خیلی سکسی نیست بیشتر پند و اندرزه …
سلام ایلیا هستم قم زندگی میکنم و داستان من برمیگرده به شانزده سالگی.
پدر من از خانواده متولی بود ولی بخاطر اشتباهات بدی که در زندگی داشت تمام پول ها نابود شد و ناچار از زندگی خوبی که داشت سقوط بدی کرد و زندگی جدیدش یعنی کارمندی شروع شد و البته هنوز همونطور ادامه داره …
من تا ۹ سالگی معنی واقعی رفاه و میفهمیدم ولی با داشتن رفاه کامل اصلا داشتن پدر و حس نمیکردم.
با اینکه پسرم حتی یک بار پدرم منو از بچگی حموم نبرد با پدرم استخر نرفتم، کارخونش نمیبرد منو کلا آدمی بود که نمیدونم چطور توضیح بدم ببینید این فرد اصلا نباید زن میگرفت ! جدی میگم ببینید بعضی ها برای داشتن همسر و فرزند بوجود نیومدن، پدر من فردی بود که نه قمار باز بود نه خانم باز نه دودی هیچچچچچی یعنی بخوام بگم درستشو اصلا مرد نبود و نیست نه در رفتار نه در کردار هیچ … اینجاش شد یه جورایی درد و دل …
با اینکه پولدار بودیم ولی بالاشهر نبودیم و پایین شهر بودیم که البته پولدار بودن ما خیلی بیشتر نمود می کرد چون تو محل ای که همه مرغ براشون آرزو بود ما از مرغ متنفر بودیم.
و بعد از نابود شدن زندگی هم همونجا موندیم و فقط همون خونه برامون موند هرچی دار و ندار داشتیم رفت …
من شده بودم ۱۴ ساله که دیگه به اجبار نصف روز کار نصف روز مدرسه که بعد از ۹ سالگی مدرسم عوض شد و پیاده میرفتم مدرسه (قبلا سرویس داشتم مدرسم هم تو یه محله ای بود که بالاشهر بود تو قم و نمیتونم بگم تابلو میشم).
من حیا داشتم و این با حیا بودن من حتی اجازه نه گفتن هم به من نمیداد …
یه فردی بود که میگیم اسمش علی بود مثلا این تو کشتارگاه کار می کرد، بعضی وقتا تو کوچه منو میدید منو یه گوشه نگه میداشت دست به کونم میکشید و لمسم می کرد خلاصه …
از ظاهر خودم نمیتونم بگم ولی اینجوری بگم که زیبا رو هستم و متاسفانه بدن بسیار جذابی برای مرد ها دارم البته چشمام رنگی نیست فقط .
کم کم علی مرغ میداد بهم تخم مرغ میداد یروز بال و کتف میداد میگفت ببر خونه بگو با پولت خریدی…
بار اول دوم سوم … یکبار خواب و بیدار بودم دیدم مادرم برای پدرم داشت تعریف میکرد که هرروز از پول کارگری مرغ و تخم مرغ و اینا میخرم و این خوشحالی مادرم منو واقعا ذوق زده کرد …
کم کم از دستمالی شدن توسط علی مثل اول نمیترسیدم و بدم بیاد و مثل دفعات قبل قلبم طوری بتپه که انگار میخوام ایست قلبی کنم.
کم کم اخلاقم داشت عوض میشد به خودم توی حمام نگاه میکردم و با دستمالی هایی که میشدم بطور ناخودآگاه غریزه ی من به سمت و سوی دیگه ای کشیده میشد، از اون به بعد وقتی علی دستمالیم میکرد سریع کیرم راست میشد ولی اون متوجه نمیشد چون من یخورده کیرم کوچیک بود و هست کلا من الان خوبم و تقریبا یازده سانت دارم الکی نمیگم مثل بقیه سی سانت کیر دارم نه آقا جان… و اون زمان شاید پنج شیش سانت بود کلا … یک بار داشت تو کوچه خلوت دستمالیم میکرد دستش به جلوی من برخورد کرد و دید راست کردم، من هیچوقت نه اعتراض میکردم نه حرفی میزدم فقط خشک میشدم و اون دست میکشید به بدنم و تا زمان اتمام من فقط خشک میشدم.
وقتی متوجه شد راست کردم گفت خوشت میاد ؟
من جوابی ندادم.
گفت بیا دنبالم.
منم واقعا رفتم دنبالش (میدونم هضم این موضوع براتون سخته ولی من اصلا نه بلد نیستم بگم)
رفتم دنبالش تا دره خونه رسیدیم.
دوباره تپش قلبی که چند ماهی بود نداشتم امد سراغم. با چشم اشاره کرد بیا داخل تعلل کردم و ترسیدم همش ۱۶ سالم بود اون زمان و مچم و گرفت و منو برد داخل خونه.
واردسالن شدیم بعد داخل اتاق شدیم.
امد جلو دستم گذاشت رو شلوارش و کیرش که راست شده بود و مثل چوب شده بود و احساس کردم و منم راست کردم.
همینطور که باهام لاس میزد اینقدر با حوصله و آروم داشت لختم میکرد که مغزم هیچ فرمانی مبنی بر تقابل کردن نمیداد و دیدم شلوارم کامل از پام در آمد و فقط یه تیشرت و شرت داشتم.
از روی شرتم کیرم و گرفت یخورده مالید من نفس نفس زدم و اون فکر میکرد من ابنه هستم یا کونی هستم در صورتی که من هیچ رابطه ی جنسی نداشتم.
شرتم و در آورد من تیشرتم و دادم پایین که کیرم مشخص نشه یک چون خجالت میکشیدم دو چون میدونستم کیرم کوچیکه و برای یک پسر این خیلی زشته.
بلند شد همونطور که ایستاده بودم گردنم و گرفت سر را کج کرد شروع کرد لب های پایینم و مکیدن و خیلی با تجربه و با احساس اینکارو میکرد.
دست گذاشت رو شونه هام آروم به سمت پایین فشار داد که به نشانه ی این بود که بشینم رو زمین منو نشوند رو زمین و ازم خواست که روی کمر بخوابم و من خوابیدم البته پاهام و به هم چسبوندم و به بغل مایل کردم که کیرم و نبینه.
لخت شد من هیچ تصوری از سکس نداشتم.
وقتی اومد روم خودم ناخودآگاه خواستم رو شکم بخوابم که کمتر خجالت بکشم ولی گفت نه دوست دارم صورتت و ببینم.
من میدونستم منو میکنه و میدونستم کاری از دستم بر نمیاد و اصلا بلد نیستم باید چجوری مقاومت کنم من نصیحتی از سوی پدرم بهم نشده بود حتی مسائل مردونه مثل غسل و بلوغ و غیره رو مادرم به من یاد داد نه پدرم !
تیشرتمو داد بالا پاهامو باز کرد آمد بین پاهام و خوابید روم سینه های منو مکید (من کلا مو ندارم تا همین الان که نزدیک سی سالگی هستم فقط کمی تو گودی کمر مو دارم) .
بعد آروم آروم شروع کرد با سوراخم بازی کردن بلند شد که بره وازلین بیاره تو همین حین که رفت من تو دلم غوغا بود و افکار مختلف به مغزم هجوم آوردند و نمیدونستم باید چکار کنم و دودوله کوچیکم و میدیدم که تا به الان اینقدر راست نیوده … برام عجیب بود هزاران سوال که چرا من اینقدر راحت با این قضیه دارم کنار میام و هزاران سوال دیگه و قطره ای اشک از چشمم جاری شد.
علی آمد و متوجه اشک ریختن من شد به طوری دلداریم داد و گفت هر جا دردت گرفت بگو من نمیکنم دیگه.
شروع کرد با وازلین سوراخمو ماساژ دادن و انگشت کردن سوراخ من به جایی رسیدم که میخواستم منو بکنه حس بد و خوبی بود و عججججیب ! چرا من باید خواهان کیر باشم ؟ این حس از کجا نشات گرفته برای کودکی که هیچ تجربه ای نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسئله پیچیده و عجیب زندگی من، آیا بخاطر شرایط مدرسه و شنیدن تمجید دیگران من به این سو کشیده شدم ؟ یا تعاریف و لمس های اطرافیان باعث شده بود که ناخودآگاه من جنسیت من و عوض کنه ؟
علی صبور ترین فرد دنیاست برای من نیم ساعت فقط منو آماده میکرد کیر ناقابلی که داشتم داشت میترکید از خونی که درش گردش داشت و آب بی رنگی از سر کیرم خارج شد علی که این صحنه و دید آب کیرم و با سر انگشتش به زیبایی تمام جمع کرد و مالید رو سوراخم که باعث شد برای چند ثانیه نفس نکشم و بعدش ناله ای ناخودآگاه ازم خارج شد که انگار چراغ سبز شروع برای علی بود.
به آرامی کیرش و روی سوراخ تنگ من گذاشت که چندین بار تو حمام رنگ صورتی کرمیش پ دیده بودم گذاشت دوباره اشک از چشمم جاری شد ولی بی دلیل، فشار های خیلی آرومی میداد ولی نه به قصد وارد کردن تپ سوراخم انگار که میخواست سوراخ من و کیرش و با هم آشنا کنه …
شاید باورش براتون سخت باشه با همین عقب جلو رفتن های کیرش ناگهان بدون درد سر کیرش رفت تو کونم و من از ترس فقط دستم و گذاشتم بین خودم و خودش و به شکمش یه فشار کوچیک دادم از ترس ! چون شنیده بودم خیلی درد داره ولی نمیدونم چرا برای من درد نداشت.
حتی بعدها که تو حموم خودمو انگشت کردم با خیال اینکه درد ندارد جوری سوزش گرفتم که اتفاق اون روز برام عجیب و عجیبتر شد.
علی صبر کرد دو دقیقه ای گذشت حس کردم سوراخ من داره کیرش و خیس میکنه و انگار کون من آب میداد .
کم کم بعد از دو دقیقه علی با عقب جلو کردن های میلیمتری شروع کرد و هر بار ذره ای اضافه میشد بعد از سی ثانیه فشاری روی نافم حس کردم و دیدم علی کامل به من چسبیده و به خاطر فشار کیرش تو سوراخم آبم امد و رو شکم خودش و خودم پاشیده شد، علی هنوز آبش نیومده بود ولی من ارضا شده بودم اون هم با دادن ! محله های پایین شهر به تعداد زیادی فضول دارن …
صدای زنگ درب خونه آمد و علی اعتنایی نکرد ولی بجای صدای زنگ اینبار صدای درب زدن شدیدی آمد.
علی شلوارش و با یه زیر پیراهنی پوشید رفت درو باز کرد من همونطور لخت کف اتاق خوابیده بودم و آبم رو شکمم و شلوار و شرتم بغلم بود.
اول صدایی شبیه سیلی شنیدم بعد یه نوای آشنا به گوشم رسید که متوجه شدم مادرمه !!! از قضا یکی از زن های محل سریع به مادرم خبر و رسونده بود و ما حداقل نیم ساعت بود که مشغول بودیم من گیج گیج بودم تا اومدم به خودم بیام دیدم مادرم وارد اتاق شد و پسرش و دید که پاهاش باز آبش رو شکمش و سوراخی که دیگه فتح شده…
مادرم شکست اون روز از چشماش متوجه شدم .
شوهر بی خیالی داشت که بعد از شوهرش تمام امیدش پسرش بود که براش مردی بشه و پشتوانه ای قوی باشه ولی در عوض پسری و میدید که از کرده شدن چنان لذتی برده که با اینکه ارضا شده هنوز دول کوچیکش سیخه … مادرم اومد جلو اشک میریخت و لباس تن من میکرد وقتی از در خونه خارج شدیم تمام محل جلوی در بودن همه فهمیدن…
تا رسیدیم خونه مادرم تو راه فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت و منو میکشید …
رسیدیم خونه منو انداخت تو حمام چهار سالی بود تنها حمام میکردم مادرم با همون لباس های بیرون سریع لباسامو از تنم درآورد آب دوش و باز کرد بدون اینکه صبر اینکه منو گذاشت زیر دوش و اشک میریخت … حتی وقتی پدرش فوت کرد ندیده بودم اینجوری اشک بریزه من کامل گیج بودم هیچ چیزی نمیفهمیدم مات و مبهوت … مادرم لباسش خیس شد و یک سیلی به من زد و سیلی سومین سیلی بعدش دستاش و حلقه کرد دور گردنم مثل گل پژمرده دو زانو افتاد رو زمین و با مشت روی سینم میکوبید، به خودم آمدم من هم هق هق میزدم ولی حرف نمیتونستم بزنم … حرفی برای گفتن باقی نمونده بود.
بهش گفتن پسرت رفته… نگفتن بزور بردنش …
اون روز تمام شد من تا یکسال سرم پایین بود هیچوقت نتونستم توضیح بدم هیچوقت نتونستم بگم مادر تقصیره پدره … من مردونه بار نیومدم من نمیدونم هیچ چیزی رو …
کم کم مادر با این قضیه کنار آمد ولی دیگه منو ایلیا صدا نکرد… به هر روشی صدام میکنه غیر از مادر یا ایلیا یا پسرم …
پدر نداشتن بعضی وقت ها بهتر از پدر داشتنه…
سلام ایلیا هستم قم زندگی میکنم و داستان من برمیگرده به شانزده سالگی.
پدر من از خانواده متولی بود ولی بخاطر اشتباهات بدی که در زندگی داشت تمام پول ها نابود شد و ناچار از زندگی خوبی که داشت سقوط بدی کرد و زندگی جدیدش یعنی کارمندی شروع شد و البته هنوز همونطور ادامه داره …
من تا ۹ سالگی معنی واقعی رفاه و میفهمیدم ولی با داشتن رفاه کامل اصلا داشتن پدر و حس نمیکردم.
با اینکه پسرم حتی یک بار پدرم منو از بچگی حموم نبرد با پدرم استخر نرفتم، کارخونش نمیبرد منو کلا آدمی بود که نمیدونم چطور توضیح بدم ببینید این فرد اصلا نباید زن میگرفت ! جدی میگم ببینید بعضی ها برای داشتن همسر و فرزند بوجود نیومدن، پدر من فردی بود که نه قمار باز بود نه خانم باز نه دودی هیچچچچچی یعنی بخوام بگم درستشو اصلا مرد نبود و نیست نه در رفتار نه در کردار هیچ … اینجاش شد یه جورایی درد و دل …
با اینکه پولدار بودیم ولی بالاشهر نبودیم و پایین شهر بودیم که البته پولدار بودن ما خیلی بیشتر نمود می کرد چون تو محل ای که همه مرغ براشون آرزو بود ما از مرغ متنفر بودیم.
و بعد از نابود شدن زندگی هم همونجا موندیم و فقط همون خونه برامون موند هرچی دار و ندار داشتیم رفت …
من شده بودم ۱۴ ساله که دیگه به اجبار نصف روز کار نصف روز مدرسه که بعد از ۹ سالگی مدرسم عوض شد و پیاده میرفتم مدرسه (قبلا سرویس داشتم مدرسم هم تو یه محله ای بود که بالاشهر بود تو قم و نمیتونم بگم تابلو میشم).
من حیا داشتم و این با حیا بودن من حتی اجازه نه گفتن هم به من نمیداد …
یه فردی بود که میگیم اسمش علی بود مثلا این تو کشتارگاه کار می کرد، بعضی وقتا تو کوچه منو میدید منو یه گوشه نگه میداشت دست به کونم میکشید و لمسم می کرد خلاصه …
از ظاهر خودم نمیتونم بگم ولی اینجوری بگم که زیبا رو هستم و متاسفانه بدن بسیار جذابی برای مرد ها دارم البته چشمام رنگی نیست فقط .
کم کم علی مرغ میداد بهم تخم مرغ میداد یروز بال و کتف میداد میگفت ببر خونه بگو با پولت خریدی…
بار اول دوم سوم … یکبار خواب و بیدار بودم دیدم مادرم برای پدرم داشت تعریف میکرد که هرروز از پول کارگری مرغ و تخم مرغ و اینا میخرم و این خوشحالی مادرم منو واقعا ذوق زده کرد …
کم کم از دستمالی شدن توسط علی مثل اول نمیترسیدم و بدم بیاد و مثل دفعات قبل قلبم طوری بتپه که انگار میخوام ایست قلبی کنم.
کم کم اخلاقم داشت عوض میشد به خودم توی حمام نگاه میکردم و با دستمالی هایی که میشدم بطور ناخودآگاه غریزه ی من به سمت و سوی دیگه ای کشیده میشد، از اون به بعد وقتی علی دستمالیم میکرد سریع کیرم راست میشد ولی اون متوجه نمیشد چون من یخورده کیرم کوچیک بود و هست کلا من الان خوبم و تقریبا یازده سانت دارم الکی نمیگم مثل بقیه سی سانت کیر دارم نه آقا جان… و اون زمان شاید پنج شیش سانت بود کلا … یک بار داشت تو کوچه خلوت دستمالیم میکرد دستش به جلوی من برخورد کرد و دید راست کردم، من هیچوقت نه اعتراض میکردم نه حرفی میزدم فقط خشک میشدم و اون دست میکشید به بدنم و تا زمان اتمام من فقط خشک میشدم.
وقتی متوجه شد راست کردم گفت خوشت میاد ؟
من جوابی ندادم.
گفت بیا دنبالم.
منم واقعا رفتم دنبالش (میدونم هضم این موضوع براتون سخته ولی من اصلا نه بلد نیستم بگم)
رفتم دنبالش تا دره خونه رسیدیم.
دوباره تپش قلبی که چند ماهی بود نداشتم امد سراغم. با چشم اشاره کرد بیا داخل تعلل کردم و ترسیدم همش ۱۶ سالم بود اون زمان و مچم و گرفت و منو برد داخل خونه.
واردسالن شدیم بعد داخل اتاق شدیم.
امد جلو دستم گذاشت رو شلوارش و کیرش که راست شده بود و مثل چوب شده بود و احساس کردم و منم راست کردم.
همینطور که باهام لاس میزد اینقدر با حوصله و آروم داشت لختم میکرد که مغزم هیچ فرمانی مبنی بر تقابل کردن نمیداد و دیدم شلوارم کامل از پام در آمد و فقط یه تیشرت و شرت داشتم.
از روی شرتم کیرم و گرفت یخورده مالید من نفس نفس زدم و اون فکر میکرد من ابنه هستم یا کونی هستم در صورتی که من هیچ رابطه ی جنسی نداشتم.
شرتم و در آورد من تیشرتم و دادم پایین که کیرم مشخص نشه یک چون خجالت میکشیدم دو چون میدونستم کیرم کوچیکه و برای یک پسر این خیلی زشته.
بلند شد همونطور که ایستاده بودم گردنم و گرفت سر را کج کرد شروع کرد لب های پایینم و مکیدن و خیلی با تجربه و با احساس اینکارو میکرد.
دست گذاشت رو شونه هام آروم به سمت پایین فشار داد که به نشانه ی این بود که بشینم رو زمین منو نشوند رو زمین و ازم خواست که روی کمر بخوابم و من خوابیدم البته پاهام و به هم چسبوندم و به بغل مایل کردم که کیرم و نبینه.
لخت شد من هیچ تصوری از سکس نداشتم.
وقتی اومد روم خودم ناخودآگاه خواستم رو شکم بخوابم که کمتر خجالت بکشم ولی گفت نه دوست دارم صورتت و ببینم.
من میدونستم منو میکنه و میدونستم کاری از دستم بر نمیاد و اصلا بلد نیستم باید چجوری مقاومت کنم من نصیحتی از سوی پدرم بهم نشده بود حتی مسائل مردونه مثل غسل و بلوغ و غیره رو مادرم به من یاد داد نه پدرم !
تیشرتمو داد بالا پاهامو باز کرد آمد بین پاهام و خوابید روم سینه های منو مکید (من کلا مو ندارم تا همین الان که نزدیک سی سالگی هستم فقط کمی تو گودی کمر مو دارم) .
بعد آروم آروم شروع کرد با سوراخم بازی کردن بلند شد که بره وازلین بیاره تو همین حین که رفت من تو دلم غوغا بود و افکار مختلف به مغزم هجوم آوردند و نمیدونستم باید چکار کنم و دودوله کوچیکم و میدیدم که تا به الان اینقدر راست نیوده … برام عجیب بود هزاران سوال که چرا من اینقدر راحت با این قضیه دارم کنار میام و هزاران سوال دیگه و قطره ای اشک از چشمم جاری شد.
علی آمد و متوجه اشک ریختن من شد به طوری دلداریم داد و گفت هر جا دردت گرفت بگو من نمیکنم دیگه.
شروع کرد با وازلین سوراخمو ماساژ دادن و انگشت کردن سوراخ من به جایی رسیدم که میخواستم منو بکنه حس بد و خوبی بود و عججججیب ! چرا من باید خواهان کیر باشم ؟ این حس از کجا نشات گرفته برای کودکی که هیچ تجربه ای نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسئله پیچیده و عجیب زندگی من، آیا بخاطر شرایط مدرسه و شنیدن تمجید دیگران من به این سو کشیده شدم ؟ یا تعاریف و لمس های اطرافیان باعث شده بود که ناخودآگاه من جنسیت من و عوض کنه ؟
علی صبور ترین فرد دنیاست برای من نیم ساعت فقط منو آماده میکرد کیر ناقابلی که داشتم داشت میترکید از خونی که درش گردش داشت و آب بی رنگی از سر کیرم خارج شد علی که این صحنه و دید آب کیرم و با سر انگشتش به زیبایی تمام جمع کرد و مالید رو سوراخم که باعث شد برای چند ثانیه نفس نکشم و بعدش ناله ای ناخودآگاه ازم خارج شد که انگار چراغ سبز شروع برای علی بود.
به آرامی کیرش و روی سوراخ تنگ من گذاشت که چندین بار تو حمام رنگ صورتی کرمیش پ دیده بودم گذاشت دوباره اشک از چشمم جاری شد ولی بی دلیل، فشار های خیلی آرومی میداد ولی نه به قصد وارد کردن تپ سوراخم انگار که میخواست سوراخ من و کیرش و با هم آشنا کنه …
شاید باورش براتون سخت باشه با همین عقب جلو رفتن های کیرش ناگهان بدون درد سر کیرش رفت تو کونم و من از ترس فقط دستم و گذاشتم بین خودم و خودش و به شکمش یه فشار کوچیک دادم از ترس ! چون شنیده بودم خیلی درد داره ولی نمیدونم چرا برای من درد نداشت.
حتی بعدها که تو حموم خودمو انگشت کردم با خیال اینکه درد ندارد جوری سوزش گرفتم که اتفاق اون روز برام عجیب و عجیبتر شد.
علی صبر کرد دو دقیقه ای گذشت حس کردم سوراخ من داره کیرش و خیس میکنه و انگار کون من آب میداد .
کم کم بعد از دو دقیقه علی با عقب جلو کردن های میلیمتری شروع کرد و هر بار ذره ای اضافه میشد بعد از سی ثانیه فشاری روی نافم حس کردم و دیدم علی کامل به من چسبیده و به خاطر فشار کیرش تو سوراخم آبم امد و رو شکم خودش و خودم پاشیده شد، علی هنوز آبش نیومده بود ولی من ارضا شده بودم اون هم با دادن ! محله های پایین شهر به تعداد زیادی فضول دارن …
صدای زنگ درب خونه آمد و علی اعتنایی نکرد ولی بجای صدای زنگ اینبار صدای درب زدن شدیدی آمد.
علی شلوارش و با یه زیر پیراهنی پوشید رفت درو باز کرد من همونطور لخت کف اتاق خوابیده بودم و آبم رو شکمم و شلوار و شرتم بغلم بود.
اول صدایی شبیه سیلی شنیدم بعد یه نوای آشنا به گوشم رسید که متوجه شدم مادرمه !!! از قضا یکی از زن های محل سریع به مادرم خبر و رسونده بود و ما حداقل نیم ساعت بود که مشغول بودیم من گیج گیج بودم تا اومدم به خودم بیام دیدم مادرم وارد اتاق شد و پسرش و دید که پاهاش باز آبش رو شکمش و سوراخی که دیگه فتح شده…
مادرم شکست اون روز از چشماش متوجه شدم .
شوهر بی خیالی داشت که بعد از شوهرش تمام امیدش پسرش بود که براش مردی بشه و پشتوانه ای قوی باشه ولی در عوض پسری و میدید که از کرده شدن چنان لذتی برده که با اینکه ارضا شده هنوز دول کوچیکش سیخه … مادرم اومد جلو اشک میریخت و لباس تن من میکرد وقتی از در خونه خارج شدیم تمام محل جلوی در بودن همه فهمیدن…
تا رسیدیم خونه مادرم تو راه فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت و منو میکشید …
رسیدیم خونه منو انداخت تو حمام چهار سالی بود تنها حمام میکردم مادرم با همون لباس های بیرون سریع لباسامو از تنم درآورد آب دوش و باز کرد بدون اینکه صبر اینکه منو گذاشت زیر دوش و اشک میریخت … حتی وقتی پدرش فوت کرد ندیده بودم اینجوری اشک بریزه من کامل گیج بودم هیچ چیزی نمیفهمیدم مات و مبهوت … مادرم لباسش خیس شد و یک سیلی به من زد و سیلی سومین سیلی بعدش دستاش و حلقه کرد دور گردنم مثل گل پژمرده دو زانو افتاد رو زمین و با مشت روی سینم میکوبید، به خودم آمدم من هم هق هق میزدم ولی حرف نمیتونستم بزنم … حرفی برای گفتن باقی نمونده بود.
بهش گفتن پسرت رفته… نگفتن بزور بردنش …
اون روز تمام شد من تا یکسال سرم پایین بود هیچوقت نتونستم توضیح بدم هیچوقت نتونستم بگم مادر تقصیره پدره … من مردونه بار نیومدم من نمیدونم هیچ چیزی رو …
کم کم مادر با این قضیه کنار آمد ولی دیگه منو ایلیا صدا نکرد… به هر روشی صدام میکنه غیر از مادر یا ایلیا یا پسرم …
پدر نداشتن بعضی وقت ها بهتر از پدر داشتنه…
نوشته: ایایا
5 پاسخ به “پسر با حیا”
خوب نوشته بودی ولی اینکه بخوای پدرت را مقصر بدونی هم درست نیست…خیلی از پدرها مستقیم به بچه هاشون نمیگن این حرفها را …ولی بچه های قوی و زرنگی دارن و بالعکس …تو این زمونه و مشکلات پدرت بیشتر به فکر مشکلات روزمرست که داره کمر مردمو میشکنه و بیشتر پدران این رنج را تحمل میکنن و دیگه حوصله ندارن به بچه هاشون بگن یه وقت کون نده و قوی باش و ازهیچ فردی نترس
کسوشر نگو کونی میخوای بندازی گردن پدر اوبی بودنتو؟
کاش شیراز بودی و تو همون سنین تا کمکت می کردیم
خوشگلی برای پسرهای نوجوون امتیاز که محسوب نمیشه بلکه یه دردسر و مشکل سازه براشون
من هم سن تو بودم با کیرم آدم بلند میکردم ۱۶ ساله کجاش کودکه