قسمت سوم و پایانی
نیم ساعت تو اتاق منتظر بودم
انواع پوشاک یکبار مصرف به تعداد زیاد کنار اتاق بود
مثل شوالیه سرتاپا زره پوش کردم و از اتاق زدم بیرون، سیمها از سالن عبور کرده و رفته بود به اتاق اونطرف سالن
در اتاق کامل بسته نبود ولی چیزی داخلش دیده نمیشد
در رو باز کردم شوگران پشت میز تحریر با چراغپیشانی مشغول کتاب خواندن بود و مریض روی تخت بیمارستانی با ونتیلاتور نفس میکشید.
شوگر جهان بدون صدا خودشو بدر رسوند و با اشاره بمن گفت دور شو
وارد سالن شدیم، پشتسرش در رو بست.
گفت میخواستم امشب حمومش کنیم ولی خیلی عمیق خوابیده بذاریم برای فردا و برگشت داخل اتاق.
با اون پوشش غیر عادی رفتم سر یخچال، چندتا تهمونده غذا تو یخچال بود ولی جوری نبود که رقبت کنم بخورم.
صبح زود از گشنگی بیدار شدم و رفتم سراغ اتاق مریض.
مثل دیشب شوگر جوان مشغول مطالعه بود
از جاش پرید و در رو پشت سرش بست.
گفت نمیدونم خوابه یا بیهوشه تا ظهر کاریت ندارم و خواست برگرده تو اتاق لباساش رو گرفتم
به ارومی و با خنده گفتم
برنامه غذا چجوریه اینجا؟!
شام که نخوردیم از صبحانه هم که خبری نیست.
زد روی پیشانیاش
رفت تو اشپزخونه همزمان گفت:
خانم خدمتکار چند جور مریضی زمینهای داره، قبل امدن مامان مرخصاش کردم بره.
بدون چک کردن آب کتری رو زد به برق،
گفتم: اجازه هست کارهای آشپزخونه رو انجام بدم؟
انگار نشنید
لباساش رو کشیدم و گفتم:
کارهای آشپزخونه رو بسپر بمن.
گفت: نه نه لازم نیست
فقط برای استحمام مامان بهت احتیاج دارم.
گفتم:
باشه بابا
باشه
برو کنار تا نکشتیما رو از گشنگی
و
رفتم بیرون
یک تشت بزرگ که غذای غازها رو توش خیس میکرد اوردم تو اشپزخونه
و از رو اجاق شروع کردم
هرچی غذای نصفه خورده تازه و قدیمی و اکثر محتوای یخچال رو ریختم تو تشت و بردم برای غازها
ظروف رو چیدم تو ماشین و استارت زدم
و بعد پخت و پز رو شروع کردم و همزمان آشپزخونه رو نظافت کردم
حدود ساعت نه یک صبحانهی خوشمزه رو میز شیک و اشپزخونهی مرتب و تمیز آماده بود
رفتم دم اتاق و صداش کردم
تو در اشپزخانه ماتش برده بود
با لکنت گفت:
خودتون خوردید؟!
گفتم شما بفرمایید
من میرم بالا سر مریض و همزمان گان رو از روی چوبلباسی برداشتم که برم سمت اتاق
دستم رو گرفت و گفت:
نه لازم نیست
بیا بشین با هم بخوریم
حرف زیادی رد و بدل نشد
نسبتا سریع غذاشو خورد و حسابی تشکر کرد. گفت: حدود یازده بیا تو محوطه که حمومش کنی
گفتم:
منکه جایی نمیرم، همینجام هر وقت خواستی بگو دیگه.
دوباره اشپزخونه رو مرتب کردم، بر اساس محتویات یخچال و فریزر ناهار رو استارت زدم.
همچی که بوی پیاز سرخ کردن دراومد تو آشپزخونه پیداش شد
گفت چکار میکنی؟! غذا از بیرون میارن
گفتم: کنسلش کن.
حدود یازده دوباره زرهپوش شدم و رفتم سراغ حمام صحرایی حیاط،
با داربست و برزنت یک اتاق بدون سقف درست کرده بود و یک وان!!! و میز کنارش
بیشتر شبیه غسالخونه بود تا حمام
برگشتم داخل ساختمون و دیدم داره مریض رو از اتاق خارج میکنه
گفتم لازم نیست بیرون ببریم، اون حمام اختراع خودتونه؟!
تخت رو برگردوندم تو اتاق و شوگرجاان رو بیرونش کردم.
گان انقد گشاد و دست و پاگیر بود که نمیشد باهاش کاری کرد
گان و شیلد و دستکش، همه رو دراوردم پوششم شده بود شورت و سوتین و ماسک.
حاجخانم حدود هفتادوپنج ساله و لاغر و تکیده شاید حداکثر پنجاهکیلو وزن داشت.
کمتر از نیمساعت استحمامش کردم و ملحفهها رو تعویض و ونتیلاتور رو وصل کردم
ملحفهها رو ریختم داخل گان و با شورت و سوتین جلوی چشم شوگرجاان رفتم بالا سر لباسشویی و ریختم داخلش و استارت کردم
پرسیدم:
دوش غیر صحرایی هم دارید؟!
یا باید برم تو اون غسالخونه دوش بگیرم؟
با خندهای بر لب حمام گوشه سالن رو نشونم داد.
(ش=شوگرجاان م=مرسده)
شوگرجاان موقع ناهار قابلمهها رو یکییکی بو و تحسین میکرد
ش:
تو با اینهمه توان و جرات چرا پس این چند روز نیومدی؟!! خیلی بهم سخت گذشت!!
م:
حالا کجاشو دیدی؟ 😜
ش:
نه شوخی نکن
واقعا میخوام بدونم چرا اینمدت بهانه میاوردی و به همکار میگفتی میترسی؟ چون امروز دیدم که هیچ ترسی نداری!!
نکته رو گرفتم،
چند روزی بوده که از همکار خواسته بوده ب من پیشنهاد بده و همکار بدون اینکه ب من اطلاع بده، میگفته من میترسم مریض کویدی رو پرستاری کنم!! مونده بودم چیجواب بدم،
م:
حالاحالا
ش:
باشه نگو
هر وقت هر چیزی ازت خواستم که مایل به انجامش نبودی کاملا راحت و بدون لکنت بگو “نمیخوام”. فقط ی خواهشی ازت دارم، چون اینجا پرستار گیرم نیامد، خواهرم احتمال زیاد از تهران با پرستار میاد اینجا لطفا هرچی از اینجا میدونی یک راز است که به هیچکس نباید بگی، این یکی رو نگو نمیخوام
م:
راجع به من چی فکر کردی؟!! یعنی شما فکر میکنی خواهرتون که از راه رسید من میگم، سلام خوش اومدید، داداشتون هفتهی پیش همکار من رو حامله کرده 🤣🤣
شوگرجاان قاشق رو ول کرد رو میز دوتا دستش رو گذاشت رو سرش
ش:
تو اینو از کجا میدونی؟!! نه باباااا
منظورم اینه که نمیخوام خواهرم بدونه من مامان رو حموم کردم، فردا بهوش بیاد به گوشش برسه مطمئنم خیلی ناراحت میشه.
م:
خوب شد گفتی، من خیلی دهنلقم🤣
ش:
ای بابا بد شد که
م:
نترس نمیگم، نه حمام کردن مادرتون و نه حامله کردن همکارم
ش:
دختر، حامله شدن همکارت که کار من نبود
م:
عه، پس برای بچه مردم از تهران قرص خریدی و رسوندی بهش؟!!
ش:
خوب ما مگه دوست هم نیستیم، گفت من ناخواسته حاملهام و بهش گفتم این کاری است که میتونم بکنم، من بیستسال پیش وازکتومی کردم و عقیم هستم!!
باز آچمز شدم نمیدونستم چیبگم، همکارم وقتی این ماجرا رو تعریف میکرد چقدر شاکی بود که چرا انقدر بیاحساس و خشک و منطقی رفتار کرده و نازش رو نکشیده. حالا میبینم طرف برای سوتی یکی دیگه انقدر خودش رو به هزینه و زحمت و دردسر انداخته و همکار هنوز دوقورتونیماش باقی بود
اون دیگه کیه؟!!
این دیگه کیه؟!!!
بیشتر از یکماه از ورودم به ویلای شوگرجاان میگذشت
در این مدت هم شوگرجاان و هم من کویدی شدیم و به تناوب از هم پرستاری کردیم یک چند روزی حاجخانم با اون سنوسال از هر دومون پرستاری میکرد.
دکتر و پرستار هم بهمون سر میزدن ولی کار اصلی رو خودمون انجام دادیم.
حالا دیگه تابستونه و حسابی گرم شده و استخر و اببازی میچسبید.
شوگرجاان هر روز دو ساعت تو اب بود و شنا میکرد ولی
حاجخانم به خاطر رعایت حجاب و من از خجالت بدن تپلی و پرمو فقط استخر رو تماشا میکردیم.
حال هرسه خوب بود ولی انگار به هم عادت کرده بودیم و علاقهای نداشتیم به زندگی نرمال برگردیم و خودخواسته در قرنطینه مونده بودیم
دوتا اتفاق قابل عرض دیگه بگم و برم تو جمعبندی داستان
یک:
ی شب که شوگرجاان مریض بود و حسابی حالش خراب بود هرچی اینور و انور زنگ زدیم هیچ اژانسی حاضر نشد مایحتاج رو از شهر برامون بیاره شوگرجاان با کلی عذرخواهی از من خواست با ماشین برم شهر و مایحتاج رو بیارم،
گفتم:
من رانندگی بلد نیستم که
با تعجب گفت:
چجور؟!! تو که میخواستی تو جاده جنگلی رانندگی کنی؟!!
گفتم:
دقت نکردی، من هیچوقت نگفتم، خودت هربار گفتی بشین پشت فرمون و من هر دفعه ی بهانهای اوردم و حقیقت رو نگفتم که رانندگی بلد نیستم😐
دو:
یبار که تو اووج مریضی بودم، بابا زنگ زد در حالی که دوتا کلمه حرف میزدم به سرفه می افتادم و تا آستانه خفگی صرفه میکردم.
گفت:
سلام، چطوری؟!
ببین از آقا بپرس اون پنجتومن رو برای چند وقت داده!!!
از شدت عصبانیت خواستم فریاد بزنم ولی بدنم یاری نکرد، براش پیامک دادم:
عجله نکن بابا
امروز فردا میمیرم بیا حقوق و دیه رو یکجا بگیر
و گذاشتمش تو ریجکتلیست و همهجا بلاکش کردم
مامان زنگ زد که چرا باباتو بلاک کردی؟!
گفتم از خودش بپرس، یبار دیگه از من بپرسی تو رم بلاک میکنم
اهان ی چیز دیگه هم بگم:
حاجخانم از اولین باری که بهوش اومد و دهن باز کرد، بمن گفت خانمخوشگله😅 و اسم من از دخترجوون به خانومخوشگله تغییر کرد چون تا اون روز شوگرجاان من رو دخترجان، دخترجوون، دخترم اینجور چیزا صدا میکرد
ی روز که روی سانبد لم داده بودم
صد البته با لباس کامل 😅
شوگرجاان با کلی منو و مون گفت ی چیزی میخوام بهت بگم ولی نمیتونم به خودم اجازه بدم که…
پریدم تو حرفش و گفتم:
نه لطفا هیچی نگو
نه الان در این لحظه اصلا حال مساعدی ندارم!!
گفت:
باشه
باشه
عجلهای نیست
هر وقت شرایطش رو داشتی بگو
همین گفتگوی ساده مغز من رو 100% مشغول کرد
بعدازظهر که میخواست بره خرید گفتم:
من هم ببر میخوام ی سر برم خونه
گفت:
خودتو اماده کن که اگر مثل دفعه قبل برخورد خوبی باهات نداشتن خیلی بهم نریزی
اخه یبار که میخواستم لباس و لوازم از خونه بیارم مامان گفت هرچی میخوای بگو برات جمع کنم حاضر باشه، بعد که رفتم تو خونه راهم نداد، ساک رو گذاشت دم در تو کوچه و من حسابی به هم ریختم، تا صبح گریه میکردم
داخل شهر سر کوچه از ماشین پیاده شدم و قرار شد کارم تموم شد زنگ بزنم بیاد دنبالم، صبر کردم که دور شه بعد پیاده راه افتادم بسمت یک روستای مجاور کنار شفت بنام زولپیران
چون بطور معمول اینطرفی قدم نمیزنیم انگار اون طرف پشت شهره
صورتم رو با ماسک و روسری حسابی پوشوندم و با لهجه تهرانی دوتا بسته دوتایی واجبی خریدم و برگشتم سمت خونه.
بعد مدتها یکساعت پیاده روی میکردم ریههام هم هنوز حساس بود به سرفه افتاده بودم
داخل کوچه نشستم و زنگ زدم شوگرجاان اومد دنبالم.
سرفههام قطع نمیشد، گفت:
داد زدی؟ نگفتم خودتو اماده کن دختر؟!
گفتم:
چی شد دیگه خوشگلخانووم نیستم؟!
خندهاش گرفت و به سرفه افتاد، ریهی اونم هنوز حساس بود.
اون شب رفتم تو حمام سوئیت سرایداری و از پشت گوش تا انگشتای پام رو واجبی کشیدم
انقد بلوری و سکسی شدم که تمام وقت خودم رو تو آینه نگاه میکردم.
هم از سر هیزی و هم از استرس اینکه بوی واجبی بدم ساعتی یک بار دوش میگرفتم و لوسیون میزدم و هربار از لمس بدنم عمیقا حشری میشدم
تو این 24 ساعت انقدر اب ازم رفت که دیگه از تعویض شورت خسته شدم و پد گذاشتم 🤣
بعد شام طبق معمول با حاجخانم سر نظافت و مرتب کردن آشپزخانه دعوا داشتیم و شوگرجاان هم چند تا بشقاب دستمال کشید و چید تو راک
معلوم بود که متوجه دست و پای بیموی من شده ولی هیچ واکنشی نداشت، بعد شام مثل هر شب شببخیر گفتیم و هرکس رفت تو اتاق خودش
حدود دو ساعت بعد با احتیاط و بدون سر و صدا به اتاق حاجخانم سرک کشیدم و مطمئن شدم که خوابه
برگشتم تو اتاق
یک آرایش ملو و آرام، عطر و ادکلن و با یک پیراهن خنک نخی و بدون لباس زیر اروم بیصدا رفتم سمت اتاق شوگرجاان
موقع دراوردن شورت پد بقدری خیس بود که پریود که هستم اینجور خیس نمیشه
خیلی اروم در زدم جوابی نیامد بلندتر در زدم و در باز شد
با تعجب نگاه کرد و گفت:
چیه؟ چیشده؟! خوبی؟ خبریه؟ در حال گفتن این کلمات مثل هیتنوپیزمیها بیاختیار میرفت سمت اتاق حاجخانم
از لباساش کشیدمش داخل اتاق، انگشت هیس نشونش دادم و در رو بیصدا بستم.
با چشمان حیرتزده زل زده بود بهم
گفتم:
مگه نگفتی هر وقت آمادگی داری بیا که ی چیزی بهت بگم؟
گفت:
الان اخه؟!!
با عشوه و ناز گفتم:
مگه نگفتی هر وقت آمادگی داری؟ خوب من الان امادهام
ترکید از خنده، پریدم و دهناش رو گرفتم
گفتم:
نخند، نمیخوای بگی؟
گفت:
میگم، ولی فکر کنم سوتفاهم شده، حرفم چیزی نیست که تو فکر کردی، فقط چون شاید بمن مربوط نباشه، اجازه خواستم که بگم
م:
خوب دارم اجازه میدم دیگه، چرا نمیگی؟!
دستم رو با مهربانی گرفت و نشوندم روی مبل.
ش:
ببین دخترم…
پریدم تو حرفش:
چیشد دوباره دخترت شدم؟ خوشگل نیستم؟
ش:
چرا، چرا، در واقع انقد خوشگل شدی که من رو با خوشگلیت میترسونی
م:
ترسیدی ولی زبونت بند نیومده
بگو دیگه کشتی منو
ش:
من در واقع خواستم بگم اگر بخوای برای زیبایی و سلامتی خودت هزینه کنی، بمن بگو
من تقبل میکنم و جزع حقوقات حساب نمیکنم
م:
یعنی چی مثلا؟
ش:
از همه مهمتر تو چیزاایی که من میبینم ارتودنسی و ترمیم دندونهایت است
دنیا دور سرم میچرخید و بغض گلومو گرفته بود با صدای پر بغض گفتم:
دیگه چی؟!
ش:
برای کاهش و کنترل وزنات
برای پوشاک
ارایشگاه
و چیزهایی که ظاهری نیست، من نمیدونم ولی شاید خودت بدونی و بخوای هزینه کنی
دیگه نتونستم جلوی گریهام رو بگیرم، با صدای بلند زدم زیر گریه، ایندفعه شوگرجاان جلوی دهنم رو گرفت و همزمان منو با فشار تو بغل خودش گرفت.
م:
داری سربهسرم میذاری، میخوای ازت خواهش کنم که منو بکنی
ش:
با سرعت هولم داد عقب و گفت:
این چه حرفیه؟!!!
چطور همچین فکری کردی؟!
تو جای دختر منی
در حال عر زدن گفتم:
نمیخوام، بابا دارم، یدونه بابا بسه، از بابا فقط ی اسم تو شناسنامه بمن رسیده، همونم زیادیه، نمیخوام
دوباره تو بغلش گرفتم،
همینطور که سرم رو تو سینهاش فشار میداد موهامو نوازش میکرد
الان که بعد سالها به اون لحظات فکر میکنم ده برابر بیشتر عاشقاش میشم و چشمام قلبیقلبی میشه ولی در اون لحظه مثل یک جنگجو خشمگین بودم ولی فقط برای رسیدن به هدفم خودم رو کنترل میکردم و با سیاست چیزی بروز نمیدادم
در حالی که اون با محبت من رو بغل کرده بود میمیهامو بهش میچسبوندم و به یک شکل غیر مستقیم به کیرش فشار میاوردم
انگار از شدت ناراحتی نمیفهمم چی میگذره
دیالوگ من تو یک سیکل میچرخید
بطور کلی
حرف من این بود که تو از نخستین روزی که من اومدم سمتات من رو از خودت میرونی
تو دیت نخست با اینکه من اول اومدم سر قرار، در عقب رو برام باز کردی و و و
حرف اون این بود که:
تو جای دخترمی و من هیچوقت بهت نگاه سکسی نداشته و ندارم و چون تو پرستاری مادرم جانفشانی کردی خودم رو تا ابد مدیونت میبینم و و و
دو سه بار که این سیکل چرخید و هربار به گریه من ختم میشد و با بغلکردن من رو اروم میکرد
دیدم این سیکل تکراری شده و پیشرفتی در کار نیست
این دفعه که اروم شدم ی کم تو بغلش شلم کرد منم بغلش کردم و فشارش دادم به خودم
کمکم نوازشش کردم و تا سر زانو رفتم پایین و موقع برگشت دستم رو از پاچه گشاد شلوارک کردم داخل، یک لحظه مثل برقگرفتگی از جاش پرید ولی شلاش نکردم و نذاشتم از بغلم بره بیرون دستم رو بردم تا آخر و کیر نیمخیزش رو گرفتم تو مشتم.
همینکه نیمخیز بود و سرش کمی مرطوب بهم امیدواری میداد که
دارم درست عمل میکنم.
ده ثانیه از لمس کیرش نگذشته بود که چوبچوب شد، ی کم فشارش رو بیشتر کرد و من رو از بغلش هول داد بیرون
با چهرهای جدی و بدون اینکه کلمهای بگم ایستادم روبروش و بندهای پیرهن رو از رو شونههام انداختم، پیراهن بدون هیچ مقاومتی ریخت رو زمین و در یکلحظه کاملا لخت دوباره رفتم سمتاش،
روی یکی از پاهاش نشستم جوری که کسم بالای زانوش قرار گرفت
مثل اسفنجخیسی که فشارش بدی آب ازش زد بیرون و رون پاش رو جوری خیس و لزج کرد که بدون هیچ مقاومتی روی رونش به راحتی عقب و جلو میکردم.
کسم خیس بود ولی ذهنم هورنی نبود، از بس که عصبانی بودم، دوسه بار که عقبجلو کردم رفتم تو نمایش و به آرامی و بدون اغراق نقش یک زن هورنی و حشری رو بازی میکردم. همزمان دستم رو از پاچه اون یکی پا بردم داخل و کیر و بیضهها رو نوازش کردم بالاخره نفسهایش عمیق شد یعنی ادامه بده، رو خط درستی هستی
سرم رو بردم سمت گردنش و در دو سانتی گوشش با هرم داغ نفس دم گوشش گفتم:
من دخترت نبودم، نیستم، نخواهم بود
و خیلی نرم با نوازش نفسهام اومدم سمت لبهایش
چند ثانیه چشمتوچشماش بودیم و بعد چشمهایم رو بستم و منتظر موندم. نمیدونم چقدر طول کشید تا لبهایش روی لبهایم نشست ولی بیشتر از صد خاطره چندشناک لبهایی که یا به اجبار و یا از سر مصلحت ازم گرفته شده بود رو مرور کردم و این نخستین بار بود که لبهایم برای لب کسی بیتابی میکرد. تمام پیچ و تاب و لمسهای لبها رو هنوز بعد پنجسال یادمه و میتونم بنویسم، یک جایی سرم رو کج کردم و راستای لبها رو به هم عمود کردم و لب پاییناش رو مک زدم داخل دهانم و با دندونهام گرفتم.
نمیتونم بگم تا اینجا چقدر طول کشیده بود ولی دستهایش هنوز روی مبل بود. هر دو دستش رو گرفتم و به صورت ضربدری اوردم روی بازوهام. اینجوری تو پیچ و تابی که به بدنم میدادم میمیها به ساعد دستهایش میسایید.
نفسهای عمیق و داغش نشون میداد شعلهی درونش حسابی شعلهور شده، دستهایش رو رها کردم ببینم کجا میرن؟
صاف نشستن روی لاوهندلها و همراه بدنم شدند. دیگه مطمئن شدم که امشب به مراد مقصود میرسم.
رفتم سراغ تیشرت و کشیدمش سمت بالا دستهایش بصورت تسلیم رفت بالا و اجازه داد که به راحتی تیشرت رو در بیارم.
روی سینهی تنومند و مردانهاش چند دقیقهای ارام گرفتم،
آرامشی که باعث غوغای درون هر دو ما شده بود
تمام این مدت دستم داخل پاچه شلوارک مشغول بود.
از روی پاش بلند شدم و دوتا دستش رو کشیدم تا از جاش بلند بشه
با بوسهای طولانی بخاطر همکاریاش تشکر کردم و جلوش زانو زدم چون پاهایم بیش از این تحمل ایستادن نداشت.
با دو دست دو طرف شلوارک رو گرفتم و کشیدم پایین
چیزی که چندماه باهاش خیالپردازی کرده بودم حالا جلوی چشمم بود. نمیدونم این چندمین کیری بود که میدیدم ولی بطور قطع نخستین کیری بود که هرچند هنوز از تماشایش سیر نشده بودم با همه زیبایی و جلوهگریش ولی طاقت نیاوردم و با دهان بهش حملهور شدم. حالا که نمیدیدمش با طعماش روحم رو جلا میدادم. دستانش که به آرامی روی موهایم قرار گرفته بود تشویقم میکرد که عمیقتر و طولانیتر کیرش رو در حلقم فرو کنم.
چند دقیقه بعد از جایم برخاستم و خرامان بسمت تخت رفتم
به پهلو و پشت به شوگرجاان دراز کشیدم، دیگه از رام شدنش مطمئن بودم و میدانستم که رم نخواهد کرد. چندان طول نکشید که تمام بدنش روی تخت در حال بلعیدن بدنم بود ناخودآگاه صدای خانم گوگوش در ذهنم پیچید
“قد آغوش منی، نه زیادی نه کمی”
بصورت فیزیکی همهی آنچه تا بحال بینمون گذشته بود رو قبلا تجربه کرده بودم و با اشتیاق کامل منتظر چیزی بودم که نه فقط در حس که در عالم واقع و فیزیکال نیز تجربه نکرده بودم
از بغلش به آرامی بیرون خزیدم و رو به سقف کنارش خوابیدم و به بهانه لمس کردن بدنش پایم رو از هم باز کردم.
از کنار گردنم بوسیدن و لیسیدن رو شروع کرد و طی مدت طولانی بین پاهایم رسید. انقدر با حوصله و صبورانه مشغول خوردن کس و اطرافش بود که انگار همین است و قرار نیست اقدام دیگری بشود.
بدنم خارج از کنترل و اختیار من دچار عجیبترین اسپاسمها و حرکات میشد که هرگز تا حالا تجربه نکرده بودم.
خوردن کسم رو بارها و بارها تجربه کرده بودم ولی هیچوقت چنین حسی رو در من ایجاد نکرده بود. با اندک اختیار و کنترلی که برایم مانده بود از جا بلند شدم در حالی که مثل نوزاد گرسنه مشغول خوردن کس من بود با دو دست را کنار گوشش دستانم رو به زیر چانهاش بردم و از همانجا در حالی که دوباره میخوابیدم بروی خودم کشیدمش، بدن تنومند و داغ و خیساش همچون شمد نخی و خشک و خنکی که در تابستان به روی خودم میکشیدم احساس تازگی و
طراوت میداد، لب در لب هم داشتیم و هر دو سر هایمان را دو دستی نگهداشته بودیم تا لبها مجال فاصله گرفتن نیابند
در همین حال نوک کیرش رو روی دروازهبهشت حس میکردم.
“کیست که همچو جام می جمله دهن نمیشود؟”
آرام و خجالتی عقب و جلو میشد و هر بار چند
میلیمتر بیشتر در عمق وجودم نفوذ میکرد، با اینکه کس من غرق آب بود و با چند بار رفت و امد کیر اون هم حسابی خیس شده بود ولی از آنجایی که بسیار ملایم و کم فشار وارد میشد، دو سه سانت بیشتر داخل نمیشد و دوباره برمیگشت
انگار قرار نبود از این اندام تنومند و قدرتمند نیرویی بر من اعمال شود. هر دو دستم را به زحمت پشت باسناش رساندم به شکلی که کمی نیمخیز شده بودم شوگرجاان دستانش رو دوطرفم ستون زده بود و فضای لازم برای نیمخیز شدن من زیر بدنش را فراهم کرده بود. با فشار زیاد دستانم و باسناش رو ب سمت خودم فشردم
سوزش و درد جانبخشی در جان و تنم دوید و اخی و اخی که علتش بیشتر از اینکه واکنش به درد و سوزش داخل کسم باشد از شوق و ذوق عبورم از یک مرز برمیآمد
مثل دوندهای که در پایان یک ماراتن جانکاه بی رمق از خط پایان میگذرد و جانش از شوق پرواز در میاید.
شوگرجاان از حالت بدنم با کمی نگرانی خودش رو عقب کشید و کیرش رو از من بیرون کشید
رد بسیار کمرنگی از خون روی کیرش بود ولی اون متوجه نشد.
کنارم دراز کشید و آرام گفت
ببخشید مثل اینکه به این سایز عادت نداشتی!!!
ازش لب گرفتم و نذاشتم حرفش رو ادامه بده، همینطور که کنارم خوابیده بود با دست روی چوچول مشغول بازی بود، و هر از گاهی از خیسی و آب کسم برای روان شدن زیر انگشتانش استفاده میکرد، هربار برای نفس گرفتن کمی از هم فاصله میگرفتیم به نگاه رضایتامیز همراه با لبخندم به چشمش دوخته میشد.
دستش رو گرفتم و برای بوسیدن بالا اوردم.
از دیدن خون لابلای انگشتانش شوکه شد.
گفت:
پریود بودی؟ یا الان پریود شدی؟!!!
با خنده و عشوه گفتم:
علت دیگری بجز پریود برای خونی شدن اونجا به عقلات نمیرسه؟!!!
و
با لبهایم دهانش را که از حیرت باز شده بود بستم.
نوشته: مرسده اف
5 پاسخ به “نابآور (۳ و پایانی)”
پس شد آنچه که شد.
لایک
درود به همهی عزیزان
مرسی بابت اشتراک گذاریلذت بردمپر از احساس بود
من فقط در عجبم که این سریال اسمش ناب آور بود ولی جوری که من با هر سه قسمتش با جسم و روحم ارضا شدم و آبم اومد با هیچ داستان و خاطره دیگه ای این لذت و احساس رو تجربه نکرده بودمنمیدونم علتش چی بودشاید چون واقعی بودشاید به خاطر اینکه من فتیش سکس زن متاهل و داستان با تم خیانت دارم و خب کاراکتر “همکار” یه زن متاهل خیانت کار بودشاید به خاطر اینکه عاشق متن هایی هستم که هیجانات و احساسات جنسی رو از دید یک زن روایت میکنه و کلی شاید دیگه اما هرچی که بود برای من رفت تو رنکینگ شماره یک بهترین داستان اروتیکی که خوندم۲۴ ساعته که ذهنم کاملا درگیر اتمسفر و جو داستان و شخصیت ها شده و انگار جزئی از این دنیا هستم و مطمئنم تا چند مدتی تو همین حال و هوا باقی میمونمبابت بخش های تلخ قصه زندگیت هم البته متاثر و متاسفم عمق قضیه رو جایی درک کردم که بدون ترس از کرونا گرفتن و با آگاهی از اینکه ممکنه کشنده باشه قبول کردی از حاج خانوم پرستاری کنیو در نهایت پدر و مادری که فقط اسمشون تو شناسنامت بود و براشون حکم دستگاه عابر بانک داشتی البته تا وقتی که باعث بی آبرویی شون نشیاما در آخر بابت زندگی که الان داری و آینده روشنت کنار شوگر جان خوشحالمخلاصه که کاش ما رو از قلمت محروم نکنی و به خاطر همین اندک مخاطب هات که قلمت رو دوست دارن این سریال رو ادامه بدی چون تازه شروع فصل جدید و جذاب زندگیت هست