لباس های تمیزم رو تا کردم تا سرمو روشون بزارم ، همش نیم ساعت فرصت داشتم تا تایم استراحت تموم شه و دوباره برگردم به سر کارگریم. چند روزی بود کارمو شروع کرده بودم با اینکه سخت بود اما خوشحال بودم یه پولی در میارم ، هر چی باشه از بیکاری بهتره. میخواستم بخوابم که همکارم گفت راستی من فردا نمیام دخترعموم نفس مراسم داره
آخ اسم آشنایی به نظر میاد
نفس !
نفس !
انگار خواب از سرم پریده باشه
مغزم به کار افتاد راستی منم تو زندگی یه نفسی داشتم که دیگه قطع شده و نفس نمیکشم
نفسی که کم کم در وجودم رخنه کرد
اولین باری که همو حضوری دیده بودیم شب بود و فقط برای ده دقیقه تو ماشین
اول خجالت می کشیدیم ولی یهو انگار جرقه ای بینمون زده بشه حس علاقه رو حس کردیم ، همش ده دقیقه وقت داشتیم که دو دقیقه اش مونده بود یهو اومد بغلم کنه اما کوچولو بود ، خیلی کوچولو ، بلندش کردم نشوندمش رو پاهام خم شد روم و لباشو گذاشت رو لبام، انگار برام با بقیه دخترا فرق داشت ، لباش یه جور دیگه ای بود ، خوشمزه و نرم ، حس خوبی داشت
-اوهههه چه خبره !
+چیه ؟
-خخخخخخ این چیه دیگه
کیرم زیر کون نرمش یه طوری شق شده بود که قشنگ کون کوچولوشو بلند کرده بود ، انگار که جک زده باشه زیرش
خودمم خنده ام گرفت از این صحنه
وزنش حدود ۵۰ کیلویی میشد در مقابل وزن ۹۵ کیلویی من واقعا ریز جثه بود و کیرم راحت بلندش کرده بود بدون اینکه فشاری بهش بیاد
اون موقع ها اون ۱۷ سالش بود و من ۲۴ سال
+خخخخخ هیچی نیست کنترل تلویزیونه
-کنترل تلویزیونت چقدر بزرگه !
دوباره لباشو گذاشت رو لبام و منو به دنیای دیگه برد ، حس عجیبی بود انگار اولین بار بود واقعا یکیو میبوسیدم ، تجربه داشتم قبلا اما مثل این نبود ، حس دیگه ای داشت
تو عالم خودم بودم که گفت وای دیره باید برم ، سریع از ماشین پیاده شد و رفت تو خونه ای که کنارش پارک کرده بودم ، خونه پدربزرگش بود ، خانوادگی اومده بودن مهمونی اینم فرصت دونسته بود کمی جیم بزنه منو ببینه
تازه به خودم اومدم خواستم حرکت کنم دیدم دوباره برگشت تو ماشین و گفت آی دوباره میخوام بوست کنم و سریع لباشو گذاشت رو لبام
یعنی اونم مثل من ذوق داشت ؟
یعنی اونم مثل من حس داشت؟
یعنی اونم واقعا دوسم داشت ؟
جواب هیچ کدوم رو نمیدونستم ولی لذت میبردم وقتی پیشم بود
سریع لبو گرفت و رفت ، و من در لحظه دلم براش تنگ شد ، به ناچار حرکت کردم سمت خونه .
آخر شب حسابی قربون صدقه ام رفت ، با هر قربون صدقه ای که میرفت قند تو دلم آب میشد گویی که چند ساله همو میشناسیم و داریم از با هم بودنمون لذت میبریم حسابی حرف زدیم و حرفای عاشقانه ردوبدل کردیم ، موقع خواب بهم گفت میخواد کنترل تلویزیونه رو ببینه منم اول بیدارش کردم و یه عکس گرفتم و براش فرستادم ، یه استیکر تعجب با چشمای باز فرستاد و نوشت ( این کنترل نیست ، خود تلویزیونه ) ، حسابی خندیدیم و همش شوخی میکرد راجبش ، میگفت اصلا به قیافت نمیخورد همچین چیزی لای پات باشه و این حرفا ، رو نمیکرد ولی اون شب قشنگ معلوم بود از رو حرفاش که از سایزش خوشش اومده.
چند روزی گذشت و از من اصرار برای قرار حضوری اما اون شرایطش رو نداشت به خاطر خانواده سختگیرش
که بالاخره یه روز مدرسه قرار بود کلاس آخرشو جیم بزنه و بیاد بیرون به بهانه دکتری رفتن، دو کوچه اونورتر مدرسه منتظر بودم که یهو پرید تو ماشین و سریع بغلم کرد ، انگار که مادری که بچه اش رو بعد سال ها ببینه ، فرصت حرف زدن نمیداد ، یه بوس رو این لپ ، یه بوس رو اون لپ ، یه بوس رو چشم راست ، یه بوس رو چشم چپ ، یه بوس رو لبها
لبخند رضایت رو لبهام نشسته بود و حس غرور میکردم و تو دلم عروسی بود
گفت یه ساعت وقت دارم ، بریم یه جایی بیرون شهر
منم از خدا خواسته ماشینو روشن کردم و حرکت
رفتیم یه جایی بیرون که کسی بهمون دید نداشته باشه وایسادیم ، البته شیشه های ماشین هم دودی بود و خیالمون راحت بود داخل ماشین معلوم نیست ، بلافاصله رفتیم صندلی عقب که جای باز تری داشت و سریع نشوندمش رو پاهام و لبامو گذاشتم رو لب هاش
حس متفاوت بودن لب هاش با رل های قبلیم کاملا مشهود بود برام ، یه حس بهشتی که از توصیفش عاجزم ، دستمو آروم گذاشتم رو ممه اش و مالیدم ( بزرگ نبود شاید در حد ۶۵ یا ۷۰ اما حسابی گرد و خوش فرم بود حس خوبی منتقل میکرد ، حس نو بودن و تازگی ) که اونم کم نیاورد و دستای کوچولوشو رو کیرم حس کردم که گرفته بودش و جریان خونی که روانه کیرم میشد و هر لحظه سفت و سفت تر میشد ، چند دقیقه به همین روال گذشت دیگه حس میکردم بیشتر از این شق نمیشه و دیگه آخرشه ، بهش گفتم لباساتو درار ، و منم همزمان لباسای خودمو در میاوردم ، من کامل لخت شده بودم و کیرمو انداخته بودم بیرون اما اون شرتشو در نیاورد ، با دستش سر کیرمو گرفت و تکونش میداد انگار اولین بار بود از نزدیک کیر میدید داشت بررسیش میکرد ببینه چطوریه که لبخند رضایت رو لب هاش تجسم بخشید و با زمزمه گفت خیلی خوبه ، این دیگه مال تو نیست ، مال منه
گفتم اگه مال توئه پس چرا نمیخوریش؟
با تعجب گفت بخورمش؟
+آره بخورش
سرشو کرد تو دهنش و آروم می مکید مثل یه پستونک که تو دهن نوزاده
دستم گذاشتم رو سرش و فشار دادم که بیشتر ببره تو دهنش اما نه تنها تیزی دندوناشو حس کردم ، بلکه خفه شدن و سرفه کردنش هم پیش اومد
-آی نکن بزار خودم این کارو میکنم
+دوس دارم بیشتر بخوری
-نمیتونم خفه ام میکنه
+لوس نشو سعیتو بکن
-باشه ولی تو فشار نده
تا آخر فشاری که با هزار و زور و بدبختی تونست تحمل کنه فقط نصفشو تو دهنش جا کرده بود که اونم تا مرز بالا آوردن پیش رفت
با اینکه دهنش خیلی خوشگل و کوچولو بود اما زیاد از خوردنش لذت نبردم ، چون اینقدر دندون زد که بیشتر حس درد داشت تا لذت ، برای همین نذاشتم زیاد بخوره تا کمی دردش کمتر شه
بلندش کردم و خوابوندمش کف صندلی ، راحت جاش میشد ، یه نگاه به بدن سفیدش انداختم ، واقعا خوش فرم بود ، از اون ممه های گردش با نوک سفت و رو به بالا ، تا گودی و کمر باریکش ، گردن خوردنی و لب های غنچه ای ، رون های گوشتی و کون خوش فرمش ، این دختر انگار بی نقص بود
پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و سر کیرمو تنظیم کردم رو سوراخ کونش
بهش گفتم : آماده ای
با سرش تایید کرد و من آروم فشار دادم ولی نمیرفت تو ، از طرفی هم می ترسیدم یهو نره جلو و پردشو بزنه ، بهش گفتم خودتو شل بگیر و با یه کم از آب دهنم سر کیرمو خیس کردم و دوباره گذاشتم دم سوراخش و آروم فشار دادم تا سرش بره تو ، تا سرش رفت تو ، صداش بلند شد : آی نمیتونم خیلی درد داره
با اینکه تنگی و فشاری که رو دوتامون بود رو حس میکردم اما بهش گفتم قربونت برم کمی تحمل کن الان دردش از بین میره و آروم فشار رو بیشتر کردم تا بیشتر جا بشه انگار عجله داشتم واسه جا کردنش
تا نصفه پیش رفته بودم که یهو دستشو رو سینه ام حس کردم که جلومو گرفت و گفت بسه دیگه بیشتر ازین نمیتونم ، نگاهش که کردم دیدم چشماش پر از اشک شده ، حس عذاب وجدان گرفتم و به همون قانع شدم ولی درش نیاوردم ، پاهاشو آروم از رو شونه هام برداشتم و بغلش کردم که یهو بوسم کرد و حس عجیبی بهم منتقل کرد ( حس دوست داشته شدن ) مزه ای که این بوس بهم داد خیلی بیشتر از اون کیری بود که تا نصفه داخل کونش بود ، منم نامردی نکردم و لباشو بوسیدم اونم همراهی کرد و چند دقیقه لبامون رو هم قفل بود ، بهش گفتم ادامه بدم ؟
گفت : نه نمیتونم ، خیلی درد داره
منم نمیخواستم اذیت بشه و درش آوردم و نشستم که اونم سریع بلند شد و رو پاهام نشست و دستاشو دور گردنم انداخت و لباشو رو گردنم گذاشت و گردنمو حسابی میخورد ، بهش گفتم دیوونه کبودش نکنی ، گفت اتفاقا میخوام روت نشونه بزارم کسی بهت نگاه نکنه دیگه ، با لبخند رو لبام بهش گفتم دوست دارم کوچولو
اینقدر گردنمو مکید که کبود شد ، بعد با یه خنده شیطانی گفت ها ها ها دیگه مال خودمی
کاراش با قلبم بازی میکرد و قلبمو مال خودش میکرد
کمی خودشو جمع جور کرد و کونشو رو کیرم تنظیم کرد و آروم نشست روش ، این بار کمی راحت تر رفت تو ولی نذاشت بیشتر از نصفش بره ، گفت تا همینجا خوبه ، بیشتر برای بعدا
آروم بالا پایین میکرد روش ، دستامو رو ممه هاش گذاشتم و آروم میمالیدم ، چشماشو میدیدم که خمار شده و خوشش میاد و منو تشویق می کرد ادامه بدم
اینقدر بالا پایین کرد که حس میکردم دارم ارضا میشم بهش گفتم داره میاد ، گفت بزار بیاد چیکارش داری و ریتمش رو تند تر کرد که یهو حس کردم عمق وجودم داره تو کونش خالی میشه که بدن اونم شروع به لرزه کرد ، وایساد محکم بغلم کرد ، با اینکه بدنش عرق کرده بود ولی دمای بدنش خیلی بالا بود ، چند دقیقه بغل هم بودیم اما دوست داشتم اون بغل تا ابد طول بکشه ، اونم انگار همینو میخواست و دوس نداشت جدا شه که یهو پرید گفت وای ساعتو نگاه ، دیرم شده ، سریع بلند شد و شروع کرد لباس پوشیدن
چشمام بهش بود ، دلم نمیخواست از پیشم بره
بهم گفت آی نگام نکن ، خنده ام گرفت بود از حرفش ، گفت کوفت نخند پاشو بپوش
لباسامو پوشیدم و رفتم صندلی جلو و ماشینو روشن کردم سمت مدرسشون ، میخواست به سرویس مدرسه برسه ، برای همین با عجله حرکت میکردم
وقتی رسیدم دم مدرسه ( سرویس رسیده بود و بچه ها داشتن سوار میشدن ) ، اونم خودشو آماده کرده بود ، یهو خم شد جلو و گردنمو بوسید و گفت به دختری دیگه نگاه کنی خودم خفه ات میکنم
از ماشین پیاده شد و دوید سمت سرویس
منم راه افتادم سمت خونمون ، حس خوبی داشتم ، خودمو یه شخص برنده میدونستم
صدای آهنگ رو زیاد کردم و همراهش شروع کردم به خوندن
تو مکه ی عشقی و من
عاشق رو به قبله تم
من اولین قربونی
عیدای فطر کعبه تم
می میرم از عشق چشمات
اگه ندی تو حاجتم
می میرم از عشق چشمات
اگه ندی تو حاجتم
وقتی رسیدم خونه دیدم صد تا قلب واسم فرستاده
اون شب تا خود صبح قربون صدقه هم رفتیم ، خسته نمی شدیم که ، چتی بود که با هر کسی این حسو به آدم القا نمیکرد
یهو صدایی آرامشی که داشتم بهم زد : پاشو دیر شده باید بریم سر کارمون
چشمامو باز کردم ، دزدکی اشک کنار چشممو پاک کردم و با لبخند تلخی گفتم آره بریم امروز زیاد کار داریم
راه افتادیم به محل کارمون
کار میکردم اما فکرم جای دیگه ای بود ، جایی که دیگه نیستش
نمی تونستم به کسی بفهمونم که در من چه میگذرد ، من حتی نمیتونستم اون رو برای خودم توضیح بدم …
اون روزم تموم شد ولی فکر من تمومی نداشت
نمیدونم میتونم فراموشش کنم یا تا ابد این افکار همراه منه!
ولی من هنوز یادمه وقتی اولین بار با هم قرار گذاشته بودیم ، من تو راه برگشت به خونه چقدر لبخند زدم 🙂
ادامه داره …
نوشته: آترگاتیس
3 پاسخ به “من مرد تنهای شبم (۲)”
به عنوان یه مرد میگمعشقی که مردها دارن رو هرگز یه زن نمیتونه حتی تصور کنهبرای من همه ی اینا مرور خاطرات بود که باعث میشه منم بغض کنمعشقی که نرسید، عشقی که غریب بود و منم غریب عالمعشقی که حتی خوابشو میبینی، عکسش رو گوشیت میاد، تاریخ پرودیش روی ساعتت ست شدهوووو
دداش با داستانت واقعا عشق میکنمفقط خواهشمندم زود تر بنویس قسمت بعدی رو
داستانت حس عجیبی دارهانگار شبیه یه سریال میمونه که آدمو میبره تو فکرانگار یکی نشسته برات خاطره تعریف میکنهفقط یه سوال برای آدم پیش میاد ؟ داداش الان خوبی؟