سلام دوستان عزیز
رضا هستم اولین بارم داستان مینویسم
ماجرا برمیگرده به حدود ۳ سال پیش که من با یه دختر به اسم فرناز دوست شدم حدود ۸ ماه باهام دوست بودیم تا یکی از دوستام سر ماجرای که من با فرناز قهر بودیم میخواست مارو آشتی بده با فرناز ریختن رو هم گفت من ازش خوشم اومده منم چون نمیخواستم خودمو ضعیف نشون بدم گفتم حله رفیق بالاخره چند وقت باهم بودن کارشون به ازدواج کشید یه روز حدود ساعت ۲ بود دیدم فرناز بهم زنگ زد که منو محمد همدیگه رو میخوایم ازت خواهش میکنم اگه ازت پرسید بگو باهم دیگه رابطه نداشتیم منم خیلی راحت و و خونسرد گفتم تخمم برا من اصلا مهم نیست ایشالله خوشبخت بشین بالاخره ازدواج کردن و محمد هم چون میدونست من با خانمش قبلا رفیق بودم دیگه قطع رابطه کرد چند سالی گذشت منم متاهل شدم خانمم با خانمش دوست بودن تا بالاخره ما دوباره رفت امد کردیم
تا یه روز به اصرار محمد رفتیم خونه باغ فرناز اینا نشستیم مشروب خوردیم ۲ تا ۱/۵لیتری همرامون بود یکی کشمش اون یکی هم سیب خلاصه چهار نفری بطری کشمش رو زدیم دیگه خیلی مست بودیم اصرار کرد محمد که بیا اونم تا جای میتونیم بخوریم ولی خانم ها دیگه گفتن ما نمیخوریم رفتن خوابیدن ماهم حدود نصف بطری رو خوردیم محمد همونجا خواب رفت
فرناز غصمون پوستش سفید قد حدود ۱۷۰ چشما قهوه ای خدای خوشگلی بود و اندامش خصوصا کونش فوق العاده بود
منم همینجور رفتم زغال بزارم قلیون بکشم دیدم فرناز اومد پتو انداخت رو محمد بیرون دید منو اومد پیشم گفت دمت گرم که به محمد چیزی نگفتی منم گفتم دلیلی نداره من بخوام بگم بالاخره هرکسی گذشته ای داره اومد بره تو خونه گفتم خواب نداری همینجا بشین کنارم قلیون بکش گفت خواب ندارم ولی محمد بیدار بشه شر میشه گفتم اون امکان نداره بیدار بشه داشتین صحبت میکردیم ناخواسته دست گرفتم به پاهاش گفتم دوست داره یا برا اندامت خواستت گفت دوستم داره ولی خدای اندازه تو نه گفتم رک بهت بگم یه چیزیو گفت جانم گفتم دوست دارم یه بار دیگه بکنمت مثل قبلا گفت نمیشه محمد بیدار میشه گفتم اگه مطمعن بشی قبول گفت خانمت چی گفتم اون الان بمب کنارش بزنی بیدار نمیشه خلاصه رفتم محمد تکون دادم گفتم داش بیا برو رو تخت بخواب اصلا هوش نمیداد گفتم دیدی
بردمش توحیاط تو ماشین شروع کردم لباشو خوردن بی حال شد گفت فقط لباس هامو در نیار گفتم باش
شروع کرد برام ساک زدن خوابوندمش تو صندلی عقب کیرمو گذاشتم رو کصش دیدم خیلی خیسه یواش کردم تو کصش شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه زدم گفتم فرناز من ابم نمیا بزار بکنم تو کونت میگفت درد داره گفتم جون من بزار بالاخره راضی شد چرخید داگی شد تا گذاشتم در سوراخش دیگه طاقت نیاوردم یه تف انداختم به زور کردمش تو کونش شروع کردم تلمبه زدن اینقدر این دختر سفیده تو شب برق میزد حدود۲ دقیقه کردم ابم اومد ریختم توش خیلی داغ بود شروع کردمچندتا لب ازش گرفتم رفتیم خوابیدیم بعد از اون شب دیگه نشد بکنمش ببخشی اگه بد بود
رضا هستم اولین بارم داستان مینویسم
ماجرا برمیگرده به حدود ۳ سال پیش که من با یه دختر به اسم فرناز دوست شدم حدود ۸ ماه باهام دوست بودیم تا یکی از دوستام سر ماجرای که من با فرناز قهر بودیم میخواست مارو آشتی بده با فرناز ریختن رو هم گفت من ازش خوشم اومده منم چون نمیخواستم خودمو ضعیف نشون بدم گفتم حله رفیق بالاخره چند وقت باهم بودن کارشون به ازدواج کشید یه روز حدود ساعت ۲ بود دیدم فرناز بهم زنگ زد که منو محمد همدیگه رو میخوایم ازت خواهش میکنم اگه ازت پرسید بگو باهم دیگه رابطه نداشتیم منم خیلی راحت و و خونسرد گفتم تخمم برا من اصلا مهم نیست ایشالله خوشبخت بشین بالاخره ازدواج کردن و محمد هم چون میدونست من با خانمش قبلا رفیق بودم دیگه قطع رابطه کرد چند سالی گذشت منم متاهل شدم خانمم با خانمش دوست بودن تا بالاخره ما دوباره رفت امد کردیم
تا یه روز به اصرار محمد رفتیم خونه باغ فرناز اینا نشستیم مشروب خوردیم ۲ تا ۱/۵لیتری همرامون بود یکی کشمش اون یکی هم سیب خلاصه چهار نفری بطری کشمش رو زدیم دیگه خیلی مست بودیم اصرار کرد محمد که بیا اونم تا جای میتونیم بخوریم ولی خانم ها دیگه گفتن ما نمیخوریم رفتن خوابیدن ماهم حدود نصف بطری رو خوردیم محمد همونجا خواب رفت
فرناز غصمون پوستش سفید قد حدود ۱۷۰ چشما قهوه ای خدای خوشگلی بود و اندامش خصوصا کونش فوق العاده بود
منم همینجور رفتم زغال بزارم قلیون بکشم دیدم فرناز اومد پتو انداخت رو محمد بیرون دید منو اومد پیشم گفت دمت گرم که به محمد چیزی نگفتی منم گفتم دلیلی نداره من بخوام بگم بالاخره هرکسی گذشته ای داره اومد بره تو خونه گفتم خواب نداری همینجا بشین کنارم قلیون بکش گفت خواب ندارم ولی محمد بیدار بشه شر میشه گفتم اون امکان نداره بیدار بشه داشتین صحبت میکردیم ناخواسته دست گرفتم به پاهاش گفتم دوست داره یا برا اندامت خواستت گفت دوستم داره ولی خدای اندازه تو نه گفتم رک بهت بگم یه چیزیو گفت جانم گفتم دوست دارم یه بار دیگه بکنمت مثل قبلا گفت نمیشه محمد بیدار میشه گفتم اگه مطمعن بشی قبول گفت خانمت چی گفتم اون الان بمب کنارش بزنی بیدار نمیشه خلاصه رفتم محمد تکون دادم گفتم داش بیا برو رو تخت بخواب اصلا هوش نمیداد گفتم دیدی
بردمش توحیاط تو ماشین شروع کردم لباشو خوردن بی حال شد گفت فقط لباس هامو در نیار گفتم باش
شروع کرد برام ساک زدن خوابوندمش تو صندلی عقب کیرمو گذاشتم رو کصش دیدم خیلی خیسه یواش کردم تو کصش شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه زدم گفتم فرناز من ابم نمیا بزار بکنم تو کونت میگفت درد داره گفتم جون من بزار بالاخره راضی شد چرخید داگی شد تا گذاشتم در سوراخش دیگه طاقت نیاوردم یه تف انداختم به زور کردمش تو کونش شروع کردم تلمبه زدن اینقدر این دختر سفیده تو شب برق میزد حدود۲ دقیقه کردم ابم اومد ریختم توش خیلی داغ بود شروع کردمچندتا لب ازش گرفتم رفتیم خوابیدیم بعد از اون شب دیگه نشد بکنمش ببخشی اگه بد بود
نوشته: رضا
11 پاسخ به “کردن زن دوستم”
خیانت کار
نوش جونت … میخواست آشتی بده یا راست کرده بوده؟ حقش بود
رضا جوووون عرق کشمش خورررر قهار فقط نگفتی دوستت برای تلافی اصرار کرد دو بطری رو ته بکشی تا بره سروقت زنت راستی حالا خواب بودی یا بی هم تشریف داری
داستان که چِرت و مزخرفه، ولی از قضا محمد و زنت الکی خودشون رو به خواب زده بودن که بریزن رو هم، محمد که هرچی از کس و کون زنت کرد، آبش نیومد از کون کردت و آبش رو هم ریخت تو کونت، تا شاد و گشاد برگردی خونه!!تمام بطری تمام عرقهای ایران حوالهت بادا ابله متوهّم داغون الدنگ!!
این اتفاق دور و بر منم افتاده ولی ، دقیقا نقش تو یه متوهمه که همه رو کرده ، دوست دختر من و گفت کرده بهش گفتم میخواست خشتکش و به سرش بکشه ، تو هم توهم داری انشالله خوب میشی
این داستان برای من پیش آمده
تو دیگه چه کسخلی هستی ؟؟؟؟ فقط اخرش خنده دار بود که گفتی من آبم نمیاد بعد دو دقیقه نشد آبت اومد 😂 😂 😂 😂 😂 😂 😂
ببخشید اگه بد بود؟😑نبخشیم چه غلطی میخوای بکنی
کونی هرکی باور کنه این داستان رو😅😅
نسبت به داستان های دیگه خیلی عالی بود
محمد میفهمیده زمانی زنش رو گاییدی واسه اینکه یه وقتی کس دادن زنش رو نقطه ضعف نکنی براش ، زمان و مکان دو مناسب دیده شاید هم با هماهنگی فرناز ، خودش رو به خواب زده تو که رفتی ، ترتیب زنت رو داده و ازش فیلم گرفته تا دیگه ازش اتو نداشته باشی ، این به اون در اره داداش دست رو دست زیاده