سلام. من امیر هستم و امیدوارم از این داستان خوشتون بیاد. قضیه واسه سال ۱۴۰۰ هست که ما خونمون تو یi محله پر از دختر و پسر بود. زمانی که تازه به اون محله رفته بودیم هنوز هیچ کسی رو نمیشناختم و هیچ دوستی نداشتم.ی روز که رفته بودم مغازه چند تا پسر که چند بار دیده بودمشون صدام کردن و منم رفتم گفتن با ما دوست میشی منم که از خدام بود گفتم آره. بعد از اون روز همچین شروع شد.چند تا دختر هم بودن که بعضی وقتا میومدن کوچه بازی میکردن من یواشکی باهاشون لاس میزدم که ی روز عاشق یکیشون شدم به نام عسل. من بعد از چند ماه به رفیقم گفتم بره بهش بگه که من عاشقشم ولی اون کصکش رفته بود به همه گفته بود. منم که از فرداش رو نداشتم سرمو بلند کنم دیگه همه فهمیده بودن. ولی من ی نصیحت میکنم بهتون هیچ وقت به دختری که عاشقشین عشقتو نو اعتراف نکنید. من از روزی که دوستم بهش گفت کلا دیگه نه باهام حرف زد نه نگام کرد. که ی شب یواشکی بهش گفتم بیا بردمش کنار ی درخت و تو چشمش بهش گفتم که من عاشقشم. اون چیزی نگفت و من یواش یواش نزدیکش شدم ازش لب بگیرم که یهو یادم افتاد جلومون دوربینه .کلا من شانسم کیریه.بعد از چند روز با با ش که مدیر ساختمون بود فیلم دوربین رو دید و و و دیگه خودتون میدونید چی شد. دیگه باباش نذاشت اون رنگ کوچه رو ببینه. بعد از چند روز من به یکی از دوستای صمیمیش نزدیک شدم و گفتم تو که میری پیشش ازش ی سری سوالا درباره من بپرسه. اونم که هی میپرسید و به من میگفت ی جورایی شده بود نفوذی من پیش اون. این دوست صمیمی عسل هم به امید این این کار رو میکرد که من یه روز بگیرم بکنمش که آخر اسکل شد. بعد ها که فهمیدم اونم منو دوست داره دیگه آخرین روزهایی بود که تو اون محله بودیم خودشم میدونستم بخاطر شرایط کاری بابام هی شهر عوض میکنیم و ماهم الان تهرانیم و اون موقع شیراز بودیم.ی روز خونمون خالی بود یواش از جلو دوربین کشیدمش کنار رسوندمش به در اصلی و بردمش بالا ما طبقه ششم بودیم و وقتی رفتیم بالا انگار من تو بهشت بودم اونم حوری. وقتیکه میخواستم بهش بگم بیا سکس کنیم روم نمیشد. بهونم شد فیلم دیدن لپتاپمو آوردم و یه فیلم آوردم با هم دیدیم بعد چند دقیقه گفت برم دیگه گفتم یه دفه وایسا حرفمو رک زدم بهش گفتم بکش پایین اونم که انگار از خداش بود کشید پایین گفتم دست به شورت و سوتین نزن خودم برم تو کارش وقتی که منم کشیدم پایین میخواست حمله کنه واسه اونجام منم گفتم یکم صبور باش الان میفرستمت پایین خلاصه ممه هاش هزار در هزار بود عقبش پنجاه هزار در نود هزار منم که دیوونه شده بودم افتادم به جونش انقد بهش تلمبه زدم که آخر ابم اومد. ولی خدایی خیلی خوشگل بود چهرش واقعا دختر پاکی هم بود من اولین نفری بودم که میکردمش. بعدشم که لباس مونوپوشیدیم نشستیم کنار هم اون رو پام دراز کشیده بود منم ناز و نوازشش میکردم و حرف میزدیم. آخرشم که خونمون عوض شو هیچ دوستی مثل اونا نشدن برام. منم هر روز حسرت اون روز های تکرار نشدنی رو میخورم دوست دارم حداقل یه روز اون کوچه رو از دور ببینم عسلو از دور ببینم. و امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: امیر
9 پاسخ به “من و عسل خانم”
تا اونجاش خوندم که صدات کردن گفتن با من دوست میشیآخه حرومزاده تو چندساله که اومدی اینجا داری داستان مینویسی؟؟؟ادمین خدایی واسه رفع تکلیف این مذخرفات رو آپلود میکنی؟؟
هزار در هزار سایز کص و کون فیل های منقرض شده نیست؟
کسکش مگه اسرائیله که نفوذی فرستادی پیشش 😅
ارزش خوندن و نظر و فحش نداره😂👉
تو مهدکودکم یادم نمیاد کسی ازم پرسیده باشه باهام دوست میشی؟چرا چرا چرا تا آخر خوندم
بچه ان قدر دست به دودولت نزن دیگه رشدنمی کنه
تو هنوز شاشت کف نکرده سریع کشیده پاین خودش
اونجاش که باباش بردت تو انباری هم بنویس که تا یه هفته راه نمیرفتی
مکه میشه؟ مگه داریم؟