سلام مجدد بچهها این دومین داستانم هستش که البته داستان که نیست واقعیتیه که برام اتفاق افتاده و میخوام براتون بازگو کنم امیدوارم دوست داشته باشید.
یه روز رفته بودم پیش یکی از دوستام که کارمند یک ادارهای بود داشتم با دوستم صحبت میکردم از پشت باجه یهویی یه خانومی اومد که کارش رو انجام بده چادری بود و چشمای فوق العاده حشری داشت من ناخودآگاه که داشتم با دوستم حرف میزدم حواسم به این پرت شد بیاختیار شروع کردم ازش سوال پرسیدن ببخشید خانوم شما معلم هستید؟ (با توجه به صحبتهایی که ازش شنیدم این سوال رو پرسیدم) گفت بله چطور من معلم نهضت هستم تمام اینایی که میگم فقط توی چند ثانیه اتفاق افتاد پرسیدم من مامانم نیاز به یک معلم نهضت داره ایا شما میتونید کمک کنید، بنده خدا گفت آره چرا که نه شمارشو گرفتم خیلی خوشحال بودم بابت اینکه تونسته بودم شمارشو بگیرم دوستم تا فهمید گفت دهنت سرویس حتی اون هم گفت دیدی چقدر چشماش حشری بود گفتم آره من تعجب کردم خلاصه اون روز تموم شد و من خیلی تو فکرش بودم ضمناً من اون تایم باشگاه داشتم مربیگری میکردم.
خلاصه فردای اون روز باهاش تماس گرفتم و به بهانه اینکه هزینه کلاسها چقدر و چطوره سر صحبت رو باهاش باز کردم اسم مستعارش رو اینجا میذاریم مهسا یه خانم فوق العاده زیبا سن ۳۵ سال با دو تا بچه یکی ۱۰ یکی هم ۱۲ سال، اون از شرایط کلاسهاش گفت و منم بهش گفتم که راستی من هم باشگاه دارم اگر دوستاش میتونه بچههاش رو بفرسته پیش من و اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اون هم استقبال کرد گفت چرا که نه اتفاقاً دوست دارم هر دو پسرم رو بفرستم گفتم مشکلی نداره و قرار شد که فردا شب پسرش رو بفرسته تو این فاصله از من پرسید که برای مامانت کی بیام منم یه بهانه آوردم که الان سفر برگرده هماهنگ میشیم که بریم خلاصه پسرش رو آورد و من تو باشگاه یه مقدار تمرین دادم بهش و مهسا خوشش اومد شبش توی واتساپ پیام داد و تشکر کرد منم بهش پیام دادم گفتم کاری نکردم اتفاقاً خوشحال شدم تونستم که شما رو خوشحال کنم هزینه شهریه رو پرسید هرچی گفت من گفتم نه ما قراره که با هم کار کنیم نیازی به شهریه نیست خیلی خوشحال شد و لذت برد روز جمعه من برای کمک به گالری یکی از دوستام رفته بودم پیشش قریباً داشتیم کارا رو انجام میدادیم که یهویی دیدم مهسا زنگ زد به تلفنم گفت خوبین چه خبر من گفتم که ممنونم مرسی بد نیستم اتفاقی افتاده گفت که نه من قرار بود برم کوه کنسل شد(ناگفته نماند ما مدتی رو توی واتس اپ حرف میزدیم البته کاملا معمولی بدون هیچ حاشیه ای)
گفتم شما کجا هستین جمعه چون من قبلاً بهش گفته بودم من معمولاً دفتر کارم هستم به همین خاطر زنگ زده بود منم یک لحظه چنان خون ر رگهای کیرم پمپاژ کرد که سریع گفتم من دفترم میخواین بیاین پیش من یه سر گفت باشه پس میام من هم سریع قطع کردم و دوستمو پیچوندم راه افتادم به سمت دفتر دیدم دم در وایستاده زودتر از من مجبور شدم بهانهای بیارم که رفتم خرید کنم کوله پشتی رو دوشش بود، خلاصه رفتیم تو و اونجا با مانتو اومده بود پشمام ریخته بود چون تا حالا با مانتو ندیده بودمش نشست و من شروع کردم چایی گذاشتم براش پذیرایی کنم و شروع کردیم به حرف زدن کم کم درد دل کرد از زندگیش گفت از اوضاع نابسامان روحی همینطور که داشت حرف میزد من بغل دستش نشستم و پاهامون خورده بود به هم روی مبل بودیم یه ذره به رفتارش دقت کردم دیدم اکسالعملی نشون نداد، من هم شروع کردم به صحبت کردن باهاش اول کم کم وسط صحبتهام که یه مقدار دیدم احساساتی شده بغلش کردم اومد بغلم بدون مقاومت همینطور که بغلم بود دست انداختم سرشو ناز کنم شالش از سرش افتاد باز هم هیچی نگفت در حین ناز کردنش نگاههامون به هم گره خورد و من یهویی چسبیدم به لبش یه لب طولانی ازش گرفتم بعد ول کردیم با تعجب منو نگاه میکرد گفتم چیه بدت اومد گفت نه ولی گفتم ولی نداره دیگه هم من از تو خیلی خوشم اومده ولی تورو نمیدونم نگاهم کرد هیچی نگفت منم پرروتر از قبل چسبیدم به لبش شروع کردم به خوردن همزمان دستمو از زیر مانتو بردم رو پشتش و پشت لختش رو لمس کردم دکمههای مانتوشو با این یکی دستم باز کردم دست راستم که پشتش بود و دست چپم رو کردم توی سینههاش دیگه اونجا یک نفس عمیق کشید انگار فیتیلش روشن شد دستشو گرفتم گذاشتم روی کیرم روی مبل درازش کردم همینطوری داشتم گردنشو میخوردم لباشو میخوردم سینههاشو میخوردم بدن سفید بدون یک دونه مو سینههای ۸۵ و سفید رها شدم ازش و لباسامو درآوردم فقط شورتم پام بود لباسهای اون رو هم درآوردم محو زیبایی بدنش شدم داشت منو نگاه میکرد و خجالت میکشید میگفت نگام نکن اما نمیشد نگاش نکنم شورتمو کشیدم پایین اون نشسته بود روی مبل و من ایستاده بودم شورتمو کشیدم پایین کیرم مثل فنر زد بیرون جلوی صورتش گرفتم گفت من نمیخورم اصلاً دوست ندارم گفتم یه ذره بخور خوشمزه است عادت میکنی خلاصه از اون انکار از من اصرار در نهایت راضی شد بخوره و من رفتم روی ابرا من عاشق اینم که برام ساک بزنن، شروع کرد به ساک زدن منم ممه هاشو با دستام میمالیدم و سرشو گرفتم تلمبه میزدم تو دهنش از دهنش کشیدم بیرون شورتشو در آوردم دیدم چه کصصصص نازی فوق العاده بود دراز کشیدم روش و شروع کردم به کردنش تلمبههای تند و محکم صداش دراومده بود عرق از هر دوتامون میومد بلند شدیم روی مبل داگ استایلش کردم موهاشو از پشت میکشیدم و محکم تلمبه میزدم جیغش در اومده بود میگفت بکن بکن لعنتی منو بکن و بعدش اون دراز کشید و من رفتم روش و شروع کردم به کردنش دیگه داشت آبم میومد کشیدم بیرون ریختم رو شکمش فوق العاده لذت بخش بود بعد از اینکه تموم شد بهش گفتم میدونستی چقدر چشمات با چادر حشریه؟ گفت آره گفتم آره؟! گفت آره چون خیلیا بهم گفتن از دوستام گفتم دمشون گرم خلاصه دیگه از اون روز به بعد کار ما شده بود کردن که دوست داشتین بقیهشم تعریف میکنم روز خوبی داشته باشید.
یه روز رفته بودم پیش یکی از دوستام که کارمند یک ادارهای بود داشتم با دوستم صحبت میکردم از پشت باجه یهویی یه خانومی اومد که کارش رو انجام بده چادری بود و چشمای فوق العاده حشری داشت من ناخودآگاه که داشتم با دوستم حرف میزدم حواسم به این پرت شد بیاختیار شروع کردم ازش سوال پرسیدن ببخشید خانوم شما معلم هستید؟ (با توجه به صحبتهایی که ازش شنیدم این سوال رو پرسیدم) گفت بله چطور من معلم نهضت هستم تمام اینایی که میگم فقط توی چند ثانیه اتفاق افتاد پرسیدم من مامانم نیاز به یک معلم نهضت داره ایا شما میتونید کمک کنید، بنده خدا گفت آره چرا که نه شمارشو گرفتم خیلی خوشحال بودم بابت اینکه تونسته بودم شمارشو بگیرم دوستم تا فهمید گفت دهنت سرویس حتی اون هم گفت دیدی چقدر چشماش حشری بود گفتم آره من تعجب کردم خلاصه اون روز تموم شد و من خیلی تو فکرش بودم ضمناً من اون تایم باشگاه داشتم مربیگری میکردم.
خلاصه فردای اون روز باهاش تماس گرفتم و به بهانه اینکه هزینه کلاسها چقدر و چطوره سر صحبت رو باهاش باز کردم اسم مستعارش رو اینجا میذاریم مهسا یه خانم فوق العاده زیبا سن ۳۵ سال با دو تا بچه یکی ۱۰ یکی هم ۱۲ سال، اون از شرایط کلاسهاش گفت و منم بهش گفتم که راستی من هم باشگاه دارم اگر دوستاش میتونه بچههاش رو بفرسته پیش من و اینطوری شد که سر صحبت باز شد و اون هم استقبال کرد گفت چرا که نه اتفاقاً دوست دارم هر دو پسرم رو بفرستم گفتم مشکلی نداره و قرار شد که فردا شب پسرش رو بفرسته تو این فاصله از من پرسید که برای مامانت کی بیام منم یه بهانه آوردم که الان سفر برگرده هماهنگ میشیم که بریم خلاصه پسرش رو آورد و من تو باشگاه یه مقدار تمرین دادم بهش و مهسا خوشش اومد شبش توی واتساپ پیام داد و تشکر کرد منم بهش پیام دادم گفتم کاری نکردم اتفاقاً خوشحال شدم تونستم که شما رو خوشحال کنم هزینه شهریه رو پرسید هرچی گفت من گفتم نه ما قراره که با هم کار کنیم نیازی به شهریه نیست خیلی خوشحال شد و لذت برد روز جمعه من برای کمک به گالری یکی از دوستام رفته بودم پیشش قریباً داشتیم کارا رو انجام میدادیم که یهویی دیدم مهسا زنگ زد به تلفنم گفت خوبین چه خبر من گفتم که ممنونم مرسی بد نیستم اتفاقی افتاده گفت که نه من قرار بود برم کوه کنسل شد(ناگفته نماند ما مدتی رو توی واتس اپ حرف میزدیم البته کاملا معمولی بدون هیچ حاشیه ای)
گفتم شما کجا هستین جمعه چون من قبلاً بهش گفته بودم من معمولاً دفتر کارم هستم به همین خاطر زنگ زده بود منم یک لحظه چنان خون ر رگهای کیرم پمپاژ کرد که سریع گفتم من دفترم میخواین بیاین پیش من یه سر گفت باشه پس میام من هم سریع قطع کردم و دوستمو پیچوندم راه افتادم به سمت دفتر دیدم دم در وایستاده زودتر از من مجبور شدم بهانهای بیارم که رفتم خرید کنم کوله پشتی رو دوشش بود، خلاصه رفتیم تو و اونجا با مانتو اومده بود پشمام ریخته بود چون تا حالا با مانتو ندیده بودمش نشست و من شروع کردم چایی گذاشتم براش پذیرایی کنم و شروع کردیم به حرف زدن کم کم درد دل کرد از زندگیش گفت از اوضاع نابسامان روحی همینطور که داشت حرف میزد من بغل دستش نشستم و پاهامون خورده بود به هم روی مبل بودیم یه ذره به رفتارش دقت کردم دیدم اکسالعملی نشون نداد، من هم شروع کردم به صحبت کردن باهاش اول کم کم وسط صحبتهام که یه مقدار دیدم احساساتی شده بغلش کردم اومد بغلم بدون مقاومت همینطور که بغلم بود دست انداختم سرشو ناز کنم شالش از سرش افتاد باز هم هیچی نگفت در حین ناز کردنش نگاههامون به هم گره خورد و من یهویی چسبیدم به لبش یه لب طولانی ازش گرفتم بعد ول کردیم با تعجب منو نگاه میکرد گفتم چیه بدت اومد گفت نه ولی گفتم ولی نداره دیگه هم من از تو خیلی خوشم اومده ولی تورو نمیدونم نگاهم کرد هیچی نگفت منم پرروتر از قبل چسبیدم به لبش شروع کردم به خوردن همزمان دستمو از زیر مانتو بردم رو پشتش و پشت لختش رو لمس کردم دکمههای مانتوشو با این یکی دستم باز کردم دست راستم که پشتش بود و دست چپم رو کردم توی سینههاش دیگه اونجا یک نفس عمیق کشید انگار فیتیلش روشن شد دستشو گرفتم گذاشتم روی کیرم روی مبل درازش کردم همینطوری داشتم گردنشو میخوردم لباشو میخوردم سینههاشو میخوردم بدن سفید بدون یک دونه مو سینههای ۸۵ و سفید رها شدم ازش و لباسامو درآوردم فقط شورتم پام بود لباسهای اون رو هم درآوردم محو زیبایی بدنش شدم داشت منو نگاه میکرد و خجالت میکشید میگفت نگام نکن اما نمیشد نگاش نکنم شورتمو کشیدم پایین اون نشسته بود روی مبل و من ایستاده بودم شورتمو کشیدم پایین کیرم مثل فنر زد بیرون جلوی صورتش گرفتم گفت من نمیخورم اصلاً دوست ندارم گفتم یه ذره بخور خوشمزه است عادت میکنی خلاصه از اون انکار از من اصرار در نهایت راضی شد بخوره و من رفتم روی ابرا من عاشق اینم که برام ساک بزنن، شروع کرد به ساک زدن منم ممه هاشو با دستام میمالیدم و سرشو گرفتم تلمبه میزدم تو دهنش از دهنش کشیدم بیرون شورتشو در آوردم دیدم چه کصصصص نازی فوق العاده بود دراز کشیدم روش و شروع کردم به کردنش تلمبههای تند و محکم صداش دراومده بود عرق از هر دوتامون میومد بلند شدیم روی مبل داگ استایلش کردم موهاشو از پشت میکشیدم و محکم تلمبه میزدم جیغش در اومده بود میگفت بکن بکن لعنتی منو بکن و بعدش اون دراز کشید و من رفتم روش و شروع کردم به کردنش دیگه داشت آبم میومد کشیدم بیرون ریختم رو شکمش فوق العاده لذت بخش بود بعد از اینکه تموم شد بهش گفتم میدونستی چقدر چشمات با چادر حشریه؟ گفت آره گفتم آره؟! گفت آره چون خیلیا بهم گفتن از دوستام گفتم دمشون گرم خلاصه دیگه از اون روز به بعد کار ما شده بود کردن که دوست داشتین بقیهشم تعریف میکنم روز خوبی داشته باشید.
نوشته: پسرک کس باز
7 پاسخ به “معلم نهضت”
فقط خواهشاً بمن بگو کدوم باشگاه زیبای اندام دفترش جای دیگه است مگه هولدینگ زدی داداش فازت چیه
اُسکل بی سوادخجالت نمیکشی با زبونی که حرف میزنیبلد نیستی بنویسی ؟
خداشانس بده مگه میشه؟ مگه داریم؟
والا منم دوست دارم با ی معلم چادری رابطه داشته باشم ولی نه به این زشتی.
داگی بودکشیدی بیرون ریختی رو شکمش؟نیوتون بزنه ب کمرت
پسرک کوس باز نه پسرک کونی که با تحریک کونش ابش میاد یه درجه از جقی بالاتر
پسرک کوس باز نه پسرک کونی که با تحریک کونش ابش میاد یه درجه بالاتر از جقی