نگاه

سیمین خانم پا‌به‌پا همراهمون میومد و حواسش بود که صابر و اون کارگرِ باربری-که بابت حمل کردن پیرِمرد تا داخلِ واحد پول اضافه گرفته بود-با احتیاط حملش می‌کنن یا نه. انگار که یه وسیله‌ی شکستنی توی دستشون باشه، همش می‌گفت:«مراقب باشین پاش به نرده برخورد نکنه!»
انگار اون چهارطبقه کِش اومده بود و پله‌ها قرار نبود تموم بشن. بالاخره با هر بدبختی بود، پیرمرد بیچاره که حتی قدرت تکلم نداشت و چشماش بسته بود رو بردن داخل و روی تختِ مخصوصی که درست وسط پذیرایی پیشِ ستون تعبیه کرده بودن، رها کردن. سیمین خانم برای بار چندم به صابر تأکید کرد:«کپسول اکسیژن باید همیشه پُر باشه. روزی چند بار جا‌به‌جاش کنین که زخم بستر نگیره. برنامه‌ی داروهاش رو هم نوشتم و زدم رو یخچال. حداقل هفته‌ای دوبار حمومش کنین. اگه حالش بد شد زنگ بزنین دکتر بیاد ویزیتش کنه…»
همینطور داشت پشت سر هم دستوراتش رو دیکته می‌کرد و صابرم که چشم به قالیِ کهنه‌ی کف اتاق دوخته بود و اصلاً بهش نگاه نمی‌کرد، بعد از هر جمله‌ای که تموم می‌شد، فوراً می‌گفت:«چَشم!»
وقتی سیمین خانم و کارگرِ بابری رفتن، چادرم رو از سرم باز کردم و خودم روی کاناپه‌ی کهنه‌ی کنار ِ تخت رها کردم. پاهام رو تا جایی که می‌شد کِش دادم تا خستگی از تنم بیرون بره. صابر گفت:«خیلی خسته شدی نه؟»
گفتم:«با اینکه بیشتر کارا رو تو انجام دادی، حرفای اون زن خیلی مغزم رو خسته کرد. چطوری می‌تونه انقدر پشت سر هم وِر بزنه؟ یکی نیست بگه تو که خیلی به بابات حساسی چرا خونه‌ و تمام اموال این بدبخت رو بالا کشیدی و ولش کردی تو یه آپارتمانِ درب و داغون و براش پرستار گرفتی؟»
صابر با چشم و ابرو به پیرِمرد که مثل یه جنازه بی‌حرکت روی تخت خوابیده و یه ماسک اکسیژن روی صورتش بود، اشاره کرد و آروم گفت:«با احتیاط صحبت کن.»
دوباره با صدای بلند گفتم:«این بنده خدا که تعطیله! نه گوشاش می‌شنوه و نه حال داره چشماش رو باز کنه. ببین!»
شونه‌ش رو تکون دادم و صدا زدم:«باباجون؟ بابابزرگ؟ حاج‌آقا؟»
ولی اصلاً تکون نخورد. گفتم:«بفرما! دیدی؟»
صابر انگار کاملاً قانع شد. چند لحظه بعد، حس کردم از کنار ستونِ وسط پذیرایی صدای گریه‌ی یه زن میاد. به صابر گفتم:«توام می‌شنوی؟»
گفت:«چی رو؟»
گفتم:«انگار یه زن داره گریه می‌کنه.»
یکم گوشاش رو تیز کرد و بعد گفت:«نه من چیزی نمی‌شنوم.»
صابر رفت تو اتاق خواب و من دور ستون چرخ زدم. یه جا پایین ستون یه نفر کلّی فرمول ریاضی نوشته بود. یه گوشه‌ی دیگه از ستون کثیف بود. انگار یه رنگی روش مالیده شده بود و یکی با دستمالِ کثیف سعی کرده بود تمیزش کنه. یه طرفم جای چنگالای یه حیوون بود. حسِ خوبی به این خونه نداشتم ولی نمی‌خواستم صابر رو هم نگران کنم.
من و صابر تازه ازدواج کرده بودیم. اون هنوز داشت تحصیلات حوزه‌ش رو تکمیل می‌کرد و به عنوان پیش نمازِ مسجد(فقط نمازِظهر) یه پول ناچیزم می‌گرفت؛ ولی پول درست و حسابی نداشتیم. مجبور شدیم پرستاری از اون پیرمرد رو قبول کنیم تا هم هزینه‌ی مسکن ندیم و هم یه پول اضافه بیاد تو زندگیمون.
دم ظهر بود که لباسام رو عوض کردم و یه تاپ و شلوارکِ تنگ پوشیدم. صابر از پشت بغلم کرد و خودش رو چسبوند به کونم. گردنم رو با دست گرفت و گلوم رو بوس کرد. گفتم:«نماز ظهر نزدیکه دیرت میشه‌ها!»
گفت:«نماز که همیشه هست. ولی وقتی تو اینطوری لباس می‌پوشی نمی‌تونم دستمالی‌ت نکنم.»
به پیرمرد اشاره کردم و برای اینکه حرفِ خودش رو تلافی کنم، گفتم:«با احتیاط رفتار کن.»
خنده‌ی ریزی زد و گفت:«حالا که اینطور شد، عمداً دوست دارم پیش یکی دیگه بمالمت.»
وقتی حشری می‌شد گاهی چیزای عجیبی می‌گفت. ولی این حرفش باعث شد منم داغ شم. برگشتم و دستام رو دور گردنش قلاب کردم. قدش خیلی از من بلند‌تر بود. تا جایی که می‌تونستم روی پنجه‌هام خودم رو بالا کشیدم و لبام رو به لباش رسوندم. یکم از هم لب گرفتیم. صابر گفت:«تا همین جاش رو یادت بمونه بعد از اینکه از نماز برگشتم، ادامه‌ش رو می‌ریم.»
صابر وضو گرفت و لباسای طلبگی‌ش رو تنش کرد و طبق معمول رفت مسجد. منم رفتم توی آشپزخونه تا طبق دستورِ سیمین خانم یه سوپِ سبزیجات پوره شده برای پیرمرد درست کنم. یه تیکه هویج گوشه‌ی لُپم بود و داشتم واسه خودم زیر لب آواز می‌خوندم و غذا می‌پختم که یهو چشمم خورد به پیرمرد! درجا خُشکم زد. نشسته بود روی تخت. ماسک رو از روی صورتش برداشته بود و سرش رو چرخونده بود سمت آشپزخونه. با چشمای کاملاً باز داشت به من نگاه می‌کرد. هویج رو به همراه آب دهنم به زور قورت دادم جوری که حلقم رو خراش داد. دو تایی در سکوت بهم زُل زده بودیم. من فکر می‌کردم قدرت حرکت کردن نداره! چطوری بدون کمک روی تخت نشسته بود؟ چطوری بدون ماسک داشت نفس می‌کشید؟ تو همین فکرا بودم که یادم افتاد لباسِ درست و حسابی تنم نیست. صابر همیشه بهم می‌گفت:«تو اگه لُخت باشی، مُرده رو هم زنده می‌کنی!» آروم و با احتیاط خزیدم تو اتاق خواب و اونم با چشماش تعقیبم می‌کرد. یه شومیز و دامنِ بلند پوشیدم و روسری سر کردم. وقتی برگشتم، پیرمرد به حالت اولش برگشته بود. روی تخت خواب بود و ماسک روی صورتش. استغفرالله‌ی گفتم و با ترس و لرز رفتم نزدیکش. با احتیاط تکونش دادم ولی هیچ حرکتی نکرد. با خودم گفتم:«یعنی خیالاتی شدم؟»
دوباره برگشتم تو آشپزخونه ولی اینبار هر چند دقیقه یکبار بر‌می‌گشتم و به پیرمرد نگاه می‌کردم. یه جوری بیهوش روی تخت افتاده بود که به چشمام و چیزایی که چند دقیقه قبل دیده بودم شک کردم. حدود نیم ساعت بعد صابر برگشت خونه و یه نگاه به سرتاپام انداخت. با تعجب پرسید:«چرا چادر چاقچور کردی؟ کسی اومده؟»
گفتم:«نه! راستش وقتی داشتم تو آشپزخونه غذا درست می‌کردم، یهو نگاه کردم و دیدم پیرمرده نشسته روی تخت، ماسکش رو هم درآورده و داره به من نگاه می‌کنه. ترسیدم و رفتم لباس پوشیدم ولی وقتی برگشتم دوباره خواب بود.»
یکم با تعجب به من نگاه کرد. بعد برگشت و به پیرمرد خیره شد. بهم گفت:«تقصیری نداری. خسته‌ای، محیط این خونه‌ام هنوز برات غریبه! عادت می‌کنی.»
ازش دلخور شدم. داشتم می‌رفتم تو آشپزخونه غذا رو بکشم، که دستم رو گرفت و همزمان روسری رو از سرم کشید. افتادم تو بغلش. گفتم:«حداقل برو این لباس آخوندی رو از تنت در بیار.»
گفت:«چرا؟ دوست نداری به یه آخوند کُس بدی؟»
دوباره نگاهم رفت سمت پیرمرده. محکم لبام رو بوسید و گفت:«بذار نگاه کنه اونم حال کنه بابا! مطمئنم تو این هشتاد سالی که زندگی کرده هیچ وقت کُسی مثل تو ندیده.»
تند تند لباسام رو از تنم درآورد و توی همون پذیرایی کاملا لُختم کرد. خیلی معذب بودم. گفتم:«صابر تو رو خدا بیا بریم تو اتاق خواب.»
انگار لج کرده بود. گفت:«دوست دارم پیش این بابابزرگ بُکنمت. اعتراض داری؟»
تا خواستم دهنم رو باز کنم، دوباره لبام رو کرد توی دهنش. محکم لبام رو مک می‌زد و می‌خورد. همزمان با هر دوتا دستش سینه‌هام رو فشار می‌داد و می‌مالید. هم حشری شده بودم و هم استرس داشتم. من رو کشید سمت کناپه‌ای که کنار تختِ پیرمرد بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم و سرم با سرِ پیرمرده فقط چند سانتی متر فاصله داشت. فوراً پاهام رو از هم باز کرد و سرش رو برد لای پاهام. با التماس گفتم:«صابر تو رو خدا…»
حرفم رو قطع کرد و گفت:«تو رو خدا چی؟ بُکنمت؟ رو چشمم عزیزم! الان یه جوری می‌کُنمت که این بابا جونم آبش بیاد!»
زبونش رو روی کُسم می‌کشید و تند تند لیس می‌زد. هر دو تا دستم رو روی دهنم گذاشته بودم که صدام در نیاد. دو تا انگشتش رو خیس کرد و هُل داد تو کُسم. کُس‌لیسی کردنش حرف نداشت. توی همون حال سرم رو به پشت برگردوندم و به صورت پیرمرد نگاه کردم. صدای نفساش که سخت و سنگین بود، توی گوشم می‌پیچید ولی همچنان با چشمای بسته روی تخت خواب بود. وقتی صابر با اون یکی دستش نوک سینه‌م رو آروم بشکون گرفت، یه جیغِ کوتاه کشیدم. پیرمرد یهو چشماش رو باز کرد. داشتیم بهم نگاه می‌کردیم. صابر سرعتِ دست و زبون زدنش رو بالا بُرد و همزمان با ارضا شدن، دوباره جیغ کشیدم و چشمام رو بستم. تند تند لباساش رو درآورد و کیرش رو توی کُسم فرو کرد. عادت نداشت موقع سکس حرف بزنه ولی نمی‌دونم چرا جو گیر شده بود. با صدای بلند گفت:«خوش‌ت میاد پیش بابابزرگ داری بهم کُس می‌دی؟»
با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:«صابر!»
یه قهقهه از سر ذوق زد و انگار یه انرژی فراطبیعی بهش تزریق شده باشه یا دکمه‌ی” توربو “ش رو زده باشن، مشغول تلمبه زدن توی کُسم شد. یه جوری تنش رو به تنم می‌کوبید که صداش توی خونه پیچیده بود. اصلاً براش مهم نبود که اون پیرمرد هر چند علیل و ناتوان بالاخره یه موجود زنده‌ست! از شدت حشر خیلی زودتر از معمول آبش اومد و با آه و ناله آبش رو تو کُسم خالی کرد. هر دومون دوباره لباس پوشیدیم.
صابر با سرنگ به پیرمرد غذا داد. ماساژش داد و پوشکش رو عوض کرد. ولی من یه گوشه نشسته بودم. انگار حال و حوصله‌ی هیچ کاری رو نداشتم و احساس افسردگی و کرختی می‌کردم. بهم نگاه کرد و گفت:«می‌گم مریم! پایین همین ساختمون یه آرایشگاه زنونه‌ست که نوشته مرکز تخصصی رنگ مو. چطوره توام بری موهات رو رنگ کنی؟»
از حرفش تعجب کردم. گفتم:«چی شده؟ تو مسجد زنِ بلوند دیدی؟ هوس کردی با زنِ بلوند سکس کنی؟»
لبش رو گاز گرفت و با اخم گفت:«این چه حرفیه عزیزم؟ واسه بهتر شدنِ روحیه‌ی خودت می‌گم.»

با بی‌حوصلگی گفتم:«باشه! حالا وقتی ظرفا رو شستم یه سر می‌رم پایین ببینم چه خبره.»
-نمی‌خواد ظرف بشوری. من خودم می‌شورم. همین الان پاشو برو.
با اینکه نمی‌خواستم ولی با اصرار چادرم رو انداخت روی سرم و من رو راهی کرد. از پله‌ها پایین اومدم و زنگ آرایشگاه رو زدم. چند ثانیه بعد یه دختر ریزه‌میزه و خوشگل اومد دم در. بهم نگاه کرد و با یه لحن غمگین گفت:«ببخشید ولی تعطیله. دارم آرایشگاه رو جمع می‌کنم.»
با تعجب گفتم:«چرا؟»
گفت:«دارم از اینجا می‌رم. از این ساختمونِ لعنتی متنفرم.»
بغضش رو که دیدم بیشتر کنجکاو شدم. گفتم:«ما تازه اومدیم تو این ساختمون. همسایه‌تونم؛ حالا چرا از اینجا بدت میاد؟»
چشماش رو تنگ کرد و پرسید:«کدام واحد؟»
گفتم:«طبقه‌ی آخر.»
به وضوح گشاد شدن مردمک‌های چشمش رو دیدم. از سر راه کنار رفت و گفت:«بیا تو.»
رفتم داخل آرایشگاه و دیدم چندتا کارتن رو چیده روی زمین و وسایلش رو جمع کرده. جای کوچکی بود و همه چیز بهم ریخته به نظر می‌رسید. با اضطراب گفت:«با کی اومدی اینجا؟»
گفتم:«با شوهرم. ما تازه ازدواج کردیم. چطور؟»
گفت:«ببین! از من می‌شنوی هر چه زودتر شوهرت رو راضی کن و از اینجا ببرش. این ساختمون نفرین شده‌ست!»
وقتی این جمله رو گفت، بدنم مور مور شد. پرسیدم:«چرا این حرف رو می‌زنی؟»
گفت:«نپرس! فقط شوهرت رو بردار و از اینجا برو.»
با نگرانی گفتم:«آخه ما اینجا تنها نیستیم. یه خانمی اینجا رو خریده و پدرِ پیرش رو که به مراقبت نیاز داره آورده اینجا. من و شوهرم در واقع پرستارِ اون پیرمرد هستیم.»
یه آه کشید و گفت:«می‌دونم عجیب به نظر می‌رسه ولی یه جورایی هرکس میاد اینجا یه اتفاق بد براش میفته.»
چشماش پر از اشک شد و درحالیکه سعی می‌کرد جلوی گریه کردنش رو بگیره با صدای لرزون ادامه داد:«دو هفته پیش چند نفر دانشجو اینجا رو اجاره کردن که گالری هنری اینجا باز کنن ولی…»
پرسیدم:«ولی چی؟»
بغضش رو قورت داد و گفت:«یکیشون الان تو کُماست! یه دخترِ بیست و دو ساله!»
دوباره انگار مو به تنم سیخ شد و احساس سرما کردم. قبل از اینکه چیزی بپرسم دوباره ادامه داد:«قبل از اونا یه زن و شوهر اینجا بودن که انگار از دست طلبکارا فراری بودن. بعد از اینکه شوهره سگِ زنش رو کُشت، زنه دست و پای شوهرش رو بست و زنگ زد به طلبکارا. اون روز تو این ساختمون قیامت بود؛ و قبل از اونام دوباره یه اکیپ دانشجو اینجا بودن که یکیشون خودکشی کرد. همه‌ی اینا که نمی‌تونه تصادفی باشه! می‌تونه؟»
از هیجان نفسام تند شده بود. گفتم:«منم حس کردم که یه چیزایی اینجا عادی نیست ولی شوهرم باور نمی‌کنه.»
با تأکید گفت:«هر جور شده راضیش کن تا اتفاق بدی نیفتاده از اینجا برین. به خاطر خودتون می‌گم.»
با حالِ بدتر از قبل، بی‌رمق پله‌ها رو بالا رفتم. در رو با کلید باز کردم. صابر روی کاناپه دراز کشیده بود و انگار خوابش برده بود. با صدای در از خواب پرید و گفت:«تویی مریم؟ چقدر کارت زود تموم شد. رفتم کنارش نشستم و تمام حرفایی رو که بینمون رد و بدل شده بود، براش تعریف کردم. یه لبخند زد و گفت:«نگران نباش عزیزم. چیزی به عنوانِ نفرین شده وجود نداره. بی‌خودی به دلت بد راه نده.»
گفتم:«من خیلی نگرانم صابر. اگه واقعاً یه اتفاق بد بیفته چی؟»
با لبخند گفت:«بیا یه سوره‌ی مریم برات بخونم یکم آروم شی.»
می‌خواست بغلم کنه که خودم رو کنار کشیدم و با دلخوری گفتم:«همه چی رو به شوخی نگیر.»
هر چی من می‌گفتم اون انکار می‌کرد تا اینکه دیگه خسته شدم و بحث کردن رو کنار گذاشتم. ولی شب که همه جا تاریک شد، بیشتر به دلم خوف افتاد. صابر داروها و شام پیرمرد رو داد؛ جاش رو تمیز کرد و خودشم مثل خرس گرفت خوابید. توی اتاق یه تشک رو زمین پهن کرده بودیم. من رو به دیوار خوابیده بودم و صابر رو به درِ ورودی. در رو هم باز گذاشته بودیم که حواسمون به پیرمرد باشه. چشمام هنوز باز بود که یه چیزی مثل سایه از جلوی درگذشت. صابر رو تکون دادم و صداش کردم. هووم‌ی گفت ولی تکون نخورد. از ترس پتو رو روی سرم کشیدم و تا جایی که می‌شد خودم رو به صابر چسبوندم. شاید نزدیکای صبح بود که بالاخره از خستگی خوابم برد. وقتی بیدار شدم صابر سرجاش نبود. دوباره لباسای بلند پوشیدم و با ترس و لرز رفتم تو پذیرایی. پیرمرد روی تخت بود ولی صابر یه وریش کرده بود که زخم بستر نگیره. پشتش به من بود. صدای نفسای سنگینش رو می‌شنیدم. رفتم تو آشپزخون و کتری رو گذاشتم رو اجاق. می‌خواستم تا صابر برگرده صبحانه رو آماده کنم. در یخچال رو باز کردم. یه قالب پنیر برداشتم و در یخچال رو که بستم، نگاهم ناخوداگاه رفت سمت تختِ پیرمرد که خالی بود. سرجام میخکوب شدم و به زور آب دهنم رو قورت دادم. پیرمرد بدون اینکه حرفی بزنه یا کاری انجام بده تو فاصله‌ی چند متری‌م وایساده بود. فقط بهم نگاه می‌کرد. از نگاهش می‌ترسیدم. چیزی نمونده بود از ترس سکته کنم. فقط جیغ کشیدم و با سرعت دویدم سمت در خروجی. در رو پشت سرم محکم کوبیدم. پا برهنه پله‌ها رو چندتا یکی پایین می‌پریدم و جیغ می‌زدم. پایین راه پله‌ها صابر که یه کپسول اکسیژن تو دستش بود و یه نون بربری رو زده بود زیر بغلش، با چشمایی که از تعجب گرد شده بود، گفت:«چرا داری جیغ می‌زنی مریم؟چی شده؟»
با گریه خودم رو انداختم تو بغلش. با هق هق گریه می‌کردم. یکم صبر کرد تا آروم بشم. بعد دوباره گفت:«می‌گی چی شده یا نه؟»
با گریه گفتم:«چرا من رو تنها گذاشتی؟»
با تعجب گفت:«خب کپسولا هر روز باید پُر بشن…»
بُریده بُریده گفتم:«پیرمرد… پیرمرده از جاش بلند شده… داشت میومد تو آشپزخونه…»
استغفرالله‌ی گفت و یکم زیر لب غر‌غر کرد که درست متوجه نشدم. همینطور که هدایتم می‌کرد سمت بالا گفت:«این دختره چی بهت گفته که اینجوری ترسیدی و توهم زدی؟ بابا اون پیرمرد بدنش مثل یه چوب خشک شده. حتی اگه بخوادم نمی‌تونه بلند شه. اینا همش زاییده‌ی ذهن خودته.»
با گریه گفتم:«صابر به قرآن من توهم نزدم… خودم دیدم… با چشمای خودم دیدمش… تو به حرف من اعتماد نداری؟»
گفت:«من از چشمام بیشتر به تو اعتماد دارم. نترس. من اینجام. بیا بریم بالا با این بابابزرگ حرف بزنیم ببینیم مشکلش چیه که این کارا رو می‌کنه.»
گفتم:«داری مسخره‌م می‌کنی؟»
همینطور که من رو همراه خودش می‌کشید گفت:«نه! جدی می‌گم. بریم باهاش حرف بزنیم خب. راستی حرفم می‌زنه؟»
گفتم:«نه! فقط نگاه می‌کنه. حتی هیچ احساسی تو صورتش دیده نمیشه. فقط مثلِ مجسمه بی‌حرکت وایمیسه و نگاه می‌کنه.»
صابر کلید رو توی قفل انداخت و در رو باز کرد.خودش جلوتر رفت داخل و من لباسش رو توی مشتم گرفته و پشت سرش پناه گرفته بودم. پیرمرده توی همون حالتی که صابر به پهلو خوابونده بودش و من-بعد از بیرون اومدن از اتاق-دیده بودم، روی تخت دراز کشیده بود و ماسک اکسیژنم روی صورتش بود. صابر یه نفس عمیق کشید و کپسول رو روی زمین گذاشت. رفت توی آشپزخونه و نون رو گذاشت توی سفره. من همونجا وایساده بودم و فقط به پیرمرد که پشتش به ما بود نگاه می‌کردم. صابر اومد بغلم کرد و سرم رو بوس کرد. من رو کشوند سمت کاناپه و گفت:«بیا بشین عزیزم.»
با خونسردی یه لیوان آب داد دستم. به زور چند جرعه آب خوردم. رفت سراغ پیرمرد و یکم جابه‌جاش کرد. اول به پشت خوابوندمش و بعد بدنش رو چرخوند سمت من. یکم خودم رو عقب کشیدم. واقعا بدنِ لاغرش مثل چوب خشک بود و حتی راحت نمی‌شد حرکتش داد. صابر اومد کنار من نشست و گفت:«خب! باباجون! بیا حرف بزنیم ببینیم مشکل شما با این مریم خانم ما چیه؟ چرا وقتی من نیستم اذیتش می‌کنی؟»
یکم مکث کرد ولی دریغ از حتی یه صدای کوچک یا یه حرکت. صابر دوباره گفت:«فقط یه بار چشمات رو باز کن که بفهمم داری حرفام رو می‌شنوی.»
ولی بازم اتفاقی نیفتاد. صابر دستش رو دور شونه‌م انداخته بود وکم‌کم حس کردم با حرفا و کاراش سعی داره برام نمایش اجرا کنه که بگه تو دیوونه شدی و حتی یه درصدم حرفم رو باور نمی‌کنه. دستش رو از روی شونه‌م کنار زدم و با دلخوری رفتم تو آشپزخونه. فقط گفتم:«امروز منم باهات میام نماز.»
گفت:«یعنی تو خونه تنهاش بذاریم؟»
گفتم:«برای این چه فرقی می‌کنه که کسی خونه باشه؟ این که نه حرف می‌زنه نه حرکت می‌کنه؛ مثل جنازه افتاده رو تخت.»
با کنایه این حرف رو زدم. تمام مدت تو خودم بودم و اصلاً با صابر صحبت نمی‌کردم؛ ولی مثل جوجه اردک افتاده بودم دنبالش و حتی تو خونه هر جا می‌رفت دنبالش می‌رفتم. وقتی صدای گریه‌ی اون زن رو می‌شنیدم، ترسم بیشتر می‌شد ولی صابر هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. یا من دیوونه شده بودم، یا صابر کَر بود که نمی‌شنید. شب که شد دوباره یه ترسِ مضاعف افتاد به جونم. از دست صابر ناراحت بودم که حرفم رو باور نمی‌کنه؛ ولی تنها جایی که می‌تونستم بهش پناه ببرم بغلِ اون بود. وایساده بودم بالای سرش که نمازش تموم بشه. اونم عمداً داشت ذکر گفتناش رو طولانی می‌کرد و نمازش رو کِش می‌داد که سر‌به‌سرم بذاره. بعد از نماز، رخت خوابمون رو روی زمین پهن کرد و گفت:«بذار یه جای گرم و نرم بندازم که امشب برنامه داریم.»
با دلخوری گفتم:«برنامه تعطیله. تا وقتی حرفام رو باور نمی‌کنی و مسخره‌م می‌کنی، از این خبرا نیست.»
دستش رو دورِ کمرم حلقه کرد و با لبخند گفت:«مریم گل ناز منه. غنچه‌ی گلباز منه…»
دستش رو پس زدم و گفتم:«آهنگ گوش کردن حرامه حاج آقا.»
دوباره محکم‌تر بهم چسبید و دوباره با ملودی خوند:«نگاه کن تو چشام مریم… عزیز رویاهام مریم…»
با حرص کوبیدم تو سینه‌ش. با قهقهه خندید و گفت:«تو که می‌دونی نمی‌تونی در مقابل من مقاومت کنی پس بی‌خودی خودت رو خسته نکن.»
دیدم راست می‌گه. تهش باید بچسبم بهش و بخوابم. لعنت به من که انقدر بی‌کس بودم. همینطور که ازم لب می‌گرفت، دستم رو هدایت کرد به سمت کیرش. کیرش نیمه شق بود. گفتم:«شرط می‌بندم موقع نمازم داشتی به کُس من فکر می‌کردی.»
بازم خندید و گفت:«خب کُس زنِ خودمه هر وقت دلم بخواد می‌تونم بهش فکر کنم.»
گفتم:«خاک تو سر کسایی که پشت سر تو نماز می‌خونن و خیال می‌کنن قراره برن بهشت.»
یکم کیرش رو مالیدم و بعد جلوی پاش زانو زدم. کیرخیلی بزرگی نداشت ولی کلفتیش خوب بود. یکم زبون زدم و خیسش کردم. بعد تا جایی که می‌شد، کردمش تو دهنم. داشتم محکم ساک می‌زدم و می‌خوردمش که زودتر ارضا بشه. حال و حوصله‌ی سکس نداشتم. آخه وقتی مثل سگ ترسیدی، حال و حوصله‌ی سکس کجا بود؟ با ناله گفت:«اوووممم… وارد شدیا… خوب می‌خوری… آااخ… بسه دیگه… پاشو…»
ولی گوش نکردم. اینبار تخماش رو هم کردم تو دهنم و بعد لیسشون زدم. چشماش رو بسته بود و از لذت آه می‌کشید. سرم رو دو دستی گرفته بود و موهام رو با دستاش نوازش می‌کرد. وقتی دید ول کن نیستم، سرم رو با دست عقب کشید و یکم خودش رو ازم فاصله داد. چراغ رو خاموش کرد و تند تند لباساش رو در آورد. ولی من دلم نمی‌خواست لُخت بشم. گفتم:«حداقل در رو ببند که صدامون بیرون نره.»

اومد کنارم روی زمین نشست. گفت:«بذار صدات رو بشنوه. شاید دلش خواست با صدای ناله‌ی تو یه جقی‌م بزنه.»
با خنده و شوخی این جمله رو گفت و خودش لباسام رو درآورد. برعکسِ من، اون خیلی سرِ کیف بود. وقتی تیشرتم رو بالا کشید، بلافاصله دهنش رو چسبوند به سینه‌هام و از روی سوتین، سرشون رو لیس زد. از وقتی اومده بودیم تو اون خونه حشری‌تر شده بود. کارایی می‌کرد که انگار دست خودش نبود. سوتینم رو هم گرفت و با لباسم با هم از سرم بیرون کشید. گیج ومنگ به حرکاتش نگاه می‌کردم و اون با شهوتِ تمام، لب و گردن و سینه‌هام رو می‌خورد. جوری‌که منم حشری شدم و همراهیش کردم. یه دستش روی کُسم بود و با دست دیگه‌ش نوک سینه‌م رو می‌مالید. چند دقیقه بعد کف زمین افتاده بودم و ناله می‌کردم و زبونِ اون توی کُسم می‌چرخید. گُر گرفته بودم و داشتم از کاراش لذت می‌بردم. قبل از اینکه ارضا بشم، سرش رو بلند کرد. خودش رو لای پاهام تنظیم کرد و کیرش رو کرد توی واژنم. با شدت تلمبه می‌زد و با یه دست کلیتوریسم رو می‌مالید. توی اون حالت نمی‌تونستم آروم باشم و سروصدا نکنم. صدای آه و ناله‌ی من و ضربه‌های ریتمیک صابر کل اتاق رو برداشته بود. به دقیقه نکشید که ارضا شدم و بی‌حال رو تشک خودم رو رها کردم. فکر می‌کردم الانه که اونم آبش رو بریزه روم ولی یکم صبر کرد حالم جا بیاد؛ بعد مثل کُشتی‌گیرا پاهام رو گرفت. من رو فیتیله پیچ کرد و چرخوند به شکم. یکی زد رو کونم و گفت:«جوون… چه کونی داری عزیزم!.. امشب می‌دی بُکنمش؟»
دهنم از تعجب باز مونده بود. قبلاً هیچ وقت همچین حرفی نزده بود. حتی در حد پیشنهاد! کم‌کم داشتم به صابرم شک می‌کردم. یعنی این خونه‌ی لعنتی صابرم جادو کرده بود؟ کیرش رو از پشت گذاشت تو کُسم و دوباره شروع کرد به تلمبه زدن. در همین حین همش سوراخ کونم رو می‌مالید و انگشت می‌کرد. با التماس گفتم:«تو رو خدا کونم رو انگشت نکن صابر.»
گفت:«چرا نکنم؟ دوست نداری؟ آروم می‌کنم دردت نگیره…اوووف… چقدرم تنگه لامصب.»
اینقدر حشری بود که اصلاً حرف حالیش نمی‌شد. یه لحظه کیرش رو از تو کُسم کشید بیرون و بلافاصله سرش رو برد روی سوراخ کونم. داشت سوراخم رو می‌خورد و لیس می‌زد. می‌خواستم با دستم مانعش بشم که نذاشت. سرم رو چسبونده بود به تشک. با ولع کونم رو می‌خورد و کُسم رو انگشت می‌کرد. هم استرس داشتم و هم داشتم از لذت می‌مُردم. داشتم با شدت ناله می‌کردم و وسطا التماس که تو رو خدا با کونم کاری نداشته باش. بدنم شُل شده بود و داشتم ارضا می‌شدم. توی اون حال، چشمای خمارم رفت سمت در و انگار روحم از بدنم جدا شد. سایه‌ی پیرمرد بود که توی تاریکی به چارچوب در تکیه داده بود. کیرش توی دستش بود. با همون نگاهِ مجسمه‌وار به من زل زده بود و آروم آروم جق می‌زد. نمی‌دونستم باید چیکار کنم. زبونم بند اومده بود. دستم رو برُدم پشت و سرِ صابر رو گرفتم. موهاش رو چنگ زدم و بلند داد کشیدم:«صاااااابر!..»
فکر کرد از روی شهوت دارم اینجوری صداش می‌زنم. سرعت زبون زدن و دستمالی کردنش رو بیشتر کرد و من تو همون حالی که نگاهم به پیرمرد وجق زدنش بود ارضا شدم. بدنم پیچ و تاب خورد و چشمام خود‌به‌خود بسته شد. وقتی کلاهک کیرش رو روی سوراخ کونم فشار داد، از درد چشمام رو باز کردم و به خودم اومدم. ولی قبل از اینکه چیزی بگم کیرش رو به زور تا نصفه کرد تو. جیغ کشیدم و گفتم:«آااخ… تو رو خدا درش بیار…آااخ… درد داره…»
بدون اینکه تکون بخوره تو همون حالت مکث کرد. گفت:«الان دردت کمتر میشه عزیزم… یکم تحمل کن… اللهُ مع الصابرین!»
گفتم:«چرت و پرت نگو صابر… درش بیار… دارم جر می‌خورم…»
بی‌توجه به حرفی که زده بودم، شروع کرد به تلمبه زدن. آه و ناله کردن بی‌فایده بود. داشت کار خودش رو می‌کرد. دستش رو از پشت آورد روی کُسم و با انگشتش کلیتوریسم رو مالید. دردم کمتر شده بود ولی هنوز مات و مبهوتِ صحنه‌ای بودم که موقع ارضا شدن دیده بودم. دوباره به چارچوب در نگاه کردم ولی کسی نبود. می‌دونستم حتی اگه به صابر بگم حرفم رو باور نمی‌کنه و بدتر سوژه‌ی تمسخرش می‌شم. ترجیح دادم سکوت کنم. نمی‌دونم این همه انرژی رو از کجا آورده بود. کم‌کم داشتم به تلمبه زدنش، عادت می‌کردم. دردم کمتر شده بود و لذت کون دادن و مالیده شدن کُسم داشت بیشتر می‌شد. گفتم:«صابر!.. الان پیرمرده داره با تصور کردنِ من… آاااه… جق می‌زنه…»
نمی‌دونم چرا این جمله رو گفتم ولی به محض گفتن این جمله، انگاری که بنزین رو آتیشش ریخته باشم، ریتمش رو تندتر کرد و گفت:«جووون… بذار جق بزنه… بذار به زن خوشگل من فکر کنه و ارضا بشه…»
منم از شنیدن جمله‌ش داغ شدم و لبم رو گاز گرفتم. اولین بار بود داشتم کون می‌دادم و فکرنمی‌کردم انقدر لذت ببرم که به ارگاسم نزدیک بشم ولی این اتفاق افتاد. گفتم:«پس تند تر بکن… آااه… یه جوری بُکن که هر سرتاییمون با هم ارضا بشیم.»
سرعتش رو بیشتر کرد و محکم تر خودش رو بهم می‌کوبید. صدای ناله‌های اونم دیگه دراومده بود و معلوم بود توی اوج لذته. با صدای ناله‌های شهوتیِ مردی که داشت آبش رو توی کونم خالی‌ می‌کرد، با شدت تمام ارضا شدم و حس کردم یه آب گرم از لای پاهام جاری شد. خودم رو روی تشک رها کردم و صابرم کل وزنش رو انداخت روم. تو تمام مدتی که ازدواج کرده بودیم تا حالا همچین سکسِ داغی با هم نداشتیم. چند دقیقه طول کشید به خودمون بیایم.
بعد از خالی شدن شهوتم دوباره ترس به سراغم اومد. صابر مثل خرس خوابیده بود و خُرخُر می‌کرد. منم از پشت بهش چسبیده بودم و می‌لرزیدم. تا چشمام رو می‌بستم چهره‌ی پیرمردِ کیر به دست میومد جلوی چشمم. بالاخره نفهمیدم کِی خوابم برد.
وقتی بیدار شدم بازم جای صابر خالی بود. بدون شک دوباره رفته بود کپسولِ اکسیژن رو پُر کنه و برگرده. می‌ترسیدم از اتاق بیرون برم. یکم همینطوری سر جام نشستم. می‌خواستم همونجا بمونم تا صابر برگرده ولی در اتاق باز بود و اونجام احساس امنیت نمی‌کردم. روسری سر کردم و رفتم تو پذیرایی. تا کی می‌خواستم با ترس و لرز زندگی کنم؟ باید با ترسم مواجه می‌شدم. باید به صابر ثابت می‌کردم که اشتباه نمی‌کنم. گوشیم رو برداشتم و گذاشتمش تو حالت فیلم برداری. رفتم جلوی تختِ پیرمرد وایسادم. با دستم تکونش دادم و گفتم:«برای من فیلم بازی نکن. من دیدمت که دیشب جلوی در اتاق خواب وایساده بودی. بلند شو… پاشو دیگه… پاشو ببینم چی از جونِ من می‌خوای… یالا.»
همینجور بی‌حرکت خوابیده بود و هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. چند دقیقه که گذشت، خودم خسته شدم و دوربین رو خاموش کردم. رفتم تو آشپزخونه و کتری رو پر از آب کردم. وقتی برگشتم دوباره جلوی ورودیِ آشپزخونه سرپا ایستاده بود. از ترس نفسم رو با صدا کشیدم تو ریه‌هام و یه قدم عقب رفتم. می‌ترسیدم ولی اینبار سعی کردم فکرم رو به کار بندازم. گوشی‌م رو از روی کابینت برداشتم ولی هر چی دکمه‌ش رو زدم روشن نشد. انگار هنگ کرده بود. با خودم گفتم:«خدایا! این یه کابوسه؟» کیرِ چروکیده‌ش رو از توی شلوارش درآورد و شروع کرد به مالیدنش. دست انداختم و دسته‌ی ماهیتابه رو گرفتم تو دستم. در تمام این مدت نگاهمون روی هم بود و حتی چشم از هم برنداشته بودیم. یه قدم اومد جلو. داد زدم:«همونجا بمون!»
درحالیکه با دست، کیرِ شق شده‌ش رو می‌مالید بازم اومد نزدیکتر. می‌خواست دستش رو به سمتم دراز کنه که تمام زورم رو یکجا جمع کردم و ماهیتابه رو محکم کوبیدم تو سرش. افتاد رو کف آشپزخونه و از سرش خون جاری شد ولی هنوز داشت مثل زامبی به طرفم می‌خزید. دستام می‌لرزید و از شدت ترس و هیجان گریه می‌کردم. خم شدم و هفت،هشت بار دیگه با حرص و محکم ماهیتابه رو زدم تو سرش و داد زدم:«بمیر پیرمردِ لعنتی!»
وقتی بی‌حرکت شد، ماهیتابه رو که کج و کوله شده بود، پرت کردم رو زمین و از تو آشپزخونه، دویدم سمتِ اتاق خواب. در رو بستم. نفس نفس زنون پشت در نشستم. سرم رو بین دستام گرفتم و با صدای بلند گریه کردم. چند دقیقه‌ی بعد صدای باز شدنِ در ورودی رو شنیدم. جون تازه‌ای گرفتم و با خوشحالی اشکام رو پاک کردم. از اتاق بیرون اومدم. توی همون ورودی، خودم رو پرت کردم تو بغل صابر. با یه دست کپسول رو نگه داشته بود و با دست دیگه سرم رو نوازش می‌کرد.گفت:«باز چی شده عزیزم؟»
بریده بریده گفتم:«می‌خواست بهم تجاوز کنه… کثافت… من… منم کُشتمش… بالاخره اون پیرمردِ عوضی رو کُشتم…»
با تعجب پرسید:«تو گفتی چیکار کردی؟!»
سرم رو ول کرد و من با تردید به تختِ پیرمرد، جایی که صابر بهش زُل زده بود نگاه کردم. روی تخت خوابیده بود. سرش و بالشش غرق خون بود و ماهیتابه بغل تخت روی زمین افتاده بود…

نوشته: freya

بازدید 12,011

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

13 پاسخ به “نگاه”

  1. این هم اسپین آف بعدی از داستان طبقه‌ی چهار و نیم!امیدوارم از خوندش لذت ببرین 🌹قسمت آخر از این مجموعه به زودی تکمیل خواهد شد.

  2. فوق‌العاده مثل همیشه. اینکه اینقدر خوب تموم قسمت‌ها رو به هم ربط میدی و هر قسمت بیشتر از قبل نشون میدی که این ساختمون یا شاید هم فقط طبقه‌ی آخر نفرین شده‌س، خیلی بی‌نظیره. به شدت کنجکاوم که ببینم تهش چی میشه…❤️

  3. آفرین،خوب بود،ادامه بدی حتما میخونم چون کنجکاوم کردی،هم انتخاب ژانر خوب بود و هم دستت قویه برای ژانر تریلر/وحشت و …مرسی..بیسوادی منو ببخش اما ناچارم بگم،نیشگون درسته،منتها همه به غلط میگیم وشگون،اما شما نوشتی بشکون که خب اینم درست نیست،تشکر 🌹 🌹 🌹

  4. درود بر شما دوست عزیزپیام شما رو دیدم و سعی کردم پاسخ بدم. دو بار تلاش کردم و ظاهرا برای شما ارسال نشد. به پروفایل شما رفتم و پیام خصوصی دادم بهتون. برای من پیغام آمد که این کاربر پیام خصوصی قبول نمیکند. میخواستم بگم خوشحالم از نوشتن شما و حتما با افتخار میخونم. اما الآن نمیتونم و با تاخیر میخونم. نشد . تصمیم گرفتم در داستان شما چنین کامنتی بگذارم. چند خطی خواندم و … رفتم تا انتها.

  5. برای من که تصمیم داشتم داستان شما رو دو روز آینده بخونم.اینقدر جذاب بود که تا انتها رفتم. ذهن شما و قلم شما حتما شایسته تحسین است.اکثر مردمان علاقه ای به چنین رخداد هایی ندارند. من هم ندارم. احتمالا شم هم ندارید.اما داستان آنقدر خوب نوشته شده که دوستش داری.کم نظیری دوست عزیز. موفق باشی.

  6. آدم میمونه از خوندنش لذت ببره یا برینه به خوش!!!ولی متن قشنگی داریهرچند توی همه ی داستان ها این قتل ها حداکثر 1 یا 2 روز بعد از مستقر شدن اهالی اتفاق میفتن… پیشنهاد میکنم زمان بده بهشون

  7. عااااااااااااااااااااالیمن همیشه معتقدم داستان ترسناک ، از فیلم ترسناک ، تاثیر گذار تر و دلهره آور ترهچون توی فیلم ما فقط اون تصویریو میبینیم که بهمون ارائه میشهولی هنگام خوندن داستان ترسناک ذهنمون تصویر سازی میکنهدر کل پیشنهاد میکنم برای عمیق تر شدن داستانتکمی بیشتر به جزئیات ساختمون بپردازی و یا یه سری اتفاقات ریز هم به ماجرا اضافه کنیمثلا جا به جایی وسایل و یا دوگانگی رفتار شوهر موقع شهوتی شدن و یا خیره شدن به زنش و یا دیدن همزاد شوهر و …البته دخالت و پیشنهاد من صرفا به این دلیل بود که از داستانت بینهایت لذت بردم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید