چجوری کونی رفیقام شدم (۲)

داستان به اون جایی رسید که بعد از چند روز غیبت و بی خبری از بچه ها یه روز صبح هر سه آمدن در خونمون. بعد از کلی فوتبال بازی قرار شد بریم خونه نریمان اینا. پدر و مادر نریمان خونه نبودن و تا شب هم نمی آمدن. وارد حیاط خونه که شدیم.
گفتم : خب بچه ها بریم برام بنزین بزنید؟ خودتون گفتید خیلی بتون کیف داده!
نریمان با لبخند گفت: نه چرا مجازاتت کنیم؟ تو که دوست نداشتی. میریم ps می‌زنیم.
آبتین: اول پیتزا رو سفارش بده که خیلی گرسنمون.
با گوشی چهار تا پیتزا مخصوص سفارش دادم تقریبا کل پس انداز اون ماهم تموم شد.
گفتم سفارش دادم دیگه بریم خونه.
نریمان گفت: ببین علی ! نقش بازی نکن حسن و آبتین خودشون بم گفتن چه کونی هستی!
با این که واقعا دوست داشتم کونی شون بشم ولی خیلی بم بر خورد که جلوی همه بچه ها نریمان بم گفت کونی.
بلند گفتم: کونی خودتی کثافت آشغال.
نریمان گفت: ا وای وای، اینجوریه آره؟ خب همین حالا گمشو بیرون دیگه هم سراغ ما نیا دیگه هم نمیام سراغت بازی.
.
با خودم یه سبک سنگین کردم گفتم عیب نداره بین خودمون میمونه حالا دو تا فحش هم بت بدن مگه چی میشه. اگه بام قهر کنن دوباره باید به هویج و انگشت و خیار رو بیارم.
.
به نریمان گفتم: نریمان ببخشید عصبانی شدم. آخه این چه حرفیه میزنی؟
نریمان دستشو از روی شلوارک گرفت زیر کیرش یکم کیرش و تخمش رو بالا آورد به طوری که نوک کیر به دولایه پارچه یعنی شرط و شلوارک فشار می آورد و تقریبا معلوم میشد چه هیولایی داخل شرتش داره. من بدون اراده به کیرش نگاه کردم که نریمان گفت:
-می‌دونم دوستش داری، می‌دونم دیوونشی. ببینم میخوایش یا نه؟
همون لحظه یه دفعه دلم ریخت فهمیدم که آبتین و حسن همه چی رو برای نریمان گفتن و می‌دونن که من چقدر خاطرخواه کیرشونم.
نریمان دوباره گفت: ای بچه اوبی !( اوبی هم برای اولین بار میشنیدم) با توام، یه لحظه نگاه تو از سالار بردار تو چشمام نگاه کن و جواب بده. دوستش داری یا نه؟
کاملا سرخ شده بودم. گونه هام قرمز شده بود. سرم رو انداختم پایین آروم گفتم: آره.
حسن و آبتین زدن زیر خنده. و باهم گفتن: اوووووووووو
نریمان گفت: نشنیدم صداتو ( باز هم به کیر عظیمش اشاره کرد). بت گفتم دوسش داری یا نه ؟ اگه آروم بگی بنزین زدن خبری نیست.
گفتم نریمان بی خیال بابا من براتون پیتزا سفارش دادم آبرومو نبر.
نریمان نه مثل اینکه آدم بشو نیستی.
بچه ها بندازینش بیرون.
حسن و آبتین مثل یه عروسک زیر بغلم و گرفتن و می کشیدم به سمت در . تا به حال با هاشون زد و خورد فیزیکی نداشته بودم. ولی همون لحظه فهمیدم که توی دست های حسن و آبتین به اندازه یه پشه هم قدرت ندارم. من رو مثل یه تیکه برگ سبک روی زمین میکشیدند.
تا دم در حیاط بردنم که داد زدم: غلط کردم! نریمان، بچه ها گوه خوردم! منو نندازید بیرون تورو خدا!
.
نریمان : نه دیگه فایده ندارد بت فرصت دادم.
همون لحظه زدم زیر گریه گفتم: نریمان ، حسن ، آبتین ببخشید.
نریمان: آها حالا که گریه میکنی کیفش بیشتره. با همون چشمای اشک آلود جلوی حسن و آبتین بگو که ارباب نریمان من کیر شما رو دوست دارم.
کم کم گریه ام رو جمع جور کردم. حق حقمو به زور نگه داشتم و گفتم: ارباب نریمان، من کیر شما رو دوست دارم.
.
نریمان: نه راضی نشدم. زانو بزن و همین رو تکرار کن.
.
نمی‌دونم که آیا کسی به حیاطشون دید داشت یا کسی اون موقع ظهر به حرف های داخل حیاط دقت میکرد ولی من دیگه برام مهم نبود. زانو زدم و دوباره گفتم: ارباب نریمان من کیر شما رو دوست دارم.
.
نریمان: بهتر ولی این سری جلوی پاهام سجده کن قشنگ صورتتو بمال کف زمین جلوی پاهام و این بار بگو: ارباب نریمان من دیووونه کیر شما هستم.
.
بی درنگ رفتم جلوی کفشهای آدیداسش که از فوتبال بیرونش کمی خاکی و داخلش پر از عرق شده بود. سرم و صورتم رو به زمین زیر پاش چسبوندم و گفتم: ارباب نریمان من دیوونه کیر شما هستم.
.
. این رو که گفتم، یکی از پاهاشو گذاشت روی سرم و گفت: خوبه داره دلم به رحم میاد.
.
تنم شروع به لرزیدن کرده بود، دوباره دندونام تق تق تق تق به هم میخورد. مثل ابر بهار گریه میکردم و نصف صورتم و لباسام و روی مو های سرم خاکی شده بود.
.
نریمان پاشو برداشت و گفت: سرتو بلند کن ، بالای سرت رو ببین.
دیدم دوباره از روی شلوارک داره، دم و دستگاه عظیمش که به اندازه کل صورتم بود تکون میده.
نریمان: ببینم دوست داری دوباره کونیمون بشی بزاریم کیونت؟
+آره ارباب تورو خدا.
نریمان : یه نگاه به پشت سرت بنداز.
برگشتم دیدم حسن و آبتین هم با دست شرط فوتبالشون رو به کیرشون چسبوندن و برآمدگی های بزرگی روی شرتشون ایجاد شده.
حسن یه دستش رو گرفت زیر چونه ام سرم رو بلند کرد و صورتم رو مقابل کیر پرستیدنیش قرار داد و گفت: علی! خوب نگاهش کن بدبخت من بچه ام قد بابات کیر دارم. دوست داری دوباره ماشین بشی برات بنزین بزنیم؟
+آره ارباب خواهش خواهش
نریمان : پس یکم بیشتر التماس کن وقتی التماس می‌کنی سالار بیدار میشه.
آبتین و حسن: آره داره خوش میگذره.
انگار داشتن آزمایش می کردن که یه نفر تا چه حد میشه خار و ذلیل کرد.
رو به نریمان کردم دستامو حالت التماس گرفتم و با گریه التماسش کردم: ارباب تو رو خدا بزار کونیتون بشم.
نریمان : اگه میخوای تبدیلت کنیم به (جا کیریمون) و هر روز به عنوان جنده و نوکرمون بمون خدمت کنی، باید رو به سه تامون دونه دونه سجده کن صورتت رو بچسبون به روی کفش هامون. اسم هامون رو صدا بزنی مثلاً بگو نریمان التماس میکنم بزار جندت بشم.
.
اول به سمت کفش های نریمان سجده کردم و صورتم رو روی کفش ها کوچکش چسبوندم و گفتم: ارباب نریمان بزار جندتون بشم (کلمه جنده رو از سکس آقای گودرزی با خانم گودرزی یاد گرفتم بعداً معنیشو غیر مستقیم فهمیدم).
.
حسن و آبتین از ذلیل شدن من خیلی لذت میبردن. و خنده هاشون قهقهه ای میشد. هر چه خار تر میشدم اون ها بیشتر میخندیدن. همزمان که از تمسخر و خنده هاشون می سوختم ولی از طرفی خوشحال بودم که براشون حوصله سر بر نیستم. میدونستم که این بعداً به نفعم میشه.
.
بعد به سمت حسن سجده کردم ولی چون عجله داشتم صورتم رو روی کفشش نذاشتم. که حسن گفت: ای جنده!دوباره! این سری صورتت قشنگ بمال روی کفشم.
. دوباره سجده کردم پیشانی و دماغم رو به کفش های حسن مالیدم و کفشش و بوسیدم و گفتم: حسن التماس میکنم بزار جندت بشم.
.
حسن : آها! حالا شد! فعلا نمی‌دونم. بزار فکر کنم. نه هنوز قانع نشدم.

در آخر هم به سمت آبتین سجده کردم صورتم رو به روی کفشش فشار دادم و گفتم: آبتین تورو خدا بزار جندت بشم هر کار بگی میکنم.
.
آبتین: چرا اون روز چس بازی درآوردی؟ گفتی دوست نداری؟ نه فعلا نمی‌زارم جندگیمو کنی.
.
دیگه مطمئن بودم که اون روز بچه ها میخواستم روانیم کنن. واقعا داشتم به مرز جنون می‌رسیدم. این طوری تصور کنید که توی یه بیابان تشنه تشنه هستید. بعد گوارا ترین و خنک ترین آب رو جلوتون بزارم ولی اجازه نوشیدن بهتون ندن.
.
نریمان چونمو سفت گرفت جلوی کیرش باز بادستش زیر شلوارک کمی کیرش رو برآمده کرد و گفت خوب نگاهش کن بد بخت ژن خوب یعنی این کل بزرگای خاندانتون قد یه بچه فامیل ما کیر نداره. ببینم! دوست داری درارمش مستقیم و کامل کنمش توی سوراخت؟
.
+آره خواهش خواهش.

نریمان: نه خیر همون بنزین زدن از سرت هم زیادیه، ما کیرای خودمون کثیف نمی‌کنیم برای لذت تو. فقط حق داری از روی شلوارک و با زبون نرمو لطیفت به سالار های ما حال بدی.
+باشه همینم خوبه لطفاً! راضی ام! ارباب ممنون که من و لایق میدونید.
نریمان : حالا اگه امروز بنزین می‌خوایی، با زبونت کفشهای سه تامون برق بنداز.
+چشم ارباب
مثل دیوونه ها چهاردست و پا دویدم به سمت کفش های نریمان و شروع به لیس زدن کردم.
ناگهان کف کفششو گذاشت روی سرم و داد زد : می‌خوام زبونت رو از زیر کفش حس کنم جنده.
(واقعا فکر نمی‌کردم که اون دوست های صمیمی و جون جونی که آنقدر با هم بازی و خنده داشتیم یه دفعه آنقدر سنگدل و تاکسیک بشن. ولی همین رفتار باعث شهوت بیشتر من میشد)
با تمام قدرت زبونم رو به روی کفشش می کشیدم و از پایین می دیدم که حسن داره فیلم میگیره ولی میدونستم اعتراض کردن همانا و بیرون افتاد همانا.
بعد از برق افتادن روی کفش های نریمان.
آبتین و حسن با اشاره بهم فهموندن که نوبت اون هاست.
به صورت کامل کفش های حسن و آبتین هم برق انداختم. خیلی سخت بود چون مدام دهنم خشک میشد و حسن حتی مجبورم کرد کناره های کفی کفش اسپرتش رو هم لیس بزنم.
آبتین به نریمان گفت : نریمان انصافا خیلی خوب کفشامون تمیز کرد. من خودم توی خونه با آب نمیتونم آنقدر تمیزشون کنم.
حسن: آره یه جایزه بش بدیم.
نریمان: باشه جنده کارت خوب بود میریم خونه. اجازه داری پاهامو رو بشوری و یه قدم به کیر هامون نزدیک تر بشی.
رفتیم داخل خونه. جوراب های بچه ها بوی وحشتناکی می داد. سه تایی نشستن روی مبل و ps میزدن که نریمان دستور داد سه تا تشت آب براشون بیارم توشون آب خنک بریزم و بزارم جلوی پاهاشون بعد دستور داد جلوشون زانو بزنم. خواستم جوراب هاشون رو در بیارم که
نریمان گفت: دهن باز، بگو آآآآ .
بعد پاشو با جوراب کرد داخل دهنم. بوی خیلی بد، خیسی عرق و شوری و… جرات نداشتم دندونم رو روی پا های لطیف ارباب فشار بدم یا با دست پاشون رو پس بزنم. داشتم با جوراب های ارباب نریمان ۱۳ ساله مو فرفری خفه میشدم. بچه ای که همه فکر میکردن خیلی آقا و معصوم داشت گلومو جر میداد.
در همین حین خنده و قهقهه حسن و آبتین.
نریمان توی همون حالت که پاش توی دهنم بود جورابش رو درآورد و با نوک انگشت شست پا جورابشون توی دهنم فشار داد.
-بخورش ! چیه جایزتو دوست نداری ؟ بزار قشنگ فشار بدم که جا برای جورابای بقیه هم باز بشه! دهن باز جنده!
همین کار را با پای دیگرش هم انجام داد و
گفت: تا آخر شستن پا جوراب ها توی دهنت میمونه فهمیدی؟ بعد یه چک آبدار بم زد که برق از کلم پرید.

با دهن پر گفتم: بلوووه الللوواابب (بله ارباب).
از قصد کمی لودگی میکردم که آبتین و حسن و نریمان رو بخندونم.
همین بلا رو حسن و آبتین هم سر من آوردن وبا حوصله پا های پرستیدنی شون رو توی آب خنک شستم، نوازش و ماساژ دادم. این کار من باعث می شد راست کنن من هم وسط کار هر از چند گاهی یه نگاه دزدکی به کیر های اربابان میکردم که از روی شلوارک راست شده. ولی هر بار میزدن توی سرم و میگفتن: سر پایین بچه کونی.
.
بعد از تمام شدن شست و شو با دهن پر اجازه گرفتم که جوراب هارو از دهنم درارم. بم اجازه دادن . تمام جوراب ها خیس شده بود و عرقش به مرور به خوردم داده شده بود. تقریبا حس بویاییمو از دست داده بودم. خیلی تشنم بود اجازه گرفتم که از شیر کمی آب بخورم
ولی نریمان با کف پا سرم رو توی همون تشتی که پاشو توش شستم فشار داد و
گفت: از همین آب بخور، قشنگ! سه چهار غلپ ! کامل خودت رو سیراب کن!
.
در همین حین پیتزایی زنگ زد رفتم پیتزا رو گرفتمو سریع برگشتم. وقتی آمدم حسن گفت: ببین بین پیتزا و کیر ما یکیشون انتخاب کن اگه پیتزا میخوری دیگه کونت نمی‌زاریم.
گفتم نه ارباب لطفاً کونم بزارید پیتزای منم شما بخورید.
بچه ها که پیتزا رو دیدن کمی نرم شدن مثلا نریمان گفت: آفرین سگ خوب حالا برو جورابامون بشور پهن کن سر طناب و بیا پیش مبل مثل سگ وایسا یکم هاپ هاپ کن خودتو روی زمین غلت بده. هرچی به سگ شبیه تر باشی بیشتر غذا گیرت میاد.
جوراب هاشون رو با عشق و علاقه شستم و پهن کردم، بعد رسیدم خدمتشون.
اون روز بهترین و شبیه ترین صدای سگ را درآوردم زیر پا هاشون غلت میزدم. بعد اربابان بم لطف میکردن غذا بهم میدادن مثلا نریمان یه دونه سوسیس میذاشت بین انگشتای پاش و من باید اون رو از بین انگشتاش می‌خوردم.
.
دیگه واقعا خسته شده بودم.
.
گفتم نریمان من دیگه توان ندارم. فکر کنم از هوش برم تورو خدا یکم کونم بزارید.
.
آبتین گفت راست میگه نریمان ننشو گاییدیم آنقدر تشنه نگهش داشتیم. بالاخره رفیقمون بوده.
نریمان لبخند زد و گفت : باشه.
-اوی جنده! بیا زیر پاهام پشتت رو به من کن کونت رو بده بالا و سرت رو بچسبون به کف زمین.
+ممنون ارباب یه دنیا تشکر.
همون کاری که گفت انجام دادم. بعد نریمان پنجه پاشو کشید و شست پاشو توی سوراخ کونم فشار داد. البته از روی شلوارک فشار میداد. ولی تقریبا فرقی با بدون شلوارک نداشت. چون قربونش برم ارباب نریمان کشتی گیر بود و آنقدر پاهای قوی داشت که شستشو تا نصفه با کمی زور زدن گذاشت داخلم. تازه در حین پیتزا خوردن. حسی که داشتم به خوبی کیر نبود ولی فعلا کمی آتش شهوتم رو کم میکرد. پاهای قوی شو تکون میداد و می گفت: بگو نریمان ممنونم از این که داری با شست پات حاملم می‌کنی.
منم بلند میگفتم: اه اه آه . نریمان ممنونم که با شست پات داری حاملم می‌کنی. التماست میکنم پاتو برندار.
حدود یه ربع به همین منوال با اسرار و التماس خودم. بچه ها به نوبت درم گذاشتن.
بعد از پیتزا خوابشون گرفت و نوبت به ماساژ دادن شد، حدود دو ساعت کامل سه تاشون ماساژ دادم. از سر تا نوک انگشتان پا. بعد خوابشون برد اما من مثل مرغ پرکنده بی قراری میکردم. خلاصه ۳ ساعت کامل چرتشون طول کشید ولی من حسابی از منظره برآمدگی کیرشون روی شلوارکشون لذت می بردم چون به کمر خوابیده بودن و بعضی هاشون موقع خواب راست کرده بودن.
بعد که از خواب پاشدن. با التماس و بوسه زدن به پا و دستای تنومند شدن و چایی آوردن راضی شدن که نوبتی پشتم تلمبه بزنن. وایی تمام جونم آتیش گرفته بود. هر کدوم که کیرشو به کونم میچسبوند یه بار آبم می آمد. نریمان یه تیکه چوب کلفت پیدا کرده بود و قبل از اینکه از پشت بچسبه بم مثل خر سوارم میشد و با دستای قدرتمندش. اون دسته چوب رو توی سوراخم فشار میداد. حدود ۵ سانت تازه از روی شلوار رفت داخلم ولی مقداری از سرش بیرون موند. بعد بچه ها نوبتی به سر دیگه چوب ضربه میزدن که باعث میشه چوب توی عمق کونم تکون بخوره. با هر ضربه من درد شدیدی میکشیدم.
در کل سه بار به فاصله ده دقیقه آبم آمد ولی بار سوم عملا هوا بود. خیلی التماس کردم و به پاشون افتادم که اجازه بدن بکشم پایین و بکننم. ولی فایده ای نداشت.
با این که پایین نکشیده بودم ولی راحت یه ۳ سانت گشاد تر شده بودم و پوست دور سوراخ کونم ملتهب شده بود.
در همین حین صدای در خونه نریمان اینا آمد. وضعیت خیلی بد بود. پدر نریمان بود. بی خبر آمده بود. گویا تاشب نمانده بود. بچه ها همه راست کرده بودن و من هم جلوی شلوارکم از آب خودم خیس شده بود. پارچه شلوارکم از پشت ۵ تا ۶ سانت داخل کونم فرو رفته بود ولی دیگه کار از کار گذشته بود و پدر نریمان داخل خونه بود.
پدر نریمان:
شغل پدر نریمان جوشکاری بود. حدودا ۳۲ ساله مثل خودش موهای فری داشت بسیار هیکلی قهرمان سابق کشتی و قیافه ی خیلی خلافی داشت. یه نگاه به وضعیت کرد همه از ترس جفت کرده بودن و جلوی کیرشون رو گرفته بودن اما وضعیت من خیلی ضایع بود. چون همون‌جوری چهار دست و پا خشکم زده بود.
سکوت سنگینی حکم فرما شد.
چشم هایش درشت شده بود.
پدر نریمان (آقای مرادی) گفت: همه برید بیرون. ولی علی وایسه.
نزدیک بود از ترس به خودم بشاشم.
آقای مرادی گوشم رو گرفت و پیچوند و برد داخل اتاق. خودش نشست روی مبل و من با گریه و خجالت در حالی که خیسی جلوی کیرم رو پوشونده بودم وایساده بودم.
.
آقای مرادی داد زد، داشتید چکار میکردید؟ بگو حروم زاده؟ طنین صداش هر جنبنده ای رو به لرزه می انداخت. در مقابلش مثل یه مورچه بودم.
.
آنقدر ترسیده بودم که جلوش به خودم شاشیدم قبل از اینکه خونه نجس بشه با یه دست از لباسم گرفت و مثل یه تیکه دستمال کثیف پرتم کرد توی دستشویی اتاق خواب و گفت:
نجس توله سگ مثل باباش ترسو. ده حرف بزن ننه جنده چه غلطی میکردین؟
.
من اصلا قادر به حرف زدن نبودم. فکم قفل کرده بود و داشتم جلوی پدر دوستم خودم رو خیس میکردم.
.
پدر نریمان گفت: حرف نمیزنی نه؟ شلوارکتو در بیار!
.
با سر تکون دادم و گفتم نه. که یه چک افسری خوابید توی گوشم آنقدر چک محکم بود که توی دستشویی زمین خوردم و توی شاش خودم غلتیدم.
.
بعد پدر نریمان گفت بلند شو مادر قحبه : بزار من یه زنگ به پدرت بزنم بیاد توی همین وضعیت ببینتت تا تکلیفمو بات روشن کنم.
۰
به حرف آمدم : نه آقا مرادی نگو توروخدا. به دست و پایش افتادم و دیوانه وار بوسش میکرد. گفت: خودتو نمال به پام سگ نجس.
یهو دیدم دست های زمخت و بزرگش رو آورد سمت شلوارکم
آقای مرادی گفت: -دستت و بگیر بالا دیگه معلوم چکار کردی نفله. بعد شلوارکم رو پایین کشید و بعد هم شرتم پایین کشید. هیچ وقت آنقدر خجالت نکشیده بودم.
و ازم خواست تا بچرخم. بعد با تمام قدرت فکم رو گرفت و گفت: فقط یه چیزو بم بگو. خدای ناکرده توکه کون نریمان نزاشتی؟
+حق حق ، نه آقا اجازه ، نه آقا ، به خدا من فقط کونیشونم اونم فقط از پشت شلوارک، من فقط بردگی شون کردم…
-بگو ببینم نریمان خودش دوست داشت یا تو اسرار کردی؟
+نه آقا، آقا اجازه، آقا نزنید. حق حق … . من خودم اسرار کردم. التماسشون کردم. باز هم اجازه نمی دادن. برای همین نوکری شون کردم کفششون لیس زدم پاشون بوسیدم.
پدر نریمان یه لبخندی زد و چونمو و ول کرد. یکم خیالم راحت شد بعد بم گفت: بیشتر از اینم انتظار نداشتم تو اصلا با این دودولت کاری نمیتونی کنی باید بگم بابای کونیت بیاد پسر جنده شو توی این وضعیت جمع کنه ببره.
+نه آقا، تورو خدا، خواهش، التماستون می کنم. به بابام چیزی نگید.
ازم خواست دوبار بچرخم و کونم و نشونش بدم.
یه نگاه به سوراخ کون جر خوردم کرد و گفت:
-آخ آخ آخ گفتی فقط از روی شلوارک بهشون دادی؟
+بله آقا
-عجب خراب جرت دادن! حقا که پسرم به باباش رفته. عملا پار و پورت کرده.
اون روز توی دستشویی آقای مرادی یه چیزی بم گفت که زندگیمو تغییر داد اما چی گفت؟ آیا من از این قضیه قسر در میرم؟
ادامه دارد…

نوشته: ردو آف هیلر

بازدید 17,423

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “چجوری کونی رفیقام شدم (۲)”

  1. لایک کردم اماااخیلی زیاده روی کردی واسه تعریف داستان بچه های اون سن و سالبیشتر و بهتر بنویس

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید