود، لبخندی خسته اما واقعی روی صورتش بود. برای اولین بار بعد از مدتها نگاهش کمی زندهتر به نظر میرسید.
گفتم:
– «صبحبهخیر عزیزم.»
و دستی به موهاش کشیدم، انگار تمام دلخوریها و خستگیهایم پشت یک جمله کوتاه پنهان شد.
آرمین روبهرویم نشست، لیوانی برایم پر کرد و گفت:
– «فقط بخور، امروز روز جدیدیه.»
سعی میکرد عادی رفتار کنه، اما نگاههای کوتاهش بهم میگفت هنوز حرفهای نگفتهای بینمون هست. من هم سرم پایین بود، لقمههام رو بیحس میجویدم و فقط دعا میکردم این صبح، شروعی باشه برای آرامش… نه ادامهی آشوب دیشب.
نشسته بودم رو بهروی افشین، اما هر لقمه که برمیداشتم انگار گرهای توی گلوم محکمتر میشد. نگاه معصوم و خستهی پسرم، چشمایی که هنوز ردِ درد و درمان رو توش میدیدم، مثل آینهای بود که گناهم رو پیش روم میگرفت. صدایی توی ذهنم مدام میگفت: «چطور گذاشتی اینطوری بشه؟ چطور گذاشتی حد و مرز بینت و دنیا اینقدر سست بشه؟»
حس بدی داشتم وقتی تو چشای افشین نگاه میکردم که دیشب توسط نزدیکترین دوست و رفیقش لمس شد ،بوسیده شد و تسلیم شد به اینکه حتی دستای رفیق خط قرمزترین حریم رو هم بشکنه و داخل شلوار مامانش بره و خیسی شورتش رو حس کنه
نفرت داشتم از خودم
و درست همونجا، بیاختیار، تصویر دیشب با تمام گرما و سرگیجهاش به ذهنم هجوم آورد. نگاه آرمین… لبخند نیمهپنهانش… و اون لحظههایی که حس کرده بودم همهی وجودم در حال تسلیم شدنه. همون جایی که برای یک ثانیه فکر کرده بودم شاید این گرما مرهمیه برای سالها بیتوجهی و خستگی.
اما حالا… مثل بازی شطرنجی شده بودم که دو ذهن درونم مهرهها رو تکون میدادن. یک طرف مادری که باید پناه باشه، محکم، با مرزهایی روشن. طرف دیگه زنی که یکشبه تمام دیوارهای بین خودش و یک غریبهی آشنا رو پایین کشیده بود، زنِ تشنهی محبت و لمسِ واقعی.
نگاهم از افشین دزدیده شد و ناخودآگاه به آرمین افتاد. انگار خودش هم میفهمید چه جنگی توی ذهنمه. هیچ حرفی نزد، فقط نگاهم کرد… نگاهی که نمیدونستم باید ازش بترسم یا بهش پناه ببرم.
دلم میخواست ی جوری خودمو گول بزنم اتفاقیه که افتاده و از حرف و رفتار آرمین یه امنیت خاصی پیدا کردم که
دیگه فراموش شده و هیچکس قرار نیست باخبر بشه
عذاب وجدان خودم رو چیکار میکردم وقتی هوشنگ رو ببینم وقتی محیط خونه رو ببینم
از روی صندلی بلند شدم، دستهامو روی شلوارم کشیدم، انگار میخواستم هم آشفتگی فکرم و هم لرزش تنم رو پنهان کنم. با صدایی که معلوم بود دلخور و بیحوصلهست گفتم:
– کاش امروز برگردیم خونه… دیگه اینجا موندنم سخته برام.
افشین قاشقش رو وسط بشقاب گذاشت، نگاهش برقی زد که مدتها بود ندیده بودم. با لحنی که یاد بچگیهاش افتادم گفت:
– بابا چه خبره مامان؟ من تازه فهمیدم کجام، دیروز که کلاً خواب بودم… حالا حالاها وایسیم دیگه.
سعی کردم مخالفت کنم، لحنم جدی بود، اما اون با سماجت خاص خودش حرف میزد، همونطور که وقتی کوچیک بود برای خرید یه اسباببازی اصرار میکرد. نگاه برقزده و خندانش قلبمو نرم کرد. برای لحظهای همهی دلخوریهام، همهی اضطراب دیشب محو شد، فقط اون امید کمرنگی که توی چشمهای پسرم برق میزد موند.
نفسی عمیق کشیدم و گفتم:
– باشه… بمونیم. ولی فقط به خاطر تو، باشه؟
افشین خندید، همون خندهی قدیمی که شبیه نور صبحگاهی میتابید و گوشهی دلم رو گرم کرد. برای اولین بار بعد از مدتها حس کردم شاید هنوز فرصت دارم تا دوباره لبخند رو به زندگی این بچه برگردونم، حتی اگر خودم از درون تکهتکه شده باشم.
دستم روی گوشی مونده بود، شمارهی هوشنگ رو نگاه میکردم اما انگشتام نمیرفت سمت تماس. یه صدای لعنتی توی سرم میپیچید که میگفت: چی میخوای بهش بگی؟ بگی دیشب زنت، ناموست، خودش رو به دستای یه پسر بچه سپرد؟ پسر بچهای که حتی از پسرت کوچیکتره؟
یه خشم و عذاب وجدان گره خورده بود توی گلوم، نفسام سنگین شده بود. گوشی رو انداختم روی مبل، انگار وزنش هزار کیلو بود. نمیتونستم صدای هوشنگ رو بشنوم، نمیخواستم حتی تصور کنم بعد شنیدن صداش، چشمام چی رو لو بده.
انگشتم رفت سمت شماره نسترن. بوق خورد… جواب نداد. دوباره گرفتم، تا بوق آخر… بازم سکوت. قلبم تندتر میزد، فشار توی شقیقههام حس میشد. دوباره تماس گرفتم، این بار صداش اومد:
– جانم مامان…
ولی صداش عجیب بود، نفسنفس میزد، بریدهبریده، لحنش پر از ترس و دستپاچگی بود، انگار یه خطایی کرده باشه و حالا کسی یکدفعه سر رسیده باشه.
– کجایی؟ چیکار میکنی؟ چرا اینطوری نفس میزنی؟
چند ثانیه سکوت، صدای خشخش و جابهجایی چیزی. صدای نسترن اومد، لرزون و مصنوعی:
– مامان… داشتم راه میرفتم، واسه همینه، نفسنفس میزنم.
با دندونام لبمو فشار دادم که داد نزنم، بغض و عصبانیت قاطی شده بود:
– داری چه غلطی میکنی نسترن؟ ها؟
جواب نداد، فقط صدای کشیده شدن پاش روی زمین اومد، انگار جایی رو ترک میکرد تا از چیزی فاصله بگیره. بعد با صدای آرومتر، لحن توجیهگر گفت:
– گفتم که، داشتم راه میرفتم مامان… چیزی نیست.
ولی من از اون لحن، از اون نفسهای بریدهاش، از اون وقفهی لعنتی بین حرفاش، میفهمیدم… دقیقاً میفهمیدم که تنها نیست، و اینکه اون پسر لعنتی کنارش بود. دلم بههم میپیچید، یه حس سنگین و تلخ، مثل باری که هر لحظه سنگینتر میشه.
بعد از قطع تماس، گوشی هنوز تو دستم بود ولی حس میکردم یه تیکه سنگ سنگینتر از وجودمه. نگاه کردم به افشین که اونطرف حیاط با آرمین شوخی میکرد، خبر نداشت دنیاش چهقدر کثیف و شکسته شده.
یه تصویر لعنتی توی ذهنم میچرخید… دیشب من، زیر دستای آرمین، لبایی که با حرص میبوسیدمش… و حالا صدای نفسنفس زدن نسترن پشت تلفن، کنار اون پسره.
یه درد مثل میخ توی قلبم فرو میرفت. بیچاره افشین… حتی یه ذره هم نمیدونه، خبر نداره که هم خواهرش، هم مادرش، هر دو تسلیم دستای نامحرم شدن. دنیاش پر از اعتماد بیدلیل به ماست، پر از نگاههای معصوم و سادهاش، ولی واقعیت… واقعیت یه باتلاقه.
دستمو گذاشتم رو دیوار، چشمامو بستم. بغض گلوم رو میسوزوند، دندونامو روی هم فشار دادم که صدای هقهقم بلند نشه. نفسم بالا نمیاومد، انگار دیوارای ویلا تنگتر شده بودن، سقف کوتاهتر. پاهام دیگه توان نداشتن، نشستم یه گوشهی تراس، زانوها رو بغل گرفتم.
اشکهام بیاجازه سرازیر شدن، مثل اینکه همهی گناهها و پشیمونیها با هم هجوم آورده باشن. صدای خندههای افشین از دور میاومد، همون خندههای ساده و بیخبرش، و این بیشتر داغونم میکرد. توی ذهنم هی تکرار میشد:
افشین، اگه میدونستی… اگه میفهمیدی چه بلایی سر حرمت خونت اومده، چی میکردی؟
بغض، عذاب وجدان و حس پوچی مثل غباری سنگین توی سینهام گیر کرده بود، و هیچ راهی برای نفس کشیدن نداشتم.
صدای قلبم بلندتر از هر چیزی تو گوشم میکوبید. نمیخواستم نگاهش کنم، میترسیدم دوباره تو اون سیاهی عمیق چشمهاش غرق بشم. اما انگار آرمین اینو فهمیده بود. صدای آروم و لرزونش کنار گوشم پیچید:
– آرزو… نگام کن… خواهش میکنم، فقط یه لحظه…
انگار بیاختیار سرمو چرخوندم. چشمام به نگاهش قفل شد. اون چشای سیاه با مژههای بلند که مثل پردهای نرم روشون افتاده بود، پر از چیزی بود که هیچوقت کسی برام نداشت. نگام لغزید سمت لباش، لبای نرم و خوشفرمی که هر بار بهش فکر میکردم، نفسم بند میاومد.
– چی میخوای بگی؟ – صدای خودم مثل زمزمهای خسته بود.
نفسشو عمیق کشید، بعد گفت:
– آرزو… ما چیکار کردیم؟ من فقط میدونم وقتی نزدیک توام، همهچی درست حس میشه… منو تو همو میخوایم، این حس لعنتی رو نمیشه پنهون کرد. تا وقتی بین خودمون باشه، مگه چه گناهی کردیم؟
دستام لرزید. صدام شکست وقتی گفتم:
– عذاب وجدانمو چیکار کنم؟ تعهدم… زندگیای که ساختم… آرمین… ول کن… نمیتونم…
یه لحظه سکوت کرد. بعد دستش آروم اومد سمت صورتم. گرمای انگشتاش روی پوستم نشست، مثل اینکه همه دیوارهایی که دور خودم کشیده بودم، ترک برداشت. اشک تو چشمهاش جمع شده بود، برق میزد، انگار خودشم بین خواستن و ترسیدن گیر کرده بود.
قشنگ، خالص، بینقاب حرف میزد:
– من هیچوقت نمیخوام بهت درد اضافه کنم… فقط… بذار یهبار، فقط یهبار خودتو آزاد کنی، از همه اون چیزی که داره خفهت میکنه… من قسم میخورم پشتت بمونم…
انگار چیزی تو وجودم شکست. دیگه فکر نکردم، دیگه هیچ صدایی توی سرم نبود جز تپش قلبم. جلو رفتم، لباشو محکم بوسیدم، همهی قید و بندها، همهی “نبایدها” رو برای چند لحظه پرت کردم دور. اینبار تسلیم بودم، اما نه بهخاطر ضعف… بهخاطر اینکه واقعاً میخواستم… برای اولینبار بعد از مدتها، فقط میخواستم حس کنم زندهام.
آرمین برای چند لحظه سرشو چرخوند، نگاهش روی خونه و پنجرههای بالا موند، انگار مطمئن شد افشین حواسش نیست و صدای پاش نمیاد. بعد، بدون هیچ حرفی، دستمو گرفت. ضربان قلبم بالا رفته بود، حتی انگشتاشو که دور مچم حلقه کرد حس کردم گرمای دستش میسوزه روی پوستم.
پا به پای اون راه افتادم سمت قسمت پایینی حیاط، جایی که چراغ های باغچه نور ملایمی روی سنگفرشها انداخته بودن و صدای آب استخر کوچیک پاییندست شنیده میشد. وقتی رسیدیم، همونجا کنار میز و صندلیهای باغی وایسادیم. آرمین برگشت، مستقیم نگام کرد. نگاهش عمیق بود، انگار هزار حرف نگفته بینمون رد و بدل شد بدون حتی یه کلمه.
آروم دستاشو آورد بالا، انگشتاشو گذاشت دو طرف صورتم، پیشونیشو به پیشونیم نزدیک کرد. نفسم بند اومده بود، فقط صدای نفسهای هردومون میومد. گفت: «آرزو… فقط همین لحظه، هیچی دیگه مهم نیست.»
نتونستم جواب بدم، فقط تو چشمام حس کردم یه چیزی شکست، یه سد قدیمی فرو ریخت. همونجا بوسهها شروع شد، آروم و پر از حس، و منم دیگه هیچ ارادهای برای فاصله گرفتن نداشتم. دستام ناخودآگاه به سمتش رفت، انگار تمام دنیام فقط همین چند قدم و این لحظه شده بود
منو چرخوند از پشت تو بغلش بودم زیر گردنم رو میبوسید داشتم داغون میشدم
دستشو از تو مانتو رو سینه ام گذاشت آروم شروع به مالیدن کرد چشام باز نمیشد سرمو چرخوندم بطرف صورتش لباش رو بوسیدم محکم لب تو لب شدیم
سفتی کیرش رو لای کونم از رو شلوار نرم و نازک مخملیم حس میکردم
گفتم باید خودمو رها کنم من که خیانت کردم بزار تا آخر انجام بدم
کونمو به کیرش فشار میدادم
کف دستامو رو دیوار اتاق گذاشتم اونم با دستاش دو طرف کمرمو گرفت و کونمو به کیرش میچرخوندم نفساش بلند شده بود آه میکشید
آرزوی من ،عشق من دوستت دارم
بلند شدم روبروش وایسادم
دستش رو زیر یه پام برد و بلندش کرد کیرش از رو شلوار بلند شده بود لای پام گذاشت و فشار میداد و دوباره لبامون رو هم قرار گرفت محکم و وحشیانه لب همو میخوردیم پشتم به دیوار چسبیده بود و از جلو روبروی کوهی از آتش قرار گرفته بودم که هر لحظه شعله هایش وجودمو در بر میگرفت
آب کسم راه افتاده شورت نپوشیده بودم و تا نزدیک زانوم ترشح آبم عبور کرده بود بسمت کاناپه هدایتم کرد خوابوندم روی کاناپه دستش رو زیر کونم برد کش شلوارم تو دستش گرفت کونمو بلند کردم شلوارم از پام در آورد
_وااااااای بهشت رو نگاه بهشت اینجاست
چ برقی میزنه،
دو دستمو جلو صورتم گرفتم خجالت کشیدم اینو گفت
یهویی موجی از لذت لای پام حس کردم
زبونش رو لای سوراخ کسم گذاشت
_چقدر خیس شدی آرزو ،چرا اینهمه مقاومت کردی پس
الان آرومت میکنم ،الان با کیرم آتیشت رو خاموش میکنم ، تو فقط بخواه فقط امر کن
شروع به لیسیدن سوراخ کسم کرد مث مار به خودم میپیچیدم
دستش زیر کونم بود یه ورش رو گرفته بود داشت میمالوند سوراخ کونم رو میمالید به حد دیوانگی رسیده بودم
آه میخاااااااااام دوستدارم آرمین
ادامه بده واااای
بیشتر حریصتر شد و با زبونش تو کسم تلمبه میزد، آب از کسم جاری شده بود کنترل رو خودم نداشتم
گفتم آرمییییی بسه بسه کشتی منو بسه
گفت چی
_چی میخوای بگو
ـ کیــــــــــرتو مخام
بکــــــــن منوووووو
بلند شد شلوارش روبرو صورتم قرار داد
گفت درش بیار
بلافاصله کش شلوار رو با دوتا انگشتم کشیدم و پایین کشیدم
وااااای یه کیر کلفت و رگ دار و تمیز جلوم بود
اصلا پیش نیومده بود برا هوشنگ ساک بزنم . بلافاصله کیرش رو تا ته تو دهنم کردم و وحشیانه شروع به ساک زدن کردم
جلوش زانو زدم تند تند سرم رو دارکوبی جلو کیرش عقب جلو میکردم
خایه هاشو دیدم پهنای زبونمو روش کشیدم از پایین تا بالا یکی یکی تو دهنم میک میزدم مث تو فیلمهای که گاه گاهی در نبود هوشنگ میدیدم
حس ناب شهوت و عطر دل انگیز آرمین موجی از شهوت و آتیش تو کسم راه انداخته بود و همینجوری آب از کسم میومد و خیسیش رو حس میکردم
نگاه تو چشماش کردم
بهم گفت بریم تو استخر ؟
_نه نه ممکنه افشین بیاد ببینه همینجا
منو هدایت کرد به صورت داگی وایسادم پاهامو براش باز کردم رو آرنجم خوابیدم کونمو تا میتونستم قمبل کردم
سر کیرش رو سوراخ کسم حس کردم لرزیدم
سوراخ کونم شروع به دُل دُل زدن می کرد همه وجودم سراسر بدنم کیر میخاست
آروم فشار داد تو
_آه ه ه ه اوووووف
_ای جانم آرزو جان جووووونمی تو
آروم آروم تا نصفه چند بار عقب جلو میکرد
خودم کونمو بسمتش عقب جلو میکردم
_ای به چشم محکم میخوای ؟
_آره تند تند و محکم
تا ته دسته تو کسم جا کرد یه لحظه چشام سیاهی رفت اون حجم کیر تو کسم برام باور ناپذیر بود یه دردی از تو کسم تیر کشید
و تند تند و محکم تا ته تو کُسم میزد
لمبرهای کونمو گرفته بود و با دست روش میزد
شدت ضربه هاش توری بود که سینه هام تکون میخوردن به زیر چونه ام میزدن زانوهام رو سرامیک بود اذیت میشدم
گفتم وایسا پام شکست ایجوری
کشید بیرون سینشو با دستم هل دادم به عقب به پشت خوابید
خودم نشستم روش کیرش رو با دستم رو کسم تنظیم کردم یهویی محکم روش نشستم تا ته تا انتهای انتها تو کسم جا گرفت
وحشیانه شروع به بالا پایین کردم
با دستش ممه هامو گرفت منم هی بالا پایین میکردم ،
اینبار انگار من اونو دارم میکنم تلمبه میزدم بالا پایین نمیکردم
سوراخ کونم باز بسته میشد
آب کسم از ساق کیرش پایین میومد
صدا انداخته بود صدای آب کسم و کیرش و برخورد بدنامون پخش شده بود
لبام خشک شده بود ،لبم رو لبش گذاشتم و از حرکت وایسادم و اون شروع به تلمبه زدن از پایین به بالا تو کسم میزد محکم و محکمتر
داد میزدم نعره میزدم میخواستم تا ته برم خواستم هرچی بشه باداباد میخواستم همین لحظه نهایت لذت رو ببرم
کیرش تا ته تو کُسم فرو کرد و چند تا تکون محکم زد و گفت بریزم تووووو ؟
گفتم آره بریز
و تا ته آب کیرش رو تو کسم خالی کرد
و خودمم شروع به بالا پایین کردم و بدنم به لرزه افتاد انگار دیگه نفسم داشت قطع میشد و ارضا شدم و هونجور بالا رو کیرش و تو کسم نشستم و چشام تو چشاش و نفس نفس زنان نگاهش میکردم سرمو گرفت سمت خودش و لبامو میبوسید و موهامو نوازش میکرد
محکم بغلم کرد و بهم عشق میورزید
هوای شب سنگین شده بود، سکوتی بینمون افتاد که انگار فقط صدای نفسهای بریده و تند ما رو نگه داشته بود. نگاههامون قفل شده بود روی هم، بیهیچ کلمهای همهچی رو میگفتیم. انگار دیگه هیچ سد و فاصلهای بینمون نبود.
زمان گذشت… نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت، فقط میدونم وقتی همهچیز آروم شد، هردومون بیرمق و خسته روی تخت کوچک اتاق، کنار هم افتادیم. گرمای بدنش کنارم مثل یه پناهگاه بود. سرم روی سینهاش بود، صدای ضربان قلبش رو حس میکردم که با ریتم نفسهای من یکی شده بود.
هیچ حرفی نمیزدیم… فقط همدیگه رو محکمتر بغل کرده بودیم، انگار میترسیدیم این لحظه تموم بشه و دوباره واقعیت سراغمون بیاد.
ادامه دارد…
نوشته: پوران
5 پاسخ به “گناه داغ (۳)”
فوق العاده بود
به نظر تو جندگی چیه🤣🤣🤣🤣آیا بیش از خوردن دو تا کیر نامحرم می باشد⁉️
فوق العاده بود
بیش از دو دهه است داستانهای سکسی رو واسه بهتر یاد گرفتن و لمس کردن و لذت از زوج مقابلم میخونم .نگارشهای متفاوتی رو دیدم و خوندم و از هر کدومشون نکته ای رو یاد گرفتم که تو روابطم تاثیر گذار بوده و بدردم خوردن .دقت کن نویسنده چی میگم : از هر کدومشون نکته ای ،ولی داستانت همه اون نکته ها و حتی فراتر از اونها رو داشت .عالی و بی نظیر ❤️❤️❤️❤️
فک کنم این داستانو یه مدل دیگه خوندم ؛یعنی یکم فرق بود ولی تکراریه