ساعت ١٠ دە و نیم شب بود داشتم میرفتم خونه دوباره از دو کوچه پایینتر صدای داد و بیداد پدرم رو می شنیدم
تقریبا آبرویی برامون نمونده کل محل فهمیده بودن پدر و مادرم باهم نمیسازن طبیعتا برای من که ۲۱ سالم بود هضم کردن این ماجرا یکم سخت بود زیاد به غرورم برمیخورد
از اون ور خواهرم که ۱۷ سالش بود چی ها که نمی کشید. من لااقل میتونستم برم بیرون چه شب باشه چ روز خودمو از این مهلکه دور میکردم ولی اون بعد تاریک شدن هوا اجازه بیرون رفتن نداشت.
خلاصه دم در که رسیدم خواستم کلید بندازم مادرم در رو باز کرد گفت خداحافظ دیگه منو تو این خونه نمی بینی منم با خونسردی تمام گفتم خب به سلامت رفتم تو در رو بستم
انقد اذیت شده بودم این وسط دیگه پدر و مادرم کوچکترین اهمیتی نداشتن
رفتم داخل خونه پدرم سرم داد زد که کره خر تا این موقع شب کجا بودی گفتم قبرستون
هنوز سیلی که بعد اون حرف خوردم جاش درد میکنه
رفتم تو اتاقم نشستم یادم افتاد خواهری هم دارم گفتم برم کنارش باشم نکنه ترسیده باشه دیدم پدرم شال و کلاه کرده داره میره بیرون گفتم بابا تو رو هم تو این خونه دیگه نمیبینیم هیچی نگفت فقط بیشتر سرخ شد و رفت بیرون خودمم خندم گرفته بود
رفتم تو اتاق خواهرم دیدم هندزفری گذاشته و آدامس میجوه انگار همه چی به یه ورشه
منو دید هندزفری رو برداشت گفت اومدی ولگرد مارم با خودت میبردی این فیلم شاهکار رو نمی دیدم گفتم در جریانی که دوتاشون جدا زدن بیرون معلوم نیست دیگه بیان
گفت بهتر یکم آرامش داریم لااقل
با خودم گفتم خوبه وضعیت روحیش خوبه برم تو اتاقم تا رومو اونور کردم پاشد دوید سمتم بغلم کرد و زد زیر گریه من فشارش میدادم تو بغلم اونم فقط گریه می کرد
با اینکه زیاد طول کشید و من چیزی نمیگفتم بالاخره گریش بند اومد و یکم ازم جدا و دور شد و تو صورتم نگاه میگرد طرز نگاه کردنش خیلی برام عجیب بود اصلا یه نگاه عادی نبود
با همون نگاه صورت خیسش رو اورد جلو و آروم لبام رو بوسید
هلش دادم عقب و گفتم معلوم هست داری چ غلطی میکنی کسخل شدی من برادرتم این حرکت چه معنی میده رد دادی
گفت مگه با این پدر و مادر فرقی هم میکنه خواهر برادر باشیم یا نه گفتم در هر صورت حق همچین غلطی رو نداشتی گفت اگه ده بار هم برگردم عقب باز هم همین کارو میکنم
همینجوری خشکم زده بود و بهش نگاه میکردم شک شده بودم پاک دعوای پدر مادرم یادم رفته بود به خودم اومدم دیده شلوارم بلند شده از خجالت دستم رو گذاشتم جلوش که مبادا بفمه ولی هم دیده بود هم فهمیده بود
گفت شاید خودت نخای ولی احتمالا اینی که دستتو گذاشتی جلوش میخواد
از یه سمت وقاحتش داشت عصبیم میکرد از یه سمتم حرفاش فکرم رو قلقلک میداد بازم اومد جلو تر و من رفتم عقب تر
یه تیشرت گشاد تنش بود درآورد اولین چیزی که به چشمم خود سینه های نوک صورتی و کوچیکش بود تو اون بدن سفید و لاغرش داشت خودنمایی میکرد
بازم اومد جلو تر و باز هم رفتم عقب
اینبار خواست شلوارش رو بکشه پایین
سرش داد زدم حیوون کافیه و نمیدونم چیشد ناخدا گاه یه سیلی بهش زدم و رفتم بیرون از اتاقش
تا صبح خوابم نبرد ساعت شیش صبح بود ساعتی که پدرم باید می رفت سر کار به اتاقش رفتم دیدم اصلا از شب پیش خونه نیومده
سماور رو روشن کردم و رفتم خواهرمو بیدار کنم بره مدرسه دو دل بودم ماجرای دیشب خیلی رو اعصابم بود داشت دیوونم میکرد
دیدم خودش بیداره از اتاق که اومد بیرون سرش پایین بود از صورت و چشماش معلوم بود اونم دیشب نخوابیده اومد جلو و گفت داداش با اینکه صداش میلرزید به زور گفت بابت دیشب ببخشید حالم دست خودم نبود اشتباه کردم من فقط تورو دارم نمیخوام هیچوقت از دستت بدم
آروم بغلش کردم و گفتم دیوونه چرا فکر میکنی من ولت میکنم تا ابد و یک روز من برادرت میمونم لازم باشه خودم جورت رو تا آخر عمر میکشم نبینم هیچ وقت سرت پایین باشه بابت سیلی که بهت زدم ببخش برو دست و صورتت رو بشور صبحونه بخور که من یه سال دیگه یه آبجی دکتر میخوام
طبق عادت بچگیم سرش رو بوسیدم …
.
.
.
هیچوقت حس قشنگ خواهر برادری رو به خاطر یه هوس زود گذر خراب نکنین
کوچیک شما سامی
تقریبا آبرویی برامون نمونده کل محل فهمیده بودن پدر و مادرم باهم نمیسازن طبیعتا برای من که ۲۱ سالم بود هضم کردن این ماجرا یکم سخت بود زیاد به غرورم برمیخورد
از اون ور خواهرم که ۱۷ سالش بود چی ها که نمی کشید. من لااقل میتونستم برم بیرون چه شب باشه چ روز خودمو از این مهلکه دور میکردم ولی اون بعد تاریک شدن هوا اجازه بیرون رفتن نداشت.
خلاصه دم در که رسیدم خواستم کلید بندازم مادرم در رو باز کرد گفت خداحافظ دیگه منو تو این خونه نمی بینی منم با خونسردی تمام گفتم خب به سلامت رفتم تو در رو بستم
انقد اذیت شده بودم این وسط دیگه پدر و مادرم کوچکترین اهمیتی نداشتن
رفتم داخل خونه پدرم سرم داد زد که کره خر تا این موقع شب کجا بودی گفتم قبرستون
هنوز سیلی که بعد اون حرف خوردم جاش درد میکنه
رفتم تو اتاقم نشستم یادم افتاد خواهری هم دارم گفتم برم کنارش باشم نکنه ترسیده باشه دیدم پدرم شال و کلاه کرده داره میره بیرون گفتم بابا تو رو هم تو این خونه دیگه نمیبینیم هیچی نگفت فقط بیشتر سرخ شد و رفت بیرون خودمم خندم گرفته بود
رفتم تو اتاق خواهرم دیدم هندزفری گذاشته و آدامس میجوه انگار همه چی به یه ورشه
منو دید هندزفری رو برداشت گفت اومدی ولگرد مارم با خودت میبردی این فیلم شاهکار رو نمی دیدم گفتم در جریانی که دوتاشون جدا زدن بیرون معلوم نیست دیگه بیان
گفت بهتر یکم آرامش داریم لااقل
با خودم گفتم خوبه وضعیت روحیش خوبه برم تو اتاقم تا رومو اونور کردم پاشد دوید سمتم بغلم کرد و زد زیر گریه من فشارش میدادم تو بغلم اونم فقط گریه می کرد
با اینکه زیاد طول کشید و من چیزی نمیگفتم بالاخره گریش بند اومد و یکم ازم جدا و دور شد و تو صورتم نگاه میگرد طرز نگاه کردنش خیلی برام عجیب بود اصلا یه نگاه عادی نبود
با همون نگاه صورت خیسش رو اورد جلو و آروم لبام رو بوسید
هلش دادم عقب و گفتم معلوم هست داری چ غلطی میکنی کسخل شدی من برادرتم این حرکت چه معنی میده رد دادی
گفت مگه با این پدر و مادر فرقی هم میکنه خواهر برادر باشیم یا نه گفتم در هر صورت حق همچین غلطی رو نداشتی گفت اگه ده بار هم برگردم عقب باز هم همین کارو میکنم
همینجوری خشکم زده بود و بهش نگاه میکردم شک شده بودم پاک دعوای پدر مادرم یادم رفته بود به خودم اومدم دیده شلوارم بلند شده از خجالت دستم رو گذاشتم جلوش که مبادا بفمه ولی هم دیده بود هم فهمیده بود
گفت شاید خودت نخای ولی احتمالا اینی که دستتو گذاشتی جلوش میخواد
از یه سمت وقاحتش داشت عصبیم میکرد از یه سمتم حرفاش فکرم رو قلقلک میداد بازم اومد جلو تر و من رفتم عقب تر
یه تیشرت گشاد تنش بود درآورد اولین چیزی که به چشمم خود سینه های نوک صورتی و کوچیکش بود تو اون بدن سفید و لاغرش داشت خودنمایی میکرد
بازم اومد جلو تر و باز هم رفتم عقب
اینبار خواست شلوارش رو بکشه پایین
سرش داد زدم حیوون کافیه و نمیدونم چیشد ناخدا گاه یه سیلی بهش زدم و رفتم بیرون از اتاقش
تا صبح خوابم نبرد ساعت شیش صبح بود ساعتی که پدرم باید می رفت سر کار به اتاقش رفتم دیدم اصلا از شب پیش خونه نیومده
سماور رو روشن کردم و رفتم خواهرمو بیدار کنم بره مدرسه دو دل بودم ماجرای دیشب خیلی رو اعصابم بود داشت دیوونم میکرد
دیدم خودش بیداره از اتاق که اومد بیرون سرش پایین بود از صورت و چشماش معلوم بود اونم دیشب نخوابیده اومد جلو و گفت داداش با اینکه صداش میلرزید به زور گفت بابت دیشب ببخشید حالم دست خودم نبود اشتباه کردم من فقط تورو دارم نمیخوام هیچوقت از دستت بدم
آروم بغلش کردم و گفتم دیوونه چرا فکر میکنی من ولت میکنم تا ابد و یک روز من برادرت میمونم لازم باشه خودم جورت رو تا آخر عمر میکشم نبینم هیچ وقت سرت پایین باشه بابت سیلی که بهت زدم ببخش برو دست و صورتت رو بشور صبحونه بخور که من یه سال دیگه یه آبجی دکتر میخوام
طبق عادت بچگیم سرش رو بوسیدم …
.
.
.
هیچوقت حس قشنگ خواهر برادری رو به خاطر یه هوس زود گذر خراب نکنین
کوچیک شما سامی
نوشته: سامی
23 پاسخ به “نه بهتره یا یک عمر پشیمانی؟”
کصکشا اومدیم جق بزنیم نیومدیم که افسرده تر شیم کصشعراتونو جای دیگه بگید
ننوی سیکیم
شاید بعضی ها فحش بدن ولی من به شخصه با داستانت حال کردم
در سمت توام دلم باران…دستم باران دهانم باران چشمم باران!روزم را با بندگی تو پاگشا میکنم…هر اذانی که می وزد پنجره ها باز میشوند!یاد تو کوران میکند هر اسم تو را که صدا میزنمماه در دهانم هزار تکه میشود کاش من همه بودم…
اصلان جالب نبود
عالی عالی عالی … دمت گرم . ننه این ادمای خراب روحی رو گاییدی اینجا … امیدوارم امثال این داستان اینقدر زیادبشه تا مزخرفات خانمان برانداز از بین بره… واقعا بیست بود داستان مخصوصا اخرش
قشنگ معلومه مثل سگ پشیمون شدی🤣🤣
الان این چی بود مثلا؟به چیه این لایک دادن اینا؟
دمت مشتی
دلیل به چشم خوردن این کص شریجات این لایک هایی هست که می بینید لایک می کنند امثال این کصخول به خیال این که داستان مزخرفشون باز خورد خوبی داشته دوباره می نویسن
ایول اموزش خوبی بود و داستانت راست و بهتر بقیه بودن الان پرده رو زده بودن بعدشم میرفتن الکی یه کشور دیگه ازدواج با خواهرشون و زندگی و بعد جنده شدن خواهره چون دلشونو میزنه
دهن سرویس رفته بودم تو کار شق درد خو😂😂😂
عالی بود عشق کردم
اوسکل…آخه اینجا جای این حرفاست ؟؟؟
مدل نوشتنت رو دوست دارممشخصه میتونی سکس رو خوب بنویسی، منتظرشمخسته نباشی
کیرم تو داستانت
ای ول ای ول ای ولبین اینهمه داستان بکن توحالا یه داستان اخلاقی
((هیچوقت حس قشنگ خواهر برادری رو به خاطر یه هوس زود گذر خراب نکنین))چشم عمو سامی،شما خاطر محترمتون رو مکدر نکنید و اینقدر هم بخودتون فشار نیارید بابت ارشاد و هدایت بچه ها به راه راست، با این همه جدیت خدای نخواسته از پا می افتین ها،ممنون از رهنمودهای حکیمانه ات چقدر خوب شد که شما روشنمون کردید و گرنه معلوم نبود چه آینده تیره و تاری در انتظارمون بود
یه مشت جقی جمع شدن تو بکن تو ، یه داستان خوب هم میبینیم کصشر میگن.غیرت یعنی تو پسر.🥂
واقعا زیبا بود اشکم درومد. کی گفته حتما باید پای داستان جق بزنیم. کاش من هم یه داداش بزرگتر اینجوری داشتم، که هوامو داشته باشه. من اون داستان سورپرایز بعد آموزشی هم خیلی دوست داشتم به این شبیه بود سرشار از عشق پاک و عاطفه بود. باز هم بنویس حتما به کامنت های منفی هم توجه نکن.
کاش بکن تو توی سیاستش که داستان حتما سکسی باشه یه تجدید نظر کنه مثلا یه بخش داستان غیر سکسی عاشقانه برای بعد جق بزاره چون میچسبه.😀 اسمشم بزاره عشق پاک عشق های پاک پدر و فرزند و معلم شاگرد و خواهر برادر یا حتی دو رفیق میتونه خیلی زیبا . جذاب باشه. مثلا اون داستان بعد از انتظار دو ماه سربازی خیلی سکسی نبود ولی واقعا عشق پاک و رمانتیکی بینشون بود. با این که حالم از رمانتیک به هم میخوره ولی انقدر قشنگ نوشت که عاشق اون داستان سربازی و این یکی شدم.
کسایی که تا حالا رابطه جنسی نداشتن و کص ندیدن ، تابو خواهر برادری براشون خیلی جذابیت سازی شده اما وقتی تجربه کنی میبینی که اون انزال کلا ۱۴ دقیقه بود و چیزی که ماندگاره عشق و عاطفه و خانوادت هسته که تا ابد میمونه
خیلی قشنگ بود واقعی یا خیالی فرقی نداره من درکش کردم…حال دلت خوش