گرگ و گله

سلام . من اسمم امیره ، یه جوان ۲۴ ساله دانشگاه دیده که تازه از خدمت وظیفه برگشته . قد ۱۹۰ ، هیکل درشت و استخوانی ، ژنتیکی همه خانواده و فامیل ما اینجوری هستن ، با چشمای رنگی ، پدربزرگم از مهاجران روس هستش . من و داداش ها و تنها خواهرم همگی چشم رنگی با موهای کم و بیش بور از مناطق شمال غرب کشور هستیم . پدر و عموها و پسرعموها و دختر عموهام همه چشم رنگی و بور با قد و بالای بلند و هیکل درشت هستن . یه جور تیپ و زیبایی ذاتی و خاص نژاد روس . بگذریم . با آبجی منیش ( منیژه ) تو ماشین داداش فرهادم دوتایی داریم میریم روستا ، خونه عمو نادعلی . عموم برای تموم شدن خدمت سربازی اصرار داره قربونی بکشه و شرایط جوری پیش اومد که هیشکی نتونست همراه من بیاد و آبجیم دید اینجوری دیگه خیلی ضایع بازاره ، شوهر و بچه هاشو گذاشت خونه و تو این سفر سه روزه منو همراهی کرد . من تا قبل سربازی و حتی در دوران دانشگاه ، خیلی سر به زیر و پاستوریزه بودم ، ولی سربازی و محیط خدمت و پادگان ، رسما منو تبدیل به یک دیوث سگ حشر کرده بود ، دیگه حسابی همه چیو یاد گرفته بودم و دسته کم بجز کون هم خدمتی ها ، فقط نزدیک ۲۰ تا جنده ، تو کارنامه سکس و الواطی ام داشتم . الان هم که دو هفته ای هست ترخیص شدم ، فرصت سکس و بکن بکن دست نداده و بدجور حشرم رفته بالا ، سگ ماده میبینم سیخ میکنم . حالا حساب کنید آبجی قشنگ و نازم که ۳۰ سالشه نشسته بغل دستم و با این هیکل سکسی و شلوار نازک چسبون بدن نما و تیشرت تنگ کمی یقه باز که حجم سینه هاشون میکنه تو چشم آدم ، داره دیوونم میکنه . تا روستا حدود ۲ ساعتی راه داریم و از لحظه حرکت بنای شوخی و خنده رو گذاشتم . البته خود آبجی منیش هم کم شیطون بلا نیست و شناگر ماهری تشریف داره و تو دوران مجردی ، کم خلاف نداشته که تعدادیش رو خودم محرم رازش بودم ، حتی چند بار تو پادگان به خودم فحش دادم که اسکول وقتی آبجیت راحت داشت به این و اون کون میداد ، تو چرا تو اون فرصت‌های طلایی نکردیش ، اون موقع ها خیلی کم رو و ببو بودم ، ولی حالا واسه خودم اسم و رسمی در عالم گایش دارم ، خلاصه با پرسیدن از وضع زندگی و رابطه اش با شوهر خواهرم و مرور خاطرات گذشته ، رسیدم اینجا که آبجی اون موقع ها چقدر خر بودم ؟ کسی نبود بگه آخه گوسفند ، بجای اینکه این و اون با آبجی حال کنند ، خودت برو ترتیبش رو بده … و آبجی ما هم از خنده روده بر شده بود و وسط ها تیکه مینداخت ، بس که بچه ننه و بی غیرت بودی … منم با شوخی و خنده جواب میدادم : الان دیگه همون امیر سابق نیستم و مرد شدم ، جاش بیافته پارت میکنم و یه دستم روی رون پاش و پر و پاچش مشغول مالیدن بود ، البته مثلا شوخی میکردیم ، خلاصه با این حرف آبجیم که یعنی واقعا مرد شدی ؟ راستشو بگو ببینم پشت چند نفرو زدی زمین ، یعنی اونقدرا بزرگ شدی بتونی منو پاره کنی و … یهو دستشو گذاشت رو کیرم گفت : بزار ببینم داداش کوچیکم چی داره که اینقدر گنده گوزی میکنه ، منم که حشرم بالا بود و کیرم سیخ ، چشمای آبجی منیش از حدقه زد بیرون با حالت تعجب گفت : وااااای امیر ، کثافت این چیه ؟ تو برا من سیخ کردی ؟ چقدرم بزرگه ! منم با خنده: آبجی تو که خیلی دیدی ، اونقدرا هم که میگی بزرگ نیست .
آبجی منیش : خفه شو ، از مال احمد ( شوهرش ) هم بزرگتره !
جالب اینکه در حالیکه مثلا داریم شوخی میکنیم ، منیش دستشو بر نداشت و همچنان از روی شلوار داره کیر منو لمس میکنه و بعضی وقتا یه فشار کوچولو میده و منم دستم رسیده نزدیک کصش و آبجی خانم یه کم شل کرده و پاهاشو برام باز کرده … دیگه هر دو ساکت شده بودیم و اون فضای شوخی جاشو داده بود به که سکوت حشرناک و صدای نفسه های دوتامون . نمیدونم چطور شد که تا به خودمون اومدیم آبجی داشت برام ساک میزد و منم از پشت دستم تو شلوارش ، لپ های کونشو فشار میدادم و یه خط در میون ، انگشت فاکم تا ته میرفت تو سوراخ کونش . نزدیک ارضا شده بودم و هی میگفتم آبجی کصتو میخوام ، کونتو میخوام ، آبجی هم یه لحظه میگفت : بعدا ، الان جاش نیست ، بزار راحتت کنم ، بعدا حسابی بهت میدم ، تا اینکه همه آبمو کشید تو دهنش و قورت داد و تا برسیم روستا ، خودمون رو جمع و جور کردیم . این آغاز ماجرای من و آبجی منیش بود ، اما الان موضوع خاطره من به آبجیم مربوط نمیشه ، این ماجرا در مورد سه روزی است که در روستا و خونه عموم اتفاق افتاد و آبجی منیش هم به عنوان دستیار ، جاده رو برام صاف می کرد .
عمو نادعلی ما دو پسر داره و سه دختر . پسر بزرگش به اسم عزت ۲۸ سالشه ، بعدیش سمانه ۲۴ ساله ، بعد هم به ترتیب الهه ۲۲ ساله ، فرشته ۲۰ و ته تغاری سامان ۱۶ سالشه . عزت و سمانه رفتن سر خونه و زندگی خودشون . عزت راننده تریلی و کلا تو جاده ها ، خونه اش هم تو شهره ، که زنش نزدیک خانوادش باشه ، ولی سمانه با یکی از اقوام ازدواج کرده و تو روستا هستن . خلاصه به محض رسیدن ، عمو نادعلی قربونی رو زد زمین و بعد از سلام و احوال پرسی های اولیه ، عزت بعد از ناهار عذرخواهی و خداحافظی کرد که بار داره و عصر باید حرکت کنه ، زن و بچه اش با اصرار عمو موندن . شوهر سمانه هم کار داشت و تعارف زد خونه ما هم بیایید و بعدش رفت . وااااای افتاده بودم تو گله کس و یکی یکی زنها رو از نظر میگذروندم ببینم کدوم رو میتونم ترتیبشو بدم . خب تو این سن و سال واقعا بجز اینجور چیزا ، نمیشه به چیزای دیگه فکر کرد . تو راه آبجی منیش کلی تشرم زده بود که از الهه دور باشم . پدر مادرامون بدشون نمی اومد ما دو تا ازدواج کنیم ، ولی آبجیم ازش بدش میومد و تو راه فقط گفته این الهه زن زندگی نیست و سلیطه ایه برا خودش و کونش کلی کیر دیده ، دست بهش بزنی خودشو انداخته و دیگه راه برگشتی نیست ، آبجیم نگران آینده من بود و نمی‌دونست من تو ذهنم دارم همه اونایی که هستن رو یه دور از نظر میگذرونم ببینم با کدوم میشه حال کرد ، به خیالش چون دیگه پرده بین من و اون کنار رفته ، موضوع جنسی با دیگران منتفی شده ، ولی خبر نداره من تازه آتیشم تندتر هم شده . خلاصه یه کم با سمانه و زن عمو دلبر و بقیه بچه ها اختلاط کردیم و عصر هم سمانه رفت از خونه شون یه کم عرق سگی آورد و شب بساط کباب به راه بود و من و مسعود ( شوهر سمانه ) عرق می‌خوردیم و آبجی منیش و سمانه و الهه و سامان وروجک هم یواشکی یکی دو پیک می رفتن بالا . عمو نادعلی خودش نمیخوره ولی با اینجور چیزا مشکلی هم نداره ، خلاصه خوردیم و با کله های داغ وقت خواب رسید ، آبجی منیش بخاطر اینکه مبادا من با الهه کاری کنم از اولش برنامه رو طوری چید که وقت خوابیدن ما بریم خونه سمانه ، این وسط اینو هم بگم که زن عمو دلبر هم کم دلبری نکرد ، یه زن ۴۵ ساله ولی خوش هیکل و خوش بر و رو ، مخصوصا با اون کون حجیم و ممه های ۹۰ دیوونم کرده بود . شب من و آبجیم به همراه مسعود و سمانه و پسر ۱۰ ساله شون رفتیم خونه اونا که یه کوچه با خونه عموم اینا فاصله داشت . برای من و آبجی منیش تو اتاق پسرشون جا انداختن و بعد از یه پذیرایی مختصر چای و میوه ، آماده خواب شدیم که مسعود گفت : قبل از خواب یه دو پیک هم بزنیم راحت بخوابیم ، آبجی منیش خوابش میومد رفت تو اتاق و من و مسعود تو حال مشغول بساط شدیم و سمانه هم حسب پذیرایی و مهمون داری کنار ما نشست . تا ساعت ۲ نصف شب خوردیم و دیگه مسعود حتی خوب نمیتونست حرف بزنه و یهو پاشد رفت سمت اتاق خودشون بخوابه و به من گفت تو راحت باش ، بخور ، هر وقت هم خواستی برو بخواب . تا اون لحظه همش فکرم پیش این بود که نصف شبی میرم سراغ آبجی منیش و ترتیبش رو میدم ولی با وضعیت پیش اومده ، یه لحظه مغزم روی سمانه قفل کرد . یه زن قد بلند و چشم عسلی با اندام بی نظیر . مسعود که رفت به زور دو پیک هم دادم به سمانه که کمی شل بشه شاید بتونم به مرادم برسم ، خلاصه موقع جمع کردن بساط و ظرفا شد که بریم بخوابیم ، منم به بهانه کمک به سمانه جون پاشدم و تو آشپزخونه به بهانه های مختلف خودمو بهش میمالیدم ، تا اینکه دیدم وقت تنگه و اینجوری نمیشه کار رو گذاشت جاش ، واسه همین با جسارتی که مستی بهم داده بود سر ظرف شویی از پشت بغلش کردم و سینه هاشو گرفتم تو مشتم و لبم رو گذاشتم رو گردنش و کیر سیخ شده ۲۰ سانتی رو به کونش فشار دادم . اونم با صدای یواش و حالت عشوه ، بدون اینکه عکس العمل تندی نشون بده گفت : امییییر ، نکن ، یکی میاد میبینه بی آبرو میشیم ، این حرف برای من حکم چراغ سبز رو داشت ، دستام دیگه تو شلوارش روی کصش و داخل بولیزش ممه هاشو می مالیدن ، خلاصه حسابی حشریش کردم و گفت اینجا نمیشه ، یکی میاد یهو ، بریم انباری حیاط . پسرش همونجا وسط هال تو خواب عمیق بود ، من جلو رفتم ، سمانه هم گفت بزار یه سر به مسعود بزنم بیام . خلاصه سمانه اومد و بلافاصله لختش کردم و بدون مقدمه از پشت گذاشتم تو کصش ، حالا نزن کی بزن … هر دو مون تو اوج بودیم ، زیر کیرم سمانه جون آخ و ناله می‌کرد و می‌گفت: دیوث ، من شوهر دارم ، اگه راس میگی برو خواهر خودتو بکن که تو اون اتاق خوابیده ، منم میگفتم : اووووف نترس ، بعد از تو نوبته اونه ، قراره کص اونم جر بدم ، با این حرفای تحریک آمیز هر دومون حال اومدیم و سمانه در حال لرزش داشت نفس نفس میزد و منم کل آبمو ریختم تو کصش . خودمونو جمع و جور کردیم سمانه حسابی ازم لب گرفت و کیرمو تعریف می‌کرد و موقع رفتن پرسید : یعنی واقعا منیش رو هم میکنی ، گفتم : آره ، اومدنی تو راه حشریش کردم ، آماده دادنه ، سمانه لبشو گاز گرفت و گفت : اووووف کاش میشد منم بودم سه تایی حال می کردیم . گفتم فردا اگه موقعیت جور بشه میکنیم . خلاصه خسته و پاتیل رفتم اتاق دیدم آبجی منیش با کون گنده یه طرفی خوابیده و جای منم با کمی فاصله این طرف پهنه ، جامو کشیدم چسبوندم به تشک اون ، دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم ، آبجیم بیدار شد و گفت : اومدی ؟ بعد برگشت سمت من و منم چسبیدم به لباش ، اونم همراهی کرد ، بوی شهوت و عرق سگی اتاق رو پر کرده بود ، یهو منیش چشماشو باز کرد و با حالت تعجب پرسید : کجا بودی ؟ چیکار کردی ؟ راستشو بگو ! بوی سمانه ازت میاد … گفتم : کاری نکردیم ، اونا رفتن بخوابن ، منم اومدم پیشت ،
منیش : دیوث راستشو بگو ، من بچه نیستم ، کاری با هم کردید ؟
من : راستشو بگم عصبانی نمیشی ؟
منیش : نه عزیزم ، چرا بشم ؟ فقط میخوام بدونم .
من : اوهوم … مسعود حسابی خر مست بود ، رفت بخوابه ، منم سمانه رو حشری کردم ، رفتیم انبار کردمش .
یهو منیش دستشو گذاشت رو کیرم و دید کیرم نیم خیز شده ، گفت : یعنی این الان میتونه برا منم سیخ بشه ، منم با حالت شوخی گفتم : هر کی جای خودشو داره ، عمدا خالیش کردم بتونم تو رو تا صبح جر بدم ، با این کون و کسی که تو داری خواستم خیالم راحت بشه ، یهو آبم زود نیاد . منیش لبخندی زد و گفت : خیلی بی شرفی ، زن مردم رو کردی ، منتش رو سر من نذار ، حالا خوبه منم برم به مسعود بدم ؟
من : آبجی جنده من به هرکی بخواد میده ، مگه تا حالا این همه دادی ، چیزی گفتم ؟
منیش : اووووف قربون داداش دیوثم بشم که هوای آبجی جنده شو داره خخخخخ
من : تو هم بعد از این قراره هوای منو داشته باشی ، این دوسه روزه حسابی باید حال کنیم
منیش : تو منو سیراب کن ، من خودم هر کیو خواستی برات ردیف میکنم
این حرفا باعث شد دوباره سیخ کنم و بیفتم به جون آبجی منیش . بعد از لخت کردنش از بالا خوردم تا رسیدم به کصش . برای اینکه خاطره اولین سکسمون تو ذهنش بمونه ، حسابی کصشو خوردم تا اینکه با پاشیدن آبش تو دهنم ارضا شد . عین مار زخم خورده به خودش میپیچید و نفس نفس میزد ، رفتم رو لباش و یه کم نوازشش کردم تا آروم بشه .
منیش : واااای مردم ، خیلی حال داد ، مرسی امیرم ، بعد از این تند تند باید بهم حال بدی ، خودم میشم جنده ات
یه کم که نفسش جا اومد ، رفتم لای پاهاش و کیرمو چپوندم تو کصش ، یه صدای جیغ ریز از گلوش خارج شد ولی خودشو کنترل کرد .
منیش : کصکش یوااااش ، جر خوردم
منم بدون توجه به حرفاش شروع کردم به تلمبه زدن . یجوری میزدم که صدای برخورد بدن هامون تو اطاق می‌پیچید. چند پوزیشن مختلف کردم و تو این فاصله نمیدونم چند بار ارگاسم شد ، تا اینکه با شدت آبمو پاشیدم به اعماق کصش و بی جان و بی رمق افتادم روش . سرم رو سینه منیش بود و داشتم نفس نفس میزدم ، منیش هم نوازشم می‌کرد و می‌گفت: نوش جونت مرد من ، خلاصه بدون اینکه لباس بپوشیم با عشق بازی و مالیدن ممه و کس و کون آبجیم ، تو بغل هم خوابمون برد .
نمیدونم ساعت چند بود که احساس کردم یکی داره با کیرم بازی میکنه ، چشامو باز کردم دیدم سمانه و منیش ، لخت دو طرفم دراز کشیدن و دارن با من ور میرن . گفتم فعلا جونشو ندارم ، بذارید یه چیزی بخورم یه کم جون بگیرم
منیش : سمانه دادشم راس میگه ، دیشب دوبار کمرش خالی شده ، باید تقویت بشه تا از پس جفتمون بر بیاد ،
کم کم داشتم به خودم میومدم ، پرسیدم : بقیه کجان ؟
سمانه : کدوم بقیه ؟ مسعود که رفته سر کار ، اشکان هم مدرسه است . صبحی مامان سراغتون رو می‌گرفت: گفتم تا دیر وقت بیدار بودیم . الان خوابن ، هر موقع بیدار شدن یه صبحونه میدم ، بعدش می‌آییم اونجا .
یه آبی به دست و روم زدم و یه صبحانه خوردیم ، اون دوتا هم که لخت میچرخیدن ، با خنده گفتم : شما دوتا کی روتون به هم باز شد ؟
سمانه : صبح اشکان میخواست بیاد وسایلش رو واسه مدرسه از اتاق برداره ، گفتم تو نرو ، زشته ، خودم اومدم دیدم بله ، اطاق بوی آب کس و کیر گرفته ، شما دو تا هم لخت تو بغل هم ، بچه رو راه انداختم اومدم منیش رو به بهونه صبحونه بیدار کردم ، گفتم خوش گذشت دیشب ؟ اونم با خنده بهم گفت : قدر شما که نبوده ولی بدم نبود ، دیگه دیدم هر دومون از ماجرای هم خبر داریم ، گفتم منیش اینجور فرصتی پیش نمیاد ، امیر رو بیدار کنیم یه سکس سه تایی بریم .
منم با خنده گفتم : شوهرای دیوثتون کارشونو درست انجام نمیدن ، من باید جور اونارو بکشم . سمانه گفت : از قضا مسعود بکن خوبیه ، مدتیه فانتزی ضربدری افتاده تو مخمون ولی تا حالا کیس مناسب و مطمئن پیدا نکردیم ، تا اینکه دیروز بعد از ظهر که داشتم مسعود رو راه می انداختم ازش پرسیدم نظرت در مورد امیر و منیش چیه ؟ اونم گفت : اگه بشه که عالیه ، ولی ما همیشه به زن و شوهرا فکر کردیم ، نمیدونم با خواهر و برادر میشه یا نه ، بعید میدونم با هم راحت باشن ، این شد که نقشه بساط مشروب و شب خوابیدن تو خونه ما رو چیدیم و حتی مسعود عمدا زود رفت خوابید تا من بتونم روی تو کار کنم . حالا فهمیدی چرا تو انباری بهت میگفتم مسعود هم منیش رو بکنه خوبه ؟
یهو دوزاری من افتاد ، موقع گاییدن منیش ، اونم یه همچین چیزی بهم گفته بود ، گفتم جنده ها شما دوتا با هم هماهنگ بودید نه ؟ هر دوشون زدن زیر خنده ، منیش گفت : بدم نمیاد زیر کیر مسعود بخوابم و تو هم کنارم زنشو جر بدی و به خنده ادامه دادن . راستش در مورد منیش از اولش حس بی‌غیرتی رو داشتم ، یه لحظه صحنه سکس چهارتایی رو تصور کردم ، دیدم کیرم سیخ شده ، منیش با خنده گفت : سمانه ببین ، کصکش تا شنید قراره خواهرش به یکی بده ، کیرش سیخ شد ، منم خندم گرفته بود . گفتم حالا کی قراره این اتفاق خوب بیفته ؟ سمانه گفت : امشب ، قراره بازم برای خواب بیایید خونه ما ، اشکان هم چند روزه گیر داده بره خونه مامانم اینا ، امشب اونم میفرستم بره راحت باشیم . گفتم حالا گناه من چیه که اینطور میخوایید کمر برام نزارید ؟ سمانه گفت : نترس ، امروز فقط تقویتت میکنم که حسابی بتونی کمر بزنی ، با لخت دیدن اون دوتا لوند سکسی و لخت و با این حرفا باز حشری شدم و گفتم حالا که قراره جفتتون جنده های من باشید ، بیایید ببینم چیکارا بلدین ، شرتمو کشیدم پایین و کیر کلفتم عین فنر پرید بیرون ، هردوشون با اوووووف و جوووون گفتم اومدن سمت منو ، منم سرپا ایستادم تا برام ساک بزنن ، تو خواب هم نمیدیدم یروزی اینجور برنامه خفن برام جور بشه ، به قول ما ترکا : با کون افتاده بودم تو ظرف عسل . سکس منو سمانه و آبجی منیش خودش یه داستان مفصله که بعدا باید جداگانه تعریفش کنم ، این دوتا همه هنر هاشون رو داشتن رو میکردن ، از ساک دونفره تا لز و خوردن کون و کس و ممه های هم که هر مردی رو به اوج جنون میرسونه ، سه تایی مست شهوت بودیم و حسابی آبشون رو زیر کیرم آوردم آخر سر هم با هم دیگه آبمو خوردن بدون اينکه بزارن یه قطره هم هدر بشه .
بعد اون سکس توپ و رویایی ، سمانه یکی دو قاشق معجون خونگی کمر سفت کن داد خوردم و رفتیم خونه عمو . عمو نادعلی رفته بود سر زمین و الهه و فرشته هم آماده شده بودند ناهارشو ببرن ، منیش گفت بیایید ما هم بریم ، باغ عمو خیلی با صفاست ، گفتم شما برید من یه دوش بگیرم ، خلاصه اونا رفتن و من از زن عمو یه حوله گرفتم رفتم سمت حمام که تو حیاط بود ، زن عمو دلبر گفت اگه چیزی لازم داشتی صدا کن بیام ، گفتم ممنون . تو رختکن لخت شدم رفتم زیر دوش ، یهو آب سرد شد ، کشیدم کنار هر چقدر صبر کردم دوباره گرم بشه ، نشد . ناچار در رختکن رو باز کردم و از حیاط زن عمو رو صدا زدم ، با عجله اومد ، گفت : چیزی میخواستی ؟ گفتم زن عمو آب سرد شده ، گفت این شیر آب گرم قلق داره بزار بیام تنظیمش کنم ، گفتم یه لحظه صبر کن یه چیزی بپوشم ، لختم ، زن عمو با خنده گفت : نمیخواد ، من نگاه نمی‌کنم و بی تفاوت اومد تو ، من پریدم تو حموم و وایستادم یه گوشه ، اومد یه کم با شیر آب ور رفت و زیر چشمی منو دید میزد ، باز این حشر لامصب بر من غلبه کرد و مخم مشغول برنامه نویسی شد که چطور از این موقعیت تکرار نشدنی استفاده کنم ، یه لحظه یادم افتاد که یبار زن عمو منو با سامان برده بود حموم ، اون موقع حدود ۱۰ سالم بود و سامان خیلی کوچیک بود ، گفتم زن عمو یادته یبار منو سامان رو بردی حموم ؟ زن عمو انگار منتظر فرصتی برا حرف زدن بود که یهو کامل برگش سمت منو گفت : آره، اون موقع ها بچه بودی ولی ماشالا الان مردی شدی برا خودت ، منم از روی تجربه گفتم : ولی ماشالا شما همون زن عموی چند سال پیش هستی ، اصلا عوض نشدی ، دلبر جون یهو نیشش باز شد و با لوندی گفت : واقعا ؟؟ ولی پیر شدم دیگه ، اون موقع جوون بودم ، ببین چند سال گذشته ؟ تو چقدر بزرگ شدی ! گفتم زن عمو اون موقع ۱۰ سالم بود خیلی هم نگذشته ، شما هم عین همون موقع جوون و خوشگل هستین ، زن عمو دلبر یه نگاهی به سرتاپای من لخت انداخت و گفت : چشات قشنگ میبینه عزیزم ، مرسی ، من دیگه خودمو نتونستم نگه دارم ، رفتم جلو و زن عمو رو بغل کردم و گفتم : زن عمو خیلی دوستت دارم ، همیشه با من مهربون بودی و از صورتش یه ماچ کوچولو کردم ، زن عمو هم دستاشو انداخت دور گردنم و صورت منو بوسید و گفت تو هم همیشه برام عزیز بودی امیرجان . قشنگ چسبیده بودیم به هم و کیرم داشت تکون می‌خورد و شکم دلبر جون رو لمس می‌کرد، زن عمو یه نگاه به پایین انداخت و با لبخند گفت : این برای من داره تکون میخوره ؟ منم با حالت خجالت گفتم ببخشید زن عمو دست خودم نبود ، یه زن خوشگل تو بغل آدم باشه ، طبیعیه دیگه … زن عمو با صدای بلند خندید و گفت : آی شیطون ، برای زن عموت سیخ میکنی ؟ و یهو کیرمو گرفت دستش و فشار داد ، گفت : وااااای چقدرم بزرگه ، از مال عموت بزرگتره … عمدا یه آه کشیدم و گفتم : زن عمو دستات چقدر نرمه ، زن عمو کم کم چشماش داشت خمار میشد و با حالت شهوتناک گفت : دلت میخواد برات بمالم ؟ منم که مثلا دارم خجالت میکشم : با سرم اشاره مثبت دادم و دلبر جون گفت : ولی باید بین خودمون بمونه ، گفتم چشم و به خودم فشارش دادم و لبامون چسبید به هم . وااااای چقدر لبهای دلبر خوش طعم بودن ، تا به خودم بیام دیدم کف حموم دراز کشیدم و دلبر لخت نشسته رو کیرم و داره بالا پایین میشه ، کیرم تا ته تو کصش جا شده بود و دلبر آه و اوخ میکرد ، منم داشتم سینه های گنده شو حسابی میخوردم . تا اینکه رو کیرم حال اومد و خودشو نفس زنان انداخت روم . داشتم لباشو میخوردم تا یه کم آروم بگیره ، بعدش بلند شدم دستاشو گذاشت رو سکوی رختکن و برام قمبل کرد و منم از پشت کیرم گذاشتم تو کصش و شروع کردم شلاقی تلمبه زدن ، زیر کیرم داشت جیغ میزد و می‌گفت بی شرف پارم کردی ، آبتو بیار ، چه کمر سفتی داری ، عموت تو چند دقیقه خالی میشه … گفتم زن عمو اجازه میدی بزارم تو کونت ؟ گفت نه … مال تو بزرگه ، جر میخورم ، همینجوری بزن تا آبت بیاد ، چند دقیقه دیگه تلمبه زدم تا دیدم آبم میخواد بیاد ، گفتم زن عمو دارم میام ، گفت بریز توش ، خیلی وقته آب یه مرد رو تو کصم حس نکردم و من با شدت تو کس دلبر جونم خالی شدم . دلبر همونجا تو حموم نشست جیش کرد و پایین تنه رو شست و رفت ، منم دوش گرفتم رفتم پیشش . دیدم سامان هم از مدرسه اومده ، سلام داد و گفت : پسرعمو عافیت باشه ، ولی اینو یجور با کنایه و شیطنت گفت ، یه نگاه به زن عمو انداختم دیدم گوشه لبشو گاز گرفت و خواست یه چیزی به من بفهمونه … انگار زن عمو که تو حموم پیش من بوده سامان اومده خونه ولی متوجه نشده ما حموم بودیم ، زن عمو بهش گفته یه لحظه رفتم شیر آب گرم رو تنظیم کردم ، ولی سامان اونقدر بچه زبلی هست که انگار یه بویی از ماجرا برده ، بگذریم ، اون روز دیگه اتفاق خاصی نیافتاد ، منم بعد از ناهار چند ساعت عمیق خوابیدم . عصر هم پا شدم همه بودن ، دور هم گفتیم و خندیدم تا شب بعد از شام پاشدیم برای خواب بریم خونه سمانه ، مسعود دوباره بساط مشروب رو داشت می‌چید ولی اینبار همه میدونستیم قراره چه اتفاقی بیافته . دوستان خیلی طولانی شد ، ببخشید ، ماجرای خونه مسعود رو در یک بخش مستقل بعدا براتون تعریف میکنم .خلاصه اون سه روز عین گرگ گرسنه افتاده بودم تو گله و داشتم بهترین روزهای زندگیم رو تجربه میکردم . تجربه ای که هنوز هم آثارش ادامه داره . خوش باشید . در ضمن این خاطره کاملا حقیقت داره ، خواستید فحش هم بدید آزادید ، به کیرم 😁

نوشته: امیر

بازدید 19,361

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “گرگ و گله”

  1. خیلی ام تاکید داشتی که کاملا حقیقت داره 🤣 راستی یه گربه ماده از جلوی خونه عموت رد شد اونو نگاییدی

  2. یعنی کیرم دهن کسایی کلایک کردن اوناهم تاحالاکوس نکردن الکسیس هم اینجوری راحت پانمیده

  3. کیر ولادیمیر پوتین و مدودوف تو کص و کون خواهرتکصکشا ،بجز ژن روسیتون ژن جندگی هم به زناتون انتقال‌ پیدا کرده .مگه میشه یه طایفه از دم جنده در بیانبرای محکم کاری کیر زلنسکی هم حوالتون

  4. آره آره باور کردیم ، آره آره ی پسر چش رنگی تو خدمت خودش طعمس نه شکارچی قسمت بعد از دادنات بگو Cyka blyat

  5. قسمت اول داستان که شروع کردی از خودت تعریف کردن کنار میذاشتی . لزومی نداشت انقده از خودت قمپز در کنی.اما در بخش اروتیک داستان خیلی خوب پیش رفتی .تخیلی یا واقعی بودن داستان را کاری ندارم. قشنگ نوشته بودی.

  6. خودت حاصل عشق بازی مادرت با عموت هستی، چطور میشه تو فامیلتون همه یک استایل و کیرشون کوچیک باشه فقط برای تو بزرگه. زنهای فامیلتون هم همه جنده.پسرجان کمتر شیشه بکش.

  7. آها که اینطورخوبباشه تو که راس میگیدروغگو رو سگ بگاداونم از نژاد سرابی

  8. تنها بخش واقعی داستانت خواهر کسه بودنتهکه خودتم چندبار بهش اشاره کردی

  9. کیرم تو اون مخفف نوشتنت کسکش منیش یعنی منیژه بچه کونیه جقی شاشیدم تو حلق خودت و خودت بازم خودت

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید