سلام
من یک بی غیرتم و کتمانش نمیکنم.حتی بهش افتخارم میکنم.چرا که نه؟
28 سالمه و دوساله ازدواج کردم.خانومم 27 سالشه.من اسمم علی و خانومم اسمش سعیده.
ثریا دختر دایی من هست و تقریبا از چند سال پیش باهم دوستیم.سعیده اینها تو خونه پدربزرگم زندگی میکنه،بخاطر همین هروقت میرفتیم شهرستان خونه پدربزرگم اون رو هم میدیدم.راستش اولین تمایل من به اون وقتی بود که تو تخیلات فانتزیم تصور میکردم رفتم حموم و اون یکهو در رو وا میکنه و وارد میشه،درحالیکه یک دستش جلو سینه هاشو و یک دستش جلو کوسش،وارد میشه و پشتش رو به من میکنه و من با خوردن گردنش سکس رو شروع میکنه.
این تخیلات همیشه با من بود تا وقتی که با اس ام اس شروع شد و دوستیمون شکل گرفت.تابستونها یواشکی تو اتاقها لب میگرفتیم موقعی که همه خواب بودن اما سکس نداشتیم.
بگذریم، همه این اتفاقات گذشت تا دوسال پیش که از سربازی اومدم باهم ازدواج کردیم.
دوماه اول چیز خاصی پیش نیومد، اما به مرور زمان فهمیدم از وقتی سعیده اومده تهران سر و گوشش بیشتر می جنبه و راحت تر لباس میپوشه؛ از اونجایی که من رو لباس پوشیدن زنم حساس نبودم برخلاف پدرش، اونهم از فرصت استفاده کرده بود و آزاد تر میگشت.بعد شش ماهم تو یک شرکت خصوصی کار پیدا کرد و مشغول شد…
یک چندماهی گذشت و دیدم هرروز داره تغییر میکنه, حتی مادرمم دیگه صداش در اومده بود که سعیده لباس پوشیدنش چرا اینطوری شده و باید جلوشو بگیری، اما من همچنان واسم مهم نبود این مسائل.
حتی وقتی دیدم در عرض چند ماه تو کارش چقدر پیشرفت کرده و تو این مدت کوتاه حتی حقوقش از من بیشتره راستشو بخواید تمایل داشتم کارشو ادامه بده، با توجه به اینکه بازاریاب بود و با مشتری ها در تماس بود.
چند ماه پیش یک ماموریت بهم خورد که باید برای دوروز میرفتم مشهد،ساعت 5 عصر پرواز داشتم، واسه همین ساعت دو از خونه زدم بیرون و رفتم سمت فرودگاه،حدودهای ساعت چهار رسیدم فرودگاه و منتظر شدم تا وقت پرواز برسه،همون موقع بود که مدیرم زنگ زد و گفت نمیخواد بری و ماموریتت لغو شده،سریع بیا شرکت و بعدش برو خونه…
منم سریع رفتم شرکت و با مدیر که کارم داشت صحبت کردم و ساعت 8 بود که حرکت کردم سمت خونه.
توی راه یک دسته گل خریدم و وقتی رسیدم خونه یواش کلید انداختم و در رو وا کردم که دیدم کسی خونه نیست، اما از تو اتاق خواب صداهایی میشنیدم.
یواش رفتم سمت اتاق خواب و از لای در نگاه کردم…باورتون نمیشه چی دیدم؟؟؟
دیدم آقای رضایی همکار سعیده با سعیده روی تخت ما دارن سکس میکنن و کیر اقای رضایی تو کوس زن من بود…از تعجب خشکم زد…اولش خون تو رگهام داشت می جوشید و میخواستم برم تو جفتشون رو بکشم،اما همون لحظه زمزمه ها و وسوسه هایی تو ذهنم اومد که تا به خودم اومدم دیدم کیرم راست شده…آره! از اینکه میدیدم زنم رو دارن میکنن حشری شده بودم…
کیرم رو در آوردم و در حالیکه اقای رضایی زنم رو میکرد منم پشت در با کیرم ور میرفتم…چند دقیقه ایی با کیرم ور رفتم و کم کم داشتم ارضا میشدم که دیگه از خودم بیخود شدم و صدای آخ و اوخم بلند شد…همون لحظه صدای تلمبه های کیر آقای رضایی تو کوس زنم هم تو کل اتاق پیچیده بود و زنمم چشمهاشو از شدت درد بسته بود…
داشتم ارضا میشدم که دیگه منم واسه چند لحظه چشمهامو بستم و وقتی ارضا شدم تا چند ثانیه تو حال خودم نبودم…وقتی چشمهامو وا کردم دیدم دوتاشون دارن با ترس و تعجب منو نگاه میکنند… فهمیدم که موقع ارضا شدن صدام بالا رفته بود و اونها هم منو دیده بودم
سعیده سریع خودشو جمع کرد و ملحفه رو کشید رو خودشو و کیر آقای رضایی هم آویزون جلو چشمهام بود…تا یک دقیقه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و اونها از ترسشون هیچی نمیگفتن.
تا اینکه سعیده گفت: علی بخدا نمیخواستم اینطوری بشه و …
هیچی نگفتم.
رفتم تو پذیرایی روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم…راستش خوشم اومده بود…
بعد چند دقیقه سعیده اومد و کنارم نشست…گفت راستشو بخوای سخت گیری های پدرم بود و رهایی از اون خونه بود که با تو ازدواج کردم، دلم میخواست آزاد باشم و راستش توهم خوب نمیتونستی …
حرفشو قطع کردم و گفتم : من هیچ مشکلی ندارم…برو به کارت برس…
سعیده خشکش زده بود و فکر میکرد دارم سر به سرش میذارم و عاقبت سختی پیش رو داره…
اما دستشو گرفتم و گفتم من از سکس تو با دیگران لذت مییبرم…برو خوش باش عزیزم…
باز دوباره چند دقیقه گذشت تا بتونه حرفهامو هضم کنه،آخر دستشو گرفتم و بلندش کردم و بردمش سمت اتاق،آقای رضایی لب تخت نشسته بود که با دیدن ما از جاش پرید…رفتم سمتش و دست سعیده رو گذاشتم تو دستش …باورش نمیشد و با ترس لرز به پته پته افتاد: علی آقا…من…علی آقا،ببخش…
دستمو گذاشتم رو شونشو و گفتم نترس…راحت باش و کارتونو بکنید…
دستمو گذاشتم رو شونه های سعیده و مجبورش کردم رو زانوهاش جلوی آقای رضایی بشینه تا واسش ساک بزنه…
خودمم رفتم تو اتاق دیگه و یک صندلی آوردم و گذاشتم کنار تخت و گاییده شدن زنم رو نگاه کردم…خیلی لذت بخش بود…
وقتی هم آقای رضایی رفت من نشستم پیش سعیده و باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که حمایتش میکنم و هیچ ترسی نداشته باشه…به شرطی که به خودش بیشتر برسه…
کم کم رو چند جای بدنش تتو کرد،پرسینگ روی ناف و سینه هاش کرد و تبدیل شد به یک پورن استار حرفه ایی که هرکسی میبیندش هوس میکنه بکنتش…
الان دیگه خودم میبرمش سر قراراش و یا وقتی مدیرعامل شرکت تا دیر وقت نگهش میداره و میکنتش میرم دنبالش و پایین شرکت وا میستم تا کارش تموم شه.
دیگه خودم تمایلی به سکس باهاش ندارم و بیشتر کوس و کونشو میلیسم و اونم دیگه اینقدر کیر دم دستش هست که گشنه نمیمونه و میلی هم واسه سکس با من نداره…
اما زندگیمون عالی پیش میره و همدیگرو خیلی دوست داریم…
من یک بی غیرتم و کتمانش نمیکنم.حتی بهش افتخارم میکنم.چرا که نه؟
28 سالمه و دوساله ازدواج کردم.خانومم 27 سالشه.من اسمم علی و خانومم اسمش سعیده.
ثریا دختر دایی من هست و تقریبا از چند سال پیش باهم دوستیم.سعیده اینها تو خونه پدربزرگم زندگی میکنه،بخاطر همین هروقت میرفتیم شهرستان خونه پدربزرگم اون رو هم میدیدم.راستش اولین تمایل من به اون وقتی بود که تو تخیلات فانتزیم تصور میکردم رفتم حموم و اون یکهو در رو وا میکنه و وارد میشه،درحالیکه یک دستش جلو سینه هاشو و یک دستش جلو کوسش،وارد میشه و پشتش رو به من میکنه و من با خوردن گردنش سکس رو شروع میکنه.
این تخیلات همیشه با من بود تا وقتی که با اس ام اس شروع شد و دوستیمون شکل گرفت.تابستونها یواشکی تو اتاقها لب میگرفتیم موقعی که همه خواب بودن اما سکس نداشتیم.
بگذریم، همه این اتفاقات گذشت تا دوسال پیش که از سربازی اومدم باهم ازدواج کردیم.
دوماه اول چیز خاصی پیش نیومد، اما به مرور زمان فهمیدم از وقتی سعیده اومده تهران سر و گوشش بیشتر می جنبه و راحت تر لباس میپوشه؛ از اونجایی که من رو لباس پوشیدن زنم حساس نبودم برخلاف پدرش، اونهم از فرصت استفاده کرده بود و آزاد تر میگشت.بعد شش ماهم تو یک شرکت خصوصی کار پیدا کرد و مشغول شد…
یک چندماهی گذشت و دیدم هرروز داره تغییر میکنه, حتی مادرمم دیگه صداش در اومده بود که سعیده لباس پوشیدنش چرا اینطوری شده و باید جلوشو بگیری، اما من همچنان واسم مهم نبود این مسائل.
حتی وقتی دیدم در عرض چند ماه تو کارش چقدر پیشرفت کرده و تو این مدت کوتاه حتی حقوقش از من بیشتره راستشو بخواید تمایل داشتم کارشو ادامه بده، با توجه به اینکه بازاریاب بود و با مشتری ها در تماس بود.
چند ماه پیش یک ماموریت بهم خورد که باید برای دوروز میرفتم مشهد،ساعت 5 عصر پرواز داشتم، واسه همین ساعت دو از خونه زدم بیرون و رفتم سمت فرودگاه،حدودهای ساعت چهار رسیدم فرودگاه و منتظر شدم تا وقت پرواز برسه،همون موقع بود که مدیرم زنگ زد و گفت نمیخواد بری و ماموریتت لغو شده،سریع بیا شرکت و بعدش برو خونه…
منم سریع رفتم شرکت و با مدیر که کارم داشت صحبت کردم و ساعت 8 بود که حرکت کردم سمت خونه.
توی راه یک دسته گل خریدم و وقتی رسیدم خونه یواش کلید انداختم و در رو وا کردم که دیدم کسی خونه نیست، اما از تو اتاق خواب صداهایی میشنیدم.
یواش رفتم سمت اتاق خواب و از لای در نگاه کردم…باورتون نمیشه چی دیدم؟؟؟
دیدم آقای رضایی همکار سعیده با سعیده روی تخت ما دارن سکس میکنن و کیر اقای رضایی تو کوس زن من بود…از تعجب خشکم زد…اولش خون تو رگهام داشت می جوشید و میخواستم برم تو جفتشون رو بکشم،اما همون لحظه زمزمه ها و وسوسه هایی تو ذهنم اومد که تا به خودم اومدم دیدم کیرم راست شده…آره! از اینکه میدیدم زنم رو دارن میکنن حشری شده بودم…
کیرم رو در آوردم و در حالیکه اقای رضایی زنم رو میکرد منم پشت در با کیرم ور میرفتم…چند دقیقه ایی با کیرم ور رفتم و کم کم داشتم ارضا میشدم که دیگه از خودم بیخود شدم و صدای آخ و اوخم بلند شد…همون لحظه صدای تلمبه های کیر آقای رضایی تو کوس زنم هم تو کل اتاق پیچیده بود و زنمم چشمهاشو از شدت درد بسته بود…
داشتم ارضا میشدم که دیگه منم واسه چند لحظه چشمهامو بستم و وقتی ارضا شدم تا چند ثانیه تو حال خودم نبودم…وقتی چشمهامو وا کردم دیدم دوتاشون دارن با ترس و تعجب منو نگاه میکنند… فهمیدم که موقع ارضا شدن صدام بالا رفته بود و اونها هم منو دیده بودم
سعیده سریع خودشو جمع کرد و ملحفه رو کشید رو خودشو و کیر آقای رضایی هم آویزون جلو چشمهام بود…تا یک دقیقه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد و فقط همدیگه رو نگاه میکردیم و اونها از ترسشون هیچی نمیگفتن.
تا اینکه سعیده گفت: علی بخدا نمیخواستم اینطوری بشه و …
هیچی نگفتم.
رفتم تو پذیرایی روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم…راستش خوشم اومده بود…
بعد چند دقیقه سعیده اومد و کنارم نشست…گفت راستشو بخوای سخت گیری های پدرم بود و رهایی از اون خونه بود که با تو ازدواج کردم، دلم میخواست آزاد باشم و راستش توهم خوب نمیتونستی …
حرفشو قطع کردم و گفتم : من هیچ مشکلی ندارم…برو به کارت برس…
سعیده خشکش زده بود و فکر میکرد دارم سر به سرش میذارم و عاقبت سختی پیش رو داره…
اما دستشو گرفتم و گفتم من از سکس تو با دیگران لذت مییبرم…برو خوش باش عزیزم…
باز دوباره چند دقیقه گذشت تا بتونه حرفهامو هضم کنه،آخر دستشو گرفتم و بلندش کردم و بردمش سمت اتاق،آقای رضایی لب تخت نشسته بود که با دیدن ما از جاش پرید…رفتم سمتش و دست سعیده رو گذاشتم تو دستش …باورش نمیشد و با ترس لرز به پته پته افتاد: علی آقا…من…علی آقا،ببخش…
دستمو گذاشتم رو شونشو و گفتم نترس…راحت باش و کارتونو بکنید…
دستمو گذاشتم رو شونه های سعیده و مجبورش کردم رو زانوهاش جلوی آقای رضایی بشینه تا واسش ساک بزنه…
خودمم رفتم تو اتاق دیگه و یک صندلی آوردم و گذاشتم کنار تخت و گاییده شدن زنم رو نگاه کردم…خیلی لذت بخش بود…
وقتی هم آقای رضایی رفت من نشستم پیش سعیده و باهاش صحبت کردم و بهش اطمینان دادم که حمایتش میکنم و هیچ ترسی نداشته باشه…به شرطی که به خودش بیشتر برسه…
کم کم رو چند جای بدنش تتو کرد،پرسینگ روی ناف و سینه هاش کرد و تبدیل شد به یک پورن استار حرفه ایی که هرکسی میبیندش هوس میکنه بکنتش…
الان دیگه خودم میبرمش سر قراراش و یا وقتی مدیرعامل شرکت تا دیر وقت نگهش میداره و میکنتش میرم دنبالش و پایین شرکت وا میستم تا کارش تموم شه.
دیگه خودم تمایلی به سکس باهاش ندارم و بیشتر کوس و کونشو میلیسم و اونم دیگه اینقدر کیر دم دستش هست که گشنه نمیمونه و میلی هم واسه سکس با من نداره…
اما زندگیمون عالی پیش میره و همدیگرو خیلی دوست داریم…
نوشته: بیغیرت
32 پاسخ به “من بیغیرت هستم”
عجب خدایا یا خودت شفا بده یا ظهور کن چیزی بهت نمیگم دوستان از خجالتت در میان.
ﺗﻮ ﺍﮔﻪ ﺑﻲ ﻏﻴﺮﺕ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﻧﺒﺎﺷﻲﻛﻴﻮﻧﻲ ﺑﺎﺷﻲ ﻧﺒﺎﺷﻲ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻫﺴﺘﻲﻛﻴﻮﻥ ﮔﻼﺑﻲ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﻧﺒﺎﺷﻲﻛﺲ ﻣﻴﺦ ﺑﺎﺷﻲ ﻳﺎ ﻧﺒﺎﺷﻲﻛﻴﺮﻩ ﻣﺎﻡ ﻧﻴﺴﺘﻲ ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺣﺎﻻ ﺑﺮﻭ ﺷﺮﺗﺘﻮ ﻋﻮﺽ ﻛﻦ ﺩﺳﺘﺘﻢ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺷﺮﺗﺖ ﺩﺭﺍﺭ ﺯﺷﺘﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺑﺎ ﺷﺮﺗﻪ ﺧﻴﺲ ﺍﻭﻥ ﺧﻴﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻛﻴﻮﻧﺖ ﺩﺭﺍﺭ ﻣﺮﺱ ﺍﻩ
خدا از اين زن و شوهرا به منم نصيب كنه!!!/:
عزیزم اینی که تو گفتی بیغیرتی نیست…کسکشیه پس بدون تو کسکشی …یه ژیتون فروش…
اینکه زنت جنده اینو اون باشه,کجاش افتخار داره؟لطفا جواب بده,به چی مینازی؟
خاک تو سر چه افتخاری میکنه? ?
اولاً:جقي بدبخت كمتر فانتزي كيري تفت بده وقت مارو نگير كس شعرم نبافدوماً:كير كليه يِ اقوام مايا،انسان هاي اوليه ، احشام ، سگ ها ، گرگ هاي سرزمين هاي شمالي ،سربازاي ناپلئون ، تمامي سربازاي لهستاني و آلماني و انگليسي و فرانسوي در جنگ هاي جهاني و تك تك سربازان مغول تو كيونت مرتيكه ي بي ناموس :/
چرا که نه و …:-|
خب چرا ازدواج کردی؟ طلاقش بده
من فقط نفهمیدم این وسط ثریا چه نقشی توی داستانت داشت مگه اینکه سعیده همون ثریاس یا ثریا سعیده اس???
حالمونو به هم زدی خیلی جلو خودمو گرفتم که هت فحش ندم دیگه ننویس…التماس میکنم دیگه ننویس
شرط هم تعیین میکنی؟ چه غلطابگم آقای رضایی از کوس زنت دراره بذاره تو کونت؟ دیوث
واقعأ متاسفم …
بهش ميگي ساك بزن؟؟؟??? كيرم توو خودت و تخيلاتت
اتفاقا کار خوبی میکنی چون لیاقتت همینه نظاره گر حقیقت زندگی نکبت بارت باشی و اونجا که آدم (,آدم البته) با حقیقتی غیر قابل انکار روبرو میشه که توانایی تغییرشو نداره لاجرم باید ازش لذت ببره تا بتونه کنار بیاد…راستش خیلی وقته از لیست داستان های منتشر شده و نویسنده های (با اسامی بعضا مشابه و تخمی) این طور فانتزی های مبتذل و کزاز بازی هایی از این دست توسط اونی که از همین حرومزاده های عرب خط میگیره کسی بفکر…اعتراض نباشه و خفت و خواری اونقدر توسری بهش بزنه و فلان…فقط میتونم بگم تف…
هیشت هیزن تو شومبول منحله؟؟بیار بزنم توش خودتم حال کن
البته منظورم از عرب اون دسته از ملاهاییه که دزد انقلابن… نه هموطنان شریف عرب زبونمون… همونا که سیاست کثیف تفرقه رو پیش گرفتن
آخه تو رو که بقالی بهت گلنار نمی فروشه و افسرده شدی، کی بهت زن میده که شکم سیر بازی درآوردی و نکردیش و تعارف کردیش به دیگران
ایوا ،69 مادر ج.ن.ده.معلومه خود بی…نام…وسی که هیچ چیز برات مهم نیست چون مطمئنا هم جلوت خوا…هرتو گایی…دن هم ماد.رتو که اینقد حال میکنی با اینا… حالم از امثال تو بیغیرت بهم میخوره… راستی خودت به چند نفر مش…کوکی به عنوان پدر…؟ حرومزاده بار آخرت باشه هر کی میگه عن تو میپری روشو میگی من…
ایوا تو نمیدونی کی تخمتو انداخته واسه همینم به این نتیجه رسیدی نسبت به هیچ زنی حساس نباشی…خخخخخ خخخخخ
بچه های بکن تو ریدن تو مخ گوزیت کم ملت رو تحریک به این کار کنین احمقای جقی
از این زن و شوهرا پس کجان که به پست من نمیخورن ؟خیلی دوست دارم جلوی شوهر زنشو بکنماگه زوجی بودن که تمایل داشتن پیام بدن
آخه بدبخت جقی کیرم تو اون خیالاتت ثریا دیگه چی بود آوردی تو داستان تخمیت لعنت به اون فروشنده ای که صابون بهت فروخت.
یک نگاه به این کامنت ها بهترین مشخصه وضعیت فرهنگ و ادب در این مملکته. آخه مگر قرار بود در بخش داستان در سایت بکن تو چه چیز دیگری به غیر از امثال ای داستان ها وجود داشته باشه که این دوستان این گونه از خود بیخود شدن و واقعا ماهیت فرهنگی خودشون رو افشا کردن.
To yek koskhol hasti???
کمتر جق بزن توهم …
والا حیوونم رو جفتش غیرت داره ، تو از حیوونم گذشتی . البته عمرا بیغیرت باشی ، کسکشی! مامانتم بیار
جد و ابادت رو گاییدم کوس کش کیر اسب رستم 24ساعت شبانه روز تو حلقت نتونی نفس بکشی
کونی کوس و کون را کس دیگه میکنه بعد تو سولاخی لیس میزنی تمیز میکنی جا کیر ملت رو //ای کونی ای کونی
خيلي خوب بود دوست داشتم؛ بازم بنويس
خاک بر سرت تو که این چرتو پرت ها رو مینویسیسکسی تر بنویس خاطره تعریف کردی یا داستانه سکسی
خونه ماهم بیارش بکنیم ایزن جندت و کسکش