میگن سحر و جادو بوده

سلام دوستان سینا هستم،داستان سکسی نیست غم زندگی منه.خیانته.مهم نیست چند سالمه.فقط بگم جوونم و خوشتیپ.لیسانس دارم اما کاسب بازارم…شغلم هم مهم نیست…چون که داستان واقعی هستش.زندگی خودمه…چند ساله دارم توی سایتها و کانالهای مختلف همه جور داستان و خاطره میخونم…این دفعه من هم دلم خواست ماجرای خودمو بنویسم.اما ماجرای من…خیلی قبل کرونا بود.با مژده دختر همسایه امون ازدواج کردم.ما کلا خانواده کوچکی بودیم ۲تابچه و پدر مادرم…مادر عزیزم معلمه و الان بازنشسته است…ولی پدرم کاسب بود و الان دیگه فوت شده من خودم همه کاره هستم…خواهرم هم ازدواج کرد و خونه خودشه…اما خانواده زنم ۲تا خواهر و چندتا برادر داره…پدرم گفت تو برادر نداری…خوبه خانومت برادر زیاد داره پشتت هستن…خداییش خانواده خوبی بودن…با اولین خواستگاری مژده شد خانومم…پدرم بهم۱خونه ویلایی و خوبی داد…با همسرم زندگی رو شروع کردیم…همه از سطح زندگی و نوع زندگی ما دو تا لذت میبردن…۳سالی بود که ازدواج کرده بودیم…توی سکس اصلا به هم کم و کسری نمی‌کردیم… حتی عاشقانه زندگی می‌کردیم… من از اول خجالتی و آروم بودم.‌اصلا قبلش دوست دختری چیزی نداشتم…و بی حیا نبودم…اون هم تا جايي که یادمه همسایه ما بود با وجود ۴تا برادر قلچماق اصلا جرات بی حیا گری رو نداشت…مادرش هم محجبه بود…خلاصه که ۳سالی رد بود و بچه دار نشده بودیم…تا اینکه خدا خواست وضع مالی من بهترشد.پژو رو فروختم۱شاسی خریدم…تابستون بود.ماشینه توی گاراژ خونه جا نمی‌گرفت مجبور شدم توی حیاط که بزرگ بود رو…بصورت پارکینگ سایبون بزنم…سر خیابون ما۱محمد آقا جوشکار بود…بقران من میگم زشت تر از این آدم توی دنیا انسان وجود نداره…قیافه شبیه چینی‌ها.بدن متوسط کمی قد بلند سیه چرده…و بدتر از همه تاس بود بد جور کچل بود…همیشه خدا هم چون جوشکار بود دست و بالش و لباسهاش سیاه و کثیف بودن…وقتی توی آفتاب می ایستاد نور آفتاب از پوست کله اش بازتاب داشت.هر وقت از جلوی مغازه اش رد میشدیم زنم میگفت بدبخت زن این.من میگفتم اخه کی زن این میشه دیگه؟اون هم میگفت اینقدر دخترهای بدبخت بیچاره هستن که زن این بشن.تو خبر نداری.با این تفاسیر من اینو آوردم تا اون سایبون رو واسم درست کنه…و۱سایبون روی پشت بوم واسه کولر بسازه…چند روزی با شاگردش کار کردن…ولی خب صبح که میومد…چون محل کارش توی حیاط خونه ام بود.من میرفتم سر کارم و شب میومدم…تا اینکه کارش تمام و کمال تموم شد و پولش رو گرفت و رفت…چند روز بعدش گفتم مژده بیا با ماشین جدیده بریم شمال مسافرت…اون که خیلی همیشه علاقه داشت گفت نه خوشم نمیاد.گفتم عه تو همیشه خودت میگفتی بریم…چقدر کار میکنی؟دلم پوسیده،گفت الان که حسش نیست.گفتم باشه،خلاصه که نیومد…چند روز بعد بهم زنگ زد سینا با خواهرم بلیط استخر دارم برم استخر…گفتم آره عزیزم برو…حتی براش توی کارتش پول هم زدم…درست یکساعت بعد بخدا من دیدم مادرش با خواهرش توی خیابون مشغول خرید هستن…چند بار زنگ زدم برنداشت…دوساعت بعد خودش اس داد.نوشت عزیزم شرمنده استخر بودم نفهمیدم که بتونم جواب بدم…نوشتم کی رفتی…گفت همون موقع مژگان اومد دنبالم رفتیم استخر.‌دیگه چیزی نگفتم…ولی من مژگان خواهرش رو با مادرش با هم دیدم و حتی سلام علیک هم کردیم…شب وقتی رسیدم خونه…سرحال بود…ولی من دلم پر شک بود و حس خوبی نداشتم دمق بودم…از سر و کولم بالا می‌رفت… شوخی می‌کرد… تحویلش نگرفتم پرسید چته پکری؟گفتم خسته ام…دیگه چیزی نگفت…تا اینکه دو شب بعد بهش گفتم بیا لخت شو دلم تو رو میخواد.گفت میخوام که نخواد…گفتم یعنی چه؟گفت اون شب من میخواستم تو قیافه گرفتی…الان هم من حوصله ندارم…من همیشه باهاش مهربون بودم…نه تنها با خانومم بلکه با همه با ملایمت برخورد میکنم…گفتم اشکال نداره…چند روز بعد زنگ زد بهم سرم هم شلوغ بود.گفت سینا میخوام برم خونه مامانم…تو هم شب بیا اونجا…گفتم خب برو…تا قطع کرد…یک آن به خودم اومدم شاید میخواد جايي بره منو قالم بزاره…سریع رفتم که برم خونه تعقیبش کنم…نیمساعتی توی ماشین بودم…از خونه دور تر بودم…دیدم نرفت که…گفتم شاید زودتر رفته من دیر رسیده باشم،.‌زنگ زدم تلفن خونه.برداشت گفتم چی شده نرفتی که،،گفت دارم حاضر میشم…کاری داشتی زنگ زدی؟گفتم نه خواستم بگم سرم شلوغه شاید شب دیر بیام خونه مامانت.گفت اشکال نداره…مشغول کارت باش عزیزم…در صورتی که همیشه می گفت نه باید زود بیایی زن داداشم هستند…نمیخوام برام حرف در بیاورند…که زندگی مژده اله وبله…خلاصه که شک و تردیدم بیشتر شد…معطل شدم که بیاد ببینم کجا و با کی میره بیرون…اما ۵دقیقه نشد دیدم ممد سیاه جوشکار با لباس تمیز اومد…بخدا خودش کلید داشت باز کرد رفت خونه…داشتم شاخ در می‌آوردم… زودی رفتم کلید انداختم برم خونه کس کش از پشت گیره فلزی رو انداخته بود.تا یه وقت من نتونم بیام…ولی من سریع کلید انداختم از توی
پارکینگ وگاراژ قبلی پژو رفتم داخل و از در اونجا رفتم توی خونه…صدای آهنگ گوگوش پخش بود بلند هم بود.یهو دیدم مژده لخت با شورت و کرست اومد رفت اتاق خوابمون.در باز بود.گوشیمو در آوردم اون موقع تازه سامسونگ لمسی اومده بود…صداشو قطع کردم…و دوربینش رو روشن کردم…اصلا حواسشون به بیرون نبود صدای موزیک هم زیاد بود…یارو با اون قیافه کریه و زشتش لخت هم بود…کیرش هم بخدا از مال من کوچیکتر بود و سیاه…این مژده چنان کیر و خایه اینو می‌خورد و حتی سوراخ کونش رو لیس میزد حد وحساب نداشت…کارهایی که هیچوقت توی سکس برای من نمی‌کرد…یارو بخدا اینو انداخته بود زیرش و با اون کیر سیاهش کوس سفید و تپل اینو میگایید کیرش برای اون کوس کم بود…آبش اومد ریخت توی کوسش…مژده مست می‌خندید.گفت برو دستشویی تمیز شو برگرد.عشقم برای دور بعد…گفت تو هم برو میخام کوستو خوب بخورم کونتو آباد کنم…من قایم شدم…بخدا رفتم از آشپزخونه چاقو برداشتم جفتشون رو بکشم…اما ریختن خون دو تا آدم نامرد ارزش یک عمر بدبختی رو نداشت…هر دو بعد توالت رفتن برگشتن 69شدن و بخور که میخوری…کیر بد مدلش دوباره شق شد…باور کنید ۲۰دقیقه کون مژده رو گایید…ریخت توش…یک ساعت باهم بودن و بعدش رفت…من هم زدم بیرون…تازه دمق و عصبی نشستم توی ماشین.که زنگ زد…سینا نرو خونه مامانم…شب بیا خونه…چیزی نگفتم که چرا نرفتی و فلان…خلاصه شب چند بار اومدم خفه اش کنم.اما نتونستم.دلم نیومد.خواب بود گوشیش رو برداشتم داخلش رو نگاه کردم…رمزش رو بلد بودم…دیدم کلی اس داره با این ممد جوشکار…تازه فهمیدم کرم از خود درخته…خلاصه که صبح بیدار شدیم…باز هم چیزی نگفتم…دو شب بعد گفت چرا دیگه باهام حرف نمیزنی چرا دلت سکس نمیخاد چرا شاداب نیستی،گفتم مژده دوست داری از هم جدا بشیم…اولش جا خورد ولی بعدش گفت مهریه ام چی، گفتم همه اش رو بهت میدم…گفت باشه…بدون اینکه بپرسه چرا…تازه خوشحال هم شد که مهریه اش رو هم میگیره…خلاصه بدون اینکه به کسی بگیم چند ماهی طول کشید تا طلاقش دادم مهریه هم دادم.و بعد چند روز اومد بیشتر جهیزیه اش رو هم برداشت و رفت…فقط خداحافظی کرد…بخدا اصلا نپرسید چرا طلاقم میدی…اما اینو بگم که از چند دفعه دیگه رابطه اشون فیلم گرفتم…دو ماه از جدایی کامل ما گذشته بود که دو تا از داداشاش با توپ پر چوب به دست اومدن فروشگاه…پدرشون توی ماشین بود.پفیوس بی‌غیرت چرا خواهر ما رو طلاق دادی جرت میدیم…و فلان و فلان.حتی تا اون روز پرسنل من هم نمی دانستند که جدا شدم…گفتم داد و بیداد نکنید…برادر بزرگش مجید رو گفتم تو بیا…بردمش توی انبار فروشگاه…گفتم بشین.گفت نه بگو چرا طلاقش دادی،گفتم از خودش بپرس…گفت پرسیدم.گفته سینا دوستم نداشت طلاقم داد.گفت مرد ناحسابی مگه غیرت نداری،گفتم چون بچه دار نمیشد.تمام حقش رو دادم مهریه اش رو گرفت رفت.محکم یک مشت زد توی دماغم…که بدجور شکست.گفتم مجید میتونم خرابت کنم.ازت نمی‌ترسم… ولی برو بزار کاری نکنم که یک عمر پشیمون بشی…از انبار اومدم بیرون دماغم بدجور شکسته بود…خون میومد…تا اومدم بیرون برادر دیگه اش با چوب زد تخت پشتم.افتادم زمین…دو سه تای دیگه زدن.و رفتن…ولی۱۱۰اومد گرفتنشون…آخه کارگرم زنگ زده بود…خلاصه شکایت نامه نوشتم و شاکی شدم…توی کلانتری دوباره واسم شاخ و شونه کشیدن حتی۲تا برادر دیگه شون هم اومدن…پدرش گفت پسر جون مگه ما خانواده بدی بودیم…چرا طلاقش دادی صبر میکردی شاید خدا میخواست بچه دار میشدین…صورت و بدنم داغون بود…برادر دیگه اش توی کلانتری با لگد زد توی شیکمم…مامورها گرفتنش…گفتم جناب سروان همه رو بغیر حاجی بنداز بیرون تا بهش بگم جریان طلاق ما چی بوده…همه رفتن بیرون…گفتم بگید گوشی منو بیارند…خلاصه که گوشی رو آوردن… اول عکس ممد رو نشون دادم گفتم می‌شناسیش…گفت آره کیه که توی این محله و شهر این سیاه بدترکیب رو نشناسه،گفتم به نظرت من خوشگل و خوش‌تیپ هستم یا این.گفت سگ تو میارزه به این.گفتم حالا این فیلمو ببین…جلوی سروانه فیلم سکس دخترش رو نشونش دادم…در جا سکته زد…آقا کلانتری بهم ریخت…سروانه برادر بزرگش رو کشید کنار…گفت آقا جون این بنده خدا خیلی مرد آقاییه خودتون مقصرید.خواهرتون بهش خیانت کرده…حتی به خواهرتون نگفته که خبر داره که اون خیانت میکنه…نخواسته آبروریزی بشه…تمام حق و حقوقش رو داده بعدأ طلاقش داده…برادرش لال شده بود.فیلمو دید کپ کرد…چند روز گذشت من از شکایتم نگذشتم،رفتیم دادگاه…پدرش بهتر شده بود…توی دادگاه دیه منو اعلام نشده،معادلش رو بهم داد…خانوادگی خیلی ازم معذرت‌خواهی کردند.برادراش چند بار دستمو بوسیدن و همه با هم بدجور گریه کردیم.بعدا فهمیدم پدرش عاقش کرده.از خونه طردش کرده بودن…نمیدونم کی شبونه ریخته بودن در مغازه ممد بدجور کتکش زده بودن چند روزی بیمارستان بود…پدرم ماجرا رو فهمید اما به مادرم چیزی نگفت.فقط گفت چون زنش حامله،نمی‌شده طلاق داده.چند سال رد شد هیچ خبری از ممد جوشکار و مژده نشد و نبود.تا اینکه کرونا شد ومن سنی ازم گذشت پدرم فوت شد.خواهرم رفته بود اروپا مادرم پیر بود گفت عزیزم زن بگیر تنها نباشی…من ترسیده بودم به همون جق نصف شب راضی بودم.‌توی دلم گفتم،اون موقع که جوونتر بودم اون زن منو فروخت به یک سیاه فقیر و کثیف…الان که ۳۰سالم بیشتر شده کیو بگیرم که بهم وفادار بمونه…ولش کن سری که درد نمیکنه رو نباید دستمال بست…قید زن گرفتن رو زده بودم و حرف مادرم رو پشت گوش مینداختم،مادرم مریض شد خواهر شوهر دختر خاله ام پرستار بود گاه گداری میومدن با دختر خاله ام بهش سر میزدن و امپولهاش رو تزریق میکردن.و فشارش رو میگرفتن.دختره مجرد بود۲۳سالش بود تازه مدرک پرستاری رو گرفته بود.خیلی خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و باکلاس.یکبار اتفاقی زود رفتم خونه…چون با مادرم زندگی میکردم.سرم شلوغ بود.از وقتی مریض شده بود زودتر میرفتم خونه…آروم بدون سر صدا رفتم.‌گفتم شاید خواب باشه…گناه داره…اوف تا در رو باز کردم خاله بود دختر خاله ام بود…این خوشگل خانوم هم سر لخت با یک بلوز شیک و شلوار تنگ جین مشکی خوشگل اتفاقا سر پا بود چه هیکل و کونی هم داشت…خدا وکیلی چندسال بود دستم به هیچ زن و دختری هم نخورده بود…تا نگاهش کردم میخکوب بودم…بقیه منو نگاه میکردن…دختر خاله ام گفت هی آقاهه.کو یاالله ات…کجا رفت…دختره تیز دویید توی اتاق لباس خوب تنش کنه…خاله ام بلند شد بوسم کرد…مادرم گفت عزیزم چه زود برگشتی، گفتم مادر جان دیدم حالت خوش نیست گفتم زود برگردم خونه…گفت عزیزم تو زن بگیر من نوه هامو ببینم حالم خوب میشه…گفتم ای عزیز جان دیگه از من گذشته…زن میخوام چیکار.خاله ام گفت لال شو دیوونه مگه چند سالته به این خوشگلی و خوشتیپی…هر دختری آرزوشو زنت بشه…لبخند تلخی زدم…مادرم گفت سینا فک کردی من نمیدونم چرا از اون عفریته جدا شدی.بعد اون جریان۲۰بار مادرش اومد خونه ما از ما حلالیت بگیره…میدونی مژده سرطان گرفته…فک کردی من نمیدونم چی شده…من که مریض شدم غم تو رو میبینم که فشارم میره بالا…من نفرینش کردم من…از خدا خواستم یک روز خوش نبینه…شوهرش اون سیاه کثیف معتاد و جوب گرد شده کارتن خوابه…خودش تمام مهریه اش شده پول دوا درمانش… جوش نزن پسرم خدا بزرگه…خاله میدونه همه میدونند ولی کسی تا امشب بروی تو نیاورده…تو حیفی پسرگلم…دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم…گریه ام زیاد شد…گفتم مامان یعنی من اینقدر بدبخت بودم…که مژده منو به اون سیاهه فروخت…من اندازه همون جوشکاره هم ارزش نداشتم…دیدی براش چه زندگی ساخته بودم…خاله ام بغلم گرد…گفت گریه نکن عزیزم…خدا گذاشت توی کاسه اشون…گفتم برای من چه سودی داره…الان دیگه نمیتونم به هیچ زن و دختری اعتماد کنم…عمر و جوونیم داره رد میشه…فقط مث اسب عصاری دارم کار میکنم…زندگیم پوچه…دختر خاله ام گفت بخدا پسرخاله تو بهترینی…خودم برات میرم خواستگاری…حالا ببین…همون لحظه دوباره چشم افتاد به اون خوشگله…اون هم داشت آروم از غم ما گریه میکرد.خاله ام گفت بچه ها بلندشین بریم سینا برگشت خاله دیگه تنها نیست…به دخترش گفت اسنپ بگیر.طناز جون حاضر بشین،،اوه اسمش طناز بود.گفتم خاله بخدا اگه اسنپ بگیری ازتون دلخور میشم…ماشین توی خیابونه هنوز نیاوردمش توی پارکینگ میخام مامان رو ببرم دور زدن…شما رو هم میرسونم…گفت پس چی بهتر.همه حاضر شدن…تازه ماشینم رو عوض کرده بودم…اون شاسی رو فروخته بودم…الان سوناتا جدید داشتم…دختر خاله ام گفت خوب به خودت میرسی ها پسرخاله عجب ماشینایی سوار میشی…گفتم کو دل خوش…گفت وای چقدر ناامیدی.‌اون زنیکه احمق رو ولش کن…اصلا بهش فکر هم نکن…خاله گفت نامرد ما رو نمیبری دور دور گفتم بخدا از خدا میخام ترسیدم طناز خانوم دیرش بشه…خاله گفت نه طناز شبها خونه داداششه،،چون پدر مادرش رفتن حج عمره…امشب هم شیفت حسینه دامادش رو میگفت مامور نیروی انتظامی بود…،،بچه ها خونه من هستند…پس وقت زیاده…کمی گشتیم و ساعت۱۰بود بردمشون یک باغ رستوران خوبی…خاله گفت نه بابا بچه آبجی با مرامه…گفتم خاله تو ما رو تحویل نمیگیری…خندید…توی آلاچیق بزرگ خانوادگی روی تخت مث خونه نشسته بودیم…کلی ازشون پذیرایی کردم…دخترها بلند شدن رفتن قدم زدن آخه فضای قشنگی بود…مادرم موند با خاله…مامانم گفت سینا نظرت در مورد این دختره طناز چیه…؟؟تازه داشتم چایی هورت میکشیدم که جست توی گلوم…گفتم مامان من اقلا از این۱۰سال بزرگترم ها…گناه داره…گفت چرت نگو.خاله گفت تو بپسند…اونها از خداشونه،گفتم من دیگه تا چند وقتی اگه با دختری نامزد نکنم و حرفهامو نزنم و نشناسمش ازدواج نمیکنم…دیگه نمیخوام گول بخورم.خاله گفت حق داری عزیزم…بسپارش به من…طناز واقعا ناز هم بود و هست…به چشم خریدار که نگاهش میکردی بی‌نظیر بود…هم توی چهره هم قد وبالا…رسوندمشون.
شب۱۲بود ولی مادرم از خوشحالی که تونسته بود یک‌جوری ازم برای زن گرفتن بله بگیره.خوشحال بود خوابش نمیومد…چند دقیقه بود توی گوشی بودم که برام اس اومد…آقاهه بیا تلگرام یا اینستا…نوشتم شما…نوشت خاک بر سر من کنند که هنوز پسرخاله ام شماره منو نداره…نوشتم وای بخدا ببخشید دختر خاله…بخدا شماره ات رو نداشتم الان سیوش میکنم…رفتم تلگرام…نوشت سینا نظرت در مورد طناز چیه.؟گفتم از چه جهت…نوشت از جهت شمال به جنوب…دیوونه خب برای ازدواج دیگه، گفتم نمیدونم فقط میدونم خودش و چهره اش مث اسمش ناز و طناز هستند…اما من اخلاقشو نمیشناسم و در موردش چیزی نمیدونم…درضمن اون بنده خدا تقریبا ده سالی ازم کوچکتره…گفت باشه.‌گفتم باشه که من و تو پسندش کردیم اون که معلوم نیست منو بخاد…گفت مطمئن باش اون تو رو میخاد و پسندت هم کرده…گفتم تو از کجا میدونی،نکنه تو یا خاله چیزی بهش گفتین…گفت خره الان کنارمه داره چت تو رو میخونه میخنده،،گفتم چقدر تو بیشعوری، آخه چی بهت بگم.گفت هیچچی…این شماره طنازه سیوش کن دیگه خودت باهاش حرف بزن سنگهاتو وا بکن…دو دله بود.نیمساعتی گذشت…دوباره ولی اینبار بهم زنگ زد…کجا رفتی پس،؟گفتم نمیدونم مردد هستم…گفت پسر خاله جون مگه۵تا انگشت دست یک شکله که تمام زنها و دخترهای دنیا هم مث هم باشند…نترس این یکی رو من بهت تضمین میدم…بهش زنگ بزن منتظره…از اون طرف خط صدا اومد گفت تو رو خدا بهش اصرار نکن…زشته بزار با خودش کنار بیاد مسئله یکعمر زندگیه…نمیخام یکعمر با شک و تردید باهام زندگی کنه…شاید اصلا منو دوستم نداره…دختر خاله ام گفت زر نزن بعد چندسال تنها دختری که نظرش رو گرفته تو بودی…پس دوستت داره…خاله ام از خوشحالی داره بال در میاره…گفتم دختر خاله قطع کن خطت هنوز وصله…وای هر دو خندیدن…دیگه خودم بهش زنگ زدم بعد چندتا بوق برداشت…سلام داد.جواب دادم…گفتم طناز خانوم…میشه بی‌زحمت گوشی رو از روی بلندگو برش داری دو نفره تنها صحبت کنیم…دختر خاله ام گفت نامرد من نباشم…اصلا از کجا فهمیدی؟گفتم تو رو میشناسم فضولی، گفت خیلی بیشعوری سینا حالا من فضولم ها…گفتم کم نه…دیدی چه خوب شناختمت…طناز گفت بخدا الان بلندگو قطعه…گفتم طناز خانوم اگه مسئله سن و سال من برات مهم نیست میتونم فردا تنها ببینمت…گفت راستش نه سن و سالت واسم مهمه نه چیز دیگه…چون تمام معیارهای من برای ازدواج با یک مرد ایده و آل منو داری…خوشگل و خوشتیپی پولداری خانواده خوب داری…تحصیلکرده ای…ولی بديش اینه که به همه خانومها شک داری، این توی زندگی خیلی بده…البته شکست بدی خوردی حق داری،،خلاصه فردا عصر باهاش قرار گذاشتم…دو ساعتی باهم باشیم البته با اجازه برادرش و خاله ام…چون دختره دستش امانت بود.فرداش تیپ درست زدم و رفتم دنبالش سوارش کردم اون از من خوشتیپتر کرده بود…هنوز راه نیفتاده بودیم خاله زنگ زد.اقاهه امانته ها…گفتم خاله خیالت راحت.گفتم طناز خانم کجا بریم راحت تری،گفت دور بزن بچرخیم توی خیابون بهتره…چشم…راه افتادیم پرسید آقا سینا.گفتم جانم گفت…خانوم قبلیت رو دوستش داشتی…گفتم خیلی زیاد ما حتی یکبار هم با هم جر و بحث نکردیم.نمیدونم چی شد منو فروخت به اون لعنتی…گفت میدونستی مادرش چند بار اومده خونه مامانت تا بزاره تو بری دیدن مژده…بغیر مادرش هیچکس باهاش ارتباطی نداره…بچه هم نداره…گفتم تو از کجا میدونی؟گفت همه بغیر خودت ميدونند… نخواستند بهت بگن…ولی برو دیدنش…گناه داره تقاصشو پس داده داره میمیره…برو و حلالش کن نزار زجر بکشه…من میدونم کجا زندگی میکنه…گفتم تو از کجا میدونی…گفت یکبار حالش بد بود مادرش آوردش چند روز بیمارستان بودند…خاله تو اومده بود دیدنم…اونجا شناختش…چند بار رفتم خونه اش سروم وصل کردم بهش…گفتم آدرس بده…رفتم سمت خونه اش…ته شهر توی یک بیغوله زندگی می‌کرد…اتفاقا مادرش هم بود…تا منو دید چسبید سر و گردنم رو بوسید پسرم خوب شد اومدی گناه داره بیا ببینش باهات کار داره…وای دخترم خدا خیرت بده کار خوبی کردی،رفتم داخل خونه کوچیک و نمور بود…توی سن پایین سرطان ریه داشت دکتر ها گفته بودن از غم و غصه زیاد بدتر شده…تا منو دید…نمیتونست اشکاشو نگه داره…من بدتر از اون…خودش گفت…سینا چرا وقتی فهمیدی منو نکشتی چرا گذاشتی زجر بکشم…سینا حلالم کن…دوست دارم بمیرم ولی خدا نمیخواد…گناه دارم…گفتم به یک شرط حلالت میکنم فقط بگو چی از من سر داشت که منو به اون بدترکیب فروختی؟یا بگو چه ظلمی بهت کردم که منو و خودتو بدبخت کردی؟گفت سینا هنوزم چندساله نفهمیدم چیکار کردم…فقط یک بار یک رفیقش خونه داشت باهاش تریاک میکشید بهش گفت ممد هنوزم با اون رفیق دعانویست ارتباط داری…بگی برای من هم طلسمی بنویسه…بخدا مامانم میگه صددرصد برای شما هم طلسمی چیزی گرفته که زندگیتون بهم خورده…خنده تلخی کردم…گفتم اینها همش چرته…خلاصه که روزگار خودش تقاص منو ازت گرفت
چند دقیقه نشستم کنارش و گفتم من که حلال دنیا آخرتت کردم.خدا کنه خدا شفات بده…مادرش گفت ممنونم پسرم…پدرش گفته اگه سینا حلالش کنه من هم میبخشمش…همونجا شماره داد زنگ زدم پدرش…بدبخت پشت گوشی چقدر گریه میکرد و عذر خواهی میکرد…دیگه ازش خبری نگرفتم…دم در گفت سینا ازدواج کن بخدا من هم دختر بدی نبودم یهو شد…خودت میدونی تو رو از جونم هم بیشتر میخواستم…سینا به جوونیت رحم کن زندگی خوب بساز…توی راه برگشت نگه داشتم کناری خودبخود بخاطر وضعیتش گریه ام گرفت…طناز گفت گریه نکن آقا سینا تو مرد خوبی هستی…ممنون که اومدی دیدنش…بیا بریم کافی شاپی جایی دهنم خشک شده…نمیخوای منو دعوتم کنی قهوه ای چیزی‌… گفتم چشم ببخشید روز اولی که دیدمت خیلی بد جور شروع شد…رفتیم کافی شاپ…و مث خودم عاشق قهوه دوبل بود…نیمساعتی با هم چرت و پرت گفتیم…گفت من شاغلم مشکلی باهاش نداری،گفتم راستش من خودم مدیر داخلی میخوام که خانوم هم باشه…خب بیا برای خودم کنارم کار کن…گفت آخه من پرستارم…چیه بهم اعتماد نداری؟گفتم نه بخدا منظورم این نیست دوست دارم کنار خودم باشی…گفت یعنی جوابت برای ازدواج با من مثبته، گفتم تو چی گفت آره… خلاصه که برگشتم خونه وقتی به مادرم گفتم نمی‌دونست گریه کنه یا بخنده…بعد کلی مراسم تخمی و سنتی…بدون دوره نامزدی با دل خوش عقدش کردم و اومد همون خونه پدریم کنار مادرم الان همسر عزیزمه…و یک پسر هم داریم…یک روز به مادرم گفتم مامان مژده میگفت سینا یادته من چقدر از این ممد جوشکار بدم میومد همش میگفتم کدوم بدبختی ممکنه زن این بشه…نمیدونم چیکار شد من خودم دلباخته اون شدم…سینا مطمئنم که منو سحر و جادو کرده بود…مامانم گفت پسر جان شک نکن اینجور چیزها دروغ نیست از اول تاریخ از ازل بوده تا ابد هم خواهد بود…من نمیدونم باور کنم یا نه…شما چطور؟؟

نوشته: سینا بدبخت

بازدید 6,493

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

17 پاسخ به “میگن سحر و جادو بوده”

  1. به خاطر اینکه پایان داستان خوب تموم شد خوشحالم از ته دلو از اینجا آروز میکنم که هر مردی که زنش رو واقعا دوست داره خیانت نبینهکه اگر ببینه مثل من زندگی رو میبازه

  2. اولین باره برا یه داستانی کامنت میذارم، داغونمون کردی با داستانت، کاش به قول احمد همش بافته ی ذهن یه جقی بود ولی متاسفانه واقعیه، خوب تموم شد ولی امیدوارم نه تو نه هیچ کس دیگه ای خیانت نبینه

  3. خیلی قشنگ نوشتی ولی در مورد سحر و جادو منم شنیدم که وجود داره اما تا الان ندیدم…

  4. داستانت طولانی بود ولی نوع نگارشت خوب بود، چیزی به نام‌سحرو جادو وجود نداره

  5. مشخصه که وجود داره ارث خور ، الان من که بشخصه جادو شدم با اینکه میدونم تخیلیه و کی نوشته ولی باز میخونم

  6. نمیدانم کی هستیاما با تمام وجود خوشحالم که حال دلت خوب شد ودعا می کنمانشاءالله همه ی مشکل داراها مشکلشون حل بشه و شماهم باخانوم دوست داشتنیت تا آخر عمر درکنار یکدیگر لذت ببرید از زندگی جدید

  7. البته دوستان عزیز خیلی تحقیق کردم طلسم وجادو وجود دارد شک نکنیدولی هرکسی دعای بد درحق کسی بکنه قبل مرگ در این دنیا مطمئن باشید جوابشو می گیرهانشاءالله که عاقبت همه ختم به خیر بشه

  8. تلخ و زیبا بود نوع نگارشت هم مشخصه با سوادی…طلسم و جادو هم بوده هست تا ابد… به چشم دیدم

  9. نه دادا تخیلی نبود گیر آدم نا اهلش نیفتاده هیچ وقتم نیوفتی خیانت خیلی بده خیلی مخصوصا که خودت آرزوهاش رو تبدیل به خاطره کرده باشی دادا

  10. نه دادا تخیلی نبود گیر آدم نا اهلش نیفتاده هیچ وقتم نیوفتی خیانت خیلی بده خیلی مخصوصا که خودت آرزوهاش رو تبدیل به خاطره کرده باشی دادا

  11. چقدر دلم گرفت، 😔 ولی خوشحال هم شدم یه داستان خوب یا یه خاطره بهر صورت خوب نوشتی.

  12. خوشحالم که زندگی خوبی دارین دوست عزیز الهی شکر،امیدوارم که همیشه در کنار هم خوش باشین.

  13. متاسفانه با اطمینان میگم جادو و سحر وجود داره امااکثر افراد مدعی صرفا یه مشت بی ناموس شیاد هستن اگر آدم کار درست و کار بلدی باشه با سحر چه کارها که نمیشه کردخدا لعنت کنه ساحر و جادوگر رو

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید