چرخ گردون (۵ و پایانی)

چرخ گردون
پارت پنجم

☆ مجموعه داستان های خانه ای بدون زن و چرخ گردون داستان هایی هستن با شخصیت های ثابت ولی روایت های متفاوت که هر مجموعه، داستان تازه ای را روایت میکند.

☆ هر مجموعه داستان که شامل ۵ پارت هست مربوط به یک موضوع مستقل میباشد که به طور جداگانه هم قابل خواندن هستن، ولی پیشنهاد من برای بهتر شناختن شخصیت ها این است که هر دو داستان رو به ترتیب بخونید که شناخت بهتری از شخصیت ها داشته باشید.

راوی ماهان

شاید اگه بگم بخش زیادی از مشکلات آدم بخاطر میل جنسی و سکس هست اشتباه نگفته باشم، مثلا همون موقعی که برای اولین بار بعد از حدود ۱۸ سال با یه پسر سکس کردم، هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم دوباره به سمت پسر یا مردی برگردم، چون زندگی که درست کرده بودم رو دوست داشتم، زنم و دخترم هر دو رو دوست داشتم، نمیخواستم با کوچک‌ترین بهانه ای باعث بشم که اونا رو از خودم برنجونم یا باعث از دست دادن‌شون بشم.
سنگ بنای یه سکس همیشه پیدا کردن پارتنر نیست، گاهی اوقات عوامل بیرونی طوری دست به دست هم میدن که تو رو به این سمت میکشونن، مثل اتفاقی که برای من افتاد…
آجر اول گرفتی عضلات پاهام بود، گاهی اوقات که وسط تمرین می‌گرفت به حدی عذابم میداد که اگه میشد زمین رو گاز میگرفتم
آجر دوم نسخه دکتر بود که بهم گفت چند جلسه ماساژ درمانی بردارم و بهم گفت که حتما رگ گیری انجام بشه برام،
آجر سوم مشورت کردن با چند تا از بچه های باشگاه بود که دست آخر منتهی شد به معرفی کردن چند ماساژور که رگ گیری هم انجام میدن،
آجر چهارم آنالیز کردن پیج هاشون بود، همه‌شون خوب بودن، بدن ورزشی و فیت و چهره معمولی، اما از بین اون ۱۰ نفر یکی از همه خیلی بهتر بود، هم بدن خوبی داشت هم چهره خیلی قشنگ تری نسبت به بقیه
آجر پنجم پرس و جو کردن در موردش بود، فرهاد چند باری رفته بود پیشش و ماساژ گرفته بود، بین حرفاش مدام داشت از کونش صحبت میکرد که سکس باهاش از سکس با دختر هم بیشتر بهش حال داده.

ولی من دنبال سکس نبودم، یعنی هنوز نبودم، چون برام اهمیتی نداشت، ولی همه اینا تا زمانی بود که ندیده بودمش.

آجر آخر ملاقات بود، صد در صد شنیدی که میگن خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می‌رود دیوار کج، زندگی من دقیقا همین بود منتها سکس با پدرام اول دیوار نبود بلکه آخر دیوار بود، دیواری که تا ثریا کج رفته بود، بگذریم نمیخوام خسته‌ت کنم، شخصیت جدید داستان هستم و تو ذهن‌ت کلی سواله در موردم، ولی کم کم به همه‌شون جواب میدم، فقط باید گوش شنوایی داشته باشی، حکایت صحبت های طولانی من، حکایت قصه هزار و یک شبه ولی امشب به جای یه قصه دو تا رو باید تعریف کنم.

شماره‌ش رو از روی پیج‌ش برداشتم و باهاش تماس گرفتم
+سلام جناب، آقای پدرام؟
_سلام و عرض ادب، بله خودمم بفرمایید؟
+جناب پدرام یکی از دوستان شما رو به بنده معرفی کردن، مشکل من گرفتگی رگ های پاهام هست، که دکتر پیشنهاد ماساژ و رگ‌ گیری رو داد، این شد که مزاحم اوقات شما شدم که بپرسم شما رگ گیری هم انجام میدید یا خیر ؟
_بله ماساژ رگ گیری انجام میدم بنده، ایشالا که بتونم کمکی باشم در بهبودی حالتون و دعاگوی من باشید.
+صد در صد همینطوره، من پیج تون رو دیدم، مشخصه که فرد حرفه ای هستید تو شغل خودتون.
_شما لطف دارید به بنده، فقط جسارتا شما میخواید ماساژ در منزل شخصی خودتون انجام بشه یا در منزل بنده؟ چون ملاک، راحتی شماست.
+اگه شما مشکلی نداشته باشید در محل شما باشه بهتره به نظرم.
_خیلی هم عالی، اجازه بدید من چک کنم تایم ها رو ،…، برای دوشنبه ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر خوبه ؟
+من مشکلی ندارم هر زمان که شما دستور بدید بنده اطاعت میکنم
_نفرمایید شما عزیزید، پس پس‌فردا میبینم‌تون
+ممنونم بدرود
_بدرود.

تقریبا همه جای بدنم رو ماساژ داده بود، بدنم تو ریلکس ترین حالت ممکن خودش بود، ازم خواست که دوباره به روی شکم دراز بکشم، از کف پا شروع کرد به فشار دادن پام و تا پشت رونم داشت ادامه میداد، درد تا مغز سرم کشیده میشد، همش در حال دست و پا زدن و پیچ و تاب خوردن بودم که از زیر دستش فرار کنم، برای مهار کردن حرکت کردن های من روی پام نشست و دست رو تا پشت رونم کشید، اون قسمت دردش از همه جا بیشتر بود، به حدی که بدون اینکه بفهمم پای دیگه‌م رو مثل جک زیر پایی که پدرام روش نشسته بود انداخته‌م و با تمام زورم بالا آوردمش، پدرام که تعادلش به هم خورده بود با کله رو باسنم فرود اومد، ولی دستش رو از روی رونم برنداشت، منتظر موند تا دردش آروم بگیره. گفت که یه بار دیگه باید همین پا رو انجام بده، این بار دیگه درد نداره و فقط بخاطر اینه که مطمئن شده باشه رگ گیری درست انجام شده باشه، حق با پدرام بود سری دوم درد چندانی نداشتم. نوبت پای دیگه‌م رسیده بود، دیگه متوجه شده بودم که اگه میخوام هر روز درد نکشم باید این یه دقیقه رو تحمل کنم، دردش فجیع زیاد بود، با اینکه خیلی داشتم خودم رو کنترل می کردم ولی همچنان هم پیچ و تاب میخوردم، این بار پدرام جدای از اینکه روی پام بود، صورتش رو هم روی کونم گذاشته بود با پیشونیش داشت کونم رو کنترل میکرد که زیاد تکون نخورم، آخرین مرحله رگ گیری رو هم انجام داد، پاهام خیلی خوب شده بود، ولی دردی که کشیدم تمام اون ماساژ خوبی که پدرام داد رو زهرمارم کرد، میخواستم پاشم ولی پدرام گفت که هنوز کارش تموم نشده، وقتی ازش پرسیدم، گفت که اگه با این حال بخوای بری تمام طول هفته خسته ای و این خستگی روی اعصابت تاثیر منفی میزاره، گفت که بزارم یه مرحله دیگه ماساژ بده که حال خوب بعد ماساژ رو با خودم ببرم نه درد کشیدن رگ گیری رو.

خودم رو دوباره دستش سپردم، دست پسر جوانی که تو کار خودش خیلی حرفه ای و با جنمه، همه چی فوق العاده بود، به حدی حرکت دستاش نرم بود که من خوابم برده بود، حس سبکی رو داشتم، حرکت دستی رو حس کردم که مدام روی پاهام کشیده میشه، گیج و منگ بودم، چشم هام رو که باز کردم دیدم پدرام بین پاهام نشسته بود و کیر من رو تو دهنش گرفته بود، نمیدونستم باید چکار کنم، هنوز گیج بودم، الان باید مانع‌ش میشدم که برام ساک نزنه ؟ یا اینکه بهش توهین میکردم که من فقط ماساژ میخواستم؟ این کارش باعث می‌شد حس کنم دارم به زنم خیانت میکنم، ولی واقعا این من بودم که خیانت کرده بودم یا کسی بودم که در موقعیتی ناخواسته قرار گرفته بودم؟ واقعا نمیدونستم، گیج و منگ بودن کافی نبود برای تصمیم گیری که غالب شدن شهوت هم اضافه شده بود، قلبم میگفت جلوش رو بگیر ولی بدنم هیچ تلاشی برای مانع شدن پدرام نمیکرد، انگار که تمام اعضای بدنم همدست شده بودن و علیه من کودتا کرده بودن. پرت شدم به گذشته به جایی حدودا بیست تا بیست و پنج سال پیش، زمانی که جوان بودم و پر از شهوت، زمانی که تمام وقتم رو صرف خوشگذرانی و سکس با همجنس میکردم، فرقی هم برام نمی‌کرد که می‌خواد یه پسر بیست ساله باشه یا یه مرد چهل ساله همین که بدن و چهره خوبی داشته باشه کارم رو راه می‌انداخت، دورانی بود که میخواستم عصبانیتم از دوست پسرم رو بخاطر ترک من و زن گرفتنش رو با سکس کردن تنوع طلبانه با مردم خالی کنم، ولی حالا بعد از حدود ۱۸ سال پدرام دوباره من رو به همون دوران پرت کرد، حالا من بودم با شهوتی سرکوب شده که پسری جوان بیدارش کرده بود، نمی‌تونستم کاری بکنم، به همین خاطر خودم رو تسلیم کردم و تصمیم گرفتم از اتفاق پیش اومده نهایت لذت رو ببرم.
آه کشیدن هام شروع شد، لعنتی از هر پسری که تا بحال برام ساک زده بود بهتر میخورد، دستم رو به روی سرش رسوندم و موهای نسبتاً بلندش رو تو دستم گرفتم، برای اینکه بفهمم به ساک حلقی علاقه داره یا نه سرش رو به سمت کیرم فشار دادم ولی تا انتها وارد نکردم، بدون اینکه فشار بیشتری وارد کنم پدرام باقی مانده کیرم رو هم بلید و تا انتها تو حلق خودش فرو کرد، تعجب کردم، یا بهتر بگم شاخ در آوردم، نه از اینکه یک پسر کیرم را می‌خورد بلکه از اینکه چطور تونست کیر بیست سانتی منو که کلفت بود یکجا تو حلقش جا بده، یادمه که آخرین باری که خواستم تمام کیرم رو تو حلق یه نفر جا بدم بالا آورد و مجبور شدم بعد از بهتر شدن حالش بدون ساک زدن ترتیبش رو بدم، یاد حرف فرهاد افتادم که گفت: “اون از هر کسی که تا حالا باهاش سکس کردم بهتر بوده”.
من علاقه ای به مقایسه کردن نداشتم ولی اگر بخوام جانب حق را بگیریم پدرام فوق‌العاده بود، چند ثانیه بعد از اینکه تا حلق دهنش رو پر کرده بود سرش رو عقب کشید روی زانو ایستاد و نفس عمیق کشید، چشم های منو دید که تعجب وار نگاهش میکرد، با اشکی که از چشمش سرازیر بود خنده ای کرد و چشمکی نسارم کرد، متوجه شدم که عاشق ساک حلقیه، دوباره خم شد، اینار هم سمت شکم و کیرم، ولی مقصدش کیر نبود، دقیقا از بالا کیرم یعنی پایین ترین قسمت شکمم را بوسید، زبانش داخل نافم کشید امتداد داد تا روی سیکس پکم، دقیقا زبونش رو روی خطوط میکشید، ردپای خیسی زبونش در نهایت به زیر سینه‌م رسید، آخ از لحظه‌ ای که نوک سینم رو تو دهنش گرفت، فوق‌العاده بود، فکرش رو هم نمیکردم فرصتی پیش بیاد که یکبار دیگه پسری بخواد سینه هام رو بخوره پسری به قشنگی پدرام، دستم رو زیر سرم گذاشتم و از دیدن خورده شدن سینه هام توسط پدرام لذت میبردم، پدرام که تازه متوجه زیربغل تراشیده و بدون موی من شده بود با نیشخندی طعنه آمیز سمتش رفت، رطوبت زبونش و حرکتش روی زیر بغلم باعث شده بود که احساس قلقک کنم، خندیدم، خنده ای که از ته دلم بود، نه از سر ظاهرسازی که الکی بگم خوشم اومده، چون واقعا خوشم اومده بود، میخواستم ببینم دوست داره چکار کنه، میخواستم خودم رو دستش بسپرم، نمیخواستم این سکس ناخواسته رو فقط با یه ارضا شدن خشک و خالی تموم بشه، میخواستم تبدیل بشه به یه خاطره، حتی اگه قرار باشه دیگه تکرار نشه.

مثل کسی که بعد از مدتها گیر افتادن تو یه بیابون چشمه آبی پیدا کرده باشه برای خوردن، دقیقا مثل همون زیربغل و بازوهام رو میخورد، تازه یادم افتاد که خیلی از پسرا با دیدن تغییرات عضلات بدن یا همون فیگور گرفتن بقیه به شدت تحریک میشن، پدرام درست از همون دسته پسرا بود، دستام رو دو طرف صورتش نگه داشتم که چند لحظه آروم بگیره، درست جلوی صورتم بود، پسر زیبا و شیطونی که تو عمرم ندیده بودم، تو چشمش زل زده بودم، نمی‌دونست میخوام پسش بزنم یا تو آغوشم بکشم‌ش، راستش خودمم دو دل بودم، نمیدونستم کدوم کارم درسته، ولی چشماش، چشمایی که سگ داشت، زیبایی‌ش به کنار همین چشم ها امضا میکرد سند خیانتم رو، بوسیدمش، بوسیدن لب های نرم و سرخش، همزمان که داشتم لب هاش رو میخوردم سمت خودم کشیدمش و کنار خودم خوابوندمش روی تخت خوابش، در رابطه با تختش حق با شماست، تخت ماساژ نداشت و اینو قبلش بهم گفته بود، سرش روی دستم بود و تو بغلم دراز کشیده بود

+چرا داشتی برام ساک میزدی ؟
_چون وسط ماساژ راست کرده بودی
+برای هر کسی که راست کنه ساک میزنی ؟
_اگه خودشون بخوان آره
+ولی من که چیزی نگفته بودم
_چون خواب بودی، و وقتی بیدار میشدی و شق درد داشتی کل روز داغون بودی و به فکر ارضا شدن میبودی
+خب الان که بدترش کردی
_میتونیم تمومش کنیم هر طور که تو بخوای
+میدونی من زن و بچه دارم
_تو که استریت نیستی
+چی، تو از کجا میدونی؟
_من بوی بدن استریت ها رو خوب میشناسم، میتونم حس‌شون کنم، وقتی که پرتم کردی و افتادم رو باسنت مطمئن شدم که استریت نیستی
+چون استریت نیستم باعث میشه که به زنم خیانت کنم ؟
_من نمیخوام که باعث خیانت تو نسبت به زنت بشم، اگه هم از کارم ناراحت شدی عذرخواهی میکنم، ماساژت تموم شده.

از بدنم جدا شد، گوشه تخت نشست و به یه گوشه خیره شد، منتظر بود برم دوش بگیرم و از اونجا برم، ولی من نمیخواستم همینطوری برم، دوست داشتم کاری که شروع شده بود تموم بشه، دست گذاشتم روی شونه هاش،

+میشه لطفا تمومش کنیم؟
_اما …
+لطفا، ازت خواهش میکنم.
_باشه، هر طور که تو بخوای، فقط میتونم بپرسم چند وقته که با همجنس خودت سکس نداشتی ؟
+۱۸ سال حدودا از زمانی که ازدواج کردم
_شت پس خیلی هاتی
+راستش تا قبل از تو اصلا تو فکرش هم نبودم، ولی خب باعث شدی آتیش شهوتم روشن بشه
_پس سکس نفس گیری خواهیم داشت.
+راستی تو فاعلی یا مفعول یا دوطرفه ؟
_من با همه‌شون اوکیم بستگی به پارتنرم داره که چی بخواد.
+این حرف حساب منم جوونی هام دوطرفه بودم، ولی خب بعد از ۱۸ سال ازم انتظار دادن نباید داشته باشی
_من برام فرقی نداره واقعا لذت بردن شخص مقابلم برام ارجحیت داره.

نه این من نیستم، این ماهانی که تو این چهل و خورده ای سال میشناسم نیستم، من باید منطقی میبودم، باید بیشتر روی رفتارم کار میکردم، باید می‌فهمیدم که چکار میکنم، باید خودم رو کنترل میکردم، باید فراموش میکردم که پدرامی اومده و رفته، ولی نه نمیشد فراموش کرد، پدرام برای من خود منصور بود، رفتارش و اخلاقش دقیقا شبیه منصور بود، نمیدونم چطور میشه یه نفر انقدر شبیه یه نفر دیگه بشه، درسته منصور از من دوره یا آخرین باری که دیدمش با یه سیلی ازم پذیرایی کرد ولی هنوزم که هنوزه برام عزیزه مثل جونم، من فقط عاشق منصور نبودم بلکه دیوونه‌ش بودم، حاضر بودم برای داشتنش هر کاری بکنم، ولی تلاشم برای داشتنش برعکس باعث شد دیگه حتی نبینمش، بگذریم حالا بعد از این همه مدت یه نفر پیدا شده بود که خود منصور بود ولی تو کالبد یه پسر جوان، کل شب درگیرش بودم اینکه نادیده بگیرم و فراموشش کنم یا بتونم باهاش ارتباط بگیرم.

شماره‌ش رو سیو کردم و براش پیام گذاشتم
+بابت امروز ممنونم ازت پدرام جان.
_لطف داری انجام وظیفه بود‌.
+عزیز دلی، اگه افتخار بدی به عنوان دوست بیشتر باهم در ارتباط باشیم.
_من در خدمتم عزیز، فقط اینکه شما هم سن پدر من هستین، مشکلی نداری که با یه پسر که جای پسرت هست.
+من پسر ندارم، یعنی پسرم همون روزی که میخواست به دنیا بیاد، از دستش دادم.
_متأسفم من نمی دونستم.
+فدای سرت، ولی من پسر داشتم خیلی خوشحال میشدم که شبیه تو باشه.
_لطف داری، منم وقتی بچه بودم پدرم رو از دست دادم، پدر خواندم مثل پسر خودش باهام رفتار میکرد و برام پدری کرد.
+منم متاسفم برای از دست دادن پدرت، خیلی شانس داشتی که ناپدری خوبی داشتی
_ممنونم، آره واقعا.
+همیشه تنها زندگی میکنی ؟
_بعد از فوت مادرم به اصرار خودم تنها زندگی میکنم، وگرنه بابا خیلی دوست داشت با خودش و پسراش زندگی کنم
+صلاح زندگی هر کسی دست خودش هست، اگه فکر میکنی تصمیم درستی بوده شک نکن
_ممنونم

الان چند ماه از ارتباط من با پدرام میگذشت، گاهاً پیش میومد که باهم سکس داشته باشیم ولی بیشتر ارتباطمون از سر دوستی بود، باورم نمیشد کسی تو این سن و سال اهل مطالعه و فیلم و سریال باشه، خیلی دوست داشت کار بازیگری انجام بده، تو پیج شخصی خودش بیشتر پست میکرد، پسر با استعداد و باهوشی بود، می‌شد ساعت ها بشینی کنارش و در مورد همه چی حرف بزنیم، روزهایی که تنها بود از قبل با هم هماهنگ می‌شدیم و تو خونه پدرام با هم فیلم و سریال میدیدیم بعدش هم شروع می کردیم به نقد و بررسی اون فیلم، خلاصه که از کنار هم بودن لذت می‌بردیم مثل دوتا رفیق، راستش رو بخوام بگم من به پدرام به چشم رفیق نگاه نمیکردم، همیشه دوست داشتم اگه بچه داشته باشم یه دختر و یه پسر داشته باشم، از وقتی که پسرم رو از دست دادم خلاء وجودش رو حس میکنم، پسری که یک روز هم زندگی نکرد، پدرام رو به چشم پسرم میدیدم، حال من با پدرام خوب بود حتی اگه اون سکس های گاهاً رو هم نداشتیم باز رابطه دوستانه ای که باهاش داشتم رو میخواستم حفظ کنم.

یه روز که داشتیم با هم چت میکردیم ازم پرسید

_ماهان یه سوال میخوام ازت بپرسم
+جان دلم جیگر بپرس
_تو به سکس تریسام علاقه داری ؟
+راستش تا حالا هیچوقت پیش نیومده که بخوام امتحانش کنم، ولی بدم نمیاد
_خب یعنی دوست داری ؟
+سخته که بگم دوست دارم یا ندارم، تا زمانی که امتحان نکنم متوجه نمیشم که علاقه دارم یا ندارم.
_اگه موقعیتی پیش بیاد حاضری امتحانش کنی ؟
+خب اگه یه طرف قضیه تو باشی قطعاً ارزش امتحان کردن رو داره
_من خودمم تجربه‌ش رو ندارم، دفعه اوله که میخوام تجربه کنم، به همین خاطر دوست دارم که با دو نفر از مورد اعتماد ترین افراد زندگیم باشن.
+میتونم بپرسم اون نفر دوم کیه ؟
_دوست پسرمه، تری سام پیشنهاد اون بود
+میتونم ببینمش
_دوست دارم حضوری ببینیش، بهم اعتماد کن خیلی خوش میگذره
+وقتی تو میگی حتما همینطوره عزیز دلم

قبلا بهم گفته بود که دوست پسرش مربی بدنسازی هست و یه باشگاه بدنسازی داره و پیش اون مشغول به کار هست، ولی خب هیچ طرز فکری در مورد اینکه چه شکلی هست یا چه طور آدمی هست نداشتم، ولی خب تصمیم گرفتم خودم رو بسپرم به دست پدرام.
اون روز برای بعد از ظهر هماهنگ کرده بودیم با هم چون تنها تایمی بود که نه من شاگرد داشتم نه دوست پسر پدرام، جایی که قرار گذاشته بودیم یه خونه تو پاسداران بود، خونه دوست پسرش که به صورت مبله گذاشته بود برای زمان هایی که میخواد از خانواده دور باشه، ساعت یک بود که رسیدم اونجا، به پدرام پیام دادم و در رو باز کرد، رفتم تو خونه و سلام و احوالپرسی کردم، خودش تنها بود، خبری از کسی نبود، گفت تازه از باشگاه اومد رفت یه دوش بگیره بیاد. از تو کمد یه رکابی و شلوارک برام آورد که بپوشم، لیوان شربت بهارنارنجی که پدرام درست کرده بود رو داشتم میخوردم که از توی اتاق پدرام رو صدا کرد، پدرام رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد برگشت، پشت سرش هم پسر قد بلندی که موهاش ریخته بود تو صورتش هم اومد بیرون، به چهره‌ش دقت نکردم محو قد و بالاش شدم، هزار ماشالا درشت اندام بود، حوله تنی سفید رنگی تنش بود که گلدوزی طلایی داشت، هنوز تو صورتش نگاه نکرده بودم که صدای آشنایی با تعجب صدام کرد و بعد تو صورتش خیره شدم.

_ماهان ؟
+تیرداد ؟
_اینجا چه خبره پدرام؟
پدرام: صبر کن، شما همدیگه رو میشناسید؟
تیرداد: آره خب، ماهان دوست دوران جوانی باباست، ارتباطمون باهاش قطع شده بود تا ۶ ماه پیش که تو مسابقه همدیگه رو دیدیم.
ماهان: من خیلی خنگم که با این همه حرف زدن پدرام از دوست پسرش متوجه نشدم تویی
پدرام: چه وضعیتی شد، من هنوزم باورم نمیشه شماها همدیگه رو میشناسید
تیرداد: آم من واقعا نمیدونم باید چی بگم یا باید چکار کنیم ؟
پدرام: یعنی اونی نیستید که انجامش بدیم ؟
ماهان: اگه تیرداد اوکی باشه منم مشکلی ندارم،
پدرام: تیرداد چکار کنیم؟
تیرداد: سورپرایز شدم ماهان رو دیدم همین، وگرنه مشکلی ندارم.

پدرام مثل بچه کوچیکا بدو پرید تو بغل تیرداد، تیرداد پیشونی پدرام رو بوسید و دستش رو به سمت من دراز کرد، دستش رو گرفتم و منو به سمت خودش کشید، برای اولین بار تیرداد رو بوسیدم، اتفاقی که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم بیوفته افتاده بود، من تو موقعیتی بودم که داشتم، با تیرداد پسری که بچه‌گی هاش تو بغل من بود و من حتی دوران نوزادیش رو هنوزم یادم مونده، حالا تیرداد کوچولویی که منو عمو صدا میزد الان انقدر بزرگ شده که داریم باهم سکس میکنیم، تیرداد از لحاظ چهره دقیقا شبیه جوونی های منصور بود برعکس پدرام با اینکه فرزندخواندگی منصور بود ولی رفتارش تماماً تو سکس شبیه‌ش بود، لب های تیرداد مزه عجیب خوبی داشت، باعث می‌شد که ولع آدم به لب گرفتن رو بیشتر کنه، لب هاش رو طولانی میبوسیدم و میمکیدم، پدرام صورتش رو نزدیک کرد و لب هاش رو کنار لبهامون گذاشت و بهمون ملحق شد، حس جالبی داشت برام اینکه همزمان لب های دو نفر رو ببوسم، یه مقدار خودم رو عقب کشیدم که بتونم ببینم چه اتفاقی داره میوفته، تیرداد و پدرام هم دست از لب گرفتن کشیده بودن به همدیگه نگاه میکردیم، تیرداد دست‌هاش رو پشت منو پدرام گذاشت و به سمت همدیگه هدایتمون کرد، حالا این منو پدرام بودیم که از هم لب میگرفتیم، تیرداد دست هاش رو روی کمر ما گذاشته بود و از زیر رکابی روی کمرمون میکشید، خیلی ملایم، دستش رو از زیر شلوارک و شورت رد کرد و روی کونم رو لمس میکرد، فشارش میداد و گاهی اوقات انگشت هاش رو لای چاک کونم میکشید، حتی با انگشت فاک‌ش روی سوراخم میکشید و سعی می‌کرد انگشتش رو واردم کنه، یکم که گذشت کنار کشید، رفت سمت پدرام، از پشت بهش چسبیده بود، من لب هاش رو میخوردم و تیرداد گوش هاش رو لیس میزد، پدرام بین لب گرفتن هاش به آه کشیدن افتاده بود، تیرداد تو این فاصله تا جایی که تونسته بود شلوارک و شورتش رو پایین داده بود، اینو از کیر لختش که به پاهام خورد متوجه شدم، رکابی پدرام رو از تنش بیرون کشید و ثانیه ای ازش لب گرفت و دوباره به سمت من فرستادش، اما اینبار پشتش به من بود، بغلش کردم و صورتش رو سمت خودم چرخوندم و شروع کردم به لب گرفتن دوباره ازش، بهش چسبیده بودم طوری که کیرم از زیر شلوارک جفت چاک کونش شده بود، خودم رو بهش میمالیدم و کیرم رو لای چاک کونش تکون میدادم، دست های پدرام دور کمرم بود، کش شلوارک و شورتم رو باهم گرفت و کامل از پاهام در آورد، با صدای شیطنت آمیزی گفت حالا انجام بده حالش بیشتره. کاملا حق با اون بود، هیچ حجابی بین کیر منو کون پدرام نبود که مانع بشه، تیرداد رکابی رو بالا داد و از تنم درآورد، حالا هردو لخت بودیم، هم من هم پدرام، تیرداد پشت من بود و نمیدیدمش، اصلا متوجه نشدم که کِی حوله خودش رو انداخت، وقتی متوجه شدم تیرداد لخت شده که از پشت بغلم کرد، این که عضلات بدنش رو کمرم حس میکرم برام هیجان انگیز بود، ولی چیزی که برام عجیب بود سایز کیرش بود که چسبیده بود به کونم، میتونستم حدس بزنم که خیلی بزرگ و کلفت هست، زبونش رو که روی گردن و گوشم حس کردم فهمیدم که پدرام سر چی به آه و ناله میوفته، خیلی لذت بخش بود، لعنتی الان یادم افتاد، منصور هم دقیقا همین عادت رو داشت موقع معاشقه، به کل خاطرات سکس با منصور رو فراموش کرده بودم، ولی پدرام و تیرداد باعث می‌شدن که با هر لحظه از سکس اون خاطرات خوب رو دوباره یادم بیارم. تیرداد خیلی آروم کیرش رو روی چاک کونم حرکت میداد، سرش رو تو موهام فرو برده بود و نفس میکشید‌شون، با دست هایی که از زیربغل هام رد شده بود پدرام رو هدایت کرد که برگرده سمت ما و سینه به سینه من بشه، مثل یه صحنه نمایش بود، زیبا و پر از هیجان، هر بار نقش بین پدرام و تیرداد عوض میشد، لحظه از زندگی رو داشتم تجربه میکردم که هیچوقت حتی تصورش رو هم نداشتم، پدرام دستام رو بالا گرفت و شروع کرد به لیسیدن زیر بغلم، قبلا هم این کار رو کرده بود برام میدونستم با دیدن عضلات بیشتر تحریک میشه، به همین خاطر دست ها رو پشت سرم بردم و یه مقدار بدنم رو سفت کردم که به حد دیوونه‌کنندگی پدرام برسه، بازو هام رو میمکید و لیس میزد، کمی که گذشت و از بازو هام خسته شد با لب کوتاه خم شد و رفت سراغ سینه هام وحشیانه سینه هام رو میک میزد، به طوری که حس میکردم کاملا متورم شده باشن، اگه دست های تیرداد هدایتش نمیکرد شاید ساعت ها به کارش ادامه میداد، وقتی پدرام برام ساک میزد حس خیلی نابی داشتم، عمیق و طولانی میخورد، تا آخرش رو فرو میبرد، حالا این تیرداد بود که صورتم رو به سمت خودش چرخوندم بود و لب هام رو میبوسید، محکم بغلم میکرد و خودش رو بهم فشار میداد، در گوشم خیلی آروم گفت: از بچگی همیشه عاشق وقتی بودم که باهام بودی، همیشه دوست داشتم تو بغلت باشم و بوی تنت رو نفس بکشم، ولی هیچوقت نفهمیدم چرا یهو غیبت زد.
+من نمیدونستم یه همچین حسی بهم داشتی
_وقتی رفتی من یه دیوونه زنجیری بودم که با همه سر دعوا داشت، جای خالی بودنت رو هیچی پر نمی‌کرد ماهان.
+منم دلیل خودم رو داشتم برای رفتن.
_چه دلیلی ؟
+یه روزی بهت میگم.
_باشه عزیز دلم.

دوباره شروع کرد به بوسیدن من، ولع‌ش بیشتر شده بود، اما من ذهنم درگیر شده بود، نمیتونستم موقعیت رو بسنجم، هنوز درک نکرده بودم که تیرداد پسر شیطون منصور منو دوست داشته و داره. نمیدونستم باید چی بگم یا باید چکار کنم، چیزی که مهم بود این بود که نمیخواستم این لحظه رو خراب کنم.
تیرداد منو کشید به سمت کاناپه و خودش روش لم داد، کاناپه در حالت باز شده بود که اندازه یه تخت دو نفره کوچک فضا داشت، بین پاهاش رفتم و تو بغلش دراز کشیدم، سرم رو سینه‌ش گذاشتم و چشمام رو بستم، به ضربان قلبش گوش میکردم، پدرام دوباره به ساک زدن برام مشغول شده بود، تیرداد دستش دور گردنم بود مدام سرش رو تو موهام میکرد و عمیق نفس میکشید ومیبوسید.
پدرام بالاخره از کیرم دست کشید رفت سمت تخم هام، میخورد و لیس میزد، صدای آه کشیدن های من بلند شد، تخم هام رو کامل تو دهنش می‌برد و میمکید، خیلی لذت‌بخش بود، تیرداد تو چشمام نگاه کرد.
_دوس داری ؟
+آره، آره خیلی خوبه.
_تازه کجاش رو دیدی

دستی که کنار صورتم بود رو برد سمت پاهام، از پشت زانوم گرفت و یکی از پاهام رو به سمت شکمم آورد بالا، کونم لبه مبل قرار گرفته بود، پدرام هم اون یکی پام رو بالا برد و خودش پایین مبل رفت، اووووف نمیتونستم این حجم از لذت رو هضم کنم، اصلا قابل وصف نیست که پدرام چطور داشت سوراخم رو میخورد خیلی آروم و ملایم زبون میزد، کامل شل شده بودم، نبض زدن سوراخم رو حس میکردم، پدرام هم دست بردار نبود، زبونش رو تو سوراخم فرو میبرد، حس میکردم که سوراخم باز شده
تیرداد خودش رو عقب میکشید، به اندازه‌ای که کیرش کنار صورتم بود، به شدت بلند و کلفت، دماغم رو روش کشیدم و بوش کردم، زبونم رو خیس کردم و روی کیرش رو با زبون خیسم نم دار کردم، سرش رو تو دهن بردم و شروع کردم به مکیدن، زبونم رو دور کلاهکش میکشیدم، زاویه خوبی نداشتم و نمیتونستم بیشتر براش بخورم، به همین خاطر خودم رو چرخوندم به سمتش، حالت چهار دست و پا جلوش بودم و براش میخوردم، پدرام هم دوباره تو موقعیت جدید مشغول خوردن سوراخم شده بود، فجیح سایزش بزرگ بود، هر کاری میکردم بیشتر از نصف رو نمیتونستم بخورم، پدرام انگشتش رو خیلی آروم تو کونم کرده بود، آروم میچرخوند و عقب جلو میکرد، منم خودم رو سرگرم ساک زدن برای تیرداد کرده بودم، تیرداد با دستش دو طرف صورتم رو گرفته بود، خودش هم شروع کرده بود به تلمبه زدن تو دهنم ولی نه عمیق چون میدونست به سایزش عادت ندارم، انگشت دوم هم اضافه شده بود، از لزجی انگشت پدرام میشد فهمید که لوبریکانت زده به انگشتاش، کیرش رو از دهنم بیرون کشیدم و بالا نگهش داشتم و مشغول خوردن تخماش شدم مثل کیرش گنده بودن، لیس میزدم و تو دهنم میکردمشون، صدای آه کشیدن های تیرداد بالا گرفت، کیرش روی صورتم تکون میخورد، یکم که گذشت تیرداد لم داد و منو بغلش کشید، تو گوشم گفت: ماهان جان برای اینکه بتونی سایز منو تحمل کنی اول باید به سایز پدرام عادت کنی که من برات قابل تحمل باشم، اوکیی ؟
با سر تایید کردم و سرم رو دوباره رو سینه‌ش گذاشتم.
پدرام رو از آینه جلوی کاناپه میدیدم که داره لوبریکانت رو روی کیرش خالی میکنه، آروم سرش رو هل داد تو کونم فقط سرش رفته بود تو ولی درد داشت برام، چند لحظه ای رو نگهداشت، کشید بیرون و دوباره همون کار رو تکرار کرد، هر بار که تکرار می کرد دردش خیلی کمتر میشد، حالا هر سری که این کار رو انجام میداد سعی می‌کرد بیشتر فرو ببره، تا جایی که کل کیرش رو داخل کرده بود، تلمبه هایی که میزد آروم و ملایم بود، درد جاش رو به لذت داده بود، پدرام به تیرداد گفت وقتشه که وارد مرحله سه تایی بشیم.
اینکه مرحله سه تایی دقیقا چی میتونه باشه اصلا برام قابل پیش‌بینی نبود، تیرداد خودش رو از زیر من بیرون کشید و من تو همون حالت چهار دست و پا موندم، کمرم رو قوس دادم و روی آرنج خم شدم، پدرام همچنان در حال گاییدن کون من بود ولی تیرداد داشت به کیرش لوبریکانت میزد، پشت پدرام ایستاد و شروع کرد به کردن پدرام، حرکت های پدرام خیلی آروم شد، چون همزمان که داشت می گایید گاییده هم می شد، پدرام از دو سمت داشت حال میکرد، هم از کیر هم از کون، تو حال و هوای دیدن تیرداد و پدرام بود که تو بغل هم بودن، پدرام در گوش تیرداد چیزی گفت،
تنها چیزی که من شنیدم مطمئنی بود که تیرداد ازش پرسید و اونم با سر تایید کرد، یک آن تیرداد کیرش رو تا انتها بیرون کشید و با تمام وجود کوبید تو کونش، همین یه ضربه کافی بود تا کیر پدرام خیلی محکم تا بیخ بره تو کونم، صدای آخ منو پدرام باهم اتاق رو گرفت، دوباره تیرداد خودش رو عقب کشید، پدرام همینطور، با دومین ضربه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و دمر رو مبل افتادم، و پدرام هم افتاد روی کمرم، دستش رو کنار من ستون کرد و شروع کرد به حرکت دادن کیرش تو کونم در حالی که با حرکتش هم اون تو کون من جابجا میشد و کیر تیرداد تو کون اون.
تیرداد کامل رو مبل اومد و پهلوی پدرام رو با دستاش گرفت و شروع کرد به تلمبه زدن، محکم و وحشیانه، با هر تقه ضربه احساس میکردم دارم میرم تو مبل انقدر که فشار روم بود، ولی خب با تمام دردی که داشتم تحمل میکردم برام لذت‌بخش بود، از یه جایی به بعد که آروم تر شده بودم صدای آخ و اوخ کردنم تبدیل به آه و ناله های خفیف شده بود، تمام مدت سکس رو از تو آینه میدیدم بدون اینکه یک ذره رو از دست بدم، تیرداد بدون ملاحظه ضربه میزد، قطعا اگه قرار بود اون ضربه ها با همون شدت به من می‌خورد اصلا نمیتونستم تحمل کنم، ولی پدرام که با سایز تیرداد کاملا اوکی بود داشت لذت میبرد و گاهی اوقات هم میگفت که محکم تر بزنه، ضربه های تیرداد باعث می‌شد که کیر پدرام تا خایه تو من تلمبه بزنه، آه کشیده ای گفتم که پدرام کامل اومد روم و تو گوشم زمزمه کرد:

_ماهان چطوره ؟
+خیلی خوبه
_جای من باشی چی میگی؟
+من نمیتونم مثل تو تلمبه بخورم عادت ندارم.
_تیرداد اینجوری میکنه چون من خشن دوست دارم وگرنه سکس‌ش ملایمه.
+واقعا ؟
_آره عزیزم، دوست داری امتحانش کنی؟
+اوهوم.
_الان اوکی‌ش میکنم.

خودش رو از کمرم یه مقدار فاصله داد و رفت تو بغل تیرداد ولی کیرش هنوز تو کون من بود و داشت تلمبه های تیرداد رو به من منتقل میکرد. شروع کردن به لب گرفتن از همدیگه، تو اون لحظه تیرداد یکم ملایم تر بود. پدرام یه چیزی در گوشش گفت و لبخند زیبایی رو لبش نشست، از تو آینه منو نگاه کرد که داشتم میدیدمش و با یه چشمک گفت که ماهان جان هر چی بگه اطاعت میشه سکس که چیزی نیست.
از پدرام جدا شد و روی مبل کناری لم داد، پدرام از من جدا شد و رفت تو اتاق، منم با اشاره تیرداد رفتم سمتش، رو زانو بین پاهاش ایستاده بودم، لبای همدیگه رو بوسیدیم، من خیلی بالا بودم، دلم میخواست تجربه‌ش کنم، ولی میترسیدم، پیشونیش رو بوسیدم و رفتم سراغ گردن و ترقوه‌ش، میبوسیدم و میک میزدم، طوری که قرمز و کبود شده بود، اومدم پایین تر سمت سینه ها، نوک سینه های متورم شده‌ش رو تو دهنم گرفتم و میمکیدم، لیس میزدم، بخاطر فعالیت زیادش عرق کرده بود و موهای تازه در اومده سینه و شکمش خیس بود، ولی خب این باعث نمیشد که من دست از خوردن بدنش بردارم، دستاش رو پشت سرش برده بود و زیربغلش رو نمایان کرده بود، من همیشه فتیش این رو داشتم که پسر یا مردی که باهاش سکس دارم موهای زیربغلش مشخص باشه، و الان تیرداد دقیقا تو همون وضعیت بود، خیلی دیوونه کننده بود برام، سرم به سمت زیربغلش بردم، عمیق نفس میکشیدم‌ش، آروم زبون میکشیدم رو موهاش و لیس میزدم، وقتی از اون زاویه بازوی تیرداد رو میدیدم که منقبض شده و رگ هاش بیرون زده تازه فهمیدم که پدرام چرا به عضله های بدن فتیش داره، یه گاز کوچیک از بازو‌ش گرفتم و لیس میزدم و میخوردمش، حاصل‌ش شد یه کبودی بزرگ روی دستش، از پشت سرم موهام رو گرفت و سرم رو به سمت خودش برد، یه بوسه طولانی و بعدش خیره شدن تو چشم همدیگه، خیلی آروم شروع به صحبت کرد

_میدونی به منصور حسودیم میشه
+چرا ؟
_چون تو جوونی تو رو کنار خودش داشته
+دست تقدیر ما رو از هم جدا کرد، وگرنه ما عاشق هم بودیم
_چرا ؟
+ازدواج اجباری باعث شد که از هم فاصله بگیریم برای مصلحت جفتمون.
_ولی تو میومدی و بهمون سر میزدی
+آره ولی فقط من بودم که داشت برای ماندگاری یه رابطه تلاش می کرد، و همه چی یه طرفه بود.
_یعنی بابا تردت کرد ؟
+نه بابات خیلی مهربون تر از این حرفاست، ولی اون زن و بچه هاش رو بیشتر از همه دوست داشت و بهشون تعهد داشت، طوری که من احساس کردم یه موجود اضافی ام و از یه جایی به بعد تصمیم گرفتم که دیگه نباشم.
_ولی اضافی نبودی، حداقل برای من اضافی نبودی، همیشه بهت علاقه داشتم، و حسرت دوباره دیدنت رو داشتم، اینکه بهت بگم چقدر برام عزیزی.
+قربونت برم من که انقدر دلت پاکه

سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم و به صدای ضربان قلبش گوش میکردم. صدای پدرام از تو اتاق بلند شد که گفت بالاخره پیداش کردم، من خیلی سریع دوباره سینه های تیرداد رو تو دهنم گرفتم و تظاهر کردم به خوردن‌شون، پدرام که از اتاق اومد بیرون با دیدن منو تیرداد یه اووووف گفت.

من به خوردن سینه هاش داشتم ادامه میدادم که صدای شاتر دوربین اومد، وقتی برگشتم دیدم پدرام با گوشی خودم از زاویه های مختلف داره ازمون عکس میندازه، با یه لبخند به شوخی گفت گوشی خودته نگران نباش.
منم که خیالم راحت شد دوباره مشغول شدم، تیرداد با دستش سرم رو از بالا کمی فشار که برم پایین‌تر، به شکمش رسیدم، با اینکه یه لایه موی کوتاه روی عضلات شکمش بود ولی جلوی خود نمایی سیکس پک هاش رو نمیگرفت، زبون خیسم رو میکشیدم روی خطوط شکمش و بوسه های ریز میزدم، صدای شاتر گوشی موبایلم یه لحظه هم قطع نمیشد، فقط زاویه های عکس گرفتن عوض میشد، سرم رو پایین بردم و گرز رستم رو تو دهنم بردم، ولی نمیتونستم همش رو بخورم، نهایتا در بهترین حالت ممکن نصف‌ش به حلقم می‌رسید. صدای باز شدن اون جعبه کشویی اومد، یه جعبه مستطیل کشویی بود مثل همین جعبه هایی که برای شاخه گل های تک یا سرگل های کادویی استفاده می کردند، پدرام گوشی رو به تیرداد داد و خودش پشت من داشت یه کارایی میکرد، من دیگه نمیتونستم چیزی رو ببینم پشتم به اون آینه بود زاویه دیدم فقط به عضله های شکم و سینه تیرداد محدود میشد، کنجکاو بودم که ببینم پدرام داره چکار میکنه، از ساک زدن دست کشیدم و سرم رو برگردوندم، پدرام یه دیلدو تقریبا بزرگ رو کاندوم کشیده بود و داشت لوبریکانت میزد بهش، دیلدو بزرگ بود ولی نه به بزرگی کیر تیرداد، یه چیزی بین کیر پدرام و تیرداد. پدرام به شوخی گفت نگران نباش اگه بخوای یه دفعه با کیر تیرداد سکس کنی ممکنه اذیت بشی ولی اگه بتونم با این دیلدو یکم گشادش کنم اونوقت کیر تیرداد رو هم میتونی جا بدی.

+پس اون سرنگ چیه؟
_این توش لوبریکانت هست، میخوام قبلش لوبریکانت رو با این سرنگ بریزم تو کونت چون انگشت من اندازه این دیلدو نیست.
+چقدر سختش میکنی. این همه کار لازم نیست واقعا

حرفم تموم نشده بود که یه دفعه دیلدو رو کرد تو کونم، درد تموم وجودم رو گرفت، داد زدم: “لازمه، لازمه متوجه شدم.”

تیرداد خندید و گفت امان از دست شما دو تا.

منم گفتم همش بخاطر این گرز توئه وگرنه این همه مقدمه چینی لازم نیست.
همه ترکیده بودیم از خنده.

پدرام انگشت های لزج‌ش رو دونه دونه واردم میکرد و تو کونم تکون میداد، یه انگشت، دو انگشت، کونم رو باز نگهداشته بودم که بتونه کارش رو انجام بده، سرنگ گنده ای که آماده کرده بود رو تو کونم برد و تو انتهایی ترین نقاط کونم شروع کرد به خالی کردنش، بعد از اینکه سرنگ رو در آورد یکم کونم رو ماساژ داد تا لوبریکانت تو تمام نقاط کونم به خوبی پخش بشه، دوباره به انگشتش لوبریکانت زد با انگشت کردن لبه های داخلی رو هم کامل آماده کرد. حالا آروم آروم دیلدو سیلیکونی شفاف‌ش رو روی کونم گذاشت آهسته سرش رو فرو کرد، یه مقدار درد داشتم ولی به لطف اون همه لوبریکانت که تو کونم بود میشد دردش رو تحمل کرد. خیالم از اینکه قرار نیست کونم پاره بشه راحت شد. دوباره به سمت تیرداد برگشتم و کیرش رو تو دهنم گرفتم، این بار سعی کردم تا جایی که در توانم هست بخورمش، دوست داشتم کل کیرش رو تو حلقم جا بدم، میدونستم خیلی سخته ولی دوست داشتم انجامش بدم، عمیق خوردم، تا همون نصفه ولی سعی کردم نگهش دارم، به عق زدن افتادم و بعد یکم بیرون کشیدم که بتونم نفس بگیرم، دوباره شروع کردم، ولی اینبار یکی دو ثانیه بیشتر نگهداشتم، وقتی سرم رو بالا اوردم، تیرداد بهم یه چشمک زد، این بار دیگه من نبودم که به سمت کیرش رفتم بلکه تیرداد بود که از دو طرف صورتم رو گرفت و هدایتش کرد به سمت کیرش، کیرش رو میخوردم ولی فقط تا جایی که دستاش بهم اجازه میدادن، اول یکم فقط روی نوک کیرش عقب جلو کرد، اما مرحله به مرحله سخت ترش میکرد، تا جایی که میخورد به ته دهنم فرو میکرد و تا نوک کیرش میکشید بیرون، ولی کامل کیرش رو در نمی‌آورد، فقط در حدی که چند ثانیه دهنم بتونه استراحت بکنه، دوباره شروع شد، حالا به حدی رسیده بود که وقتی میفرستاد تو یکم نگه میداشت، به صرفه یا عق زدن که می افتادم بعد می‌آورد عقب، میخواست آستانه تحملم رو بالا ببره، اونقدری که ذهنم درگیر ساک زدن برای تیرداد بود که اصلا نفهمیدم که چطوری دیلدو به اون بزرگی رو بدون درد جا دادم، در همون حالت که دیلدو تو کونم بود، پدرام اومد جلو پیش من که یه خودی نشون بده،

_میدونم که دوست داری تا ته بخوریش ولی برای اولین بارت داغون میکنی خودتو باید رفته رفته انجامش بدی و سانت به سانت حلقت بهش عادت کنه تا بتونی کامل تو حلقت جاش بده

کیر تیرداد رو گرفت و تو دهنش برد، چند تا عقب جلو معمولی کرد و دست تیرداد رو گذاشت پشت سرش، تیرداد سرش رو فشار داد و کیرش رو فرو کرد تو دهنش، تا جایی که صورت پدرام کامل چسبیده بود به شکمش، چند ثانیه اول تحمل بود، ولی بعدش که انگار داشت نفس کم می‌آورد با دست به پای تیرداد ضربه زد و داشت تقلا می‌کرد برای بیرون کشیدن خودش، ولی تیرداد با خونسردی تمام نگه داشته بود و بعد چند ثانیه ول کرد و پدرام دهنش رو از کیر خالی کرد، من مات و مبهوت بودم که چطور تونست این سایز رو کامل غیب کنه، عجیب پدرام به سکس خشن علاقه داشت، و خنده روی لباش نشون میداد که داره لذت میبره، تیرداد بلند شد و رفت سمت کونم.
دیلدو رو گرفت و تو کونم مدام عقب جلو میکرد، دیلدو رو که میخواست تا آخر بکنه به یه چیزی شبیه دیواره میخورد ولی حتی سعی میکرد از اون دیواره هم رد بشه، احساسش میکردم که تا توی شکمم داره میاد. درد و لذت با هم تلاقی شده بودن.

_هر موقع بگی آماده ای من شروع میکنم
+آماده ام فقط یکم استرس دارم
_تا حالا با همچین سایزی سکس نداشتی
+خیلی سال پیش چرا داشتم
_متوجه ام، یادته که چطور بود
+عالی بود مثل همین حالا
_مطمئنی الان همه چی عالیه ؟
+آره فوق‌العاده ست.
_عزیز منی، یه لب بده ببینم.

بوسیدمش، کنارم بود، با یه دست مشغول حرکت دادن دیلدو تو کونم بود و با دست دیگه داشت صورتم رو نوازش میکرد که از استرسم کم کنه، با صدای خیلی آروم گفتم فکر کنم حالا دیگه آماده ام.
تیرداد از روی بدنم بلند شد و به پدرام گفت: برو تو کارش عشقم.
پدرام هم با یه لبخند ریز یه چشم گفت و اومد سمت من، روی کاناپه ای که حالا تبدیل به تخت خواب شده بود به پشت دراز کشید، منو سمت خودش کشید و کامل روی بدنش اومدم، بدن هامون روی هم دیگه چفت شده بود، سینه به سینه، شکم به شکم، و کیرهایی که به هم مالیده می‌شدن و کیر من حدود ۱۹ تا بود و کیر پدرام حدودا ۱۷ تا، ولی خب برای پدرام فجیع کلفت بود.
پاهامون تو همدیگه قفل شده بود، لب های همدیگه رو میخوردیم و یه لحظه هم مکث نمیکردیم، پدرام دو طرف سر منو با دستاش گرفته بود و رسما داشت منو کنترل میکرد که از لبش جدا نشم، هر چند منم قصدی برای جدا شدن نداشتم.
تیرداد خیلی آروم دیلدو رو بیرون کشید و اومد بین پاهام، سر کیرش رو حس میکردم روی سوراخم، با یه فشار کوچیک سرش رو وارد کرد، یه مقدار درد داشتم با اون حجم از لوبریکانت که تو کونم بود برام خیلی قابل تحمل بود، در همون حال بدون اینکه ذره ای فشار بهم وارد کنه روی کمرم دراز کشید، از اونجایی که قدش از من بلند تر بود و پاهاش پایین تر از بدنم قرار داشت ولی همچنان صورتش کنار صورتم بود، از پشت گردنم یه لیس زد و حجوم آورد به گوشم، میخورد و لیس میزد، صورتم رو از پدرام جدا کرده بودم و داشتم آه های خفیفی میکشیدم، پدرام هم شیطون تر از همیشه شروع کرد به خوردن گوش دیگه‌م، داشتم دیوونه میشدم، نمیتونستم همزمان انقدر لذت رو هضم کنم، تو شل ترین حالت ممکن بودم، خوردن گوشم مثل بی حس کننده قوی عمل میکرد که ذره ای از ورود گرز تیرداد درد نکشم، سانت به سانت واردم میشد بدون اینکه درد بکشم، به وسطش که رسید ملایم عقب و جلو میکرد تا بهتر جا باز کنه، ولی من خیل عجول بودم، خودم رو عقب دادم و تا جایی که به همون دیواره خورد رو یکجا جا دادم، درد داشت ولی لذت میبردم، با این کارم چراغ سبزی به تیرداد داده بودم که یکم جلو تر پیش بره، تیرداد کیرش رو تا نوک بیرون کشید و با یه حرکت تا ته واردم کرد و خوابید روم، از شدت درد یه آخ بلند گفتم و پدرام رو محکم تو بغلم فشار میدادم، سرم رو روی شونه پدرام بود و پدرام آروم نوازشم میکرد و میگفت آروم باش همین یکم رو تحمل کنی تمومه، خوبیش اینه که وقتی بهش عادت کنی بیشترین لذت عمرت رو میبری. تیرداد دستش رو تو موهام برد و صورتم رو کمی عقب کشید، تو صورتم خیره شده‌بود و یه لبخند محو رو صورتش بود،

_چطوره ماهانم ؟
+عالیه فقط یکم درد دارم.
_اون اوکی میشه نگران نباش
+مرسی ازت
_اگه گفتی الان چی شدی؟
+چی ؟
_الان عروس شب حجله شدی
+ای جونم، من به قربون مرد قشنگم.

دردم کم شده بود، احساس میکردم کونم به حدی باز شده که برای ریدن احتیاج به هیچ کنترلی نداره، دوباره همون حرکت تکرار شد، ولی اینبار درد سری اول رو نداشتم، با هر عقب جلویی که میکرد، احساس میکردم راحت تر میتونم تلمبه بخورم، کون من که بعد از منصور کیر بزرگی به چشم ندیده بود حالا داشت به یه ۲۵ سانتی سرویس میداد، خودمم باورش برام سخت بود، ولی با هر ضربه شکم به یقین تبدیل میشد. آروم که شدم تونستم مغزم رو جمع کنم و موقعیت رو بسنجم، پدرام جلوی روم بود و تیرداد پشت سرم، خودم رو بالا کشیدم و حالت داگی به خودم گرفتم، سرم رو پایین آوردم و شروع کردم خوردن سینه های پدرام، نمیشد دست ازش کشید ولی باید سریع رد میشدم ازش، ولی بدون یادگاری اصلا، انقدر سینه هاش رو مکیدم تا مثل تیرداد کبود بشه، خودش رو یکم بالا کشید و آرنج هاش رو ستون کرد که بهتر ببینه، خطوط سیکس پکش، رو لیس میزدم و سینه هاش رو فشار میدادم، سرم رو به پایین تر هدایت کرد و کیرش رو که جلوی دهنم بود رو تو دهنم گذاشت، عمیق میخوردم براش، بدون اینکه احتیاجی به کنترل کردن سرم داشته باشه، برای پدرام برعکس تیرداد قابل تحمل بود، تنها مشکلی که داشت کلفت بودنش بود، وگرنه از لحاظ سایزش مشکلی نداشتم، پدرام به آه کشیدن افتاده بود، پاهاش رو یکم بالا آوردم و یکی از کوسن ها رو زیرش گذاشتم، خودش هم پاهاش رو بالا نگه داشته بود، الان راحت میتونستم هم کیرش رو بخورم هم تا میتونستم انگشتش کنم، اول سه تا انگشتم رو خواستم بکنم تو ولی دیدم که بدون هیچ مشکلی رفت تو، با خودم گفتم وقتی سه تا انگشت راحت میره تو احتمال اینکه ۴ تا رو هم بتونه جا بده هست، یکم که امتحان کردم دیدم داره اذیت میشه منم ادامه ندادم، تیرداد سرعت تلمبه زدنش یه مقدار بیشتر شده و بود الان خیلی راحت تونسته بودم کیرش رو تو خودم جا بدم.
دستام رو کنار زیر بغل های پدرام ستون کردم و پاهاش رو روی شونه هام گذاشتم، خودش کیرم رو روی سوراخش تنظیم کرد، تیرداد که نظاره‌گر همه اتفاقات بود با یه ضربه محکم و عمیق باعث شد کیرم یکجا و تا ته تو کون پدرام فرو بره، هر دو از شدت ضربه ای که خورده بودیم آخ نسبتا بلندی کشیدیم، تیرداد خودش رو عقب کشید و فقط سر کیرش تو کون من بود، رو همین حساب منم خودم رو عقب کشیدم، حس فوق‌العاده عجیبی بود، اینکه همزمان هم کون بدی هم کون بکنی، حرکت کیر تیرداد رو تو کونم حس می‌کردم، حالا که کنترل عقب جلو دست خودم افتاده بود آروم و ملایم بودم، کاش کلامات میتونستن لذتی که داشتم رو بیان کنن، ولی هر چقدر هم که من بگم تا تجربه نکنی نمیتونی درک کنی چقدر خوبه، یه مرد ۴۵ ساله که داشت با دو تا پسر جوان سکس میکرد، پسرایی که مثل بچه‌ی خودم دوست‌شون داشتم و حس ددی بودن داشتم براشون.
شدت حرکت کردنم رو سریع تر از قبل کرده بودم، حالا دیگه بدون هیچ زوری یه کیر خیلی بزرگ رو تو خودم جا داده بودم و با همون سرعت داشتم تو کون پدرام تلمبه میزدم، چند دقیقه ای گذشته بود که خسته شدم ولی هنوز هیچکدوم‌مون ارضا نشده بودیم، تیرداد سر من رو عقب کشید و دستش رو دور گردنم پیچید، حالا با کنترل بهتری میتونست شهوتش رو تخلیه کنه، عمیق ترین ضربه ها شروع شد، اولش آروم بود و عمیق ولی هر چقدر که می‌گذشت سریع تر و محکم‌تر میشد، صدای ناله های منو پدرام اتاق رو پر کرده بود، تیرداد که شدیداً حشری بود مدام میگفت: “ای جونم، قربون عزیزای خودم برم.” ولی این فقط پایان کار نبود، سرش رو کنار صورتم آورد و صورت و گوشم رو میلیسید و میخورد، خیلی آروم تو گوشم زمزمه میکرد: ماهان تو فوق‌العاده ای، خیلی میخوامت لعنتی.
تو اون لحظه خیلی حشری بودم، ولی اینو میدونستم که منم به تیرداد علاقه پیدا کردم، هرچند این رابطه شاید اشتباه باشه، ولی شدیدا بهش علاقه پیدا کرده بودم، اما تو اون لحظه فشار خیلی زیادی رو داشتم تحمل میکردم و باید ارضا میشدم، تو اوج شهوت بودم، از طرفی تلمبه های سختش، از طرفی هم اسیر بودن تو دستش گردنم رو هر لحظه بیشتر از قبل فشار میداد، وجود پدرام رو هم اضافه کنم که منو به جنون رسونده بود، صدای آه کشیدن های تیرداد بلند شد، با هر ضربه صدای آهش کلفت تر میشد و به نعره کشیدن شبیه میشد، آخرین تلمبه از همه محکم تر و عمیق تر بود، تلمبه ای که نعره مردونه تیرداد رو آزاد کرد و مثل شیری فاتح که قدرتش رو به ماده شیر هاش نشون بده، حجم آبی که با هر نبض کیرش تو کونم خالی میشد رو حس میکردم، مقدار آبی که اگه بگم اندازه یه نصف استکان بود دروغ نگفتم، کیرش همچنان استوار بود تو کونم، منو پدرام هنوز ارضا نشده بودیم، تو همون حالت اسیر گونه دوباره شروع کرد به تلمبه زدن، انگار نه انگار که همین الان ارضا شده باشه، تلمبه های سرعتی که باعث می‌شد هم کون من گاییده بشه هم کون پدرام، با یکی از دستام شروع کردم به مالیدن کیر پدرام و جق زدن براش، کمی نگذشته بود که احساس کردم دارم ارضا میشم، چند تا تقه دیگه و لرزه ای که از شدت ارضا به بدنم افتاد، تو بغل تیرداد بودم، همین که ارضا شدم صدای ناله پدرام هم بلند شد و آبش پاشید، اولی و دومی پاشش آبش تو صورتم اومد و بقیه روی بدن خودش ریخت، تیرداد که تونسته بود هر دومون رو ارضا کنه خودش رو جدا کرد و اومد که صحنه رو از زاویه دیگه ای ببینه، حالا منو پدرام بودیم بدون اینکه از هم جدا شده باشیم.

تیرداد جلو اومد سر من رو با دستاش گرفت، تمام نقاطی که اثری از آب پدرام بود رو لیس زد که صورتم رو تمیز کنه، هدف بعدی بدن پدرام بود، که با زبون تیرداد تمیز بشه، حالا که همه رو لیسید سرش رو بالا آورد و همو بوسیدیم، من فکر میکردم که آب کیر پدرام رو خورده ولی اشتباه میکردم، تو دهنش نگه داشته بود، همه رو تو دهنم خالی کرد و یکم عقب رفت تا واکنشم رو ببینه، دهنم رو یکم باز کردم که هر دو آب کیر تو دهنم رو ببینن و بعد قورتش دادم، خودمون رو تمیز کردیم و با بدن های خیس عرق روی مبل دراز کشیدیم، پدرام سرش رو روی سینه تیرداد گذاشته بود، منم بازوش رو مثل متکا زیر سرم گذاشتم، هر دو خوابیدن، ولی من قبل از اینکه به خواب برم خیلی زیاد نگاهش کرد، تیرداد پسر بزرگی شده بود از لحاظ چهره و رفتار دقیقا شبیه جوونی های پدرش منصور بود، با این تفاوت که تیرداد از لحاظ جثه خیلی بزرگتره، نمیدونستم که این رابطه ادامه دار میشه یا نه ولی از صمیم قلب دلم میخواست که این آخرین بار نباشه و بتونم تیرداد رو داشته باشم، تیردادی که تمام خاطرات عشق بین منو منصور رو دوباره زنده میکرد.

ولی آینده خیلی ترسناکه،
بیشتر از اون چیزی که فکرش رو هم میکنی.
اگه میتونستم به عقب برگردم شاید هیچوقت خودم رو تو مسیر آشنایی با پدرام و تیرداد قرار نمیدادم که اون اتفاق نیوفته.

اینکه چه اتفاقی افتاد و چی شد حکایت مفصلی داره که تعریف کردنش از حوصله خارجه.
اگه عمری باقی بود تو یه مجموعه داستان دیگه بازگو می کنیم.

نوشته: Mili_vish

بازدید 11,604

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “چرخ گردون (۵ و پایانی)”

  1. جمع شد ولی جذابیت قسمتایه قبلو نداشت با این حال بهم چیبید لطفا سری جدید شروع کن و لطفا سریع بنویس

  2. حالا همش داستانه قبول، ولی یه پسره خوشگلِ ماساور که از قضا دوست پسر فیتنس هم داره چرا باید واسه ساک زدن یه مرد چهل و چند ساله دنبال بهونه بگرده؟ قابل درک نیست.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید