_بله خانم محسنی درخدمتم
_آماده ای بعد اینکه حاج آقا نمازش تموم شد برای خانم ها سخنرانی کنی؟؟
_یکم دلشوره دارم هر چی نباشه بار اولمه.
_نترس دخترم میدانم از پس پست جدیدت بر میای سخنرانی که چیزی نیست…
_ولی خانم محسنی میدانید که من لیاقت فرماندهی خواهران را نداشتم شاید آدم کمبوده که من را گذاشتید…
_ نه دخترم تو همیشه فعال بودی توی هر زمینه ای، هم ایمانت قویه هم بچه ها دوستت دارند…
_ ممنون لطف دارید
_ حالا برو تمرین کن میخوام همه رو به وجد بیاری
_چشم
استرس عجیبی داشتم علی رقم اینکه دنبال کار میگردم و شاید کار جدیدم مانع و جلوگیری کنه از امدنم به پایگاه ولی این مسولیت سنگین را به عهده گرفتم و تقریبا همه من را جدی گرفتند جز خودم، آخه میدونم مشکلات اقتصادی منو شوهرم آنقدر بد شده که شاید به مسائل فرهنگی نرسم ولی از طرفی حس مسولیتم در جامعه ایجاب میکنه که پایگاه را بیام تا وقتی که شغل هم گیر بیارم، خیلی تو فکر رفته بودم و دو دوتا چهار تا میکردم که دیدم خانم محسنی به من چم ابرو میره که نوبتته بیا برای سخنرانی. بلند شدم که برم دیدم ای وایعیی جورابم را یادم رفته بعد نماز پام بکنم تقریبا اخر جلسه بودم و کسی منو نمیدید سریع جوراب های مشکی ام را دراوردم از جیب هام و پوشیدم .هر چی نباشه من داشتم میشدم الگوی بیش از چهل نفر دختر و البته حاج اقا و مسولین مسجد هم حضور داشتند و حیا و عفت من زیر سوال میرفت. بالاخره بلند شدم و رفتم جلو و میکروفن را دست گرفتم و مسائل و آینده نگری های پایگاه را تبیین کردم وقتی حرف هام تموم شد همه شروع کردن به تمجید سخنرانی بنده و بالاخره جلسه تمام شد.
_زهرا خانم یه لحظه اجازه است؟
_جانم خانم محسنی درخدمتم
_ بیا بریم به چند نفر معرفی ات کنم
دنبالشون راه افتادم و رسیدیم به سه خانم کاملا محجبه که به ترتیب یکی روسری لبنانی، تپل سفید بود که مسول مدیر منطقه پایگاه های خواهران شده یکی لاغر و قد بلند و صورت سبزه معاونش و ان یکی دختر خانم محسنی زینب بود که با چادر عرب امده بود.
با همشون احوال پرسی کردم و از سخنرانی من خیلی تعریف کردند.
_زهرا خانم خداروشکر که هنوز دخترهایی با عقاید و ایمان قوی مثل شما توی تهران پیدا میشن…
_ خانم ساجدی نفرمایید ما انقدر هم ینده مخلصی نیستیم…
مدیر لبخندی زد و گفت
_ انقدر به این پایگاه و فرماندهی امیدوارم توی حوزه خودم که تعریفش را پیش دیگر مدیرهای بقیه حوزه ها میکنم…
_لطف دارید خانم اکرمی هر چی هست تلاش خانم محسنی فقط به من ارث رسیده و زیر نذر این بزرگانما تونستیم .
_بله قطعا خانم محسنی یکی از رفقای قدیمیه منه
خلاصه بعد از یکم صحبت و تعریف از همدیگر بالاخره مراسم تموم شد و رسیدم خانه، حسن اقا زودتر رسیده بود از خستگی شدید روی زمین خوابش برده بود. رفتم اشپزخانه غذا رو گرم کردم براش و رفتم که بیدارش کنم. اروم رفتم بالاسرش و لبم رو بردم نزدیک تا لباش رو ببوسم ولی گفتم شاید خوشش نیاد و حیا کردم و پیشانی اش را بوسیدم و با صدای ارومی صداش زدم. اروم چشماش را باز کرد و نشست. فهمیدم یکم نگرانه و ذهنش درگیره خانه است رفتم بغلش و گفتم
_ امروز پایگاه بودم ولی از چند روز آینده باید یکم از مسولیت روی دوش تو کم کنم حالا بیا یکم غذا گرم کردم بخور.
زمان حال
وارد اتاق شدم و صحنه ای که دیدم با بهت یک لحظه خیره شدم…
_ سلام دختر خانم چیزی شده؟؟
برای اینکه آنقدر تابلو بازی در نیارم نگاهم را بردم سمت دستگاه لیزر و گفتم
_ ننننننه خانم اکبری
رفتم سمت دستگاه لیزر و تنظیماتش را درست کردم به محض اینکه برگشتم دیدم طرف کامل پاهایش را بالا کرده و منتظر من است.
_ اول مایو ام را میزنید دیگه؟؟
اول منظورش را نفهمیدم که مایو چیست با توجه به پوزیشنش فهمیدم کص اش را میگوید
_بله خانم اکبری فقط وایسید تا تنظیمات را مطابق با رنگ پوست مایو تنظیم کنم…
نگاهی به کص اش انداختم تا ببینم چه رنگیست اولین باری بود که به صورت مستقیم برای زن دیگری را میبینم حالم یک طور دیگری شد انگاری مرزهایی برای من رد شده است منی که در حالت عادی زنها را فقط بدون حجاب یا در حالت عروسی آرایش و لباسهای خاص یا در استخر با مایو میدیدم نه کاملاً عریان و مخصوصاًبدون لباس زیر برایم چیز عجیبی بود در ذهنم کاملاً تلاطمی ایجاد شده که نمیدانم راهی که آمدهام درست است البته خوب است که او زن و خیانتی به محسن حساب نمیشود باز هم نمیدانم دارم سر خودم رو کلاه میذارم یا حرفهایی که ژیلا به من زده بود در من اثر کرده اگرچه خودم هم لیزر کردم و به شدت معذب بودم ولی با اینکه هر روز ممهبخواهی لخت افراد مختلف را ببینی فرق دارد در اونجا من قانع شده بودم که میخواهم ماهی الی دو ماهی یک بار این کار را انجام دهم ولی الان هر روز بخواهم با دو الی سه نفر عریان و کاملاً لخت دیدار داشته باشم خیلی برایم سخت است کامل تو این فکرها بودم که سهیلا یک دفعه در را باز کرد و وارد شد با حالت طعنه آمیزی گفت
_ ای زهرا هنوز چرا شروع نکردی نکنه از خانم اکبری با این تناسب اندام خوب و خوشگل خوشت اومده؟؟؟
_ پس این خانم خوشگل اسمش زهرائه نکنه اولین بارشه. سهیلا جان از من که دیگه گذشته نگاه کن ممه هام شل شده…
همزمان دستی به ممههایش زد و گفت
_ احتمالاً باید بروم و تزریق ژل انجام بدم
سهیلا رو کرد بهش و گفت
_ اتفاقا زهرا هم به توصیه ژیلا جون گفته که باید عمل کنه
من که ماتم برده بود او از کجا این راه سریع خبردار شده است رو کردم بهش و گفتم
_ اون حرف ژیلا خانوم فقط یک پیشنهاد بود و من قبول نکردم
_ اشتباه بزرگی میکنی بعد از عمل قطعاً شوهرت و بقیه مردها عاشقت میشوند
با این حرف خانم اکبری صورتم کاملاً سرخ شد سهیلا که از این حرف خوشش آمده بود به حالت زیرکانهای و با لبخند زیرلب رو به من نگاه میکرد گفت
_ شما میگویی فقط مردها ولی مازنها عاشقش میشویم
من که یخواستم این بحث را تموم کنم رو به سهیلا گفتم تا بیاید کمک و شروع کار را انجام دهد او دسته لیزر را از من گرفت و رفت برای مایو همانطور که داشت استارت کار را میزد برای من هم توضیحات را میگفت
_ مطابق با رنگ پوست افراد درجه را به درستی تنظیم میکنی بعد برای اینکه حوطهها را با هم قاطی نکنی و پوست فرد را نسوزونی باید با این مداد سفید خطهای شطرنجی در هر فرد ایجاد کنی که هر منطقه را زدی آن را خط بزنی و دیگر آن منطقه را با دستگاه لیزر نسوزانی حالا بیا این مداد رو بگیر و کل مایو رو به صورت شطرنجی بکن تا من انجام دهم.
مداد را که گرفتم از کنار باسن خط افقی تا امتداد سمت دیگر بدنش کشیدن خط بعدی پایینتر از آن به صورت افقی ترسیم کردم تا رسیدم به کص اش و نمی دانستم باید بپرم از خط کص یا از روش رد شم که نگاهی به سهیلا کردم ان که قضیه را فهمیده بود با تایید به من فهماند که از روش رد بشم تمامی خطوط افقی مایو را کشیدم و هر بار لب مداد به کص خانم اکبری میخورد و من سریع ردمیکردم، بعد خطوط عمودی را برای ترسیم شطرنج کشیدم
_ خانم اکبری کرم بی حس کننده را به مایو زدید تا اذیت نشید؟؟
بله سهیلا جان
_ زهرا جان بیا این دستگاه لیزر شروع کن به زدن مایو تا من بیام خیلی ژیلا خانم کارم داره میام بهت سر میزنم
من که آمادگی این حرکت را نداشتم ولی مجبورانه ازش گرفتم شروع کردم تمام مراحل شطرنج را دونه به دان لیزر زدن اینکه دستم اید روی پوست فرد میبود تا مطمئن شوم آنجا خورده عذابم میداد تا رسیدم به محدوده های اصلی و دستم مجبور بود شکاف کص را نگه دارد و بکشم تا موهای زاید لیزر شوند. من الان دارم چیکار میکنم با من چه کردند که الان مجبورم دستم را به جایی بزنم نمیدانم میخواهم یا نمیخواهم یک حس عجیبی از عذاب وجدان تا لذت تجربه جدید در من ایجاد شد منی که در سخنرانیهایم برای خانمها از حیا و عفت سخنرانی میکردم ایا این چیزی است که مستحق من است؟؟دست زدن به آلت زنانه افراد و تمیز کردن انها از زایده مو؟؟ حال تمام محدودههای جلو را زدم من ولی چطور به او بگویم برگردد و به حالت داگی بشود تا من باسن و موهای زائده لای چاک باسن را برایش لیزر کنم تمام انگیزه خود را جذب کردم و رو به او گفتم خانم اکبری جلوتون رو زدم اگر امکانش هست برگردید
_چشم دخترم
پوست خوبی داشت رنگ روشن و بسیار سفت وقتی به صورت داگی شد لمبههای باسنش به شدت چشمهایم را گرفت حس عجیبی در من شکوفا شد میخواستم آنها را در دست بگیرم شروع کردم به شطرنجی کردن بعد از آن لیزر را شروع کردم خود باسن رو به دلایل مختلف دست میکشیدم تا نرمیش را بررسی کنم رسیدن به چاک باسن مجبور بودم به او بگویم تا با دو دستش لایش را باز کند پوزیشن عجیبی بود وسوراخهای کون و کص اش کامل نمایان شدخ بود میخواستم نا مدت ها ان صحنه را ببینم از تسلط خودم روی یک فرد خوشم امده بود تا جایی که بهش گفتم
_لطفا باز تر کنید
با اینکه همان حالت قبلی هم میتوانستم ولی از این تسلط خوشم آمد و او بازتر کرد تا من نمای بهتری داشته باشم و من شروع کردم به ظاهر فشار آوردن برای باز کردن چاک با دست خودم و با دست دیگر دستگاه در دستم شروع کردم لذت عجیبی داشت حالا میفهمم من هفته پیش در چه وضعیتی بودم چه صحنهای ژیلا خانم از لیزر کردن من میدید یعنی تمامی صحنههایی که الان من میبینم او از سوراخ های من دیده است؟؟
تمامی نواحی را زدم بعد از آن جفت پا جفت دست و کمر را لیزر کردم تا رسیدم به جلو و ممه هایش عریان گون خودنمایی میکرد خیلی دوست داشتم تا دستی به آنها بزنم برای همین تمرکز بیشتری برای آن محدوده گذاشتم ممه های خیلی نرمی داشت و من انها را بالا و پایین میکردم تا هم دستی کشیده باشم و هم زیر ممه ها را لیزر کنم تقریبا انگار یک قفل از روی ذهن من باز شده بود و ان هم لخت دیدن جنس مونث بود. انگار قبلا فقط با زن ها همنشین بودم ولی الان حتی زیر لباسشان هم تصور میکنم چی دارند. بالاخره بعد از 3 ساعت لیزر طاقت فرسا و گردن درد خودم لیزر خانم اکبری تمام شد و ایشان با تشکر فراوان از من خداحافظی کرد و من امدم بیرون از اتاق…
بعد از چند ساعتی هم نوبت رفتن شد که بریمرفتم توی اتاق پرو انجا هم یک آیینه تمام قد گذاشته بودند وقتی وارد شدم و خودم را در آیینه دیدم یاد اتفاقی که در اتاق ژیلا خانوم افتاد کردم، من الان زیر ساپورت و پیرهن کلینیک شورت و سوتین نداشتم. همینم مونده با چادر و مانتو میام اینجا علاوه بر تعویض اینها باید لباس زیر هم در بیارم واقعا این بالاشهر دنیای عجیبیه اگر جای دیگری امید داشتم میتونم برم و پول خانه را در بیارم هیچ وقت وارد دنیا و تجربه جدید این کلینیک نمیشدم… شروع کردم به در اوردن ساپورت و پیرهن کلینیک که یک دفعه در باز شد و سهیلا آمد تو و من که معذب شدم دستام رو جلوی ممه و کصم گرفتم و رفتم با عصبانیت یه چیزی بهش بگم که زودتر گفت
_ چیه چرا اینجوری شدی خب اینجا اتاق پروو هست و منم میتونم بیام و لباس عوض کنم مگه باید از تو اجازه بگیرم
من که دیدم بخام چیزی بگم حریفش نمیشم سرمو انداختم پایین و شروع کردم به شورت و سوتین پوشیدنهای خودم تا اینکه دیدم او پیراهنش را درآورد و هیچ سوتینی نداشت برگشت سمت من ممههای او رو دیدم
_ بیا منم مال تو رو دیدم تو هم مال منو ببین الان دیگه از من شاکی نیستی؟
_ بحث سر این نیست حیا عفت هم چیز خوبی است برای جبران عذرخواهی کفایت بود و لازم نبود من حتماً مال تو را ببینم
_حیا و عفت؟؟ نخندون ما رو تو تاچند ساعت پیش کص و کون یه زن دستمالی کردی و الان میخوای با چادر عربی هم بری بیرون بگی عفت و حیا داری؟؟
_ فکر نکنم عقاید هر شخص به شما مربوط باشد.
او سرش را انداخت پایین و برگشت پشت او یک خالکوبی قلب با شکلکهای مختلف کنار آن زده شده بود دولا شد و لباسهایش را پوشید و رفت.
من هم شلوارم را به همراه مانتو و چادر سر کردم و آماده رفتن شدم از اتاق پرو که خارج شدم ژیلا مرا دید
امد سمتم و گفت
_بیا باهم بریم من میرسونمت
_نه ممنون خودم با مترو میرم
_عادت داری مخالفت کنی با حرف های من با شوهرت هم اینجوری رفتار میکنی؟ پایین تو ماشین منتظرتم.
سوار ماشین که شدم رو به من کرد و گفت
_حداقل سوار ماشین من میشی چادرت را بنداز
_ببخشید خانم ولی من گفتم بامترو راحت ترم…توی کلینیک محیط زنونه است تونستم با سختی با شرایطی که برامگذاشتید کنار بیام ولی اینجا خیابونه و کلی مرد هست…
_ میترسی بخورنت؟ تو ماشین منی و محیط امن تری نسبت به مترو هم داره … چادرت رو بنداز تو که روسری داری دختر…
واقعا مقاومت کردن جلوی این خانم به شدت سخت بود ترجیح دادم چادر بندازم روی دوشم تا ولم بکنه…
_آهان حالا شد یکم انعطاف پذیری هم داشتی ما خبر نداشتیم.
دست انداخت کنار روسریم و یک تار مو بیرون انداخت
_ الان این مو بیرون انداختم کسی بهت توجه کرد؟ چرا دوست داری گونی پیچ کنی خودت رااین تار مو هم بیرون باشه خوشگل تر میشی… اصلا با تعاریف خوشگل شدن اشنایی داری؟؟ آرایش میدونی چیه؟
_ خانم من خودم و شوهرم دوست نداریم
_ دختر تو به قلب خودت رجوع کن حداقل دوست نداری چند تا چیز جدید امتحان کنی شاید کلا مسیر زندگی ات جذاب تر شد؟فردا که آمدی سرکار برات چند تا کار روزمره میگم باید انجام بدی و گزارش هاش را برام بنویسی و بیاری…
_خانم چرا انقدر به من سخت میگیرید؟؟مگه قرار نبود اگر خواستم توی همین مرحله دوم که هستم بمونم و بیشتر نرم جلو پس اینهمه کار ریختن سر من برای چیه؟؟
_اینها کار نیست دختر برای خودت خوبه… حتما برات ورزش روزانه مینویسم به همراه حرکاتش چند تا کار زیبایی هم هست که مرحله به مرحله میریم جلو اگر خودت یا شوهرت بدشان امد متوقفش میکنیم…
_ نزدیکیم خانم بیزحمت من را این کنار پیاده کنید
_ باشه زهرا ولی با خودت بیشتر فکر کن اگر سبک زندگی ما اذیتت میکنه حداقل تستش کن بعد نخواستی بذارش کنار…
_ممنون بابت رساندن ژیلا خانوم
_خواهش میکنم فعلا
از ماشین پیاده شدم و نگاه به ساعت کردم حتما حسن اقا رسیده خانه و خسته و کوفته خوابش برده برم براش غذا اماده کنم
_ تا رسیدم دم خانه یه نگاه به خودم کردم کلا یادم رفته بود چادر را شانه هامه و روی سرم نکشیدم و چندین تار مو هم بیرون روسری خودنمایی میکرد…
نوشته: تندر
9 پاسخ به “گذر (۵ و پایانی)”
تموم شد؟
کو پس نتیجه؟
پس بقیش کو؟
تعش چی شد؟
سایت بکن تو تا 5 قسمت اجازه پخش داره…قطعا با اسم دیگری برمیگرده…
۳ تا قسمت اول، که فروردین ۴۰۲ اومدن، واقعا هم از لحاظ خط داستانی و هم نگارش، خیلی خوب بودن…قسمت چهارم بعد یکسال و نیم ، آبان ۴۰۳ اومد، هم از لحاظ نگارش کاملا متفاوت با قسمت های قبل بود، هم خیلی کوتاه بود، هم سیر داستانی ضعیفی داشت.قسمت پنجم هم تقریبا یکسال بعد قسمت چهارم اومده، از لحاظ کیفیت و نگارش مثل قسمت چهارم بود…انگار ۳ قسمت اول رو یکی دیگه نوشته، قسمت ۴ و ۵ رو یکی دیگه…
این همین ۵قسمت۵سال طول کشیده تانوشته مطمعنادیگه خبری ازادامه نیست
ایکاش تندر جان یه توضیحی بده چرا اینجوری تمومش کرد ، یا اگه ادامه داره هم بگه ،سه سال یه داستان طول کشید آخرشم نتیجه یادش رفت چادرش افتاده رو دوشش
مثل فیمهای اصغر فرهادی شد…بی سر و ته و نا مشخص. اولش خوب بود ولی آخرش مزخرف