چرخ گردون (۱)

پارت اول

راوی : پدرام

تجاوز به هر شکلی خاطره تلخی محسوب میشه، چه از نوع آزار جنسی باشه، چه لفظی باشه، چه فیزیکی، به هر شکلش تلخه، و من این تلخی رو تا مغز استخون چشیدم، زمانی که یه پسر بچه ۱۲ ساله بودم، زمانی که بابای معتادم تا خرخره تو دود غرق بود و تو یه محله کوفتی که پر بود از این خلافکارا و ساقی، همسایه بغلی ما یه پسر بود به اسم افشین، از اون ساقی های کله خر بود، هیچکی تو محل تخم نمی‌کرد بهش بگه بالا چشمت ابروئه

مامانم بنده خدا نافم رو بسته بود به اینکه میری مدرسه برمیگردی آسته برو آسته بیا که این بهت گیر نده، گیر هم داد چیزی نگی بهش.

سهراب پدر مفنگی من که تموم کارش بند بود به اینکه یه مسافرکشی بکنه که بتونه خرج موادش رو جور کنه، چند باری دیده بودمش که با این افشین حرف میزد، از من میشنوی که پسرش بودم افشین براش مواد جور میکرد، ولی افشین آدمی نبود که مفتکی چیزی به کسی بده، حتما در قبال این کارش کاری از بابام میخواسته، هیچوقت نفهمیدم که چی میخواسته از سهراب و برامم مهم نبود، فقط اینو میخواستم که یه روزی از اون محله برم و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم.

یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم، افشین که از مستی نمیتونست سرپا وایسه سر کوچه بود و داشت با سه تا بدتر از خودش میگفت و می‌خندید، وقتی منو دید صداش رو انداخت تو گلوش و طوری ‌که همه داشتن می‌شنیدن گفت پسر سهراب میگم تو هم خوب چیزی هستی ها ؟
اینو که گفت اون دو سه نفری هم که دورش بودن زدن زیر خنده، ادامه داد: چرت میگم بگو چرت میگی، سفید نیست که هست بور نیست که هست، هرچی سهراب بی ریخته این بچه خوشگل از آب در اومده، تو نمیری به ننه‌ش رفته، چرت میگم ؟
باز اونا شروع کردن به اینکه حق میگی حق میگی

آره مامان نسرین من خوشگل بود بدون هیچ آرایشی، مگه خوشگل بودن جرمه، من افتخار میکنم به اینکه ذره ای شبیه سهراب نیستم

مامان بیچاره من اگه منو نداشت صد باره طلاقش رو گرفته بود و رفته بود خونه باباش، درسته بچه بودم، ولی نفهم که نبودم، میدیم که تو اون خونه داره زجر میکشه.

حرف هاشون رو نشنیده گرفتم و اومدم خونه حدود یه ماهی از اون روز گذشت که وسط روز مدرسه چند ساعت زودتر از موعد تعطیل کرد و منم راه افتادم سمت خونه پشه تو خیابون پر نمیزد چه برسه به آدم، تو راه که داشتم میرفتم یه ماشین اومد کنارم، دو تا از اونایی که اون روز کنار افشین بودن پیاده شدن، یکی در دهنم رو گرفت اون یکی هم پاهام رو گرفت و منو کردن تو ماشین، افشین و اون یکی هم جلو نشسته بودن

افشین رو صندلی شاگرد نشسته بود و تو چشمای من نگاه میکرد و می‌خندید
+ولم کنید میخوام برم خونه‌مون
_کجا پسر سهراب تا موقعی که مدرسه تون تعطیل بشه مونده هنوز، دارم آمارتو جیگر
+من که کاری نکردم چکارم داری
_مگه باید کار کنی که عمو افشین ازت خوشش بیاد، ازت خوشم اومده میخوام با هم بریم بیرون خوش بگذرونیم
+من نمیخوام میخوام برگردم خونه، تو رو قرآن ولم کن پیاده شم
_دیگه نداشتیم پسر سهراب، وقتی افشین یه چیزی میگه باید بگی چشم فهمیدی؟
+آخه باید

حرفم رو با صدای باز شدن چاقوش قطع کرد،

_میخوای بدونی این چقدر تیزه ؟
+نه
_ولی من بهت میگم، احمد بیار دستتو،

خیلی آرم چاقو رو روی نوک انگشت احمد کشید و برید، احمد خندید و انگشتش رو نشون من داد و کرد تو دهنش و مکید

_گفتی اسمت چیه ؟
+پدرام
_ببین پدرام، امروز عمو افشین میخواد بچه‌ی نوچه‌ش رو با خودش ببره تفریح، بخوای بری رو مخم که گریه کنی و نق بزنی که من برم خونه و این داستانا، با همین چاقو اول از همه شکم بابای بی غیرتت رو سفره میکنم، بعد جلو چشات سر ننه‌ت رو میبرم میزارم رو سینه‌ش بعد هم خودت رو میفرستم سینه قبرستون تنگ قبر ننه بابات، فهمیدی ؟

از ترس زبونم قفل شده بود و نمیتونستم حرف بزنم، سرم داد کشید

_میگم فهمیدی ؟
+ب … بله
_نشنیدم
+بله آقا افشین
_آهان حالا شد، ببین پدرام جون از همین الان دارم بهت میگم، اگه پسر خوبی باشی و هر کاری که میگم رو درست انجام بدی زیر چتر خودمی و هواتو دارم، هرکی چپ بهت نگاه کنه با من طرف حسابه، پسر خوبی باشی از پدرت بیشتر برات پدری میکنم

دم یه خونه تو یکی از کوچه پس کوچه های یه محله دیگه وایساد و پیاده شدیم، یه خونه از این دو طبقه ای ها بود که حالت دربستی داشت، سر حیاط پوشیده شده بود و هیچ دیدی به بیرون نداشت،

افشین که دست منو گرفته بود برد تو خونه و روی یه مبل نشست، و منو تو بغلش گرفت، سفتی کیرش رو زیرم حس کردم، من تا اون روز اصلا نمیدونستم کیر سفت و بزرگ هم میشه، خیلی سخته که بخوام با جزئیات راجع بهش صحبت کنم، به هر حال یه سری چیزا هست که روبه‌رو شدن یا حرف زدن راجع بهش آدم رو یاد اتفاقا تلخ زندگیش میندازه، فقط میتونم بگم اون روز تنها کسی که به من تعرض کرد افشین بود، با هویج های کوچیک و بزرگی که داشت و یه ژل که اون موقع نمیدونستم لوبریکانت هست راه کونم رو باز کرد و هر بار سایز هویج رو کمی بزرگتر میکرد که به سایز کیرش نزدیک تر بشه، اینکه برای اولین بار کیر کسی واردم شد واقعا درد داشتم، ولی بخاطر حجم زیاد لوبریکانت که تو کونم بود تونستم تحمل کنم ولی با اشک هایی که از چشمم سرازیر میشد و من از ترس نمیتونستم داد بزنم یا گریه کنم، فقط اشک می‌ریختم و دماغم رو بالا میکشیدم

تو تمام این مدت بهم میگفت که مواظبم هست و نمیذاره اذیت بشم، اون دو نفر با گوشی خود افشین از تمام این لحظات یا داشتن فیلم میگرفتن، یا اینکه با کیرشون ور میرفتن، اون یکی هم که یکم سنش بالاتر بود یه گوشه نشسته بود و داشت سیگار میکشید و انگار براش مهم نبود تو چند قدمی‌ش به یه بچه داره تعرض میشه.

بعد از اون سکس منو رسوند دم خونه و تو راه با اون فیلم تهدیدم کرد که هر موقع هر چی بهم گفت باید بهش بگم چشم و بهش حال بدم، وگرنه اون فیلم رو تو محل پخش میکنه و آبروی چس مقالی خانواده‌م رو میبره.

از یه بچه مگه چه کاری بر میومد؟ چاره ای نداشتم جز گوش دادن به حرفش و تقریبا هفته ای یک بار کون دادن بهش.

حدود دو سال بعد، سهراب مرد و مامانم شد نون آور خونه، مجبور بود خونه مردم کار کنه تا خرج مون رو در بیاره، این اذیتم میکرد که تو محل مثل بابام بهم بگن بی غیرت، نمیخواستم مادرم خونه مردم کار کنه. یبار که افشین داشت منو میکرد اصلا دل و دماغ نداشتم، هی رفت رو مخم که چیشده و اینا که بهش گفتم نمیخوام مامانم بره خونه مردم کارگری، میخوام خودم برم سر کار، از افشین خواستم اگه کاری سراغ داره بهم بگه که بتونم خرج خودم و مامانم رو در بیارم، افشین گفت که خودم خرج هر دوتون رو میدم ولی من قبول نکردم، افشین گاهی اوقات بهم پول میداد، به زور البته به اسم تو جیبی و این داستانا، بعد چند وقت بهم گفت که یه کاری هست درآمدش هم خوبه ولی یکم داستان داره، ازش که پرسیدم گفت که با بقیه سکس کنم و ازشون پول بگیرم، من قبول نکردم، ولی افشین گفت اگه خواستی قبول کنی بزار به عهده من، خودم برات مشتری پیدا میکنم خودمم پول هات رو زنده میکنم، به قبر مادرش هم قسم خورد که یه قرون هم از اون پولا رو برای خودش بر نمیداره، چون درآمد اصلی خودش از عرق فروشی بود و چشم‌ش دنبال این پولا نبود،

بعد از کلی فکر کردن قبول کردم، به مامان گفتم که تو یه صحافی که شاگرد میخواسته کار پیدا کردم و با اصرار زیاد قبول کرد، ولی خودش هم گاهی اوقات میرفت سر کار، منم از مدرسه که میومدم خونه یه لقمه غذا میخوردم و میرفتم تو همون خونه دربستی افشین.
در طول روز ممکن بود یک بار سکس میکردم، گاهی اوقات هم ممکن بود به ۳ بار هم بکشه ولی افشین بیشتر از این حد رو اجازه نمیداد، به سری چیزا رو برای مشتری ها ممنوع کرده بود، مثلا گفته بود که سکس گروپ نداریم، سکس خشن نداریم، به کسایی که خیلی شناس بودن برای سکس نمیگفت و مهم تر از همه این که هیچکس حق فیلم یا عکس گرفتن نداره. هرچند که هر روز بودنم پیشش باعث شده بود که با خودش هم بیشتر سکس داشته باشم، یه جورایی دیگه عادت کرده بودم به این زندگی که حول محور سکس برای من میچرخید.

میدونم که شرافتمندانه نبود ولی مگه چاره دیگه ای هم داشتم آخه؟، درآمدم از طریق سکس به حدی بود که نگذارم مامانم بره سر کار، همین که میدیدم مامانم خوشحال تره برای من یه دنیا ارزش داشت.

یه روز از روزای زمستون که تو خونه افشین بودم، افشین گفت که مشتری امروزت از ما بهترونه و از بالا شهر میاد، بهم گفت که هر چی گفت بگم چشم و انجام بدم، ازش پرسیدم که حتی اگه بخواد سکس خشن انجام بده، گفت انجام نمیده و قوانین رو بهش گفته،
یه مرد حدودا ۳۶ یا ۳۷ ساله بود، اندام ورزشی، هیکل درشت داشت، یه گوشش شکسته بود و کمی ریش داشت، موهاش مشکی و لب های قلوه ای که داشت چند لحظه سر جام میخکوبم کرد.
پالتو و شال گردنش رو از تنش درآوردم و آویزون کردم، ازش اجازه خواستم که لباس هاش رو براش در بیارم، اول یقه اسکی تنش رو در آوردم، بعد هم شلوار پارچه ای مشکی‌ش رو، بعد از در آوردن زیر پوشش چشمم روی بدنش متمرکز شد، یه خراش ساده هم روی بدنش نبود، برخلاف کسایی که با من سکس میکردن که همه رد چاقو روی بدنشون بود، دوست داشتم بغلش کنم و بوی تنش رو استشمام کنم، ازش اجازه گرفتم که میتونم بغلش کنم و اونم آغوشش رو برام باز کرد، سرم رو روی سینه‌ش گذاشتم و به صدای قلبش گوش میدادم، دستش رو توی موهام کرده بود و سرم رو بوسید، احساس کردم یه قطره آب ریخت روی سرم، صورتش رو که نگاه کردم دیدم چشماش پر از اشک هست و قطره های اشک روی صورتش داره جاری میشه
+اوه ببخشید که ناراحت‌تون کردم، نمیخواستم اینطوری بشه
_نه عزیزم تقصیر تو نیست، من فقط یاد چیزی افتادم
+میتونم بپرسم چه چیزی ؟
_پسرام، پسرام همسن و سال تو هستن.
+خوش بحالشون که پدر خوبی مثل شما دارن
_پدرت کجاست ؟
+مرده، نزدیک یکساله
_چرا اینکار رو میکنی ؟
+برای اینکه بتونم خرج خودم و مادرم رو در بیارم مجبورم این کار رو بکنم، مردم برای سکس با یه پسر بچه پول خوبی میدن و من به این پول احتیاج دارم

قطره اشک بعدی سر خورد و روی زمین افتاد

_چرا دنبال کار دیگه ای نرفتی ؟
+رفتم، همه جا دنبال کار رفتم، ولی هیچ جا برای یه بچه محصل که هیچ تخصصی هم نداره کار نبود، یا میگفتن بچه ای، یا میگفتن کار بلد نیستی، گاهی اوقات هم میگفتن کارگر نصفه نیمه به دردشون نمیخوره
_این کار رو کی بهت پیشنهاد داد؟
+افشین بهم پیشنهاد داد
_افشین هم باهات سکس میکنه ؟
+آره خیلی وقته
_چقدر ؟
+بیشتر از دو ساله
_چطور باهاش سکس رو شروع کردی؟
+من شروع نکردم، یه روز اون و دوستاش منو خفت کردن و افشین منو کرد، و تهدیدم کرد که اگه باهاش سکس نکنم فیلم سکس‌ش با من رو پخش میکنه
_این خیلی نامردیه
+آره ولی من چاره ای ندارم، اگه به حرفاش گوش ندم اون فیلم رو پخش میکنه و آبروی خانواده‌م میره. افشین قول داده که مواظبم باشه و نزاره کسی اذیتم کنه.
_تو به این وضع میگی مواظب بودن؟
+من میدونم این اوضاع خوب نیست ولی تو این جایی که ما داریم زندگی می‌کنیم از هیچی خیلی بهتره
_دوست داشتی چه اتفاقی بیوفته؟
+من همین که ببینم مادرم خوشحاله برام بسه، چیز دیگه ای نمیخوام.

لباس هاش رو برداشت و پوشید گفت من باید برم یه کاری برام پیش اومده

+ولی اگه افشین بفهمه که شما بدون ارضا شدن از اینجا رفتید منو تنبیه میکنه
_نگران نباش خودم براش توضیح میدم

ازم خداحافظی کرد و رفت، گفت خیلی زود میاد به دیدنم، از پنجره اتاق نگاهش میکردم، با افشین صحبت میکرد، بعد از کمی صحبت کردن رفت و یه مقدار پول به افشین داد، افشین اومد بالا و میخندید، می‌گفت طرف از این احساسی ها بوده و گفته شبیه پسر خودم بوده و دلم نیومده باهاش سکس کنم، ولی پدرام طرف اندازه سه تا سکس پول برات جا گذاشت بیا بگیر، همش برای خودته، اون لحظه واقعا از سخاوتمندی‌ش خوشحال بودم، جایگزین سکسی که اون مرد باهام نکرد و افشین تلافی کرد و حسابی از خجالت کونم در اومد، به شوخی می گفت مرده سهمیه سکس امروزت رو خریده،

چند روز بعد از اون ماجرا تو خیابون با یه موتور دیدمش، سلام و احوالپرسی کرد باهام، گفت اگه وقت داری بریم باهم یه دوری بزنیم، منم چون بابت اون روز بهش مدیون بودم قبول کردم، ازم پرسید که به کشتی گرفتن و این داستانا علاقه دارم یا نه که من گفتم دوست دارم یاد بگیرم ولی شرایطش رو ندارم، باید با افشین صحبت کنم، گفت خودش با افشین صحبت میکنه و راضیش میکنه.

افشین هم چند روز بعد که مشخص بود طرف باهاش صحبت کرده اومد و ازم پرسید که خودم دوست دارم کشتی یاد بگیرم یا نه، که وقتی گفتم آره، گفت اوکیه،
برای شهریه باشگاه هم گفت همون مرده گفته باشگاه کشتی داره و لازم نیست شهریه بدم، خوشحال بودم که میتونم بیشتر اون مرد رو ببینم و باهاش وقت بگذرونم. کشش عجیبی بهش داشتم و نمیدونستم دلیلش چیه، با اون مرد اصلا بحث سکس مطرح نبود، اولین کسی بود که خودمو بخاطر خودم میدید نه بدنم رو برای سکس و ارضا شدن.

چند باری به بهانه های مختلف مادرم رو کشوند دم باشگاه و باهاش صحبت کرد که اون محله برای رفت و آمد به باشگاه به شما دوره و بهتره جابجا بشید بیاید نزدیک تر که پدرام بتونه بهتر به درس و مشقش هم برسه،
وقتی مادرم حرف کار کردن من تو صرافی رو پیش کشید یه نگاه به من کرد و به مادرم گفت حتی میتونه اینجا تو قسمت بوفه وایسه و کارای ثبت نام بچه ها رو انجام بده برای من، هم کمک حال منه هم اینکه داره کار میکنه و پول در میاره هم به باشگاهش میرسه.

مادرم که خیلی خوشحال شده بود از پیشنهادش گفت شما لطف دارید به پدرام و مثل یه پدر مواظبش هستید، ولی مشکل اصلی ما اینه که قدرت خرید خونه تو این محله رو نداریم و از طرفی هم از پس اجاره خونه برنمیایم.
به مادرم گفت که خودش یه خونه تو این محله نشون کرده ولی پولش کافی نیست و اگه مادرم رضایت بده خونه رو بفروشه و بیاد که با هم اون خونه رو بخرن، و تو سند هم به اندازه ارزش خونه به نام مادرم بخوره که حدود دو دونگ میشد و چهار دونگ هم سهم اون. حتی اینم گفته بود که یه قرارداد مینویسه با مادرم که تا هر موقع که خواست میتونه تو خونه زندگی کنه و هیچ کسی حق بیرون کردن اون از خونه رو نداره.

مامانم که دید حرفاش منطقیه و حالت صدقه نداره ازش خواست که فکرهاش رو بکنه و بهش خبر بده،

تو این فاصله هم با افشین تو یه پارک قرار گذاشته بود و کلی باهاش صحبت کرد که بتونه راضیش کنه که من دیگه بابت سکس کار نکنم و برم پیشش و تو بوفه کار کنم، البته ناگفته نماند که این وسط افشین سیبیل‌ش حسابی چرب شد و شرط گذاشت که هر موقع خواست به من بگه که برم باهاش سکس کنم، اونم قبول کرد و گفت اصلا خودش منو میاره که باهاش سکس کنم.

بنده خدا یه روز رو نشست کلی با من حرف زد گفت که مادرت موافقت کرده که خونه رو بفروشه و گذاشته تو با نگاه، بهم گفت که بعد از فروش خونه نمیزاره برم پیش افشین و با پول راضی‌ش میکنه که دیگه دست از سرم برداره نگران هیچی نباشم، فقط این مورد رو تاکید کرد که به خود افشین چیزی نگم و یه مدت براش نقش بازی کنم،

اون مرد فرشته نجات من بود، فرشته ای که از طرف خدا برای من فرستاده شده بود، اولش که از دست یه مشت آدم حشری کیر به دست خلاصم کرد، بعدش هم که خونه رو جابجا کردیم و الانم میخواد منو از دست افشین نجات بده.

نزدیک های عید بود که افشین بهم زنگ زد و گفت که خیلی داغه و میخواد که تا یه ساعت دیگه پیشش باشم، اون تایم شاگرد تو باشگاه نبود و سانس‌شون تموم شده بود، موضوع رو گفتم و ازش اجازه گرفتم که برم ولی گفت خودش منو میرسونه، خودش سر کوچه وایساد و من رفتم وسط کوچه همون دو نفری که روز اول با افشین بودن منو دیدن و خفتم کردن، میگفتن که به عالم و آدم دادم باید به اون دو نفر هم بدم، راه نیومدن من باعث شروع دعوا بود و مشت و لگد خوردنم از این دو نفر، ولی من در تلاش بودم که خودم رو از دستشون آزاد کنم، با سر کوبیدم تو صورت یکی شون و با لگد یدونه اومدم تو کیر و خایه اون یکی، دو پا داشتم و دو تا هم قرض گرفتم به فرار، منصور که صدای دعوای ما رو شنیده بود سریع برگشت و به من رسید سوارم کرد، دور زد و از اونجا دور شد،

رسیدیم به همون پارکی که با افشین سری قبل قرار گذاشته بود، دست و صورت خونی‌م رو شستم و از دکه یه آبمیوه برام گرفت که جون بگیرم، خودش هم به افشین زنگ زد که بیاد به همون پارک و اگه میخواد پدرام رو دفعه بعد ببینه همین الان باید بیاد

نیم ساعت هم نشد که افشین با موتورش از راه رسید وقتی منو با لباس خونی دید فکر کرد که منصور کتکم زده و حمله ور شد به اون ولی داد زدم که کار دو تا نوچه خودش بوده، اونم عصبانی شده بود و با خودش کنجار می رفت، منصور یه ساعتی باهاش صحبت کرد که اگه واقعا خاطرش برات عزیزه دیگه نخواه که بیاد تو این محله، این محله براش چیزی جز عذاب نداره، افشین میگفت بهم عادت کرده و منو مثل بچه خودش میدونه،
ولی حرفی که باعث شد افشین رو قانع کنه این بود که هیچ پدری پسرش رو به اجبار پیش خودش نگه نمیداره و میزاره زمانی که موقع پر کشیدنش هست فرزندش بره دنبال زندگی خودش.

منصور یه چک بهش داد و گفت این بابت زحمت هایی هست که تو این دو سال برای پدرام کشیدی، بعد از گرفتن چک افشین منو کشید کنار و گفت یادته سری اول یه فیلم ازت گرفتم؟ اون فیلم رو گرفتم که همیشه کنار خودم نگه‌ت دارم، ولی روشم اشتباه بود، گوشی رو بیرون کشید و فیلم رو جلوی خودم پاک کرد، گفت این فیلم هیچ کپی نداره و برای هیچ کسی هم نفرستاده، سرم رو بوسید و ازم خداحافظی کرد.

بعد از اون روز دیگه هیچوقت افشین رو ندیدم.
اون روز منصور به مادرم گفت که با یکی از بچه های مدرسه دعواش شده و نخواسته به مادرش بگه.
با اینکه بدنم درد میکرد از شدت کتکی که خورده بودم ولی خوشحال بودم از آزادی که داشتم، نمیدونستم چطور باید بابت این همه لطفی که منصور در حق من کرده بود ازش ممنون باشم.

یکسال بعد از اون ماجرا وقتی مامانم گفت که منصور ازش خواستگاری کرده خیلی خوشحال شدم، بیشتر از همه برای مامانم که از تنهایی در میاد، و خوب خودمم هم شدیدا به وجود یه حامی به عنوان پدر تو زندگیم احتیاج داشتم، منصور کل داستان زندگیش رو برای مادرم تعریف کرده بود، و شرطش برای ازدواج نفهمیدن پسراش بودن، از منم قول گرفت که به پسرا چیزی نگم و به منصور هم وقتی تنهام بگم بابا.

منصور یه روزایی در ماه رو میومد پیش ما و هر چند ماه یبار یه مسافرتی چیزی می رفتیم که با پسرا میومدیم، ولی نه من نه مامانم از ازدواج منصور حرفی نمیزدیم،

رابطه م با تیرداد و مهرداد مثل دو تا داداش بود، احساس میکردم داداش وسطی هستم، دست تقدیر که به من نه خواهر داده بود نه برادر حالا دو تا داداش تو دامنم گذاشته بود که به وجودشون افتخار کنم. زندگی خیلی شادی داشتیم، تا اینکه متوجه شدیم مامان سرطان داره. دنیا رو سر همه مون خراب شده بود، با وجود سرطان و درد های شیمی درمانی همیشه نمی‌گذاشت لبخند از رو لبش بیوفته، مهرداد و تیرداد اصرار کرده بودن که بیایم و با اونا زندگی کنیم، که بتونیم بهتر به مامان رسیدگی کنیم، مهرداد با اینکه پسر مادرم نبود ولی مثل مادر خودش ازش محافظت میکرد، اون همیشه کمک حالش بود و اکثرا دکتر رفتن های معمولش با مهرداد بود، تو این ۵ سال زندگی با منصور بچه هاش خیلی به مامان وابسته شده بودن، منصور برای من سایه پدر بود و مامان برای پسرا مهر مادرانه، مامانم تو این مدت پنج سال تیرداد و مهرداد رو هم مثل پسر خودش صدا میزد و لقب پسرم بهشون داده بود، تو این خانواده ای که ساخته بودیم همه چی بود، ولی حالا مامان اصلا حالش خوب نبود، موهاش به سرعت می ریخت، به جایی رسید که تصمیم گرفت که کچل کنه، یک بار دیگه داشتم بی کس میشدم، نمیدونستم باید چکار کنم، اصلا کاری هست که از دستم بر بیاد که بتونم جلوی بیماریش رو بگیرم یا نه، بعد از یکسال زندگی کردن با سرطان تو یه روز تابستونی از پیشمون رفت.

حال روحی خوبی نداشتم، یه پسر ۲۰ ساله بودم که بیشتر از هر کسی تنها شده بود، با خانواده‌ای که داشتم زندگی میکردم که هیچ نسبت خونی باهام نداشتن، این فکر که یه موجود اضافی ام مثل خوره افتاده بود به جونم، بعد از چهلم از منصور خواستم که برم خونه خودم، بهش گفتم احتیاج دارم که یکم تنها باشم، به تصمیم احترام گذاشت و بهم اجازه داد که برگردم خونه، خونه ای که توش پر بود از بوی مادرم، هنوز حضورش رو حس میکردم، صدای خنده هاش هنوز توی گوشم بود، اصلا احساس نمیکردم پیشم نیست، حس میکردم اینجاست و داره منو میبینه، اگه با دست خودم تو قبر نمی‌گذاشتمش هنوزم باورم نمیشد که مرده، اون روز هم برای من سخت بود هم برای منصور، منصوری که مامانم رو بیشتر از خودش دوست داشت، هیچوقت طوری رفتار نکرد که بخواد منت این زندگی رو که باعث و بانی‌ رقم خوردنش خودش بود رو روی سر ما بزاره همیشه به من می‌گفت پدرام بابا،
البته هنوز هم میگه، ولی من دیگه مطمئن نبودم، اینکه این بابا گفتن ها ادامه داره یا نه، منصور برای من فقط پدری نکرد، منصور مثل رفیق بود برای من، ولی من گیج بودم که باید چکار کنم، حس سربار بودن داشت اذیتم میکرد، با وجود اینکه دو دنگ از این خونه سهم من بود و یه دونگ هم که مهریه مادرم بود که همون زمان ازدواج سند خورد، منصور مالک نصف خونه بود و من مالک نصف دیگه، ولی همین سه دونگ که مال منصور بود برام سنگین بود، منصور مادامی که مادرم زنده بود به واسطه مادرم من براش عزیز بودم ولی حالا چی؟

تیرداد و مهرداد مادرم رو فقط یه زن نمیدونستن، واقعا مثل یه مادر دوستش داشتن، به زبون نمی‌آوردن که بهش بگن مامان ولی مشخص بود که هر زمان اونا خونه ما هستن یا ما خونه اونا خلاء بی مادری رو حس نمیکنن.
بارها از دهن مهرداد می‌شنیدم که بهم میگفت پدرام خوشبحالت که مامانت کنارته، ولی خوب درد منو مهرداد مشترک بود، من طعم بی پدری رو کشیدم و مهرداد جدا شدن از مادر رو. باهاش همزاد پنداری میکردم، خیلی باهم رفیق بودیم.
مخصوصا این اواخر که تازه دیپلم گرفته بود و باشگاه اومدن رو هم شروع کرده بود.

رابطه من با مهرداد صمیمی بود ولی با تیرداد فرق میکرد، تیرداد جدای از اینکه رفیقم بود، همیشه میگفت که برادر بزرگترمه، و واقعا ازم حمایت میکرد، دو سال پیش وقتی رفتم که باهاش مشورت کنم برای شر‌کت تو دوره های ماساژ خیلی باهام صحبت کرد و بهم مشورت داد، حتی دست آخر بهم گفت که اکثر کسایی که میان برای ماساژ هدف اصلی شون برقراری رابطه جنسیه، وقتی حرف از رابطه جنسی شد تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و بهش بگم، یا باعث می‌شد که از من بدش بیاد و کاری کنه که جمع کنم از باشگاه برم، یا اینکه با گرایشم کنار میاد، با کلی شرم و حیا بهش گفتم که همجنسگرا هستم و با رابطه جنسی زمان ماساژ مشکلی ندارم، وقتی فهمید منو تو بغلش کشید و دم گوشم گفت مهم نیست چه گرایشی داری تو همیشه داداش منی، همه این اتفاقات قبل از این بود که بفهمیم مادرم مبتلا به سرطان هست.

یبار که تیرداد بهم گفت بدنش خیلی کوفته ست و به ماساژ احتیاج داره، ازم خواست که برم و ماساژش بدم، آخر شب بود و همه بچه ها رفته بودن، منصور هم دو ساعت قبلش سالن رو تعطیل کرده بود، به تیرداد گفتم که کاری ندارم خونه بره لباس هاش رو دربیاره و دراز بکشه روی تخت تا منم بیام، در باشگاه رو بستم و رفتم پیشش، یه موزیک گذاشتم و تیشرتم رو در آوردم، تیرداد لخت شده بود و دمر افتاده بود و حوله باشگاه رو روی کونش پهن کرده بود، راستش دیگه برام عادی شده بود که مردا رو تو این وضعیت ببینم، مخصوصا بچه های باشگاه رو، وقتی فهمیده بودن که ماساژ میدم همه‌شون هر چند وقت یبار می‌رفتم خونه‌هاشون و به بهانه ماساژ با هم سکس میکردیم، مطمئن بودم که خبرش تو باشگاه می‌پیچه و به بچه های دیگه هم میگن، ولی برای من حکم برگ برنده رو داشت، هر چی بیشتر راجع من حرف زده میشد مشتری بیشتری داشتم، یه جورایی برگشته بودم به زمانی که افشین هولم داد تو این بازی ها، فرقش این بود که این سری انتخاب خودم بود، آگاهانه و با مسئولیت خودم، دیگه یه بچه نبودم که نفهمم دور و برم چی میگذره، ماساژ برام مهم بود، شغلی بود که دوسش داشتم، و خب سکس هم برای من یه تفریح بود، تنها فرقش این بود که به همه تاکید کرده بودم که نباید منصور و تیرداد چیزی از موضوع سکس با بچه های باشگاه بفهمن، اونا هم چیزی بهشون نگفته بودن.

تیرداد با هیکل درشتی که داشت جلوم دراز کشیده بود، بدن ورزیده ای که داشت میتونست هر دختری رو شیفته خودش کنه که بخواد باکرگی‌ش رو باهاش از دست بده، از کسی که چند مدال تو این حرفه داشت و به عنوان مربی بدنسازی یه سالی بود باشگاه رو دست گرفته بود دور از انتظار نبود این بدن، تو حین ماساژ متوجه میشدم که گاهی اوقات عضلاتش منقبض میشن، بعد از ماساژ پشت بازو هاش و سر شونه هاش ازش خواستم که برگرده وقتی برگشت کیر شق شدش رو برای اولین بار دیدم که زیر شکمش قایمش کرده بود، تو تمام سکس هایی که داشتم یا مشتری های ماساژی که داشتم کیری به درازی کیر تیرداد ندیده بودم، هم بزرگ بود هم کلفت، اون لحظه‌ خشکم زد با دیدنش، ولی باید خودم رو جمع میکردم

+دکی اینکه بیدار شده
_دست خودم نبود وقتی کسی به بدنم دست میزنه تحریک میشم، ببخشید
+طبیعیه، من عادت دارم به این کیر راست شدن ها، نگران نباش
_فقط میخوام که فکر بد نکنی راجع به من
+من هیچوقت راجع به داداش بزرگترم فکر بد نمیکنم
_عزیز منی تو
+فقط اینکه این دسته بیل با این همه بزرگی به کارت هم میاد؟
_تو میگی دسته بیل، یه سری ها رو کردم که این براشون دودول بوده و کون خیلی گشادی داشتن، البته بیشتر اونا معمولا تریسام داشتن و دو تا کیر رو همزمان تو خودشون جا میدادن
+پسر یا دختر ؟
_دخترا معمولا انقدر گشاد نیستن که بتونن، پسرا خیلی بهتر میتونن جا کنن، پسرا در کل خیلی بهترن، هم راحت سکس میکنی هم ناز و اداشون کمتره
+واقعا به پسر هم حس داری ؟
_اگه نداشتم که سکس نمی کردم باهاشون
+پس آقا تیرداد هم اهل دله و رو نکرده بود

تحریک پذیر ترین نقاط بدن آدما رو میشه تو ماساژ فهمید و بدون اینکه سکسی انجام بشه، مثل تیرداد که روی سینه ها و شکمش تحریک داشت و زمان ماساژ نفس های بلندی می کشید که میشد فهمید از سر شهوت هست، بعد از اینکه تمام بدنش رو ماساژ دادم، کیرش رو تو دستم گرفتم و شروع کردم به حرکت دادنش، تو چشمام نگاه میکرد

+نگران نباش فقط میخوام برات جق بزنم که یه وقت هوس کردن من به سرت نخوره
_جق هم نزنی اوکیه، خودش چند دقیقه دیگه می‌خوابه
+قدیما میگفتن کیری که رو رفیق شق بشه باید قطع بشه ولی ملت خجالت نمیکشن رو داداش‌شون هم شق میکنن
_دیوث رو ببین ها، دیگه نمیگه من آنقدر بدن اینو مالیدم اگه دیوار هم بود یه آجر ازش میزد بیرون راست می‌کرد
+بسه دیگه به جای این حرفا ساکت شو یه جق حسابی برات بزنم
_باشه بابا کاربلد

دو تا دستم رو دور کیرش حلقه کردم که ببینم اندازه‌ش چقدره، لعنتی ارتفاع کیرش از ارتفاع دو تا دست منم بیشتر بود و سر کیرش از لای دستم زده بود بیرون، دوست داشتم همونجا بکشم پایین و بگم بیا منو بکن، اولین بار بود که یه همچین حسی نسبت به تیرداد داشتم، ولی نمیخواستم من پیش قدم بشم برای سکس، خجالت می‌کشیدم که ازش بخوام، دستم روی کیر بزرگش بالا پایین میشد، با صدای بلند نفس میکشید و به آه و ناله افتاده بود، دستش از کنار تخت روی پام کشیده شد، متوجه بودم که از سر شهوته، دستش رو از زیر شلوارک روی پاهام میکشید، خودم هم راست کرده بودم، یکم که گذشت دستش رو روی کونم کشید و لپ کونم رو تو دستاش فشار میداد، صدای آه و ناله هاش بلند تر شد، شکمش مدام بالا و پایین میشد، کونم رو محکم فشار داد و شروع کرد به نعره کشیدن، پمپاژ آب کیرش انقدر قوی بود که دو تا پاشش اولش با اینکه ازش فاصله داشتم اومد بالا و ریخت رو صورتم، و بقیه هم روی شکمش، وقتی که کامل ارضا شد دستش رو از روی کونم برداشت و منو که دید شروع کرد به معذرت خواهی کردن که دست خودم نبود، منم یه تیکه از آب کیرش رو که روی لبم ریخته بود رو با زبون لیسیدم و گفتم اشکال نداره،

خواستم برم صورتم رو بشورم تیرداد هم رکابی و شلوارکش رو پوشید و اومد تو سرویس، از پشت بغلم کرد و یه ماچ از لپم زد،

_قربونت برم من
+خدا نکنه عزیز دلم
_میدونی خیلی برام عزیزی ؟
+تیرداد این حرفایی که میزنی به خاطر شهوتت هست ؟
_خیلی بی معرفتی، من تا حالا بهت نگفتم برام مثل مهرداد عزیزی؟
+چرا گفتی، ولی اینکه دقیقا بعد ارضا شدنت داری اینا رو میگی آدم شک میکنه خب
_اصلا از این به بعد دوست دارم هی بهت بگم، مشکلی داری داداش کوچیکه ؟
+نه مشکلی ندارم بگو

اون روز گذشت ولی فکر کردن به بدن بی نقص و کیر بزرگ تیرداد داشت دیوونه‌م می‌کرد
از یکی از کسایی که باهاش سکس داشتم شنیدم که یه قرصی هست که از جینسینگ ساخته شده و باعث تحریک شدید فرد میشه. به اون پسر پیام دادم که اسم قرص رو بپرسم ولی بعد از اینکه اسم قرص رو گفت اینو اضافه کرد که اگه هر دو نفر اون قرص رو بخورن لذتش بیشتره.

منتظر بودم موقعیتی برسه که منصور سالن رو تعطیل کنه و بره پیش مامان، چون میدونستم روزایی که زودتر میره اول میره پیش اون، قرص ها رو که از قبل پودر کرده بودم تو دو تا انرژی زا ریختم و رفتم پیشش، یکی رو بهش دادم و یکی هم دست خودم بود رو خوردیم و قوطی ها رو انداختم تو سطل، در باشگاه رو بستم و به بهانه کمک کردن به جمع و جور کردن باشگاه اومدم که جلو چشمش باشم، تیرداد بعد از حدود ده دقیقه کلا رفتارش عوض شده بود، متوجه نگاه های سنگینش شده بودم که روی من هست، منم که اون لحظه رکابی و شلوارک پام بود حسابی براش تحرک برانگیز شده بود. تیرداد بخاطر حجب و حیا نمی‌خواست کاری بکنه، ولی از طرفی چون قرص روی منم تاثیر گذاشته بود بیشتر از هر لحظه ای دلم میخواست که با من باشه، برنامه تمرین ها رو بهانه کردم و گفتم که پاهام خیلی بهتر شده نسبت به قبل و الان میخوام که یکم سر شونه و سینه هام حجیم تر بشه، تیرداد هم که انگار از خدا خواسته گفت که رکابی و شلوارک رو در بیارم که تغییرات بدنم رو ببینه، فقط یه شورت اسلیپ تنگ تو پام بود، تیرداد اول روی سینه و سر شونه هام دست میکشید، بعد کمی ازم فاصله گرفت و جلوم ایستاد، بعد از برانداز کردن سر تا پام گفت که بچرخم، چند لحظه که گذشت، دستاش روی کونم نشست و به بهانه اینکه ببینه عضله سازی درست انجام شده یا نه فشار میداد، ولی هر دو میدونستیم که هدف از این کار چی بود، دستش رو از روی کونم برداشت و از پشت بهم چسبید، دستش رو از زیر بغلم رد کرد و دور سینه هام قفل کرد، من که میخواستم خودم رو بزنم به اون راه گفتم …
+تیرداد داری چیکار میکنی؟
_دارم به داداش کوچیکم ابراز علاقه میکنم
+والا این به هر چیزی شبیه به جز ابراز علاقه به برادر
_نمیخوام دیگه داداشم باشی
+متوجه نمیشم
_ازت میخوام که عشقم بشی
+میفهمی داری چی میگی؟
_پدرام خسته شدم که هر شب با فکر داشتن تو بخواب برم و صبح با دیدن خوابت از خواب بیدار بشم، میخوام که تو دنیای واقعی هم داشته باشمت
+این کارات تاثیر اون جقی که برات زدم واقعی نیست
_نه اینطور نیست، من خیلی قبل تر از اینا از تو خوشم اومده بود، از همون وقتی که پات رو گذاشتی توی باشگاه، از همون وقتی که بدنسازی رو شروع کردی و با من تمرین میکردی، عمدا ساعت های تمرینم رو با تو ست میکردم که بیشتر باهم وقت بگذرونیم
+نمیتونم حرفات رو باور کنم تیرداد، تو الان حشری شدی داری هزیون میگی
_به جون مهرداد دروغ نمیگم، خودت میدونی من قسم جون مهرداد رو الکی به کسی نمیگم

انتظار حرف هایی که میزد رو نداشتم، نمیدونستم چیکار کنم، با قسمی هم که خورد فهمیدم حرفاش فقط از سر شهوت نیست، خوشحال بودم، ولی گیج شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم، سرش رو روی شونه‌م گذاشت و گفت خواهش میکنم خودت رو از من دریغ نکن، یه جوری اینو گفت که دلم نیومد جواب رد بهش بگم، تو دستاش خودم رو چرخوندم و دو طرف صورتش رو گرفتم، تو چشماش نگاه میکردم، پر از تمنا بود، لبش رو روی لبم گذاشت و آروم منو بوسید، سرش رو کمی عقب برد و نگاهش رو به چشمام دوخت، ولی این بار من بودم که پیشقدم شدم برای گرفتن لبهای سرخ تیرداد تو دهنم، چرخش زبونم توی دهنش شبیه موج دریا بود که میرفت و برمیگشت، دست های من توی موهای نیمه فرش میچرخید و دستای گرم تیرداد روی مهره های کمرم. تاثیر قرص های که تو انرژی درینک خالی کرده بودم داشت بیشتر و بیشتر شدت می‌گرفت و آتیش شهوت رو شعله ور تر میکرد، سرم رو ازش جدا کردم و در حالی که شهوت نمی‌گذاشت به حرفام فکر کنم دهنم رو به گوشش رسوندم
+منو ببر تو اتاقت
_که چی بشه ؟
+تیرداد من یه گوله آتیشم، میخوام که آرومم کنی
_چکار کنم آروم میشی
+باید ترتیب منو بدی تا آروم بشم
_قربونت برم نفسم

حرکتی که اصلا انتظارش رو نمی‌کشیدم بزنه، دستای منو گرفت و از بالای سرش رد کرد و از روی شونه هاش دور گردنش انداخت دستاش رو از پشت زیر کونم انداخت و مثل یه بچه بلندم کرد روی کول‌ش، وقتی رسیدیم تو اتاق استراحتش منو مثل یه کیسه برنج انداخت روی تخت فنری که داشت، اومد روی تخت و سرش رو تو دستام گرفتم و از لاله گوش و گونه هاش شروع کردم به بوسیدن و میک زدنشون، صدای آه کشیدن های تیرداد اتاق رو پر کرده بود، رکابی تنش رو بیرون کشیدم و بوسه هام رو مجدد شروع کردم، اینبار ادامه دادم تا رسیدم به سینه های عضلانی‌ش، نوک سینه تیرداد نسبت به بقیه مردا بزرگ تر بود همین باعث می‌شد که خوردنی تر باشه، دستش رو از روی سر من برداشت که بزاره زیر سرش، آخ از دست تیرداد، وقتی زیر بغل تراشیده و بازو های ورم کرده‌ش رو دیدم نتونستم خودم رو کنترل کنم، اول حسابی زیر بغل صافش رو با زبون لیس زدم، زبونم رو از همونجا تا روی بازو هاش کشیدم، و شروع کردم به لیس زدنشون، بدجنس وقتی دید من چقدر مشتاقم بدنش رو سفت میکرد و عضله هاش رو بیشتر بیرون می انداخت. لذت می‌بردم از اینکه مدام بازو هاش رو سفت می‌کرد، سرم رو به سمتش چرخوندم و با زبون روی گونه‌ش کشیدم رفتم بین، پاهاش و شلوارکش رو از پاهاش کشیدم بیرون، کیرش کامل شق شده بود، و در بزرگترین حالت خودش بود، تا حالا با کیری به این بزرگی سکس نداشتم ولی برام حس جدیدی بود، تیرداد هرکسی نبود، عضوی از خانواده بود، و ارزشش برای من از همه چی بیشتر بود، زبونم رو روی سر کیرش کشیدم، پیش آبش رو مکیدم و قورت دادم، دهنم رو گذاشتم و با یه میک ته مونده های آب شورش رو هم خوردم و تا جایی که تونستم وارد دهنم کردم، دهنم پر شده بود از کیرش هم از لحاظ بزرگی هم از لحاظ کلفتی، قبلا ساک حلقی رو تجربه کرده بودم، میتونم به جرئت بگم جذاب ترین قسمت سکس برام همین بود، به همین خاطر سرم رو بیشتر فرو بردم، اشک از چشمام سرازیر میشد، ولی دوست داشتم ادامه بدم، سرم رو زمانی بلند کردم که داشتم به عق زدن میوفتادم، وقتی تیرداد ازم پرسید خوبی فقط خندیدم دستش رو گرفتم و گذاشتم روی سرم که بهش بفهمونم دوست دارم اون سرم رو کنترل کنه، دو طرف سرم رو گرفت جلو کیرش و تا جایی که جا داشت فرستاد تو، یکم نگه داشت و شروع کرد با تلمبه زدن، با هر تلمبه ای که تو حلقم میزد احساس میکردم که میخواد جا باز کنه که بقیه کیرش رو هم بکنه توش، ولی هر کاری می‌کرد تا ته نمیرفت، دستم رو گذاشتم روی سیکس پکش که بخاطر تلمبه ها سفت شده بود، هر چی زور داشتم رو جمع کردم که بتونم کیرش رو بیارم بیرون و نفس بکشم، تو چشماش نگاه کردم و با یه خنده و چشمک بهش فهموندم که عالی بود، وقتی دید که از این مدل سکس ها لذت می‌بردم این بار کیرش رو که وارد دهنم کرد دو تا پاهاش رو دور گردنم حلقه کرد که نتونم تکون بخورم، چشمم سیاهی میرفت از فشار خفگی که داشتم تحمل میکردم، هرچی تقلا میکردم کار ساز نبود و تیرداد با قدرت پاهاش رو نگه داشته بود، اینبار اما کل کیرش رو توی حلقم فرو برده بود، این که نفس هام به شماره افتاده بود یه طرف، حجم لذتی که از خوردن تمام کیرش داشتم هم یه طرف دیگه، پارادوکس عجیبی بود بین درد کشیدن و لذت بردن، بعد از کلی دست و پا زدن که پاهاش رو آزاد کرد حجم گونه های خیس منو دید که از اشک چشمم پر شده بود، نفس های عمیقی که داشت اکسیژن از دست رفته بدنم رو تامین میکرد و دهنی که قفل شده بود و نمی‌دونست چی بگه، تیرداد که نگران شده بود منو تو بغلش کشید و شروع کرد به معذرت خواهی و پاک کردن گونه هام، وقتی که یکم نفس کشیدنم اوکی شد صدام رو جمع کردم و گفتم، تیرداد من خوبم، یعنی تا الان به این خوبی نبودم، درسته درد کشیدم ولی دردش بزرگترین لذت زندگیم بود، لطفا دوباره انجامش بده ولی انقدر طولانی نگه ندار لطفا.
تیرداد که مشخص بود هنوز نگرانمه پرسید که مطمئنی؟ و جواب من با سر تایید کردن بود،

این بار خودم پیش قدم شدم و سرم رو روی لبه تخت گذاشتم که راحت تر باشم، کنار تخت ایستاد و کیرش رو روی دهنم گذاشت، اول یه مقدار رو وارد کرد و در آورد، چند بار این کار رو تکرار کرد که دهنم بتونه به حرکت کردن کیرش عادت کنه و مطمئن باشه که سر من تو زاویه درستی قرار گرفته، یه مقدار از کیرش هم باعث می‌شد دهنم رو پر کنه چه برسه به اون کیر ۲۳ سانتی کلفت، خیلی ناگهانی یهو کل کیرش رو فرستاد ته حلقم، از اونجایی که خیلی یکباره اتفاق افتاد شروع کردم به عق زدن، ولی خیلی سریع کشید بیرون، فقط میخواست که حرکت های جلو و عقب کردن کیرش رو خیلی عمیق انجام بده که برای نگه داشتن کیرش آماده بشم، وقتی کیرش رو تا انتها می‌کوبید تو حلقم، تخم های آویزونش محکم می‌خورد به چشم هام، میتونستم بوی تخم هاش رو با تمام وجود استشمام کنم، کیرش رو در آورد و تخم هاش رو با دستش گرفت و گذاشت روی دهنم، منم اول خواستم بلیسمشون ولی تیرداد چونه‌م رو گرفت و با دستش هر دو تخمش رو فرستاد تو دهنم، حس جالبی داشت، شبیه زمانی شده بودم که دو تا شکلات گنده رو با هم میخوردم و از گوشه های لپم میزد بیرون، زبری پوست تخمش بخاطر پشم های زده شده‌ش حسابی داشت دهنم رو قلقک میداد، زبونم رو به صورت دورانی روی تخم ها میکشیدم و می‌مکیدم، تیرداد که تو اوج لذت بود بلند بلند آه میکشید، کیر من تو دستش بود باهاش ور میرفت، اون زمان حجم کیرم خیلی معمولی بود مثل تیرداد نبود، به زور ۱۵ سانت میشد با حجمی معمولی که نه کلفت بود و نه خیلی باریک، خیسی زبون تیرداد که روی کله کیرم کشیده شد مست شدم از شهوتی که تو وجودم شعله ور شده بود، تخم هاش رو بیرون دادم و آه و ناله هام شروع شده بود، تیرداد که متوجه آه کشیدن های من شد سرش رو جلو تر برد و تمام کیرم رو گذاشت تو دهنش، پاهاش رو که کنار صورتم بود رو فشار میدادم و آه میکشیدم، کیرش رو روی صورتم میمالید و از طرفی با زبونش دور تا دور کیرم من رو میلیسید، دستش روی کونم بود به چنگ میکشید لپ های کونم رو، دیگه نمیتونستم تحمل کنم، کیرش رو روی دهنم گذاشتم و شروع کردم به ساک زدن، سعی میکردم که تا جایی که خودم میتونم فرو ببرم، تیرداد که متوجه تقلا من شده بود دست از ساک زدن برداشت و با یه فشار کل کیرش رو حل داد تو حلقم، خودش هم افتاد روی بدنم و پاهای منو محکم گرفت که نتونم تقلای زیادی بکنم، بعد از چند ثانیه به پیچ و تاب افتاده بودم و میخواستم از زیر کیرش بیام بیرون، از روم بلند شد و اومد بالای سرم، سرم رو بالا آورد و لبم رو بوسید، آب دهنش رو که جمع کرده بود رو تو دهنم ریخت و دوباره روند قبلی رو تکرار کردیم، گلوم به شدت درد میکرد، حس فوق‌العاده ای داشت ولی احساس میکردم برای بار این سایز زیاده روی بود، هر دو شهوت سکس رو داشتیم، تیرداد شهوت گاییدن من و من شهوت گاییده شدنم توسط تیرداد

من تا اون زمان با افراد زیادی سکس کرده بودم ولی کیر تیرداد جلوی اونا اژدها حساب میشد، به همین خاطر سوراخم برای کسی مثل تیرداد مثل یه سوراخ پلمپ بود، و همین مورد برای من خیلی سکس رو جذاب تر میکرد، تیرداد روی تخت دراز کشید و منتظر من بود که پوزیشن رو تعیین کنم، ولی من میخواستم چشم تو چشم باشم باهاش، بعد از اون حرف هایی که زد نسبت به علاقه‌ش بهم، پاهام رو دو طرف شکمش گذاشتم و سعی کردم که کیرش رو توی کونم جا بدم، ولی واقعا برای من بزرگ بود، از کشو کنار تخت پماد لوبریکانت و کاندوم برداشت، کاندوم رو ازش گرفتم و روی کیرش کشیدم، لوبریکانت رو روی کیرش ریخت و با دست یکم ماساژش داد که رو کل کیرش پخش بشه، این بار دل و به دریا زدم و با فشار بیشتری روی کیرش نشستم ولی فقط کله کیرش رفته بود تو که داد من از درد بلند شد، تیرداد منو کشید تو بغلش و در گوشم گفت احتیاجی نیست به خودم فشار بیارم آروم آروم پیش میریم،
کله کیرش تو کونم بود و خودم سینه به سینه‌ش بودم، سرم رو شونه‌ش بود و هیچ حرکتی که بخواد بهم فشار بیاره انجام نمیداد، حس کردم دردم کمتر شده و برام عادی شده، خودم رو یکم به سمت کیرش بردم، یه مقدار که فرو رفت دوباره همونجا متوقف شدم، دهنم نزدیک گلوش بود، نفس هایی که میکشید رو تو موهام حس میکردم، دهنم رو به سمت ته ریش روی گردنش بردم و شروع کردم به لیسیدنش، دستش رو که توی موهام گرفت، دوباره عضله های بازوش متورم شد و زد بیرون، همین انگیزه برای من کافی بود، که بتونم یه تحرک به خودم بدم، همونطور که داشتم روی عضله های بازو و زیربغلش رو میلیسیدم، سعی میکردم با بالا پایین شدن رو همون مقدار از کیر تیرداد که تو کونم هست وضعیت رو برای خودم عادی کنم که بتونم پام رو فرا تر بزارم و مقدار بیشتری رو داخل کنم، حس کردم مقدار کمی از کیرش مونده که هنوز بیرونه، بعد از چند دقیقه سواری کردن دلم رو به دریا زدم و از روی سینه هاش بلند شدم و تماماً روی کیرش نشستم، حالا تمامش رو تو خودم جا داده بودم، درد عجیبی داشتم، نه از بزرگ بودن کیرش، بلکه از برخوردش به چیزی شبیه یه دیوار که راه رو براش بسته بود، میدونم دیواره‌ پروستات‌م بود ولی اون موقع لذتی که توام همراه با درد داشتم مجال هر فکری رو ازم گرفته بود، پاهام سست شده بود و نمیتونستم به سواری ادامه بدم، از طرفی هم نمیخواستم ارضا نشده اون وضعیت رو که چند ساله دارم انتظارش رو میکشم ترک کنم،
تیرداد که از قیافه‌م فمیده بود داستان از چه قراره پاهام رو سمت خودش کشید و دو طرف سرش گذاشت، دستم رو دو طرف پاهاش ستون کردم و یکم کونم رو بالا کشیدم، حرکت مجدد آلتش دوباره منو تحریک کرده بود، کیرم که از درد خوابیده بود دوباره راست شد، تیرداد که نظاره گر این صحنه بود با تکون دادن به خودش آه منو دوباره در آورد، ولی این بار درد زیادی رو حس نمیکردم، تو این حالت که بودم فشاری روم نبود، تلمبه هایی که میزد آروم ولی عمیق بود، جایی از بدنم تحریک شده بود که هیچوقت فکر نمیکردم انقدر لذت‌بخش باشه، شدت شهوت هر دومون بخاطر اون قرص به شدت بالا بود، زمان برامون معنی نداشت، تنها چیزی که میتونست هر دومون رو آروم کنه ارضا شدن بود، در همون حال که پاهای من کنار شونه هاش بود بلند شد و من روی تخت دراز کرد، پاهای من روی شونه هاش بود، تلمبه زدنش رو از سر گرفت و این بار یکم سرعت بهش اضافه کرده بود، بالشت رو از کنارش برداشت و زیر باسنم گذاشت، پاهام رو کنار زد و صورتش رو کنار صورتم آورد، پاهام رو دور پهلوهاش حلقه کرده بودم و از تلمبه زدنش لذت میبردم، شدت عمیق بودن تلمبه ها طوری بود که احساس میکردم هر لحظه ممکنه ارضا بشم، تیرداد که انگار خیال ارضا شدن نداشت سرش رو به سمت سینه هام برد شروع به مکیدنشون کرد، برام خیلی سخت بود که جلوی تحریک شدنم رو بگیرم، هر لحظه داشتم به ارضا شدن نزدیک تر میشدم، دستم لابه‌لای موهای تیرداد بود و تند تند داشتم نفس میکشیدم، صدای آه هایی که میکشیدم خیلی شدید شد، تیرداد که سرش رو بالا آورد روی زانو هاش ایستاد و تلمبه هاش رو قوی تر زد، فقط چهار یا پنج تا ضربه عمیق کافی بود برای اینکه آبم با شدت بپاشه و صورتم رو به گند بکشه، چند تا جهش اول روی صورتم بود و بقیه روی سینه ها و شکمم، تیرداد سرش رو سمت کیرم برد و تو دهنش گرفت و چند تا میک محکم زد، رد آبم رو گرفت و همه رو با زبون جمع کرد تو دهنش، آخرین قسمتی که زبونش رو کشید روی گونه هام بود که بیشترین مقدار آب رو داشت، تو همون حالت که دستش زیر سرم بود سرم رو روبه روی خودش گرفت که ببینمش تمام آبی سفیدی که جمع کرده بود رو روی زبونش آورد و همه رو به یکباره قورت داد،
کیرش هنوز راست بود و ارضا نشده، خیال ارضا کردن نداشت، دستم رو به کیرش رسوندم و شروع کردم به مالیدنش

+چرا ارضا نمی کنی خودت رو ؟
_عشقم تو ارضا شدی و بی حالی درست نیست که تو این وضعیت بخوام اذیتت کنم، منم برای خودم جق میزنم تا آروم بگیرم
+نه، من دوست دارم وقتی که تو من داری تلمبه میزنی ارضا بشی
_آخه …
+آخه نداره لطفا
_مطمئنی ؟
+بیشتر از هر چیزی
_باشه
+به یه شرط
_چی ؟
+اینکه زمان ارضا شدن آبت رو بخورم
_باشه عزیزم

از اونجایی که جونی برای تکون خوردن نداشتم، به روی شکم دراز کشیدم و بالشتی که زیر کونم بود رو زیر شکمم آوردم و سرم رو توی تشک بردم، تیرداد خیلی آروم کیرش رو فرو کرد، با همون اولین ورود کونم رو به سمت عقب بردم که همه رو جا بده، خودش رو روی بدنم انداخت و شروع کرد به تلمبه زدن، دماغ و دهنش دقیقا روی پشت گردنم بود، گرمای نفسش، خیسی لبش که پشت گردنم میچرخید، حس فوق‌العاده ای بود، دستش رو از دور گردنم پیجیده و سمت خودش کشید و شروع کرد به خوردن گوشم، حیف که نمیتونم تو متن توصیف کنم حس و حالم رو، باید تجربه کرد تا فهمیدش لاله گوش شاید یه چیز کم اهمیت باشه ولی برای خیلی ها تحریک آمیز ترین نقطه بدنشون هست، حتی گاهاً حس و حالش از خورده شدن سینه ها هم بهتره، دستش رو دو طرف بدنم ستون کرد، بعد از یه مکث کوتاه کیرش رو تا لبه سوراخم کشید بیرون و خیلی محکم کرد تو، با هر تلمبه ای که میزد احساس میکردم چیزی وارد شکمم میشه و خارج میشه، دوباره ترکیب درد و لذت، این حس فوق‌العاده بود، ضربه های تیرداد سرعت بیشتری گرفت ولی چیزی از شدت ضربه ها کم نشد، کاملا واضح بود که نزدیک به ارضا شدنش هست، بعد از کلی ضربه محکم وقتی از روم بلند شد و روی تخت ایستاد سریع برگشتم کیرش رو توی دهنم گرفتم و شروع کردم به ساک زدن، سرم رو تو دستاش گرفته بود و این باز محکم تو دهنم عقب و جلو میکرد، وقتی سرم رو رو به شکمش چسبوند و کل کیرش تو گلوم رفت، لحظه ای بود که پمپاژ آب کیرش شروع شد، کاملا میتونستم حسش کنم مقدار آب و شدت پاشیدنش رو، حتی نبض زدن کیرش رو، ترکیب چیزی که با تمام وجود داشتم حس میکردم با صدای نعره های مردونه تیرداد بینهایت تحسین برانگیز بود، دستش رو که از روی سرم برداشت سرم کمی بیرون کشیدم که بتونم نفس بکشم، با مکیدن سر کیرش باقیمانده آبش رو هم که تو کیرش مونده بود رو قورت دادم، تیرداد کنارم نشست و اشک چشمم که بی اختیار به خاطر فشار کیرش تو حلقم سرازیر شده بود رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید،

_قربونت برم من، ببخش منو امروز خیلی اذیتت کردم میدونم
+تیرداد این بهترین سکس من بود، من خوشحالم بابتش
_ولی من یه وحشی ام که با سکس‌ش اشک پارتنرش رو در میاره
+تیرداد من از یه همچین سکسی لذت میبرم، و بیشتر از این خوشحالم که با تو تجربه‌ش کردم
_پس این اشک ها چی میگن؟
+این اشک ها بی اختیار میان، بزار به حساب اشک شوق
_پدرام، میشه مال من باشی ؟
+مگه من ملک و املاکم که برای کسی باشم؟
_اذیتم نکن پسر میدونی میخوامت و به روی خودت نمیاری
+بزار در موردش تو یه فرصت مناسب صحبت میکنیم، الان فقط میخوام تو بغلت باشم
_هرچی تو بگی عزیز دلم، خیلی دوست دارم
+منم دوست دارم

ادامه دارد

نوشته: Mili_vish

ادامه…

بازدید 17,777

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

2 پاسخ به “چرخ گردون (۱)”

  1. عالی بود وغمناک کاش این آموزش و پرورش دوزاری چیز های مهم تری به بچه ها یاد میدادن که فیلم گرفتن ازشون جرم داره کسی که فیلم میگیره اعدام داره کسی که فیلم پخش میکنه حبس ابد کاش مسائل جنسی رو یاد بچه ها میدادن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید