شب شده بود ومرد پس از يك كار خسته كننده به اميد ديدن لبخندهاي همسرش به سوي خانه مي رفت،((نان روز از براي سكس شب است…نان شب هم براي عاشق مست)) هزاران فكر در ذهنش بود،شهريه ي اين ماه امين وآرمان ،قسط هاي اين ماه ،پول كلاسهاي ايمان،يا خدا ،اين ماه يه كم بيشتر كار مي كنم ،اگه صبح زود تر از خونه بزنم بيرون شايد بشه يه كم بيشتر ميوه وخرت وپرت بخرم ((ببين چگونه پول مي دهيم نفت و اب و برق را …ببين احاطه كرده است …عدد…فكر خلق را…))خدايا شكرت كه سميرا اين قدر خوبه وبا همه چي راه مياد،خدايا به خاطر بچه ها واين زندگي شكرت…مردباخود حرف مي زد ورانندگي مي كرد،مسافركش بود ،اين موقع شب آخرين مسافر را رسانده بود ،دربستي، سر حرف كه باز شده بود طرف آشنا از آب در آمده بود ومرد از روي رودربايستي او را تا جايي رسانده بود ،خارج از مسير عادي وهر روزه ؛ حالا داشت برمي گشت .
همينطور كه مي راند ناگهان در آن تاريكي سايه اي ديد كه دست تكان مي دهد، سرعتش را كم كرد ،نزديكتر كه رسيد زني را ديد كه لباسي معمولي بر تن داشت وساكي دردست واز چشمهايش التماس مي باريد ،كمي جلوتر از او ترمز كرد، قبل از اينكه بخواهد به عقب برگردد زن به سوي ماشين دويد.
مرد شيشه را پايين داد ،
زن: آقا تورو خدا ميشه منو سوار كنيد! گير يه آدم عوضي افتادم ،مجبور شدم براي اينكه از دستش راحت شم اينجا پياده شم ،نمي دونم چرا كسي سوارم نكرد! ،اجازه ميديد؟
مرتضي كمي به سر ووضع زن نگاه كرد ،چيز مشكوكي نديد ،كمي خم شد و دستش را دراز كرد و در عقبي را باز كرد ؛خواهش مي كنم بفرماييد آبجي…
زن لبخندي تحويل مرتضي داد ونفس راحتي كشيد وسوار شد. مرتضي چيزي نگفت ودوباره راه افتاد…
كمي جلوتر كه رفتند مرتضي كمي اينه را جابه جا كرد ،به زن نگريست وپرسيد: خانوم كجا ببرمتون؟ زن چشمهاي نگرانش رابه چشمان در آينه دوخت وبا صدايي لرزان پاسخ داد: آقا تورو خدا امشب رو به من جا بدين ،هر جا كه شد ،حتي تو حياط خونتون ،من امشب جايي رو ندارم، فردا يه تاكسي ميگيرم ومي رم، من تو يكي از روستاهاي اطراف زندگي مي كنم ،اگه شب برم خيلي بد ميشه ، مردم هزار جور حرف مي زنن،آبروم ميره ،روز كه شد ميرم ،ميگم خونه اقوامم بودم، اقاخواهش مي كنم فكر بدي نكنيد ،برادري كنيد، بزرگي كنيد…
مرتضي كمي مضطرب شد،نمي دانست چه بگويد ،از طرفي حرفهاي زن را مي فهميد، در شهر كوچكشان اين چيز ها را زياد شنيده بود،از طرفي اين وقت شب… با يك زن غريبه…جواب سميرا را چه مي داد؟
چيزي به زن نگفت ،موبايل را برداشت وبا همسرش تماس گرفت وتمام قضيه را برايش تعريف كرد ،سميرا انگار موافقت كرد واجازه داد ،مرتضي خداحافظي كرد ورو به زن گفت :امشب مهمون خانوم مني آبجي…
زن شادمان لبخندي از روي رضايت و آرامش زد وگفت: اسمم مهتابه…
مرد چيزي نگفت وسكوت ادامه داشت تا به خانه رسيدند…همه جا تاريك بود ،مرد كليد انداخت وتعارف كرد وارد حياط شدند ،مهتاب جلو مي رفت ومرتضي از پي او…كمي جلوتر كه رفتند جايشان عوض شد ،قبل از اينكه مرتضي در بزند سميرا شتابان در را باز كرد وبا روي خوش پذيراي مهمان شد…
مرتضي از فرط خستگي شام نخورد وخوابيد ،سميرا بدون سوال و جواب چنداني جايي براي مهتاب در يكي از اتاقها انداخت.
مردمثل اغلب اوقات با صداي خروس همسايه بيدار شد…نگاهي به چهره ي مهربان همسرش انداخت ،دلش نمي امد او را بيدار كند اما وجود يك زن غريبه …بالاخره بايد او را به خانه مي رساند تا قضيه تمام شود .
همسرش را بيدار كرد ؛سميرا به طرف اتاق رفت وزن را صدا زد ،مهتاب انگار بيدار بود ،خيلي زود بيرون آمد وبه هر دو سلام داد…بالبخندي رو به مرتضي كردو گفت :شب خوبي بود ،از مهمون نوازي زنت خيلي گفته بودي ،حق داشتي…مرتضي نگاهي به مهتاب انداخت وگفت ما كه حرفي با هم نزديم !!! آماده شو خودم مي رسونمت خونتون.
مهتاب با اخم به مرتضي نگريست وگفت : خونه؟ خونه ي من همينجاست ،من با اين شكم تنهايي تو اون خونه مي ترسم ،حداقل بذار بچت دنيا بياد بعدش منو بيرون كن…
مرتضي با بهت به مهتاب نگاه مي كرد، دهانش خشك شده بود ،واي خدايا چه مي شنيد…در اين شهر كوچك اگر مهتاب داد وهوار راه مي انداخت آبروي چندين ساله اش مي رفت…سميرا اخمهايش را در هم كرده بود و با اضطراب به مرتضي مي نگريست…حتي جرات سوال پرسيدن نداشت…ناگهان مهتاب سكوت را شكست …هان؟ چيه؟ وقتي كه هوست به جاي عقلت تصميم مي گرفت بايدفكر اين روزا رو هم مي كردي…مي دونم قرارمون اين بود كه زنت چيزي نفهمه اما خب منم دل دارم نميشه كه همش به اينا برسي…پس من چي؟ سميرا را تاب نماند و خروشيد: مرتضي…اين همه نبودنات ،اين خرج كم اوردن همش واسه اين حرومي بود؟ اين جواب خوبيهاي من بود؟صبرمن…سه تا پسر واست بزرگ كردم، شكستم…پير شدم ،آخه مرد اين چه كاري بود؟
مرتضي قسم مي خورد…نگران بود وقسم مي خورد…سميرا…به جان امين دروغ ميگه…ثابت مي كنم…اصلا ميريم ازمايش ميديم…
ترس سراپاي مهتاب را فرا گرفت…آزمايش؟…اگه ازمايش بديم چي ميشه؟يعني همه چيزو نشون ميده؟نه بابا بهتره تابلو بازي در نيارم…از كجا معلوم؟…شايدم دارن منو مي ترسونن…
همگي حاضر شدند تا به بيمارستان مركز استان بروند …جايي كه كسي مرتضي را نشناسد…مهتاب اما با اكراه همراهشان رفت در حالي كه گريه مي كرد وتهديد ميكرد ابروريزي راه مي اندازد وشكايت مي كند ،در بيمارستان بعد از توضيح دادن قضيه پزشك يك سري ازمايش براي طرفين نوشت …بعد از اينكه جواب ازمايش ها امد مرتضي شوكه شد… مرتضي هيچ گاه نمي توانسته كودكي را در بطن زني داشته باشد…مرتضي عقيم بود…
((مرد جان به لب رسيده را چه نامند؟
خاك به سر پخش شد
باد وزيد وهمه اسرار عيان شد))
سميرا لال شده بود…مهتاب دنبال راهي براي فرار مي گشت ومرتضي اصرار به تجديد ازمايش داشت.
آزمايش را تجديد كردند و قضيه از حالت يك اتفاق معمولي گذشت وبه يك خيانت پنهان رسيد…رازي كه هيچكس فكر نمي كرد روزي برما شود…مرتضي حتي نمي دانست چه بپرسد؟…از كه بپرسد؟
سميرااما در فكر بود…
سميرا:واي…تو تكي …كاش مرتضي جنم تو رو داشت …واي عزيزم مال مني …
ميثم: مرتضي بره بميره…اون نمي دونه چه گوهري داره…خودم جرت ميدم…
سميراخيس شهوت بود وميثم داغ داغ از هوس…ميثم حريصانه تمام زيبايي هاي سميرا را مي مكيد و مي ليسيد وبا چشمانش تمام عورت سميرا را به ذهن مي سپرد…
ميثم :واي دارم ميام…
سميرا:بياعزيزم…مال خودمي…
وميثم با تمام وجودش بيرون اورد و فرو برد … واخرين بار…وقتي كه داشت مي امد كمي دير بيرون كشيد…اشتباهي كه به عمد بدون اينكه به سميرا بگويد دو بار ديگر هم تكرارش كرد…
سميرا چند هفته بعد متوجه بارداري اش شد…حتي خودش هم نمي دانست ابستن هوسي است كه هنوز هم گاهي به هم خوابگي اش مي امد…
با خبربارداري سميرا مرتضي انگار در آسمانها بود…اسمش را امين گذاشتند…
با كشيده ي مرتضي سميرا به خودش امد…((چون دوست دشمن است شكايت كجا برم؟))
سميرا اين حق من نبود…نمي تونم بهت بگم اشغال…سميرا من به اميد اغوش تو پامو رو پدال گاز مي ذاشتم وبه سمت خونه مي اومدم…آخه چرا؟ اگه منو نمي خواستي چرا طلاق نگرفتي؟ آخه چطور تونستي با من اين كارو بكني؟ …اون آشغال كي بود؟ اين بچه ها كه من يه عمر واسشون جون مي كنم مال كي ان؟ من پسراي كي رو بزرگ كردم؟
سميرادوست داشت قلبش از حركت باز بماند…دوست داشت مرتضي سرش را انقدر به ديوار بكوبد تا بميرد…اما مرتضي هيچ كاري نكرد…وسميرا از بار گناه چندين سال پيش فقط مي گريست…
ميثم پسر عمويش بود…عشق يا هوس…هر چه بودخانواده ها مخالفت كردند…ميثم مرد زندگي نبود، بي كاربود و به گفته ي خيلي ها بي عار هم بود… اما زيبا بود و خوش پوش وعقل سميرا در ان سالها لحظه اي بر هوسش غلبه نكرد…مجبور شد به خاطر فشار خانواده با مرتضي ازدواج كند اما بعد از گذشت شش هفت سال وداشتن سه فرزندكه به گمان خودش فرزندان مرتضي بودند كم كم به او علاقه مند شد و با ميثم رابطه اش را قطع كرد.
حالا شوهرش را مي ديد كه مقابل چشمانش آب مي شود…ومهتابي كه گوشه هاي تاريك را نشانشان داد…
پسراني كه اگر قضيه را مي فهميدند…
اين وسط همه با هم سوختند حتي مرتضي كه بي گناه بود…مرتضي ديگر نه پسري داشت نه خانواده اي…نه نگران شهريه بودونه خريد اين ماه نه سحر خيزي نه شب كاري…وسميرايش…
آه سميرا…لبخندهاي سميرا…آغوش گرم سميرا…
((يك روز از خواب پا ميشي مي بيني رفتي به باد…
هيچكس دور و برت نيست همه رو بردي ز ياد…
چند تا موي ديگت سفيد شد اي مرد بي اثاث…
جشن تولد تو باز مجلس عزاست…بريدي از اساس…
قوز پشتت بيشترشد ، شونه هات افتاده تر…
پيرامونتو ببين با دقت ،
مي سوزن خشك وتر…مي سوزن خشك وتر…مي سوزن خشك وتر…))
نوشته: ترمه
35 پاسخ به “نبض هوس”
خیلی کیری و خسته کننده بود تا نصفش خوندم. دیگه ننویس داداش
دمت گرم خیلی زیبا و جالب بود پر محتوا و آموزندهراست یا دروغشو کار ندارم ولی خیلی زیبا و بی نقص بوداین هم آخر عشقی که شوهر بیچاره به فکر آبرویی بوده که اصلا ربطی به اون نداشته راست میگن که زن دست شیطان رو بسته آخه چقدر خیانت …چقدر پستی … یعنی آخرتی نیست … خدایی نیست … چرا ایران با غیرت اینجوری مبتزل و فاسد شدهایرانی که روزی مهد تمدن و غیرت و شرافت و عشق بود…ادامه بدهموفق باشی دوست عزیز
شيوه نگارشت قشنگ بود موضع داستانتم خوب بود اميدوارم داستاناى بيشترى ازت ببينم!
ترمه عزیزارتباطی که با شعرهای نامجو زدی جالب بود خوشم اومد.این داستان نبود دوستان یه ماجرای واقعیه که سالها پیش رخ داده و شرحش رو تو روزنامه های زمانه خودش هم چاپ شده.
من فعلا داستان رو نخوندم بهار جون عزیز ازم خواست که بگم این داستان تقلید از فیلم رنگ شب هستش
منم با مستی موافقم هم شیوه نگارش هم موضوع داستان خیلی خوب بود راستش من فیلم رنگ شب رو ندیدم و نمی دونم تقلید از اون بوده یا نه در کل عالی بود استعداد خوبی داری امیدوارم این آخرین داستانت نباشه
داستانت اگر چه سكسي نبود اما پيامد سكس ممنوع بود و تصاوير و توصيفات سكسيش هم در حدي بود كه بايد باشه؛ البته لحن و سبك نگارش و نوع روايتي كه براي اين داستان انتخاب كردي ظرفيت توصيفات سكسي بيشتر رو هم داره اما شايد نتيجهاي كه ميخواستي از اين داستان بگيري تحتالشعاع سكس قرار ميگرفت اگر هوس سميرا و ميثم رو پررنگتر از اين توصيف ميكردي.نثرت خيلي روون و ملايمه و از همون اول داستان كه با اون شب كذايي شروع ميشه يه حسي بين غم و دلهره در لابلاي كلمهها و جملهها ديده ميشه كه به خواننده هشدار ميده كه با پايان خوشي روبرو نخواهد شد. نثرت به خودي خود كم عيبه اما شايد بزرگترين ايرادش در اين باشه كه از ابتدا تا انتها يكدست و يكنواخته و متناسب با فراز و نشيب داستان، بالا و پايين نميره؛ مثلا در جايي كه حس ترس و نگراني غلبه داره لحنت با جايي كه قراره حس خشم و نفرت منتقل بشه تفاوتي نميكنه.
خیلی خیلی زیبا نوشتی حداقل کمی همومون بردی تو فکر که کمی به زندگی با همون نگاه واقعی حساب یژه باز کنیم نه با شهوت و خودپسندی …زنده باد ایرانی بدون محدودیت و بدون گناه
وای عجب داستانی بود،خیلی حال کردم و خدایش کم مونده بود گریه کنم=(( :-((واقعأ عالی نوشتی:->من بهت از ۲۰نمره ۳۰میدم،دهنم سرویس شد:-Sبا اینکه سکسی نبود، ولی خیلی قشنگ و ناراحت کننده بود،;-)دمت گرم باز بنویس:-Bولی عجب موضوعی بود،ادمو به فکر فرو میبره،8-> :-tوای خیلی سخته،سر هیشکی نیاد که …مرسی باز بنویس=d> =d> =d> =d> =d> =d> =d> =d> =d>=d> =d> =d>ولی اون زنه چی شد؟ فرشته نجات بود و برای رو کردن دست سمیرا اومده بود؟ 😕 😕 0:-) 0:-)شایدم شیطون بوده
Maybe God wants you to meet many wrong people before you meet the right one, so when this happens, you will be thankful.
نميدونم چي بگم,فقط ميگم عالي بود!مرسييه دوست بهم گفت بخونم!پشيمون نيستم از خوندش,خيلي خوب بودمرسي 🙂
ترفندجديد”ژراش”رايگان”ل س ن ا ري ا”(ازآخربه اول بخونين)مشاهده ي اين ترفندكه هركي نبينه ازدنياعقبه.
(|: خسته کننده بود از رو رنگ شب کپی زدی حالا با یه کوچولو تغییرات جزیی
داستان واقعا ارزش خوندنو داشتمعلومه نویسنده با فکری هستی….ولی خدمت marde_tanhaa عزیز بگم که داداش فقط دور و برتو نگاه کن اونوقت می فهمی کی دست شیطونو از پشت بسته. نمیگم دخترا فرشتن ولی هیشکی کاملا سیاه نیست …همه خاکسترین
خيلي جالب بود دمت گرم دوسته عزيز اون کسکش هم که گفت کيري بود خودش کونيه به دل نگير.فقط ادمين جون يه پيشنهاد واست دارم،اسمه سايتتو بذار خوانواده سبز.اينجا که خبري از شهوت نيست فقط عذاب وجدانش ميمونه واس آدم.LOOL!
منم با داداش سعيد موافقم يعني چي زن دست شيطونو بسته؟ اينجا ميثم پاك ومعصوم بود؟!!! وا ! چه جسارتا…
damet garm aval bara inke namjo bazi dovom baraye dastane zibat agar che ye vagheiate ke ghablan shenide bodam.thanks
این جا سایت سکسیه یا سایت رمان غمگین؟
jaleb bod!!!neshon dad k mah poshte abr nemimoneva neshon dad k khiyanat belakhare sedash dar miad(dir o zod dare ama sokht o soz nadare:-))
سلام داستان زیبایی بود البته می تونست کمی حرفه ای تر نوشته بشه ولی موضوع عالی بود ولی شخصیت پردازیهاکمی ضعیف بود بازم ادامه بده ممنون اگه کمک خواستی من میتونم کمکت کنم جون من دستی در نویسندگی داستان دارم
تو همون که داستان ننویسی بهتره برو بابا خواستی بگی نویسنده هستی <>
من ديدم هركس اينجادخيل بست ازمشكلات نتي راحت شدواز اسپم دراومداومدم منم امتحان كنم بلكه فرجي بشه ;-)با اجازه ى بزرگترهاتست 😀 :دي :دى :دى
feri151 راست میگه این داستان نبود بلکه متاسفانه واقعیتی بود که در سالهای پیش که هنوز خیلی ارزش ها، ارزش بودن و مثل الان این ارزش ها، ضد ارزش نشده بودن مثل توپ تو روزنامه های کثیر الانتشار صدا کرد. البته فقط اون قسمت فکر کردن سمیرا به سکسش با میثم و اسامی افراد به طور خوش سلیقه ای توسط نگارنده به داستان اضافه شده بود و گرنه این ماجرا چند سال قبل تر واقعاً (و باز صد البته متاسفانه) واقعی بود.من فقط میگم ای کاشک همه دوستان می دونستن که همیشه ماه زیر ابر نمی مونه و همچنین بازم ای کاشک به قول چارلی چاپلین ما آخرین مسافران این مسافرت بدون باز گشت به جزیره شهوت بودیم. به امید روزی که ما هم انقدر مثل گذشتگانمون با فرهنگ و متمدن بشیم که فرق شهوت با خواسته معقل جنسی رو به فهمیم نکه به خاطر سرکوب کردن مدام این خواسته به حق هر انسانی اون با شهوت پرستی اشتباه بگیریم.
verrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrrr naiccccccccccccccccccccccccccccc
سلامتقریبا آخرین نفری هستم که نظر میده.داستان زیبایی بود که همه ازش تعریف کردن.ادامه بده……تا بعد…
دوست داشتم داستانتو…کاش یکم بیشتر بال و پر می دادی.من نمیدونستم اما میگن واقعیه!!نمیدونم بگم کارش بده یا خوب.اینم در نظر بگیرین که ازدواجش اجباری بوده و ما ههمه وقتی عشقمون بیاد بخوادمون دوباره سخته پس زدنش…البته تا یه مدت کم.!!می شه تو این داستان به همه شک کرد همه سیاهن حتی مریضی که نگران آبروش بود!شاید خطاکار بوده اکه نه طلا که پاکه چه منتش به خاکه!!
منظورم مرتضی بود…آخر بودنم بد نیست…:))
فقط تخیل بود وبس …قرار شده یه صفحه شما بگویید چکنم راه اندازی بشه …این مطالب را بگذارید در همان صفحه درج شود…
قشنگ بود بازم بنويس ترمه جان
چرا اینجا شوده وزادت ارشادسکس کجاستجالب بود ولی بدرد این سایت نمی خورد
in filme sinamaayiye iraaniye mozooesh ke too site mitoonin bebinin, faghat too film shohare zane mohandes daasht baa yek farzand, w in zane jende ham baa dokhtaresh bood ke marde tasaadof kard bad aawordeshoon khoonash, azashoon chon kasi ro nadaashtan moraaghebat kone. aakhare daastaan ham ke dar daadgaah ke natije aazmaayesh oomad pei be aghim boodane mohandes bordan, bad mohandes ham zano bachasho koshto shoroo be mosaafer keshi mikardo zanaa ro mibord too biyaaboon mikosht taa dastgir shod,haalaa injaa daastaano taghir daadano hamoon mozoo ro be nahwi dige onwaan mikonan. esme film alaan yaadam nist
اول شدم!!!آخررررررر!!!دوووووووم!!!واقعاااااااا!!!
خیلی آموزنده و با حال بود بازم بنویس
ترمه جان خیلی داستان خوبی بود …
كيرم تو روح و عقلو جسم و هيكل و روانتجنده خانوم اينجا ميايم دساتان سكسي بخونيم نه فيلم مزخرف ايراني