نامه ای به همسرم(۱)

تو رو دیدم
دیروز که با لاله رفته بودم مغازه یکی از دوستاش یه زنه دیگه هم اونجا بود اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد ناخن هاش بود شیک و زیبا و بلند اومده بود چند تا لباس خواب بخره و نقد پرداخت نه مثل من که با لاله اومده بودم که چند تا لباس زیر اونم قسطی بردارم
چه آرایش زیبایی چه بوی خوبی
چه لباسهای ست شیکی
با خودم فکر کردم اگه این زنه پس من چی هستم؟ اگه من زنم پس این چیه؟
داشت حساب میکرد و گوشیش زنگ خورد گفت لطفا زودتر آقامون اومده دنبالم
نه چونه و نه هیچی کارت کشید و رفت و نگاه ما را
به دنبال خودش کشید
من تو رو دیدم!
که با ماشین قشنگت اومدی دنبالش
همون ماشینی که ذوق خریدنش رو داشتیم همون که واسش چند تا چک دادی و من النگوها مو دادم تا خوشحال شی
گفتی همه دوستات دارن و واسه پیشرفت کارت لازمه
خوب پیشرفت کردی !!!

تو منو ندیدی
لاله داشت میلرزید دستم رو گرفت منو نگاه کرد و من هیچی نگفتم زیر نگاه ترسیده لاله چند تا لباس زیر خریدم
نقد حساب کردم و اومدیم بیرون
نگاه لاله ولم نمیکرد گفتم چیه؟ چیه لاله ؟ حرف بزن؟ بگو!
لاله ایستاد اول به قطره اشک از این چشمش ریخت و بعد از اون چشمش ناز گریه میکرد همیشه نه مثل من که دهنم دومتر وا میشد و آب از دماغم سرازیر میشد و چشمام میجوشید من حتى بلد نبودم قشنگ گریه کنم
گفت، ناهید فدات شم ناهید و دوباره گریش گرفت من اما سنگ شده بودم من گریه نمیکردم من دلم شده بود مثل ساعت شنی ذره ذره فرو میریخت تمام میشد و دوباره برعکس میشد و دوباره ذره ذره فرو میریخت
کنار جوب بالا آوردم لاله گریه میکرد! دلم فرو می ریخت داشت از دهانم میریخت بیرون سرم را گرفتم و گرنه می پاشید!
بالا آوردن تمام شد!
دهانم مزه تلخی میداد تلخ مثل زندگیم
گفتم لاله چه جوری ناخنها این قدر تمیز بلند میشن؟!
لاله نگام کرد هنگ کرده بود و زیر لب آروم گفت اونا ناخن مصنوعیه !!!
گفتم منم ناخن مصنوعی میخوام دور و برم رو نگاه کردم لاله گفت چی میخوای؟ گفتم آرایشگاه!!!
و راه افتادم تند و سریع مثل همون موقع که نون گرم دستم بود و صبح زود تند تند راه می اومدم تا نون صبحانت سرد نشه دستامو مشت کرده بودم از همون لحظه که در مغازه دیدمت دستام گره خورد نمیخواستم صبحانت سرد نشه دستامو مشت کرده بودم از همون لحظه که در مغازه دیدمت دستام گره خورد نمیخواستم ناخن های زشتم رو ببینم و رفتیم چند تا آرایشگاه رفتیم تا یکی با منت قبول کرد، بقیه رو باید وقت قبلی میگرفتی یا اینکه به نگاهی به سر و لباس ما میکردن و لابد با خودشون میگفتن اخه تورو چه به این کارا گیرم ناخن تو درست کردی صورتت چی؟ لباست چی؟
آرایشگاه ها پر بود از امثال همون زن زیبا شیک
امثال من امثال من پول آرایشگاه نمیدن به بند و ابرو که دوستامون واسه هم انجام میدن با پولش میوه میخریم این استدلال امثال منه
خلاصه زیر نگاههای متعجب لاله و نگاه تحقیرآمیز آرایشگر منم ناخن مصنوعی کاشتم و دستانم زیبا شد!
کسی چه میدانست در ذهن ما سه زن چه میگذشت؟!

آرایشگر اما خیلی تیز بود بو برده بود
انگار گفت : میخوای موهاتو رنگ کنم؟ گفتم اره رنگ کن!
گفت دکلره میکنم موهات زود میگیره؟
رفتم تو فکر گفتم من تا حالا دکلره نکردم
لبخند گوشه لبش نشست و گفت چرا اخه؟
خانم به این خوشگلی؟ چرا به خودت نمیرسی؟
خانم خوشگل ؟!!! من ؟!!! پوزخند زدم
اون مهربان نگام میکرد انگار دستم که تو دستش بود تمام زندگیم رو خونده بود منتها نه از رو کف دست از رو ناخن ها!
او میدانست او تمام پانزده سال زندگی من و این یک ساعت کابوس وار گذشته رو فهمیده بود و شروع کرد موهایم را دکلره کرد صورتم رو بند کرد ابروهامو برداشت و رنگ کرد
هر سه زن ساکت بودیم سکوت چون مادری دختران زخم خورده خود را در بر گرفته بود.
هر زنی به شیوه خودش انتقام میگیره و آرایشگر شاید با زیبا کردن من از دنیای مردانه انتقام میگرفت و من شاید با زیبا تر شدن
تمام شد!
آرایشگر مرا جلوی آینه برد
این من بودم با موهای طلایی
مثل گندمزار زیر آفتاب ظهر می درخشیدم
گفتم پس زیبایی اینجوریه
لاله ساکت بود و ناگهان داد زد چقدر چقدر … و حرفش رو خورد شاید فکر کرد گفتن این که چقدر خوشگل شدی یعنی تا حالا زشت بودم و اگه من زشت بودم پس تو حق داشتی!!!
گفتم چقدر شد؟
گفت مهمون من دفعه بعد که اومدی ازت میگیرم
زرنگ بود فهمید دیگه مشتریش شدم
با لاله اومدیم بیرون، لاله اونقدر محو من بود که همه چیز یادش رفته بود
گفت منم باید بیام اینجا خیلی کارش خوبه فقط لباسات بهش نمیاد به موهات
گفتم آره باید لباس بخریم
چقدر تغییر کرده بودیم بهم پیشنهاد لباس خریدن میدادیم

پانزده سال !!!
پانزده سال ذره ذره خوشیها رو از یاد برده بودم
پانزده سال در حاشیه ایستادم
نفر دوم بودم با تو
بچه ها که آمدند شدم نفر چهارم
راستی نه پدرو مادرت هم بودند با خواسته های عجیبشان بیماریهای من در آوردی شان
و خواهرت و برادرت نفر چندم بودم در زندگی خودم؟!
نفر چندم؟!!!
لاله آرام گفت بچه ها الان از مدرسه می آیند میترسید پیش من حرف از بچه بزند و حق داشت
تو و بچه ها در ذهن من به جایی دور پرتاب شده بودید
خیلی دور و هر دقیقه دورتر می شدید
گفتم الان یه آژانس میگیریم و میریم
ما آژانس گرفتیم مثل دو تا خانم نشستیم و در خونه هامون پیاده شدیم دیگه حاضر نبودم مثل خرگوش بدوم تا برسم خونه
لاله دم در ایستاد و گفت ناهید حالت خوبه؟ بیام؟ گفتم نه و اومدم توی حیاط
حیاط گلها گلدونها همش غریبه شده بود و خونه و وسایلش هم!
پانزده سال!

بچه ها رو مبل نشسته بودن پسرا اخم کرده بودن
ما گشته ایم کجا بودی؟ گفتم بیرون
تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم
ناخنها مو تازه درست کرده بودم نمیشد با ظرف و غذا خرابشون کنم
دوتا پیتزا اومد یکی برای من یکی واسه اون دوتا
پسرا شاخ در آورده بودن تا حالا نشده بود مادرشون به پرس غذا کامل واسه خودش بخواد مامان تیکه خوربود، کنار بقیه گفتم ناهار خوردین ساکت باشین سرم درد میکنه
تازه هنوز روسریم رو برنداشته بودم خیال برداشتن شو هم نداشتم
پسرا رفتن تو اتاقشون لب و لوچه شون اویزون بود به درک
رفتم تو اتاق با لذت به لباسای نو نگاه کردم
در زدن درو قفل کرده بودم پسر گفت فردا باید پول کلاسارو ببریم گفتم به بابات بگو
به تو بگن اخه کی به تو گفتن پول بده؟ با چندرغاز خرجیه خونه من بودم که پول کلاسو کوفت و زهر مار رو میدادم نصف ماه نرفته بود ولی پولها خرج شد لباس خریدم ولی هنوز خیلی مونده بود به تیپ و لباس اون زن برسم
توی اتاق موندم دراز کشیدم نشستم دراز کشیدم نشستم راه رفتم…
و این خونه داشت منو میخورد
در رو باز کردم به بچه گفتم لباس بپوشین ببرمتون خونه مادر بزرگ
بی صدا لباس پوشیدن، حس کرده بودن!
خب تویه کوچه هستیم با مادرت
زنگ رو زدم و بچه ها رو فرستادم تو
پسره پرسید نمیای؛ گفتم نه میرم خونه مادرم
در حیاطو بستم را افتادم برم خونه مادرم یه دفعه به چیزی تو ذهنم اومد
دوباره رفتم خونه و دویدم تو اتاق طلاهامو برداشتم شناسنامه و لباسای نو و لباس زیرای نو و یه سری خرت و پرت دیگه چند تا تیکه طلا داشتم و بقیه زندگیم تو یه نایلون جا شده بود

پانزده سال زندگی
کشوها رو باز کردم کمد ها رو انصافا هیچ لباس درست و حسابی توشون نبود نصف بیشتر شرتهام پاره شده بود، دوخته بودمشون
تو دلم گفتم زنی که شورتش رو جای دور انداختن میدوزه حقشه حقشه این بلا سرت بیاد
توی اینه نگاه کردم روسری چسبیده بود به سرم به دسته مو رو انداختم بیرون نه راضیم نکرد روسری رو انداختم و شال نو پوشیدم موهامو باز گذاشتم گندم زاری که باید باد لابه لاش میپیچید زنگ زدم آژانس با نایلون پانزده سال زندگیم راننده هایده گوش میکرد
بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته…
چه سوزناک میخونه این هایده اصلا آدم که با قلب شکسته گوش میده، سوزشم بیشتره
کی میدونه کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو شکسته گوش میده، سوزشم بیشتره
کی میدونه کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو به صداش داده بود؟

دم خونه مامان پیاده شدم.
میدونی که مادرم الزایمر داره؟ تو رو یادش نمیاد چقدر
لجت در میومد میگفتی چه طور تا پنج سال پیشو یادشه ولی منی که پونزده ساله دامادشم رو یادش نیست؟ درست میگفتی پدرم سه ساله که مرده دو سال مریض بود و حالا مادرم این پنج سال رو کلا یادش نیست و با خیال پدرم زندگی میکنه و هیچ قسمت مربوط به تو رو هم به یاد نمیاره
مادرم شاید تموم اتفاقای ناخوشایند زندگیشو فراموش کرده و فقط داره توی دنیای قشنگه خودش زندگی میکنه و بچه هاشو تو بهترین حالت عمرشون یادشه منو
تا 20 سالگی پدر رو تا پنجاه و پنج سالگی
مرگ پدر و وجود تو بدترین اتفاق زندگی مادرم بودند و فراموش شدند
مادرم تنها نشسته بود پای تلویزیون دلم خیلی سوخت
منو که دید گفت کجا بودی؟ مگه موقع امتحانت نیست؟ باز بشین شب امتحان گریه کن
روسریم رو برداشتم گفتم موهامو رنگ کردم مامان
گفت چقدر بهت میاد شک کردم مگه نمیگه من بیست سالمه مجردم؟ پس چرا چیزی نگفت؟
شاید تو حق داشتی مادرم ازت متنفره و دوست داره
تو رو از یاد ببره

نوشته: Mhrsl

ادامه…

بازدید 9,396

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

16 پاسخ به “نامه ای به همسرم(۱)”

  1. خیلی بد و نامفهوم نوشتی. مشخصه سختی زیاد کشیدی و مقصر اصلیش خودت بودی.(تو دلم گفتم، زنی که شورتش رو بجای دور انداختن میدوزه، حقشه، حقشه، این بلاها سرش بیاد )این جمله گویای زندگیت بود و به اندازه کل داستانت ارزش داشت.

  2. واقعا محشر و مفهومی بود و امان از خیانت که مثل سیلاب به خونه وارد میشه و همه چیزو متلاشی میکنه 👍🏻

  3. امیدوارم فقط یه داستان باشهبه عنوان داستان عالی بوددمت گرم و قلم زیبات همیشه سبز

  4. مدسی از دوستان عزیزم که بهم لطف داشتن.من یه مردم که داستان حقیقی زندگی زن جامعه خودمون رو به تصویر کشیدم. داستانی که هرروز داره اتفاق میفته در جای جای جامعهدرسته داستان در ذهن من ساخته شده ولی در جامعه نپود حقیقی دارهاون دوستمون هم که فحاشی کردن رو درک میکنم ایشون توقع یه داستان سکسی داشتن که خب معذرت میخوام از ایشون

  5. فقط واسه انتشار زودتر قسمت بعد نیاز به بازخورد بیشتر از دوستان دارم اگه لطف کنن ممنون میشم

  6. دمت گرم،میدونی داستانت قشنگ بود خیلی هم قشنگ بود،ولی یه ( اما و اگر)،این وسط داره که داستانت رو…نه نه اشتباه نکنی،داستانت رو (قشنگتر)می کرد،اون اما و اگرهاشم بازی بود که با کلمات کرده بودی،که باعث شده بود داستان تو هم مثل آهنگ های داریوش یه مقدار مفهومش سخت تر از داستان های دیگه باشه و شاید هم هضمش هم واسه یه آدم نه حالا بی سواد واسه یه آدم کم سوادی مثل من سخت تر به نظر میاد،البته این نظره منه،شاید هم واسه بقیه مخاطبات داستانت روون باشه،در هرصورت دمت گرم قشنگ بود.

  7. جالب بود ولی یکمی به علائم نگارش هم دقت کن بعضی جا ها باید ویرگول بزاری تا مکث جمله مشخص. بشه

  8. بازم از دوستان تشکر میکنم.دوستی که از علائم نگارشی گفت رو تأیید میکنم حرفش رویکم تایم کم دارم واسه همین یه اشتباهاتی پیش میاد که معذرت میخوام بابتشاون دوستی هم که بازی با کلمات رو گفته بود رو هم بگم که یکم همین بازی با کلمات داستان رو قشنگ‌تر میکنه.گاهی اوقات سختی فهم یه قسمت باعث میشه چندبار بهونی اونجا رو و باعث دنبال کردن داستان میشه.یه جورایی این یه هنره عمدی از سمت نویسنده واسه جلب مخاطب هست

  9. یکم ساختار جملات رو بهتر مینوشتی و یکم فضا سازی میکردی مطمئنا خیلی لایک بیشتری می‌خورد داستانتخسته نباشی 👍👌👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید