پسر لوس

اسم من سروش میخوام یه سری از خاطرات زندگیم رو براتون بنویسم اگه خوشتون نمیاد لطفا فحاشی نکنید.
من اهل تهرانم وقتی بچه بودم پدرم رو از دست دادم با مادرم زندگی میکنم،۱۹ سالمه، دانشجوی کامپیوترم قدم حدودا ۱۷۰ و وزنم ۶۰ کیلو خوب ما با خانواده مادرم بیشتر رفت آمد داریم من پسر لوس و خجالتی خانواده ام و علاقه زیادی دارم که توی بغل خانم ها یا دختر ها بشینم یا اون ها من رو بغل کنن خوب اگه میخواید بدونید حتی گاهی مامانم یا بقیه کار های شخصیم رو انجام میدن. این علاقه از کجا شروع شده باید بگم من از زمان بچگی پسر آروم و خجالتی بودم و نسبت به همسن های خودم جثه کوچکی داشتم، دوتا پسر دایی و یک پسرخاله دارم که از من بزرگتر هستن وقتی بچه بودیم من رو در بازی های خودشون راه نمیدادن و برای همین من معمولا تنها می موندم پس مجبور میشدم که بیشتر با دختر خاله هام وقت بگذرونم. اونا هم مدام منو بغل میگرفتند بهم محبت میکرد و لوسم می کردن، بازی اونا معمولا خاله بازی بود و منم توی بازی اونا همیشه باید نقش بچه کوچیک یا برادر کوچیک رو بازی می‌کردم. حالا زمان گذشته و ما دیگه بازی نمی‌کنیم ولی خیلی چیز ها تبدیل به عادت و روتین زندگی من شده.

سمیرا،میترا:

پنجشنبه نزدیک غروب وقتی از دانشگاه برگشتم خونه، مامانم بهم گفت که امشب میخوایم بریم به مهمانی خانه خاله زهره،همه اعضای خانواده دعوت بودند و شلوغ بود با دیگر پسران مشغول بازی با پلی استیشن بودیم .اما امشب شب شکست من بود،حالم گرفته بود آن ها مرا مسخره میکردند و من میگفتن پسر لوس، اصلا خوشم نیامد پس بلند شدم و آنها را ترک کردم مادرم در کنار خاله ها و زندایی هایم صحبت میکردن پس تصمیم گرفتم برم آشپزخونه پیش دختر خاله ها. من چهارتا دختر خاله دارم نگار ۳۰ سال،میترا ۲۵سال،نسترن ۲۴ سال، و سمیرا که ۲۰ ساله است. البته من دو دختر دایی هم دارم صبا که ۲۶ سال و مریم که او هم همسن سمیرا. اما هیچکدوم از دختر دایی هام در آشپزخانه نبودند.میترا و نسترن مشغول شستن ظرف ها بودن و از حجم زیاد ظرفی که در کنارشان بود مشخص بود کارشان زیاد طول می‌کشد. سمیرا را دیدم که داشت چایی درست میکرد رفتم پیشش .گفت چیه چیزی میخوای گفتم نه، چرا نمیری پیش پسر ها و باهاشون بازی کنی؟
داستان رو براش توضیح دادم.گفت اشکال نداره وایسا پیش خودم .سمیرا یه دختر آروم و کم حرفِ و درون‌گرا تا بحث پیش نیاد حرف نمیزنه و معمولا هم تنها میشینه خیلی اوقات هم جمع رو ترک میکنه.
چایی رو آماده کرد و یه تعدادی توی لیوان ریخت و به سالن پذیرایی برد و برگشت. من تو این مدت با موبایلم بازی می‌کردم. سمیرا اومد روی صندلیِ کنار من نشست و مشغول کار با موبایلش شد.
بقیه راست می‌گفتند من واقعا پسر لوسی هستم و الان توی این موقع دوست داشتم کسی منو توی بغلش بگیره.
پس بلند شدم و رفتم روی پای سمیرا نشستم.
و سرم رو روی سینه اش گذاشتم.
سمیرا پرسید چیه عزیزم خسته ای ؟
گفتم نه دوست دارم توی بغلت باشم.
سمیرا با لحنی کودکانه گفت.آخی،پسر نازنینم.
منو در بغلش گهواره کرد و سرم رو به سینه اش فشار داد مو هام رو بوسید و مشغول کار با موبایلش شد.
بعد از چند دقیقه میترا و نسترن آمدند کارشان تمام شده بود و همه ظرف ها رو شسته بودن.
میترا پرسید:سروش خوابیده؟
سمیرا در حالی که همچنان با موبایلش کار میکرد از بالا به من نگاه کرد و گفت نه خودش رو لوس کرده .میترا اومد پیش سمیرا ایستاد خم شد.
آخی عزیزم چی شده خسته ای یا خدایی نکرده مریض شدی ؟
نگار گفت نه بقیه پسرا اذیتش میکنن.
نسترن گفت بچه های سرتق اشکال نداره پیش سمیرا بمون .ببینم سمیرا چیزی دادی سروش بخوره؟
نه حقیقتش خودمم هنوز چیزی نخوردم.
در این لحظه مریم وارد آشپزخانه شد. میترا ازش پرسید.
کجا بودی مریم ؟
مریم گفت:نگار و صبا اتاق بالا بودن منم پیش اونا بودم.
اومدم میوه و شیرینی براشون ببرم.شما نمیرید اتاق بالا؟
میترا گفت.فکر خوبیه.
سمیرا منو روی پاهاش نشوند و گفت شماها برید سروش رو هم ببرید .
نسترن که نزدیک ما ایستاده بود گفت خیلی خوب .دست هاش رو دراز کرد و گفت خیلی خب پسر خوشگل بیا بغل خودم ،میدونستم که سمیرا ترجیح میده توی شلوغی با چند تا دختر و زن دیگه نباشه که مجبور بشه حرف بزنه و توی بحث شرکت کنه منم اصلا علاقه ای نداشتم که بشینم و در مورد رنگ مو و مدل ابرو بشنوم.سرم رو به سینه سمیرا چسبوندم و گفتم نه پیش سمیرا می مونم. میترا گفت چرا خوب بیا بریم بالا دیگه گفتم نه همینجا خوبه. سمیرا گفت اشکال نداره بزارید پیش خودم باشه.
اونا رفتن بالا و ما توی آشپزخونه تنها موندیم بعد از چند دقیقه مریم برگشت و روی صندلی دیگه نشست و از سمیرا یه سوال پرسید .من مریم رو دوست داشتم ولی اونقدرا باهاش صمیمی نبودم بر خلاف بقیه دختر ها دلیلشم اینه که اون حسابی آدم جدی و مقرراتی هست .
سمیرا موبایلش رو کنار گذاشت یک بشقاب میوه برداشت و شروع به پوست کندن و خورد کردن میوه برای هردومون کرد.
سمیرا و مریم مشغول صحبت بودند که یکی از پسردایی هام که اسمش سهیل بود و برادر دوقلو ی مریم هست وارد آشپزخانه شد و با تمسخر گفت پسر لوس رو ببین و خندید.
مریم با اخم گفت سهیل خفه شو نکنه دوست داری گوشت رو بپیچونم.
سهیل گفت باشه خانم بد اخلاق،خوبه فقط ۷ دقیقه بزرگتری و رفت.
این حرف سهیل باعث ناراحتیم شد و اشک توی چشمام جمع شد و خواستم از بغل سمیرا پائین بیام.
سمیرا متوجه شد گفت چیه عزیزم کجا میری؟ ناراحت شدی؟
گفتم پسر های دیگه مو مسخره میکنن و اذیتم میکنن.
میخوام برم بیرون توی حیاط تنها باشم.
سمیرا گفت ناراحت نباش اونا به تو حسودیشون میشه.
مریم گفت پسره ی سرتق به وقتش حسابش رو میرسم.
سمیرا منو توی بغلش گهواره کرد و سرم رو داخل سینه برد، پرسید دوست داری با موبایلم بازی کنی؟
سرم رو تکون دادم،بله.
گفت بیا عزیزم.
من مشغول بازی با موبایل سمیرا شدم و مریم و سمیرا هم باهم صحبت کردن. بعد ۱۰ دقیقه مریم رفت تا چایی ببره واسه بقیه.
سمیرا گوشی رو ازم گرفت اول روی پاهاش نشوندم بعدش سرم رو روی شونه اش گذاشت دستامو دور گردنش انداخت و بلند شد.پاهام رو دور کمرش پیچیدم .
ظرف میوه رو گذاشت توی ظرف شویی و شست.از آشپزخونه اومد بیرون و از راه پله بالا رفت.
ازش نپرسیدم کجا میره واقعا الان به این سکوت سمیرا احتیاج داشتم.رسیدیم بالا توی گوشم گفت ببرمت دستشویی؟گفتم نه لازم ندارم گفت باشه و رفت توی اتاقش منو گذاشت روی تخت ، رفت جلوی آینه یکم خودشو برانداز کرد، از کتابخونه اش یه کتاب برداشت اومد و دراز کشید و شروع به خوندن کتاب کرد کنارش دراز کشیدم و سرم رو روی شونه اش گذاشتم.
میشه واسه منم بخونی.
بوسم کرد و گفت آره عزیزم.
یه ۲۰ دقیقه ای گذشت،آروم آروم چشمام سنگین شد و خوابم برد.
از خواب بیدار شدم همه جا ساکت و نسبتا تاریک بود. توی تخت سمیرا بودم،پشتش با من بود و خوابیده بود.
یکم منگ بودم چند دقیقه ای وایسادم انگار کلا خواب از سرم اومده بود بیرون آروم از تخت بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون توی راهرو جلوی در اتاق میترا وایسادم یه نوری از اتاقش بیرون میومد معلوم بود که بیداره.
آروم در رو باز کردم و سرم رو بردم داخل گفتم سلام.
میترا پشت میز کارش نشسته بود.
سلام عزیزم، بیدار شدی؟
میشه بیام تو؟
دستش دو دراز کرد،آره بیا ببینم.نزدیک شدم کنارش وایسادم دستش رو دورم حلقه کرد.
منم دستمو رو انداختم رو شونه اش.
چی شده چرا بیدار شدی؟
ساعت چنده؟
ساعت اممم…‌ حدودا چهار.
چهار!!! چرا منو بیدار نکردید مامانم اینجاست.
انقدر ملوس بغل سمیرا خوابیده بودی دلمون نیومد بیدارت کنیم. خاله هم برگشت خونتون. با لحن بچگونه گفت :چیه دلت واسه مامانت تنگ شده کوچولو؟ نه، چرا یعنی نه نمیدونم.
میترا کشوندم بین پاهاش و به پهلو نشوندم روی پای راستش پاهام بین پاهاش قرار داد کمرم رو تکیه داد به به بازوی راستش و دستشو دورم حلقه کرد. با دست چپ موهام و مرتب کرد صورتم رو گرفت و لپمو بوسید.
سرم رو چسبوندم به سینه اش و خودمو توی بغلش جمع کردم.ببرمت روی تخت بخوابونمت؟
نه خوابم نمیاد.
گرسنه ات شده؟
یکم احساس گرسنگی میکردم پس گفتم،آره یکم.
میترا با لبخند گفت عزیزم. خودمم گرسنه ام شده بیا بریم یه چیزی بهت بدم.در حالی که هنوز توی بغلش بودم بلند شد سرپا ایستاد راه افتاد و رفتیم پایین توی آشپزخونه،خونه خالم بزرگ و دو طبقه هست اتاق ها هم همه بالا هستن پس حتی وقتی نصفه شب توی آشپزخونه باشی مزاحم کسی نمیشی.

خوب ببینم چی داریم ام چی داریم…مممم
پنیر،کالباس،سالاد یه فکری لازانیا درست کنم.
الان؟آره مگه دوست نداری؟چرا. خوب نیم ساعته آماده است.منو گذاشت روی کابینت و شروع کرد.
آروم آروم باهم صحبت میکردیم و میترا مشغول کار بود. یکم فشار احساس کردم.
گفتم میترا.
جانم
من دستشویی دارم.
یکم اخم کرد.شماره ۱ یا ۲
هردو
خیلی عجله داری؟
چرا.
بزار غذا رو بزارم توی ماکروفر‌ بعد میبرمت،باشه؟
باشه.
چند دقیقه بعد میترا بردم دستشویی، برگشتیم آشپزخونه غذامون رو بخوریم، بهش گفتم میشه بهم غذا بدی؟
امشب حسابی کوچولو شدی😘
با چنگال یه تیکه برداشت و گفت هواپیما داره میاد. بعد غذا میترا منو برد و برام مسواک ،برگشتیم توی اتاقش.میخوای بخوای؟نه عزیزم یه پروژه دارم که فردا باید به شرکت تحویل بدم یکم دیگه کار داره.
میشه نگاه کنم،باشه اشکال نداره.
نشست روی صندلی دوباره به پهلو نشوندم روی پای راستش پاهام بین پاهاش قرار داد کمرم رو تکیه داد به به بازوی راستش و دستشو دورم حلقه کرد. شروع کرد به کار کردن با کامپیوترش .
حدود یک ساعتی توی بغلش نشسته بودم با هم حرف میزدیم اونم کارشو میکرد. تا اینکه خوابم برد

نوشته: سهیل

بازدید 17,988

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

14 پاسخ به “پسر لوس”

  1. عزیزم اینکه تو حتی در تخیل خودت هم اینجوری فکر می کنی نشون میده کمبود شدید محبت یا مشکلات جدی تر داری ،میتونی بم پیام بدی یا یه سر به روان کاو بزنی

  2. داستانت رو بخاطر کتابی نوشتن نخوندم . دفعه بعدی اگر خواستی چیزی مثل داستان بنویسی سعی کن به زبون کتابی ننویسی.

  3. باز خوبه وزنت کمه وگرنه ریدنی باید زیرت تشت میزاشتن.من موندم تو اینجا رو چطوری پیدا کردی

  4. بهترین داستان یه ماه پیشه به نظرم😂ولی نمیدونم چجوری با وزن زیاد رو پاشون نگه میداشتن یا میبردنت طبقه بالا پایین تو بغلشون

  5. کسشر محض اونا میبردنت دسشویی چرا داری گوه میخوری چرا فضا سایتو میرنی توش بچه کونی کیرم تو مغزت

  6. ۵۰ کیلو استخون با یه روکش و چهارتا ملاقه خونی اون وقت تورو مثل کیسه سیمان.اونم دخترخاله هات بغل میکنن و بالا و پایین میبرنت؟ یا روی پاشون می‌شینی و بغلت میکنن و با کامپیوتر کار میکنن؟ ریدی به تمام قوانین فیزیک کصکش کونی

  7. چطوری گُمپِ گُلُمداستان سکسی باید مینوشتینه زندگی روزانه ات رو که اونم کتابی نوشتیبرو اینستا مثل این عقده ای ها از صبح تا شب زندگیت رو زنده نشون بقیه بدهدیگه ننویس اگر میخای فحاشی نکنن بهت🐖

  8. اه اه اهچندشچقدر حال بهم زنی توحتی نتونستم کستانتو تموم کنم.امیدوارم یه شوهر خوب پیدا کنی و تکلیفت باخودت معلوم بشه.

  9. بابا مردم گناه دارن چرا انقدر نظره منفی میدید خب ی داستانی نوشته پشت کرده دیگه شمام وقت گذاشتی خوندی خوشت اومد 👍 خوشت‌نیومدم 👎 . تموم شد رفت دیگه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید