نبوغ یا سیاست

هوا سرد شده بود انگشتام مچاله شده بودن تو جیبای کاپشن چرمی مشکیم با دم بازدمی که انجام میدادم تمرین سیگار کشیدن میکردم
اما بازم ذهنم پرت نمیشد هر چقدر تلاش میکردم خودمو تو خلوت خودمم که شده اروم نشون بدم ولی موفق نبودم آذر ماه ۴۰۳ به بدترین شکل در حال سپری شدن بود
با یه صدای خیلی نافذ تا مغز استخون به خودم اومدم
متین کجا میری؟؟؟!!!


(ساناز یکی از اعضای اصلی گروه، معتمد و جزو امن ترین آدمایی که تو گروه میتونستم بهش اعتماد کنم بود در واقع ساناز یکی از اشخاصی بود که بعد از چک کردن مسائل امنیتی افراد ،تایید میکرد کی میتونه وارد گروه شه و کی باید حذف شه،از روز اولی هم که منو دید بعد از دعوتمون به کافه بهم گفت که اگه دو سال پیش منو میدیده شاید هیچوقت از ده کیلومتری این فضا هم عبور نمیکرده و خیلی مبهم بهم فهموند که ازم خوشش میاد)
بی مقصد بودنم و کلافگیم رو فهمید با اصرارش سوار ماشینش شدم گرمای داخل کابین و راحت بودن صندلیش فقط می طلبید برای اینکه سرتو تکیه بدی و بخوابی
با بوسیدن گونه هام بیدار شدم ،ارشیا بود که میگفت به به شما کجا اینجا کجا با ساناز خانم میایُ میری بابا به ما هم یه خبر بده حالا که میخوای با گنده ها بپری شیشه کمی بخار داشت ولی بیرونُ میدیدم که همه میان جلو و با ساناز احوالپرسی میکنن…شلوغ بود و تقریبا هفتاد درصد چهره ها جدید بودن
احمق خبر نداشت که فقط نشستم تو ماشین و خوابیدم تا مقصد
هنوز نمیدونستم کجاییم پرسیدم گفت کردان ویلای بابای ساناز
تازه یادم اومده بود که لوکیشن رو تلفنی با رمز اعلام کرده بودن بهم و من تصمیم گرفته بودم دیگه شرکت نکنم
پیاده شدم حدودا چهل پنجاه نفری بودیم بازی قرار بود کم کم شروع شه
رفتم سمت سرویس بهداشتی دیدم دخترا منتظرن خالی شه، پیچیدم که برم ته باغ از لابه لای درختا رد میشدم حس کردم یه نفر دنبالم میاد به خودم نیاوردم
میدونستم که دزدی مزاحمی چیزی نیست و همه اینجا تایید شدن پس گذاشتم بیاد
یه کم که فاصله گرفتم پشت یه درخت چند لحظه مکث کردم و فقط چند ثانیه لازم بود که میخکوب شم سر جام…


(متین این اخرین دفعه ایِ که بهت میگم فقط میتونم برات بخورم اونم با اختیار خودم و نباید دست بزنی بهم بدم میاد
اون زهر ماریُ هم اصلا نمیخوام حس کنم تو دهنم یا حتی دور لبم
با چشمای پر از شهوت قبول کردم که تا بحال سکس نداشته و قبول کردم نباید بیشتر از این ازارش بدم و گذاشتم با میل و روش برام بخوره و اخرشم رفتم دستشویی کارمو به اتمام رسوندم اومدم بیرون
تو کل مدت دوستیمون که حدودا شش ماه طول کشید نگاهم به اندام گندم بود
آرزوم بود این بدن ورزیده و تراشیده شده که چشم هر پسریُ تو خیابون میگرفت حتی یه شبم که شده واسه من شه
ولی در نهایت قبول کردم که فقط باید با این روش نزدیکش بمونم )

تو اینجا چیکار میکنی گندم؟؟؟؟!!!
سرش پایین بود گفت خودت اینجا چیکار میکنی…
گفتم معلومه زبونتم باز شده حاضر جواب شدی
هیچی نگفت راه افتاد بره که گفتم اومدی چی بگی بهم حرفتو بزن
برگشت و با چشمای پر از ذوق بهم گفت خوشحالم اینجایی و بعد از یه سال میبینمت بر اساس قوانینی که وجود داشت به صلاح نبود که کسی بدونه ما همو میشناسیم چه برسه به اینکه کسی بفهمه نامزد سابقم بوده
فقط خیلی کنجکاو بودم حسشو نسبت به گروه و اینکه جلسه چندمشه بدونم که گفت دفعه ششم هستش و
زمزمه کنان گفت بهترین روزای زندگیمو میگذرونم…
سرمو به نشانه تایید تکون دادمُ با لبخند گفت اینجا همه کار میتونی بکنی باهام و رفت سمت بچه ها…
حدودا پنجاه قدم فاصله داشتم با سرویس بهداشتی ته باغ تا رسیدم دیدم جلو در سرویس ساناز داره دستاشو میشوره
با نگاش بهم فهموند که یه جوری ام و ابروهاشُ کج کرد که چته؟منم گفت هیچی فقط ترسیدم یهو
آب دستاشو تکون میداد و در حال رفتن بود که گفت مطمئنی تو فکر خاطرات گذشتت با کسی نبودی؟!!!..


(ارشیا جواب بده این گوشیِ لعنتیُ حالمو بهم زد
اخ قربونت برم همون دخترس که تو چت باهاش اشنا شدم جواب داد گذاشت رو بلندگو و همزمان کمرمو ماساژ میداد
سلام عزیزم خوبی
مرسی تو چطوری به پیشنهاد کاریم فکر کردی
اره فک کردم ولی چرا اینقدر با عجله بزار اول حالتو بپرسم درست حسابی بعدش ببینمت بهت میگم که صدای بوق قطع کردن اومد ارشیا که حسابی بهم ریخت شروع کرد به گرفتن شمارش که دیدم میگه خاموشه
نمیدونستم بخندم بهش یا بشینم نصیحتش کنم که بچه جون به خودت بیا
با اینکه فقط یه سال با هم اختلاف سنی داشتیم و سال های ۷۵ و ۷۶ افتخار میکرد به نسلمون تو زرنگی ولی ارشیا گه گداری خیلی شاس میزد
از حالت دراز کش در اومدم و تکیه دادم به بالش گفتم آخه داداش چه کاریِ که هم تایمش اختیاریه هم سرمایه نمیخواد هم مسافرت میفرستنت هم حقوقش ۵۰ تومنِ
بابا تورم رو ببین بشین حساب کتاب کن بعد اینارو باور کن
منو تو بعد از این همه داستان، با ارثی که به من رسیدُ پول بابای تو همین خونه رو هم تونستیم بگیریم کلی از هم سن سالامون جلو افتادیم بیا حداقل اینارو باور نکن که نبرنمون ته چاه همینم بگیرن ازمون
گرم صحبت بودم که براش پیام اومد یه شماره فرستاده بود و نوشته بود از یه خط دیگه به این زنگ بزن
ایندفعه گفت الان میگیرمش مادرشو میارم جلو چشش
زنگ زد تا اومد فحش بده صدای دختره رو شنید باز دوباره وا داد شروع کرد به گوش دادن حرفای دختره گفت زیاد نمیتونم حرف بزنم یه ساعت دیگه بیا میدون انقلاب خروجی سینما بهمن و قطع کرد
طعم عصبانیت ارشیا با مزه بود جلو من فیلم بازی میکرد و میخواست بگه من هَول نیستم ولی کنجکاوی و خواستن از چشاش میبارید
سکوت بینمون حاکم شده بود و کلی فکر تو سرم میچرخید چشامو بسته بودم
با صدای ارشیا پلکامو بالا آوردم
چیکار کنیم متین؟
لبخندی رو صورتم اومد که دیدم میگه نخند بابا بزار بریم حداقل مطمئن شیم ایسگامون کرده برگردیم دیگه تکلیفمونو بدونیم و ضمن اینکه انقلاب جای خلوتی نیست که بخواد بلا سرمون بیاره میریم
قبل از اینکه ارشیا شروع کنه حرف زدن اصلا فکر نمیکردم در عرض چند ثانیه با این جملات و استدلال هاش قانع بشم با اینکه هزار تا دلیل برای نه گفتن داشتم ولی از سر بیکاری و اینکه امنیتمون تا حدودی تامین بود نخواستم بچه ذهنش اذیت شه و قبول کردم …
ارشیا دستپاچه جواب گوشی رو داد:
ما خروجی سینما بهمنیم
اره دیگه منو دوستم انتظار نداشتی که تنها بیام
سمت چپم حدودا پنجاه متر اونورتر یه نفر تو جمعیت دست تکون میداد
ارشیا گفت اها اره دیدمت
رفتیم جلو خیلی رسمی سلام کردیم
پرسید بریم کافه یا رستوران که نهایتا راهی شدیم سمت یه کافه
استرسم رفع شده بود به محض ورود به کافه تازه فهمیدم چه دختری داره کنارمون قدم میزنه
یه استایل کلاسیک با موهای فر مشکی پوست برنزه و قدُ وزن حدودا ۱۸۰ و۶۸ و چهره ای که اصلا تشابه اعضای صورت به ایرانیا نداره و انگار یه دختر با یه ملیت دیگه کنارته و حدودا ۲۷ ساله
حتی دخترا هم برمیگشتن و با تعجب نگامون میکردن
از هیاهوی نگاه ها و پچ پچ ها رد شدیم سعی کردم به خودم بیام و توجهی به اطراف نداشته باشم
یکساعت تو کافه نشسته بودیم بعد از اینکه متوجه شدم چه کاری باید انجام بدم اونم با ارشیا
انگار تازه متولد شده بودم و کلی شک شبهه کلی سوال استرس ترس تو وجودم بود به ارشیا گفتم یه اب بزن به صورتت
پاشد بره که خانم بهش گفت اگه موافق بودی فقط بهم تکست بده قرار بعدیُ باهات هماهنگ میکنم
ارشیا گفت اوکی و رفت
موقع بلند شدنش از سر میز بهم نزدیک شد و اروگم فت
اگه دو سال پیش میدیدمت هیچوقت از ده کیلومتری این بازی هم عبور نمیکردم…
تو مسیر برگشت لام تا کام حرف نزدیم ارشیا دو تا ساندویچ گرفت و گاهی میخواست یه چیزی بگه بخندیم ولی فهمید خیلی دارکم و ادامه نمیداد
ذهنم پر از سوال بود اصلا یه جایی به خودم گفتم نکنه اینا قاچاق اعضای بدن میکنن
ولی با مستنداتی که بهمون نشون داد با عکس فیلمایی که رو کرد با طریقه واریز حقوق و با همه اینا جای هیییچگونه شکی نمیموند اصلا نمیتونستیم شک کنیم چون همه چیو کامل و واضح با مستندات بهمون ثابت کرد
اینقدر دقیق بود که جای هیچ حرفی نذاشته بود ضمن اینکه تو حرفاش تهدید های جدی رو هم فهمیدم و همین باعث میشد که حتی مشورت هم نمی توانستیم بکنیم با کسی
یه گاز زد به ساندویچ و گفت یعنی ما الان باید بیفتیم تو کوچه خیابونُ گوشی و دخترا و زنای سطح پایینُ پیدا کنیم ببریم برا یه سری آدم که فقط سکس کنن خب از اینا که زیاده تو اندرزگو ،آزادی کرج
حرفشو قطع کردم و گفتم قطعا فقط سکس نیست و کلی کار دیگم میکنن باهاشون و نکته اینه که با اختیار خودشون انجام میشه چون پول وسطه و بدون هیچ اجباری میارنشون تو بازی…)

انتهای باغ رو به سمت ویلا طی میکردم که درب ورودی باز شد و چهار تا ماشین اومد تو و دوازده سیزده نفر کت شلواریِ مشکی از در پشتی ویلا رفتن تو هیچوقت دید کافی نداشتم که ببینمشون روند همین بوده و همه نکات امنیتی رعایت میشد همیشه
رسیدم پیش ساناز و بقیه بچه ها تیم بازیِ امشب روبرومون ایستاده بودن منو ارشیا و ساناز و بچه های گروه هم مقابلشون
ارشیا که از قبل ماجرای گندم رو نمیدونست
داشت نقش اصلی های بازی رو میخوند
بازی امشب سه تا نقش اصلی داشت و سیُ دو تا فرعی
و این یعنی سخت ترین شب برای نقش های اصلی…

نوشته: کیارش

بازدید 19,172

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “نبوغ یا سیاست”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید