سلام خدمت همه دوستان
از خواب پریدم ترسیده بودم یعنی بازم دارن دعوا می کنند…خدا مگه بهم قول ندادی…آههه جرم بده لامصب همش منتظر بودم بیای خونه بهت کس بدم…درست نمیشنیدم درباره چی حرف میزنن فقط صدای ضربه زدن میومد…یه دفعه صدای مامانمو شنیدم که از خود بیخود شد بسه دارم جر میخورم…دیگه یقین پیدا کردم که بابام داره مامانمو کتک میزنه به خودم قول داده بودم اگر این بار خواست دست روش بلند کنه خودم بکشمش بعدم خودمو خلاص کنم…چاقو رو از آشپزخونه برداشتم و به سمت اتاق حمله ور شدم…درو باز کردم وارد شدم چی میدیدم…یا پیغمبر اینا دارن چه گوهی میخورن…انگار دنیا برای ۵ دقیقه قشنگ وایساد…یک کشیده ای خوردم که هنوز یادش که میفتم دردم میاد…چاقو رو چیکار باید میکردم…من خبر نداشتم ولی داشتم عامل آشتی پدر و مادرمو خراب میکردم 😂هرچی بود تموم شد و رفت ولی مگه میشد ی بچه هفت ساله سمج رو قانع کرد…پدر و مادرم رفته بودن پیش یک خانم برای مشاوره همه چیزو گفته بودن و اون خانم هم گفته بود که بیارید اینجا ببینمش… تو هفت سالگی من به همراه پدر و مادرم رفتم اونجا…رفتم اونجا خیلی جای جالبی نبود…وارد اتاق که شدم به قول امروزی ها ی وایب خیلی خوبی از خانم مشاور گرفتم…به پدر و مادرم گفت برید اتاق بغل منتظر باشید…داشتم به خودم میگفتم این حتما یک دستگاه شستشوی مغز داره باعث میشه من همچی فراموشم بشه تو تخیلات بچگی خودم بودم…که یهو شروع کرد به صحبت خیلی تهاجمی شروع کرد گفت من همچی رو میدونم…این جمله رو وقتی به یک بزرگسال میگی درجا پشماش میریزه من که دیگه یک بچه هفت ساله بودم که می خواست ی مردو به خاطر سکس با زنش بکشه…خلاصه یه بارم من براش همچی رو گفتم ولی دیگه با تمام عواطفی و احساسات کودکی که داشتم که من عاشق پدر و مادرم هستم ولی چند وقت پیش دعواشون شد و بابام خیلی بد مامانمو زد من قسم خوردم دیگه نزارم این اتفاق تکرار بشه و از خدا قول گرفتم و هرشب دعا میکنم که پدر و مادرم هیچوقت باهم دعوا نکنند…داستانو شنید منو فرستاد بیرون بر اساس چیزی که اتفاق افتاد بعدش میگم که به پدر و مادرم گفته بود نمیشه کاریش کرد من خودم براش در حدی که نیاز باشه توضیح میدم و وقتی بفهمه دیگه دست از سوالات و شب بیداری بر میداره که پدر مادرم هم موافقت کرده بودند…دیگه وارد اتاق شدم و شروع کرد توضیح دادند که این عمل بین زن و شوهر اتفاق میوفته و اگر کسی این عملو با غیر شوهرش انجام بده خدا سنگش میکنه و روی یچیزی خیلی تاکید داشت که از سن ۱۸ سالگی به بعد پسرا می تونن این عمل رو با همسرشون انجام بدن…این کصشعرایی که میگفت خیلی برام عادی بود انگار داشتم کتاب علومم رو می خوندم…خلاصه اینارو گفت(خودتون استادید دیگه توضیح ندم) بعدش پرسید سوالی نداری بهش گفتم تو همه رو گفتی بجز اونی که باید میگفتی گفت چی …گفتم اصلا برای چی انجامش میدن…دوباره رفت بیرون و یک مشورت ریزی انجام داد و اومدیچیزی گفت که تیری خلاص به من زد که دیگه تا چند سال فکرم از این چیزا برداشته بشه بهم گفت که این کارو برای بچه آوردن انجام میدن و مامان بابات میخواست برات یک داداش یا آبجی بیارن گفتم یعنی فقط وقتی میخوان بچه بیارن این کارو انجام میدن گفت آره و خودتم اینجوری به دنیا اومدی خلاصه از مهربونی و احساسات من استفاده کرد و دیگه قانع شدم اومدم خونه دیگه حدودا یک ماه پدر و مادرمو زیر نظر گرفتم اون موقع عقلم قد نمی داد ولی هفته ای سه چهار بار منو میذاشتن خونه مامان بزرگم تا اونجا بخوابم اتفاقا بعدشم بابام دوباره پسر دار شد…خلاصه من دیگه قانع شده بودم و دیگه پدر محترم هم اروم میزد توش و رعایت میکرد تا اینکه چهارده سالم شد(این شش سالی که گذشت من خودم برای همه تو مدرسه توضیح دادم همه فکر میکردن من خودم استادم دیگه کسی برام توضیح نداد چیزی رو) رفتیم خونه یکی از اقوام یک شهر دیگه اتفاقا خونه خالم هم اونجا بود دیگه من دیدم اینجا بچه ای نیست رفتم خونه خالم تا یکم با دختر خالم بازی کنم (پدرم منو رسوند و برگشت)به محض ورود یدفعه دیدم ای کیرم تو این شانس اینجا هم هیچکی نیست فقط خالم بود خلاصه داشتم به خودم میگفتم ای کیرم تو دهنت اونجا ناهار لاقل پیتزا بود اینجا عنم گیر نمیاد یدفعه دیدم خالم اومد بغلم کرد که خوش اومدی این داستانا برای اولین بار تو زندگی راست کردم خیلی حس عجیبی بود ولی خب خالم چیزی متوجه نشد رفتم دستشویی هرکاری کردم نخوابید هیچ کاری نمیشد بکنی اومدم بیرون و خالم گفت بیا شلوارتو عوض کن رفتیم تو اتاقی که تخت دو نفرشون بود حالا من مونده بودم بکشم پایین نکشم پایین این عنتر خانوم هم گرفت خوابید رو تخت مشغول اینستاگرام بود ۵ دقیقه گذشت گفت چرا عوض نمیکنی گفتم والا خجالت میکشم زد زیر خنده گفت مگه بجز هسته خرما چیزی پایین داری هم بهم برخورد هم خجالت کشیدم اخه اصلا سابقه نداشت چنین حرفی رو به من مستقیم بزنه قبلا راجب شوشول بچه هایی که تازه بدنیا اومده بودن شوخی میکرد مثلا به یکیشون میگفت شوشول طلا ولی اصلا چنین حرفی به من نزده بودم دیگه همچی دست به دست هم داد من کشیدم پایین شرت داشتم ولی خب معلوم بود دیگه راستم کرده بودم تا کشیدم پایین همش نگاه میکرد هیچی دیگه شلوار هارو یکی یکی پوشیدم خیلی اذیت میکردن دیگه اخر شلوارک رو پوشیدم تو تمام این مدتم اون داشت کیر مارو نگاه میکرد خلاصه رفتم بیرون از اتاق نشستم رو مبل سه نفره یدفعه بعد یک ربع با ی ارایش غلیظی اومد نشست بغلم به جان مرده زندم اگه دروغ بگم…دستشو گذاشت روی رون پام گفتم چیکار میکنی گفت میخوام ماساژ بدم دیدم ممه شو چسبونده به من دروغ چرا عاشق ممه بودم با اینکه اطلاعاتم کم بود ولی عاشق ممه بودم خیلی حال میداد داشتم از ماساژش عشق میکردم که یک دفعه کیرمو گرفت تو دستش منو میگی برق از سرم پرید گفتم چیکار میکنی لبشو گذاشت رو لبام احساس کردم دارم از جامد به مایع تبدیل میشم لبشو کشیدم کنار دستشو کشیدم کنار گفتم به همه میگم چیکار کردی (اصلا نمیدونم چرا این حرف رو زدم اگر دارید فحش میدید باید بگم که خودمم هنوز به خودم فحش میدم)اونم پشماش ریخته بود میگفت غلط کردم تورو خدا به کسی نگو زد زیر گریه این داستانا خلاصه دلم سوخت گفتم عیب نداره نمیگم ولی تو ام باید قول بدی دیگه این کارو نکنی رفت سراغ ناهار آماده کردن…خلاصه دیگه دختر خالم اومد بازی کردیم ما برگشتیم شهرمون یکی دو سال گذشت وارد دبیرستان شدم چندتا از این پسرای شر مدرسه رفیق شدم با اونا گشتم گرگی شدم واسه خودم ولی خب یک چیزی مایه آزارم شده بود… خاله… محیط دبیرستان هم یه جوری بود که فقط طرف ننشو نگاییده بود یکی داشتیم انقدر جق زده بود میگفت آبجی مو هر روز از کس و کون میکنم یکی از سکس اقاش با ننش میگفت یک مشت کصخل شده بودن رفیق ما منم بروز نمی دادم اگر میگفتم که اره خالم اینجوری بوده اینا پس فردا بهم میگفتن بی غیرت…با هزار جور بدبختی برای یکی از رفیقام که مثل داداشم بود گفتم قضیه رو ولی باز به اینم نگفتم خالم بوده…فقط دیگه فحش ناموسی بهم نداده بود… یک گارد خاصی داشتم نسبت سکس با خالم و همون موقع ها میومدم تو سایت و هرکی اینارو می نوشت مثل داداشمون احمد فقط فحش میدادم ولی نمیشه کاریش کرد میدونید هجده سالگی چطوره حشرت به قدری بالاست که کنترل تو میدی دستش…با کیرت فکر میکنی… بجای مغزت شاید بگید چرا نرفتی سراغ دختربازی رفتم ولی نمی شد وضعیت درست حسابی نداشتم وجدانمم خیلی اذیتم میکرد فقط مجبور بودم مالش دیگه نهایت لاپایی اگر مکان جورشه که خود همین تا لبه چشمه رفتن تشنه برگشتن بود که وضعیتو بدتر میکرد… خلاصه دو سال صبر کردم کنکور دادم قبول شدم دانشجو شدم بازم همون وضعیت…دلم نیومد به دختر دست بزنم و بدبختش کنم قرار شد ی بیوه برام جور کنه رفیقم که از لحاظ اخلاقی بدترین و از لحاظ جنسی بهترین اتفاق عمرم افتاد خونه پدر بزرگم سه طبقه ویلایی بود یک شب قرار بود بریم خونه یکی از بچه های فامیل که عرق بیاره بخوریم که گفتن فلانی میاد من باهاش حال نمیکردم سر همین نرفتم من موندم ننه بزرگم آقا بزرگم خالم هم سن سالام همه رفته بودن اونجا…خانوادشون هم همه رفته بودن شهر خودشون اصلا همه برای همون عرق اینا اومده بودیم ولی قرار نبود این یارو بیاد که اومد شاید بگید شوهرخالت کجا بود باید بگم که چون یکجای دیگه زندگی میکنن خالم اینا میان اینجا می مونن یک هفته بعد میرن اونم میره سرکار شهر خودشون خلاصه دیگه حشر کنترل منو دست گرفته بود رفتم طبقه اول دیدم ننه بزرگم و آقا بزرگم مثل خرس خوابیدن رفتم طبقه دو دیدم خالم خوابه خلاصه هی گفتم ولش کن مشتی خالته زشته عیبه دیگه نمیشد به قول یکی از داستانا هیچکس صد درصد بر نفسش غلبه نداره رفتم بغلش خوابیدم ضربان قلبم رو هزار بود گوش به زنگ بودم صدای پله شنیدم مثل فشنگ ده متر ازش فاصله بگیرم هی به خودم میگفتم این می خواست بهت بده نزدی توش حالا میخوای چه گوهی بخوری تجاوز دیگه ذهنمو اروم کردم به رفیقم پیام دادم گفتم اگر از من چند ماه خبری نشد بدون امشب یکاری کردم و به دست مرد های فامیل کشته شدم ولی بدون اون مقصر بوده…وصیت نامه نوشتم فلان جاست😂 دل زدم به دریا دستمو گذاشتم رو کونش اخ که چقدر بزرگ بود دلم می خواست ۲۵ چک سکسی در ثانیه بهش بزنم دستمو برداشتم و سالار(هسته خرمای قدیم)بیدار کردم خیلی اروم سرشو گذاشتم روی کونش یکم بعد حشرم رفت رو هزار کامل گذاشتم لای پاش یه دفعه تکون خورد کیرم تو یک ثانیه از گرز تبدیل به جوش شد قلبم نمیزد یه دفعه خودشو داد عقب راست کردم دوباره دوستان میدونن این چراغ سبز چقدر لذت بخشه خلاصه یکم از رو شلوار تلمبه زدم شلوارشو تو سر زانو کشیدم پایین باز تکون خورد دوباره خایه کردم بعدش یه کاری کرد که کامل استرسم ریخت شرتشو کشید پایین و تف زد سر کیرم خودش گذاشت داخل…خوب بود ولی چیزی که میخواستم نبود دیگه بهش فهموندم رو شکم بخوابه من یک بالشت گذاشتم زیرش بیاد بالا گذاشتم توش حالت شنا گرفتم تلمبه میزدم خودم پشمام از اینکه آبم نیومده بود ریخته بود ۳ دقیقه ای اونجوری زدم دیدم اینجوری فایده نداره اینکه دیگه داره میده چرا چراغ خاموش این کارو بکنیم رفتم در گوشش گفتم هفتیش کن هفتی هم ۲.۳ دقیقه زدم دهن گاییده چشماشو بسته بود مثلا خوابه دیگه گفتم الان صداتو در میارم به یاد پدرم تلمبه های سرعتی از اونایی که تخمات می خوره رو کصش صدا میده زدم و براش حرفای سکسی میزدم اونم ناله میکرد ۲.۳دقیقه هم داگی زدم و یه دفعه لرزید ارضا شد انگار پول اداره آب رو نداده بودم آبم قطع بودن دیگه با حالت وحشی گری از کون گذاشتم داخل لامصب چقدر تنگ بود ناله هاش بلندتر شد به یک دقیقه نشد ابم اومد کشیدم بیرون یکم ممه خوردم و رفتم پایین پیش آقا بزرگم خوابیدم بعد ها فهمیدم اون داستان پدرم باعث شده من بیشتر با صحبت حین سکس تحریک بشم تا توش کردن و تلمبه زنی
امیدوارم از این داستان لذت برده باشید این داستان کل زندگی من تا بیست سالگی بود و الان ۴ سال از این موضوع میگذره و من دیگه رابطه ای نداشتم فقط جنده یا بیوه کار میکنم و از این کارم کاملا پشیمونم چون به خالم خیلی حال داده بود و بازم می خواست که من دیگه نخواستم ادامه بدم
از خواب پریدم ترسیده بودم یعنی بازم دارن دعوا می کنند…خدا مگه بهم قول ندادی…آههه جرم بده لامصب همش منتظر بودم بیای خونه بهت کس بدم…درست نمیشنیدم درباره چی حرف میزنن فقط صدای ضربه زدن میومد…یه دفعه صدای مامانمو شنیدم که از خود بیخود شد بسه دارم جر میخورم…دیگه یقین پیدا کردم که بابام داره مامانمو کتک میزنه به خودم قول داده بودم اگر این بار خواست دست روش بلند کنه خودم بکشمش بعدم خودمو خلاص کنم…چاقو رو از آشپزخونه برداشتم و به سمت اتاق حمله ور شدم…درو باز کردم وارد شدم چی میدیدم…یا پیغمبر اینا دارن چه گوهی میخورن…انگار دنیا برای ۵ دقیقه قشنگ وایساد…یک کشیده ای خوردم که هنوز یادش که میفتم دردم میاد…چاقو رو چیکار باید میکردم…من خبر نداشتم ولی داشتم عامل آشتی پدر و مادرمو خراب میکردم 😂هرچی بود تموم شد و رفت ولی مگه میشد ی بچه هفت ساله سمج رو قانع کرد…پدر و مادرم رفته بودن پیش یک خانم برای مشاوره همه چیزو گفته بودن و اون خانم هم گفته بود که بیارید اینجا ببینمش… تو هفت سالگی من به همراه پدر و مادرم رفتم اونجا…رفتم اونجا خیلی جای جالبی نبود…وارد اتاق که شدم به قول امروزی ها ی وایب خیلی خوبی از خانم مشاور گرفتم…به پدر و مادرم گفت برید اتاق بغل منتظر باشید…داشتم به خودم میگفتم این حتما یک دستگاه شستشوی مغز داره باعث میشه من همچی فراموشم بشه تو تخیلات بچگی خودم بودم…که یهو شروع کرد به صحبت خیلی تهاجمی شروع کرد گفت من همچی رو میدونم…این جمله رو وقتی به یک بزرگسال میگی درجا پشماش میریزه من که دیگه یک بچه هفت ساله بودم که می خواست ی مردو به خاطر سکس با زنش بکشه…خلاصه یه بارم من براش همچی رو گفتم ولی دیگه با تمام عواطفی و احساسات کودکی که داشتم که من عاشق پدر و مادرم هستم ولی چند وقت پیش دعواشون شد و بابام خیلی بد مامانمو زد من قسم خوردم دیگه نزارم این اتفاق تکرار بشه و از خدا قول گرفتم و هرشب دعا میکنم که پدر و مادرم هیچوقت باهم دعوا نکنند…داستانو شنید منو فرستاد بیرون بر اساس چیزی که اتفاق افتاد بعدش میگم که به پدر و مادرم گفته بود نمیشه کاریش کرد من خودم براش در حدی که نیاز باشه توضیح میدم و وقتی بفهمه دیگه دست از سوالات و شب بیداری بر میداره که پدر مادرم هم موافقت کرده بودند…دیگه وارد اتاق شدم و شروع کرد توضیح دادند که این عمل بین زن و شوهر اتفاق میوفته و اگر کسی این عملو با غیر شوهرش انجام بده خدا سنگش میکنه و روی یچیزی خیلی تاکید داشت که از سن ۱۸ سالگی به بعد پسرا می تونن این عمل رو با همسرشون انجام بدن…این کصشعرایی که میگفت خیلی برام عادی بود انگار داشتم کتاب علومم رو می خوندم…خلاصه اینارو گفت(خودتون استادید دیگه توضیح ندم) بعدش پرسید سوالی نداری بهش گفتم تو همه رو گفتی بجز اونی که باید میگفتی گفت چی …گفتم اصلا برای چی انجامش میدن…دوباره رفت بیرون و یک مشورت ریزی انجام داد و اومدیچیزی گفت که تیری خلاص به من زد که دیگه تا چند سال فکرم از این چیزا برداشته بشه بهم گفت که این کارو برای بچه آوردن انجام میدن و مامان بابات میخواست برات یک داداش یا آبجی بیارن گفتم یعنی فقط وقتی میخوان بچه بیارن این کارو انجام میدن گفت آره و خودتم اینجوری به دنیا اومدی خلاصه از مهربونی و احساسات من استفاده کرد و دیگه قانع شدم اومدم خونه دیگه حدودا یک ماه پدر و مادرمو زیر نظر گرفتم اون موقع عقلم قد نمی داد ولی هفته ای سه چهار بار منو میذاشتن خونه مامان بزرگم تا اونجا بخوابم اتفاقا بعدشم بابام دوباره پسر دار شد…خلاصه من دیگه قانع شده بودم و دیگه پدر محترم هم اروم میزد توش و رعایت میکرد تا اینکه چهارده سالم شد(این شش سالی که گذشت من خودم برای همه تو مدرسه توضیح دادم همه فکر میکردن من خودم استادم دیگه کسی برام توضیح نداد چیزی رو) رفتیم خونه یکی از اقوام یک شهر دیگه اتفاقا خونه خالم هم اونجا بود دیگه من دیدم اینجا بچه ای نیست رفتم خونه خالم تا یکم با دختر خالم بازی کنم (پدرم منو رسوند و برگشت)به محض ورود یدفعه دیدم ای کیرم تو این شانس اینجا هم هیچکی نیست فقط خالم بود خلاصه داشتم به خودم میگفتم ای کیرم تو دهنت اونجا ناهار لاقل پیتزا بود اینجا عنم گیر نمیاد یدفعه دیدم خالم اومد بغلم کرد که خوش اومدی این داستانا برای اولین بار تو زندگی راست کردم خیلی حس عجیبی بود ولی خب خالم چیزی متوجه نشد رفتم دستشویی هرکاری کردم نخوابید هیچ کاری نمیشد بکنی اومدم بیرون و خالم گفت بیا شلوارتو عوض کن رفتیم تو اتاقی که تخت دو نفرشون بود حالا من مونده بودم بکشم پایین نکشم پایین این عنتر خانوم هم گرفت خوابید رو تخت مشغول اینستاگرام بود ۵ دقیقه گذشت گفت چرا عوض نمیکنی گفتم والا خجالت میکشم زد زیر خنده گفت مگه بجز هسته خرما چیزی پایین داری هم بهم برخورد هم خجالت کشیدم اخه اصلا سابقه نداشت چنین حرفی رو به من مستقیم بزنه قبلا راجب شوشول بچه هایی که تازه بدنیا اومده بودن شوخی میکرد مثلا به یکیشون میگفت شوشول طلا ولی اصلا چنین حرفی به من نزده بودم دیگه همچی دست به دست هم داد من کشیدم پایین شرت داشتم ولی خب معلوم بود دیگه راستم کرده بودم تا کشیدم پایین همش نگاه میکرد هیچی دیگه شلوار هارو یکی یکی پوشیدم خیلی اذیت میکردن دیگه اخر شلوارک رو پوشیدم تو تمام این مدتم اون داشت کیر مارو نگاه میکرد خلاصه رفتم بیرون از اتاق نشستم رو مبل سه نفره یدفعه بعد یک ربع با ی ارایش غلیظی اومد نشست بغلم به جان مرده زندم اگه دروغ بگم…دستشو گذاشت روی رون پام گفتم چیکار میکنی گفت میخوام ماساژ بدم دیدم ممه شو چسبونده به من دروغ چرا عاشق ممه بودم با اینکه اطلاعاتم کم بود ولی عاشق ممه بودم خیلی حال میداد داشتم از ماساژش عشق میکردم که یک دفعه کیرمو گرفت تو دستش منو میگی برق از سرم پرید گفتم چیکار میکنی لبشو گذاشت رو لبام احساس کردم دارم از جامد به مایع تبدیل میشم لبشو کشیدم کنار دستشو کشیدم کنار گفتم به همه میگم چیکار کردی (اصلا نمیدونم چرا این حرف رو زدم اگر دارید فحش میدید باید بگم که خودمم هنوز به خودم فحش میدم)اونم پشماش ریخته بود میگفت غلط کردم تورو خدا به کسی نگو زد زیر گریه این داستانا خلاصه دلم سوخت گفتم عیب نداره نمیگم ولی تو ام باید قول بدی دیگه این کارو نکنی رفت سراغ ناهار آماده کردن…خلاصه دیگه دختر خالم اومد بازی کردیم ما برگشتیم شهرمون یکی دو سال گذشت وارد دبیرستان شدم چندتا از این پسرای شر مدرسه رفیق شدم با اونا گشتم گرگی شدم واسه خودم ولی خب یک چیزی مایه آزارم شده بود… خاله… محیط دبیرستان هم یه جوری بود که فقط طرف ننشو نگاییده بود یکی داشتیم انقدر جق زده بود میگفت آبجی مو هر روز از کس و کون میکنم یکی از سکس اقاش با ننش میگفت یک مشت کصخل شده بودن رفیق ما منم بروز نمی دادم اگر میگفتم که اره خالم اینجوری بوده اینا پس فردا بهم میگفتن بی غیرت…با هزار جور بدبختی برای یکی از رفیقام که مثل داداشم بود گفتم قضیه رو ولی باز به اینم نگفتم خالم بوده…فقط دیگه فحش ناموسی بهم نداده بود… یک گارد خاصی داشتم نسبت سکس با خالم و همون موقع ها میومدم تو سایت و هرکی اینارو می نوشت مثل داداشمون احمد فقط فحش میدادم ولی نمیشه کاریش کرد میدونید هجده سالگی چطوره حشرت به قدری بالاست که کنترل تو میدی دستش…با کیرت فکر میکنی… بجای مغزت شاید بگید چرا نرفتی سراغ دختربازی رفتم ولی نمی شد وضعیت درست حسابی نداشتم وجدانمم خیلی اذیتم میکرد فقط مجبور بودم مالش دیگه نهایت لاپایی اگر مکان جورشه که خود همین تا لبه چشمه رفتن تشنه برگشتن بود که وضعیتو بدتر میکرد… خلاصه دو سال صبر کردم کنکور دادم قبول شدم دانشجو شدم بازم همون وضعیت…دلم نیومد به دختر دست بزنم و بدبختش کنم قرار شد ی بیوه برام جور کنه رفیقم که از لحاظ اخلاقی بدترین و از لحاظ جنسی بهترین اتفاق عمرم افتاد خونه پدر بزرگم سه طبقه ویلایی بود یک شب قرار بود بریم خونه یکی از بچه های فامیل که عرق بیاره بخوریم که گفتن فلانی میاد من باهاش حال نمیکردم سر همین نرفتم من موندم ننه بزرگم آقا بزرگم خالم هم سن سالام همه رفته بودن اونجا…خانوادشون هم همه رفته بودن شهر خودشون اصلا همه برای همون عرق اینا اومده بودیم ولی قرار نبود این یارو بیاد که اومد شاید بگید شوهرخالت کجا بود باید بگم که چون یکجای دیگه زندگی میکنن خالم اینا میان اینجا می مونن یک هفته بعد میرن اونم میره سرکار شهر خودشون خلاصه دیگه حشر کنترل منو دست گرفته بود رفتم طبقه اول دیدم ننه بزرگم و آقا بزرگم مثل خرس خوابیدن رفتم طبقه دو دیدم خالم خوابه خلاصه هی گفتم ولش کن مشتی خالته زشته عیبه دیگه نمیشد به قول یکی از داستانا هیچکس صد درصد بر نفسش غلبه نداره رفتم بغلش خوابیدم ضربان قلبم رو هزار بود گوش به زنگ بودم صدای پله شنیدم مثل فشنگ ده متر ازش فاصله بگیرم هی به خودم میگفتم این می خواست بهت بده نزدی توش حالا میخوای چه گوهی بخوری تجاوز دیگه ذهنمو اروم کردم به رفیقم پیام دادم گفتم اگر از من چند ماه خبری نشد بدون امشب یکاری کردم و به دست مرد های فامیل کشته شدم ولی بدون اون مقصر بوده…وصیت نامه نوشتم فلان جاست😂 دل زدم به دریا دستمو گذاشتم رو کونش اخ که چقدر بزرگ بود دلم می خواست ۲۵ چک سکسی در ثانیه بهش بزنم دستمو برداشتم و سالار(هسته خرمای قدیم)بیدار کردم خیلی اروم سرشو گذاشتم روی کونش یکم بعد حشرم رفت رو هزار کامل گذاشتم لای پاش یه دفعه تکون خورد کیرم تو یک ثانیه از گرز تبدیل به جوش شد قلبم نمیزد یه دفعه خودشو داد عقب راست کردم دوباره دوستان میدونن این چراغ سبز چقدر لذت بخشه خلاصه یکم از رو شلوار تلمبه زدم شلوارشو تو سر زانو کشیدم پایین باز تکون خورد دوباره خایه کردم بعدش یه کاری کرد که کامل استرسم ریخت شرتشو کشید پایین و تف زد سر کیرم خودش گذاشت داخل…خوب بود ولی چیزی که میخواستم نبود دیگه بهش فهموندم رو شکم بخوابه من یک بالشت گذاشتم زیرش بیاد بالا گذاشتم توش حالت شنا گرفتم تلمبه میزدم خودم پشمام از اینکه آبم نیومده بود ریخته بود ۳ دقیقه ای اونجوری زدم دیدم اینجوری فایده نداره اینکه دیگه داره میده چرا چراغ خاموش این کارو بکنیم رفتم در گوشش گفتم هفتیش کن هفتی هم ۲.۳ دقیقه زدم دهن گاییده چشماشو بسته بود مثلا خوابه دیگه گفتم الان صداتو در میارم به یاد پدرم تلمبه های سرعتی از اونایی که تخمات می خوره رو کصش صدا میده زدم و براش حرفای سکسی میزدم اونم ناله میکرد ۲.۳دقیقه هم داگی زدم و یه دفعه لرزید ارضا شد انگار پول اداره آب رو نداده بودم آبم قطع بودن دیگه با حالت وحشی گری از کون گذاشتم داخل لامصب چقدر تنگ بود ناله هاش بلندتر شد به یک دقیقه نشد ابم اومد کشیدم بیرون یکم ممه خوردم و رفتم پایین پیش آقا بزرگم خوابیدم بعد ها فهمیدم اون داستان پدرم باعث شده من بیشتر با صحبت حین سکس تحریک بشم تا توش کردن و تلمبه زنی
امیدوارم از این داستان لذت برده باشید این داستان کل زندگی من تا بیست سالگی بود و الان ۴ سال از این موضوع میگذره و من دیگه رابطه ای نداشتم فقط جنده یا بیوه کار میکنم و از این کارم کاملا پشیمونم چون به خالم خیلی حال داده بود و بازم می خواست که من دیگه نخواستم ادامه بدم
نوشته: سه نقطه
3 پاسخ به “نباید اینجوری میشد”
کسکش خاله عین مادرهاگه دروغه ک هیچوی اگه راست باشه خاله ت رو گائیدم
باحال بود.
که ۷سالگی به خودت قول داده بودی که بکشیش بعدم خودتومادر. تو. ، انگار داشتی کتاب علوم میخوندی