مثل اینکه چند لحظه ای بیهوش بودم
صدای در حمام اومد و کسی اومد داخل حمام
نای بلند شدن نداشتم
پاشو خودتو بشور بیا بیرون
صدای ستاره بود
حسی که داشتم عجیب بود نه ناراحت بودم نه خوشحال و هنوزم یه دنیا سوال توی ذهنم
در رو بست و رفت. بلند شدم ناخواسته چشمم به آینه افتاد خودمو توی آینه دیدم کیرم نیم خیز بود انتظار داشتم از خودم بدم بیاد ولی چنین حسی در وجودم نبود گیج بودم به سمت وان رفتم دوش روباز کردم خودم رو شستم آب رو بستم به سمت کمد گوشه حمام رفتم حوله رو برداشتم نگاهم افتاد به کف حمام و یه لحظه یه فلش بک خوردم به لحظاتی پیش که اونجا دراز کشیده بودم و داشت کونمو پاره میکرد.هنوز آب خودم روی زمین بود چقدر زیاد بود هیچ وقت موقع جق زدن انقدر ازم آب بیرون نیومده بود نگاه کردم به آویز پشت در، لباسام اونجا نبود حوله رو پیچیدم دور خودم به سمت در حمام ، باز کردم و رفتم داخل اتاق.
ستاره با یه لباس خواب نشسته بود لبه تخت،بندش رو از کمر بسته بود و مشخص بود زیرش چیزی نیست تا منو دید بلند شد باهاش چشم تو چشم شدم و سکوت بینمون برقرار
ببخشید
سرشو انداخت پایین
میدونم برات سخت بود ولی برای من سخت تر بود
اینو که شنیدم کفری شدم و تمام لحظاتی که داشتم زیر اون کیر کلفت درد می کشیدم اومد جلو چشم نتونستم خودمو کنترل کنم به سمتش حمله کردم و دست انداختم زیر گلوش و فشار دادم نفسش بند رفت ولی حس کردم یه نفر داره از چهارچوب در نگام میکنه،اره خود کثافتش بود با همون شرت و بدون لباس تکیه داده بود به چهار چوب در و توی دستش یک لیوان داشت چیزی میخورد و مارو نگاه میکرد و همون لبخند نفرت انگیز روی صورتش، ستاره رو ول کردم افتاد رو تخت و شروع کرد سرفه کردن چند قدمی رفتم عقب ستاره بلند شد و به سمت در رفت دستش رو گذاشت روی سینه اش و به آرومی فشارش داد عقب و در رو بست و قفل کرد.
برگشت به سمتم و با دستش گلوش رو میمالید
با بغض گفت
ببخشید و زد زیر گریه
نمیدونم چرا ولی دلم براش سوخت عقب عقب رفتم و نشستم لبه تخت یکم آروم شد اومد نشست کنارم یکم گریه اش کمتر شد شروع کرد حرف زدن.
ستاره:
بهم گفت عاشقمه با اصرار پدر و مادرم زنش شدم البته پولدار بودنش بی دلیل نبود اونقدر پول داشت که از زندگی نکبت باری که داشتم رها بشم و بتونم حتی خانوادم رو که سالها در فقر بودن رو نجات بدم
یک سال اول زندگیمون خیلی عالی بود و از همه چیز زندگیم راضی بودم ولی از سال دوم پای یکی دوتا از دوستاش به زندگیمون باز شد دوستانی که مجرد بودن، اولش فکر میکردم یه دوستی ساده است و گذرا. ولی رفته رفته اومدنشون به این خونه بیشتر میشد تا جایی که اعتراض کردم ولی یه جورایی خرم میکرد یا با کادو یا با مسافرت و یا…چیزای دیگه
توی سکس تغییر کرد و بیشتر تمایل پیدا کرده بود به سکس از عقب ولی برای من هم سخت بود هم دردناک ولی به خاطر اینکه از زندگیم راضی بودم، دوست داشتم راضی نگهش دارم. تا جایی که همین سکس هم یواش یواش کم شد و به خاطر نداشتن سکس بحث و دعواهامون بیشتر میشد تا روزی که من قهر کردم و رفتم خونه پدرو مادرم بعد از چند روز نصیحت های مادرانه کار خودش رو کرد و برگشتم به خونه، که ای کاش بر نمیگشتم
در رو با کلید باز کردم چون معمولا اون موقع روز توی خونه کسی نبود که برام در باز کنه وارد حیاط شدم و بعد وارد پذیرایی به بدو ورودم صدایی شنیدم که از همین اتاق میومد ترسیدم میخواستم برگردم و به کسی اطلاع بدم ولی بعد از چند لحظه صدا رو شناختم و خیالم راحت شد منتهی ها صدا ها بیشتر شبیه صدای ناله در سکس بود کنجکاو شدم از پله ها آهسته بالا اومدم تا رسیدم به چهارچوب همین در. چیزی که دیدم این بود که شوهرم دستش رو کمر یکی بود و داشت از عقب اونو میکرد.
دنیا تو سرم خراب شد و به خودم گفتم ستاره بدبخت رفتی قهر تا این کثافت میدونش باز باشه و بتونه یه زن رو بیاره توی خونت و دقیقا روی تختی که تو باهاش میخوابی سکس کنه اشک توی چشمم حلقه زد و داشتم خفه میشدم از بغل در یه مجسمه شیشه ای که روی کنسول بود رو برداشتم تا از پشت بزنم توی سرش خون جلو چشمام رو گرفته بود و در اون لحظه فقط کشتنش آرومم میکرد مجسمه رو توی دستم محکم گرفتم و آروم به سمتشون حرکت کردم نزدیک تر که شدم عمق فاجعه رو فهمیدم اون یه زن رو نمیکرد داشت یه مرد رو از کون میکرد تمام کیرش رو داشت داخل کون اون مرد فرو میکرد و چنان با سرعت و شهوت اینکارو میکرد و هر دو لذت میبردن که اصلا متوجه حضور من نبودن و من شبیه همون مجسمه توی دستم خشکم زده بود،چیزی که میدیدم رو اصلا نمیتونستم باور کنم
آیا این همون مردی بود که من فکر میکردم میشناسم
اونجا تمام دلایل سردیش تو رابطه و تمایلش به کون کردن رو فهمیدم عقب عقب رفتم چسبیدم به دیوار و نگاهشون کردم چیزی که داشتم میدیدم برای من سیاه شدن زندگیم بود و برای اون دوتا لذت،لذتی وصف نشدنی که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم سرعت شوهرم بیشتر شد و با تمام توان ارضا شد و ریخت توی کون اون مرد
و خوابید روش و چنان عاشقانه بوسش میکرد که دل من ضعف رفت کاش من رو هم همینطوری میبوسید
گلدون توی دستم رو محکم کوبیدم به بالای تخت و خورد شد روی هر دوشون و مثل برق گرفته ها پریدن بالا و برگشتن عقب وقتی منو دیدن چشماشون داشت از حدقه در میومد از اتاق زدم بیرون و به سرعت از پله ها رفتم پایین به وسط پذیرایی رسیدم از بالا صداشو شنیدم
ستاره ستاره صبر کن .توضیح میدم به خدا
ایستادم برگشتم و بالا رو نگاه کردم نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیر و ذل زدیم به هم همون موقع اون مرد یواش یواش اومد پشت سرش چهرشو دیدم و شناختم صمیمی ترین دوستش بود نگاهم که به صورت دوستش برگشت اونم برگشت و دوستش یا شاید معشوقه خودشو دید برگشتم و از در زدم بیرون و رفتم داخل خیابون
برگشتم ستاره رو که کنارم روی تخت نشسته بود رو دیدم و تمام صورتش خیس بود و بی صدا گریه میکرد توی ذهنم اومد این زن چی کشیده وقتی فهمیدم شوهرشه خیلی متعجب شدم حالا میفهمیدم دلیل اینکه از اون مرتیکه، پیر تر به نظر میرسه چیه
ستاره ادامه داد:
چند روزی رو توی خونه دوستام گذروندم و فقط گریه میکردم نمیتونستم چیزی رو که دیدم رو به کسی بگم میدونستم عنوان این موضوع توی دادگاه یا نیروی انتظامی هم باعث این میشه که اعدامش کنن،برام مردنش مهم نبود ولی بی ابروییش چرا.شاید اگر با یه زن بود این رو مطرح می کردم ولی لواط…نمیدونستم چیکار کنم ولی تصمیم گرفتم با خودش رو به رو بشم
یه روز ظهر به نمایشگاهش رفتم پشت میز نشسته بود و به شدت چهرش داغون بود تا منو دید عین برق گرفته ها بلند شد اومد سمتم بغلم کرد ولی من نمیتونستم بغلش کنم حالم ازش بهم میخورد کارگراش از این اتفاق متعجب بودن به خودش اومد اونارو مرخص کرد در رو بست و شروع کرد به حرف زدن
ببین ستاره نمیدونم چطور باید توضیح بدم ولی من عاشقتم
خفه شو این جمله رو نگو چندشم میشه
…باشه میدونم به نظرت من آدم عادی نیست
آره یه روانی
باشه هرچی میخوای اسمشو بذار ولی بذار حرفامو بزنم
سکوت کردم و به حرفاش گوش کردم
من آدم عادی نیستم تمایلم به مردا بیشتره ولی این جوریم نیست که تورو نخوام من عاشق تو هستم ولی با مردا که هستم از لحاظ روحی هم ارضا میشم ،نه که بخوام دایم باهاشون باشم نه! ولی توی سکس اونارو ترجیح میدم ولی نبود تو، اونم توی سه روز داغونم کرده
راست میگفت توی این مدت اینجوری ندیده بودمش ولی شاید از ترس این بوده که من رازشو فاش کنم
نمیدونستم باید چی بگم اصلا دیگه نمیشناختمش
ببین ستاره همه چیزمو بهت میدم خونه ماشین ویلا فقط باهام باش ترکم نکن لطفاً
نمیدونم چرا ولی انگار این حرفش واقعا حقیقت بود.یا شاید با گفتن این جمله که همه چیزشو بهم میده داشت خرم میکرد
باهات باشم که بتونی کثافت کاریاتو لاپوشونی کنی،من عاشقت بودم کثافت من با تو و زندگیمون برنامه ریزی کردم الان اصلا نمیدونم چی هستم برات
تو زنمی
با پوزخند جوابشو دادم
من یا اونی که باهات رو تخت بود
ستاره اونقدریم که میگی عاشقم نیستی! تو عاشق پولمی
با تعجب نگاهش کردم ولی…یه جورایی هم بی راه نبود من برای پولش زنش شدم ولی خب در این مدت هم از خودش خوشم اومده آدم بدی نبود مهربون و با محبت بود هم با من هم با خانوادم،به فکر فرو رفتم سکوت کردم
زنم بمون رازمو حفظ کن ،بذار من روابطم رو داشته باشم هیچی ازت دریغ نمیکنم هر چی بخوای بهت میدم
نمیخوامم الان جوابمو بدی بروو فکراتو بکن
از جام بلند شدم احساسات زنونه بهم غلبه کرد نگاش کردم و بازم اشک ریختم
خیلی کثافتی
و از در زدم بیرون
رفتم خونه و رفتم توی وان نشستم آب رو باز کردم و زار زار گریه کردم ولی از یه جایی تصمیم گرفتم قوی باشم و حقمو از این زندگی بگیرم از حمام اومدم بیرون به نمایشگاه زنگ زدم و بهش گفتم شام بگیر بیار خونه منتظرتم
شب اومد خونه رو به روی هم نشستیم شام رو بدون هیچ حرفی خوردیم بعد از شام بهش گفتم:
همین فردا همه چیزو به نامم میزنی،به هیچ عنوان باهات سکس نمیکنم مگر خودم نظرم عوض بشه،به هیچ عنوان بچه دار نمیشیم و باید بری عمل وازکتومی بکنی به همه هم میگیم مشکل از خودته توی این خونه به هیچ عنوان رابطه جنسی نباید داشته باشی برای کثافت کاریات یه جایی رو پیدا کن تمام خرج و مخارج شخصیم رو باید بدی.ضمنا شاید برای رفع نیاز جنسیم بخوام با کسی باشم و نباید باهاش مشکلی داشته باشی.اینا شرایطم هستن
یکم فکر کرد چونه اش رو خاروند و گفت:
قبول فقط از کجا معلوم که بعد از اینکه همه چیز رو به نامت کردم سر قولت بمونی و نری منو لو بدی
نمیدونستم چی بگم به اینجاش فکر نکرده بودم
سکوت کردیم و به فکر فرو رفتیم
یه ضمانت میخوام
هیچ ضمانتی نیست همین که گفتم
باشه قبول میکنم و خودم رو دست تو میسپارم ولی بدون من برای اینکه دست از این کار بردارم همه کار کردم مشاوره هم رفتم ولی نشد.بهم پشت نکن بهم نارو نزن.ستاره اگر میشد از همون لحظه اول مشکلمو بهت میگفتم ولی درک این موضوع برای همه خیلی سخته
پیش خودم گفتم اموال رو که به نامم زد هر لحظه بخوام میتونم از زندگیم بندازمش بیرون
فرداش تمام شرایط من رو انجام داد در عرض یک هفته تمام اموال رو سند زد وقتی از در دفترخانه اومدیم بیرون بم نگاه کرد و با یه ترسی گفت:
حالا چی
هیچی سر حرفم هستم
زندگیمون عادی بود و از بیرون هرکس نگاه میکرد بهترین زوج رو میدید ولی در داخل عملا زن و شوهر نبودیم فقط با هم، هم خونه بودیم اون روابطش رو داشت و منم پول ولی بعد از گذشت یه مدت که نیاز سکس رو در خودم سرکوب میکردم بالاخره زبانه های شهوت داشت زبونه میکشید و کنترلش سخت میشد
یه روز با ناراحتی اومد خونه و رفت توی اتاق سه چهار تا چیز رو شکوند سمتش نرفتم گذاشتم آروم تر بشه اومد توی آشپزخونه آب بخوره بهش گفتم
چیزی شده
مگه برات مهمه
مهم شاید نباشه ولی وقتی اوقات تلخی رو میاری خونه و چیز میز میشکنی به من مربوط میشه
نشست روی صندلی غذا خوری و سرشو بین دوتا دست گرفت،خیلی دلم سوخت براش رفتم دست گذاشتم روی سرش برگشت دیدم اشک از چشماش داره میاد بهش گفتم:
بگو چی شده
نه درک نمیکنی
شاید کردم بگو،هنوزم برام …
سکوت کردم .فهمید چی میخوام بگم
ستاره مرسی بابت همه چیز
چیزی نگفتم.
آرمان داره میره
آرمان همونی بود که روزی که برگشتم خونه روی تخت داشت به شوهرم کون میداد البته از دید من از دید اون معشوقه اش بود. حالم ازش بهم میخورد منتهی سعی کردم درمون باشم نه درد
کجا؟
آلمان
میره که بمونه؟
آره،میگه نمیتونه اینجا بمونه
چرا
میگه اونجا به آدم های مثل ما کاری ندارن
سکوت کردم،یه سوالی که مدتها توی ذهنم بود رو پرسیدم
دوستش داری؟
اونجوری نیست که تو فکر میکنی
جوابم یه کلمه است
نه دوسش ندارم
پس چته
بهش نیاز دارم هم دردمه اگر بره چیکار کنم برای تامین نیازم
این جمله اش رو یه جوری گفت که باور کردم راست میگه احساس ترس رو در وجودش می شد دید
روی شونه اش زدم و گفتم
از پسش برمیایم نگران نباش
برمیایم؟
آره یه کاریش میکنیم کمکت میکنم
چطوری
بسپارش به من
سرت رو درد نیارم بعد از رفتن آرمان خیلی بهم ریخته و داغون بود یه روز صبح بلند شدم و تصمیم رو گرفتم خودم رو طعمه کنم تا یکی رو براش جور کنم.
فکرمونو جمع کردیم نباید تهرانی می بود که موی دماغ نشه.نباید سن بالا می بود که بشه قانعش کرد یا توی عمل انجام شده بذاریش و نباید خیلی زور و بازو می داشت که در صورت لزوم بشه از پسش بربیای. و از همه مهم تر از لحاظ مالی نباید غنی می بود که بشه از گزینه پول هم استفاده کرد.
تنها جایی که میشد یه چنین چیزی رو پیدا کرد پایین شهر و محله های که پسر بچه های شهرستانی میومدن برای کار. از چیزی که داشتم بهش تبدیل میشدم حالم بهم میخورد ولی…
این زندگی منه
میدونم برات سخت بوده ولی بابتش میتونم بهت پول بدم پولی که مقدارش انقدری هست که ارزش کاری که باهات کرده رو داشته باشه و اشاره کرد به سمت کنسول گوشه اتاق
چند تا دسته اسکناس 1000 تومنی روی میز بود
و اگر راضیت نمیکنه…سکوت کرد
بلند شد رو به روم ایستاد دستاش میلرزید بند لباس خوابش رو باز کرد و لباس رو انداخت پاییین و لخت جلوم ایستاد
شاید اینطوری بتونم راضیت کنم
یک بدن به نسبت لاغر با دوتا سینه کوچولو و یه کس که فقط یه خط ازش معلوم بود.
برای اولین بار توی عمرم چنین صحنه ای رو میدیدم
نمیدونستم باید چکار کنم.کیرم تو حالت نیم خیز بود ولی ترس از اینکه شوهرش بیرون همین اتاقه یا شایدم پشت در، داشت منصرفم میکرد
یهو دستشو گذاشت رو شون ام به خودم اومدم و نگاهش کردم
نگران نباش
فشارم داد به عقب، خوابیدم رو تخت جلوم زانو زد موهاشو جمع کرد دستشو برد زیر حوله و کیرم رو گرفت، کیری که به محض تماس با پوست دستش شد عین دسته تبر. دستش که به کیرم خورد یه اه از ته گلوم بیرون اومد که دیگه توی هیچ سکسی چنین اتفاقی برام نیفتاد
گرفت توی دستش و میمالیدش چشامو بستم و خودمو در لذت رها کردم کیرمو خوابوند روی شکمم و یه داغی روی پوست تخمام حس کردم چشامو باز کردم و سرمو یکم بالا اوردم دیدم داره تخمامو لیس میزنه در همین حین چشمش بهم افتاد و سریع چشمش رو دزدید شرمش میشد بهم نگاه کنه
یواش یواش اومد روی نوک کیرم و شروع کرد برام آروم خوردن دهن ظریفی داشت موقع خوردن دندوناش میخورد به کیرم خودشم متوجه میشد کارش رو ول کرد با زانو اومد روی تخت و پاهاشو گذاشت دو طرفم و اومد به سمت سرم.کسش که رسید به کیرم صورتشم به صورتم رسید، چشماش زیبا شده بود و پر از شهوت ولی حقیقتش من خیلی حس نمیگرفتم
شاید به این دلیل که خیلی بدن خاصی نداشت. ولی من قبل از این هیچ زن لختی ندیده بودم
یا شاید اینکه شوهرش پشت در بود
یا شاید اینکه کونم گذاشته بودن
یا اینکه داشت منو یه جورای خر میکرد.
اینا توی ذهنم بود و انتقام توی تمام افکارم پر رنگ تر از بقیه ، اینا توی ذهنم می گذشت،دستش مجدد خورد به کیرم ، به خودم اومدم داشت تنظیم میکرد بذاره جلو سوراخ کسش و بدش تو که …
تصمیمم رو گرفتم باید کاری که باهام شده بود رو جبران میکردم
یهو دست انداختم پشتش و به راحتی چرخوندمش خودم اومد رو دستمو بردم زیر زانوهاش و پاهاشو گذاشتم رو شونم، کیرمو گرفتم و مالیدم روی کسش یه آه کش داری گفت و چشاش میلرزید کیرمو گذاشتم در کسش و با حرص تا دسته فرو کردم تو یهو چشماش تا جایی که میشد باز شد و نفسش حبس شد به حدی که خودم ترسیدم.نفسش رو که داد بیرون شروع کردم تلمبه زدن و اون با صدای بلند داد میزد اخ اخ اخ اخ درد دارم یواش
و من بدون لذت داشتم میکردمش یه لحظه نگاه صورتش کردم چشاش بسته بود لباش میلرزید پاهاشو چسبوند بهم و با کف پا هلم داد عقب به قدری که مجبور شدم بکشم بیرون و سرپا وایسم، شروع کرد لرزیدن و داد زدن به بغل خوابید از حرکاتش تعجب میکردم من اصلا نمیدونستم ارضا شدن زن یعنی چی، ایستاده بهش نگاه کردم یه لحظه چشمم خورد به سوراخ کونش یاد خودم افتادم توی حمام، کونم تیر کشید رفتم سمتش آروم به بغل خوابیده بود چرخوندمش و به شکم خوابوندمش نای حرف زدن نداشت چشماش بسته بود ولی مشخص بود بیداره
کیرمو دست گرفتم خیس و لیز بود جهت اطمینان یه تف بهش زدم رفتم بین پاهاش و از هم بازشون کردم کسش باز مونده بود و سوراخ کون قهوه ایش هویدا شد انقدری لاغر بود که با باز کردن پاهاش همه چیز عیان میشد و باسنی نبود که بخوای با دست بازش کنی. اروم دراز کشیدم روش دستمو بردم زیر گردنشو وزنمو گذاشتم روی بدنش پاهامو گذاشتم پشت زانوهاش …
آره تصمیم رو گرفته بودم دردی که من کشیده بودم رو باید این زن میکشید،همین بود که خودشو طعمه کرده بود و باید تاوان طعمه شدنش رو میداد .این بازیی بود که باید سراسر باخت میشد هم برای شکار،شکارچی و طعمه
کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش خبر اومد چشماش باز شد با یه نه و تقلا می خواست فرار کنه ولی با تمام توان تا جایی که میتونستم با حرصی که در وجودم بود تمام کیرمو یه جا تا دسته فرو کردم
آنچنان جیغی زد که خودم ترسیدم جیغی که انتهاش به گریه رسید وقتی نفس گرفت تا دوبار جیغ بزنه من با بازدمش دراوردم و با دمش دوباره تا دسته فرو کردم اومد فرار کنه وزنمو روش انداختم زورم به شوهر کسکشش نمیرسید ولی به خودش چرا
صدای در زدن اومد
ستاره ستاره درو باز کن چی شد.
ها چی شد زبون در اوردی
کثافت داری چیکار میکنی
همون کاری که تو با من کردی
در رو خیلی محکم میکوبید
باز کن اشغال
نترس تا در رو بشکنی کونشو پاره کردم
ستاره گریه میکرد و التماس
و من شروع کردم محکم تقه زدن آنچنان که صدای خوردن شکمم به بدنش تو اتاق میپیچید و اون ناله میکرد یاد خودم افتادم تو حموم دستمو بردم و از زیر شکم رسوندم به کسش و شروع کردم مالیدن با این کار صدای ناله های ستاره کمتر شد و آخ گفتنش قطع شد بعد از چند تا ورود خروج دیگه، یه اه از دهنش دراومد
آره؟ خوشت میاد؟ منم نمیدونستم اولش فقط درد داره
هیچی نمیگفت سرعتمو بیشتر کردم و ضربه آخر رو جوری زدم که حس کردم کونش پاره شد و با تمام توان آبم رو پاشیدم تو کونش و نعره میزدم و بدون اینکه رمقی برام بمونه افتادم روش چند لحظه که آروم شدم دستامو گذاشتم کنار بدنش و یه نگاه به صورتش کردم ملحفه از گریه خیس بود و چشمهای ستاره خیس تر. انگار بیهوش شده بود از روش بلند شدم کیرمو یواش کشیدم بیرون وقتی کامل دراومد کون ستاره باز مونده بود .کونش نبض زد و بسته شد همزمان آبم به همراه خون از کونش زد بیرون
لباسامو پیدا کردم پوشیدم رفتم سمت کنسول و چند تا بسته اسکناس رو برداشتم و گذاشتم توی یقه لباسم یواش رفتم پشت در یه نگاه به ستاره کردم بین پاهاش تقریبا خونی بود حتی ملحفه هم خونی شده بود.
یواشی کلید رو چرخوندم به محض باز شدن قفل در با تمام ضرب باز شد و اومد تو با دست زد تخت سینم و گفت کثافت چیکار کردی و دویید سمت ستاره من از فرصت استفاده کردم با تمام توان دویدم به سمت بیرون و رفتم توی خیابون.
پایان
صدای در حمام اومد و کسی اومد داخل حمام
نای بلند شدن نداشتم
پاشو خودتو بشور بیا بیرون
صدای ستاره بود
حسی که داشتم عجیب بود نه ناراحت بودم نه خوشحال و هنوزم یه دنیا سوال توی ذهنم
در رو بست و رفت. بلند شدم ناخواسته چشمم به آینه افتاد خودمو توی آینه دیدم کیرم نیم خیز بود انتظار داشتم از خودم بدم بیاد ولی چنین حسی در وجودم نبود گیج بودم به سمت وان رفتم دوش روباز کردم خودم رو شستم آب رو بستم به سمت کمد گوشه حمام رفتم حوله رو برداشتم نگاهم افتاد به کف حمام و یه لحظه یه فلش بک خوردم به لحظاتی پیش که اونجا دراز کشیده بودم و داشت کونمو پاره میکرد.هنوز آب خودم روی زمین بود چقدر زیاد بود هیچ وقت موقع جق زدن انقدر ازم آب بیرون نیومده بود نگاه کردم به آویز پشت در، لباسام اونجا نبود حوله رو پیچیدم دور خودم به سمت در حمام ، باز کردم و رفتم داخل اتاق.
ستاره با یه لباس خواب نشسته بود لبه تخت،بندش رو از کمر بسته بود و مشخص بود زیرش چیزی نیست تا منو دید بلند شد باهاش چشم تو چشم شدم و سکوت بینمون برقرار
ببخشید
سرشو انداخت پایین
میدونم برات سخت بود ولی برای من سخت تر بود
اینو که شنیدم کفری شدم و تمام لحظاتی که داشتم زیر اون کیر کلفت درد می کشیدم اومد جلو چشم نتونستم خودمو کنترل کنم به سمتش حمله کردم و دست انداختم زیر گلوش و فشار دادم نفسش بند رفت ولی حس کردم یه نفر داره از چهارچوب در نگام میکنه،اره خود کثافتش بود با همون شرت و بدون لباس تکیه داده بود به چهار چوب در و توی دستش یک لیوان داشت چیزی میخورد و مارو نگاه میکرد و همون لبخند نفرت انگیز روی صورتش، ستاره رو ول کردم افتاد رو تخت و شروع کرد سرفه کردن چند قدمی رفتم عقب ستاره بلند شد و به سمت در رفت دستش رو گذاشت روی سینه اش و به آرومی فشارش داد عقب و در رو بست و قفل کرد.
برگشت به سمتم و با دستش گلوش رو میمالید
با بغض گفت
ببخشید و زد زیر گریه
نمیدونم چرا ولی دلم براش سوخت عقب عقب رفتم و نشستم لبه تخت یکم آروم شد اومد نشست کنارم یکم گریه اش کمتر شد شروع کرد حرف زدن.
ستاره:
بهم گفت عاشقمه با اصرار پدر و مادرم زنش شدم البته پولدار بودنش بی دلیل نبود اونقدر پول داشت که از زندگی نکبت باری که داشتم رها بشم و بتونم حتی خانوادم رو که سالها در فقر بودن رو نجات بدم
یک سال اول زندگیمون خیلی عالی بود و از همه چیز زندگیم راضی بودم ولی از سال دوم پای یکی دوتا از دوستاش به زندگیمون باز شد دوستانی که مجرد بودن، اولش فکر میکردم یه دوستی ساده است و گذرا. ولی رفته رفته اومدنشون به این خونه بیشتر میشد تا جایی که اعتراض کردم ولی یه جورایی خرم میکرد یا با کادو یا با مسافرت و یا…چیزای دیگه
توی سکس تغییر کرد و بیشتر تمایل پیدا کرده بود به سکس از عقب ولی برای من هم سخت بود هم دردناک ولی به خاطر اینکه از زندگیم راضی بودم، دوست داشتم راضی نگهش دارم. تا جایی که همین سکس هم یواش یواش کم شد و به خاطر نداشتن سکس بحث و دعواهامون بیشتر میشد تا روزی که من قهر کردم و رفتم خونه پدرو مادرم بعد از چند روز نصیحت های مادرانه کار خودش رو کرد و برگشتم به خونه، که ای کاش بر نمیگشتم
در رو با کلید باز کردم چون معمولا اون موقع روز توی خونه کسی نبود که برام در باز کنه وارد حیاط شدم و بعد وارد پذیرایی به بدو ورودم صدایی شنیدم که از همین اتاق میومد ترسیدم میخواستم برگردم و به کسی اطلاع بدم ولی بعد از چند لحظه صدا رو شناختم و خیالم راحت شد منتهی ها صدا ها بیشتر شبیه صدای ناله در سکس بود کنجکاو شدم از پله ها آهسته بالا اومدم تا رسیدم به چهارچوب همین در. چیزی که دیدم این بود که شوهرم دستش رو کمر یکی بود و داشت از عقب اونو میکرد.
دنیا تو سرم خراب شد و به خودم گفتم ستاره بدبخت رفتی قهر تا این کثافت میدونش باز باشه و بتونه یه زن رو بیاره توی خونت و دقیقا روی تختی که تو باهاش میخوابی سکس کنه اشک توی چشمم حلقه زد و داشتم خفه میشدم از بغل در یه مجسمه شیشه ای که روی کنسول بود رو برداشتم تا از پشت بزنم توی سرش خون جلو چشمام رو گرفته بود و در اون لحظه فقط کشتنش آرومم میکرد مجسمه رو توی دستم محکم گرفتم و آروم به سمتشون حرکت کردم نزدیک تر که شدم عمق فاجعه رو فهمیدم اون یه زن رو نمیکرد داشت یه مرد رو از کون میکرد تمام کیرش رو داشت داخل کون اون مرد فرو میکرد و چنان با سرعت و شهوت اینکارو میکرد و هر دو لذت میبردن که اصلا متوجه حضور من نبودن و من شبیه همون مجسمه توی دستم خشکم زده بود،چیزی که میدیدم رو اصلا نمیتونستم باور کنم
آیا این همون مردی بود که من فکر میکردم میشناسم
اونجا تمام دلایل سردیش تو رابطه و تمایلش به کون کردن رو فهمیدم عقب عقب رفتم چسبیدم به دیوار و نگاهشون کردم چیزی که داشتم میدیدم برای من سیاه شدن زندگیم بود و برای اون دوتا لذت،لذتی وصف نشدنی که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم سرعت شوهرم بیشتر شد و با تمام توان ارضا شد و ریخت توی کون اون مرد
و خوابید روش و چنان عاشقانه بوسش میکرد که دل من ضعف رفت کاش من رو هم همینطوری میبوسید
گلدون توی دستم رو محکم کوبیدم به بالای تخت و خورد شد روی هر دوشون و مثل برق گرفته ها پریدن بالا و برگشتن عقب وقتی منو دیدن چشماشون داشت از حدقه در میومد از اتاق زدم بیرون و به سرعت از پله ها رفتم پایین به وسط پذیرایی رسیدم از بالا صداشو شنیدم
ستاره ستاره صبر کن .توضیح میدم به خدا
ایستادم برگشتم و بالا رو نگاه کردم نمیتونستم جلوی اشکم رو بگیر و ذل زدیم به هم همون موقع اون مرد یواش یواش اومد پشت سرش چهرشو دیدم و شناختم صمیمی ترین دوستش بود نگاهم که به صورت دوستش برگشت اونم برگشت و دوستش یا شاید معشوقه خودشو دید برگشتم و از در زدم بیرون و رفتم داخل خیابون
برگشتم ستاره رو که کنارم روی تخت نشسته بود رو دیدم و تمام صورتش خیس بود و بی صدا گریه میکرد توی ذهنم اومد این زن چی کشیده وقتی فهمیدم شوهرشه خیلی متعجب شدم حالا میفهمیدم دلیل اینکه از اون مرتیکه، پیر تر به نظر میرسه چیه
ستاره ادامه داد:
چند روزی رو توی خونه دوستام گذروندم و فقط گریه میکردم نمیتونستم چیزی رو که دیدم رو به کسی بگم میدونستم عنوان این موضوع توی دادگاه یا نیروی انتظامی هم باعث این میشه که اعدامش کنن،برام مردنش مهم نبود ولی بی ابروییش چرا.شاید اگر با یه زن بود این رو مطرح می کردم ولی لواط…نمیدونستم چیکار کنم ولی تصمیم گرفتم با خودش رو به رو بشم
یه روز ظهر به نمایشگاهش رفتم پشت میز نشسته بود و به شدت چهرش داغون بود تا منو دید عین برق گرفته ها بلند شد اومد سمتم بغلم کرد ولی من نمیتونستم بغلش کنم حالم ازش بهم میخورد کارگراش از این اتفاق متعجب بودن به خودش اومد اونارو مرخص کرد در رو بست و شروع کرد به حرف زدن
ببین ستاره نمیدونم چطور باید توضیح بدم ولی من عاشقتم
خفه شو این جمله رو نگو چندشم میشه
…باشه میدونم به نظرت من آدم عادی نیست
آره یه روانی
باشه هرچی میخوای اسمشو بذار ولی بذار حرفامو بزنم
سکوت کردم و به حرفاش گوش کردم
من آدم عادی نیستم تمایلم به مردا بیشتره ولی این جوریم نیست که تورو نخوام من عاشق تو هستم ولی با مردا که هستم از لحاظ روحی هم ارضا میشم ،نه که بخوام دایم باهاشون باشم نه! ولی توی سکس اونارو ترجیح میدم ولی نبود تو، اونم توی سه روز داغونم کرده
راست میگفت توی این مدت اینجوری ندیده بودمش ولی شاید از ترس این بوده که من رازشو فاش کنم
نمیدونستم باید چی بگم اصلا دیگه نمیشناختمش
ببین ستاره همه چیزمو بهت میدم خونه ماشین ویلا فقط باهام باش ترکم نکن لطفاً
نمیدونم چرا ولی انگار این حرفش واقعا حقیقت بود.یا شاید با گفتن این جمله که همه چیزشو بهم میده داشت خرم میکرد
باهات باشم که بتونی کثافت کاریاتو لاپوشونی کنی،من عاشقت بودم کثافت من با تو و زندگیمون برنامه ریزی کردم الان اصلا نمیدونم چی هستم برات
تو زنمی
با پوزخند جوابشو دادم
من یا اونی که باهات رو تخت بود
ستاره اونقدریم که میگی عاشقم نیستی! تو عاشق پولمی
با تعجب نگاهش کردم ولی…یه جورایی هم بی راه نبود من برای پولش زنش شدم ولی خب در این مدت هم از خودش خوشم اومده آدم بدی نبود مهربون و با محبت بود هم با من هم با خانوادم،به فکر فرو رفتم سکوت کردم
زنم بمون رازمو حفظ کن ،بذار من روابطم رو داشته باشم هیچی ازت دریغ نمیکنم هر چی بخوای بهت میدم
نمیخوامم الان جوابمو بدی بروو فکراتو بکن
از جام بلند شدم احساسات زنونه بهم غلبه کرد نگاش کردم و بازم اشک ریختم
خیلی کثافتی
و از در زدم بیرون
رفتم خونه و رفتم توی وان نشستم آب رو باز کردم و زار زار گریه کردم ولی از یه جایی تصمیم گرفتم قوی باشم و حقمو از این زندگی بگیرم از حمام اومدم بیرون به نمایشگاه زنگ زدم و بهش گفتم شام بگیر بیار خونه منتظرتم
شب اومد خونه رو به روی هم نشستیم شام رو بدون هیچ حرفی خوردیم بعد از شام بهش گفتم:
همین فردا همه چیزو به نامم میزنی،به هیچ عنوان باهات سکس نمیکنم مگر خودم نظرم عوض بشه،به هیچ عنوان بچه دار نمیشیم و باید بری عمل وازکتومی بکنی به همه هم میگیم مشکل از خودته توی این خونه به هیچ عنوان رابطه جنسی نباید داشته باشی برای کثافت کاریات یه جایی رو پیدا کن تمام خرج و مخارج شخصیم رو باید بدی.ضمنا شاید برای رفع نیاز جنسیم بخوام با کسی باشم و نباید باهاش مشکلی داشته باشی.اینا شرایطم هستن
یکم فکر کرد چونه اش رو خاروند و گفت:
قبول فقط از کجا معلوم که بعد از اینکه همه چیز رو به نامت کردم سر قولت بمونی و نری منو لو بدی
نمیدونستم چی بگم به اینجاش فکر نکرده بودم
سکوت کردیم و به فکر فرو رفتیم
یه ضمانت میخوام
هیچ ضمانتی نیست همین که گفتم
باشه قبول میکنم و خودم رو دست تو میسپارم ولی بدون من برای اینکه دست از این کار بردارم همه کار کردم مشاوره هم رفتم ولی نشد.بهم پشت نکن بهم نارو نزن.ستاره اگر میشد از همون لحظه اول مشکلمو بهت میگفتم ولی درک این موضوع برای همه خیلی سخته
پیش خودم گفتم اموال رو که به نامم زد هر لحظه بخوام میتونم از زندگیم بندازمش بیرون
فرداش تمام شرایط من رو انجام داد در عرض یک هفته تمام اموال رو سند زد وقتی از در دفترخانه اومدیم بیرون بم نگاه کرد و با یه ترسی گفت:
حالا چی
هیچی سر حرفم هستم
زندگیمون عادی بود و از بیرون هرکس نگاه میکرد بهترین زوج رو میدید ولی در داخل عملا زن و شوهر نبودیم فقط با هم، هم خونه بودیم اون روابطش رو داشت و منم پول ولی بعد از گذشت یه مدت که نیاز سکس رو در خودم سرکوب میکردم بالاخره زبانه های شهوت داشت زبونه میکشید و کنترلش سخت میشد
یه روز با ناراحتی اومد خونه و رفت توی اتاق سه چهار تا چیز رو شکوند سمتش نرفتم گذاشتم آروم تر بشه اومد توی آشپزخونه آب بخوره بهش گفتم
چیزی شده
مگه برات مهمه
مهم شاید نباشه ولی وقتی اوقات تلخی رو میاری خونه و چیز میز میشکنی به من مربوط میشه
نشست روی صندلی غذا خوری و سرشو بین دوتا دست گرفت،خیلی دلم سوخت براش رفتم دست گذاشتم روی سرش برگشت دیدم اشک از چشماش داره میاد بهش گفتم:
بگو چی شده
نه درک نمیکنی
شاید کردم بگو،هنوزم برام …
سکوت کردم .فهمید چی میخوام بگم
ستاره مرسی بابت همه چیز
چیزی نگفتم.
آرمان داره میره
آرمان همونی بود که روزی که برگشتم خونه روی تخت داشت به شوهرم کون میداد البته از دید من از دید اون معشوقه اش بود. حالم ازش بهم میخورد منتهی سعی کردم درمون باشم نه درد
کجا؟
آلمان
میره که بمونه؟
آره،میگه نمیتونه اینجا بمونه
چرا
میگه اونجا به آدم های مثل ما کاری ندارن
سکوت کردم،یه سوالی که مدتها توی ذهنم بود رو پرسیدم
دوستش داری؟
اونجوری نیست که تو فکر میکنی
جوابم یه کلمه است
نه دوسش ندارم
پس چته
بهش نیاز دارم هم دردمه اگر بره چیکار کنم برای تامین نیازم
این جمله اش رو یه جوری گفت که باور کردم راست میگه احساس ترس رو در وجودش می شد دید
روی شونه اش زدم و گفتم
از پسش برمیایم نگران نباش
برمیایم؟
آره یه کاریش میکنیم کمکت میکنم
چطوری
بسپارش به من
سرت رو درد نیارم بعد از رفتن آرمان خیلی بهم ریخته و داغون بود یه روز صبح بلند شدم و تصمیم رو گرفتم خودم رو طعمه کنم تا یکی رو براش جور کنم.
فکرمونو جمع کردیم نباید تهرانی می بود که موی دماغ نشه.نباید سن بالا می بود که بشه قانعش کرد یا توی عمل انجام شده بذاریش و نباید خیلی زور و بازو می داشت که در صورت لزوم بشه از پسش بربیای. و از همه مهم تر از لحاظ مالی نباید غنی می بود که بشه از گزینه پول هم استفاده کرد.
تنها جایی که میشد یه چنین چیزی رو پیدا کرد پایین شهر و محله های که پسر بچه های شهرستانی میومدن برای کار. از چیزی که داشتم بهش تبدیل میشدم حالم بهم میخورد ولی…
این زندگی منه
میدونم برات سخت بوده ولی بابتش میتونم بهت پول بدم پولی که مقدارش انقدری هست که ارزش کاری که باهات کرده رو داشته باشه و اشاره کرد به سمت کنسول گوشه اتاق
چند تا دسته اسکناس 1000 تومنی روی میز بود
و اگر راضیت نمیکنه…سکوت کرد
بلند شد رو به روم ایستاد دستاش میلرزید بند لباس خوابش رو باز کرد و لباس رو انداخت پاییین و لخت جلوم ایستاد
شاید اینطوری بتونم راضیت کنم
یک بدن به نسبت لاغر با دوتا سینه کوچولو و یه کس که فقط یه خط ازش معلوم بود.
برای اولین بار توی عمرم چنین صحنه ای رو میدیدم
نمیدونستم باید چکار کنم.کیرم تو حالت نیم خیز بود ولی ترس از اینکه شوهرش بیرون همین اتاقه یا شایدم پشت در، داشت منصرفم میکرد
یهو دستشو گذاشت رو شون ام به خودم اومدم و نگاهش کردم
نگران نباش
فشارم داد به عقب، خوابیدم رو تخت جلوم زانو زد موهاشو جمع کرد دستشو برد زیر حوله و کیرم رو گرفت، کیری که به محض تماس با پوست دستش شد عین دسته تبر. دستش که به کیرم خورد یه اه از ته گلوم بیرون اومد که دیگه توی هیچ سکسی چنین اتفاقی برام نیفتاد
گرفت توی دستش و میمالیدش چشامو بستم و خودمو در لذت رها کردم کیرمو خوابوند روی شکمم و یه داغی روی پوست تخمام حس کردم چشامو باز کردم و سرمو یکم بالا اوردم دیدم داره تخمامو لیس میزنه در همین حین چشمش بهم افتاد و سریع چشمش رو دزدید شرمش میشد بهم نگاه کنه
یواش یواش اومد روی نوک کیرم و شروع کرد برام آروم خوردن دهن ظریفی داشت موقع خوردن دندوناش میخورد به کیرم خودشم متوجه میشد کارش رو ول کرد با زانو اومد روی تخت و پاهاشو گذاشت دو طرفم و اومد به سمت سرم.کسش که رسید به کیرم صورتشم به صورتم رسید، چشماش زیبا شده بود و پر از شهوت ولی حقیقتش من خیلی حس نمیگرفتم
شاید به این دلیل که خیلی بدن خاصی نداشت. ولی من قبل از این هیچ زن لختی ندیده بودم
یا شاید اینکه شوهرش پشت در بود
یا شاید اینکه کونم گذاشته بودن
یا اینکه داشت منو یه جورای خر میکرد.
اینا توی ذهنم بود و انتقام توی تمام افکارم پر رنگ تر از بقیه ، اینا توی ذهنم می گذشت،دستش مجدد خورد به کیرم ، به خودم اومدم داشت تنظیم میکرد بذاره جلو سوراخ کسش و بدش تو که …
تصمیمم رو گرفتم باید کاری که باهام شده بود رو جبران میکردم
یهو دست انداختم پشتش و به راحتی چرخوندمش خودم اومد رو دستمو بردم زیر زانوهاش و پاهاشو گذاشتم رو شونم، کیرمو گرفتم و مالیدم روی کسش یه آه کش داری گفت و چشاش میلرزید کیرمو گذاشتم در کسش و با حرص تا دسته فرو کردم تو یهو چشماش تا جایی که میشد باز شد و نفسش حبس شد به حدی که خودم ترسیدم.نفسش رو که داد بیرون شروع کردم تلمبه زدن و اون با صدای بلند داد میزد اخ اخ اخ اخ درد دارم یواش
و من بدون لذت داشتم میکردمش یه لحظه نگاه صورتش کردم چشاش بسته بود لباش میلرزید پاهاشو چسبوند بهم و با کف پا هلم داد عقب به قدری که مجبور شدم بکشم بیرون و سرپا وایسم، شروع کرد لرزیدن و داد زدن به بغل خوابید از حرکاتش تعجب میکردم من اصلا نمیدونستم ارضا شدن زن یعنی چی، ایستاده بهش نگاه کردم یه لحظه چشمم خورد به سوراخ کونش یاد خودم افتادم توی حمام، کونم تیر کشید رفتم سمتش آروم به بغل خوابیده بود چرخوندمش و به شکم خوابوندمش نای حرف زدن نداشت چشماش بسته بود ولی مشخص بود بیداره
کیرمو دست گرفتم خیس و لیز بود جهت اطمینان یه تف بهش زدم رفتم بین پاهاش و از هم بازشون کردم کسش باز مونده بود و سوراخ کون قهوه ایش هویدا شد انقدری لاغر بود که با باز کردن پاهاش همه چیز عیان میشد و باسنی نبود که بخوای با دست بازش کنی. اروم دراز کشیدم روش دستمو بردم زیر گردنشو وزنمو گذاشتم روی بدنش پاهامو گذاشتم پشت زانوهاش …
آره تصمیم رو گرفته بودم دردی که من کشیده بودم رو باید این زن میکشید،همین بود که خودشو طعمه کرده بود و باید تاوان طعمه شدنش رو میداد .این بازیی بود که باید سراسر باخت میشد هم برای شکار،شکارچی و طعمه
کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش خبر اومد چشماش باز شد با یه نه و تقلا می خواست فرار کنه ولی با تمام توان تا جایی که میتونستم با حرصی که در وجودم بود تمام کیرمو یه جا تا دسته فرو کردم
آنچنان جیغی زد که خودم ترسیدم جیغی که انتهاش به گریه رسید وقتی نفس گرفت تا دوبار جیغ بزنه من با بازدمش دراوردم و با دمش دوباره تا دسته فرو کردم اومد فرار کنه وزنمو روش انداختم زورم به شوهر کسکشش نمیرسید ولی به خودش چرا
صدای در زدن اومد
ستاره ستاره درو باز کن چی شد.
ها چی شد زبون در اوردی
کثافت داری چیکار میکنی
همون کاری که تو با من کردی
در رو خیلی محکم میکوبید
باز کن اشغال
نترس تا در رو بشکنی کونشو پاره کردم
ستاره گریه میکرد و التماس
و من شروع کردم محکم تقه زدن آنچنان که صدای خوردن شکمم به بدنش تو اتاق میپیچید و اون ناله میکرد یاد خودم افتادم تو حموم دستمو بردم و از زیر شکم رسوندم به کسش و شروع کردم مالیدن با این کار صدای ناله های ستاره کمتر شد و آخ گفتنش قطع شد بعد از چند تا ورود خروج دیگه، یه اه از دهنش دراومد
آره؟ خوشت میاد؟ منم نمیدونستم اولش فقط درد داره
هیچی نمیگفت سرعتمو بیشتر کردم و ضربه آخر رو جوری زدم که حس کردم کونش پاره شد و با تمام توان آبم رو پاشیدم تو کونش و نعره میزدم و بدون اینکه رمقی برام بمونه افتادم روش چند لحظه که آروم شدم دستامو گذاشتم کنار بدنش و یه نگاه به صورتش کردم ملحفه از گریه خیس بود و چشمهای ستاره خیس تر. انگار بیهوش شده بود از روش بلند شدم کیرمو یواش کشیدم بیرون وقتی کامل دراومد کون ستاره باز مونده بود .کونش نبض زد و بسته شد همزمان آبم به همراه خون از کونش زد بیرون
لباسامو پیدا کردم پوشیدم رفتم سمت کنسول و چند تا بسته اسکناس رو برداشتم و گذاشتم توی یقه لباسم یواش رفتم پشت در یه نگاه به ستاره کردم بین پاهاش تقریبا خونی بود حتی ملحفه هم خونی شده بود.
یواشی کلید رو چرخوندم به محض باز شدن قفل در با تمام ضرب باز شد و اومد تو با دست زد تخت سینم و گفت کثافت چیکار کردی و دویید سمت ستاره من از فرصت استفاده کردم با تمام توان دویدم به سمت بیرون و رفتم توی خیابون.
پایان
نوشته: آدولف
10 پاسخ به “من کونی نیستم (۲)”
خوب بود ولی کاش ادامشم بنویسی و بری یه جوری با رفیقات کون مرده هم بزاری دلم بیشتر خنک شه
من میوه فروشم کسکش😂
داستانت خوب بودمهم نیست تخیل خودت بود یا خونده بودی مهم اینه خوب نوشتی
خوشبختانه از اون داستان ها بود که قسمت دومش هم خوب پیش رفت. قبلا خیلی پیش اومده بود که داستانی رو میخوندم خوشم میومد با اشتیاق منتظر قسمت دوم می موندم اما دیگه نویسنده توی قسمت دوم گند میزد و میافتاد توی فاز خیالبافی و فانتزی بازی های غیر واقعی اما در این داستان یک خط نسبتا سیر منطقی از اول تا آخر طی شد. حتی اگر این داستان واقعی نباشه ولی راحت میشه تصورش کرد که میتونه مشابه این در واقعیت اتفاق بیافته.البته که تجاوز اصلا تحت هیچ شرایطی خوب نیست ولی باز خوبه آخر این داستان پسری که قربانی تجاوز شد خیلی هم دست خالی برنگشت. هم یه پولی برداشت هم خودش یه کص و کونی رو کرد.در کل مرسی آدولوف داستان خوبی بود. بازم بنویس.راستی منم نویسنده چند تا داستانم. اگر دوست داشتی داستان های منم توی پروفایلم بخون😉😘
کسشعر محض بود.خاک تو سرت.
دوستان عزیزهر کسی میخاد خودش رو باز کنهیه شیشه مثل نوشابه(تمیز با آب و مایع بشورید )لوبریکانتو یه کیسه زباله آماده کنید
مثل انتقام ما بود که دو تا سوله کنسرو لوبیا رو زدیم ، ولی باز نبود😂
سلاماین قسمت با قسمت قبل از لحاظ سبک داستانی همخوانی نداشتیک دفعه خودت را از یک قربانیبه یک سوپرمن تبدیل کردیدر ضمن به دلیل غیر واقعی بودن این قسمتامکان تصویرسازی برای مخاطب وجود نداردبه نظر من باید روند قسمت اول را به عنوان ی قربانی، برای چند روز در آن خانه ادامه میدادی…
واقعی یا دروغشو کار ندارم ولی اولین بار بود یه نفرو با گرایشی نزدیک به خودم میدیدماز نظر عاطفی با جنس مخالف، از نظر جنسی با جنس موافق
آدولف ک باشی کارت درسته…های ادولف 👋