گناه داغ (۲)

هوا هنوز داغ بود. از اون گرما هایی که حتی آسفالت کوچه بوی سوختگی می‌گیره و آدم انگار از داخل می‌جوشه.
از آموزشگاه که زدم بیرون، سرم پر بود… نه از نقاشی، نه از کلاس… از اون جمله‌ی نصفه‌نیمه‌ای که رها گفته بود.
شیشه؟ افشین؟

نه. نمی‌شد فقط به یه جمله اتکا کرد.
باید از کسی بپرسم… از کسی که هم افشینو می‌شناسه، هم خودم روش حساب باز می‌کنم.

و فقط یه اسم تو ذهنم بود: آرمین.

تو محل ما باشگاه بدنسازی داره. اون‌قدر شناخته‌شده و محترمه که وقتی پسرها اسمش رو میارن، یه جور اعتماد پشت حرفاشونه.
افشینم چند سالی باهاش تمرین می‌کرد.
رفتم سر کوچه‌ی باشگاهش. قدم‌هام کند بود. نه به‌خاطر خستگی… بیشتر به‌خاطر تردید.

رسیدم جلوی در فلزی باشگاه. بسته بود.
تابلو کوچیکی که با ماژیک پشت شیشه چسبونده بودن، نوشته بود:

“ساعات تمرین:
بانوان: ۸ صبح تا ۴ عصر
آقایان: ۶ عصر تا ۱۰ شب”

لحظه‌ای ایستادم. صدایی از داخل نمی‌اومد. باشگاه در سکوت بود.
اما چیزی که توجه‌مو جلب کرد، یه پلاک کوچک پایین سمت راست در بود. روی استیکر شفاف، نوشته شده بود:

📞 باشگاه بدنسازی آرمین
شماره تماس: ۰۹۱۲xxxxxxx

مردد نبودم. موبایلمو در آوردم. شماره رو ذخیره کردم.
زنگ نزدم همون لحظه. قدم‌زنان تا ته کوچه رفتم. قلبم تند می‌زد. انگشتام عرق کرده بودن.
یه نفس عمیق کشیدم، وایسادم زیر سایه‌ی یه درخت قدیمی و دکمه‌ی تماس رو زدم.

دو بوق، سه بوق… صدا وصل شد.

ـ سلام…؟

ـ سلام آرمین، وقت بخیر. ببخشید مزاحم شدم، من آرزو شریفی‌ام… مادر افشین.

مکثی کرد.
ـ وای سلام خانم شریفی، خواهش می‌کنم. چطورید؟ کاری داشتین؟ افشین که…

حرفش رو بریدم، آروم ولی جدی.
ـ افشین خوبه، فعلاً. اما راستش یه چند تا سؤال دارم، ترجیح می‌دم حضوری بپرسم. ممکنه غروب چند دقیقه وقت بذارید باهم صحبت کنیم؟

صدای آرمین نرم شد.
ـ حتماً، باشه. ساعت شش و نیم من خودم میام جلوی باشگاه، بمونید همون‌جا. راحت‌تره.

ـ ممنونم آرمین جان. واقعاً لطف می‌کنی.

ـ خواهش می‌کنم. می‌فهمم. ببینمتون.

تماس قطع شد.
دستمو آروم انداختم کنار. یه بادی اومد که ته روسری‌مو تکون داد.
انگار همه‌ی تنم توی اون چند دقیقه داغ‌تر شده بود. نه از آفتاب، از حرفی که قرار بود زده بشه.

راه افتادم سمت خونه، با ذهنی پر از سناریو.
ولی یه چیزی درونم روشن شده بود…
وقتِ روبه‌رو شدنه.
تا پام رسید تو خونه، همون اول سکوت سنگین و خنک فضا خودشو انداخت تو صورتم.
نه صدای هوشنگ بود، نه صدای افشین، نه حتی نسترن که معمولاً یا موزیک پخش می‌کرد یا با تلفنش حرف می‌زد.
خونه خالیِ خالی بود، فقط صدای چرخیدن پنکه‌ی آشپزخونه از دور می‌اومد.

هوشنگ صبح زود رفته بود بندر گناوه.
چندتا کامیون آلمانی تازه رسیده بودن گمرک، با دو تا از شریک‌هاش رفته بودن بازدید، قیمت‌گیری، شاید هم خرید.
می‌دونستم تا فردا شب برنمی‌گرده… از اون سفرایی که هم‌سود داشت، هم فرصت.

نسترنم نبود. از شب قبل رفته بود خونه‌ی یکی از دوستاش، قرار بود تا عصر بمونه.
و افشین… معلوم نبود کجاست.
صبح اصلاً ندیده بودمش، حتی یه پیام هم نفرستاده بود.
سکوتش بیشتر از نبودنش اذیتم می‌کرد.

دلم فقط یه دوش خنک می‌خواست.
با بی‌حوصلگی لباس‌هامو درآوردم. ساپورت و مانتوم خیس عرق بودن، تنم داغ بود و کلافه.
رفتم حمام، شیر آب سرد و تا ته باز کردم. صدای شرشر ش مثل یه موسیقی خنک تو گرمای تابستون بود.

زیر دوش که وایسادم، پلکامو بستم. آب می‌ریخت روی صورتم، موهام، بدنم…
باید حسابی خودمو تمیز می‌کردم، نوبت لیزر داشتم و وقت زیادی هم نبود.
لیف و صابون رو برداشتم و با دقت شروع کردم… نه فقط از روی عادت، یه جور وسواس داشتم، مخصوصاً وقتی قراره با یه نفر جدید حرف بزنی و نمی‌دونی چی ممکنه پیش بیاد.

دوش که تموم شد، حوله رو انداختم روی موهام، یه شلوار خنک و یه تاپ راحت پوشیدم و رفتم سمت آشپزخونه.
وقت ناهار بود ولی فقط برای من.
تا برنج دم بکشه، نشستم رو صندلی، موبایلمو نگاه کردم… خبری نبود.

همه چی ساکت بود، ولی ذهنم… نه.
اون حسابی شلوغ بود.
ساعت از سه و نیم گذشته بود.
ظرف برنج رو گذاشتم رو شعله‌پخش‌کن، یه یادداشت کوچیک هم برای نسترن چسبوندم به یخچال که اگر اومد بدونه ناهار کجاست. افشین که همچنان خبری ازش نبود.

کلید، کیف، شونه، موبایل. . . همه چی رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. گرما همچنان مثل صبح سنگینی می‌کرد، ولی ته ذهنم فقط ساعت چهار می‌چرخید.

مرکز لیزر زیاد دور نبود. یه ساختمون سه‌طبقه‌ی شیک، نمای طوسی، ته یکی از خیابون‌های خلوت محله‌مون.
با صدای زنگ، در باز شد و رفتم داخل.

هوا اون تو یه‌دفعه فرق می‌کرد، خنک و ساکت.
عطر ملایم الکل ضدعفونی و ته‌مونده‌ی بوی عطر مشتریا تو هوا بود.
خانم پذیرش لبخند زد و گفت: «خانم شریفی ببخشید، نوبتتون ثابته، اتاق دو آماده‌ست. »

چیزی نگفتم، فقط سری تکون دادم و رفتم سمت اتاقی که دیگه برام آشنا بود.
کفش‌هامو درآوردم، حوله‌ای که همیشه از خونه می‌آوردمو روی صندلی گذاشتم.
اتاق تمیز و خلوت بود. تخت سفید، دستگاه بزرگ با صفحه دیجیتالش، یه پنکه کوچیک گوشه، و یه آیینه دیواری. همه چی هم روشن، هم بی‌روح. . . مثل خود مرکزهای درمانی.

لباسمو همون‌طور که همیشه بود، مرتب کنار زدم. حس خجالت یا عادت؟ نمی‌دونم. فقط می‌دونم آدم، حتی بعد چند جلسه هم یه‌جور سکوت خاصی همراهشه اینجا. یه سکوتی که فقط بین دو زن توی این فضا شکل می‌گیره: تویی و اپراتور.

دختر جوانی وارد شد، با روپوش سفید، دستکش پوشیده، ماسک هم زده بود. گفت:
«خانم اجازه بدین شروع کنیم، فقط اگه جایی حساس بود بگین که شدت رو تنظیم کنم. »

دستگاهو روشن کرد. صدای بوق کوتاه و نور قرمز. حس تماس سرد ژل با پوستم، و بعد یه تیر کشیدن خیلی خفیف.
همون موقع فکرم رفت سمت آرمین… آخرش غروب واقعاً باهاش حرف می‌زدم؟ اصلاً چی باید می‌گفتم؟
یا باید اول مطمئن می‌شدم که رها درست گفته. . . هنوزم بخشی از ذهنم نمی‌خواست باور کنه افشین به شیشه کشیده باشه.
هنوز وقت زیادی داشتم باید وقت رو یه جوری تنظیم می کردم تا فعلا همینجا میموندم دیگه نمیخواستم برم خونه مستقیم میخواستم برم پیش آرمین
از اپراتور لیزر خواستم با دقت برام انجام بده دیگه سوراخ کُس و کونم داشت می‌سوخت و درد رو دیگه حس میکردم تا تموم شد تو راهرو هم کمی نشستم و براه افتادم
از در مرکز لیزر که زدم بیرون، هوا هنوز گرم بود و پوست تنم خیس عرق شده بود. شورتم خیس عرق بود و همین حس خفه‌کننده‌ی گرما اذیتم می‌کرد. کیف کوچیکم را روی شونه انداختم و با قدم‌های آهسته به سمت باشگاه بدنسازی رفتم.
ماشین نداشتم، پس پیاده راه افتادم. نفس‌های کوتاه می‌کشیدم و ذهنم پر بود از فکرای سنگین درباره‌ی افشین و حرفای رها.
باشگاه کوچیک و آشنایی بود، تابلوی قرمز روش نوشته بود: «باشگاه بدنسازی آرمین». ساعت هنوز شش نشده بود و در باشگاه بسته بود.
صدای باز شدن در از داخل، نگاهمو به خودش جلب کرد. آرمین بود، با تی‌شرت مشکی و شلوار ورزشی طوسی. ته‌ریش مرتب و چهره‌ای که با لبخندی آرام سلام کرد:
– سلام خانم شریفی، وقت‌تون بخیر.
لبخند زدم و جواب دادم:
– سلام آرمین، ممنونم که وقت گذاشتی.
گفتم که می‌خوام درباره‌ی افشین صحبت کنم.
آرمین دستشو به سمت حیاط پشتی باشگاه نشون داد:
– بریم اون‌جا بهتر حرف می‌زنیم، خلوت‌تره.
رفتم و نشستیم روی دو تا صندلی پلاستیکی. سکوتی لحظه‌ای بین‌مون بود، بعد گفتم:
– راستش، می‌خوام بدونم حقیقت چی هست. افشین چی شده؟ یه نفر به من گفت که مشکلات جدی داره.
آرمین نفس عمیقی کشید و شروع کرد به حرف زدن. . .
آرمین چند لحظه‌ای سکوت کرد. نگاهش ازم دزدیده بود، انگار دنبال کلمه‌ای می‌گشت که هم چیزی گفته باشه، هم چیزی نگفته باشه.

– راستش خانم شریفی. . . مدتیه دیگه زیاد افشین رو نمی‌بینم. سرمون خیلی شلوغه، اونم یه مدت اصلاً پیداش نبود. . . نمی‌دونم دقیقاً چی شده.

تو چشم‌هاش نگاه کردم. معلوم بود چیزی می‌دونه. اون نوع تردید تو صداش، اون مکث‌هایی که بین حرف‌هاش می‌کرد، همه‌چی فریاد می‌زد که داره طفره می‌ره.

– آرمین. . . – صدام آروم اما جدی بود – من می‌دونم یه مشکلی هست. یکی از دوستای قدیمی افشین بهم گفت. . . نمی‌خوام اسم ببرم. فقط می‌خوام بدونم واقعیت چیه. من مادرشم. . . باید بدونم. به خدا قسم، بهت قول می‌دم، اگه بهم بگی، هیچ‌وقت حتی یه اشاره هم به افشین نمی‌کنم که تو بهم گفتی. فقط می‌خوام بدونم چی شده که بتونم کمکش کنم.

نگاهش برای لحظه‌ای باهام قفل شد. چشماش پر بود از تردید، ولی پشت اون تردید، یه جور دلسوزی هم بود.
دست‌هاشو تو هم قفل کرد و آروم گفت:

– من. . . نمی‌خوام حرفی بزنم که بعداً پشیمون بشم، خانم شریفی. چون این چیزا خیلی حساسه. ولی. . . چون شمائید، چون می‌دونم نیت‌تون کمک کردنه. . . فقط یه چیز می‌گم. . .
افشین یه مدت. . . چند وقت پیش، به شیشه کشیده شد. از دور فهمیدم. دیدم حالش خوب نیست. یه بار بهم گفت فقط یکی دوبار امتحان کرده، ولی. . . شما بهتر از من می‌دونید، شیشه با «فقط یه بار» شروع می‌شه. . .

سینه‌م یه لحظه سنگین شد. حس کردم انگار زمین زیر پام یه لحظه خالی شد. حتی با اینکه یه گوشه‌ی ذهنم آماده‌ی شنیدنش بودم، ولی شنیدن‌ش از زبون آرمین. . . مثل ضربه بود.

آرمین سریع اضافه کرد:

– از اون به بعدم سعی کردم نزدیکش نشم. خودشو عقب کشید. شاید شرمش می‌شد. نمی‌دونم. . . فقط می‌دونم یه مدته دیگه اون افشینِ قبل نیست.

سکوت کردم. فقط سرمو آروم تکون دادم. حرفی برای گفتن نبود. فقط باید نفس می‌کشیدم. فقط باید می‌فهمیدم.
بدنم شروع کرد به عرق کردن. نه از گرمای هوا. نه از حرکت. نه از نور خورشید.

این یکی از اون عرق‌ها بود که از توی سینه می‌جوشه، از قلب، از یه جایی تو عمق آدم. . . وقتی حقیقتی که نمی‌خواستی باورش کنی، بالاخره مثل مشت کوبیده می‌شه تو صورتت.

حتی با وجود خنکی کولر که از پنجره باز باشگاه به حیاط می‌رسید، تنم داغ بود. گوش‌هام می‌سوخت. کف دست‌هام خیس شدن. قلبم تند می‌زد. انگار بدنم داشت با خودش می‌جنگید که نریزه به هم.

چند لحظه فقط ساکت نگاهش کردم. چشم‌هام یه‌جور عجیبی تار شده بود. صداش انگار تو گوشم پژواک می‌کرد، با فاصله.
شیشه. . . افشین. . . پسر من. . .

با صدای گرفته‌ای که به سختی از گلو درمی‌اومد، گفتم:

– آرمین. . . من نمی‌تونم تنها از پسش بر بیام. نه به‌خاطر اینکه ضعیفم. . . چون مادرم. چون اگر چیزی رو بفهمه، ممکنه بیشتر دور شه. خواهش می‌کنم. . . اگه هنوز یه ذره بهش نزدیک هستی، یه راهی هست که تو بتونی دوباره باهاش ارتباط بگیری؟ یه‌جوری بدون اینکه شک کنه؟ فقط کمک کن از اون فضا دور شه. . .

آرمین یه لحظه فقط نگام کرد. نگاهش نه قضاوت داشت، نه ترحم. فقط یه‌جور سنگینی تو صورتش بود. شاید خودش هم داشت فکر می‌کرد چقدر سخته تو همچین موقعیتی قرار گرفتن.

– نمی‌دونم راحت باشه. . . ولی چشم. سعی می‌کنم. فقط برای شما، برای خودش.

دلم یه‌ذره آروم گرفت، ولی سنگینی اون حقیقت، هنوز رو شونه‌هام بود.
از روی صندلی بلند شدم. تموم لباس‌هام به تنم چسبیده بود شلوارم و مانتوم رو انگار با دست فشار دادن بودن لای باسنم و چسبیده بود با دستم سریع درستش کردم انگار استرس و اضطراب، همه‌چی رو خیس کرده بود. حتی حس می‌کردم نفسم سنگین‌تر از قبل شده. از آرمین تشکر کردم، با نگاهی کوتاه اما پر از خستگی، سر تکون دادم و از در باشگاه بیرون زدم.

هوا هنوز داغ بود. اون حرارتی که خورشید وسط تابستون با بی‌رحمی پخش می‌کنه، انگار مستقیم روی ذهنم نشسته بود. رفتم سمت دکه‌ی کنار پیاده‌رو، چند لحظه فقط خیره شدم به بسته‌های سیگار. از فروشنده خواستم یه نخ بهم بده. نگاهم کرد، ولی چیزی نگفت. سیگار رو گرفتم، روشنش کردم.

اولین پُک، تیز رفت پایین. دلم رو نسوخت، ولی یه چیزی ته گلو می‌لرزید. با هر پُکی که می‌کشیدم، سعی می‌کردم ذهنم رو از تصویرهایی که آرمین ساخته بود، جدا کنم.

«شیشه. . . افشین. . . پسرم. . . » این جمله تو ذهنم تکرار می‌شد. بارها و بارها.

قدم‌هام کند بودن. می‌رفتم زیر سایه‌ی مغازه‌ها. باد گرمی می‌وزید، اما هوای داغ فقط سنگینی فکرم رو بیشتر می‌کرد.

با خودم فکر می‌کردم از کجا شروع کنم. به کی بگم؟ اصلاً باید بگم؟ یا باید فقط. . . فقط برای نجاتش یه نقشه بچینم؟ ته دلم هنوز نمی‌خواستم باور کنم، ولی واقعیت مثل میخ کوبیده شده بود تو قلبم.

«تو باید آروم باشی. تو باید مادری کنی، نه واکنش. »

جلوی خونه که رسیدم، نگاهم افتاد به پنجره‌ی اتاق افشین. پرده نیمه‌کشیده بود. نمی‌دونستم توئه، یا نه. اما حالا، مهم نبود.

باید کاری می‌کردم.
کلید انداختم، درو باز کردم و همون‌طور که با پاهام درو هل می‌دادم، صدای خفه‌ کولر خونه به گوشم رسید. خونه ساکت بود، ولی اون سکوتِ آزاردهنده‌ای که یه چیزی پشتش قایمه.

کفش‌هامو درآوردم، کیفم رو پرت کردم روی مبل، دلم می‌خواست فقط بشینم، زانو‌هامو بغل کنم، اما یه صدای آشنا از ته راهرو پیچید. صدای باز شدن در اتاق نسترن.

سرم رو چرخوندم. . . و دیدمش. با اون بلوز آبی‌روشن و شلوار جین تنگ، موهاش هنوز نیمه‌خیس بودن، انگار تازه از حموم اومده بود. یه کیف کوچیکم دستش بود. داشت با موبایلش ور می‌رفت و نگاهشم بهم نمی‌افتاد.

ایستادم جلوی راهش.

– نسترن. . . تو دیروز کدوم گوری بودی؟

سرش رو بلند کرد. قیافه‌ش نه تعجب داشت، نه شرم. فقط کمی بی‌حوصلگی.

– مامان الان وقت این حرفا نیست، دارم می‌رم، با بچه‌ها قرار داریم.

– بچه‌ها؟ چه بچه‌هایی؟ دیروز تا شب نبودی، جواب تلفن ندادی، پیام ندادم، خودت نیومدی. . . الآنم می‌خوای بری بیرون که چی؟ دوباره گم شی؟

صدام تند شده بود. خشم، بی‌قراری و نگرانی برای افشین همه جمع شده بود و داشتم سر نسترن خالی‌شون می‌کردم. خودش هم فهمیده بود این فقط یه دعوای معمولی نیست.

– مامان دیروز با تینا بودم، نرو برام فیلم بساز.

– دروغ نگو! تینا اگه برات خواهر باشه، یه‌بارم بهم زنگ می‌زد بگه دخترت پیش منه. تو با اون پسره بودی، نه؟

اون لحظه برق عجیبی تو چشم‌های نسترن دوید. انگار هم ترسید، هم لجش گرفت.
چیزی نگفت. فقط خواست رد بشه.

– وایسا، حرف می‌زنیم! نمی‌ذارم بری تا نگفتی چه غلطی داری می‌کنی!

نسترن ایستاد. انگار برای اولین بار خشم واقعی منو دید. اون‌همه دل‌نگرانی که از افشین تو دلم جمع شده بود، حالا یه‌جا فوران کرده بود رو سر نسترن.
لب‌هام می‌لرزیدن، صدام گرفت. اما هنوز نمی‌خواستم اشک بریزم.

– یکی‌تون داره دود می‌شه، اون‌یکی داره خودشو می‌زنه به کوچه‌ی علی‌چپ. من کجام تو این زندگی لعنتی؟!

نسترن خم شد کیفش را برداشت، ولی دیگه نگام نمی‌کرد. گفت:

– بعداً حرف بزنیم، مامان.

در رو بست. محکم.
و باز. . . خونه ساکت شد.
بعد از چند بار زنگ زدن، بالاخره صدای هوشنگ توی گوشی پیچید.
– جانم، کجایی؟
– کجایی؟ چرا جواب نمیدی؟
– بندر گناوه‌ام، کارای نمایشگاه طول کشید، دو روز دیگه میام.
– یعنی تا دو روز دیگه خبری ازت نیست؟ خونه اینجا فقط منم و بچه‌ها، نسترن از دیروز نیست، افشین هم پیداش نشده.
– نگران نباش، همه چیز روبه‌راهه.
اما صدایش بی‌تفاوت بود، و من حس کردم هیچ چیز روبه‌راه نیست.
کلافه و نگران بودم،گوشی رو گذاشتم و توی آشپزخونه قدم زدم.
چند بار به ساعت نگاه کردم، افشین هنوز جواب نمی‌داد. نسترن هم که گویا یه جورایی از همه فاصله گرفته بود.
دل تو دلم نبود. هر لحظه فکر می‌کردم شاید یه اتفاق بد افتاده باشه.
چراغ‌های خانه خاموش شده بود و سکوت سنگینی فضا رو پر کرده بود.
من تنها بودم، با دل پر از سؤال و دلهره.
گوشی رو برداشتم و شماره آرمین رو گرفتم.
نمی‌دونستم چطور شروع کنم، اما یه جملۀ ساده نوشتم:
«سلام آقا آرمین، دلم خیلی گرفته. امروز حرف‌هات خیلی توی ذهنم مونده. واقعاً نمی‌دونم باید چیکار کنم. »
چند دقیقه بعد پیام اومد:
«سلام خانم شریفی، می‌دونم اوضاع سخته، اگر کاری از دستم بر بیاد، حتماً کمک می‌کنم.
پیام آرزو:
«آرمین، این روزها خیلی تو فکرتم. . . افشین کم کم داره از همه فاصله می‌گیره، حتی از تو که دوست صمیمیش بودی.
می‌خوام بدونم چی شده؟ چرا دیگه با هم حرف نمی‌زنید؟ این طوری که از حالا می‌فهمم، انگار یه چیز مهمی پشت قضیه بوده. »


پیام آرمین:
«خانم شریفی، راستش موضوعی هست که شاید شما خبر نداشته باشید. . .
من به نسترن علاقه داشتم. خیلی وقت‌ها سعی کردم مخفی نگه دارم و قصد ونیتم جدی بود،چندین بار میخواستم بهش بگم ولی افشین اینو فهمید و خیلی عصبانی شد.
همونجا با هم دعوا کردیم و دیگه رابطه‌مون مثل قبل نشد.
من همیشه می‌خواستم کمکی به افشین بکنم اما این موضوع رابطه ما رو خراب کرد. »


پیام آرزو:
«آرمین. . . نمی‌تونم باور کنم.
نسترن متوجه این علاقه شده؟ یا هیچ خبری نداشته؟
شوکه شدم کاش قبلش بهش میگفتی تا این سوءتفاهم پیش نمی‌آمد


پیام آرمین:
«نه، خانم شریفی. نسترن هیچ چیزی نمی‌دونه، اصلا متوجه نبود.
من سعی کردم تا جایی که می‌تونم این موضوع رو ازش مخفی نگه دارم، چون نمی‌خواستم باعث دردسر بشه.
اما این باعث شد افشین خیلی دور بشه و با من قهر کنه. »


پیام آرزو:
«این حقیقت خیلی سخت بود بشنوم، اما ممنونم که راستش رو بهم گفتی.
حالا باید بفهمم چطوری می‌تونم پسرم رو دوباره به راه درست برگردونم
تا خود ساعت شش صبح غرق چت با آرمین بودم. پیام‌هامون یکی‌یکی رد و بدل می‌شد، بی‌هیچ عجله‌ای. . .
نه از روی هیجان، نه کنجکاوی، فقط یک گفت‌وگوی طولانی، آروم، و صادقانه.

از حرف‌هاش یه جور امنیت عجیب می‌گرفتم، شبیه چیزی که مدت‌ها تو زندگی‌م کم بود.
به طرز عجیبی، حتی فراموشم شد که نسترن هنوز خونه نیومده.
اون بی‌قراری دیشب، اون دلشورهٔ سنگین، جای خودش رو داده بود به سکوتی سبک، مثل نسیم خنکی که تو گرمای شب‌های مرداد بیاد توی اتاقت.

چشم‌هام رو خسته حس می‌کردم، ولی دلم نمی‌خواست مکالمه‌مون تموم بشه.
مثل این بود که برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یکی داره بدون قضاوت فقط می‌شنوه. . . و این برای من کافی بود.
ساعت ده بود که از خواب بیدار شدم. هنوز نور صبح توی اتاق افتاده بود و خنکی نسبی کولر، هوای خونه رو قابل‌تحمل کرده بود.
اما اون چیزی که بیشتر از همه حس می‌کردم، یه آرامش عجیب بود. . . نمی‌دونستم دقیقاً از کجا اومده، ولی حسش می‌کردم.

نه مثل وقت‌هایی که آدم به زور خودش رو قانع می‌کنه خوبه، نه اون آرامشی که پشتش ترس قایم شده باشه…
یه آرامش واقعی، که شاید از چند ساعت حرف زدن بی‌قضاوت و صادقانه شب قبل اومده بود.

یاد نسترن افتادم. سریع گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم. . .
اما باز هم جواب نداد.

یه لحظه دوباره همون دلشوره دیشب برگشت، اما این‌بار تصمیم گرفتم توش غرق نشم.
رفتم سراغ دوش گرفتن. یه دوش کوتاه و خنک، انگار می‌خواستم با اون آب، همه استرس‌ها و فکرهای مبهم رو بشورم و بریزم پایین.

سریع آماده شدم و کیف کارم رو برداشتم. باید می‌رفتم آموزشگاه.
امروز کلاس داشتم و دلم می‌خواست ذهنم رو مشغول کار کنم. شاید توی اون فضا، راحت‌تر بتونم فکر کنم که بعدش باید چیکار کنم، با نسترن چطور حرف بزنم، و اصلاً آیا باید چیزی رو به هوشنگ بگم یا نه. . .
توی مسیر آموزشگاه، هوا مثل همیشه داغ و سنگین بود. انگار گرمای تیرماه از روی آسفالت بلند می‌شد و خودش رو به صورتم می‌کوبید.
ماشین که نداشتم، پس قدم‌زنان از زیر سایه‌ی مغازه‌ها رد می‌شدم، با صدای خش‌خش کفش‌هام روی پیاده‌رو، و افکاری که هنوز دست از سرم برنداشته بودن.

همون لحظه، صدای نوتیف گوشیم بلند شد.
گوشی رو از کیفم درآوردم. پیام از آرمین بود:

سلام…
ببخش که دیشب نذاشتم بخوابی.
من تمام سعیمو برات انجام می‌دم.
می‌خوام به آرامش برسی.
افشین رو بذار به عهده‌ی خودم.

ایستادم. همون‌جا کنار دیوار، زیر سایه‌ی یه سوپرمارکت.
یه لحظه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موندم. یه نفس عمیق کشیدم، ولی نمی‌دونستم اون چیزی که تو سینم سنگینی می‌کنه، دلسوزی آرمینه یا بار مسئولیتی که کم‌کم داشت از روی دوشم برداشته می‌شد.

جواب ندادم. هنوز نه.
دلم می‌خواست همه‌چیزو اول تو ذهنم بچینم، مطمئن شم این مسیر، هم برای افشین خوبه، هم برای من.

راه افتادم دوباره. با همون حس عجیبی که ترکیبی بود از ترس، امید… و یه آرامش مبهم.
لباس‌هایم را از تن درآورد و روبه‌روی آینه ایستادم.
اندامم را نگاه کردم، آن تصویر آشنایی که همیشه مرا به خودم یادآوری می‌کرد؛ زنِ زنده، پر از احساس و در عین حال پیچیده.
ناگهان خاطره‌ی آنشب و سکس خفن با هوشنگ در ذهنم زنده شد، آن لحظه‌های پرشور و آرامش‌بخش که حالا بیش از همیشه به آغوش و بوسه‌هایش نیاز داشتم.
با دست لرزان تلفن را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم.
صدای زنگ‌ها توی گوشم پیچید، اما پاسخی نیامد.
دلم می‌خواست همانجا باشم، در کنار او، زیر سایه آرامش و اطمینانش، و حس لمس شدن را دوباره تجربه کنم.

این نیاز عمیق، ترکیبی از تنهایی و دلتنگی بود که نمی‌دانستم چگونه با آن مقابله کنم.
چرخی به اندامم دادم باسن خوش فرم و گودی کمرم رو تو آینه نگاه کردم دستم رو گودی کمرم کشیدم خیس عرق بود
دلم میخواست نیاز داشتم
نمیدونم از فرط اینهمه افکار تو ذهنم بود یا دیدن اندام خودم و یا باد خنکی که اندام و لای پاهام و زیر بغلم میخورد احساسی لذت و خوشایند بهم دست میداد
سینه هامو تو دست گرفتم گویی که از پشت یکی بغلم گرفته باشه و سینه هامو چنگ میزنه
عادت به دوری هوشنگ رو نداشتم
همه جوره کنارم بود عاشق هم بودیم و تقریبا تو هفته دو تا سه بار سکس داریم
نشستم جلو آینه پاهامو باز کردم برق میزد از خیسی عرق و انجام لیزر دستمو روش گذاشتم شروع به مالیدن کردم
دورش رو دایره گونه با دستام میمالیدم تا صدای درب حیاط رو شنیدم سریع بلند شدم لباسامو بلند کردم و رفتم تو اتاقم سریع یه شلوارک رنگ رو رفته زردمو پوشیدم و یه تیشرت گشاد که دم دستم بود
اومدم بیرون
افشین بود
کفش‌هایش را همان جلوی در ول کرده بود و با شانه‌های افتاده و صورتی خسته وارد خانه شد.

چشمانم روی چهره‌اش ثابت ماند. زیر چشمانش گود افتاده بود، پوست صورتش بی‌حال و کمی رنگ‌پریده. ته ریش نامرتبش و موهای آشفته‌اش نشان می‌داد که حتی به خودش نرسیده. دلم لرزید. هنوز نمی‌دانستم باید چه فکری بکنم. آیا رها درست گفته بود؟ آیا این تغییرها واقعاً نشانه‌ای از اون چیزی بود که می‌ترسیدم؟

– سلام مامان. . .

صدایش گرفته بود. لحنش خسته. جوابی ندادم، فقط نگاهش کردم. دستی به موهایش کشید و از کنارم گذشت. بوی عجیبی همراهش بود. . . بویی که با هیچ‌چیز آشنا نبود، اما ته دلم را آشوب کرد.

– ناهار هست؟

– هست. . . خودت بری بکش.

سکوت کرد و رفت سمت اتاق خودش. من همچنان همونجا ایستاده بودم، قلبم تند می‌زد، مثل وقتی که می‌خوای چیزی رو باور نکنی ولی واقعیت داره، مثل سایه‌ای که آرام و بی‌صدا دور سرت می‌پیچه.

حالا با دیدن افشین از نزدیک، همه‌ی آنچه که شنیده بودم، از ذهنم مثل فیلم رد می‌شد.
همان‌طور که گوشه‌ی پذیرایی ایستاده بودم، سعی کردم نفسم را کنترل کنم. هنوز شوکه بودم از دیدن آن حال و روزش، ولی نمی‌خواستم چیزی از درونم را بروز بدم. باید صبر می‌کردم، با احتیاط، مثل راه رفتن روی شیشه‌ خرد شده.

کمی بعد، رفتم سمت اتاقش. در نیمه‌باز بود. نشسته بود روی تخت، کمی خم شده به جلو، گوشی را توی دستش گرفته بود ولی صفحه خاموش بود. انگار فقط بهانه‌ای بود برای فرار از نگاه من.

با صدایی آرام وارد شدم.
– افشین جان؟ عزیزم؟ کجا بودی این دو روز؟ چرا جواب نمی‌دادی؟ نگران شدم به‌خدا. . .

لبش به زحمت تکون خورد. چشم‌هاش نیمه‌باز بود. نگاهش خیره به جایی دور. هیچ جوابی نداد.
– افشین؟ صدای منو می‌شنوی؟. . . ناهار خوردی اصلاً؟

فقط پلک زد، یه‌جور نیمه‌هوشیار. صداش آروم بود:
– خوبم. . . خسته بودم فقط. . .

نشستم لب تخت، دستی به شونه‌اش کشیدم. تنش سنگین و بی‌رمق بود.
– عزیزم من که می‌دونم یه چیزی شده. ولی باشه، نمی‌خوام الان فشار بیارم. فقط بدون من هستم. . . کنارت. . .

چیزی نگفت. سرش به سمت بالش خم شد، و همون‌طور که وسط حرف‌هام بودم، چشم‌هاش بسته شد. خوابید. بی‌صدا. شاید هم فرار کرد از این همه سؤال.

چشم‌هام پر اشک شد، ولی نگهش داشتم. الان وقتش نبود.
از اتاق بیرون اومدم. با دل‌آشوبی که ته دلم جا خوش کرده بود، و یه عالمه سؤال بی‌جواب.
وقتی افشین بالاخره برگشت خانه، صورتش خسته و بی‌حال بود. چشم‌هاش دیگه اون برق قدیمی رو نداشت. چند جمله‌ی کوتاه جوابم رو داد و بعدش بی‌صدا خوابش برد. از ظاهرش، از نحوه‌ی راه رفتن و حتی طرز نفس کشیدنش، حالا مطمئن شده بودم… اون گرفتار شده. واقعاً گرفتار.

از اتاقش که بیرون اومدم، انگار یه سنگ سنگین توی دلم افتاده بود. پا‌هام ناخودآگاه به سمت اتاق خودم رفت. گوشیمو برداشتم و شماره‌ی آرمین رو گرفتم. منتظر شدم تا صدای آشناش بیاد. وقتی جواب داد، فقط گفتم:

«آرمین. . . افشین اومده. بدجور. داغونه. »

مکث کوتاهی کرد، بعد با لحنی آروم گفت:
«باشه خانم شریفی. شما فقط آروم باشین. بذار یه فرصتی پیدا کنم، یه جوری ببینمش. یه‌طوری که مشکوک نشه. »
فقط سعی کن جوری تو خونه نگهش داری تا صبح ،

از لحنش، از آرامشی که توی صداش بود، یه دلگرمی گرفتم. مثل کسی که نمی‌خواد امید رو ازت بگیره، حتی وقتی خودش هم مطمئن نیست.

نشستم لب تخت. هنوز هوا گرگ‌و‌میش بود. فکر می‌کردم حالا باید چیکار کنم؟ به هوشنگ بگم یا نه؟ به نسترن چیزی بگم؟ نه… فعلاً باید تمرکزم فقط روی افشین باشه. باید راهی پیدا می‌کردم که بدون فشار، بدون قضاوت، کنارش باشم. مادر بودن یعنی همین، نه؟

و اون شب، با وجود خستگی زیاد، برای اولین بار حس کردم تنها نیستم… آرمین حالا یه همراه بود، شاید حتی نوری توی این مسیر تاریک.
شب که شد، خانه ساکت بود. صدای پای نسترن که برگشت را شنیدم. او با تیپی کاملاً متفاوت وارد شد؛ موهایش را باز کرده بود، لباس‌هایش به شکلی جدید و جسورانه بود. بی‌اعتنا به من، بدون حتی یک کلمه سلام یا نگاه، مستقیم به سمت اتاقش رفت. انگار اصلاً خبری از من نبود. خبری از شام، خبری از حرف‌های معمول شبانه.

هوای خانه سنگین و سرد شده بود، مثل یک دیوار نامرئی بین من و دخترم.

خودم را در کوچه‌پس‌کوچه‌های ذهنم گم کرده بودم که خواب به سراغم آمد.

نزدیک ساعت یک شب بود که ناگهان حضور هوشنگ را حس کردم. آرام و بی‌صدا کنارم آمد، هیس‌کشی کرد که حرفی نزنم. نگاهش پر از حرف‌هایی بود که نمی‌خواست بگوید، اما بدنش فریاد می‌زد.

لباس‌هایش را یکی‌یکی درآورد، و همان‌طور که نور کم‌رمق ماه از پنجره می‌تابید، آغوشش را باز کرد.

با هم در تاریکی اتاق
هوشنگ آرام‌ آرام شروع به بوسیدن من کرد، بوسه‌هایی که گرم و آکنده از اشتیاق بودند. عرق بدنش روی پوستم را حس می‌کردم، بوی طبیعتی که بعد از یک روز طولانی و پر از کار داشت. نفس‌هایش نزدیک گوشم می‌لغزید و ضربان قلبم تندتر می‌شد.

دست‌هایش روی تنم کشیده می‌شدند، و من هم با تمام وجودم، به همان شدت که دریافت می‌کردم، می‌خواستمش. هیچ حرفی نمی‌زدیم؛ فقط ارتباطی ناب و حقیقی بین ما برقرار بود.

حرکت‌هایش آرام و در عین حال قوی بود، و هر لمس، هر بوسه، مثل جرقه‌ای بود که در من شعله‌ور می‌شد. گرما و شدت آن لحظه، هر بار بیشتر و بیشتر می‌شد، و من در همان لحظه، با تمام وجودم احساس می‌کردم که زنده‌ام.

همان‌طور که به هم نزدیک‌تر می‌شدیم، حس کردم همه دردها و نگرانی‌ها برای لحظه‌ای محو شدند؛ فقط ما بودیم و آن اتصال عمیق، که مثل جریانی آرام و پرشور در رگ‌هایمان جریان داشت.
احساس امنیت و آرامش به سراغم اومد پاهامو دور کمرش قفل کردم آروم تو گوشش گفتم ببرم پایین تخت
تا میتونی بکن منو
_چیه این چند روز نبودم تحمل نیاوردی
،هوشنگ فقط بکن منو
بلندم کرد از رو تخت شلوارمو با یه حرکت از پام در و مچ پاهامو با دو دستش گرفت و باز کرد
حس و حالمو متوجه شد و بلافاصله شروع به کردن کسم کرد تند تند و محکم
دلم میخواست زیرش جر بخورم پاره بشم
شهوت سراسر وجودمو گرفته بود سرم به زیر تخت رفت نفس کشیدن برام سخت شده بود
کیرش رو تا ته تو کسم میکوبید و در میآورد و دوباره تکرار میکرد
_آرزو بازم میخوای ؟
_آره تا میتونی صدام بزور در می آورد
این همه شهوت برام عجیب بود
کیرش رو تا تو کسم فرو کرد و نگهش داشت میدونستم چ مخاد با نبض کسم کیرش رو مک میزدم
آب از کسم روی سوراخ کونم می‌ریخت لذتش رو دو چندان می کرد همین باعث شد رعشه ای از کف پام شروع و به ته کسم ختم میشد سوراخ کونم باز و بسته میشد تند تند داغی بدنمون و خیسی عرق و کوبیدن بدنامون بهم منو دیوانه وار بسوی ارگاسم رسیدن کشید واااای هوشنگ گاییدی منو و همین لحظه آب پرفشار هوشنگ رو داخلم حس کردم و منم اومدم سرمو از زیر تخت بیرون کشید و ولو شد روم
هوشنگ آرام‌ آرام شروع به بوسیدن من کرد، بوسه‌هایی که گرم و آکنده از اشتیاق بودند. عرق بدنش روی پوستم را حس می‌کردم، بوی طبیعتی که بعد از یک روز طولانی و پر از کار داشت. نفس‌هایش نزدیک گوشم می‌لغزید و ضربان قلبم تندتر می‌شد.

دست‌هایش روی تنم کشیده می‌شدند، و من هم با تمام وجودم، به همان شدت که دریافت می‌کردم، می‌خواستمش. هیچ حرفی نمی‌زدیم؛ فقط ارتباطی ناب و حقیقی بین ما برقرار بود.

حرکت‌هایش آرام و در عین حال قوی بود، و هر لمس، هر بوسه، مثل جرقه‌ای بود که در من شعله‌ور می‌شد. گرما و شدت آن لحظه، هر بار بیشتر و بیشتر می‌شد، و من در همان لحظه، با تمام وجودم احساس می‌کردم که زنده‌ام.

همان‌طور که به هم نزدیک‌تر می‌شدیم، حس کردم همه دردها و نگرانی‌ها برای لحظه‌ای محو شدند؛ فقط ما بودیم و آن اتصال عمیق، که مثل جریانی آرام و پرشور در رگ‌هایمان جریان داشت.
احساس امنیت و آرامش به سراغم اومد پاهامو دور کمرش قفل کردم آروم تو گوشش گفتم ببرم پایین تخت
تا میتونی بکن منو
_چیه این چند روز نبودم تحمل نیاوردی
،هوشنگ فقط بکن منو
بلندم کرد از رو تخت شلوارمو با یه حرکت از پام در و مچ پاهامو با دو دستش گرفت و باز کرد
حس و حالمو متوجه شد و بلافاصله شروع به کردن کسم کرد تند تند و محکم
دلم میخواست زیرش جر بخورم پاره بشم
شهوت سراسر وجودمو گرفته بود سرم به زیر تخت رفت نفس کشیدن برام سخت شده بود
کیرش رو تا ته تو کسم میکوبید و در میآورد و دوباره تکرار میکرد
_آرزو بازم میخوای ؟
_آره تا میتونی صدام بزور در می آورد
این همه شهوت برام عجیب بود
کیرش رو تا تو کسم فرو کرد و نگهش داشت میدونستم چ مخاد با نبض کسم کیرش رو مک میزدم
آب از کسم روی سوراخ کونم می‌ریخت لذتش رو دو چندان می کرد همین باعث شد رعشه ای از کف پام شروع و به ته کسم ختم میشد سوراخ کونم باز و بسته میشد تند تند داغی بدنمون و خیسی عرق و کوبیدن بدنامون بهم منو دیوانه وار بسوی ارگاسم رسیدن کشید واااای هوشنگ گاییدی منو و همین لحظه آب پرفشار هوشنگ رو داخلم حس کردم و منم اومدم سرمو از زیر تخت بیرون کشید و ولو شد روم
هوشنگ آرام‌ آرام شروع به بوسیدن من کرد، بوسه‌هایی که گرم و آکنده از اشتیاق بودند. عرق بدنش روی پوستم را حس می‌کردم، بوی طبیعتی که بعد از یک روز طولانی و پر از کار داشت. نفس‌هایش نزدیک گوشم می‌لغزید و ضربان قلبم تندتر می‌شد.

دست‌هایش روی تنم کشیده می‌شدند، و من هم با تمام وجودم، به همان شدت که دریافت می‌کردم، می‌خواستمش. هیچ حرفی نمی‌زدیم؛ فقط ارتباطی ناب و حقیقی بین ما برقرار بود.

حرکت‌هایش آرام و در عین حال قوی بود، و هر لمس، هر بوسه، مثل جرقه‌ای بود که در من شعله‌ور می‌شد. گرما و شدت آن لحظه، هر بار بیشتر و بیشتر می‌شد، و من در همان لحظه، با تمام وجودم احساس می‌کردم که زنده‌ام.

همان‌طور که به هم نزدیک‌تر می‌شدیم، حس کردم همه دردها و نگرانی‌ها برای لحظه‌ای محو شدند؛ فقط ما بودیم و آن اتصال عمیق، که مثل جریانی آرام و پرشور در رگ‌هایمان جریان داشت.
احساس امنیت و آرامش به سراغم اومد پاهامو دور کمرش قفل کردم آروم تو گوشش گفتم ببرم پایین تخت
تا میتونی بکن منو
_چیه این چند روز نبودم تحمل نیاوردی
،هوشنگ فقط بکن منو
بلندم کرد از رو تخت شلوارمو با یه حرکت از پام در و مچ پاهامو با دو دستش گرفت و باز کرد
حس و حالمو متوجه شد و بلافاصله شروع به کردن کسم کرد تند تند و محکم
دلم میخواست زیرش جر بخورم پاره بشم
شهوت سراسر وجودمو گرفته بود سرم به زیر تخت رفت نفس کشیدن برام سخت شده بود
کیرش رو تا ته تو کسم میکوبید و در میآورد و دوباره تکرار میکرد
_آرزو بازم میخوای ؟
_آره تا میتونی صدام بزور در می آورد
این همه شهوت برام عجیب بود
کیرش رو تا تو کسم فرو کرد و نگهش داشت میدونستم چ مخاد با نبض کسم کیرش رو مک میزدم
آب از کسم روی سوراخ کونم می‌ریخت لذتش رو دو چندان می کرد همین باعث شد رعشه ای از کف پام شروع و به ته کسم ختم میشد سوراخ کونم باز و بسته میشد تند تند داغی بدنمون و خیسی عرق و کوبیدن بدنامون بهم منو دیوانه وار بسوی ارگاسم رسیدن کشید واااای هوشنگ گاییدی منو و همین لحظه آب پرفشار هوشنگ رو داخلم حس کردم و منم اومدم سرمو از زیر تخت بیرون کشید و ولو شد روم
هوشنگ کنارم دراز کشیده بود. بعد از روزهای خستگی و تنش، حضورش مثل پناهگاهی بود که می‌تونستم توش آرام بگیرم. دست‌هاش رو دورم حلقه کرد و بی‌هیچ حرفی، فقط با نگاه و نوازشش فهمیدم که برگشته؛ نه فقط به خونه، که به من.

سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم و صدای ضربان قلبش رو شنیدم؛ صدایی که مدتی بود دلتنگش بودم. دستش رو آروم روی موهام کشید، بعد روی پشتم، و این نوازش‌های آرام، جوری منو از درون نرم کرد که اشک توی چشمام حلقه زد.

نه نیازی به کلمه بود، نه توضیحی. فقط سکوت و آغوشی که تمام تنهایی و خستگی روزهای گذشته‌مو در خودش حل کرد.

لحظه‌ای طولانی بین ما رد و بدل شد که شبیه خواب بود؛ سبک، بی‌وزن، و پر از حس بودن و دوست داشته شدن.
صبح با نوری که از پشت پرده‌ها می‌تابید، از خواب بیدار شدم. بدنم هنوز از شب گذشته کمی خسته بود، اما درونم آرام‌تر بود، شبی شبیه آنچه مدتی بود نداشتم.

به سمت حمام رفتم و دوشی گرفتم. آب گرم روی شانه‌هام می‌ریخت و فکرهایی که مثل موجی در ذهنم رفت‌وآمد می‌کردند، آرام‌تر می‌شدند. از حمام که بیرون آمدم، بوی نان تازه توی خانه پیچیده بود. صبحانه‌ای ساده آماده کردم—پنیر، گردو و چای. هوشنگ هم بیدار شده بود.

او بعد از من به حمام رفت و همان‌طور که حوله دور کمرش بسته بود، گفت:
«باید یه سر برم کرمانشاه. . . شاید فردا شب برگردم. »

سرم را تکان دادم. نمی‌خواستم ذهنش را با ماجرای افشین و نسترن مشغول کنم. او خسته بود، درگیر زندگی و مسئولیت‌های خودش. ترجیح دادم بار این نگرانی را فعلاً خودم به دوش بکشم. با لبخند گفتم:
«مواظب خودت باش. . . »

وقتی رفت، دوباره به گوشی‌ام سر زدم. پیامی از آرمین داشتم:

> «امیدوارم حالت بهتر باشه. همه تلاشم رو می‌کنم که بتونم با افشین یه تماس دوباره پیدا کنم. خیلی برام مهمه که بتونی دوباره لبخند بزنی. از دیروز مدام به فکرتم. »

این پیام کوتاه، اما پر از همدلی و حمایت، آرامش خاصی داشت. بهش جواب دادم:

> «ممنون آرمین، حس می‌کنم تنها نیستم. نمی‌دونی چقدر بهم امید دادی. »

حالا دیگر می‌دانستم که راه سختی در پیش دارم، اما حداقل تنها نبودم. نگاهی به اطراف خانه انداختم—سکوت، حس حضور هوشنگ هنوز در فضا بود،
صبح با نوری که از پشت پرده‌ها می‌تابید، از خواب بیدار شدم. بدنم هنوز از شب گذشته کمی خسته بود، اما درونم آرام‌تر بود، شبی شبیه آنچه مدتی بود نداشتم.

به سمت حمام رفتم و دوشی گرفتم. آب گرم روی شانه‌هام می‌ریخت و فکرهایی که مثل موجی در ذهنم رفت‌وآمد می‌کردند، آرام‌تر می‌شدند. از حمام که بیرون آمدم، بوی نان تازه توی خانه پیچیده بود. صبحانه‌ای ساده آماده کردم—پنیر، گردو و چای. هوشنگ هم بیدار شده بود.

او بعد از من به حمام رفت و همان‌طور که حوله دور کمرش بسته بود، گفت:
«باید یه سر برم کرمانشاه. . . شاید فردا شب برگردم. »

سرم را تکان دادم. نمی‌خواستم ذهنش را با ماجرای افشین و نسترن مشغول کنم. او خسته بود، درگیر زندگی و مسئولیت‌های خودش. ترجیح دادم بار این نگرانی را فعلاً خودم به دوش بکشم. با لبخند گفتم:
«مواظب خودت باش. . . »

وقتی رفت، دوباره به گوشی‌ام سر زدم. پیامی از آرمین داشتم:

> «امیدوارم حالت بهتر باشه. همه تلاشم رو می‌کنم که بتونم با افشین یه تماس دوباره پیدا کنم. خیلی برام مهمه که بتونی دوباره لبخند بزنی. از دیروز مدام به فکرتم. »

این پیام کوتاه، اما پر از همدلی و حمایت، آرامش خاصی داشت. بهش جواب دادم:

> «ممنون آرمین، حس می‌کنم تنها نیستم. نمی‌دونی چقدر بهم امید دادی. »

حالا دیگر می‌دانستم که راه سختی در پیش دارم، اما حداقل تنها نبودم. نگاهی به اطراف خانه انداختم—سکوت، حس حضور هوشنگ هنوز در فضا بود،
بعد از چند پیام و صحبت کوتاه، تصمیم گرفتم با آرمین تلفنی حرف بزنم. وقتی تماس گرفتم، صدای آرام و مطمئنی داشت.

— «سلام خانم شریفی، چه خبر؟»

— «سلام آرمین، ممنون. یه موضوعی هست که باید کمکم کنی. »

— «بگو، هر چی باشه. »

— «افشین دیگه به باشگاه نمیاد و از همه دور شده. نمی‌دونم چطوری می‌تونیم کاری کنیم که دوباره همدیگه رو ببینید و رابطه‌تون به شکل طبیعی ادامه پیدا کنه. »

آرمین کمی فکر کرد و گفت: «فکر می‌کنم بهترین راه اینه که برخوردها به طور اتفاقی پیش بیاد، نه اینکه افشین حس کنه ما داریم برنامه‌ریزی می‌کنیم. »

— «دقیقا. افشین حساسه و اگر بفهمه دنبال دیدار کردن هستیم عقب‌نشینی می‌کنه. »

— «پس من سعی می‌کنم سر فرصت و بدون اینکه چیزی بفهمه، جایی باشم که احتمال دیدنش هست. مثلا اطراف محل کار یا محل‌های مورد علاقه‌اش. »

— «خیلی خوبه. امیدوارم بتونی کمک کنی. »

— «من در خدمتتم، هروقت نیاز بود تماس بگیر. »

حس آرامشی داشتم، انگار یه قدم کوچیک اما مهم برداشتیم.
لباس ساده‌ای پوشیدم: مانتوی سبز کوتاهی که همیشه حس خوبی بهم می‌داد، با شلوار جین راحت. آرایشم رو ساده نگه داشتم، اما نمی‌تونستم اضطرابی که تو دلم بود رو پنهان کنم. قرار بود آرمین با ماشین بیاد دنبالم. برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، حس می‌کردم شاید روزنه‌ای برای نجات افشین پیدا شده.

وقتی سوار ماشین شدم، آرمین با لبخند کوتاهی گفت:
– «سلام خانم شریفی. . . آماده‌اید برای یه تعقیب خانوادگی؟»

خندیدم. اما پشت خنده‌ام، یه غصه سنگین بود.

آرمین در مسیر از خاطرات گذشته با افشین گفت. از روزایی که باهم کوه می‌رفتن، از روزایی که هنوز خبری از دود و غبار نبود.

منم از شب گذشته گفتم. از حال خراب افشین وقتی اومد خونه. از اینکه خوابش برد وسط حرف‌هام.

آرمین دستی به فرمون کشید و گفت:
– «می‌تونم دوباره بهش نزدیک شم. اگه فکر نکنه دارم قضاوتش می‌کنم. فقط باید اتفاقی بیافتم جلو روش. . . مثلاً جایی که انتظارشو نداره. »

پیشنهاد جالبی بود. ما با هم نقشه کشیدیم. شاید امروز بتونیم همون جایی بریم که افشین همیشه با دوستاش پیداش میشه.
بوی مطبوعی از ادکلنش فضا رو پر کرد. خنک و مردونه، با یه ته‌مایه‌ی تلخ که برام آشنا نبود ولی ناخودآگاه حس اطمینان می‌داد.

نگاهم به ظاهرش افتاد. تیپش مرتب بود؛ یه پیراهن سرمه‌ای اتو خورده با شلوار کتانی خاکستری، ساعت نقره‌ای براق روی مچ دستش برق می‌زد. ریش کوتاه و اصلاح‌شده‌اش، و اون خونسردی همیشگی که تو نگاهش داشت، یه‌جور حس آرامش پنهان با خودش می‌آورد.
صدای آرومش، انگار بیشتر برای خودش بود تا برای من.

از کنج چشمم متوجه نگاه گذرایی شدم که بهم انداخت، همون لحظه که داشتم کمربندم رو می‌بستم. نگاهش طولانی نبود، اما کافی بود تا ذهنم پرواز کنه.
با خودم گفتم شاید. . . شاید این نگاه‌ها برای اینه که نسترن رو دوباره ببینه. شاید داره سعی می‌کنه با من رابطه خوبی برقرار کنه، تا راحت‌تر به دخترم نزدیک شه. این فکر یه‌جور تلخی داشت، اما ته دلم چیزی هم زمزمه می‌کرد که شاید، فقط شاید، ماجرا همون‌قدر ساده نباشه.

ماشین به نرمی راه افتاد. آرمین پرسید:
– «خودت خوب خوابیدی دیشب؟»
و من، بی‌اینکه جواب واضحی بدم، فقط سر تکون دادم.
تمام تمرکزم روی این بود که چطور افشین رو ببینیم. . . و شاید، چطور حقیقت دل آرمین رو هم بشناسم.
ماشین رو یه گوشه، کمی پایین‌تر از کوچه پارک کردیم. از همون زاویه، در خونه کامل دیده می‌شد. خیابون خلوت بود، فقط گه‌گاهی صدای بوق دور یا رد شدن رهگذری از سکوت بیرون می‌کشیدمون.

هوا گرم نبود، ولی شیشه‌های ماشین کمی پایین بودن و نسیم ملایمی از پنجره‌ها می‌اومد تو. بوی ادکلن آرمین هنوز هم تو ماشین بود، یه رایحه‌ی تلخ و خنک که با بوی ملایم مانتوی سبز رنگم قاطی شده بود و فضا رو خاص کرده بود.

آرمین با یه دست فرمون رو گرفته بود و با دست دیگه‌اش گوشی رو روی پاهاش گذاشته بود. به نظر می‌رسید تمرکزش روی خونه‌ست، اما هر از گاهی، نگاهش از گوشه‌ی چشمش سر می‌خورد سمت من.

منم سعی می‌کردم نگاهم رو ازش بدزدم، ولی اون حضور آرومش باعث می‌شد یه حس عجیبی تو دلم شکل بگیره. . . نه دقیقاً آشنایی، نه دقیقاً اضطراب. بیشتر شبیه یه نوع تردید بود. این‌که این نزدیکیِ بی‌کلام بین‌مون، از دلِ همون نقشه برای کمک به افشین می‌اومد؟ یا پشتش چیز دیگه‌ای بود. . .

آروم گفت:
– «اگه چیزی دیدی، فقط اشاره کن. نمی‌خوام جلب توجه کنم. »
سرمو تکون دادم. نگاه کوتاهی بهم انداخت، انگار می‌خواست مطمئن بشه خوبم.
و بعد گفت:
– «راستی. . . این رنگ مانتو خیلی بهت میاد. سبزه‌ی خاصیه. »

یه لحظه جا خوردم. نه از حرفش، از لحنش. بی‌شیطنت، بی‌تعارف‌های همیشگی. انگار فقط یه جمله‌ی خالص بود، برای گفتن چیزی که دیده بود.
لبخند کم‌رنگی زدم.
– «ممنون. . . خودمم حس خوبی داشتم باهاش. »

سکوت بین‌مون، از اون نوعی بود که آزار نمی‌داد. حتی برعکس، آرامش داشت. صدای تیک‌تاک ساعت کوچکی که به داشبورد چسبیده بود، گاهی توی فضا می‌پیچید و من، وسط اون همه فکر، برای چند لحظه احساس امنیت کردم.

از پشت شیشه، چشمم هنوز دنبال افشین بود. اما ته دلم حس می‌کردم شاید امروز، چیزای مهم‌تری قراره کشف بشه.
چند دقیقه‌ای بود که در سکوت نشسته بودیم. من گه‌گاهی به درِ خونه نگاه می‌کردم، ولی ته ذهنم مدام صدای آروم و جمله‌های ساده‌ی آرمین تکرار می‌شد. اون تعریف کوتاهش از مانتوم، اون نگاه مطمئن ولی بی‌ادعا. . . یه چیزی توی اون نگاه بود که مدت‌ها بود از کسی ندیده بودم.

آرمین دستی به ته ریش مرتبش کشید، به آرامی سرش رو چرخوند سمتم و گفت:
– «فقط به خاطر افشین نیست که اینجام. . . راستش. . . خب، از همون شبی که پیام دادی، خیلی به چیزا فکر کردم. »

نگاهش روی چشم‌هام قفل شد. مستقیم، بی‌پیرایه. و من، بی‌اراده پلک زدم.
گفتم:
– «چی چیز ها؟»

شانه‌اش رو کمی بالا انداخت و لبخند نصفه‌ای زد.
– «به این‌که شاید یه زمانی، بی‌دلیل ازتون فاصله گرفتم. شاید فکر کردم باید دور بشم تا همه چی راحت‌تر پیش بره. . . ولی حالا که دوباره دارم کنارت می‌شینم، حس می‌کنم چیزهایی هست که نباید هیچ‌وقت نادیده گرفته می‌شد. »

دلم لرزید. از اون جمله‌های نصفه، از اون حرف‌هایی که بیشتر سکوت می‌خواست تا پاسخ.

سعی کردم خونسرد باشم. گفتم:
– «اگه منظورت نسترنه. . . اون موقع هم هیچ‌چی نمی‌دونست. هنوزم فکر نکنم بدونه. . . »

آرمین نگاهم کرد، اما سریع حرفمو برید:
– «نه. . . الان موضوع نسترن نیست. موضوع. . . خودتی. »

نفس عمیقی کشید و به جلو خم شد، آرنج‌هاشو روی فرمون گذاشت. صداش پایین‌تر شده بود، نزدیک نجوا.
– «اینکه انقدر درگیر بودی، انقدر برای افشین نگران شدی. . . نمی‌دونی چقدر سخته ببینی یه نفر داره همه‌چی رو تنها می‌کشه ولی هنوز سعی می‌کنه لبخند بزنه. »

حرفی نزدم. فقط نگاهش کردم. و حس کردم چیزی درونم نرم شد. یه بخش سفت و ساکت که مدت‌ها بود بی‌صدا، فقط تاب می‌آورد.

انگشت‌هام روی کیف کوچکم بی‌هدف بازی می‌کردن. آروم گفتم:
– «فکر می‌کردم دیگه هیچکس متوجه اینا نمی‌شه. . . »

اون لحظه، اون نگاه، اون هوای نیمه‌گرم پر از رایحه‌ی ادکلن و مانتوی سبز، همه چیزو تبدیل کرده بود به یه قاب آرام.
نه قرار بود اعترافی بشه، نه وعده‌ای.
فقط همین حس ساده. . . که یه نفر هست.
که نگاه می‌کنه.
می‌فهمه.
می‌مونه.
همون‌طور که تو ماشین نشسته بودیم و چشممون به در خونه بود، صدای باز شدنش باعث شد ناخودآگاه نفسمو حبس کنم.
افشین بود.

با یه تی‌شرت خاکستری تیره که پشت یقه‌ش کمی خیس عرق شده بود، و یه شلوار اسلش مشکی. کفش ورزشی کهنه‌شو پوشیده بود ولی بنده هاشو نبسته بود، همون‌طور ول، شل و بی‌حوصله. موهاش نامرتب بود، ته‌ریش کوتاهی داشت، و انگار یکی دو روزی صورتش با آب برخورد نکرده بود.
اما هنوز هم اون افشینِ آشنا بود… فقط یه کم پژمرده‌تر، خسته‌تر، سردرگم‌تر.

من خشکم زده بود. دیدنش با اون وضعیت، ذهنم رو قفل کرد.
زیر لب زمزمه کردم:
– «آرمین. . . خودشه. »

آرمین هم بی‌اختیار کمی به جلو خم شد، طوری که بهتر بتونه ببینه.
با نگاه دقیق و آشناش دنبال افشین چرخید، بعد برگشت سمت من و گفت:
– «آره، خودشِ. معلومه حال روحیش خوب نیست. . . »

من با صدایی لرزون گفتم:
– «دیگه نمی‌تونم جلو برم. . . استرس دارم. آرمین جان، خواهش می‌کنم خودت برو دنبالش. فقط یه جوری حرفو شروع کن، نذار بدتر شه. »

آرمین نگاهی آرام بهم انداخت، لبخند محوی زد و گفت:
– «باشه. . . مطمئن باش هیچ کاری بدون فکر نمی‌کنم. بذار من جلو برم. »

بعد ماشینو آروم از کنار جدول جدا کرد و به راه افتاد، طوری که افشین متوجه نشه دنبالش می‌ره.

من از تو ماشین پایین اومدم، به پیاده‌رو برگشتم و فقط با نگاه بدرقه‌ش کردم. حس عجیبی داشتم؛ ترکیبی از ترس، امید، دلتنگی… و یه سوال همیشگی تو ذهنم تکرار می‌شد:
«می‌شه نجاتش داد؟ یا خیلی دیر شده؟»
ادامه دارد . . .

نوشته: پوران

بازدید 3,484

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “گناه داغ (۲)”

  1. می‌خوام منصفانه نقدت کنم موضوع داستان به نوعی تکراری بود فکرکنم قبلی رو هم خودت نوشته بودی که دخترت عاشق پسره بود بعد کات کرد دختره عاشق خودت شد پسرت طلاق گرفت همتون بدبخت بودین…اول اینکه با خوندن داستان حال آدم بد میشه ازون حسای گندی که میخوای بالا بیاری این از موضوع دوم اینکه میای خاص بنویسی با جزئیات بنویسی ولی افتضاح عمل می‌کنی و حال آدم بهم میخوره از نوع نگارشتسوم اینکه چندبار یه قسمتو کپی کرده بودی آدم انگار داشت آنچه گذشت میخوندیا ننویس یا کلا سبک نوشتنتو عوض کن خیلی سعی کردم مودب باشم وگرنه با چندتا فحش میگفتم ننویس چون واقعا افتضاح بودی و هیچ نکته مثبتی ندیدم

  2. نگارش خوبی داشت.فقط مشکل تکرار برخی قسمتها وجود دارهچون تعداد لایک ها معمولا برای نویسنده ایجاد انگیزه میکنه توصیه میکنم توجه داشته باشید:اغلب خوانندگان داستانهای این سایت نیاز به متنی فاقد قسمت های تحریک کننده ندارند.خصوصا مخاطبی که شروع به خواندن این داستان میکنه در انتظار یک موقعیت تابو شکنانه است. پس سکس در قالب روابط زناشویی دردی ازش دوا نمیکنه.اگرچه قطعا یک داستان خوب نیاز به مقدمه و پرداخت شخصیت ها دارد. اما باید در خور حوصله مخاطب باشد. خصوصا مخاطبی که حالت چندان عادی ندارد. عدم رعایت این نکته باعث تعداد کم لایک ها و اغلب نیمه کاره رها شدن داستان ها توسط نویسنده می شود.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید